محمد ضيمران

حدود دو دهه است که بحث مدرنيته و پست مدرن در ايران مطرح شده و عده زيادي از روشنفکران بغرنج تاريخ معاصر ايران را در چارچوب اين انگاره بررسي مي کنند. بعضي از انديشمندان اين مرز و بوم راه حل و توجيه اين بغرنج را در پيش فرض هاي مطرح در فلسفه پست مدرن جست وجو مي کنند. آنها بر اين باورند که پسامدرنيته و بديل فلسفي آن يعني واگشايي و بن فکني (دي کانستراکسيون) مي تواند راه را بر پندارهاي به اصطلاح گمراه کننده و مبالغه آميز صورت هاي گوناگون مدرنيسم مسدود سازد.
آنها مدعي اند که پست مدرنيته فرآيندي است انقلابي که سرنمون هاي مدرنيته را در موضع بنيان فکني قرار داده و مدعيات پرطمطراق آن و از جمله پيشرفت، تعالي، عينيت علمي، تساهل، اومانيسم، برابري، آزادي و استقلال را با چالشي کوبنده روبه رو ساخته است.پست مدرنيته است که جهان بيني هاي جهان رواي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و مذهبي از جمله مارکسيسم، مسيحيت ، فاشيسم، استالينيسم، سرمايه داري، دموکراسي ليبرال، فمينيسم و به طور کلي علم جديد را مصداق بارز فراروايت هاي کلام محور و عقل مدار معرفي کرده و مطاوي فلسفي آنها را به چالش مي گيرد. هواخواهان پست مدرن غرب و طرفداران ايراني آنها مدعي اند که همه نظام هاي فکري يادشده و صورت بندي هاي فلسفي حاکم بر اين نظام ها بر همان پيش انگاره هايي تکيه دارند که مبناي کهانت، سحر و جادو و کيش هاي بدوي را تشکيل مي دهد.يکي از دلايل وجاهت فلسفه پست مدرن در اين مرز و بوم چالش در برابر پيش انگاره اکنونيت مدرن و اولويت بخشيدن به زمان گذشته و فراداده هاي پيشين بنياد است. انديشمندان پسامدرن پديده هاي قدسي و سنتي و به طور کلي ساحت عقل ستيز اسطوره ها را ارجمند شمرده و در همين راستا تجربه هاي عرفاني، اساطيري و ديني را واجد منزلتي درخور عنايت مي شمارند و آنچه به گستره نوين هستي و زيست امروزي مرتبط مي شود را دون مايه و فرودست مي انگارند و يادآور مي شوند که بر آنچه نوظهور است نمي توان بدون دليل حرمت نهاد. به طور کلي آنها تشکيک در اصول و مبادي مدرنيته و مدرنيسم را سرلوحه رويکرد خويش قرار داده و مي گويند تمدن مدرن بر اساس عقل و آزادي بنا شده و همين آزادي و عقل خود بر پايه سامان ديگري تبيين شده که اين مقوله اخير خود در دوران کنوني دچار فتور و سستي شده است. اين پديده چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم وجود آدمي را محور قرار داده و وجود او را موضوعيتي ويژه بخشيده است. به نظر آنها پست مدرن ها توانسته اند خدشه در ارکان اومانيسم را به اثبات رسانند. طرفداران ايراني پست مدرن اکثراً چنين ادعا مي کنند که مدرنيته و به طور کلي فرهنگ مدرنيستي باعث شده در ارکان و بنيادهاي ارزشي و وضع اخلاقي و روحي مردمي که در چارچوب اين فرهنگ زندگي مي کنند خلل و خدشه روي دهد. لذا رهيافت پست مدرن راهگشاي فرهنگي است که خود را از اين کاستي ها برکنار مي دارد و آنها را در موضع نقد قرار مي دهد.انديشمندان هواخواه پست مدرنيته در ايران بيشتر به تاريخي بودن مدرنيته استناد جسته و مدعي هستند که دوران مدرنيته از لحاظ تاريخي رفته رفته سرآمده و طليعه دوران تازه يي در افق زمان پديدار شده است. ما نيز بايد خود را با زمان جديد وفق دهيم و گريزي جز سازش با شرايط تازه وجود ندارد. بديهي است که اين رويکرد به مدرنيته به عنوان پديده يي صرفاً تاريخي تنها عده قليلي از متفکران غربي را به خود مشغول داشته است.اکثريت هواخواهان پست مدرنيته بر اين باورند که اين پديده بر وضعيتي روحي است و نه تاريخي. در زمره نظريه پردازان تاريخ باور در تحليل پست مدرن مي توان از آرنولد توين بي و چارلز جنکس نام برد.
اکثر هواخواهان غربي پست مدرن اين پديده را مقوله يي فلسفي، فکري تلقي مي کنند.

در اين چارچوب بعضي متفکران به خدشه در ايمان به پيشرفت و ترقي فرهنگي و اجتماعي ناشي از مدرنيته اشاره کرده و يادآور شده اند که پست مدرنيسم را مي توان نمود و نماد وجهي زوال در باور و اعتماد به اصل کلي توسعه و پيشرفت انسان ها در گذر تمدن تلقي کرد. برخي نيز پست مدرنيسم را گونه يي نقد مدرنيته قلمداد کرده اند. انديشه هاي ليوتار را در زمره اين رهيافت مي توان بررسي کرد. آنها مي گويند پست مدرنيته مرحله يي تاريخي يا زمانمند نيست بلکه منظومه يي است از تلقي ها و برداشت ها در باب جهان روايي مدرنيته. به ديگر سخن پست مدرنيته چيزي نيست جز رهيافتي انتقادي در گستره مدرنيته و نه جانشيني براي آن. به هر تقدير چالشگران پست مدرنيته رويکردهاي هواخواهان اين جنبش فکري را متکي بر پندارهايي گمراه کننده و مبالغه آميز برشمرده و يادآور شده اند که حرکت در مسير پسامدرن راه به جايي جز نيست انگاري خردگريز نمي برد. از جمله کساني که در نفي مطاوي پسامدرن از هيچ گونه تلاشي دريغ نورزيده پژوهشگري در حوزه فيزيک نظري در دانشگاه نيويورک به نام آلن سوکال است. او در مقاله يي طنزآميز و ظاهراً تحقيقي با عنوان «گذار از مرزها؛ به سوي هرمنوتيک دگرساني بخش در گرانش کوانتومي» که در نشريه معروف «متن اجتماعي» در امريکا به چاپ رسيد، کوشيد تا ثابت کند که همه کساني که خود را به حرکت پسامدرن متصف مي شمارند آدم هايي توخالي اما پرمدعا و از لحاظ درک و شناخت علمي در مرتبه يي فرودست قرار دارند. آنها صرفاً با به کارگيري واژه هايي مطنطن در پي آنند تا بر جهل و کم سوادي خويش پرده برکشند. مدتي از انتشار اين شماره از نشريه «متن اجتماعي» نگذشته بود که آلن سوکال ضمن انتشار يادداشتي افشاگرانه در شماره ماه مه و ژوئن 1986 مجله لينگوا فرانکا توضيح داد که انگيزه اصلي او از چاپ مقاله نخست در نشريه يادشده همانا اثبات افت علمي و پژوهشي در دانشگاه هاي شمال امريکاست. آنچه آلن سوکال را واداشت به اين ترفند طنزآميز دست زند ريشه در محبوبيت فزاينده حرکت پسامدرن در ميان روشنفکران دانشگاهي داشت. او در مقاله خود مفاهيم مسلم علمي را به گونه يي تحريف شده به کار گرفت و بعداً اين حيله تحقيقاتي را برملا کرد و يادآور شد که نظريه پردازان پسامدرن هم به شيوه او اصطلاحات و واژه هاي علمي را بدون احاطه و تسلط بر آنها در نوشته هاي خود به کار مي گيرند و از اين رهگذر مخاطبان خود را فريب مي دهند. از جمله اعضاي هيات تحريريه نشريه «متن اجتماعي» مي توان از چهره هايي چون فردريک جيميسون، استانلي آرانويز، آندرو راس و ساندرا هاردينگ نام برد. از قضاي روزگار کتاب معروف آلن سوکال که در آن سفسطه هاي انديشمندان پسامدرن را تبيين کرده دو بار به زبان فارسي برگردانده شده اما بازتابي چشمگير در ميان روشنفکران اين مرز و بوم نداشت. او همراه دستيار خود در اين اثر انديشه هاي ژاک لاکان، ليوتار، بودريار، فوکو، ژيل دلوز، و ژوليا کريستوا را به باد انتقاد گرفته و يادآور مي شود که آنها با به کارگيري اصطلاحات علمي چون موضع شناسي ديفرانسيل در روانشناسي و فضاي غيراقليدسي نبرد در خليج فارس و فضاي مجازي با انکسار مضاعف و نظاير آن مي کوشند برتري علمي خويش را به مخاطب القا کنند. براي مثال بودريار اصطلاحات و تعابير دقيق علمي را با مقولات غيرعلمي در هم آميخته و به ظاهري فريبنده در نوشته هاي خود متوسل مي شود. به گفته سوکال کساني چون ژيل دلوز و فليکس گوتاري و پل ويريليو و ديگران نيز همين شيوه را در آثار خود دنبال کرده اند.
ممکن است گفته شود که آلن سوکال و بريکمون همکار او از سر عناد و خصومت به انتشار مقاله يادشده و کتاب مفصل خود دست زده اند. اما انتقادات ديگري هم از ناحيه پژوهندگان بي طرف به مضامين و درون مايه هاي اصلي پسامدرن وارد شده که متاسفانه موافقان و مخالفان اين حرکت هيچ گونه عنايتي به آنها نشان نداده اند. از جمله جان اونيل در سال 1995 کتاب معروف خود «فقر پسامدرنيته» را در انگلستان منتشر و در آن به جنون پسامدرن اشاره کرد و يادآور شد که طرفداران اين رهيافت طيف عظيمي از خزعبلات را تحت عنوان پارادايم هاي پسامدرن تحويل مخاطبان خويش داده اند. کساني که واقعيت هاي حاد يا فراواقعيت هاي نمادين را جانشين شرايط ملموس و عيني کرده و مدعي هستند که در اوضاع پسامدرن ديگر واقعيتي وجود ندارد و هر چه هست وانمودگي است، سايه ها و اشباح را جانشين واقعيت هاي ملموس کرده و متاع ايدئولوژيک خويش را در لباس پژوهش علمي عرضه مي دارند. يکي از انتقادات بنيادين ريشه در خودداري پژوهندگان پست مدرن در به کارگيري معيارهاي دقيق و شناخته شده علمي در تحليل موضوعات گوناگون دارد. انديشمندان مخالف مدعي اند که اکثر مدعيات پسامدرنيست ها را مي توان با موازين علمي ابطال کرد. بدين معنا که از دل آموزه هاي پست مدرن حقيقت علمي قابل تحصيل نيست. صدق و کذب نظريات پست مدرن موکول به باور ماست. نظريات پست مدرن برخلاف يافته هاي علم مدرن منظومه يي است از داده هاي نشأت يافته از منابع و خاستگاه هاي مختلف و معارض. به ديگر سخن هواخواهان پسامدرن در طرح آموزه هاي خويش از شيوه هاي التقاطي بهره مي جويند و لذا طرح منسجمي در تبيين جهان عرضه نمي دارند. يکي ديگر از انتقادات حائز اهميتي که انديشمندان مدرن بر يافته هاي پسامدرن وارد کرده اند ناتواني در مفهوم سازي در مورد پديده هاست. يکي از پژوهندگان علوم اجتماعي، کرگ کلهون در نوشته خود يادآور شده است که ايده هاي پست مدرن اغلب مبهم، انتزاعي و واجد ايهام بوده و درک و دريافت آنها بس دشوار است. از جمله معاني و مفاهيم در جريان پژوهش دستخوش تغييرات اساسي مي شود و لذا خواننده چون به درک اصل معاني نائل نيامده تغييرات و دگرگوني هايي که در گذر زمان در آنها عارض مي شود بر او مکشوف نيست. براي مثال، نانسي فريزر در نقد مفهوم قدرت از نگاه فوکو يادآور شده است که او در بدو تحقيقات خويش معناي دقيق قدرت مورد بحث خويش را روشن نکرده و حتي وقتي در اواخر عمر خويش در پي تعريف اين مقوله برآمد تعريف او آنقدر مبهم و رازآلود بود که مشکلي را از دوش خواننده برنگرفت. افزون بر اين، گونه هاي مختلف و مظاهر گوناگون آن را مورد بحث قرار نداد. حتي همين ايراد را مي توان در مورد برداشت او از دانش نيز وارد دانست. آرتور بست همين انتقاد را در بحث از مناسبت دانش و قدرت مطرح کرده و يادآور مي شود مادام که مفهوم دانش و قدرت براي خواننده روشن نيست بحث از مناسبت آنها بي وجه مي شود.
منتقدان از حوزه هاي گوناگون علمي اصطلاحات به کار رفته از سوي ژان بودريار را مبهم و غيرقابل فهم مي شمارند و مدعي اند که او اصطلاحات اساسي چون رمز، وانمودگي اهريمن و نظاير آن را دقيقاً تعريف نکرده و حتي معاني اين تعابير در طول زمان تغيير يافته و خواننده آثار او نمي داند که چنين تحولي در برداشت وي معاني افاده شده را ناپايدار مي گرداند. انديشمندان پست مدرن فراروايت ها و کلي سازي نظريه هاي اجتماعي و سياسي را به چالش مي گيرند اما متاسفانه خود مرتکب همين اشکال اند. از جمله فوکو گرايش پژوهندگان مدرن در طرح هاي کلي و روايت هاي کلان را مورد انتقاد قرار مي دهد. اما به رغم چنين ايرادي خواننده با نگاه به نوشته هاي خود او رفته رفته درمي يابد که او نيز در بحث از حرکت از جامعه شکنجه گر به جامعه انتظام محور و انفجار گفتمان در باب جنسيت در عصر جديد به گونه يي پنهان خود ارائه دهنده وجهي فراروايت مي شود. به تعبيري فوکو نيز چون انديشمندان مدرن در مورد پديده جنون، پزشکي، زندان، جنسيت و به طور کلي ظهور علوم انساني به عرضه فراروايت متوسل مي شود. يکي ديگر از آموزه هاي پست مدرن عنايت به پديده هاي معاصر و لاجرم عدول از پديده هاي تاريخي و گذشته است. از جمله فوکو مدعي است که بيش از هر چيز به نوشتن تاريخ زمان حال علاقه مند است. حتي مي گويد در نگارش تاريخ گذشته او همواره دغدغه هاي کنوني را به پديده هاي تاريخي تسري مي بخشد. بديهي است که اين رويکرد او نوشته هاي تاريخي وي را نزد خواننده معاصر جذاب مي گرداند. اما همين گرايش به زمان حال و اصالت بخشيدن به اکنون قدرت و توان تحليلي او در مورد گذشته تاريخي را مختل مي گرداند. در مورد نوشته هاي تاريخي بودريار نيز مي توان گفت او نقد جهان معاصر را سرلوحه تحليل هاي خود قرار داده و در بحث از گذشته همواره جوامع بدوي را پايگاه مبادلات نمادين تلقي کرده است. لذا اکثر پژوهندگان بر اين باورند که او در تحليل پديده هاي معاصر دقت بيشتري به خرج داده تا در تبيين رويدادهاي گذشته. لذا مي توان گفت نوشته هاي او در مورد عصر حاضر از اعتبار بيشتري برخوردار است. يکي ديگر از آموزه هاي مهم پست مدرن محورزدايي کردن از سوژه و به طور کلي سوبژکتيويته است اما منتقدان اين آموزه مدعي هستند که نفي سوژه و سوبژکتيويته به نفي نظريه فاعليت و به طور کلي عليت فاعلي منجر خواهد شد.فوکو و بودريار و ليوتار با توسل به نقد سوبژکتيويته خودپايندگي و اختيار و اراده آزاد را در بحث از فرد در جامعه از وي سلب مي کنند. لذا هيچ گاه قادر نخواهند بود نقشي در جهت تغيير شرايط نامساعد اجتماعي - سياسي ايفا کنند. برعکس انديشمند مدرني چون مارکس ضمن برشمردن آفات سرمايه سالاري، راه مبارزه با آن را در اختيار مخاطبان خود قرار داده است. بعضي مي گويند فوکو در نوشته هاي خويش گونه يي آموزه قفس آهنين را در مورد وضعيت جامعه و تاريخ طراحي کرده است که آدمي در آن گرفتار آمده و راه گريزي از آن مفروض نيست زيرا فاعليت مختار و آزاد در اين انگاره فلسفي ملحوظ نشده است.به ديگر سخن انديشمندان پسا مدرن همواره زمينه هاي نقد اجتماعي و سياسي را فراهم کرده اند اما نظرگاهي در مورد جامعه ايده آل براي خوانندگان خويش طرح نکرده اند.يکي ديگر از نقدهاي عمده به رهيافت پست مدرن پيامدهاي عميقاً بدبينانه و ياس آميز ناشي از گرايش به آن است. به طور کلي با همه اشارات و کنايات اميدوارکننده در جاي جاي نوشته هاي پست مدرن در قلمرو نظريه اجتماعي اين آموزه در بن بست نهيليسم بدبينانه و ياس آلود اسير است. جان اونيل (1995) در نقد انديشه پست مدرن مدعي است که اين جنبش همواره در قفس «اراده معطوف به بي ارادگي» گرفتار است. لذا تنها راهي که براي انسان درگير در انديشه پست مدرن به قول دلوز و گوتاري باقي مي ماند فرمان به انهدام است. بايد همه چيز را در هم ريخت. اين شعاري است که دلوز و گوتاري به خوانندگان خويش توصيه کرده اند. و بالاخره يک ايراد عمده ديگر به انديشمندان و به طور کلي آموزه هاي پست مدرن به عدم توجه آنها به مسائل حاد و مبرم روز و عنايت به جنبه هاي غيرمحوري زيست انسان در جامعه معطوف شده است. از جمله فوکو ضمن تاکيد بر بحث جنون و مجرميت کمتر به جنبه هاي ملموس سرکوب و ستم مضاعف نسبت به اقليت هاي قومي، نژادي و زباني و نيز زنان تمرکز کرده است. يا بودريار همه زندگي را به وانمودگي ها و نمادها و نمايه ها فروکاسته و از بررسي ابعاد تجربي زيست آدميان در جامعه غافل مانده است. راقم اين سطور انتقادات هابرماس بر حرکت پسامدرن را در جاي ديگر به تفصيل بيان کرده است. همين قدر اشاره به اين نکته ضروري است که به گفته وي متفکراني چون نيچه، هايدگر، دريدا و فوکو در نقد خود به مدرنيته مرتکب تناقض کارکردي شده اند زيرا از مفاهيم و رهيافت هايي بهره جسته اند که تنها در متن عقلانيت مدرن قابل استناد است. آنها جملگي از زرادخانه عقل انتقادي که خود محصول مدرنيته است کوشيده اند ذهن مدرن را کالبدشکافي کنند غافل از اينکه اگر ابزار روشي مدرن از حيطه اختيار آنها به در آيد ديگر دست افزار موثري براي ژرف کاوي در مطاوي انديشه مدرن براي آنها باقي نخواهد ماند. در اينجا هابرماس مدعي است که همه انديشمندان پست مدرن خود را در ناسازه خودارجاعي گرفتار کرده اند. هر چند طرفداران سرعت پسامدرنيته اين گونه نقدها را نقش برآب مي انگارند و برخي از آنها با شگردهاي خطابي مي کوشند نامرتبط بودن چالش هاي يادشده را به اثبات برسانند اما آنچه مسلم است اينکه از دهه نود به بعد بازار گرم پسامدرنيته در قلمرو علوم انساني رو به سردي نهاده و از رونق پيشين افتاده است. بديهي است که در ايران هواخواهان پست مدرنيته هيچ گاه تن به قبول ايرادات يادشده نداده اند و آنها را اراجيف و گزافه گويي مي شمارند. جا دارد که ضمن ارج نهادن به پاره يي از نوآوري هاي پسا مدرن در حوزه هاي علوم انساني و اجتماعي بپذيريم که پست مدرنيته هم چون ساير رهيافت هاي فکري و نظري متکي به زمان و مکان خاص است؛ زمان و مکاني که ما در آن زيست مي کنيم داراي شرايط امکاني و مقتضيات خاص خويش است. پرسش اصلي در اين است که آيا بغرنج هاي مطروحه نزد متفکران معاصر غرب به خصوص آنها که خود را در نحله پسامدرن جاي مي دهند با بغرنج هاي فلسفي - فرهنگي جامعه ما از يک سنخ اند؟ آيا مي توان فرض کرد که شأن انديشه در جامعه ما با آنچه در جوامع امروزي غربي در حال حاضر مي گذرد همسان و هماهنگ است؟ آيا گزاره ها و آموزه هاي مطروحه در بطن انديشه پسامدرن راه را به طرح مسائل مبرم اين جامعه و پاسخ به آنها هموار خواهد کرد؟ اينها پرسش هايي است که نيازمند تامل دقيق و همه جانبه است. هر چند که پاسخ به آنها نيز مستلزم مشارکت جدي انديشمندان از طيف هاي مختلف علمي و پژوهشي و تعاطي افکار و انديشه ها به گونه يي پيگير و در راستاي روش هاي مناسب است،