
محبوبه حسين زاده
زني روي تنها صندلي کوچک گوشه حياط نشسته با سيگاري که گويا سال هاست در دستانش خشک شده است. ابروهايش را تراشيده و دست هايش پر است از آثار عميق خودزني و سوختگي؛ بيشتر از آثار خودزني دست هايش، دندان هاي قهوه يي پوسيده اش در دهاني که بعد از آخرين پک به سيگارش باز مانده اند، بدجور به چشم مي آيد. به قدري آرام و بي حرکت روي صندلي نشسته انگار در نقطه يي نشسته که زمان به سرآمده است.
در گوشه ديگري از حياط يک مرکز گذري کاهش آسيب اعتياد که نام خانه خورشيد را برخود دارد و زير آفتاب رخوت انگيز اولين روزهاي پاييزي، زناني نشسته اند که نه تنها از يک درد مشترک بلکه از چندين درد مشترک رنج مي برند؛ اعتياد، فقر، کارتن خوابي. يکي در حال شستن لباسش است و ديگري در حالي از حمام بيرون آمده که دوباره همان لباس هاي شسته نشده و کهنه اش را برتن کرده. روبه روي در آشپزخانه هم چندنفري نشسته اند مشغول صحبت تا غذا آماده شود؛ غذايي که به گفته بسياري از آنان تنها وعده غذايي است که در طول شبانه روز مي خورند. در اتاق ديگري گويا جلسه رسمي تري در حال برگزاري است؛ جلسه يي با حضور عده بيشتري از زناني که دور هم جمع شده اند براي انرژي دادن و انرژي گرفتن براي ادامه دوره ترک اعتياد.
يکي از آنها که هر دو پايش بانداژ شده است و در بين لباس هاي اهدايي به دنبال لباسي مناسب سايز خود مي گردد، زودتر از همه نگاهم را به سمت خود مي کشاند. 45سال دارد و چندماهي است که در پارک زندگي مي کند يعني از همان روزي که از زندان برگشت؛ «براي ترک به زندان بهزيستي رفته بودم. سه ماه موندم و اومدم بيرون. الان هم اعتياد ندارم ولي جايي ندارم که شب ها بمونم. تمام روز ميام اينجا و شب ها در پارک راه ميرم، در پارک خواجوي کرماني.» از روزهاي سرد زمستان مي نالد که در راه است؛ «الان که باز بهتره، ولي چند روز ديگه که هوا سردتر بشه بايد چي کار کنم. خب ما که دوست نداريم آبروي خودمون رو ببريم. اگه مبلغي داشته باشم مي تونم براي خودم يک اتاق بگيرم. فقط اگه 100هزار تومان داشته باشم.»

وقتي دوباره قيمت اجاره اتاق را از او مي پرسم، مي گويد؛ «100 هزار تومان پول پيش با ماهي 50 هزار تومان اجاره. الان هم انجمن نامه داده که به بهزيستي بديم ولي کلي طول مي کشه تا کاري برامون انجام بدن. تازه اگه هم بهزيستي کاري کنه من که شناسنامه ندارم به خاطرهفت هزار تومان شناسنامه ام مونده گرو و پول ندارم شناسنامه ام رو پس بگيرم.»
زن، مادر چهار فرزند است؛ «بعد از مرگ شوهر اولم با مرد ديگه يي صيغه شدم. دو تا بچه از ازدواج اولم داشتم که الان در بهزيستي زندگي مي کنند که گاهي بهشون سر مي زنم. اونجا بهشون مي رسند و مشکلي ندارند. من بيچاره مجبورم در پارک ها بخوابم. شوهر دومم من رو گذاشت و رفت و من هم صيغه مون رو فسخ کردم. تا وقتي که اون بود بهم مي رسيد ولي الان از لحاظ ماديات در مضيقه هستم.»
از پاهاي بانداژ شده اش مي پرسم؛ «براي پاهام سوختگي پيش اومد. خود به خود اين طور شد. هشت ماه کراک مصرف کردم ولي دکترها ميگن به خاطر کبدت است. کاري ندارم که درآمدي داشته باشم. در پارک گاهي از اين و اون کمک مي گيرم. از اين يکي پتو بگير از اون يکي يک چيز ديگه. ولي وسايل مون رو در پارک مي دزدند. لباس هام رو خونه يکي از دوستام گذاشتم حتي. من الان پنجاه سال دارم ولي مردم خيلي بد به من نگاه مي کنند شب ها که در پارک هستم.»
زن ديگري هم هست که شب ها در پارک مي خوابد با سر و وضعي مرتب تر از زن قبلي. دختر کوچکي همراهش است؛ دختر دوساله يي که حتي هنوز نمي تواند يک کلمه حرف بزند. زن، مادربزرگش است؛ «سه تا بچه داشتم. شوهرم شغل آزاد داشت. ازش طلاق گرفتم چون اعتياد داشت. دو تا از بچه ها موندند پيش پدرشون و دخترم موند با من. ولي بعد خودم معتاد شدم. خونه جدا داشتم. اثاث هام رو فروختم و خوردم و خرج اعتياد کردم. بعدش يک مدتي با دخترم و شوهرش زندگي کردم ولي شوهرش مي گه يا تو برو از اين خونه يا مادرت. خب من مجبورم برم. هيچ جايي رو هم ندارم.»
زن حالا هفت ماهي مي شود که به انجمن مي آيد و ترک اعتياد را هم شروع کرده است. دخترش در چند کوچه پايين تر از انجمن زندگي مي کند و زن بعضي روزها، صفا نوه دو ساله اش را همراه خود به اين انجمن مي آورد و تا غروب مي ماند و شب ها به پارک برمي گردد قبل از اينکه شوهر دخترش به خانه برگردد.
زن ديگري مي خواهد از مشکلش برايم بگويد. آرايش تقريباً غليظي کرده و سيگارش را با ولع خاصي پک مي زند در حالي که بر صورتش دانه هاي درشت عرق نشسته است. هيچ دنداني ندارد و پولي هم براي گذاشتن يک دست دندان عاريه ندارد؛ «يک اتاق کوچيک دارم که شبي هزار تومان پول اجاره اش است. کرايه رو هم شب به شب ميدم. هيچ درآمدي ندارم و هيچ کاري هم نمي کنم. پسرم هم سربازه و در زاهدان خدمت مي کنه.»
زن، مادر چهار دختر هم هست که سال هاست مردي ديگر با عنوان قيم نگهداري آنان را برعهده گرفته است، آن هم در شهري ديگر؛ «دو تا از دخترهام دانشجو هستند و دختر کوچيکه سال آخر دبيرستان. قيم براشون گرفتم و اونها رو با خودش برده يک شهر ديگه. قيم بچه ها ماهي 50 هزار تومان بهم ميده که سي هزار تومان رو براي اجاره ميدم و ده هزار تومان به پسرم و ده هزار تومان هم براي خودم.»
نمي دانم چرا گريه مي کند؛ از يادآوري خاطرات گذشته يا از شدت دلتنگي براي دخترانش؛ «پدرشون ما رو ول کرد و رفت، 14سال قبل، بدون اينکه چيزي بگه. تمام شناسنامه ها رو هم با خودش برده بود. نمي دونم چرا اين کار رو کرد. هيچ کس ازش خبري نداره. حتي جنازه اش هم پيدا نشد. 5تا بچه رو به دندون کشيدم از اين خونه مستاجري به اون خونه. الان چهارساله که بچه هام رو نديدم.»
روي سکوي کنار باغچه کوچک حياط، دختر زيباي جواني نشسته با سر و وضع و آرايشي مرتب. مي گويد؛ «در خونه هاي قمر خانوم زندگي مي کنم. مي دوني يعني چي؟ هفت يا هشت تا اتاقه دور يک حياط که هر کدوم هم دست يکي هست. خونه ما همه شون فروشنده هستند. ميرم از يکيشون جنس بخرم، ميگه برو نيم ساعت ديگه بيا. من هم که پول دارم ميدم، ميرم سراغ يکي ديگه. بعد اولي مي بينه و داد و بيداد راه ميندازه که اين مشتري من بوده و چرا بهش جنس دادي. خب من هم وقتي پول ميدم وقتي خمارم معلومه که منتظر نمي مونم.»
از ميزان مصرفش مي پرسم. زني که کنارش نشسته و همسن و سال مادر دختر است، مي گويد؛ «از صبح تا شب هم مي بيني که يک ريز پاش نشستيم. ولي همين جوري هم که نيست. تنقلات هم مي خواد در کنارش، سيگار هم مي خواد.» و دختر باز ادامه مي دهد؛ «مصرف من خيلي بي رويه است. تا لحظه يي که پول دارم مي کشم. بعضي وقت ها هم دانگي مي کشيم. ما اعيوني مي کشيم خيلي هم وضع مون خراب باشه روزي چهاردفعه مي کشيم، 50تومان که چيزي نيست.»
و هيچ احتياج نيست که از زن بپرسم روزي 50 هزار تومان هزينه مصرف مواد مخدر آن هم در محله دروازه غار از کجا تامين مي شود.
مريم اما يکي از زناني است که اعتيادش را ترک کرده و هم اکنون مشغول به کار است. 26ساله است؛ «14سالگي ازدواج کردم. از شوهرم خيلي کتک خوردم، سرم رو به ديوار مي کوبيد، بچه سال بودم نمي فهميدم. يک دختر هم داشتم. يک روز من رو بلند کرد و پرت کرد زمين. شکايت کردم اون هم گذاشت و رفت. دو سال طول کشيد تا غيابي طلاق گرفتم. دخترم رو هم سپرده بودم خانواده همسرم. بعد ديگه کم کم معتاد شدم و بعد از چندسال شروع به تزريق کردم و بعد هم کراک.»
از روزهايي نه چندان دور مي گويد؛ «مادرم رو از دست دادم به خاطر مواد. معتاد شده بودم و پدرم هم زن دوم گرفته بود. زن پدرم ما رو به خونه اش راه نمي داد. مادرم و من در خيابون مي خوابيديم و مادرم هم در همون خيابان آتيش گرفت و مرد. من اگه اعتياد نداشتم مي تونستم خونه بگيرم و کار کنم و از مادرم مواظبت کنم.»
مريم از روزهاي زورگيري اش مي گويد؛ «يک شب ساعت 4صبح لب دريا بودم. کراک مصرف مي کردم. مردي که با ماشينش مي رفت برام نگه داشت و سوار شدم. وقتي مي خواستم پياده بشم پيشنهاد داد که صيغه اش بشم. خودش فروشنده بود و زن و بچه داشت ولي به من دروغ گفت. من خيلي بدبختي کشيدم. سه چهار بار رفتم زندان. بيشترين مدت زندانم هم دو سال بود. دوباره بعد از آزادي از زندان شروع مي کردم به مصرف مواد. کارم به جايي رسيده بود که زيرگلوي مردم چاقو مي ذاشتم تا ازشون پول بگيرم به خاطر مواد.»
مريم برادري دارد هم سن خودش؛ البته از مادر ديگري. پس از ترک اعتياد او، مريم هم تصميم به ترک اعتياد مي گيرد؛ «با برادرم با هم مواد مصرف مي کرديم. برادرم بيست ماهه پاک شده. عاشق مواد مخدر بود و فکر نمي کردم که روزي ترک کنه. سر مواد دعوامون مي شد. نمي دونم محمد از کجا نداي انجمن رو شنيد. شش ماه بعد از پاک بودن ديدم محمد آدم ديگه يي شده؛ محمدي که آش و لاش بود الان سيگار نمي کشه و سرکار هم ميره. من هم از طريق محمد با انجمن آشنا شدم. فقط به عشق بچه ام ترک کردم که براي يک بار هم شده بچه ام رو بغل بگيرم هرچند که اگه ببينمش نمي شناسمش.»
دختر نوجواني هم هست که روسري خيلي کوتاهي بر سر دارد. 15ساله است و يک سال است که ازدواج کرده؛ «شش ماهه بودم که پدرم مرد. دو ساله بودم که مادرم مرد و از اون موقع با برادرم زندگي مي کردم. يک سال مي شه که ازدواج کردم. رفتم خونه شوهرم معتاد شدم. الان خونه پدرشوهرم زندگي مي کنيم. هيچ پولي نداريم که خونه بگيريم. پدرشوهرم مرد خوبيه و خرج من و شوهرم رو ميده. شوهرم معتاد تزريقيه و کار هم نمي کنه. مي ترسه از خونه بيرون بياد و دستگيرش کنن.»
سه ماه است که براي ترک اعتياد اقدام کرده است؛ «شش ماه مواد مصرف کردم ولي الان دوست دارم زندگيم خوب بشه و مثل وقتي بشه که معتاد نبودم. معتاد بودن خيلي سخته. شوهرم هم 19سالشه. مي خوام که اون هم ديگه معتاد نباشه و بتونه کار کنه.»
بعد از چندساعتي از حضورم، همچنان آن زن روي تنها صندلي کوچک گوشه حياط نشسته است. به سختي به سوالاتم جواب مي دهد. سي و دو ساله است و بسيار بزرگ تر به نظر مي رسد؛ «شوهرم رو دوست نداشتم. معتاد بود. ازش طلاق گرفتم ولي من حتي از سيگار هم بدم مي اومد. حالا به خاطر اعتياد زندان هم رفتم. در اتاقکي يکي دو تا کوچه پايين تر هستم که درش به توالت باز مي شه. حتي قابلمه ندارم که غذا بپزم. آرزوي يک قيمه به دلم مونده.»
وسوسه مي شوم براي ديدن تک اتاقش. او در کوچه پس کوچه هاي دروازه غار با پاهايي لرزان جلوتر مي رود و من هم پشت سرش آن هم در کوچه پس کوچه هايي که بوي ناي و فاضلاب خانه هايي که فکر مي کني هر لحظه بر سر ساکنانش آوار خواهد شد، راه را بر نفس مي بندد. آخرين در زهواردررفته آخرين خانه کوچه بن بست را باز مي کند و وارد حياطي مي شوم که تنها شباهتي که ندارد به حياط است. يکي اجاق گازش را در گوشه حياط گذاشته و ديگري ظروفش را. از اتاق روبه رو که به جاي پنجره، قابي خالي دارد همزمان چند جفت چشم خيره مي شوند به ما. پسري جوان با زيرپوش سفيد و چند زن جوان در فضايي به نام اتاق دور هم نشسته اند که نه پنجره يي دارد و نه دري. زن ديگري در گوشه حياط نشسته و روي اجاق گازي که روي زمين قرار داده شده، مشغول سرخ کردن بادمجان در تاوه يي کثيف است و زن ديگري مشغول شستن ظرف زير تنها شير آب گوشه حياط. زن چند پله به سمت زيرزمين مي رود. روبه رويمان دو در قرار دارد که جلوي يکي پرده يي از جنس گوني نصب شده و توالت تمام اعضاي آن خانه است. از پايين رفتن منصرف شدم ولي باز هم حسي عجيب از جنس لمس حجم فقر، به سوي اتاق زن مي کشاندم. بايد براي وارد شدن به اتاقش، سرم را خم کنم. وارد اتاقکي خشتي و گلي شايد چهارمتري مي شوم با موکتي که به کف خاکي اتاق چسبيده با يک پتوي کوچک و متکايي کثيف و چرک. بوي گند فاضلاب و توالتي که درش به اين اتاق باز مي شود، باعث مي شود که دقيقه يي بيشتر نتوانم در اين اتاق بمانم. دستم را به سختي جلوي دهانم مي گيرم تا شايد بالا نياورم ... در سرم صداي زناني مي پيچد که تکرار مي کنند؛ «مواد مصرف مي کنم که يادم بره چه شرايطي دارم، وقتي هيچ کاري نمي تونم بکنم عاقل بودن به چه دردم مي خوره....»