چهارشنبه، 9 آبان 1386 - شماره 1528
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
پاسخ به عطاء الله مهاجراني
باز خواني يک رمان و بعضي نکته هايش
حسين سناپور

پس از مصاحبه يي که روزنامه اعتماد با حسين سناپور انجام داد برخي نظريات او توسط عطاء الله مهاجراني مورد نقد و بررسي قرار گرفت. اکنون ادامه اين نقد و نظرها را از ديدگاه حسين سناپور پي خواهيد گرفت.

---

آقاي مهاجراني در يادداشتي در روزنامه اعتماد پنجشنبه سوم آبان 86 پاسخي داده اند به اشاره من به رمان کريستين و کيد به عنوان بهترين رمان ايراني از نظر خودم. آن حرف را من در خلال پاسخ سوالي گفته بودم که به نحوي به گلشيري و آثارش مربوط مي شد. خوشحال و ممنونم که آقاي مهاجراني با آن پاسخ اين بحث را طرح کرده اند که آيا اصلاً مي شود رماني را به عنوان بهترين معرفي کرد يا خير. خود اين موضوعي قابل بحث است و طرح آن حتي اگر به هيچ نتيجه يي هم نرسد دست کم بحث ها و کتاب هايي را مطرح يا مطرح تر و زوايايي از آن کتاب ها را روشن خواهد کرد. اما نتيجه اين بحث به گمان من از اين هم مهم تر است. با اين گفت وگو ها در واقع بحثي مهم تر طرح شده است، و آن همان بيرون کشيدن آثار برتر فرهنگ ايراني از محاق توقيف و فراموشي است.

تاسف بار است اما وقتي دم و دستگاه هايي کارشان شده به محاق بردن آثاري که کمک مي کنند تا ما، همه مردم کتاب خوان، نگاهي دوباره و چه بسا با شک بيندازيم به خودمان و همه آن چه که بوده ايم و هستيم، طبعاً بخشي از کار ما هم جز اين نيست که دوباره آن آثار را بيرون بکشيم، هم از محاق دستگاه هاي دولتي و هم از بي توجهي و فراموشي اهل فرهنگ و ادب. پس شخصاً ممنونم از طرح اين بحث و پيش کشيدن نام کتاب هايي مثل کريستين و کيد، معصوم پنجم و حتي بوف کور، گرچه اين يکي ديگر احتياجي از اين دست نداشته باشد. خب، راستش اگر حتي نسل من خيلي از کارهاي فراموش شده را نديد يا اگر ديد نتوانست به ياد ديگران بيندازد، حالا جوان ترها با وبلاگ و نشريه هاي دانشجويي و حتي روزنامه ها، دارند خيلي از نام ها را دوباره به يادمان مي آورند. تا آنجا که آنقدر گفته اند از ارزش هاي سفر شب (بهمن شعله ور)، شب هول (هرمز شهدادي) و نماز ميت (رضا دانشور) و داستان هاي کوتاه شميم بهار (گرچه بيش از يک مجموعه هم نباشد) و بسياري از کارهاي سفرکرد گاني مثل بهمن فرسي و کساني ديگر، که احتمالاً خيلي هاي ديگر هم مثل من مجبور شده اند آنها را بخوانند، يا در پي پيداکردن و خواندن شان باشند.

به گمانم آقاي مهاجراني هم مطلب شان را با چنين نيتي نوشته اند، وگرنه يک اشاره کوتاه من به کريستين و کيد به عنوان بهترين رمان فارسي چندان اهميتي نداشت که چنين پاسخ مشروحي شايد به آن داده شود، مگر اينکه لااقل خودم در همان جا دلايلم را مي گفتم. ايشان هم با طرح اين پرسش ترديدآميز که آيا مگر مي شود رماني را به عنوان بهترين رمان ايراني معرفي کرد، خودشان بعدتر در مقايسه بوف کور و شازده احتجاب و معصوم پنجم و آينه هاي در دار، همان کار را کرده اند، يعني رمان هايي را با هم مقايسه کرده اند و بوف کور را برتر از شازده احتجاب و و شازده احتجاب را برتر از معصوم پنجم برشمرده اند. يعني به گمانم خواسته اند با طرح يکي دو پرسش و سعي در پاسخ به حرف من، از رمان هاي برجسته ايراني و آثاري که بعضي شان در محاق توقيف يا کم حافظه گي گرفتارند حرف بزنند و مثل من نگذارند ارج کتاب ها از بين برود، يا شايد مخدوش شود. دست کم من مطلب ايشان را با اين نگاه خواندم. پس اين چند کلمه پاسخ را هم من بيش تر به همين نيت مي نويسم.

1ـ پيش از همه بايد اين را بگويم که من نقد مفصلي درباره کريستين و کيد نوشته ام که در کتاب هم خواني کاتبان (مجموعه مقالاتي از نويسند گان مختلف درباره آثار گلشيري، گردآوري خودم، نشر ديگر) چاپ شده است. طبعاً بهتر بود در آن گفت وگو اشاره يي هم به آن مي کردم، اما راستش بعضي هامان در بعضي از مصاحبه ها و مقاله ها گاهي آنقدر به خودمان ارجاع مي دهيم که حال خواننده بد مي شود.

از طرف ديگر، در آن گفت وگو هم موضوع صحبت رمان کريستين و کيد يا مثلاً معرفي بهترين رماني که خوانده ايم نبود، وگرنه طبعاً ديگر اين ارجاع ندادن بي خود بود و من دست کم اشاره يي به آن نقد و دلايلي که آنجا آورده ام مي کردم. طبعاً توقع ام از ديگران براي ارائه دليل درباره خوبي و بدي کارهاي خودم هم به مواردي برمي گشت که کساني به طور مشخص درباره خوبي و بدي کتابم بدون دليل و توضيح حرف زده بودند و نه اينکه اشاره يي در ميان حرف هاي ديگرشان به کتاب من کرده باشند.

2ـ آقاي مهاجراني درست گفته اند که اکنون با بودن اينترنت و اين بازار داغ کتاب هاي افست هر کتابي در دسترس مان هست (منتها با مقدار بيش تري صرف پول و وقت)، اما نمي دانم آيا واقعاً اين نوع دسترسي با آن نوع دسترسي که کتاب در شمارگان بالا و همزمان منتشر شود، يکسان است و در توجه به يک کتاب تاثيري نمي کند؟ گمانم مي کند، گرچه حتي کم. به هر حال من هم در کل با ايشان موافقم. کم توجهي به کريستين و کيد و هر کتاب ديگري را بهتر است من يا کسي ديگر به حساب عدم انتشار نگذارد. اما من در همان گفت وگو اين را هم گفته بودم که يکي از دلايل نخواندن يا کم توجهي به کريستين و کيد پيچيدگي هاي آن است. و اين را لااقل اينجا به تاکيد مي گويم که پيچيد گي کريستين و کيد به مراتب بيش تر از شازده احتجاب است، و شايد منهاي زبان، پيچيده تر از معصوم پنجم هم.

3- طبعاً ناگزيرم براي تماشاي قدرت هاي کريستين و کيد خواننده علاقه مند را به همان نقد خودم در کتاب هم خواني کاتبان ارجاع بدهم، اما همين قدر اينجا اشاره يي مي کنم و مي گذرم که؛ کريستين و کيد شرح مواجهه يک انسان ايراني با تمام ابعاد وجودي اش (تاريخي و اجتماعي و روانشناختي) با مفهوم غرب و غير است. يعني آشنايي راوي آن رمان با يک زن انگليسي و تفاوت هاي رفتاري شان با مقوله عشق و ديگر چيزها، او را دچار اين پرسش مي کند که چرا من و ما اين طوريم و او و آنها آن طور. و گلشيري براي شرح و بسط اين پرسش هم به سراغ زندگي خصوصي هر دو مي رود و هم به سراغ تاريخ هاي دور و نزديک ملت هاي هر دو نفر. فرم روايت اش را هم از ايراني ترين هنري که سراغ داشته گرفته، يعني از معرق کاري. به همين دلايل گمانم ايراني ترين کاري است که حتي گلشيري، که تقريباً هميشه در همه کارهاش با هويت ايراني و معناي ايراني بودن درگير بوده، نوشته. حالا اگر آقاي سپانلو در سال 52 نوشته اين رمان روايت ما نيست، يا آقاي ميرعابديني در صد سال داستان نويسي نوشته اينها فقط بازي است، آيا من بايد حرفشان را جدي بگيرم؟ نمي دانم چرا آقاي مهاجراني گرفته. شايد چون هر دو نفر شهرتي در نقدنويسي داشته اند يا هنوز دارند. اما اگر قرار بود من اينطور نقدنويسي را جدي بگيرم که همه آن تلاش غريب و بديع را براي نوشتن کاري با تکنيک ايراني و با موضوع اينکه اصلاً ايراني بودن و شرقي بودن يعني چه، بازي بداند يا بگويد اين مال ما نيست، که ديگر آن حرف را نمي زدم و چند سال پيش آن نقد را نمي نوشتم. اصلاً اگر وضع نقدنويسي ما اين نبود که حالا نه من مجبور بودم آن طور از رمان کريستين و کيد حرف بزنم و نه آقاي مهاجراني مجبور به دادن اين جواب و تحليل خودشان از همين رمان بود. لابد هر دومان بيش تر مي چسبيديم به داستان نويسي يا هر کار ديگري که بيش تر دوست داريم. نمي دانم چرا آقاي مهاجراني با وجودي که خودشان اين همه به تکنيک معرق کاري در کار گلشيري توجه داشته اند و پايه اصلي تحليل خودشان را هم بر آن گذاشته اند، باز آن جمله ميرعابديني را نقل کرده اند که اين کارهاي فرمي بازي است.

4ـ آقاي مهاجراني در تحليل خودشان از رمان کريستين و کيد فقط بر يک جمله انگشت گذاشته اند و همان را مصداق از آسمان تکنيک به زمين آوردن رمان دانسته اند. ايشان طوري جمله «فاطمه کور است» را عمده کرده اند که آنها که رمان را نخوانده اند گمان خواهند کرد فاطمه شخصيت اصلي داستان است يا دانستن يا ندانستن کوري او نکته مهمي يا گرهي در داستان است. اين طور نيست. فاطمه شخصيت درجه دومي است در رمان، و نقش اش هم بيش تر شناساندن زاويه ديگري از شخصيت راوي و رابطه اش با زن انگليسي است. به همين دليل هم فقط در دو فصل از رمان (تا جايي که به خاطر دارم) حضور دارد و در پنج فصل ديگر غايب است.

نکته مهم تر اين است که اساساً رمان مدرن رمان ماجرايي نيست و به همين دليل برخلاف رمان هاي رئاليستي بر معما و ايجاد تعليق از طريق آن تکيه ندارد. کافي است بقيه رمان هاي گلشيري و ديگر نويسندگان مدرن (دست کم واقع گراها) را از نظر بگذرانيم تا به ياد بياوريم تعليق و کشش اين رمان ها بر تعقيب انگيزه هاي دروني شخصيت ها است و نه ماجراها و معماها، (توجه به اينکه اغلب اين رمان ها از پايان آغاز مي شوند تا بر «بعد چه خواهد شد» استوار نشده باشند، خود گوياي اين نکته است). در واقع در اينجا هم کوري فاطمه اطلاعاتي مهم يا پنهان نبوده که حالا به صراحت گفتن اش خدشه يي بر رمان باشد. به فرض هم که خدشه يي باشد، گمان نمي کنم در هيچ رماني بودن يا نبودن دو کلمه يا يک جمله، آن هم درباره يک شخصيت فرعي، آنقدر مهم باشد که بخواهيم کل رمان را بر اساس آن داوري کنيم و آن را از آسمان تکنيک به زمين بکشانيم.

5ـ واقعاً تنها جايي از مطلب آقاي مهاجراني که مايه تاسف من بود همان پايانش بود که مي گويند گلشيري بايد به قصه گويي مولوي و قرآن توجه مي کرد و اينکه معرق کاري از کجا آمده، که در اين صورت تکنيک هاش را از رمان نو فرانسه نمي گرفت. واقعاً متاسفم. اگر آن همه توجه به معرق و سعي در استفاده از تکنيک هاي آن (گذاشتن فصل ها، صحنه ها و جزييات بي شمار ديگر در کنار هم، و نه در ادامه و پي هم) که به قول آقاي مهاجراني از قصه هاي مولوي آمده و يا هر متن ايراني و شرقي ديگر، نشانه ريشه داشتن، يا دست کم توجه به هنر اين جايي نباشد پس نشانه چه چيزي است، يا ريشه در هنر ايراني داشتن نشانه اش پس چيست؟ کدام نويسنده ديگري را اصلاً سراغ داريد که نه فقط مدام درگير فهميدن هويت فردي و قومي آدم اين جايي باشد، که حتي سعي کند آن را با تکنيک هايي بيش تر ايراني و شرقي نمايش بدهد؟

نمي دانم اگر خود گلشيري از تاثير گرفتن اش از رمان نو فرانسه نگفته بود و بحث هاي جمعي شان در جنگ اصفهان درباره اين جريان داستان نويسي نبود، باز کسي مي گفت که تکنيک هايش غير ايراني بوده يا نه. و اصلاً کي هست که تحت تاثير نويسند گان خارجي بزرگ پيش از خودش نبوده باشد، از کافکا و تولستوي و شولوخوف و همينگوي و فاکنر گرفته تا مارکز و غيره و غيره؟ آيا بوف کور هم شبيه کارهاي کافکا است، فقط چون هدايت تحت تاثير کافکا بوده؟ آيا تقليد کردن با تاثير گرفتن متفاوت نيست؟ تکنيک هاي کريستين و کيد شبيه کدام کار رمان نويي ها است؟ يا بقيه کارهاي گلشيري؟ لابد مي گوييد خود گلشيري گفته که کارش در رده رمان نويي هاي فرانسه است. آيا اگر او يک چيز کلي گفته بدون توضيح، ما مي توانيم هر طوري دلمان خواست آن را تعبير کنيم و نکته هاي آشکار رمانش، مثل همين استفاده از تکنيک معرق را ناديده بگيريم؟ شخصاً ترجيح مي دهم در درجه اول به خود کار توجه کنم و نه به حرف گلشيري. اينجا و درباره کار خودش هم مي خواهم مخالفتي بکنم و بگويم اين رمانش هم همان قدر به کارهاي رمان نويي ها شبيه است که بيشتر کارهاي بعدي اش، و در مجموع خيلي کم. دلايل؛ به گمان من مهم ترين خصوصيت رمان نويي ها حذف گذشته شخصيت ها بود براي هر چه بيشتر نشان دادن احاطه اکنون بر زند گي آنها. در کارهاي گلشيري گذشته شخصيت ها کم رنگ شايد بشود، اما حذف نمي شود.

در همين رمان حتي وقتي راوي به جاي گفتن گذشته خودش و پدرش از گذشته دوست اش حرف مي زند، به نوعي او را به خودش هم تعميم مي دهد و مي خواهد بگويد ماها زند گي مان و گذشته مان با شما (انگليسي ها يا غربي ها) متفاوت است. پس اگر شده حتي غيرمستقيم براي راوي گذشته مي سازد.

ديگر اينکه رمان نويي ها ماجرا را اغلب از کارهاشان حذف يا تاثيرش را کم رنگ مي کردند. کاري که خوشبختانه گلشيري نکرد. بسط و تعميق لحظه هاي عاطفي و حسي آدم ها در کار اغلب رمان نويي ها و به خصوص دوراس هست، که چندان در کار گلشيري نيست، لااقل به اندازه يي که در کار دوراس هست نيست. توجه بسيار به اشياي پيرامون در کارهاي انگار همه رمان نويي ها هست (به خصوص روب گري يه و دوراس)، که اين يکي در کار گلشيري هم بيش تر به چشم مي آيد، اما باز نه به اندازه يي که لااقل در کار روب گري يه هست. خب، پس شباهت هايي هست و نيست. اما اينها به گمانم به تکنيک هاي مشابه منجر نمي شود، چنان که در کارهاي خود رمان نويي ها هم نشده است.

گلشيري هم اين پررنگ و کم رنگ شدن بعضي عناصر داستاني را با تکنيکي اجرا مي کند که برايش آشنا و به کارگيري اش به خصوص در اين رمان، مهم بوده است. هر چه هست به گمان من توجه به تکنيک معرق چنان در اين رمان پررنگ است که تا آنجا که به شيوه روايت مربوط است همه چيز تحت الشعاع آن است.

6ـ باز هم از آقاي مهاجراني ممنونم که کمک کردند تا بار ديگر به اين رمان برگرديم و چيزهايي شايد ناگفته را درباره اش بگوييم. اميدوارم همان طور که گلشيري بسياري اوقات آبرو و اعتبارش را براي کانون و گاهي نشريه ها و حتي دوستان دور و نزديک اش مي گذاشت (چيزي که پيداست در همان خاطره يي هم که آقاي مهاجراني گفته از ملاقاتش با گلشيري براي گرفتن مجوز برگزاري مجمع کانون- البته بدون اشاره به انگيزه ها و دلايل آن ملاقات)، ما هم گاهي بتوانيم به چيزهايي فکر کنيم که فراتر از ما هستند، مثل همين کتاب ها که ديگر نه متعلق به نويسنده شان که متعلق به ما و نسل هاي بعد هستند، و اين بحث ها بيش از آنکه براي بزرگ و کوچک کردن کسي باشد، براي فراموش نکردن همه آن تلاشي است که در اين کتاب ها هست براي شناختن خود ما و ديگري، و آرزوي اينکه اگر شده قدمي به خودمان و به ديگري نزديک تر شويم.

فر
هنگ وب زدگي و وب زدگي فرهنگي
اکنون تحقيرم کن*
ياسر نوروزي

Yasser_noruzi@yahoo.com

يک user و password؛به هر اهل و نااهلي که مي دانيد رو کنيد که از نان شب واجب تر است. سايت ها را زير و رو کنيد. به سياه مشق ها و دست نوشته ها و نيم نوشته هايتان لينک بدهيد. دقايقي تا سرحد مرگ روي مطلب خود کليک کنيد و دست از طلب مداريد تا کام تان برآيد. حال، ذوق کنيد. سرشناس شده ايد. در صف پرمخاطب ترين ها جلوه مي فروشيد. خوشحالي کنيد. اصلاً چند بار دق کنيد. خويش و بيگانه، مرد و زن، پير و جوان، صغير و کبير، هر چه ابناي بشر؛ همه را خبر کنيد. اين فتح مظفر را حجت بگيريد و فخر کنيد و از خود بگوييد و بشنويد و در اين عشق بميريد که رقبا را به در کرده ايد.

چندي است به کشف تازه يي رسيده ايم. هم خود مي دانيم و هم ديگران که ذکرش شرم به جبين آورد و سر پايين و اما هيچ کس نمي خواهد از آن بگويد. گويي طبيعت مان اين است و خلاف مزاج سابق اگر عمل کنيم، راه مخالف پيش گرفته ايم؛ هرچند اگر درست باشد. اما ماجراي کشف تازه از سايت ها و وبلاگ هاي فرهنگي و بيشتر ادبي آب مي خورد. دوستان فضاي مجازي ترتيب داده اند تا راحت تر بنويسيم و بخوانيم. دست شان درد نکند. اما بشکند دست مان که باز به عجايب و غرايبي متوسل شده ايم که عقل جن هم به آن نمي رسد. مطلبي مي نويسيم و در فلان سايت ادبي لينک مي دهيم و آنقدر کليک مي کنيم که بازديدکنندگان فکر کنند مطلب مان بيشترين طرفدار را داشته. جل الخالق، اگر ساز و برگ مدرن تري هم داشتيم و دستي در علوم روز(،)، نرم افزاري مي خريم تا به جاي کليک کردن روي مطلب مان، رايانه کار را به دست بگيرد تا از پله هاي برقي ترقي بالا برويم. اين هم از کشف تازه. گاهي هم مطلب خودمان نيست. خدا را شکر که نان روابط را مي خوريم. پس اگر دوست و رفيقي داشتيم که از قبلش چيزي مي ماسيد، روي مطلبش کليک مي کنيم تا به صف بالاترين ها بيايد. بعد تماس مي گيريم و مجيزش را مي گوييم بلکه در آينده چيزي رسد.

چندي پيش نقدي ديدم بر کتاب يکي از دوستان که آمار بيشترين بازديدکنندگان را داشت. شک نکردم. بديهي بود و اظهر من الشمس. چيزي نبود که پيش ذهن زير و رو کنم و پس آن به دنبال جواب باشم. منتها در پاسخ يکي از دوستان گفتم به چند جهت از همان کشف هايي است که مي دانيم و مي داني. فرض که اين نوشته، صواب و مظهر انتقاد و نقد و نقادي باشد؛ چند نفر هستند که کتاب را خوانده باشند. اصلاً مگر اين روزها يک داستان کوتاه ايراني چقدر رغبت خواندن برمي انگيزد. اصلاً اگر رغبت برانگيخت، مگر چند نفر کتاب مي خوانند و چند نفر نقد فلاني را روي فلان کتاب فلان کس ايضاً. باري، صد اگر و مگر ديگر پيش کشيدم که حتي اگر کتاب را خوانده باشند هم بر چه حکمي مي توان استناد کرد که اين مطلب تا اين حد شيفته و مشتاق داشته باشد. مشتاقي خيل کتابخوانان و علاقه مندان چنان است که بر پيشاني بازار خريد و فروش و تيراژ آن هويدا است. مهجوري اين جمعيت از نقد کتاب که ديگر گفتن ندارد.

نقد را خواندم. نظري بود و از آن رو که نظري است به نظرم قابل تامل. همين. منتها اينکه همه بخواهند بخوانند و بدانند در اين نوشته چه رفته، به نظرم نهايت تïنïک مغزي آمد. يا ما از اين بازار قلب نقدنما به دوريم يا دوستان زيادي نزديک، اگر دوريم که دوريم و اگر نزديک، اين از همان خودشيفتگي هاي نسل ماست. امثال اين بازي ها سر هر کسي را که گرم کند، ادبيات و ادبيت متن را نمي تواند. فردا که شد کتاب فلان کس (اگر بنا باشد از ياد رود) از ياد رفته است؛ نقد فلان کس که جاي خود دارد. قصدم زير سوال بردن شخص خاصي نيست. گاه پيش آمده روح طرف هم خبر نداشته از دوستي ها و دشمني هاي بيجا که در حقش کرده اند.

در آخر گله يي مي ماند از سايت نويسان و وب نگاران و لينک کاران. اوضاع فرهنگي روشن تر از آن است که با بزرگنمايي يا کوچک نمايي ما تغيير کند. به نوعي همکاريم و درد هم از غير بيشتر مي فهميم. اما با حذف و الصاق و اتصال اين و آن به نويسندگي و شاعري و نقادي و اين حرف ها ديگي نمي جوشد. روي عجوزه به رنگ و روي و خال و خط، زيبا نمي شود. جداي اينها گاهي در نوازش يکديگر هم خبره ايم. شکايتي نداريم. حرفي نيست. تمام آنچه نوشته ايم و ننوشته ايم از آن شما. نوشته ها را بگيريد. پيش و پس کنيد. همه را به هم بريزيد. از دل مطلب پاره يي بيرون بکشيد و جاي اصل جا بزنيد. نام نويسنده را قلم بگيريد. هر چه خواستيد ويرايش و پيرايش کنيد بلکه به خواسته ها برسيد. اگر رسيديد به ما هم بياموزيد تا دست به دست هم دهيم و آباد کنيم اگر آباد مي شود با اين قبيل زيرکي ها و چاره گري ها و زبل بازي ها. اين سفره ها يک شبه است. پنج روز و شش باشد و دوامي ندارد. زمان به اين خرد و بزرگ کردن ها اهميتي نمي دهد. هنري اگر بود مي ماند و گر نبود با کشف هاي تازه يي که ذکر آن رفت، فردا روز مي رود.

*نام مقاله برگرفته از جمله پاياني داستان «زخم شمشير» نوشته خورخه لوئيس بورخس است.
عناوين اين صفحه
باز خواني يک رمان و بعضي نکته هايش
اکنون تحقيرم کن*
رمان آبکنار به چاپ دوم رسيد
انتشار ترجمه جديد خجسته کيهان
اعطاي درجه پروفسوري به احمد نوري زاده
چاپ نخستين داستان بلند بيژن نجدي

رمان آبکنار به چاپ دوم رسيد
اعتماد؛ رمان «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک يا از اين قطار خون مي چکد قربان،» که توسط نشر ني منتشر و کانديداي بهترين رمان جوايز ادبي «گلشيري» و «مهرگان» نيز شده است به چاپ دوم رسيد. علاوه بر اين «آبکنار» تاليف و تنظيم نهايي جلد اول مجموعه کتابي را با نام موقت «فرهنگ آثار» به پايان برده که قرار است در نمايشگاه سال آينده، توسط فرهنگستان هنر منتشر شود. جلد اول اين مجموعه به بررسي کتاب هاي ادبي در سال هاي 1250 تا 1300 مي پردازد. رويکرد اين پژوهش مبني بر کتاب شناسي است که شامل خلا صه يي از کتاب، زندگينامه نويسنده، نقدي بر اثر و تکه يي از متن مي شود. بر اساس اين گزارش اين پروژه زير نظر دکتر سميعي گيلا ني انجام مي شود و سرپرستي گروه پژوهشي را «حسن ميرعابديني» و «جعفر خضري» بر عهده دارند و کتاب نهايي از دل استخراج ها و پژوهش هاي اين گروه تاليف و تنظيم شده است. جلد دوم اين کتاب شامل آثار ادبي سال هاي 1300 تا 1320 نيز در حال تاليف و تنظيم است و جلد سوم تا سال 1357 ادامه خواهد داشت.


انتشار ترجمه جديد خجسته کيهان
اعتماد؛ پمپئي نوشته رابرت هريس با ترجمه خجسته کيهان توسط نشر افق منتشر شد. رابرت هريس نويسنده انگليسي در اين اثر کليد دلهره يي ايجاد مي کند که حول محور اطلاع مخاطب از نزديک شدن زمان انفجار کوه وسويوس مي گردد و اين درحالي است که قهرمانان رمان از آن بي خبرند. در رمان پمپئي ثروتمندترين شهروندان رم در پمپئي روزهاي آرامي را سپري مي کنند اما نشانه هايي خبر از وقوع فاجعه يي بزرگ مي دهند. صحنه هاي فاجعه آميزي که هريس ترسيم مي کند، براي افرادي که از خرابه هاي پمپئي ديدن کرده اند بسيار ملموس است. رابرت هريس نويسنده معاصر انگليسي که قبلاً با انتشار رمان هاي پرفروشي همچون «سالار فرشتگان»، «انيگما» و «سرزمين پدري» با موفقيت روبه رو شده بود، در اين رمان با شرح جزئيات زمان، مکان و شرايط زندگي در قرن اول ميلادي به شهر پمپئي (در جنوب ايتاليا) و منطقه پيرامون آن زندگي بخشيده است. اين کتاب در قطع رقعي در 432 صفحه توسط نشر افق به چاپ رسيده است.


اعطاي درجه پروفسوري به احمد نوري زاده
اعتماد؛ احمد نوري زاده مترجم، پژوهشگر و ارمني شناس و تنها شاعر غيرارمني که به زبان ارمني شعر مي سرايد در جريان کنگره بين المللي ترجمه در ارمنستان به دريافت درجه علمي پروفسور از سوي دانشگاه شمالي ايروان نائل شد. نوري زاده ضمن شرکت در جلسات کنگره جهاني ترجمه و سخنراني در دانشگاه هاي ايروان با وزير فرهنگ و هنر ارمنستان ديدار کرد و در ديدار با خبرنگاران و گزارشگران رسانه هاي صوتي و تصويري چند و چون ترجمه ادبيات ارمني در ايران را بررسي کرد. نوري زاده در سفر خود به ارمنستان که براي شرکت در کنگره بين المللي ترجمه صورت گرفته بود با برخي از شخصيت هاي فرهنگي و دولتي ارمنستان همچون «سرگئي يريتسيان» مشاور رئيس جمهور ديدارهايي داشت. احمد نوري زاده تاکنون جوايز بسياري را در اين کشور از آن خود کرده است و عالي ترين نشان فرهنگي ارمنستان را نيز از روبرت کوچاريان، رئيس جمهور ارمنستان، دريافت کرده است.


چاپ نخستين داستان بلند بيژن نجدي
ايسنا؛ اين اثر که از آثار به جامانده از نجدي است، به کوشش پروانه محسني آزاد، همسر بيژن نجدي، منتشر خواهد شد. از اين داستان نويس چند مجموعه داستان منتشر شده و اين اثر که هنوز نامش مشخص نيست، اولين داستان بلند اوست که کار ويرايش آن انجام شده و به زودي به ناشر سپرده خواهد شد. به گفته محسني آزاد داستان يادشده پس از انتشار مجموعه شعر «پسرعموي سپيدار» منتشر خواهد شد و بقيه آثار نجدي نيز در دو سال آينده منتشر مي شوند. «پسرعموي سپيدار» که مجموعه يي از شعرهاي چاپ نشده و برخي شعرهاي چاپ شده نجدي را که قبلاً در قالب کتاب منتشر نشده اند، شامل مي شود، تا پايان اين ماه به چاپ خواهد رسيد. همچنين به تازگي مجموعه داستان «يوزپلنگاني که با من دويده اند» اين نويسنده از سوي نشر مرکز به چاپ هشتم رسيده است. «دوباره از همان خيابان ها»، «خواهران اين تابستان»، «دفتري از گزيده ادبيات معاصر» و «داستان هاي ناتمام» از ديگر آثار منتشرشده نجدي هستند. بيژن نجدي متولد 24 آبان ماه سال 1320 در خاش - از توابع سيستان و بلوچستان - است که چهارم شهريورماه سال 1376 درگذشت.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام