جواد طوسي

در جامعه سياست زده و شهر فرنگ ما مولانا و شمس تبريزي نيز در امان نيستند. اين روزها به بهانه هشتصدمين سالگرد تولد ملاي روم، هر شخص و مقامي به نوعي او را مصادره به مطلوب مي کند و بعضي ها هم با تشريح نگاه و جهان بيني او و توصيف حال و هواي اشعار نابش سعي مي کنند تصويري متفاوت از خود ارائه دهند و دافعه را به جاذبه تبديل کنند. اين خيلي غم انگيز است که ما در وادي شعر و ادب نيز با «شعار» حرکت کنيم. سال و هفته مولانا راه مي اندازيم ولي حاضر نيستيم از سرچشمه عشق و معرفت و عرفان او سيراب شويم و بي رحمانه اسب خود را مي رانيم و همديگر را نفي مي کنيم و سراغي از هم نمي گيريم و به خون يکديگر تشنه ايم. در اين فضاي پرتناقض، مولانا چه جايي دارد؟ او اينگونه سرمست و شيدا و عاشقانه، ما را به وجد مي آورد؛
بميريد بميريد، در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد
بميريد بميريد، و زين نفس ببريد
که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
بميريد بميريد و زين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

اما در مناسبات فردي و اجتماعي ما چه شور و عشقي مي بينيد؟ همين فضاي فرهنگي / هنري اين روزها (به ويژه در عرصه سينما) را در نظر بگيريد. رکود و برهوت و پاييز در زندان... در شهر واقعاً خبري هست يا نيست؟ چرا هست. «کلاهي براي باران» و «کلاغ پر» و...
ولي در اين سو مراسم سالگرد مرگ «فريدون گله» در سکوت برگزار و همه گونه حرف حساب از زبان علي معلم، سيروس الوند، فريدون جيراني، عليرضا رئيسيان و غلامعباس فاضلي (به جز استناد تاريخي غلطش در مورد فيلم قيصر) زده مي شود تا شايد سنت «پهلوون مرده را عشق است» خاتمه يابد و هواي زنده ها را داشته باشيم و مانع از اکران تلخ و اسف بار «برنامه آينده ها» شويم ولي در حجم غالب روزمرگي و فضاي پررونق اخبار تلگرافي و کنترل از راه دور اينترنتي گم مي شود و شق القمرش را در يک گزارش کوتاه يکي دو ستوني مي بينيم که کوپن هر سخنران يک جمله در نظر گرفته شده است. آيا پر کردن صفحات سينمايي و هنري روزنامه ها از مطالب ترجمه يي و اخبار و گفت وگوهاي بي اهميت ژورناليستي بهتر است يا چاپ گزارش کامل اين گونه مراسم که مي تواند علاوه بر کارکرد تاريخ نگارانه اش، هشدار و زنگ خطري براي توجه به اوضاع و احوال فيلمسازاني چون ناصر تقوايي و بهرام بيضايي يا ايجاد انگيزه بيشتر در مسعود کيميايي شود؟ والله ژورناليسم هم براي خودش تعريفي دارد. اينکه نشد با يک «لپ تاپ» و چند نيروي انساني جوان، به اين ور و آن ور سفر توريستي کنيم و براي خالي نبودن عريضه به هر کدام ناخنکي بزنيم و اسمش را بگذاريم صفحه هنري و سينمايي. مثل اينکه بايد قبول کنيم که خدا خبرنگار حاضر به يراقي که در سخنراني ها و سمينارها و بزرگداشت ها حضور فعال و همه جانبه داشت و مطالب مطرح شده در اين نشست ها را به خوبي منعکس مي کرد، بيامرزد. همه چيز دم دستي و روبنايي...
وقتي اين فضاي خشک و انعطاف ناپذير و مکانيکي را مي بيني که ارتباط ها از کلام و نفس و موج گرم به سان ديدن از حروف کامپيوتر و لپ تاپ بدل شده، حق داري ذوق زده شوي وقتي مي بيني يک مجموعه تلويزيوني مناسبتي حرف از «عشق» مي زند و دو وصله ناجور از ساحت سنت (حاج يونس) و مدرنيته (هستي) را به هم وصل مي کند. انگار حسن فتحي و نويسندگان همکارش در غريبستان کنوني، اين غزل حافظ را روايت مي کنند؛
زان يار دلنوازم شکري است با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس
گويي ولي شناسان رفتند زين ولايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
در اين اجتماع به شدت جدا افتاده، بد نيست شيخ صنعان روزگار ما «ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد شود» و دل و دين از کف دهد و براي سلامتي کسي که او را شوريده و شيدا کرده، معتکف شود. مناسک اين اعتکاف را در نگاه تيزبين و هوشمند حسن فتحي، فراتر از مسجد و محراب، در متن شهر و ايستگاه مترو و لابه لاي اتومبيل ها مي بينيم. در نقطه مقابل نيز هستي اين زمانه، فارغ از عصبيت دنياي دفرمه پيرامونش، نهايتاً ترجيح مي دهد به جاي آن تابلوي «جيغ مانش»، تسبيح جا افتاده در دستان حاج يونس را به ديوار خانه اش بياويزد. جلوتر از اين طي طريق غيرمتعارف، نگاه بغض آلود هستي از پشت پنجره اتاق بيمارستان به واله و شيدايي که زير باران آغوش به سوي معبودش گشوده و سماع عشق به جا مي آورد، شايد در اين عصر بي ترحم ناباورانه و انتزاعي به نظر آيد، ولي مي تواند پيشنهادي آرماني در گذر از مقطعي بحراني باشد.