پنج شنبه، 10 آبان 1386 - شماره 1529
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
در اين عشق بميريد
جواد طوسي

در جامعه سياست زده و شهر فرنگ ما مولانا و شمس تبريزي نيز در امان نيستند. اين روزها به بهانه هشتصدمين سالگرد تولد ملاي روم، هر شخص و مقامي به نوعي او را مصادره به مطلوب مي کند و بعضي ها هم با تشريح نگاه و جهان بيني او و توصيف حال و هواي اشعار نابش سعي مي کنند تصويري متفاوت از خود ارائه دهند و دافعه را به جاذبه تبديل کنند. اين خيلي غم انگيز است که ما در وادي شعر و ادب نيز با «شعار» حرکت کنيم. سال و هفته مولانا راه مي اندازيم ولي حاضر نيستيم از سرچشمه عشق و معرفت و عرفان او سيراب شويم و بي رحمانه اسب خود را مي رانيم و همديگر را نفي مي کنيم و سراغي از هم نمي گيريم و به خون يکديگر تشنه ايم. در اين فضاي پرتناقض، مولانا چه جايي دارد؟ او اينگونه سرمست و شيدا و عاشقانه، ما را به وجد مي آورد؛

بميريد بميريد، در اين عشق بميريد

در اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد

بميريد بميريد، و زين نفس ببريد

که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد

بميريد بميريد و زين ابر برآييد

چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

اما در مناسبات فردي و اجتماعي ما چه شور و عشقي مي بينيد؟ همين فضاي فرهنگي / هنري اين روزها (به ويژه در عرصه سينما) را در نظر بگيريد. رکود و برهوت و پاييز در زندان... در شهر واقعاً خبري هست يا نيست؟ چرا هست. «کلاهي براي باران» و «کلاغ پر» و...

ولي در اين سو مراسم سالگرد مرگ «فريدون گله» در سکوت برگزار و همه گونه حرف حساب از زبان علي معلم، سيروس الوند، فريدون جيراني، عليرضا رئيسيان و غلامعباس فاضلي (به جز استناد تاريخي غلطش در مورد فيلم قيصر) زده مي شود تا شايد سنت «پهلوون مرده را عشق است» خاتمه يابد و هواي زنده ها را داشته باشيم و مانع از اکران تلخ و اسف بار «برنامه آينده ها» شويم ولي در حجم غالب روزمرگي و فضاي پررونق اخبار تلگرافي و کنترل از راه دور اينترنتي گم مي شود و شق القمرش را در يک گزارش کوتاه يکي دو ستوني مي بينيم که کوپن هر سخنران يک جمله در نظر گرفته شده است. آيا پر کردن صفحات سينمايي و هنري روزنامه ها از مطالب ترجمه يي و اخبار و گفت وگوهاي بي اهميت ژورناليستي بهتر است يا چاپ گزارش کامل اين گونه مراسم که مي تواند علاوه بر کارکرد تاريخ نگارانه اش، هشدار و زنگ خطري براي توجه به اوضاع و احوال فيلمسازاني چون ناصر تقوايي و بهرام بيضايي يا ايجاد انگيزه بيشتر در مسعود کيميايي شود؟ والله ژورناليسم هم براي خودش تعريفي دارد. اينکه نشد با يک «لپ تاپ» و چند نيروي انساني جوان، به اين ور و آن ور سفر توريستي کنيم و براي خالي نبودن عريضه به هر کدام ناخنکي بزنيم و اسمش را بگذاريم صفحه هنري و سينمايي. مثل اينکه بايد قبول کنيم که خدا خبرنگار حاضر به يراقي که در سخنراني ها و سمينارها و بزرگداشت ها حضور فعال و همه جانبه داشت و مطالب مطرح شده در اين نشست ها را به خوبي منعکس مي کرد، بيامرزد. همه چيز دم دستي و روبنايي...

وقتي اين فضاي خشک و انعطاف ناپذير و مکانيکي را مي بيني که ارتباط ها از کلام و نفس و موج گرم به سان ديدن از حروف کامپيوتر و لپ تاپ بدل شده، حق داري ذوق زده شوي وقتي مي بيني يک مجموعه تلويزيوني مناسبتي حرف از «عشق» مي زند و دو وصله ناجور از ساحت سنت (حاج يونس) و مدرنيته (هستي) را به هم وصل مي کند. انگار حسن فتحي و نويسندگان همکارش در غريبستان کنوني، اين غزل حافظ را روايت مي کنند؛

زان يار دلنوازم شکري است با شکايت

گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس

گويي ولي شناسان رفتند زين ولايت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي

جانا روا نباشد خونريز را حمايت

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت

اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم

يکساعتم بگنجان در سايه عنايت

هر چند بردي آبم روي از درت نتابم

جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت

در اين اجتماع به شدت جدا افتاده، بد نيست شيخ صنعان روزگار ما «ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد شود» و دل و دين از کف دهد و براي سلامتي کسي که او را شوريده و شيدا کرده، معتکف شود. مناسک اين اعتکاف را در نگاه تيزبين و هوشمند حسن فتحي، فراتر از مسجد و محراب، در متن شهر و ايستگاه مترو و لابه لاي اتومبيل ها مي بينيم. در نقطه مقابل نيز هستي اين زمانه، فارغ از عصبيت دنياي دفرمه پيرامونش، نهايتاً ترجيح مي دهد به جاي آن تابلوي «جيغ مانش»، تسبيح جا افتاده در دستان حاج يونس را به ديوار خانه اش بياويزد. جلوتر از اين طي طريق غيرمتعارف، نگاه بغض آلود هستي از پشت پنجره اتاق بيمارستان به واله و شيدايي که زير باران آغوش به سوي معبودش گشوده و سماع عشق به جا مي آورد، شايد در اين عصر بي ترحم ناباورانه و انتزاعي به نظر آيد، ولي مي تواند پيشنهادي آرماني در گذر از مقطعي بحراني باشد.
مولوي در دايره گچي قفقازي
علي قلي پور؛ به اصطلاح رايج و رسمي، چنان که در ادبيات مديران و متوليان و مسوولان و متصديان امور جريان دارد سرقت مشاهير دغدغه يي است که خواب و خوراک از دل و ديده همه شيفتگان فرهنگ اين مرزوبوم بريده و به وقت بيداري از اين خواب و درست در آستانه شبيخون به سر سرباز هخامنشي آهنگ مصادره مولوي به نفع ايران آغاز شده است. در اين ايام تلاش ها طوري براي اثبات ايراني بودن مولوي بسيج شده که گويي او تا پيش از اين به زبان ترکي استانبولي (ترکي عثماني سابق،) شعر سروده و آنچه ما با عنوان مثنوي معنوي و ديوان شمس داريم ترجمه اشعار اوست. شايد بد نباشد که ماجراي دايره گچي قفقازي را براي مولوي برگزار کنيم. هر کس که جيغ بلندتري براي دونيم شدن مولوي کشيد و مادر بودن خود را از ترس آسيب رساندن به فرزند خود انکار کرد، او مادر واقعي است. درست روشي که در دايره گچي قفقازي براي پيدا شدن مادر واقعي فرزندي که دو زن ادعاي مادر بودن داشتند به کار آمد و سرانجام مادر واقعي پيدا شد. اما مي دانيم که اگر ماجراي دايره گچي قفقازي را براي مولوي اجرا کنيم، لحظه يي که قاضي راي به دو نيم شدن فرزند مي دهد ما سرگرم نصب بيلبوردهايي با تصاوير بي قواره از مولوي در خيابان هاي شهر هستيم يا چند استاد دانشگاه را به زور و با عجله به سميناري دعوت کرده ايم تا چند بيت بخوانند و يک بيوگرافي از او ارائه دهند و ما هم افتخار کنيم که مولوي را از چنگ اجنبي رها کرديم. پس هرگز وقتي براي حضور در مراسم دايره گچي نخواهيم داشت. مشکل ديگر اين است که اگر مولوي به ايراني بودن در جهان شهره مي شد حالا شهرتي همسنگ خاقاني در محله هارلم نيويورک داشت. مولوي ايراني و حفظ او حفظ هويت ايراني است. اما کالاي پرخريدار او ايراني نيست. متوليان و متصديان تا کنون تلاش چشمگيري براي کالا ساختن از مولوي نکرده اند. مولوي چيزي شبيه به تسبيح هاي ساخت چين است. مي دانيم که چيني ها براي عبادت از تسبيح استفاده نمي کنند. تسبيح صددانه يي توليد کردن آنها قطعاً وسيله يي براي عبادت مسلمانان جهان است که بيشترين تعداد آنها در ايران هستند. پس بيراه نيست که چين اين کالا را صرفاً براي فروش عمده در ايران و فروش جزيي در ساير کشورهاي مسلمان جهان توليد کند. در اين بحث ديگر جاي انتقاد نيست که چرا تسبيح در چين کمونيست توليد مي شود. مولوي در قونيه که ساليانه هزاران توريست دارد وجه تجاري و فرهنگي گسترده تري دارد يا در ايران که براي ايرانيان هم چيزي فراتر از ناله هاي متوليان از اين سرقت فرهنگي نيست؟ در حال حاضر ماجراي مصادره و تلاش براي اثبات ايراني بودن مولوي شبيه به همان جوک است که مي گويد؛ من و مولوي را کجا مي بريد؟، پس همان بهتر که آب پاکي را روي دست همه بريزيم و بگوييم که دعوا نکنيد مولوي متعلق به بشريت است.
زيرسيگاري
سروش صحت؛«مستقيم.» پسر جوان سوار شد و کنار راننده نشست. راننده نگاهي به سيگاري که در دست پسر جوان بود، کرد و گفت؛ «مي شه سيگارتون رو خاموش کنيد؟» پسر جوان گفت؛ «الان» و پکي به سيگارش زد. راننده گفت؛ «خاموشش کنين ديگه.» پسر جوان گفت؛ «چهار تا کام مي گيرم، خاموشش مي کنم.» راننده گفت؛ «نصف کام هم نگيرين.» پسر جوان گفت؛ «گفتم خاموشش مي کنم. گير نده امروز اعصابم خرابه.» راننده گفت؛ «اعصاب من از تو خراب تره.» پسر جوان با خنده گفت؛ «مي خواهي يه سيگار بدم بکشي، آروم شي؟» راننده گفت؛ «مزه نريز ديگه. بهت مي گم سيگارت رو خاموش کن.» پسر جوان گفت؛ «اگه خاموش نکنم چي کار مي کني؟» راننده گفت؛ «پياده ات مي کنم.» پسر جوان گفت؛ «اگه پياده نشم چي؟» راننده گفت؛ «با تيپا پياده ات مي کنم.» پسر جوان گفت؛ «مرده شور خودت و اين لگن ات رو ببرن.» راننده همانجا وسط خيابان ايستاد و فرياد زد؛ «پياده شو.» پسر جوان گفت؛ «هش» و پياده شد همان موقع ماشيني که با سرعت از سمت راست مي آمد ترمز کرد ولي فاصله کم بود و آنچنان به ماشين ما خورد که در جلوي ماشين کنده شد.
عناوين اين صفحه
در اين عشق بميريد
مولوي در دايره گچي قفقازي
زيرسيگاري
بيستمين بوسه بر روي ماه خداوند

بيستمين بوسه بر روي ماه خداوند
محمدحسن شهسواري

در نظرسنجي که سال جاري ميان دانشجويان انجام شده است، رمان «روي ماه خداوند را ببوس» اثر مصطفي مستور جايگاه دوازدهمين رمان محبوب از ميان تمام رمان هاي نگاشته شده در هشتاد سال گذشته را از آن خود کرد و نويسنده اش رتبه نهم. در اينجا مجال کاويدن همه زواياي اين محبوبيت قابل توجه و رشک برانگيز نيست اما رسيدن تعدادهاي چاپ اين رمان به عدد بيست، گواه زنده يي بر رسوخ روزافزون اين رمان در ميان جامعه کتابخوان ايراني است. خود من، البته نه به صورت علمي، با پرس و جوي مستقيم از خوانندگان دريافتم بخشي از اين محبوبيت عظيم، حاصل دغدغه هاي ماوراءطبيعي و مذهبي رمان «روي ماه خداوند را ببوس» است. اين نکته نشان دهنده آن است که جامعه ايران همچنان، حتي بخش روشنفکري آن (در اينجا به طور مثال، دانشجويان)، به رقم تصور اوليه، درگيري پايان ناپذيري با متافيزيک دارد. اگرچه اين دغدغه ها به شيوايي اگر در قالب اثري دراماتيک پيچيده نمي شد به يقين به جايگاه کنوني نمي رسيد. حتي اگر به عنوان رمان خوان حرفه يي اعتقاد داشته باشم، مصطفي مستور در رمانش هر جا که جنگي بين درام و درونمايه درگرفته، سپاه درونمايه را سلاحي بيشتر بخشيده تا در پيشروي به سوي حريف چابک تر بتازد که من اين تاختن را گاه کمتر خوش مي دارم. با اين همه و به رغم چنين دغدغه هاي دراماتيکي، به نظر مي رسد بوسه ها بر روي ماه خداوند مکررتر از بيست شود و البته همراه با اين دريغ که چرا حال و هواي بخش مميزي وزارت ارشاد بايد به گونه يي شود که نويسنده سر به خويشي مانند مصطفي مستور اعلام کند تا اين دولت و ارشادش بر مدار هستند اثر جديدي به چاپ نخواهد رساند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام