محمد محمدي آمليہ

هورکهايمر و آدورنو در ديالکتيک روشنگري سعي کردند به توصيفي ديالکتيکي از تاريخ بپردازند. آنها چون هگل تحولات تاريخي را محصول نقض ديگري و غير مي ديدند، اما نه با اين هدف که حرکت پيش رونده خرد در تاريخ را نشان بدهند. بيشتر شبيه به آنچه نيچه در برداشتن نقاب از چهره عصر روشنگري انجام داده بود، آنها رويکرد ديالکتيکي از تاريخ را در مطالعاتشان به کار گرفتند تا بتوانند حضور غيرعقلاني هاي مختلف در عصر مدرن و بازگشت اسطوره در دنياي عقلاني شده قرن بيستم را به نمايش بگذارند.
هابرماس معتقد است در سنت روشنگري، تفکر روشن انديشانه به مثابه يک رودررويي و تقابل با اسطوره و تفکر اسطوره يي به حساب مي آمد، و ديالکتيک روشنگري صحه يي است بر شکست اين رودررويي.1 براي نويسندگان ديالکتيک روشنگري خرد تاريخي نه تنها موفق نمي شود آن طوري که هگل ادعا کرده بود بر غير و مقابل خود در عصر مدرن غلبه يابد، بلکه حين فرآيند مدرن سازي آزادي هاي فردي نيز محو مي شود. اگرچه تفکر عصر روشنگري متعهد به آزادي هاي فردي و اجتماعي بوده است، اما عيني شدن اين تفکر در دنياي واقعي به شکل عقلاني سازي عرصه هاي مختلف زندگي، آزادي و اراده فردي را در زندگي اجتماعي محو مي کند. از اين منظر عصر روشنگري پروژه يي بود در تفکر روشنگري، تفکري که از همان آغاز بذر خودويرانگري (self-destruction) را در خود پرورش مي داد. براي هورکهايمر و آدورنو دليل اين خودويرانگري از يک سو مرتبط است به شکست عصر روشنگري در جدايي و فاصله گرفتن از اسطوره و ناتواني اش در جلوگيري از بازگشت به دنياي اساطير، و از سوي ديگر بازمي گردد به مثله کردن خرد به وسيله عصر روشنگري و برابر کردن عقل با خرد ابزاري و عقلانيت معطوف به هدف.

به مانند هگل، براي آنان نيز روشنگري طرح و پروژه يي بود در جهت عيني سازي انديشه و تفکر انتزاعي در عالم، اما نه به عنوان جوهر هستي و حقيقت نهايي که از طريق عيني شدنش به جماعت و اجتماعي که خرد در آن عيني شده است سود و بهره مي رساند، برخلاف آنچه براي هگل بود، ديالکتيک روشنگري خرد را صرفاً ابزاري مي ديد در خدمت دستگاه اقتصادي فراگير. در اينجا، عقل ابزاري است عمومي که همه ابزارهاي ديگر را توليد مي کند... ابزاري صرف در خدمت اهداف.2
اهميت ديالکتيک روشنگري در وهله اول در اين است که عصر روشنگري خرد را صرفاً به عنوان ابزاري در خدمت آرزوها و اراده بشري تقليل مي دهد، و در وهله بعد اگرچه اين انتقال در عصر روشنگري است که تئوريزه و عيني مي شود، هورکهايمر و آدورنو شکل گيري آغازين اش را در دنياي اساطير و نوشته هاي هومر به عنوان «متن بنيادي تمدن اروپايي» رديابي مي نمايند. در متن هومري اديسه با حسابگري حيله گرانه يي، خرد را به خدمت اهداف خود درمي آورد، اديسه دريانورد همانطوري که سياحان متمدن عصر مدرن به عوض عاج، گردنبندهاي ساخته شده از شيشه هاي رنگي را به مردم بومي عرضه مي کنند، وي نيز موفق مي شود به خدايان و الهه هاي طبيعي با اعطاي قرباني هاي مختلف کلک بزند. با عيني سازي يکي از قديمي ترين آرزوهاي بشر، يعني امکان به کارگيري خرد به وسيله بشر در جهت منافع و اهداف خود، عصر روشنگري از عيني سازي خود يعني فکر آزادي دست مي کشد. عصر روشنگري برنامه يي بود در جهت اسطوره زدايي از جهان، طرحي براي حذف غير عقلانيت ها، تا بشر از واهمه وجود چيزهاي غيرقابل دانستن رهايي يابد. در اين چارچوب عصر روشنگري دانش را به مثابه نيرويي مي ديد که به وسيله آن بشر مي توانست جهان را به کنترل درآورد. انگيزه اساسي بشر در اين فرآيند خودنگهدارندگي (self-preservation) بود، به همان شکلي که در دنياي اساطير براي اديسه بود. به بيان ديگر عصر روشنگري ترسي بود تشديد شده از اسطوره، و براي اينکه از شر اسطوره رهايي يابد خود به شکل اسطوره درمي آيد.3 بنابراين عصر روشنگري بيش از آنکه قادر باشد خود را از دنياي اساطير رهايي بخشد، براي اينکه بتواند اسطوره ها را نابود سازد تمام موضوعاتش را از ميان آنها برمي گزيند. سعي مي کند خود را از فرآيند شکل گيري تقدير و عقوبت عمل رهايي سازد، در حالي که خود بر آن فرآيند مکافات را تقدير مي کند.4 جوهر اصلي دنياي اسطوره يي هومر يعني وجود چرخه، تقدير و سلطه، جوهر دنياي روشنگري شده عصر جديد را نيز شکل مي دهند. انتزاع ابزاري است که به وسيله آن عصر روشنگري نه تنها هرچيز را به چيزهايي قابل تکرار تبديل مي کند، بلکه به وسيله آن اين امکان را نيز مي يابد تا هر اتفاقي بر مبناي تصميمي از قبل طرح ريزي شده بنا شود. همانگونه که تقدير براي هر اتفاقي در دنياي اساطير طرح و نقشه يي از پيش تعيين شده دارد.عصر روشنگري تبديل مي شود به سلطه يي تمام عيار، اين ويژگي اش مي بايست مرتبط شود به تصوري که عصر روشنگري از دانش داشت، و روشي که به وسيله آن سعي مي کرد به دانش دسترسي پيدا بکند و بتواند آن را بر واقعيت عيني اعمال کند. در نظر عصر روشنگري دانش تنها شامل آگاهي هايي مي شود که در چارچوب اصول خاص قرار بگيرند، هر نوع ديگر از انديشه ، سازمان يافته، هدايت نشده يا استبدادي قلمداد مي شود. عقل تنها در ايده يي که به صورت سيستميک انسجام يافته است حضور دارد، عناصر رسمي به هم پيوستگي و نظمي مفهومي که تثبيت و محرز شده است.5 با تقليل عقل به ابزاري صرف در خدمت خود نگهدارندگي و وسيله يي براي سلطه بر طبيعت و ديگر افراد، عصر روشنگري انديشه خود آگاهي را رها مي کند. در نتيجه عقلانيت سوژه محور- تاج تفکر عصر روشنگري - چيزي نبود جز انقياد دنياي اسطوره زدايي شده و ديگر انسان ها به تفکر ابزاري شده ذهن بشر. دانش که مساوي شد با قدرت، هيچ مانعي را بر سر راه خويش نمي يابد؛ نه وقتي که در خدمت به برد گي کشيدن بشر درمي آيد، و نه آنگاه که پيروي از اراده حکام جهان را مي پذيرد.6 قابل محاسبه بودن معيار تفکر قرار مي گيرد. عصر روشنگري در مقابل انسان ها و اشيا همانگونه عمل کرد که يک ديکتاتور در مقابل افراد تحت فرمان خويش عمل مي کند. عصر روشنگري خرد را به عملکرد عقلاني ذهن انسان تقليل داد، توانايي که صرفاً در خدمت پيدا کردن وسايل و ابزار مناسب براي رسيدن به هدفي بود که به هر دليل به وسيله شخصي انتخاب شده بود. از آنجايي که خرد به خودي خود به دنبال هيچ هدف بنيادي و اساسي نيست و نسبت به اهداف آدمي وضعيتي بيطرف دارد، به ابزاري صرف براي نقشه، و طرح ريزي و هماهنگ کردن مبدل مي شود. بشر در راه خويش به سوي دستيابي به علم مدرن، هر گونه ادعا براي معنا را رد مي کند.7 بشر کنترلي علمي و فراگير را بر زندگي خويش برنامه ريزي مي کند. واژه هاي«خرد» و «انسان» معاني اوليه خود را در عصر روشنگري از دست مي دهند، واژه خرد ديگر بيان کننده نظري از عقل نيست که زماني بر پايه اين باور غيرقابل ترديد قرار داشت که هنوز هم جهاني عادلانه مي تواند تأسيس شود، واژه انسان نيز ديگر مبين قدرت سوبژه يي نيست که توانايي آن را دارد در مقابل وضع موجودي که به شدت تمام بر او تحميل مي شود، مقاومت کند.8 خرد و انسان مبدل به عناصر سيستمي مي شوند که هيچ يک کنترلي بر آن ندارند. کنترل و اعمال سلطه بر طبيعت آن طور که پيشاهنگان عصر روشنگري وعده اش را داده بودند منجر به آن نشد تا بشر قادر شود سرنوشت خودش را خود تعيين کند. به همان صورت که جامعه مدرن توسعه مي يابد، تحت قيادت نظريه يي که کارکرد جامعه به عنوان يک سيستم را توجيه مي کند، به کارگيري دستگاه اداري و شيوه مديريتي کاملاً عقلاني ضروري مي شود، در اين شرايط انسان به عنوان يک شخص، کسي که صاحب خرد مستقل است، نابود شده است...هر تصميمي که معطوف به انجام کاري است و چنين به نظر مي رسد که به خود اشخاص واگذاشته است، در واقع پيشاپيش طرح و کنترل شده است.9 عصر روشنگري از اين واقعيت خبر نداشت که برنامه يي را که براي جامعه پي ريزي مي کند، کمر انديشه روشنگري را خواهد شکاند. براي آدورنو و هورکهايمر اين عدم موفقيت تنها منوط به روشي که عصر روشنگري با کمک آن جهان را مي فهميد و با آن ارتباط برقرار مي کرد، نبود؛ بلکه علاوه بر اين مربوط به تعهد عصر روشنگري براي شکل دهي اقتصادي ليبرال نيز مي شد. عناصر غيرعقلاني دنياي قديم خودشان را وارد دنياي جديد مي کنند؛ دنيايي که قرار بود عدم بلوغ فکري بشر را رفع کند، نابالغي تغيير چهره مي دهد، بشر به عنوان سوژه رها شده از بندهاي سياسي اجتماعي و فرهنگي در ميان جامعه يي قرار مي گيرد که مکانيسم اش چون مکانيسم بازار است. در اين وضعيت، نابالغي مبدل مي شود به ناتواني بشر براي چانه زني در دنيايي که خود نگهدارند گي و حفظ منافع شخصي به اصل بنيادين زندگي تبديل شده است. اقتصاد لجام گسيخته بازار هم به نمود عيني عقل تبديل مي شود و هم به نيرويي که فرد را نابود مي کند.10 اگرچه هورکهايمر و آدورنو باور داشتند که تفکر آزادي اجتماعي از انديشه روشنگري جدايي ناپذير است، اما جريان متضاد تاريخي و واقعيت هاي عيني، آنها را به اين باور سوق داد تا به شکلي راديکال عصر روشنگري را نسبت به جنبه هاي ويرانگر رشد و توسعه انديشه روشنگري در تاريخ آگاه سازند. در مطالعه ديالکتيکي شان از دنياي مدرن، با کمک رويکردي رازگشايانه و پرده افکنانه، به جاي انتقادي سازنده، آنها شکست کامل عصر روشنگري در برنامه اسطوره زدايي از جهان را اعلام مي کنند. بر مبناي افشاگري آنان، تنها در ظاهر امر است که به نظر مي رسد جهان مدرن اسطوره زدايي شده است، دنياي جديد چيزي نيست جز تجسد و تجسم دنياي اسطوره يي در زمان معاصر. دنيايي که در آن قدرت ها و نيروهاي مختلف بر يکديگر اعمال نفوذ مي کنند، و هيچ عنصري وجود ندارد که بتواند فراسوي جنگ قدرت ها قرار بگيرد.11 عصر روشنگري ناتوان تر از آن بود که بتواند از بازگشت اسطوره جلوگيري کند.
در مقدمه کتاب ديالکتيک روشنگري، هورکهايمر و آدورنو مدعي شدند که بدين جهت منتقد انديشه عصر روشنگري هستند تا امکاني را فراهم آورند که بشود به وسيله آن نسبت به بعضي از عناصر پروژه روشنگري که ميل به بازگشت به دنياي قديم را دارند به تامل و بازانديشي پرداخت؛ چون در غير اين صورت، عصر روشنگري سرنوشت و تقديرش را مهر و موم خواهد کرد. اگر توجه به جنبه هاي ويرانگر پيشرفت انديشه عصر روشنگري در تاريخ به دشمنانش واگذار شود، انديشه يي که صرفاً کورکورانه برنامه ريزي شده است، ويژگي استعلايي و ارتباطش را با حقيقت از دست مي دهد.12 اما با بي ارزش کردن تمام معيارهاي عقلاني تفکر مدرن، و برابر کردن دنياي جديد با دنياي اسطوره يي ماقبل عصر مدرن، مطالعاتشان ما را به همان نقطه يي مي کشاند که تفکر محافظه کار ضدمدرنيسم قبل از آنان به آن سرانجام رسيده بود. دنياي مدرن مطمئناً چيزي بيشتر از اقتصاد سرمايه داري و سيستمي خودنگهدارنده است. رويکرد کتاب ديالکتيک عصر روشنگري نسبت به محتواي عقلاني مدرنيته فرهنگي منصفانه نيست... در اينجا منظورم به ويژه پويايي نظري است که بي وقفه علوم را پيش مي راند... علاوه بر اين بنيان هاي فراگير و همه شمول در اخلاق و حقوق...و اشکال دموکراتيک شکل گيري اراده... و الگوهاي انفرادي هويت سازي در جامعه را مد نظر دارم.13 با نديده گرفتن بسياري از توانايي ها و بالقوه هاي تفکر روشنگري، و با رد همه معيارهاي عقلاني، آدورنو و هورکهايمر در تلاش شان براي اينکه عصر روشنگري را نسبت به خودش روشن کنند، هر نوع جهت يابي ترقي خواهانه را از مطالعه انتقادي شان دور ساختند. جهت يابي از نوع جهت يابي که مارکس از نقد ايدئولوژي ارائه مي کند. در نتيجه رويکرد آنان، برخلاف خواست و اراده شان، مباحث ديالکتيک روشنگري به نفع نيروهاي ضدروشنگري و بر ضد انديشه انتقادي - انديشه يي که تلاش دارد «باقيمانده هاي آزادي» ((the residues of freedom در جامعه را حفظ و توسعه ببخشد- چرخشي قهقرايانه به حساب مي آيند.هورکهايمر و آدورنو تاريخ را جايگاه دائمي بازآيي اسطوره و بازگشت غير عقلاني هاي گذشته به درون نظم حاضر تعريف کرده اند. در نظر آنان در اين جنگ دائمي گذشته و حال، هميشه اين گذشته است که پيروزمندانه باز مي آيد. اما تاريخ مدرن به ما مي آموزد که همانقدر که تاريخ محصول هجوم گذشته به حال است و ما را از گذشته رهايي نيست، به همان اندازه نيز محصول مبارزات و تلاش هاي ترقي خواهانه يي است که به اميد ظهور آينده يي متفاوت، در مقابل هجوم گذشته به مقاومت مي پردازند. آينده يي که بيش از آنکه منتج از بازگشتي اسطوره يي باشد منتج از تلاشي است خردمندانه که از طريق غلبه بر ناآگاهي ها يا آگاهي هاي کاذب دل به تحقق آزادي دارد.
ہ هيات علمي گروه علوم ارتباطات دانشگاه آزاد اسلامي آمل
-----------------------------------
منابع؛
1- Adorno, Theodor / Horkheimer, Max, Dialectic Of Enlightenment, London, Allen Lane, 1973
2-Hobermas, Jurgen, The Philosophical Discourse of Modernity, UK: Polity Press, 1987
3-Horkheimer, Max, Critique of Instrumental Reason,
New York: Continuum,1994
پي نوشت ها؛
1- Hobermas,1987,P107
2- Adorno/Horkheimer, 1973, p 30
3- Ibid, p 16
4- Ibid,p 12
5- Ibid, p 82
6- Ibid, p 4
7- Ibid, p 5
8- Horkheimer,1994, P4
9- Adorno/Horkheimer, 1973, p 205
10- Ibid, p 90
11- Hobermas , 1987,P 125
12- p xiii Adorno / Horkheimer, 1973
13- Hobermas , 1987,P 125