قيصر کللي

اقتصاد در جامعه کنوني و آينده بشر نقش بسيار مهم و حائز اهميتي را بر عهده دارد و آنچنان اقتصاد و سياست به هم تنيده شده اند که هيچ عامل ديگر مانند اين دو به هم وابسته و تاثيرگذار نيستند و همان طور که سياست روي اقتصاد تاثيرگذار است و سياست اقتصاد را تعيين مي کند و پيش مي راند يا پس مي زند، اقتصاد نيز به همين شکل بر سياست تاثيرگذار بوده و خواهد بود.
در عصر حاضر دو شکل اقتصاد سياسي در جامعه بشري اعمال شده و مي شود؛ اقتصاد سوسيال و اقتصاد ليبرال.
اقتصاد سوسيال معتقد به اقتصادي بسته و دولتي بوده و تمامي ابزار توليد را در اختيار دولت قرار مي دهد و معتقد است دولت بايد مالکيت ابزار توليد را در دست داشته باشد و اقتصاد را به سود جمع و تمامي افراد جامعه مديريت کند.
مکتب سوسياليسم چون معتقد است در جامعه باز ابزار توليد در دست عده يي اندک به نام سرمايه دار قرار مي گيرد، جامعه و به خصوص قشر فقير و سطوح پاييني جامعه توسط اين عده اندک استثمار مي شود. پس اقتصاد سوسيال براي رهايي تمامي جامعه و به خصوص طبقه فقير و پايين جامعه تصميم مي گيرد ابزارهاي توليد را در اختيار دولت قرار دهد و دولت با مديريت مطلق اين ابزار مانع از استثمار جامعه و طبقات فقير شود و درآمد و سود را عادلانه تقسيم کند.
سوسياليسم جديد براساس انديشه کارل مارکس فيلسوف آلماني شکل گرفت و عنوان مارکسيسم و کمونيسم به آن داده شد و رفته رفته در کشور شوروي سابق ريشه دوانيد و اولين نظام سوسياليستي در شوروي مستقر شد و در اکتبر سال 1917 حکومت مطلق جامعه را به دست گرفت. از آن زمان به بعد نظام هاي ديکتاتوري به زعامت شوروي در برخي ديگر از کشورهاي جهان به وجود آمد و آنچنان سوسياليسم در جهان ريشه دوانيد و پيش رفت که احتمال آن مي رفت تمامي کره زمين به تصرف اين نظريه و مکتب در آيد.
همان طور که اشاره شد سوسياليسم تمامي ابزار توليد را در اختيار دولت به سود تمامي جامعه مي خواست و اين امر بدون برپا ساختن ديکتاتوري امکان پذير نبود. پس مستلزم وجود يک اقتصاد سوسيال، يک نظام ديکتاتوري سوسيال بود و با يک مطالعه هر چند معمولي مي توان به صراحت پي برد کشورهايي که داراي نظام هاي سوسياليستي بوده اند تا چه اندازه داراي اقتصادهايي ضعيف بودند و موجب گسترش فقر در جامعه شدند.
اين وضع در کشورهاي شوروي سابق، چين، کره شمالي، کوبا و تمامي اروپاي شرقي به وجود آمد. اما در اقتصاد ليبرال؛ دولت حداقل دخالت را دارد و ابزار توليد براساس اين نظريه و مکتب در دست فرد و بخش خصوصي قرار مي گيرد.
صاحب نظران بسياري هستند که مي توان آنها را در بنيانگذاري مکتب ليبراليسم نام برد اما در اصل اين مکتب توسط کساني چون جان استوارت ميل و جرمي بنتهام پايه گذاري شد.
اما جان ميناردکينز اقتصاددان شهير انگليسي با نظريه پردازي درباره اقتصاد باز و ليبرال شکلي منسجم و امروزي به اين مکتب داد. عقايد و نظرات آقاي کينز به کينزيانيسم نيز شهرت يافته است. اهميت و برجستگي شخصيت ميناردکينز در ليبراليسم و اقتصاد آزاد را همتا و برابر با کارل مارکس در مکتب سوسياليسم مي دانند.برخلاف اقتصاد سوسيال، اقتصاد ليبرال براساس آزادي فردي و اقتصاد غير دولتي بنيان گذاشته شده است.کارل مارکس بر اين باور بود که نظام هاي سرمايه داري نابود خواهند شد و سوسياليسم به جاي آنها قرار خواهد گرفت. مارکس مي نويسد؛ در نظام هاي سرمايه داري سرمايه دارها روز به روز سرمايه دارتر مي شوند و تعداد آنها محدود و در برابر، فقيرهاي جامعه روز به روز فقيرتر مي شوند و عده آنها بسيار، در اين تقابل کميت چون ثروت در دست عده اندکي قرار گرفته و اکثريت جامعه دچار فقر هستند، اين جمعيت کثير نظام سرمايه داري را برخواهد انداخت و سوسياليسم و ديکتاتوري پرولتاريا را بر جامعه حاکم خواهد کرد. اما نتيجه برخلاف اين نظريه از آب درآمد. در نظام هايي که داراي اقتصادهاي ليبرال بودند طبقات فقير و سطوح پاييني جامعه داراي رفاه بهتر و بيشتري شدند و آنچنان که مارکس پيش بيني کرده بود تمام ثروت جامعه در دست عده يي اندک قرار نگرفت.
اقتصاد بسته و دولتي سوسيال مطلق در برابر اقتصاد باز و غير دولتي ليبرال شکست خورد.
در روسيه کنوني رويکرد خود را نسبت به اقتصاد تغيير داده اند و به سمت اقتصاد باز در حرکت هستند. هر چند اين رويکرد در روسيه به شکل کامل انجام نپذيرفته اما مانند ديگر کشورهاي بلوک شرق سابق حرکت آنها به سمت اقتصاد آزاد است. به همين خاطر جامعه به سطح برخورداري و رفاه نسبي رسيد و گذار اين کشورها و ملت ها از اقتصاد سوسيال به اقتصاد ليبرال کاملاً مشهود است.
مثال بعد شبه جزيره کره است. شبه جزيره کره بعد از انقلاب مارکس در بخش شمالي آن به دو بخش تقسيم شد. در قسمت شمال آن کره شمالي با نظام سوسياليستي قرار دارد و در جنوب آن کره جنوبي با نظام اقتصادي ليبرال قرار مي گيرد. مردم شبه جزيره کره داراي يک قوميت واحد، زبان واحد، نژاد واحد و تقريباً جغرافيايي واحد هستند، اما بخش شمالي و جنوبي تحت رهبري دو نظام سياسي-اقتصادي متفاوت اداره مي شود. به همين خاطر بسيار ملموس و محسوس است که مردمان قسمت شمالي و جنوبي شبه جزيره کره داراي چه سطحي از زندگي هستند. مردمان کره شمالي در نهايت فقر به سر مي برند و از کشورهاي بسيار فقير جهان به شمار مي آيند اما بسيار متفاوت و برخلاف کره شمالي، کره جنوبي به دليل داشتن اقتصادي باز و غير دولتي عضو کشورهاي صاحب صنعت محسوب مي شود. کره جنوبي در شمار 10 کشور صنعتي اول جهان قلمداد مي شود و بالطبع مردم اين کشور برخوردار و جزء ملت هاي مرفه جهان هستند. اقتصاد کره شمالي و کره جنوبي و سطح برخورداري و فقر اين دو ملت و کشور مثال بسيار خوبي خواهد بود براي مقايسه اقتصاد سوسيال و اقتصاد ليبرال.
نمونه ديگر براي مقايسه اقتصاد باز و اقتصاد بسته اروپاي غرب و اروپاي شرق در زمان زمامداري نظام هاي سوسياليستي بر جوامع اروپاي شرق است. اروپاي شرق همسايه ديوار به ديوار اروپاي غرب بود اما زماني که نظام سوسياليستي بر جوامع اروپاي شرق حاکم بود، دو وضعيت اقتصادي بسيار متفاوت بر همسايگان شرق و غرب حاکم بود.
اما بعد از فروپاشي شوروي و برکنار ساختن نظام هاي سوسياليستي اين ملت ها نيز مانند همسايگان خود در غرب به سمت اقتصاد آزاد روي آوردند و مرحله به مرحله به سمت برخورداري بيشتر گام برداشتند.
کشور چين مي تواند مثال بسيار خوبي براي ناکارآمدي اقتصاد سوسيال و بسته باشد. شعارهاي سوسياليستي مي توانست جمعيت فوق العاده زياد چين را که بيشتر کشاورز و کارگران زمين بودند جذب مکتب سوسياليسم و اقتصاد سوسيال کند. در دهه هاي نخست بعد از انقلاب در چين نظام اقتصادي بسته و دولتي بر کشور چين حاکم بود، اما اين الگو و روش نمي توانست جوابگوي نيازهاي ملت چين باشد و آينده اين مردم را تامين سازد. پس سران حزب کمونيست چين به فکر چاره افتادند و از نظر اقتصادي ايدئولوژي خود را چرخشي 180 درجه دادند و با اينکه کشور چين از لحاظ سياسي تحت رهبري ديکتاتوري حزب کمونيست قرار دارد، اما از لحاظ اقتصادي کاملاً تغيير مسير دادند و به نظرات مارکس و سوسياليسم پشت کردند و برخلاف اقتصاد سوسيال، اقتصاد باز را معيار قرار دادند. اين چرخش 180 درجه يي سران حزب کمونيست و کشور چين باعث شد چين در مدت زماني اندک غول و ابرقدرت اقتصادي جهان شود و اقتصاد جهان را تحت الشعاع قرار دهد. کشور چين با کنار گذاشتن اقتصاد شعارگرا و بسته و رويکرد به اقتصاد عملگرا و باز توانست شکوفايي اقتصادي و رفاه اجتماعي را براي مردم چين به دست آورد.