
ترجمه؛ سميه نوروزي
يکشنبه، 30 آوريل 1837----------------
پاريس، هتل فاوار---------------------
باران سختي مي بارد.-------------------
يادم مي آيد ژول ژانن1 به من گفت؛ آه، روزي که تو بميري چه مقاله زيبايي درباره ات خواهيم نوشت.
براي اينکه از تعريف هاي ديگران جان سالم در ببرم، اين مقاله را خودم مي نويسم.
تا قبل از مرگم اين نوشته را نخوانيد.
بيل (هانري)، متولد 23 ژانويه 1783 در گرنوبل، پدر و مادرش از طبقه بورژوا بودند و زندگي راحتي داشتند. پدرش وکيل پارلمان دوفينه بود، که لقب اشراف زاده را به او اهدا کرده بودند. پدربزرگش پزشکي خوش قريحه بود که با ولتر رفت و آمد داشت و او را ستايش مي کرد. اسمش آقاي گانيون بود، مهربان ترين آدم روي زمين، بسيار سرشناس در گرنوبل، و پيش قدم در هر پيشرفت و اصلاحي. اولين قطره هاي خون بيل جوان، در انقلاب فرانسه و در روز آجر ها ريخته شد (...17) مردم عليه حکومت شورش کرده بودند و از پشت بام ها بر سر سربازان آجر پرت مي کردند. خانواده ب. با تعصب خاصي طرفدار آريستوکرات و اشراف زاده ها بودند، و در ميهن پرستي بسيار اغراق مي کردند. مادرش زني سرزنده و خوش فکر بود که دانته مي خواند و در جواني مرد. آقاي گانيون که نمي توانست با از دست دادن دختر دوست داشتني اش کنار آيد، تعليم و تربيت تنها پسرش را بر عهده گرفت. خانواده بيل کلاً احساس افتخار مي کردند، غروري اغراق آميز داشتند، و سعي مي کردند اين احساس را به مرد جوان هم منتقل کنند. وقتي صحبت از پول مي شد، بايد آن را فلزي پست و خوار مي ناميدند، آن هم در خانه دکتر گانيون، که حقوق بازنشستگي اش بين 8 تا 9 هزار ليور بود و در سال 1879 در گرنوبل براي خودش ثروتي به حساب مي آمد.
بيل جوان زندگي اش را در نفرت و بيزاري به سر مي برد و اين احساس تا زمان مرگ او را همراهي مي کرد؛ همان وقت ها بود که شروع به شناخت انسان ها و رذالت و پستي آنها کرد. از ته دل آرزو مي کرد به پاريس برود و در آن جا زندگي کند، کتاب ها و نمايش هاي کمدي بنويسد. اما پدرش رسماً به او گفته بود که نمي خواهد آداب و رسوم اجتماعي را زير پا بگذارد و به او اطمينان داده بود که تا قبل از سي سالگي پاريس را نخواهد ديد.
از سال 1796 تا 1799، بيل جوان سرگرمي و دغدغه يي جز رياضيات نداشت، باز هم آرزويش اين بود که وارد مدرسه پلي تکنيک شود و پاريس را ببيند. در سال 1799، اولين جايزه رياضيات را از آموزشگاه مرکزي دريافت کرد (معلمش آقاي دوفي بود)؛ هشت دانش آموزي که دومين جايزه را از آن خود مي کردند، دو ماه بعد از مدرسه پلي تکنيک پذيرش مي گرفتند. آريستوکرات ها منتظر ورود روس ها به گرنوبل بودند و شعار مي دادند. به همين دليل در آن سال دومين آزمون برگزار نشد... دانش آموزان جوان به سمت پاريس راه افتادند تا در همان مدرسه امتحان بدهند؛ بيل در دهم نوامبر 1799 به پاريس رسيد، فرداي آن روز يعني هجدهم ماه دوم تقويم جمهوري، ناپلئون به قدرت رسيد. بيل با معرفي نامه يي نزد آقاي دارو رفت، منشي کل خزانه داري، مردي دقيق و سخت گير. بيل با سرسختي خاصي که در سن او کم نظير بود، به آقاي دارو گفت که نمي خواهد به مدرسه پلي تکنيک برود.
در لشکرکشي به مارنگو2، در ماه مه 1800، آقاي دارو (که اکنون وزير امپراتور بود) بيل را به عنوان ستوان دوم قشون ششم تفنگ داران ثبت نام کرد. بيل مدتي را به عنوان تفنگ دار خدمت کرد و همان زمان عاشق خانم آ. شد.
حالا ديگر در ميلان زندگي مي کرد. بهترين و زيباترين دوران زندگي اش بود، به موسيقي و شکوه ادبيات عشق مي ورزيد، و هنر شمشيرزني اش را هم تقويت مي کرد. در يکي از دوئل ها با نوک شمشير از ناحيه پا مجروح شد. پس از آن دستيار ستوان ميشو در اردوگاه شد؛ او که بسيار مورد احترام بود، مجوز خود را از ژنرال کولومب دريافت کرد. خود را خوشبخت ترين مي دانست و احتمالاً ديوانه ترين آدم روي زمين بود، تا زماني که صلح شد، و وزير جنگ دستور داد تا تمامي دستياران اردوگاه ستوان دوم، به قشون خود بازگردند. بيل دوباره به قشون ششم بازگشت. از کسالت و افسردگي بيمار شده و چون کمي جراحت داشت، مرخصي گرفت و به گرنوبل بازگشت، عاشق شد، و، بدون اطلاع دادن به وزارت، خانم و. را که بسيار دوست داشت، تا پاريس تعقيب کرد. وزير بسيار عصباني شد، ب. استعفا داد، و رابطه اش با آقاي دارو به هم خورد. پدرش، تبعيد او بدون آب و غذا را خواستار شد.
ب. که خود را در معرض جنون مي ديد، شروع به مطالعه کرد تا آدم بزرگي شود. او هر پانزده روز اجازه داشت تا خانم آ. را ملاقات کند...، بقيه اوقاتش را تنها مي گذراند. از 1803 تا 1806 اين گونه گذشت، به هيچ کس اطمينان نداشت و افکارش را با کسي در ميان نمي گذاشت، از ظلم و تجاوز امپراتوري که آزادي فرانسه را به سرقت برده بود، نفرت داشت. بيل دوازده ساعت در روز کار مي کرد، مونتني3 مي خواند، شکسپير و مونتسکيو4 مي خواند، و بلايايي را که هر روز بر سرش مي آمد مي نوشت. نمي دانم چرا از ادبياتي که بر سر زبان ها مي افتاد و مشهور مي شد نفرت داشت و آن را تحقير مي کرد، در سال 1804، که گاه و بي گاه با آقاي دارو ملاقات مي کرد با يک کشيش به نام پدر دلي آشنا شد. بيل، ولتر را حقير و ادبيات او را جزيي و کودکانه مي دانست، مکاتبات خانم استال5 را پرطمطراق و مغرورانه مي شمرد، بوسوئه6 به نظرش داستان طولاني را جدي گرفته بود؛ اما افسانه هاي لافونتن، کورني7 و مونتسکيو را بسيار دوست داشت.

در سال 1804 باز هم عاشق شد. پس از جر و بحث با دوشيزه ملاني که تا مارسي به دنبالش رفته بود و بسيار به او علاقه داشت، عاشق خانم م. گ. شد. پس از آن از مارسي به پاريس بازگشت؛ پدرش کم کم بدقلقي مي کرد و ديگر پول نمي فرستاد... بيل بي نهايت آزرده خاطر شد و مطالعه و تحصيل را ر ها کرده، به ارتش پناه برد.... در اين سال ها سخنگوي شوراي دولت شد... در سال 1813، ب. در هفتمين قشون نظامي با يک سناتور احمق به ماموريت فرستاده شد. ناپلئون زمان زيادي را صرف کرد تا ماموريت هاي ب. را به او تفهيم کند...
نفرتي که از رويداد ها و حوادث اطرافش داشت، او را به عشق و عاشقي کشاند... تعريف کردن تک تک ماجراهايي که بر سرش آمد، خنده دار و مضحک است. در سال 1817«زندگي هايدن، موتسارت و متاستازيو»، «رم، ناپل و فلورانس» و«تاريخ نقاشي» را منتشر کرد. در همان سال 1817 به پاريسي بازگشت که ديگر از آن بيزار بود؛ پس از آن به لندن رفت و به ميلان بازگشت.
در سال 1821 پدرش را از دست داد، پدري که به کارهاي او کمترين توجهي نشان نداد تا به شغل شهرداري گرنوبلاش ادامه دهد. در سال 1815 پيغامي از جانب پدر به پسر رسيده بود مبني بر اينکه ده هزار فرانک عايدي برايش باقي خواهد گذاشت. اما تنها سه هزار فرانک دست بيل را گرفت. که هزار فرانک آن از جهيزيه مادرش به او رسيد...
ب. که از هر نظر خود را بخت برگشته مي ديد، در ژوييه 1821 به پاريس بازگشت... و با انتشار«راسين و شکسپير»، «زندگي روسيني» و«گشت و گذار در رم» بحث و جدل ميان رمانتيک ها را گرم تر کرد...
انقلاب 1830 را از لابه لاي ستون هاي تئاتر فرانسه ديد زد... و به مقام کنسولي در بندر تريست نايل شد... در 1836 مرخصي گرفته؛ به پاريس بازگشت.
او تنها به يک نفر احترام مي گذارد؛ ناپلئون.
پايان اين يادداشت که دوباره نمي خوانمش (تا به دروغگويي نيفتم).
غپشت آخرين صفحه اينگونه نوشته شده است؛ف يادداشتي درباره هانري بيل، براي خواندن پس از مرگش، نه پيش از آن.
پي نوشت ها؛--------------------------
ہ نام حقيقي استاندال (1842- 1783) نويسنده فرانسوي که از آثار متعدد او مي توان به سرخ و سياه، صومعه پارم، راسين و شکسپير، تاريخ نقاشي در ايتاليا، خاطرات و يادداشت هاي روزانه اشاره کرد.
1- زول ژانن (1874- 1804) منتقد و نويسنده سبک رمانتيک فرانسوي
2- روستايي در ايتاليا که در آن جا ناپلئون بناپارت در 14 ژوييه 1800 بر اتريشي ها غلبه کرد.
3- ميشل اکم دو مونتني (1592- 1533) نويسنده فرانسوي که تبعاتش اثر قابل توجهي است.
4- شارل لويي دو سکوندا، بارون دو لا برد ا دو (1755- 1689) نويسنده فرانسوي خالق آثاري چون نامه هاي ايراني، انديشه هاي من، داستان حقيقي و روح القوانين
5- نيکولا دو استال (1955- 1914) نامه هايي که به دخترش مي نوشت از نظر ادبي از جايگاه خاصي برخوردار بود.
6- ژاک بنيني بوسوئه (1704- 1627) اسقف اعظم و نويسنده فرانسوي
7- پي ير کورني (1684- 1606) شاعر فرانسوي که از آثار او مي توان به اوديپ، هراکليوس، نديمه، سيد، آتيلا و... اشاره کرد.