پنج شنبه، 19 مهر 1386 - شماره 1512
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه سياسي
گفت وگو با دکتر عليرضا علوي تبار
دستاوردهاي سياسي روشنفکران ديندار
پروانه رضايي

اخيراً يکي از صاحب نظران (آقاي تقي رحماني) از ضرورت ارزيابي انضمامي يا عيني کارنامه روشنفکران ديني بعد از انقلاب صحبت کرده اند. اگر موافق باشيد ارزيابي شما را از اين زاويه مورد بحث قرار دهيم.

پيشنهاد خوبي است اما به نظرم قبل از بحث توجه به چند نکته لازم است. اولاً جريان روشنفکران ديندار در جامعه ما در طول حيات خود دو نقش متفاوت و البته مرتبط را بازي کرده است که لازم است براي بررسي، آنها را از هم تفکيک کنيم. نقش اول در زمينه «انديشه» است. نقش انديشگي روشنفکران ديندار را مي توان با استفاده از چارچوب مفهومي «برنامه پژوهشي» به همان معنايي که مرحوم ايمره لاکاتوش به کار مي برد بررسي کرد. مفاهيمي چون «هسته سخت»، «کمربند محافظ»، «رهنمودهاي ايجابي» و «رهنمودهاي سلبي» در اين مورد هم کاربرد دارند. همين وجه انديشگي است که به نظر من مي توان آن را «روشنفکري ديني» ناميد. نقش دوم بيشتر اجتماعي- سياسي است. در اين نقش روشنفکران ديندار به عنوان جريان هدايت کننده يک جنبش اجتماعي و سياسي ايفاي نقش مي کنند. ارزيابي محسوس و ملموس (انضمامي - عيني) نقش روشنفکران ديندار مي تواند به بررسي اين وجه مربوط شود. ثانياً به دليل وجود گرايش هاي ايدئولوژيک متفاوت در ميان روشنفکران ديندار مي توان از کارکردهاي اجتماعي و سياسي متفاوتي در ميان آنها سراغ گرفت. دشوار است که همه آنها را ذيل يک نوع گرايش گرد آورده و تحليل کنيم. ثالثاً براي آنکه زودتر به نتيجه برسيم در اينجا از نظر زمان دوران بعد از انقلاب را در نظر مي گيريم. به همين دليل براي ارزيابي منصفانه بايد نقش اجتماعي و سياسي اين روشنفکران را در ظرف زماني و مکاني هر مقطع از انقلاب مورد بحث و بررسي قرار دهيم نه اينکه عملکرد آنها را از جايگاه خود جدا کنيم و با اولويت ها و حساسيت هاي امروز مورد بحث قرار دهيم. اين کار منصفانه نيست،

با اين ملاحظات اگر موافقيد برويم به دهه اول انقلاب و بحث را از آنجا شروع کنيم.

براي فهم وضعيت سياسي دهه اول انقلاب توجه به چند واقعيت ضروري است. اول اينکه حکومت جمهوري اسلامي ايران برآمده از يک انقلاب مردمي و اصيل بود نه حکومتي کودتايي يا تحميل شده از طرف قدرت هاي خارجي. منشاء حکومت به آن مشروعيت عظيمي مي بخشيد. درک اين واقعيت فقط با قرار گرفتن در آن شرايط ممکن است. دوم اينکه اين حکومت برآمده از انقلاب از آغاز يکدست نبود. از همان آغاز در درون اين حکومت گرايش ها و تمايلات متفاوت و متضادي وجود داشت و هيچ جهت از پيش تعيين شده يي براي آن متصور نبود. همه چيز بستگي به اين داشت که کدام گرايش و تمايل غلبه کرده و پيروز شود اما در درون اين حاکميت يک جريان قدرتمند را مي شد تشخيص داد که نه به دموکراسي باور داشت و نه مسالمت جو و نه مخالف اعمال خشونت بود. سوم ،صداي غالب در ميان اپوزيسيون اين حکومت نيز متعلق به جريان هايي بود که از نظر ايدئولوژيک مخالف دموکراسي و از نظر استراتژيک نيز طرفدار استفاده از قهر و خشونت براي به دست گرفتن قدرت سياسي بودند.

اين ادعاي سوم امروز خيلي مورد سوال است، اگر مي شود آن را بيشتر و مشخص تر توضيح دهيد.

نگاهي به فهرست مخالفان حکومت در دهه نخست انقلاب بيندازيد تا حرف مرا تاييد کنيد. مخالفان مهم و پرسروصداي حکومت را در آن دوران مي توان در چند دسته مورد بحث قرار داد. اول سازمان مجاهدين خلق ايران، اين سازمان از نظر ايدئولوژيک التقاطي بود از اسلام و مارکسيسم - لنينيسم. از نظر ايدئولوژيک نه تنها گرايشي به دموکراسي و اصول آن نداشت بلکه جهت گيري کاملاً توتاليتر (تمامت خواه) نيز داشت. از لحاظ استراتژيک نيز همان طور که يرواند آبراهاميان در پژوهش خود تاکيد مي کند از همان آغاز به ايجاد يک شبکه زيرزميني مسلح اقدام و ضمن گردآوري سلاح نسبت به آموزش نظامي اعضاي خود اقدام کرد. دوم سازمان فدائيان خلق ايران. مي دانيد که از نظر ايدئولوژيک اين سازمان مارکسيست - لنينيست بود و تفاسير استالين از مارکسيسم را نيز پذيرفته بود. از دل مارکسيسم - لنينيسم هر چيزي بيرون بيايد، دموکراسي بيرون نمي آيد، از نظر استراتژيک نيز همان طور که مازيار بهروز در کتاب شورشيان آرمان خواه مي گويد، به دنبال براندازي بودند و براي کسب فرصت مي خواستند جلوي تحکيم قدرت حکومت را بگيرند. سوم حزب توده مردم ايران. از نظر ايدئولوژي وضعيتي مشابه سازمان فدائيان داشتند به علاوه مشي پس از استالين را نيز در شوروي تاييد مي کردند. اينها ظاهراً مسالمت جو بودند اما بخش مخفي حزب يعني سازمان نويد به رهبري هاتفي و پرتوي و انبار اسلحه حزب را نيز حفظ کرده بودند به علاوه به عضوگيري در ميان نيروهاي مسلح نيز اقدام کردند. آيا کسي باور مي کند که اين کارها براي اقدامات مسالمت آميز باشد؟



در مورد مخالفاني چون نهضت آزادي مردم ايران يا حزب ملت ايران و جنبش مسلمانان مبارز چه مي گوييد؟ آنها که مشمول توضيح قبلي شما نمي شوند.

اگر بخواهيم در اين موارد نيز با دقت بحث کنيم، مسائل مختلفي را مي توان طرح کرد. به طور مثال امروز همه ما به صداقت و آزاديخواهي زنده ياد مهندس بازرگان باور داريم اما همين مهندس بازرگان وقتي در مجلس اول جمعي از بنيادگراها نامه يي تهيه مي کنند براي مخالفت با نماينده مجلس شدن زنان، مهندس بازرگان نيز اين نامه را امضا مي کند. اين نشان مي دهد که ديدگاه هاي همه ما کم وبيش عناصري غيردموکراتيک داشته است. يا مثلاً در مورد حزب ملت ايران و زنده ياد فروهر، اگر کتاب گفت وگوي حميد شوکت با ايرج کشکولي تحت عنوان جنبش چپ ايران را خوانده باشيد، صفحه 260 آن جريان آمدن گروهي از طرف مرحوم فروهر به اردوي قشقايي ها را تعريف مي کند که قرار بوده است با کمک عده يي افسر ضد حکومت دست به عمليات مسلحانه بزنند.

مي خواهم بگويم وسوسه استفاده از قهر و خشونت، وسوسه يي فراگير بود و حتي افراد و احزاب اصيل و ميانه رو و معقول را نيز وسوسه مي کرد.در مورد جنبش مسلمانان مبارز هم بايد عرض کنم که نيروها و افراد همراه آن با قطبي شدن وضعيت و اوج گرفتن درگيري ها به سه بخش تجزيه شدند. بخشي به حاميان حکومت و دولت وقت پيوستند، بخشي (بسيار اندک) به مخالفان برانداز ملحق شدند و بخشي در پيرامون رهبري جنبش در وضعيت ميانه باقي ماندند. اين تجزيه به گونه يي بود که تا مدت ها توان حضور فعال سياسي - اجتماعي را از اين جنبش گرفت.

در مورد جريان هاي هوادار انديشه هاي زنده ياد شريعتي چه مي گوييد؟ آنها هم مشمول اين حکم کلي شما مي شوند؟

سرمشقي که زنده ياد شريعتي در زمينه دين شناسي و تحليل سياسي و اجتماعي بنا گذاشت در طول حيات خويش قرائت هاي مختلفي را تجربه کرده است. در دهه نخست انقلاب قرائت غالب از سرمشق شريعتي، قرائتي بود که توسط گروهي به نام «سازمان رزمندگان پيشگام مستضعفان ايران» که نماد بيروني آن «آرمان مستضعفان» ناميده مي شد، ارائه مي شد. من نمي گويم نمي شود از سرمشق شريعتي قرائت و تفسير ديگري ارائه کرد. اگر قرار به تحليل محسوس و ملموس است بايد ببينيم کدام قرائت غالب بود. قرائت غالب در آن موقع متاسفانه قرائتي غيردموکراتيک بود. حکومت آرماني اين گروه حکومتي بود شبيه حکومت «جبهه آزاد يبخش الجزاير». گمان نمي کنم در غيردموکراتيک بودن اين حکومت شکي وجود داشته باشد. يادم مي آيد که آنها هم از حاکميت «حزب پيشگام» يا به تعبيري که خودشان به کار مي بردند «شوراي فقاهت» سخن مي گفتند، البته فقه موردنظر آنها فقه سنتي نبود بلکه تفسير ايدئولوژيک از اسلام بود. در مورد استفاده از قهر نيز همان طور که آرم شان نشان مي داد (وجود اسلحه در آرم سازمان) مشکلي نداشتند اما به ضرورت يک روشنگري فکري و ايدئولوژيک قبل از اقدام به آن معتقد بودند. البته در همان زمان کسان ديگري نيز بودند که ضمن ادعاي پيروي از سرمشق شريعتي از حکومت وقت دفاع مي کردند و اپوزيسيون محسوب نمي شدند.در مورد گروه هاي قوم گرا هم فکر نمي کنم نيازي به توضيح باشد، غيردموکرات بودن و خشونتگرا بودن آنها واضح تر از آن است که نياز به توضيح داشته باشد. همين جا عرض مي کنم باور من اين است که پس از انقلاب ايران هميشه بخش غيردموکرات و خشونتگراي حاکميت و اپوزيسيون غيردموکرات و خشونتگرا يکديگر را تقويت کرده اند و هميشه يکي دليل وجود و تقويت ديگري بوده است. منظورم از گفتن اين نکات اين است که عملکرد سياسي روشنفکران ديني را بايد در چنين فضايي مورد داوري و ارزيابي قرار داد.

با وجود اين توضيحات هنوز به نظر مي رسد روشنفکران ديني، به طور مشخص روشنفکراني را مي گويم که دکتر سروش نماد آنها است، بايد در مورد مخالفت يا حداقل دفاع نکردن از دولت موقت و همراهي با جريان انقلاب فرهنگي مسووليت بپذيرند و از خود انتقاد کنند.

در مورد دولت موقت بايد عرض کنم که اگرچه من هم اين دولت را کم وبيش دموکرات مي دانم و در صداقت اکثريت اعضاي آن شک ندارم اما اين را نبايد به معناي غيرقابل انتقاد بودن اين دولت تلقي کرد. اکثريت اعضاي دولت موقت نه در «روش» و نه در «هدف» انقلابي نبودند. به ويژه شخص زنده ياد بازرگان. من امروز ممکن است انقلابي بودن در روش را ديگر قبول نداشته باشم اما هنوز در هدف انقلابي ام، و معتقدم که انقلاب اتفاق افتاد تا دگرگوني اساسي در روابط و ساختارهاي اجتماعي ايجاد کند. به طور مثال عرض مي کنم به نظر من ديدگاه هاي زنده ياد بازرگان در زمينه برابري اجتماعي کاملاً قابل نقد است. به علاوه از ياد نبريد که لقب ليبرال را به دولت موقت و مرحوم بازرگان اول مارکسيست ها دادند و بعد هم بخشي از نيروهاي ملي- مذهبي امروز. آن موقع براي تحليل وضعيت حاکميت نوعي دوگانگي تحت عنوان ارتجاع- ليبرال به کار مي رفت که بخش مهمي از نيروهاي منتقد و مخالف در آن سهيم بودند و از آن استفاده مي کردند. در مورد انقلاب فرهنگي هم بايد بگويم که بعد از پيروزي انقلاب وضعيت دانشگاه ها از چهار زاويه مورد بحث و بررسي قرار گرفت و با ابهام مواجه بود؛ اول از لحاظ محتواي دروس و آموزش هاي ارائه شده در دانشگاه ها، دوم از لحاظ شيوه و روش اداره دانشگاه ها، سوم از لحاظ عوامل مسوول و موثر آموزشي و اداري موجود در دانشگاه ها و چهارم از لحاظ وضعيت سياسي و عملکرد جريان هاي سياسي در دانشگاه ها. اين پرسش ها فقط از طرف حاکميت و طرفداران آن مطرح نبود، کل نيروهاي فعال سياسي اين مباحث را مطرح مي کردند. نفس به پرسش کشيدن وضعيت دانشگاه نه تنها بد نبود و نيست که کاملاً بجا هم بود و هست. آنچه خطا بود شيوه حل مسائل بود که آن هم بيش از آنکه حاصل يک برنامه و طرح منسجم باشد، برآيند مجموعه يي از کنش ها و واکنش ها بود. بحث هاي تلخي چون پاکسازي استادان و کارکنان دانشگاه ها نيز با انقلاب فرهنگي آغاز نشد، پيش از آن نيز جريان داشت آن هم توسط کساني که بعداً علم مخالفت با آن را بر دوش گرفتند. به طور مثال وزير فرهنگ و آموزش عالي وقت (دکتر علي شريعتمداري) در تاريخ 15/5/58 به مديريت وقت دانشگاه تهران (دکتر محمد ملکي) نامه يي داده و در آن از اخراج و قطع حقوق برخي از کارکنان و استادان گله مي کند. مديريت دانشگاه تهران که به اخراج بيش از هفتاد نفر از استادان دانشگاه تهران افتخار مي کند با قاطعيت اعلام مي کند که «دانشگاه ها بايد از وجود عوامل وابسته و ضد مردمي پاک گردد» و تهديد به استعفا مي کند. يا مثلاً در مورد نحوه اداره دانشگاه يکي از اعضاي شوراي مديريت وقت دانشگاه تهران (دکتر کاظم ابهري) طرح «نظام طلبگي» را پيشنهاد کرده بود، البته طرح پرسش و به زير سوال بردن نظام آموزش عالي حق جامعه يي بود که درصدد انقلاب در همه شئون خويش بود. شرکت در طرح اين پرسش ها به هيچ وجه نقطه ضعفي براي روشنفکران ديندار نيست. روش هاي نادرست را نيز روشنفکران ديندار پايه نگذاشتند و در نهايت نيز بيشترين ياري را براي استقرار دژ علوم و دفاع از آنها ارائه کردند.

متوجه نمي شوم چه کمکي از طرف روشنفکران ديني براي سامان يابي درباره دانشگاه ها شد؟

مهمترين نقش روشنفکران ديني دفاع نظري از علوم تجربي و علوم اجتماعي بود. سلسله مقاله هاي دکتر سروش در مجله سروش در مورد علوم اجتماعي مهمترين و قوي ترين منبع براي دفاع از علوم اجتماعي و ضرورت آموزش و پژوهش در مورد آنها بود و هنوز هم کم و بيش هست، من به خاطر دارم که در جلسات مختلفي با تکيه بر همين منابع از ضرورت وجود علوم اجتماعي و آموزش آنها دفاع مي کرديم، اين مقالات کمک بسيار زيادي به مدافعان دانشگاه مدرن در ايران کرد. به علاوه تلاش ايشان براي تفکيک حوزه علم و متافيزيک و دين از يکديگر جا را براي حضور علوم تجربي در عرصه دانشگاه ها گشود. اين تفکيکي بود که تا قبل از ايشان کمتر مورد توجه قرار مي گرفت و تنها شهيدمطهري به آن توجه جدي کرده بود.

با توجه به آنچه گفتيد حال مي توان اين پرسش را طرح کرد که مهمترين دستاورد سياسي روشنفکران ديندار از نظر شما چيست؟

قبل از هرچيز توجه داشته باشيد که روشنفکران ديني به دليل روشنفکر بودن شان از مجراي انديشه و نقد بر سياست اثر مي گذارند؛ روشنفکران ديني، روشنفکرانه و نه سياست ورز. ايده هاي روشنفکران توسط سياست ورزان به کار گرفته مي شود و مواضع خاص سياسي مي آفريند. بنابراين نخست بايد ديد در زمينه انديشه سياسي روشنفکران ديني چه دستاوردي داشته اند و آنگاه به دنبال انعکاس اين دستاورد در عرصه عمل سياسي گشت. بنابراين من بحث را از دستاوردهاي روشنفکري ديني بعد از انقلاب (با محوريت دکتر سروش) در زمينه انديشه سياسي آغاز مي کنم، بعد به نتايج آن در عمل سياسي مي پردازم. اولين دستاورد مقابله با تعابيري است که ممکن است تبديل به بنيان هاي نظري توتاليتاريسم (فراگيري/ تمامت خواهي) در انديشه سياسي و در ميان دينداران شود. دو ديدگاه مهم در زمينه خاستگاه نظري توتاليتاريسم وجود دارد. يکي ديدگاهي که ريشه آن را در آرمان شهرگرايي (که با آرمان گرايي تفاوت دارد) مي داند و ديگري ديدگاهي که ريشه آن را در وجود منابعي براي مشروعيت بخشي رفتارهاي حکومتي در وراي قوانين موضوعه جست وجو مي کند. همان طور که قبلاً با تفصيل بيشتري در کتاب «روشنفکري، دينداري و مردمسالاري» گفته ام، سروش هر دو پايه نظري را با موفقيت رد مي کند. از لحاظ فاصله گرفتن از توتاليتاريسم سروش حق غيرقابل انکاري بر گردن همه روشنفکران و از جمله روشنفکران ديني دارد. دومين دستاورد تقويت رهيافتي است که در تعريف ديني بودن رفتارهاي يک حکومت به جاي تکيه بر ويژگي هاي «حکومت» بر خصوصيات جامعه و جامعه مدني تاکيد مي کند. سروش جاي مهمي در انديشه ديني براي نگريستن از پايين به حکومت باز کرد. سومين دستاورد تحکيم بنيان هاي نظري لازم براي پذيرش تنوع انديشه ها و ضرورت رقابت آزاد آنها در جامعه است. چهارمين دستاورد مستقل کردن ارزيابي دموکراسي از ارزيابي جايگاه تاريخي پيدايش آن است. مي توانم بر اين فهرست بيفزايم، اما به گمانم در همين حد کافي است تا دين همه ما به دکتر سروش روشن شود. اگر فرصت بود نشان مي دادم که تا چه حد جاي اين ديدگاه ها در ميان روشنفکران ديني و غيرديني ما خالي بود.
ايده ها سيري چند
محمدجوادغلامرضا کاشيہ

دوستان پرسيده اند، از نظر من، چرا روشنفکران و صاحب نظران نام آور کشور طي سال هاي اخير با ادبياتي توام با فحاشي و ناسزا با يکديگر سخن مي گويند. من مي پرسم چرا لحن تند و مملو از ناسزا ميان مردم عادي شما را به شگفتي وادار نمي کند؟ لابد پاسخ خواهيد داد که مردم عادي بر سر مال دنيا و کم و بيش آن ستيز و رقابت مي کنند و لاجرم در اين ميان از ناسزا نيز براي از ميدان به در بردن رقيب استفاده مي کنند. به علاوه از مردم عادي انتظار نمي رود چندان متعهد به موازين اخلاقي گفت وگو باشند. اما از روشنفکران و اصحاب فکر و قلم انتظار مي رود که در درجه اول دل از رقابت هاي دنيوي بريده باشند و در پيشبرد خير جمعي کمتر به خود بينديشند و از اين گذشته در گفت وگو و تعاملات خود، بيشتر به موازين اخلاقي دل سپرده باشند.

چنانکه ملاحظه مي فرماييد، پرسش دوستان متکي بر يک فرض پيشيني است و آن وجاهت قدسي بخشيدن به طبقه متفکر و روشنفکر است. مگر فرد مقدس چه ويژگي دارد. کافي است کسي را عاري از نفع فردي به حساب آوريد و در تعهد او به موازين اخلاقي ترديد به خود راه ندهيد. ناخواسته او را به يک فرد مقدس بدل کرده ايد.

نکته قابل تاملي است. در همان زمان که با تمسک به عقلانيت روشنفکران، خود را در مسير رهايي از منزلت هاي قدسي مي يابيم و شادمان از آن هستيم که به اين وسيله راه به سوي دموکراسي و جامعه مدرن مي گشاييم، خانه تازه يي از صاحبان منزلت قدسي مي سازيم و روشنفکران را از اين حيث که به اندازه کافي نقش افراد مقدس را بازي نمي کنند، مورد انتقاد قرار مي دهيم. براي کساني که دل در گرو فرآيند قدسيت زدايي از نظم اجتماعي و گروه ها و طبقات اجتماعي سپرده اند، نبايد اين واقعيت گران افتد که روشنفکران و صاحبان فکر و قلم نيز مثل گروه ها و طبقات اجتماعي ديگر، دکان و بازار و ميدان رقابتي براي فروش کالاهاي خود دارند و در جريان رونق بازار خود لاجرم با يکديگر مناقشه مي کنند و براي از ميدان به در کردن رقيب ناسزا نيز مي گويند.

تفاوت روشنفکران با ساير بنگاه هاي توليدي، کالايي است که عرضه مي کنند. آنها ايده توليد مي کنند و براي فروش راهي بازار رقابت مي شوند. مثل همه توليدکنندگان، نخستين دلنگراني شان نيز جلب مشتري است. هرچه جامعه بيشتر توسعه مي يابد، آموزش و ارتباطات بيشتر گسترش پيدا مي کند، بازار نيز رقابتي تر مي شود و بنگاه هاي توليدي کثيرتر. اگر خوب دقت کنيد، همه تکنيک ها و روش هاي توليدکنندگان کالا، از سوي اين مولدان کالاي ايده نيز صورت مي پذيرد.

بنگاه هايي که به طور سنتي مولدان ايده بوده اند و در بازار غيررقابتي جامعه سنتي کالاي خود را عرضه مي کرده اند، تلاش مي کنند کالاي رقيب مدرن را غيراصيل و نامتناسب با ذائقه ايراني جلوه دهند. آنها بر سردر مغازه خود اين عبارت را کوبيده اند که ايراني بايد ايده با ذائقه ايراني مصرف کند. به هزار فريب و کلام پيچيده و نقل قول از مراجع مقدس، نشان مي دهند که مصرف جز از اين کالاهاي سنتي، روح و روان و دنيا و آخرت آنها را به باد خواهد داد. خب طبيعي است اگر اين شعارها مساله را حل نکرد و همچنان درخشش ويترين بازار ايده هاي مدرن، دل از کساني برد، صاحب مغازه را به باد تهمت و ناسزا مي گيرند و سر آخر نيز با چوب و چماق ظاهر مي شوند و شيشه و ويترين و سر صاحب مغازه را در يک چشم به هم زدن درهم مي شکنند. اما در سويه مدرن بازار نيز کم و بيش همين قاعده برقرار است. در دوره ضعف مصرف کالاهاي جديد، بديهي است از هم حمايت مي کنند و در مقام کساني ظاهر مي شوند که گويي به هيچ روي لب به کلام بي ادبانه نمي گشايند. چرا مقام پاک سخن را به فحاشي بيالايند در حالي که تنها دل در گرو حقيقت دارند. اما واقع اين است که چهره هاي آرام و سنگين و چشماني که از سر ادب بر زمين دوخته شده است، از يک استراتژي تبليغاتي هوشمندانه حکايت دارد. در جريان رقابت با سويه سنتي بازار، رقيب خود را وادار کرده اند تا از وجاهت سنتي و مقدس خود فروافتد و لب به ناسزا بگشايد و چوب و چماق به دست گيرد. خب حالا زمان خوبي است براي آنکه وجاهت مقدس آنان را مصادره کنند و خود در مقام مولدان دلسپرده حقيقت ظاهر شوند.اما هرچه ارزش افزوده بازار بيشتر مي شود، و به عبارتي ديگر در توليد ايده دست بيشتر مي شود، بازار توليد و توزيع و مصرف کالاي ايده نيز پيچيده تر مي شود. در ميان سنتي ها کساني پيدا مي شوند که همان ايده هاي سنتي را به بازار مي آورند اما از بسته بندي مدرن استفاده مي کنند و از زرق و برق مغازه هاي مدرن نيز تقليد مي کنند و خلاصه به مشتري خود کالاي تازه يي عرضه مي کنند که هم مدرن است و هم فاقد ممنوعيت هاي سنتي. کالاي سنتي با ذائقه مدرن توليد مي کنند. چنانکه کساني از آن سو، کالاي مدرن را با بسته بندي و بازار و آرايش سنتي عرضه مي کنند و کالاي مدرن با ذائقه سنتي توليد مي کنند. خلاصه چنان مي شود که خيلي تمايز ميان سنت و مدرن بلاموضوع مي شود و تنازعات سويه هاي پيچيده تري پيدا مي کند.

در چنين شرايطي ديگر نه توليدکنندگان سنتي از يکديگر حمايت مي کنند، نه توليدکنندگان مدرن. سويه هاي منازعه چندان پيچيده مي شود که همه را از ريخت قدسي و دلسپردگي به حقيقت مي اندازد. خلاصه با جامعه يي روبه رو مي شويد که مولدان ايده و راهبران به حقيقت نيز مثل همه اقشار ديگر سر يک قران بر سر و کول هم مي کوبند.

در يک کلام، آنچه را گفتم خلاصه کنم. جامعه مدرن، همه چيز را کالايي و تابع منطق بازار مي کند منجمله ايده و مفهوم حقيقت را. مردم هنوز مصرف کننده اين کالاها هستند، اما درست همانطور اين کالاها را مصرف مي کنند که شامپو و رنگ مو را. گاهي اين و گاهي آن را امتحان مي کنند و هميشه هم ناراضي اند و با علاقه به تابلوهاي تبليغاتي با هوس کالاي جديد چشم دوخته اند. گاه صاحبان بنگاه ها به هم ناسزا مي گويند، از اين جهت که خريدار زياد است و کالا کم. شدت و تراکم معاملات سبب مي شود که مولدان يکديگر را با ناسزا از ميدان به در کنند. گاهي نيز اگر صاحبان ايده و متفکران از خانه قدسي خود آستين بالا زده بيرون آمده اند و لب به ناسزا گشوده اند، از اين جهت است که بازار کساد است. ايده ها از بس توليد انبوه شده اند، ديگر بازار پررونق گذشته را از دست داده اند و اينک صاحبان بنگاه ها، اعصاب و آرامش گذشته را ندارند. مي خواهم احساسات خود از تصويري که به دست داده ام را بيان کنم اما فوراً به خود يادآور مي شوم که طريقي تازه براي فروش و عرضه کالاي ايده تمهيد مي کنم. اما به هر روي حاصل اين کالا و بازاري شدن توليد و مصرف ايده، چيزي نيست جز گسيخته شدن فضاهاي کنترل اجتماعي. به بيان هابرماس، مي توان اين وضعيت را ناشي از تضعيف حوزه عمومي به شمار آورد. حوزه يي که گفت وگو و توليد ايده ، از وجاهت اخلاقي کنترل هم در عرصه اقتصاد و تعاملات زندگي روزمره و هم در عرصه اعمال قدرت سياسي بهره مند است. کاستي گرفتن نقش ايده ها، به معني آن است که بر روي مردم، افق هاي پيشبرد امور بر مبناي اميال شان گشوده شده است. ديگر در پيشبرد اميال خود تابع ارزش ها و هنجارهاي اخلاقي اعم از اخلاق دين بنياد يا اخلاق مدرن نيستند. جامعه به سرعت سرمايه هاي فرهنگي و اجتماعي خود را زائل مي کند و نظم اجتماعي به نحوي هنجارگسيخته، همه چيز را تهديد مي کند.

در سوي ديگر، يعني عرصه قدرت نيز، کم رونق شدن بازار ايده ها، به معني گسيخته شدن بند هنجارها از پاي قدرت سياسي است. متوليان قدرت سياسي کم کم با زبان قدرت سخن مي گويند، چه در زماني که چشم در چشم شهروندان معترض دوخته اند، چه در زماني که چشم در چشم حريفان خارجي.

همانقدر که مردم در شهوت جنسي و شهوت مال و منال دنيا غوطه مي زنند، اصحاب قدرت نيز در شهوت فزوني بخشيدن به قدرت غوطه ورند. همانقدر که مردم در زندگي روزمره، از فرط شهوت خود را به مرز هلاکت نزديک مي کنند، صاحبان قدرت نيز در عرصه تعاملات سياسي چنين مي کنند.

--------------------------------

ہاستاديار دانشکده حقوق و علوم سياسي

دانشگاه علامه طباطبايي
«مساله» اين است که «مساله» چيست
روشنفکران در جزيره سرگرداني
رشيد اسماعيلي

1- روشنفکري نه فقط در ايران که در سراسر جهان با داعيه هاي بزرگ پاي در وجود نهاد. اگر روزگاري رسالت روشنفکر «راهبر جامعه از سنت به سوي مدرنيته» بود، با تسلط ديسکورس چپ بر جريان روشنفکري، روشنفکران سوداي مدرنيزاسيون وا نهادند و از پس بحران هاي مدرنيته دل در گرو «جهاني ديگر» قرار دادند. جهان سوم گرايي، بومي گرايي، تاکيد بر راه سوم (نه به معناي گيدنزي آن)، ستيز با ارزش هاي ليبرال و حمله به «نفع طلبي» و «مصرف گرايي» از جمله خصوصيات روشنفکراني بود که رسالت مدرن کردن جوامع را ترک گفته و با «هجرتي» روشنفکرانه نه فقط منتقد مدرنيته که گاه دشمن ارزش هاي مدرن شدند. روشنفکري ايران خصوصاً در سال هاي پس از سقوط رضاشاه گام در اين مسير نهاد. اگر نسل روشنفکران مشروطه خواه منتسکيو مي خواندند و در باب فوايد قانون و تفکيک قوا قلم فرسايي ها مي کردند، روشنفکران مابعد عصر رضاشاه، دنيا را از دريچه «دولت و انقلاب» لنين مي ديدند. اگر «تقي زاده» و «ميرزاعلي اکبر خان داور» نيک مي دانستند که چه مي خواهند و براي نيل به آن با بصيرتي قابل ستايش به همکاري با يک خودکامه توسعه گرا تن دادند، در عوض «توسعه» عنصري غايب در گفتمان روشنفکري از دهه 20 به بعد شد. اتحاد جماهير شوروي به قبله آمال روشنفکران تبديل شد که در اين شوروي پرستي نه فقط امثال احسان طبري و حتي خليل ملکي که در دوره يي جمعي از بزرگترين روشنفکران اروپايي نظير سارتر و ژيد هم سهيم بودند. قبله آمال که از انگلستان، بلژيک و فرانسه تغيير جهت داد، خواست ها نيز متفاوت شد. ديگر صحبت از توسعه به سبک مدرن نبود، روشنفکران سودايي ديگر در سر مي پروريدند. واقع گرايي امثال تقي زاده و ميرزا علي اکبر خان داور «خيانت» ناميده شد و غرب ستيزي و سازش ناپذيري امثال آل احمد «خدمت» نام گرفت. در اين تحليل کل «پروژه مدرنيته» به مثابه توطئه يي براي تسلط مرکز بر پيرامون از طريق گسترش «بازار سرمايه» انگاشته و در نتيجه نفي شد. سوسياليسم و ناسيوناليسم، آبشخور اصلي اين تفکرات بودند. اين طرز فکر البته در ادامه و در کلام سخنوراني چون شريعتي رنگ و بويي مذهبي نيز به خود گرفت.

2- روشنفکر ايراني پس از نفي تلويحي مدرنيته به دنبال راه حلي مخصوص به خود بود. او نه مي توانست به دامان سنت پناه برد - که در آنجا به هيچ روي توان هماوردي با روحانيت را نداشت - و نه برايش تاييد تمدني ميسر بود که سنگ بنايش «سودگرايي» بود. همان سودگرايي که نه فقط روشنفکران پيش از انقلاب که حتي امروز نيز روشنفکراني چون تقي رحماني و هاشم آقاجري، آن را عامل بدبختي بشر مي دانند. اينگونه است که وقتي رحماني و آقاجري در حسينيه ارشاد سخن مي گويند گويي اين طنين صداي علي شريعتي است که ايرانيان را به بازگشت به خويش دعوت مي کند. اين گفتمان اما به دنبال تجربه اسلام سياسي در ايران و تسلط گفتمان توسعه ليبرالي در سراسر جهان، با بحران جدي مواجه است. آنها مي دانند که ليبراليسم را نمي خواهند ولي مشخص نيست که چه چيزي را مي خواهند. آنها از سويي مي کوشند با تجربه حکومت داري سه دهه اخير مرزبندي کنند و از سوي ديگر مي کوشند با گفتمان ليبرال و سرمايه داري جهاني مرزبندي داشته باشند. وقتي نيرويي در چنين موضعي مي ايستد ساده ترين پرسشي که در برابر او قرار مي گيرد اين است که وقتي مي گويي نه اين و نه آن، وقتي هم سوسياليسم شوروي را محکوم مي کني، هم توسعه گرايي پهلوي را، هم تجربه اين سه دهه را و هم سرمايه داري ليبرال را و هم خيلي چيزهاي ديگر را، پس راه حل پيشنهادي ات چيست؟ آيا ميراث داران تفکر شريعتي مي توانند به اين پرسش پاسخي دهند که هم قوتي تئوريک داشته باشد و هم زمينه يي براي تحقق. به نظر مي رسد يوتوپياي دنيايي که انسان ها در آن برادرانه و فارغ از هر رقابت، سودجويي و حسادتي زندگي مي گذرانند، دنياي که در آن نه اثري از سرمايه داران بدطينت و منفعت پرست هست و نه از فقر و فاقه نشاني مانده است همچنان بر اذهان ميراث داران شريعتي سيطره دارد. آنها مي کوشند دامان تفکرات شريعتي را از آنچه پس از او روي داد، منزه گردانند و «سرچشمه» را «پاک» قلمداد کنند. اين اما فقط يک ادعاست و ناگفته پيداست که هر ادعايي مقرون به صحت نيست. با متهم کردن منتقدين شريعتي به بولتن سازي و با ارائه پاسخ هاي احساسي و غيرمستند نمي توان از پاسخ مستند به انتقادات و ارائه آلترناتيو طفره رفت. روشنفکري چپ - چه در روايتي مذهبي و چه غير آن - عادت کرده است ضعف خود را در ارائه آلترناتيو پشت انبوهي از انتقادات به سرمايه داري ليبرال پنهان کند. اين ضعف اما قابل لاپوشاني نيست. آنها که تنزه طلبانه سرمايه داري ليبرال را به نقد کشيدند - که برخي بسيار هم پاک طينت بودند- در مقام عمل و آنگاه که براي تحقق يوتوپياي ضدسرمايه داري خود قدرت را در دست گرفتند در سراسر قرن بيستم جز فاجعه براي ملت هاي خود نيافريدند. بحران آلترناتيو مشکل اصلي و غيرقابل چشم پوشي همه روشنفکران منتقد ليبرال دموکراسي است. آلترناتيوهاي ليبرال دموکراسي طيفي مبهم و گاه خسارت خيز از واژه ها را دربر مي گيرد؛ از بازگشت به خويشتن تا راه رشد غيرسرمايه داري. زماني البته طيف هاي وسيعي از روشنفکران و فعالان سياسي مفتون اين واژه ها و مفاهيم بودند.

3- روشنفکر ايراني زماني با اعتماد به نفس پرسش «چه بايد کرد؟» را مطرح مي کرد و سپس به قطعيت پاسخي به آن مي داد. اين «چه بايد کرد» ها اما آنگونه که بايد کار نکردند و جز خسارت بر خسارت نيفزودند. روشنفکري در بحران راه حل فرو رفت، سهل است به زودي بحران مساله نيز بر آن افزوده شد. اگر تا ديروز روشنفکران ايراني با قاطعيت صورت مساله را مشخص و با قطعيت پاسخ آن را نيز ارائه کردند و در نهايت، پاسخ هايشان جز «سرکنگبيني نبود که صفرا فزود»، امروز بسياري از روشنفکران ايراني حتي صورت بندي مشخصي از خود مساله ندارند چه رسد راه حل آن. تا ديروز مساله تنها مبارزه با امپرياليسم و گذار به سوسياليسم بود، راه حل اولي ضربه زدن به هر قيمت و راه حل دومي انقلاب بود، حال اما آن مسائل کم و بيش رنگ باخته اند و حتي صورت بندي آنها در قالب هاي معتدل تر نيز شوري در کسي بر نمي انگيزد. روشنفکري در ايران اکنون نه با بحران «پاسخ» که مقدم بر آن با بحران «مساله» مواجه است. مساله چيست؟ تلفيق دين با دموکراسي؟ احياگري ديني؟ حرکت به سوي دموکراسي؟ توسعه اقتصادي؟ توسعه سياسي؟ ارائه يک مدل بومي و منحصر به فرد از توسعه؟ بحران معنا؟ کدام يک مساله است. يا کدام مساله اصلي است. هيچ اتفاق نظري در اين مورد وجود ندارد. برخي از روشنفکران ايراني همه اينها را مساله و برخي هيچ کدام را محل بحث نمي دانند. با همه اين احوال اکثر روشنفکران ايراني حتي درک دقيقي از صورت مساله ندارند. صورت بندي مساله مقدم بر پاسخ آن است. در اين ميان طرح مباحثي چون نظريه هاي هگلي نظير نظريه امتناع و همچنين نفوذ انديشه هاي پست مدرنيستي نيز رهزن عقل شده است.

4- روشنفکران عصر مشروطه مشکل را در «توسعه نيافتگي» ديدند و در ادامه ائتلاف با يک «شبه فاوست» ايراني را مقدم بر دموکراسي شمردند. به نظر مي رسد فارغ از راه حل، صورت بندي آنها درست باشد. رجوع به سنت مسائل مشروطه الزاماً به معناي رجوع به همان راه حل ها نيست. بهتر اما آن است که به جاي تعريف روشنفکر به مثابه عنصري دولت ستيز و قدرت گريز که مي بايست اسطوره مبارزه باشد، روشنفکران را مردماني تصور کنيم که عمق مشکل توسعه نيافتگي را درمي يابند و با تکيه بر تجربه جهان راه حلي براي آن مي جويند تا جوامعشان را به سلامت از عصر گذار عبور دهند (اين يک صورت بندي ليبرال- مدرن از مساله است). و اين البته نه يک اتمام حجت که افتتاح يک بحث بود نه پيرامون راه حل و نه در پاسخ به «چه بايد کرد» که در مورد تعيين «صورت مساله» و پاسخ به پرسشي فروتنانه تر؛ «چه مي توان کرد»؟

پيش از آن اما بايد اذعان کرد که مساله اين است که مساله کدام است؟ پرداختن به اين بحث بدون شک بسيار مهم تر و اساسي تر از مچ گيري از ديگران و درافکندن فضاي تهمت و بدگماني است.
گفت وگو با دکتر صادق زيباکلام
روشنفکر ايراني مغرور و پرافاده
به نظر شما ميان تعريف روشنفکر ايراني و روشنفکر در معناي عام تفاوتي وجود دارد؟

من فکر مي کنم اجزاي يک جامعه، يک فرهنگ، يک تمدن و يک قوم با هم سازگاري دارند، من در مجموع جامعه خودمان را يک جامعه توسعه يافته نمي دانم. ما جامعه عقب مانده يي هستيم، منتها عقب ماندگي فقط در توليد پيکان، ترافيک، آلودگي شهرها، صنايع و توليداتي که شانسي براي رقابت در بازار جهاني ندارند، نيست. عقب ماندگي اشکال و صور مختلف پيدا مي کند. مثلاً داروهايي را که در ايران توليد مي شود با مشابه خارجي آنها مقايسه کنيد. يا فيلم ها و سريال هايي که در اينجا توليد مي شود، عملکرد دانشگاه هاي ايران، ميزان تحقيقاتي که در دانشگاه هاي ما صورت مي گيرد (در دنيا ژورنال هاي بين المللي در زمينه هاي مختلف علمي وجود دارد، شما نگاه کنيد ظرف 50 سال گذشته چند مقاله از اساتيد ايراني در اين ژورنال ها چاپ شده است)، يا چند تا از کتاب هاي دانشگاهي مطرح نوشته اساتيد ايراني است و چندتاي آنها ترجمه نويسندگان خارجي است. اينها همه به اشکال مختلف عقب ماندگي است. حال سوال اين است که به نظر شما مي شود در اين جامعه فقط دانشگاه ها و اساتيد دانشگاه عقب مانده باشند؟ فقط شرکت واحد عقب مانده باشد؟ به نظر من نه. به همان ميزان که دانشگاه هاي شما به عنوان يک نهاد علمي عقب هستند روشنفکران شما هم ويژگي هاي خاص خودشان را دارند و عقب مانده اند. آنها که از کره ماه نيامده اند، از سوئيس نيامده اند، روشنفکران ما چه ديندار، چه بي دين، چه مارکسيست، چه مسلمان به هر حال محصولات جامعه ايران هستند منتها يکي از اين محصولات مي شود راننده شرکت واحد يکي هم روشنفکر مي شود. دليلي ندارد ما جايگاه خيلي رفيع، بالا و ابرانسان براي روشنفکر ايراني تصور کنيم، چرا؟ به چه دليل روشنفکر ايراني بايد تافته جدا بافته باشد و يک سر و گردن از اساتيد ايراني و راننده هاي ايراني بهتر باشد. بنابراين خيلي از رفتارها و گفتارها و ويژگي هايي که روشنفکران ما از خودشان نشان مي دهند خيلي غافلگيرم نمي کند. شايد در طول مصاحبه مثال هايي در اين مورد عنوان کردم زيرا توقع آنچناني از روشنفکران ايراني ندارم. مثلاً توقع ندارم که مانند ژان پل سارتر بينديشند، عمل کنند و رفتار اجتماعي شان مثل او باشد.

سوالي که من دارم اين که اساساً آن ويژگي که روشنفکر را از ديگر افراد متمايز مي کند از نظر شما چيست؟ اگر روشنفکر بازتاب عقب ماندگي ها و توسعه نيافتگي هاي ماست و شباهت وثيقي با مردم جامعه اش دارد به کدام دليل روشنفکر خوانده مي شود؟

ما دانشگاه در ايران را با يک کشور توسعه يافته مقايسه مي کنيم، ما کارخانه اتومبيل در ايران را با کارخانه توليد اتومبيل در آلمان، کره و ژاپن مقايسه مي کنيم و روشنفکر و انديشمند در ايران را با معادل آنها در جوامع توسعه يافته مقايسه مي کنيم در حالي که بايد روشنفکر ايراني را در همان ظرفي که ساير نهادها، بنيادها و ظرفيت ها را در ايران مي بينيم، نگاه کنيم. به همان دليل که کارکرد دانشگاه در ايران، با کارکرد دانشگاه در فرانسه خيلي متفاوت است به همان دليل هم کارکرد و ويژگي هاي روشنفکر در ايران با ويژگي هاي روشنفکران در فرانسه يا آلمان خيلي فرق مي کند.

شما ويژگي هاي روشنفکران در جوامع توسعه يافته را مطرح کنيد تا براي ما اين فاصله و تفاوت آشکارتر شود.

روشنفکر در جوامع توسعه يافته، چند ويژگي دارد؛ يکي استقلال فکرش است، لزوماً تابع اينکه مردم چه احساسي نسبت به من دارند و درباره من چه فکر مي کنند، نيست. لزوماً تابع اينکه جايگاه اجتماعي من کجا است و چقدر بالا است، نيست. ممکن است که سياست هاي حکومت وقت خودشان را مورد انتقاد قرار دهند، ممکن است بعضاً از شماري از سياستمداران شان دفاع کنند. در کل مي خواهم بگويم روشنفکران در جوامع توسعه يافته موجوداتي زنده و مستقل هستند، موجواتي هستند که خيلي دغدغه اينکه در مورد من چه فکر مي کنند را ندارند. ولي در ايران خيلي براي روشنفکر ما مهم است که ديگران در مورد او چه فکر مي کنند، جايگاه من کجاست؟ شأن من کجاست؟ به اين دليل از رفتارهايي که از روشنفکران مان مي بينيم خيلي نبايد غافلگير شويم.

لطفاً مثالي درباره اين رفتارهايي که شما را ديگر غافلگير نمي کند بزنيد.

براي من اين مثال يک مقداري سخت است چون دوست ندارم وارد مسائل شخصي شوم. مثلاً آقاي دکتر سروش فکر مي کنم الان به عنوان شاخص ترين روشنفکر جامعه ايران مطرح است ولي وقتي رفتار فردي او را نگاه مي کنيد جاي اما و اگرهاي خيلي زيادي به وجود مي آيد. آدم انگشت به دهان مي گيرد و متحير مي ماند مثلاً واکنشي که ايشان نسبت به ديگراني که از ايشان انتقاد مي کنند نشان مي دهد. يک بار از آقاي سيدحسين نصر سوال مي کنند نظر شما درباره روشنفکران ايران و انديشمنداني مثل دکتر سروش و مجتهد شبستري چيست؟ ايشان مي گويد که اين افراد افکار و انديشه هاي جديدي توليد نکردند بلکه در مجموع افکار و عقايدي را که اشاعه مي دهند همان افکار و عقايد روشنفکران دست دوم، سوم اروپا است. ممکن است اين نظر درست باشد ممکن است غلط؛ ولي به هر حال يک نظر است که به کسي هم توهين نشده است (و واقعاً اگر کسي به اندازه يک واحد يا دو واحد انديشه سياسي غرب را مطالعه کرده باشد به فراست درمي يابد آنچه که بسياري از روشنفکران شريعت مدار ما مي گويند در حقيقت همان افکار و عقايد ليبرال دموکراسي است و اين را در يک چارچوب اسلامي، ديندارانه مطرح مي کنند ولي همان حرف هاي صاحب نظران غربي است که در قرون 18 و 19 مطرح شده، حرف جديدي نيست). يک کسي مثل سيدحسين نصر چنين چيزي گفته است. اين حرف ممکن است درست باشد يا غلط. وقتي سيدحسين نصر اين حرف را زد بلافاصله دکتر سروش در جواب ايشان گفتند که شما برو در دفتر فرح زيج بکن. بلافاصله مساله را فردي کردند و به احوالات شخصي سيدحسين نصر حمله کردند. يا در همان داستان انقلاب فرهنگي، تمام اين بحثي که در تابستان امسال اتفاق افتاد و تمام اين دعوا مرافعه يي که بين دکتر سروش و من و دکتر ملکيان درگرفت همه بر سر اين بود که آيا ما در جريان انقلاب فرهنگي درست عمل کرده بوديم يا خير؟ همه داستان اين بود. اگر درست عمل کرديم که ما استوار سرمان را بالا بگيريم ولي اگر نبوده و خبط و خطاهاي زيادي به آن وارد است صادقانه آن را بپذيريم ولي تنها واکنش دکتر سروش درباره جريان انقلاب فرهنگي اين است که اولاً ايشان مي گويد که من نقشي نداشتم و کاره يي نبودم. ديگران کاره بودند. وقتي که مدارک و مطالبي مطرح مي شود که ايشان هم کاره يي بود، صد در صد کنار گود نبوده، ايشان شروع مي کنند مشتي الفاظ و عبارات و ناسزاها را نثار آدم ها مي کنند. يکي نازيباست، يکي پليد مي شود، ديگري فراموشي گرفته، آن يکي خبث طينت دارد و ديگري نوکر حکومت است و يکي هم چاکر دربار مي شود. در حالي که به جاي همه اينها ايشان يک کلام مي توانست بگويد که «من هم اشتباه کردم» ولي ببينيد چقدر سخت است براي يک انسان گفتن اين جمله. اين همه ايشان صحبت کرد و آسمان و ريسمان را به هم بافت که اين يک جمله را نگويد. اين را مي گذاريد در کنار اين مساله که ايشان يک عمر از عرفان گفته، مثنوي خوانده و از حضرت مولانا سخن گفتند ولي وقتي در عمل و اجرا او را نگاه مي کنيد مي بينيد که کوهي است از تفرعن، تکبر و اهانت به ديگران. ايشان با خيلي از سياستمدارهاي ما هيچ فرقي ندارد. ايشان هم به شدت از اينکه مورد انتقاد قرار بگيرد آزرده خاطر مي شود. ايشان هم با منتقدانش به بدترين شکل ممکن برخورد مي کند و قس عليهذا... حال اين سوال مطرح مي شود که وقتي رفتار ايشان مانند رفتار يک سياستمدار است پس آن تصوير و تصوري که ما از يک روشنفکر داشتيم کجا رفت؟ اين رفتار را اگر آدم هاي ديگري بکنند خيلي جاي تعجب ندارد ولي با آن تصوير و تصوري که از ايشان است پذيرش اين نوع واکنش ها سخت مي شود. به نظر من خيلي ديگر از روشنفکران هم دچار اين نوع خودبزرگ بيني ها و اين جور روحيه تکبر و نخوت هستند، ربطي هم به اسلام و دين و مارکسيسم پيدا نمي کند. خيلي از آنها خود را بر حق و درست مي دانند و مخالفان شان را سياه، ترسو، باطل، وابسته به امريکا و... مي دانند.

در جايي شما فرموده ايد که جوهره روشنفکري انتقاد به وضع موجود است. وقتي روشنفکر ايراني از اينکه مورد انتقاد قرار بگيرد اينگونه برمي تابد آيا اينکه او ايراني است و ايران توسعه نيافته است پاسخ کافي و دليل موجهي براي اين رفتار است؟

نمي دانم، من دارم حدس مي زنم، شايد هم استدلال من استدلال خيلي درستي نباشد. شايد هم دلايل ديگري داشته باشد ولي دو چيز را مي توان در مورد روشنفکر ايراني گفت؛ يکي اينکه بسيار کم جنبه و متکبر است و مخالفانش را اصلاً به حساب نمي آورد و ديگر اينکه در قدرت رفتار زيبايي ندارد. شما برگرديد به دوم خرداد و در مجموع عملکرد دوم خردادي ها، براي من کاملاً قابل لمس است. من شگفت زده نمي شوم از رفتارهاي آنها. چرا که يادآور رفتار چريک هاي فدايي خلق و مجاهدين نسبت به مخالفانشان بود. وقتي نگاه مي کنم مي بينم که در مجموع رفتار خيلي از دوم خردادي ها و رهبران اصلاح طلب، با مخالفانشان دقيقاً همين جوري است که ما خيرمطلق و آنها ارتجاع و سياهي مطلق هستند. همان حالت را شما در دکتر سروش مي بينيد، در رهبري حزب توده در رهبري چريک هاي فدايي خلق مي بينيد. اما اين حالت را شما در روشنفکران اروپايي نمي بينيد. در ژان پل سارتر و ديگران شما نمي توانيد چنين رفتاري را پيدا کنيد.

چرا؟

من فکر مي کنم همان توسعه نيافتگي جامعه است. ممکن است دلايل ديگري هم باشد اما عقل من به آنها نمي رسد.

نکته يي که در اينجا وجود دارد اين است که در يک جامعه توسعه نيافته روشنفکران جست وجوگر برون رفت از وضعيت جامعه شان هستند. وقتي در اين تحليل، شما روشنفکر ايراني را «معلول» توسعه نيافتگي مي دانيد، برون رفت از اين اوضاع به نظر شما چگونه خواهد بود؟

اينجا نکته يي اساسي مطرح است و آن اين است که خود اين نگاه که روشنفکر چراغ به دست دارد و ديگران هم او را دنبال مي کنند و بايد آنها را هدايت کند نشانگر عقب ماندگي جامعه است. اين باور و اين پارادايم، نسخه يي براي فاشيسم است و خيلي راحت مي تواند جامعه را به سمت فاشيسم ببرد. براي اينکه کي گفته روشنفکر خطا نمي کند. اگر آن چراغ به دست به جاي اينکه راه را برود به بيراهه رفت آن وقت چه؟ جز اين است که همه آنها که او را دنبال مي کردند به بيراهه خواهند رفت؟ مگر موسليني که بود؟ او هم يک چراغ به دست بود. هيتلر که بود؟ او هم يک چراغ به دست بود.

اما هيچ کدام اينها روشنفکر نبودند.

من با اين مکانيسم چراغ به دستي مشکل دارم. وقتي شما قبول کني آن کسي که جلوست چراغ در دست دارد و بعد به دنبال او رويد اين خطا است.

اينکه طبقه يي در جامعه وجود داشته باشد و بتواند علت بيماري هاي ما را نشان دهد و علت پسرفت و درجازدن ما را نشان دهد چراغ به دستي است؟

من هم با وجود موجودي به نام روشنفکر چراغ به دست که راه ها را از بيراهه نشان مي دهد و به ما مي گويد چرا ما عقب مانده ايم و چگونه مي توانيم شاهد پيشرفت باشيم مخالفم. با اينکه يک گروهي باشند، طبقه يي و جماعتي هم باشند که چنين نقشي داشته باشند با آن هم مخالفم.

من تعريف شما از روشنفکر را هنوز متوجه نشده ام.

بحث تعريف من از روشنفکري نيست. مهم نيست تعريف من از روشنفکري چيست. من مي گويم اساساً با اين جور نگاه که يک نفر به نام روشنفکر يا يک گروهي وظيفه دارند جامعه را هدايت کنند، مخالفم.

تفاوت يک روشنفکر در ديدگاه شما با يک راننده تاکسي و کارويژه يي که اولي ايفا مي کند و دومي از آن عاجز است در اين تعاريف چيست؟

من معتقدم که هيچ کس در جامعه عقل کل نيست. پارادايم من از اينجا شکل مي گيرد، بنابراين تجمع چندين انسان هم عقل کل به وجود نمي آورد. کي گفته اصلاً يک عده از انسان ها وظيفه هدايت و نجات عده ديگري از انسان ها را دارند.

من هم چنين چيزي را مطرح نکردم.

از نظر من به عنوان يک موحد فقط و فقط انبيا بودند که چنين رسالتي را برعهده داشتند الباقي چنين رسالتي هم اگر احساس مي کنند دسته گلي است که خودشان براي خودشان سفارش داده اند. اين نگاه در امريکا، ژاپن و ترکيه نيست.

سوالي را که البته من چند بار تکرار کرده ام و مشتاق شنيدنش هستم اين است که چه چيزي باعث مي شود دکتر زيباکلام به کسي روشنفکر بگويد؟

بسيار خب، اينکه آن فرد وقتي فکر مي کند، وقتي تجزيه و تحليل مي کند به خوشايند و بدايند مردم زياد اهميتي ندهد. خيلي برايش مطرح نباشد اينکه به من پستي مي دهند، خيلي برايش مطرح نباشد اينکه جايگاه اجتماعي در نتيجه اين کارم خدشه دار مي شود يا نمي شود، برايش مطرح نباشد اينها به نظر من ويژگي هاي يک روشنفکر است. او جاهايي را مي بيند که خيلي از مردم عادي نمي بينند. ولي اين به معناي اين نيست که او نقش هدايت مردم را دارد چون آنچه که او ديده ممکن است اشتباه باشد. او متفاوت از ديگران مي انديشد و جاهايي را مي بيند که خيلي ها نديده اند. به تعبيري من مرحوم مدرس را روشنفکر مي دانم زيرا او استبداد درنده خويي رضاشاه را ديد، زماني که تيمورتاش، داور و تقي زاده با همه وجود به رضاشاه خدمت مي کردند مدرس متوجه شد که او مثل شمشير دودم است. شريعتي، آل احمد و گلسرخي را من روشنفکر مي دانم زيرا آنها تسليم آنچه در جامعه جريان داشت، نشدند و يک جاهاي ديگري را ديدند. مثالي مي زنم هرچند متاسفم که اين مثال را مي زنم چون معنايي که از آن در مي آيد اين است که من خودم را روشنفکر مي دانم در حالي که به پير به پيغمبر من خودم را روشنفکر نمي دانم، سال 1377 و 1378 جرياني در دوم خردادي ها به وجود آمد آن هم کوبيدن هاشمي رفسنجاني بود، من با تمام وجود در مقابل اين جريان ايستادم و کم و بيش تنها کسي بودم که چنين کردم. اين يعني روشنفکر، يعني آن زمان گفتم زدن هاشمي رفسنجاني درست نيست. مي دانستم که از تمام سرمايه سياسي و اجتماعي خودم مايه مي گذارم ولي گذاشتم چون خيلي برايم مهم نبود که مردم چي فکر مي کنند. خيلي جاها من رفتم آدم ها به من چپ نگاه کردند. در محيط کار دانشجويي خيلي ها کم و بيش من را هو کردند، گفتند تو چي گرفتي که اينگونه از هاشمي دفاع مي کني؟ ولي من معتقد بودم که کار درست را انجام مي دهم. و روزي که در 3 تير 1384، وقتي 10 ميليون نفر به هاشمي راي دادند خستگي از تنم در رفت چون خيلي از اين 10 ميليون نفر کساني بودند که بيشترين حملات را به هاشمي کرده بودند و بيشترين تيغ و تيشه ها را به من زدند ولي صف بستند و رفتند به هاشمي رفسنجاني راي دادند.اين يک مصداق کار روشنفکري است. در همان زمان برخي از دوستان من با من هم نظر بودند ولي مي ترسيدند پرستيژ آنها خدشه دار شود.سارتر هم وقتي در زمان بت بودن شوروي به آنجا رفت و خفقان آنجا را ديد از آن انتقاد کرد يعني زماني که امثال ژرژ مارشه و خيلي هاي ديگر اتحاد شوروي برايشان بت بود سارتر کاري نداشت به اينکه به او مزدور بگويند و تهمت بزنند که از سيا پول گرفته است. اين مساله مهمي است. در حالي که در ايران خيلي ها نگران پرستيژ اجتماعي شان هستند.
عناوين اين صفحه
دستاوردهاي سياسي روشنفکران ديندار
ايده ها سيري چند
روشنفکران در جزيره سرگرداني
روشنفکر ايراني مغرور و پرافاده
دو تصوير از يک نزاع
شباهت روشنفکرها و چريک ها

دو تصوير از يک نزاع
سعيد قاسمي نژاد

ابراز ناراحتي و تاسف از نزاع هاي تند ميان روشنفکران سخن روز روشنفکران است چيزي از جنس منوي روز. کار به جايي رسيده است که حتي عده يي آن را يکي از عوامل توسعه نايافتگي و عقب ماندگي و استبدادزدگي جامعه ايراني خوانده اند؛ آنچه البته به صراحت مي توان بيان کرد اين است که ميان آن ناکامي هاي بزرگ و بداخلاقي روشنفکران ربط وثيقي وجود ندارد. اما توصيه ديگر که دمادم بر زبان آورده مي شود تشويق به نقد سازنده است. نقد سازنده يعني چه؟ نقد سازنده همان هندوانه زير بغل همديگر گذاشتن است. نقد اگر نقد است بايد کوبنده و ويرانگر باشد. نقد نوشتار تکه تکه کردن و تشريح تام و تمام آن است. هزار سال نقد سازنده نه به جايي برمي خورد، نه حقيقتي را مکشوف مي دارد و نه کژي را راست مي سازد. نقد خوب نقدي است که ناراحت مي سازد و البته هر نقدي که ناراحت مي سازد نقدي خوب نيست. براي نقد ويرانگر نيز مي توان ضوابطي يافت. در اين مقاله مي کوشيم يکي از آن ضوابط را در بررسي دو نزاع قلمي درگرفته بين روشنفکران پيگيري کنيم و البته خود آن بررسي مهمتر از اين پيگيري است.

سروش، مدعيان و مريدان

چندي است که بر سر نقش دکتر سروش در انقلاب فرهنگي بحث هاي جدي در گرفته است. آنچه در آن بحث ها مورد نقد است شخص دکتر سروش است، اگر لفاف و پوسته را کنار بزنيم لب لباب اين بحث ها اين است که سروش در آن عصر آدم خوب و متساهل و متصف به اخلاق حميده و... نبوده است و مخالفان را حذف و پاکسازي مي کرده است. خب اين سخن درشتي است، منتقدان سخن درشت گفته اند و پاسخي درشت شنفته اند. اينکه چه کسي در اين ميان درست مي گويد بحث من نيست. در ميانه آن بحث ها ناگاه عده يي از دانشجويان و دانش آموختگان در نامه يي به سروش از عصبيت و عصبانيت او در پاسخگويي به منتقدان ابراز ناخرسندي کردند. ظاهراً نگارندگان از شيخ خانقاه روشنفکري ديني مي خواستند که بوسعيدوار مدعيان را پاسخ گويد که آن پشه نيز تويي من هيچ نيستم. سروش اما انسان است و سروشش نيز انساني، آنگاه که بر شخصيت او مي تازند آشفته مي شود و آزرده، درشت بشنود درشت مي گويد، اين چه جاي گله و شکايت است؟ مريدان ظاهراً از سروش مي خواهند که عارفي وارسته باشد و به سبک اولياي تذکره الاوليا مخالفان را پاسخ گويد. سروش اما به ما مي آموزد که چنان نيست و از آن دست اولياء الله نيست. نکته ديگر اما اين است که اتفاقاً همين نزاع ها هستند که به حال جامعه و تاريخ مفيدند. از دل به يکديگر تاختن و سپر تعارف را انداختن و خفقان خجالت را شکافتن است که حقيقت رخ مي نمايد. امروز به برکت آن دعواها و نزاع هاي گفتاري و نوشتاري از آنچه در دوران انقلاب فرهنگي گذشت بيشتر مي دانيم و آيا همين يک منفعت ما را بس نيست که در فضيلت جدال هاي تند قلمي روشنفکران سخن بگوييم؟ در همين تابستان اما نزاعي ديگر نيز ميان روشنفکران درگرفت. دکتر عباس ميلاني در مصاحبه يي مباحثي نظري را بررسي کرد و از پي آن بر روشنفکران چپ و نقششان در ايران انتقادها وارد کرد. در پاسخ کسي از چپان چنان از در درآمد که ادب و منطق از خود به در شدند، راست و دروغ را به هم بافت، زرافشاني کرد و تهمت زد و در پاسخ به بحثي نظري حکم به ساواکي بودن دکتر عباس ميلاني داد و در جواب نقدي تاريخي ادعاي خود را به شنيده هايش از کسي که روزگاري با دکتر ميلاني هم بند بوده است، مستند و مستدل کرد تا نشان دهد که تاريخ نگاري مارکسيستي با اقتدا به اراده پولادين پرولتاريا به چه معناست. در نزاع قبلي محل نزاع شخص دکتر سروش بود و عملکرد او در يک برهه خاص. پس جاي عيب جويي نيست اگر منتقدان و سروش عملکرد يکديگر در آن دوره را زير سوال ببرند. در اين نزاع بحث بر سر معنا و تعريف روشنفکري بوده است. چنين بحثي چه جاي آنگونه افشاگري هاست؟ آيا مسخره نيست اگر کسي براي نقد «سرمايه» مارکس بحث فرزند نامشروع مارکس از خدمتکار خانه را پيش بکشد؟ ظاهراً دگماتيسم نقابدار و نقدانگيز، به جاي انگيخته همچنان ايدئولوژي مسلط در ميان بخشي از روشنفکران است.


شباهت روشنفکرها و چريک ها
دو چيز را مي توان در مورد روشنفکر ايراني گفت؛ يکي اينکه بسيار کم جنبه و متکبر است و مخالفانش را اصلاً به حساب نمي آورد و ديگر اينکه در قدرت رفتار زيبايي ندارد. شما برگرديد به دوم خرداد و در مجموع عملکرد دوم خردادي ها، براي من کاملاً قابل لمس است. من شگفت زده نمي شوم از رفتارهاي آنها. چرا که يادآور رفتار چريک هاي فدايي خلق و مجاهدين نسبت به مخالفانشان بود. وقتي نگاه مي کنم مي بينم که در مجموع رفتار خيلي از دوم خردادي ها و رهبران اصلاح طلب، با مخالفانشان دقيقاً همين جوري است که ما خيرمطلق و آنها ارتجاع و سياهي مطلق هستند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام