پنج شنبه، 3 آبان 1386 - شماره 1523
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: كتاب
بازگشت به سرچشمه
رابرت مک فارلين

ترجمه؛ مريم محمدي سرشت


ريموند کارور ما را به ياد موضوعاتي چون آب روان، هواي کوهستان و آسمان آبي نمي اندازد. او را به عنوان نويسنده يي شهري مي شناسيم، به قول منتقدي او ملک الشعراي «شهر نوميدي» است. محل زندگي و پاتوق او حومه شهر با اجاره خانه هاي پايين است؛ متل ها، حراجي هاي توي حياط خلوت، پمپ بنزين ها و کافه هاي شبانه. نور کارور پرتو سفيد سرد يخچال پر نوشيدني است که شب ها درش باز مي شود، نه نور آبي تند دريا. بوي کارور، بوي بد خاکستر سيگار است، نه عطر صمغ درختان کاج. با وجود اين، کساني که آخرين آثار کارور را خوانده اند مي دانند که او طي 10 سال آخر زندگي اش پيوسته در وصف رودخانه، دريا و جنگل اشعار غريبي مي سرود. به علاوه دهه آخر زندگي کارور هم براي او غريب و غيرمنتظره بود؛ خود کارور آن را «زندگي دوم» مي ناميد. اوايل سال 1977، الکل-بيشتر ويسکي- خانواده اش را از هم پاشيد، بر نوشتنش تاثير مخرب گذاشت و کبدش را از بين برد. اما دوم ژوئن همان سال از نوشيدن دست کشيد. او بعدها در اين باره گفت؛ «گمانم چون دلم مي خواست زنده بمانم.» چهارماه بعد از ترک، کارور با تس گالاکر شاعر آشنا شد، که همچون خود او از ازدواجي ناموفق فراري بود. در سال 1978 زندگي شان را با هم آغاز کردند، ابتدا در نيويورک و سپس در شمال غربي اقيانوس آرام. طي 10 سال باقي مانده زندگي کارور، با همکاري هم 25 کتاب منتشر کردند.رودخانه در آثار دهه آخر عمر کارور جاري شد. پس از ترک اعتياد به الکل، عطش خود را با رودخانه ها فرو مي نشاند. در يکي از آخرين اشعارش نوشته؛ «نسبت به اين آب سرد جاري حس خاصي دارم. تنها با نگاه به آن خونم جاري مي شود، مورمورم مي شود... اين رودخانه هاي دوست داشتني خشنودم مي کنند/ از اينکه راه درازي را براي بازگشت به سرچشمه شان مي پيمايند دوستشان دارم/ هرآنچه را که مرا نسبت به زيبايي هاي دنيا هشيارتر کند دوست مي دارم.» و اين آب سرد جاري در اطراف کارور بود. از سال 1984 در جايي که گالاکر به آن «خانه آسماني» مي گفت زندگي مي کرد؛ ملکي سفارشي بر فراز تنگه وان دي فوکا در شبه جزيره المپيک ايالت واشنگتن. بيشتر روزها کارور در اتاق مطالعه شيشه يي گالاکر مي نوشت و تنگه را تماشا مي کرد. گاهي نيز در کنار رودخانه ها و نهرهايي که از کوه هاي المپيک جاري شده بودند قدم مي زد يا ماهيگيري مي کرد. گالاکر روزهايي را به ياد مي آورد که با هم به گشت و گذار مي رفتند؛ « در امتداد نهر مورس پايان داستاني را کشف مي کرديم. هميشه با ديدن يک جفت حواصيل يا اردک هايي که بر فراز رودخانه بال مي گشودند و پرواز مي کنند يا لاشه دريده شده پرنده يي که نزديک پياده رو افتاده بود، احساس رهايي و راحتي مي کرديم. به خاطر همين توجه به طبيعت بود که امروزه به راحتي با اشعار او رابطه برقرار مي کنيم.» شگفت آور بودن اين لحظه ها و زيبايي سخاوتمندانه آنها کارور را مبهوت مي کرد. در شعر «پديده» که آن را حين قدم زدن کنار رودخانه سروده بود، تجربه خود را از «هجوم ناگهاني احساس» توصيف مي کند؛ «يک بار ديگر زيبايي اين مکان مرا مبهوت کرده/ اگر غير از اين گفته باشم دروغ گفته ام.» عنصر اولين اشعار کارور «زمين» بود؛ جاده هاي خاکي و کشتزارهاي ته ساقه گندم مرکز واشنگتن، منطقه يي که در آن بزرگ شده بود. سپس مجموعه شعر «آتش» (1983) را سرود، اشعاري که اواسط سال هاي اعتيادش گفته بود. ويليام استال منتقد اين مجموعه را به درستي چنين توصيف کرده؛ «يک درميان بي پروا و ندامت آميز». و بالاخره آخرين مجموعه شعر او که در مورد ساحل و اقيانوس است. نام بعضي از اين اشعار «جايي که آب دريا با آب هاي ديگر درمي آميزد » (1985)، «آبي آسماني» (1986) و «راهي تازه به سوي آبشار» (1989) از دگرگوني هاي دريا مي گويد. کارور همچنان که مي نوشت و زندگي مي کرد، عنصر «زمين» را کنار گذاشت، از «آتش» عبور کرد و به «آب» رسيد. و بزرگ ترين اين عناصر آب بود. گويي اين آزادي آب جاري بود که بيشتر کارور را تحت تاثير قرار مي داد. گاه در اشعار آخرين مجموعه هايش، ناهمخواني و استقلال آب از الگوهاي منطقي و پيش بيني شده طرح هاي انساني مايه شادي کارور مي شود يا دست کم اميد شادي و خوشبختي را در او بيدار مي کند. تعجبي ندارد. آب پيوسته در حال بازسازي خودش است. بافتش- جنس ابريشم وارش، کف اش، درخشش اش- مرتب شکل عوض مي کند. اين دگرگوني ها مشخص ترين کيفيتش است و به همين خاطر نيز با غسل تعميد، تولد دوباره و بالاتر از همه اميد در ارتباط است. و اميد مفهومي بود که کارور همچنان که به مرگ نزديک مي شد، بيشتر و بيشتر مجذوب آن مي شد. به لحاظ اعتقادي، مشخصه اميد حالت خاص منشاء آن است. اميد عادتي القا شده است يا به عبارتي از بيرون به فرد تحميل مي شود تا آنکه حاصل تلاش فرد باشد. اميد داده مي شود، به دست نمي آيد. مي توان چنين گفت که اميد حرکت اراده به سمت آينده يي خوب است، گرچه به دست آمدنش دشوار اما ممکن است. به طور ساده، اميد تصور القا شده بهتر بودن است. از اين روست که اميد به عنوان عقيده يي اخلاقي بسيار مهم است، از آنجا که يکي از بزرگترين تناقضات اخلاقي را حل مي کند- به عبارتي براي اينکه انسان خوبي باشيم شايد لازم است که ابتدا تصور خوبي از خود داشته باشيم. کارور و رودخانه هايش هم به همين ترتيب. در مجاورت آب نشانه هايي از احساسات متفاوت را تجربه مي کرد، احساساتي که شايد بعدها به طرزي ملموس تجربه شان مي کرد. در شعر «چشم اندازي ديدني» مي نويسد که چطور او و گالاکر نشستن دو حواصيل را بر صخره نظاره مي کردند؛«دو حواصيل باز هم مثل اوايل فصل به خاطر ما بر روي صخره نشستند/ و ما احساس تنهايي و طراوت کرديم/ نه کسي ما را به اينجا رانده نه آورده/ به اينجا خوانده شده ايم.» مناطقي مثل رودخانه ها و موجوداتي مثل حواصيل ها تخيل او را چنان به کار مي انداخت که نتيجه آن آثار مهم بسياري است که امروز به جا مانده است. در سال 1987 کارور مبتلا به سرطان ريه شد. براي مردي که زماني در توصيف خود گفته بود«سيگاري که تني بهش وصل شده»، اتفاق تعجب آوري نبود. دو سوم ريه اش را برداشتند. سرطان به مغزش رسيده بود و در ماه ژوئن 1988 دوباره به ريه هاش رسيد. کارور و گالاکر به نوادا سفر کردند و در «رنو» طي مراسم مجلل و پرتشريفاتي با هم ازدواج کردند و سپس سه روز را به قمار و عيش و نوش گذراندند. سپس به خانه آلماني خود بازگشتند تا در هفته هاي باقي مانده عمر کارور، مجموعه اشعار «راهي تازه به سوي آبشار» را تکميل کنند. اشعار آخرين کتابش خوفناکند اما به هيچ وجه ترحم برانگيز نيستند. آب به عنوان عنصري که همزمان براي کارور آرامش بخش و اغواکننده است در اشعارش تکرار مي شود. در شعر «آن روزها» به طرز تکان دهنده يي مي نويسد؛ «آه چقدر دلم مي خواست مثل آن ماهي هاي آزاد چينوک1 بودم/ که در برابر فشار آب ايستادگي مي کنند، از آبشارها مي پرند/ و (به سرچشمه)بازمي گردند،/ نه با تني تکه تکه شده و پاره پاره/ (با تني سالم) سوار بر آب بازمي گردند». او اين جمله چسلا ميلوش2 را در جايي يادداشت کرده بود که «به هنگام رنج به کرانه هاي رودخانه هاي خاصي بازمي گرديم». پس از مرگ کارور، گالاکر زندگينامه يي به نام «ييلاق کارور» (1991) نوشت. هر گاه براي گشت و گذار به ييلاق مي رفتيم هنگام بازگشت اين درس ها را مي آموختيم؛ که وقتي طبيعت زيبايي اش را به ما عرضه مي کند، فقط بايد آزادانه آن را بپذيريم اما هرگز به دنبال کسبش نباشيم. و اينکه چشم اندازهاي خاصي به گونه يي توصيف ناشدني اما به طرزي کاملاً ملموس به ما اميد مي دهند و کمک مي کنند که در مورد خود تجديد نظر کنيم. ابيات شعر «کشتزارها»ي کارور را به ياد آوريم که مي گفت؛ «مي توانم زير آسمان بي کران متعادل، بي حرکت و آرام بايستم/ مبهوت، در آن دشت باز راه بروم/ و همچنان راه بروم.»

کارور نزديک مرگش قطعه يي را در «زمين دست نيافتني» (1988) ميلوش با ماژيک مشخص کرد، که ميلوش در آن در مورد «فلسفه آزادي» نوشته بود و کارور مدافع آن بود. فلسفه يي « که عبارت است از آگاهي از اينکه انتخابي که اکنون، امروز مي کنيم اثر خود را در گذشته نشان مي دهد و اعمال گذشته ما را تغيير مي دهد». دريا با موج ها، گرداب ها و تلاطم پيش بيني ناپذيرش نيز همين نکته را به کارور آموخت- که اگر خوش اقبال باشيم، نه تنها مي توانيم گذشته را جبران کنيم بلکه خود قبلي مان را از نو بسازيم. که مي توان در برابر جريان رود ايستادگي کرد و همزمان راهي تازه به سوي آبشار يافت.

پي نوشت ها؛-------------------------

1-Chinook salmon

گونه يي ماهي آزاد که در اقيانوس آرام زندگي مي کند.

2-Czeslaw Milosz

شاعر، نويسنده و مترجم لهستاني
بهترين رمان فارسي
عطاءالله مهاجراني

آقاي سناپور در مصاحبه با روزنامه اعتماد گفته اند؛

«کريستين و کيد بهترين رمان فارسي است. » ايشان دليلي يا دلايلي براي ادعاي خويش مطرح نکرده اند؛ هر چند در همان مصاحبه از منتقدان خواسته اند که ادعاي خود را در نقد کار هاي ايشان با دليل مطرح کنند. به گمانم رسيد، حتماً آقاي سناپور خواسته اند هشداري دهند تا به کريستين و کيد توجه درخوري صورت پذيرد. سخن نخست اين است که مگر مي شود رماني را به عنوان بهترين رمان فارسي انتخاب کرد، ملاک و محک داوري چيست؟

داوري ايشان را که ديدم. انديشيدم، يعني «کريستين و کيد» از «شازده احتجاب» يا «آينه هاي دردار» بهتر است؟

علاوه بر آن يعني کريستين و کيد «بوف کور» را هم پشت سر گذاشته است؟ گلشيري به تعبير خودش«با اندکي غرور» باور داشت که شازده احتجاب از بوف کور بهتر است و بوف کور زمانه است. از سوي ديگر باور داشت که معصوم پنجم از شازده احتجاب بهتر است. صد البته نه شازده احتجاب از بوف کور بهتر است و نه معصوم پنجم بهتر از شازده احتجاب، مي خواهم بگويم ترجيح رمان ها بر يکديگر امري سابقه دار است. از سويي اين نکته که چون کريستين و کيد تجديد چاپ نشده نمي توان درباره اش سخن گفت يا مقتضاي داوري ممکن نيست. واقعيتي است که به اعتبار دسترسي به اينترنت و بازار سفيد کتاب کمرنگ شده است.

درباره کريستين و کيد تا جايي که مي دانم، داوري هاي متفاوتي صورت گرفته است. به برخي از آنها اشاره مي کنم تا به داوري سناپور بپردازم.

اول؛ پيش از همه؛ سپانلو در ارديبهشت سال 1352 يعني دو سال پس از انتشار کريستين و کيد؛ در باره اين کتاب مقاله يي کوتاه، اما پرملاط نوشت؛ «از سر عمد قدرت هاي فني اش را در ساختماني به کار برده، که پس از اتمام شکيل است. اما جاي اسکان نيست. مقبره فراعنه... که با مرگ خود فرعون (در اينجا حديث آدم هاي کتاب) براي هميشه به شکل هيولايي بي فايده و بي مصرف باقي خواهد ماند. حتي اگر حوصله کنيد و تا آخر صفحه 134 را دوام بياوريد و بخوانيد مثل من، لزومي در بازگفتن داستان نخواهيد يافت و نه شوقي در اشاره به صحنه ها و گفتارها...

هوشنگ گلشيري نويسنده شازده احتجاب اين بازي را باخته است. مقصر هم تنها خود اوست که عالماً عامداً هنر داستانگويي اش را صرف روايتي کرده که اصولاً روايت «ما» نيست. که حتي روايت خود او هم نيست. حتي اگر يکي از بازيکنان ماجراي واقعي خود نويسنده باشد.»

دوم؛ دومين داوري را در کتاب «صد سال داستان نويسي ايران» ميرعابديني ديدم. او هم داوري اش شبيه سپانلو است؛ «گلشيري با انتشار کريستين و کيد خوانندگان داستان هايش را به تاسف واداشت. در اين رمان تلاش نويسنده براي تجربه صناعت هاي جديد به بازي با فرم انجاميده است. بي آنکه فروغي از خلاقيت را بازتاباند.»

سوم؛ شهريار مندني پور، مقاله با اهميتي درباره ادبيات گلشيري نوشته است. در آنجا به اشاره و گذرا مي گويد؛ «کريستين و کيد ارج و قرب در خورش را نايافته».

چهارم؛ داوري سناپور است که کريستين و کيد را بهترين رمان فارسي مي داند.

پنجم؛ گلشيري گويي چندان کششي به کريستين و کيد در دهه هاي پس از انتشار آن نداشته است. ايشان به صراحت از شازده احتجاب و معصوم پنجم ياد کرده؛ آن آثار را ستوده، اما کريستين و کيد را در حد تجربه رمان نويسي خوانده است؛ «بعضي از کارهايم تجربه رمان نويسي است. کريستين و کيد را در رده رمان نو فرانسه مي گذارم. کسي داستان مي نويسد، کسي مي خواهد داستان بنويسد و روي تکنيک داستان هم فکر مي کند. همين حضور داستان نويس در داستان معلوم است. پرسه در داستان نوشتن هم وارد داستان مي شود.»

من سخن ديگري دارم، نه کريستين و کيد را اسباب تاسف و نه گلشيري را در کريستين و کيد ناکام مي دانم. از سوي ديگر هم باور ندارم که کريستين و کيد بهترين رمان فارسي است. البته با مندني پور هم نظرم که اين رمان جاي شايسته خود را نيافته است. اين نوشته تلاشي است براي شناخت کريستين و کيد.

کريستين و کيد را در پاييز سال 1352 خوانده بودم. داستان مثل حلقه هاي دود در ذهنم قرار پيدا نمي کرد. کتاب را به يک دانشجوي غريبي دادم، که مدتي پيش درباره اش داستان کوتاهي در همين ويژه نامه نوشتم؛ صلاح الدين فکور. کتاب را همان شبي که به او داده بودم، خوانده بود. فکور شباهتي به راوي کريستين و کيد داشت. مثل آب عرق 55 مي خورد، همين هم ذهن مرا به سوي او کشاند. گفتم؛ اين داستان را بخوان ديوانه يي مثل خودت نوشته،

خواند و گفت؛ اين داستان سوراخ است، به محتوا کاري ندارم. به هماني کار دارم که نقطه قوت داستان است. به همان ميناگري ها و معرق کاري داستان. پرسيدم؛ سوراخ داستان کجاست؟ صلاح نگفت. گفت ذهنت تنبل مي شود. دوباره بخوان پيدا مي کني. دوباره خواندم پيدا نکردم. هر وقت صلاح را مي ديدم مي پرسيدم؛ کجاست، اين گفت وگوي ما اسباب کنجکاوي بچه ها هم شده بود. آخر سر صلاح گفت؛ نمي بايست مي گفت فاطمه کور است. او که کوري فاطمه را به خوبي نشان داده بود،...

من نمي خواهم درباره محتواي کريستين و کيد داوري کنم. کتاب شما را در دايره يي ويران سرگردان مي کند. سرگرداني راوي داستان نويس؛ سرگرداني سعيد و نيز سرگرداني کيد همسر کريستين. از سوي ديگر زن هاي داستان هم سرگردانند؛ کريستين و فاطمه.

گلشيري اين خود- نابودگري را با هنرمندي تمام نشان داده است. کريستين و کيد برخلاف نظر آقاي سپانلو جايي براي اسکان نيست؛ ويرانه يي براي گريز است. اين ويرانگري و زوال حتي به صراحت بر زبان راوي هم جاري مي شود. تلفني به کريستين يا زن ديگري که راوي- مهدي- صداي او را مي شناسد، مي گويد؛ مهدي مرد.در پايان بندي داستان هم؛ نواي اشهد ان لااله الاالله؛ راوي را به ياد مرگ و تشييع جنازه مي اندازد. ميناگري گلشيري اين ويراني را حتي در ترک خوردن جاسيگاري هم نشان مي دهد. آتش سيگاري که عکس ها را مي سوزاند. شعله کبريتي که تمام صورت راوي را مي سوزاند. نامه ها را مي سوزاند. حسرت تلخ و ژرفي که بر جان راوي چنگ مي اندازد، دو هفته يي است که دندان هايش را خلال نمي کند... او گرچه هيچ کاره بود؛- اين هيچ کاره بودن مثل طنين زنگ در سرتاسر رمان تکرار مي شود- اما بازي را باخته است. او هم که گمان مي کرد شطرنج باز خوبي است. مات مانده است. مات زندگي، برخلاف نظر آقاي سپانلو کريستين و کيد بي موضوع نيست. البته اين سخن درستي است که اين موضوع؛ موضوع ما نيست. رمان نو فرانسه در فضا و موقعيت ديگري شکل گرفته است. چنان که نويسندگان الجزايري که رمان نو نوشته اند گاه موفق تر از رمان نويسان فرانسوي هستند.

مي خواهم به گوشه يي از تکنيک گلشيري اشاره کنم. و آن نکته يي که صلاح گفته بود. سبک گلشيري معرق کاري در دنياي داستان است. مثل کاشي معرق. اين مضمون را گلشيري به تکرار در آثار خود؛ در همين کريستين و کيد و نيز آينه هاي دردار مطرح کرده است.

تکه هاي ريز کاشي کنار هم نصب مي شوند تا صورتي شکل بگيرد. مثل نقش طاووس سردر مسجد شاه اصفهان. در معرق کاري کاشي، تا پانزده مرحله کار از طراحي تا پاک کردن و تعمير به خوبي سامان پيدا نکند کاشي معرق درست از آب درنمي آيد. پنجره هاي مشبک مسجد شيخ لطف الله را ببينيد، گل معرق را ببينيد. محراب مسجد را ببينيد که استاد رضاي اصفهاني چه کرده است. اندازه و حجم کاشي، رنگ آميزي؛ نمره بندي و... تا همه درست و دقيق انجام نشوند. معرق کاري آسيب مي بيند و عيب و ايرادش حتي بيش از کاشي خشتي هفت رنگ توي چشم مي زند. اصلاً خود چشم را ببينيد يک کاشي معرق است که در کانون اش کاشي ريز سپيد نقره يي کار گذاشته شده که آينه مردم مي شود و خود مردمک، ببين که مردم چشمم نشسته در خون است. کاشي معرق رنگ ارغوان گرفته است.

آيا اين معرق کاري در کريستين و کيد انجام شده است؟ کار از همين زاويه کامل است؛ و نمي توان از آن ايرادي گرفت؟

هوشنگ گلشيري به وزارت ارشاد آمده بود تا اجازه برگزاري جلسه کانون نويسندگان را بگيرد. من هم حقيقتاً شرمنده بودم که نويسندگان مي خواهند نشست خودشان را داشته باشند، درباره اساسنامه شان بحث کنند. اينکه اجازه نمي خواهد، گفت نمي گذارند. اگر ماموران آمدند، ما مي توانيم همين اجازه را نشان دهيم. متن کوتاهي را نوشتم. امضا کردم. چه برق شادي غريبي در چشمانش بود. انگار کودکي که جايزه دور از انتظاري گرفته و همه چشم و چهره اش خندان بود. کريستين و کيد يادم آمد و حرف صلاح، گفتم؛ آقاي گلشيري لازم بود در کريستين و کيد بگويي فاطمه نابينا بود،؟ تو که به بهترين نحو نشان داده بودي. مگر راوي نمي گويد؛ مي خواهد داستانش را ببيند. چرا نوشتي کور است؟

تمام آن برق شادي و شنگي از چشمش پريد. توي چشمم نگاه کرد. مکث کرد. گفتم بگذريم. انگار همين را مي خواست. از سويي فضاي پاييزي تيغه هاي قيچي دو هفت به تعبير سلوک دولت آبادي، آن چنان سنگين بود که دريغم آمد آن برق شادمانه از چشمانش محو شود.

آن پرسش- پرسش صلاح- همچنان برايم باقي است. مثل اين است که استاد کاشي کار که طاووس هاي سردر مسجد شاه را آفريده است ميخي بر گردن طاووس بکوبد؛ لوحه يي به گردنش بيفکند که؛ طاووس، تا من و شما را راهنمايي کرده باشد که به اشتباه نيفتيم.

آن وقت کريستين و کيد که قرار بود کاشي معرق هفت رنگ باشد، در هفت روز آفرينش و گردونه اش که از سپيده روز اول با «عروسک کوچک» آغاز شده بود در غروب روز هفتم؛ باز به همان آغاز برگردد که؛ «عروسک کوچک». اما اين اشتباه ويرانگر کار تعريق را تخته کرده است؛ تبديل به کاشي هفت رنگ خشتي شده است. البته نه با آن رنگ زرد تند آزاردهنده معروف کاشي هاي خشتي از سنخ معماري و کاشيکاري عثماني.

در بخش سوم- زني با چشم هاي من- فاطمه ترسيم شده است. از قضا نويسنده با انتخاب عنواني که ذکر شد، به فاطمه موقعيتي ويژه بخشيده است. فاطمه مي گويد؛ «براي من صدا، زنگ صدا، لحن و نمي دانم قطع و وصل هاي کلام يک آدم همانقدر مهم است که حجم براي تو...» از آغاز تا پايان اين بخش راوي با ظرافت و نازک کاري تمام به ما نشان مي دهد که فاطمه نابيناست. مثلاً؛

«نمي توانم مثلاً خط ابرو را يا دور چشم ها را...»

«اصلاً من مثل شما نيستم. مثلاً مجبور نيستم از ترس نگاه ديگران خودم را، حرکاتم را، مهار کنم.»

«راستي کريستين مي گفت که فرورفتگي پايين گونه هات خيلي جالب است و پيشاني ات بلند است و موهات انبوه و سياه.»

از اين زمره نشانه ها موارد ديگري هم هست، که خواننده با فاطمه آشنا مي شود. کوري او را مي داند اما نمي خواهد بر زبان بياورد. مگر شما به کور با صداي بلند مي گوييد؛ کور،

در بخش چهارم- کريستين و کيد- انگار نويسنده حوصله اش سررفته است. به نحو حيرت آوري مي گويد؛ «فاطمه دختر خوبي است. کور است. از خيلي ها بهتر است.» تير خلاص به کاشي معرق،

اين توضيح را راوي براي چه کساني مي دهد؟ مخاطبان او که فاطمه را مي شناسند. اصلاً اين جمله ويرانگر؛

«فاطمه دختر خوبي است. کور است. از خيلي ها بهتر است.»

رمان را از آسمان تکنيک به زمين مي آورد.

آيا با چنين نقص نماياني مي توان کريستين و کيد را بهترين رمان فارسي ناميد؟

بگذريم که سال ها پيش مولوي قصه هاي مثنوي را درست مثل کاشي معرق آفريده است. هر مصرع يک کاشي است و گامي فراتر، مگر سبک داستان سرايي قرآن همين گونه نيست؟ مولوي سبک قصه گويي اش را از کجا آموخته بود. کاشي کاري معرق از کجا آمد. اگر گلشيري اين ريشه ها را در آن زمان به درستي مي شناخت، کريستين و کيد را به گونه يي ديگر مي نوشت. نيازي به گرته برداري از رمان نو فرانسه نبود.

گوهري کز صدف کون و مکان بيرون بود...
عناوين اين صفحه
بازگشت به سرچشمه
بهترين رمان فارسي
روايت ما نيست

روايت ما نيست
هوشنگ گلشيري نويسنده شازده احتجاب اين بازي را باخته است. مقصر هم تنها خود اوست که عالماً عامداً هنر داستانگويي اش را صرف روايتي کرده که اصولاً روايت «ما» نيست. که حتي روايت خود او هم نيست. حتي اگر يکي از بازيکنان ماجراي واقعي خود نويسنده باشد. دومين داوري را در کتاب «صد سال داستان نويسي ايران» ميرعابديني ديدم. او هم داوري اش شبيه سپانلو است؛ «گلشيري با انتشار کريستين وکيد خوانندگان داستان هايش را به تاسف واداشت. در اين رمان تلاش نويسنده براي تجربه صناعت هاي جديد به بازي با فرم انجاميده است. بي آنکه فروغي از خلاقيت را بازتاباند.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام