يكشنبه، 13 آبان 1386 - شماره 1531
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
گفت وگو با زناني که درمانده اند از اعتياد و کارتن خوابي
رانده شدگان برزخ اعتياد
محبوبه حسين زاده

زني روي تنها صندلي کوچک گوشه حياط نشسته با سيگاري که گويا سال هاست در دستانش خشک شده است. ابروهايش را تراشيده و دست هايش پر است از آثار عميق خودزني و سوختگي؛ بيشتر از آثار خودزني دست هايش، دندان هاي قهوه يي پوسيده اش در دهاني که بعد از آخرين پک به سيگارش باز مانده اند، بدجور به چشم مي آيد. به قدري آرام و بي حرکت روي صندلي نشسته انگار در نقطه يي نشسته که زمان به سرآمده است.

در گوشه ديگري از حياط يک مرکز گذري کاهش آسيب اعتياد که نام خانه خورشيد را برخود دارد و زير آفتاب رخوت انگيز اولين روزهاي پاييزي، زناني نشسته اند که نه تنها از يک درد مشترک بلکه از چندين درد مشترک رنج مي برند؛ اعتياد، فقر، کارتن خوابي. يکي در حال شستن لباسش است و ديگري در حالي از حمام بيرون آمده که دوباره همان لباس هاي شسته نشده و کهنه اش را برتن کرده. روبه روي در آشپزخانه هم چندنفري نشسته اند مشغول صحبت تا غذا آماده شود؛ غذايي که به گفته بسياري از آنان تنها وعده غذايي است که در طول شبانه روز مي خورند. در اتاق ديگري گويا جلسه رسمي تري در حال برگزاري است؛ جلسه يي با حضور عده بيشتري از زناني که دور هم جمع شده اند براي انرژي دادن و انرژي گرفتن براي ادامه دوره ترک اعتياد.

يکي از آنها که هر دو پايش بانداژ شده است و در بين لباس هاي اهدايي به دنبال لباسي مناسب سايز خود مي گردد، زودتر از همه نگاهم را به سمت خود مي کشاند. 45سال دارد و چندماهي است که در پارک زندگي مي کند يعني از همان روزي که از زندان برگشت؛ «براي ترک به زندان بهزيستي رفته بودم. سه ماه موندم و اومدم بيرون. الان هم اعتياد ندارم ولي جايي ندارم که شب ها بمونم. تمام روز ميام اينجا و شب ها در پارک راه ميرم، در پارک خواجوي کرماني.» از روزهاي سرد زمستان مي نالد که در راه است؛ «الان که باز بهتره، ولي چند روز ديگه که هوا سردتر بشه بايد چي کار کنم. خب ما که دوست نداريم آبروي خودمون رو ببريم. اگه مبلغي داشته باشم مي تونم براي خودم يک اتاق بگيرم. فقط اگه 100هزار تومان داشته باشم.»

وقتي دوباره قيمت اجاره اتاق را از او مي پرسم، مي گويد؛ «100 هزار تومان پول پيش با ماهي 50 هزار تومان اجاره. الان هم انجمن نامه داده که به بهزيستي بديم ولي کلي طول مي کشه تا کاري برامون انجام بدن. تازه اگه هم بهزيستي کاري کنه من که شناسنامه ندارم به خاطرهفت هزار تومان شناسنامه ام مونده گرو و پول ندارم شناسنامه ام رو پس بگيرم.»

زن، مادر چهار فرزند است؛ «بعد از مرگ شوهر اولم با مرد ديگه يي صيغه شدم. دو تا بچه از ازدواج اولم داشتم که الان در بهزيستي زندگي مي کنند که گاهي بهشون سر مي زنم. اونجا بهشون مي رسند و مشکلي ندارند. من بيچاره مجبورم در پارک ها بخوابم. شوهر دومم من رو گذاشت و رفت و من هم صيغه مون رو فسخ کردم. تا وقتي که اون بود بهم مي رسيد ولي الان از لحاظ ماديات در مضيقه هستم.»

از پاهاي بانداژ شده اش مي پرسم؛ «براي پاهام سوختگي پيش اومد. خود به خود اين طور شد. هشت ماه کراک مصرف کردم ولي دکترها ميگن به خاطر کبدت است. کاري ندارم که درآمدي داشته باشم. در پارک گاهي از اين و اون کمک مي گيرم. از اين يکي پتو بگير از اون يکي يک چيز ديگه. ولي وسايل مون رو در پارک مي دزدند. لباس هام رو خونه يکي از دوستام گذاشتم حتي. من الان پنجاه سال دارم ولي مردم خيلي بد به من نگاه مي کنند شب ها که در پارک هستم.»

زن ديگري هم هست که شب ها در پارک مي خوابد با سر و وضعي مرتب تر از زن قبلي. دختر کوچکي همراهش است؛ دختر دوساله يي که حتي هنوز نمي تواند يک کلمه حرف بزند. زن، مادربزرگش است؛ «سه تا بچه داشتم. شوهرم شغل آزاد داشت. ازش طلاق گرفتم چون اعتياد داشت. دو تا از بچه ها موندند پيش پدرشون و دخترم موند با من. ولي بعد خودم معتاد شدم. خونه جدا داشتم. اثاث هام رو فروختم و خوردم و خرج اعتياد کردم. بعدش يک مدتي با دخترم و شوهرش زندگي کردم ولي شوهرش مي گه يا تو برو از اين خونه يا مادرت. خب من مجبورم برم. هيچ جايي رو هم ندارم.»

زن حالا هفت ماهي مي شود که به انجمن مي آيد و ترک اعتياد را هم شروع کرده است. دخترش در چند کوچه پايين تر از انجمن زندگي مي کند و زن بعضي روزها، صفا نوه دو ساله اش را همراه خود به اين انجمن مي آورد و تا غروب مي ماند و شب ها به پارک برمي گردد قبل از اينکه شوهر دخترش به خانه برگردد.

زن ديگري مي خواهد از مشکلش برايم بگويد. آرايش تقريباً غليظي کرده و سيگارش را با ولع خاصي پک مي زند در حالي که بر صورتش دانه هاي درشت عرق نشسته است. هيچ دنداني ندارد و پولي هم براي گذاشتن يک دست دندان عاريه ندارد؛ «يک اتاق کوچيک دارم که شبي هزار تومان پول اجاره اش است. کرايه رو هم شب به شب ميدم. هيچ درآمدي ندارم و هيچ کاري هم نمي کنم. پسرم هم سربازه و در زاهدان خدمت مي کنه.»

زن، مادر چهار دختر هم هست که سال هاست مردي ديگر با عنوان قيم نگهداري آنان را برعهده گرفته است، آن هم در شهري ديگر؛ «دو تا از دخترهام دانشجو هستند و دختر کوچيکه سال آخر دبيرستان. قيم براشون گرفتم و اونها رو با خودش برده يک شهر ديگه. قيم بچه ها ماهي 50 هزار تومان بهم ميده که سي هزار تومان رو براي اجاره ميدم و ده هزار تومان به پسرم و ده هزار تومان هم براي خودم.»

نمي دانم چرا گريه مي کند؛ از يادآوري خاطرات گذشته يا از شدت دلتنگي براي دخترانش؛ «پدرشون ما رو ول کرد و رفت، 14سال قبل، بدون اينکه چيزي بگه. تمام شناسنامه ها رو هم با خودش برده بود. نمي دونم چرا اين کار رو کرد. هيچ کس ازش خبري نداره. حتي جنازه اش هم پيدا نشد. 5تا بچه رو به دندون کشيدم از اين خونه مستاجري به اون خونه. الان چهارساله که بچه هام رو نديدم.»

روي سکوي کنار باغچه کوچک حياط، دختر زيباي جواني نشسته با سر و وضع و آرايشي مرتب. مي گويد؛ «در خونه هاي قمر خانوم زندگي مي کنم. مي دوني يعني چي؟ هفت يا هشت تا اتاقه دور يک حياط که هر کدوم هم دست يکي هست. خونه ما همه شون فروشنده هستند. ميرم از يکيشون جنس بخرم، ميگه برو نيم ساعت ديگه بيا. من هم که پول دارم ميدم، ميرم سراغ يکي ديگه. بعد اولي مي بينه و داد و بيداد راه ميندازه که اين مشتري من بوده و چرا بهش جنس دادي. خب من هم وقتي پول ميدم وقتي خمارم معلومه که منتظر نمي مونم.»

از ميزان مصرفش مي پرسم. زني که کنارش نشسته و همسن و سال مادر دختر است، مي گويد؛ «از صبح تا شب هم مي بيني که يک ريز پاش نشستيم. ولي همين جوري هم که نيست. تنقلات هم مي خواد در کنارش، سيگار هم مي خواد.» و دختر باز ادامه مي دهد؛ «مصرف من خيلي بي رويه است. تا لحظه يي که پول دارم مي کشم. بعضي وقت ها هم دانگي مي کشيم. ما اعيوني مي کشيم خيلي هم وضع مون خراب باشه روزي چهاردفعه مي کشيم، 50تومان که چيزي نيست.»

و هيچ احتياج نيست که از زن بپرسم روزي 50 هزار تومان هزينه مصرف مواد مخدر آن هم در محله دروازه غار از کجا تامين مي شود.

مريم اما يکي از زناني است که اعتيادش را ترک کرده و هم اکنون مشغول به کار است. 26ساله است؛ «14سالگي ازدواج کردم. از شوهرم خيلي کتک خوردم، سرم رو به ديوار مي کوبيد، بچه سال بودم نمي فهميدم. يک دختر هم داشتم. يک روز من رو بلند کرد و پرت کرد زمين. شکايت کردم اون هم گذاشت و رفت. دو سال طول کشيد تا غيابي طلاق گرفتم. دخترم رو هم سپرده بودم خانواده همسرم. بعد ديگه کم کم معتاد شدم و بعد از چندسال شروع به تزريق کردم و بعد هم کراک.»

از روزهايي نه چندان دور مي گويد؛ «مادرم رو از دست دادم به خاطر مواد. معتاد شده بودم و پدرم هم زن دوم گرفته بود. زن پدرم ما رو به خونه اش راه نمي داد. مادرم و من در خيابون مي خوابيديم و مادرم هم در همون خيابان آتيش گرفت و مرد. من اگه اعتياد نداشتم مي تونستم خونه بگيرم و کار کنم و از مادرم مواظبت کنم.»

مريم از روزهاي زورگيري اش مي گويد؛ «يک شب ساعت 4صبح لب دريا بودم. کراک مصرف مي کردم. مردي که با ماشينش مي رفت برام نگه داشت و سوار شدم. وقتي مي خواستم پياده بشم پيشنهاد داد که صيغه اش بشم. خودش فروشنده بود و زن و بچه داشت ولي به من دروغ گفت. من خيلي بدبختي کشيدم. سه چهار بار رفتم زندان. بيشترين مدت زندانم هم دو سال بود. دوباره بعد از آزادي از زندان شروع مي کردم به مصرف مواد. کارم به جايي رسيده بود که زيرگلوي مردم چاقو مي ذاشتم تا ازشون پول بگيرم به خاطر مواد.»

مريم برادري دارد هم سن خودش؛ البته از مادر ديگري. پس از ترک اعتياد او، مريم هم تصميم به ترک اعتياد مي گيرد؛ «با برادرم با هم مواد مصرف مي کرديم. برادرم بيست ماهه پاک شده. عاشق مواد مخدر بود و فکر نمي کردم که روزي ترک کنه. سر مواد دعوامون مي شد. نمي دونم محمد از کجا نداي انجمن رو شنيد. شش ماه بعد از پاک بودن ديدم محمد آدم ديگه يي شده؛ محمدي که آش و لاش بود الان سيگار نمي کشه و سرکار هم ميره. من هم از طريق محمد با انجمن آشنا شدم. فقط به عشق بچه ام ترک کردم که براي يک بار هم شده بچه ام رو بغل بگيرم هرچند که اگه ببينمش نمي شناسمش.»

دختر نوجواني هم هست که روسري خيلي کوتاهي بر سر دارد. 15ساله است و يک سال است که ازدواج کرده؛ «شش ماهه بودم که پدرم مرد. دو ساله بودم که مادرم مرد و از اون موقع با برادرم زندگي مي کردم. يک سال مي شه که ازدواج کردم. رفتم خونه شوهرم معتاد شدم. الان خونه پدرشوهرم زندگي مي کنيم. هيچ پولي نداريم که خونه بگيريم. پدرشوهرم مرد خوبيه و خرج من و شوهرم رو ميده. شوهرم معتاد تزريقيه و کار هم نمي کنه. مي ترسه از خونه بيرون بياد و دستگيرش کنن.»

سه ماه است که براي ترک اعتياد اقدام کرده است؛ «شش ماه مواد مصرف کردم ولي الان دوست دارم زندگيم خوب بشه و مثل وقتي بشه که معتاد نبودم. معتاد بودن خيلي سخته. شوهرم هم 19سالشه. مي خوام که اون هم ديگه معتاد نباشه و بتونه کار کنه.»

بعد از چندساعتي از حضورم، همچنان آن زن روي تنها صندلي کوچک گوشه حياط نشسته است. به سختي به سوالاتم جواب مي دهد. سي و دو ساله است و بسيار بزرگ تر به نظر مي رسد؛ «شوهرم رو دوست نداشتم. معتاد بود. ازش طلاق گرفتم ولي من حتي از سيگار هم بدم مي اومد. حالا به خاطر اعتياد زندان هم رفتم. در اتاقکي يکي دو تا کوچه پايين تر هستم که درش به توالت باز مي شه. حتي قابلمه ندارم که غذا بپزم. آرزوي يک قيمه به دلم مونده.»

وسوسه مي شوم براي ديدن تک اتاقش. او در کوچه پس کوچه هاي دروازه غار با پاهايي لرزان جلوتر مي رود و من هم پشت سرش آن هم در کوچه پس کوچه هايي که بوي ناي و فاضلاب خانه هايي که فکر مي کني هر لحظه بر سر ساکنانش آوار خواهد شد، راه را بر نفس مي بندد. آخرين در زهواردررفته آخرين خانه کوچه بن بست را باز مي کند و وارد حياطي مي شوم که تنها شباهتي که ندارد به حياط است. يکي اجاق گازش را در گوشه حياط گذاشته و ديگري ظروفش را. از اتاق روبه رو که به جاي پنجره، قابي خالي دارد همزمان چند جفت چشم خيره مي شوند به ما. پسري جوان با زيرپوش سفيد و چند زن جوان در فضايي به نام اتاق دور هم نشسته اند که نه پنجره يي دارد و نه دري. زن ديگري در گوشه حياط نشسته و روي اجاق گازي که روي زمين قرار داده شده، مشغول سرخ کردن بادمجان در تاوه يي کثيف است و زن ديگري مشغول شستن ظرف زير تنها شير آب گوشه حياط. زن چند پله به سمت زيرزمين مي رود. روبه رويمان دو در قرار دارد که جلوي يکي پرده يي از جنس گوني نصب شده و توالت تمام اعضاي آن خانه است. از پايين رفتن منصرف شدم ولي باز هم حسي عجيب از جنس لمس حجم فقر، به سوي اتاق زن مي کشاندم. بايد براي وارد شدن به اتاقش، سرم را خم کنم. وارد اتاقکي خشتي و گلي شايد چهارمتري مي شوم با موکتي که به کف خاکي اتاق چسبيده با يک پتوي کوچک و متکايي کثيف و چرک. بوي گند فاضلاب و توالتي که درش به اين اتاق باز مي شود، باعث مي شود که دقيقه يي بيشتر نتوانم در اين اتاق بمانم. دستم را به سختي جلوي دهانم مي گيرم تا شايد بالا نياورم ... در سرم صداي زناني مي پيچد که تکرار مي کنند؛ «مواد مصرف مي کنم که يادم بره چه شرايطي دارم، وقتي هيچ کاري نمي تونم بکنم عاقل بودن به چه دردم مي خوره....»
حداقل سهم رفاه اجتماعي
مريم خورسند

تحقق رفاه اجتماعي در ايران پيچيده تر از آن است که بتوان از نسخه ها و فرمول هاي تعريف شده در عرصه توسعه هاي اقتصادي و اجتماعي بهره جست. دستيابي و تجربه اين حق، اگر چه با فراز و فرود هاي بسياري به ويژه در محدوده تعريف و عمل مواجه بوده و براي تحقق خود يکي از بزرگ ترين و فربه ترين وزارتخانه هاي تاريخ ايران يعني وزارت رفاه را با داشتن ده ها سازمان زيرمجموعه به بدنه دولت تحميل کرده، اما همچنان اين سردرگمي را به همراه داشته که تحقق اين مفهوم اجتماعي که به عنوان يکي از شاخصه هاي توسعه اقتصادي نيز تعبير مي شود، براي متحقق شدن، گرهي کور و درهم تنيده دارد. گرهي که به نظر مي رسد بيشتر به يک معماي چندوجهي شبيه است.

در اين شرايط و با استناد به آمار رسمي خط فقر در ايران و با بررسي حجم و شمارش تعداد صفرهاي مبلغ تعيين شده يارانه و در مقايسه با بودجه کل کشور، همواره اين پرسش را مطرح مي کند که با سه هزار ميليارد تومان مبلغ سالانه يارانه کشور و با در نظر گرفتن توقف رشد نرخ جمعيت، چند سال ديگر بايد سپري شود تا از جمعيت فقير جامعه کاسته، عدالت اجتماعي تعريف، رفاه اجتماعي اجرايي و زيستن و زندگي به معناي متعادل خود تجربه شود.

اگرچه به تعابير بسياري از کارشناسان، وزارت رفاه و تامين اجتماعي براي پاسخگويي به اين نياز و تقاضا متولد شده و همچنان بنيانگذاران آن در حمايت از حضور و وجود اين وزارتخانه عريض و طويل داد سخن دادند اما مي توان از لابه لاي صحبت هايشان اين نکات را نيز به وضوح شنيد که تعريف و وظيفه يي که پيش از اين براي اين وزارتخانه در نظر گرفته شده بود کم ترين شباهتي به فعاليت هاي امروز اين وزارتخانه ندارد. جلوگيري از موازي کاري، مديريت و کنترل فقر در جامعه و هدايت سازمان هاي متولي در اين باره از ساده ترين وظايف تعريف شده اين وزارتخانه بود تا در کنار ساماندهي يارانه يي کشور بتواند عدالت اجتماعي را در ساده ترين شکل ممکن عملياتي کند. اما اين وزارتخانه چند ساله کوچک، که بيشترين تغييرات مديريتي را تجربه کرد، در گذر اين سال ها تنها به ساختماني انباشته شده از پرونده و طرح هاي در دست اجرا تبديل شد. انتقاد از نامشخص بودن خروجي هاي اين وزارتخانه در حالي طرح مي شود که سازمان بهزيستي به عنوان يکي از ده ها سازمان زيرمجموعه اين وزارتخانه در کنار نامهرباني هايي که اندکي شائبه سياسي را نيز يدک مي کشد با حجم گسترده و جامعه رو به رشد «فقر خشن» مواجه است که زنان معتاد کارتن خواب تنها يک بخش از جامعه نيازمند ساماندهي آن را تشکيل مي دهند.

اينکه در برنامه حذف فقر نه جنسيت که انسانيت ملاک است جاي بحثي ندارد اما با بررسي تبعات فقر و تاثيرات اين تبعات بر کل جامعه و ساختار تشکيل دهنده آن به وضوح مي توان مشاهده کرد، زنان در معرض آسيب هاي جدي تر و غيرقابل برگشت قرار داشته و توجه ويژه تري را مي طلبند. در ميان اين زنان علاوه بر زنان سرپرست خانوار، زنان بي سرپرست و... شاهد حضور زنان معتاد يا مبتلا به HIV هستيم که علاوه بر نداشتن هيچ حمايتي براي ادامه زندگي، ناملايمات زندگي بر آنها تنگ تر و سخت تر گذشته است. اکنون تفاوتي وجود ندارد که دستگاه برقرار کننده رفاه اجتماعي با گروهي زن يا مرد معتاد کارتن خواب مواجه است. آنها بيماران معتاد کارتن خواب هستند که ناعدالتي هاي اجتماعي در تعيين سرنوشت آنها چندان بي تاثير نبوده است. بيماران معتاد کارتن خوابي که نيمي از آنها را زناني تشکيل مي دهند که گاه علاوه بر مادر بودن و مادر شدن در اين شرايط، گاه متحمل شرايطي سخت تر و غيرانساني تر نيز مي شوند. تعداد آنها مشخص است. به تعداد انگشتان دست نيست اما جامعه صد هزار نفري را نيز تشکيل نمي دهند. گروهي محدود که تنها با يک پرونده چند برگي براي ساماندهي و خدمات رساني و کنترل و کاهش حجم فزاينده آسيب هاي اجتماعي و اقتصادي به آنها مي توان از گسترش و دامنه دار شدن اين جامعه کوچک جلوگيري کرد.

اگرچه در گذر زمان و با محدوديت هاي اجرايي و بهانه هاي بودجه يي دولت گروهي از تشکل هاي غيردولتي و مراکز خيريه يي وارد عمل شده و تکليف جا مانده دولت را به جا آوردند اما در چند سال اخير نيز با محدوديت هاي اعمال شده در چگونگي فعاليت برخي از اين تشکل ها، دوباره اين تکليف به دوش دولت منتقل شده است. اين انتقال مسووليت اگرچه فراتر از صدور يک دستور العمل نيست، جامعه را دوباره با گروه هاي کوچک و متفاوت آسيب پذيري مواجه کرده که در عمل رها شده اند و حمايت تعريف شده يي براي آنها وجود ندارد. روندي که با افزايش مشارکت گروه هاي مردمي و تشکل هاي غيردولتي مي رفت تا جاي خالي مسووليت پذيري دولت را در ساماندهي و حمايت هاي اجرايي پر کند و تا حدودي دست دولت را براي انجام امور کليدي تر و کلان تر در مديريت فقر و برقراري رفاه اجتماعي باز نگاه دارد. اکنون دولت با داشتن يک وزارتخانه مرکزي براي هدايت و کنترل و کاهش فقر و آسيب هاي اجتماعي و تحت حمايت قرار دادن گروه هاي آسيب پذير که با افزايش خط فقر و فربه تر شدن طبقه فقر و افول طبقه متوسط، بر تعداد جمعيت آنان افزوده مي شود نيازمند تجربه راهکارهاي تازه تري است تا در غياب مشارکت تشکل هاي دولتي از فربه تر شدن جمعيت ساکن شده در زير خط فقر مطلق بکاهد. ساکناني که رفاه اجتماعي را در حداقل ترين شکل ممکن آرزو مي کنند.
ترکيب کريهي به نام نورجيزک
محمد سرابي



نورجيزک بيشتر به اسم يک حشره شباهت دارد؛ يک حشره يا انگل چندش آور و کثيف ولي در واقع اين کلمه نام يکي از انواع مواد مخدر است که حدود 6 سال قبل مصرف آن در ايران آغاز شد.

براي پيدا کردن تاريخچه اين ماده بايد مدتي عقب تر برويم. در سال 1968 ماده يي دارويي به نام «بيوپرونورفين» ساخته شد. اين ماده مشتقي از «تبايين» است که به نوبه خود از مشتقات مواد افيوني محسوب مي شود. اهميت بيوپرونورفين در اين بود که مي توانست گيرنده هاي مرفين در بدن انسان را اشغال کند. اغلب داروهاي جايگزين اعتياد با استفاده از همين ويژگي ساخته مي شوند تا با اشغال گيرنده ها مانع رسيدن مرفين به جايگاه خود شوند و به مرور زمان اعتياد فرد کاهش پيدا کند. بيوپرونورفين ها هم با اين انگيزه توليد شدند علاوه بر اينکه مي توانستند مشابه يک قرص مسکن هم عمل کنند. به اين صورت بود که قرص هاي بيوپرونورفين با نام هاي تجارتي مانند «سوبوتکس» سال ها در کنار هزاران داروي ديگر در قفسه داروخانه ها و فهرست کتاب راهنماي دارويي باقي ماند. توليد و مصرف قرص ها به عنوان مسکن و بيشتر در اروپا رواج داشت ولي کمتر از يک دهه قبل اين قرص ها در کشورهاي شبه قاره و خصوصاً پاکستان مشترياني پيدا کرد. پاکستان بلافاصله در توليد اين محصول استراتژيک به خودکفايي رسيد و از اين نقطه «دارو» کم کم به «مخدر» تغيير شکل پيدا کرد. در اين ميان يک جهش تکاملي هم اتفاق افتاد و دارويي که به صورت قرص توليد مي شد تا از راه دستگاه گوارش جذب شود به صورت آمپول در آمد تا مستقيماً وارد خون شود. قرص هايي که براي ترک اعتياد استفاده مي شد و معتاد در طول دوره ترک از آنها به صورت زير زباني استفاده مي کرد، ماده موثر بسيار کمي داشت، احتمالاً در حدود

2/0 ميلي گرم. فرآيند جذب خوراکي آن کند بود و نشئگي زيادي ايجاد نمي کرد ولي آمپول ها تمام ويژگي هاي ماده مخدر بودن را داشتند. نسل اول ويال هاي تزريقي در بسته بندي تمام شيشه يي به بازار ايران راه پيدا کرد و شباهت زيادي به آمپول هاي ويتامين داشت.

در شروع عرضه مانند ساير مواد مخدر نوظهور گفته مي شد که نورجيزک اعتياد ندارد و پيشنهاد مي شد که در دوران ترک مواد ديگر تزريق آن را جايگزين کنند. تقريباً تمام مصرف کنندگان با همين تصور به دام افتادند و آنگاه به خود آمدند که معتاد به نورجيزک بودند. شايعه دوم هم اين بود که نورجيزک اثري در آزمايش هاي تشخيص اعتياد به جا نمي گذارد. شايد نورجيزک هاي اوليه اين طور بودند ولي محصولي که اکنون در بازار وجود دارد در آزمايش ها قابل تشخيص است. دليل اين تفاوت ها تغييري بود که در طول اين سال ها اتفاق افتاد و مصرف کنندگان نورجيزک هم متوجه آن شده اند. مواد فعلي غلظت بيشتري از مخدر دارند و وابستگي سريع تري ايجاد مي کنند حتي اين مواد بر خلاف نمونه هاي اوليه آثار توهم زا هم از خود نشان مي دهند که علامت وجود آمفتامين است و مهمترين تغيير اينکه اولين ويال نور جيزک در 6 سال قبل داروي جايگزين آزمايشي بود ولي شيشه هايي که امروزه به نام نورجيزک به فروش مي رسد، جوشانده ادرار معتادي است که کراک يا هرويين مصرف کرده است به اضافه ترکيبات کورتون، مسکن و توهم زا، ترکيب کريهي که براي سوداگران سود فراواني به بار آورده است. حتي براي بازاريابي بهتر و ايجاد اين تصور که نوع جديد با نمونه هاي قبلي تفاوت دارد اسامي اين ماده تغيير کرده است. نام هاي هم قافيه يي چون تمجيزک، بونوجيزک، تي دي جيزک، تل جيزک، سوپرجيزک يا افروز و شهروز همگي فرزندان يک خانواده هستند که ممکن است در نمونه هاي جديد اثري از بيوپرونورفين اوليه وجود نداشته باشد. محصولات اخير در شيشه هايي شبيه شيشه هاي کوچک پني سيلين توزيع مي شوند و خبر کشف آنها توسط پليس گاهي اوقات با عنوان «کشف داروهاي غير مجاز» در رسانه ها منتشر مي شود. همين مساله باعث شده است که بعضي از شهروندان به اشتباه آنها را با داروهاي بدنسازي يکسان تصور کنند.

دکتر قانع از دفتر تحقيق و توسعه وزارت بهداشت مي گويد؛ «با شروع مصرف نورجيزک تغييرات شيميايي بدن آغاز مي شود که اولين نشانه ظاهري آن سفيد شدن و باد کردن پوست است. شايد اطرافيان معتاد در اين حالت تصور کنند ترک اعتياد به خوبي انجام شده در حالي که نورجيزک مشغول ايجاد وابستگي و تخريب اندام هاي دروني است.» او به نکته ديگري هم اشاره مي کند؛ «کورنيکو استروييدهاي موجود در نورجيزک باعث آسيب جدي به غدد فوق کليوي مي شوند. ترشح کورتيزول که در حين بحران هاي عصبي به کمک بدن انسان مي آيد مختل مي شود و با بروز يک شوک کوچک فرد معتاد به نورجيزک ضربه شديدي خواهد خورد. همزمان با ايجاد آسيب در بافت هاي مختلف و به دليل تغييرات شيميايي بدن داغ مي شود و آب زيادي جذب مي کند که سوخت و ساز آن را به خطر مي اندازد.» تجربيات متخصصان باليني هم جالب توجه است. دکتر اسماعيل پور مدير گروه درمان جمعيت خيريه تولد دوباره از نمونه هايي خبر مي دهد که ميزان مصرف غير قابل تصوري داشته اند؛ «شايد زماني بود که قرص هاي زيرزباني بيوپرونورفين مي توانست تحت نظر پزشک به عنوان جايگزين مواد مخدر آزمايش شود ولي در حال حاضر محلول نورجيزک تنها معجوني از ضايعات اعتياد آور است که نه پزشک و نه بيمار نخواهند توانست افزايش مصرف و اعتياد به آن را کنترل کنند.» او که در دوران فعاليت خود در جمعيت تولد دوباره با مصرف کنندگان بسياري رو به رو شده است، بدترين نمونه را براي ما توصيف مي کند؛ «مردي را به اينجا آورده بودند که مي گفتند نمي تواند از خودرو پياده شود. در خودرو را باز کردم و چند سرنگ خالي روي زمين افتاد. اصلاً قادر به حرکت نبود. پاهايش شايد دو برابر اندازه طبيعي ورم کرده بود و زخم هاي بزرگي شبيه قانقاريا داشت، به گفته خودش در طول شبانه روز نزديک به 60 بار نورجيزک تزريق مي کرد. از آنجا که اندام هايش از بين رفته بود او را براي معاينه بيشتر و احياناً قطع عضو به مرکز درماني ديگري معرفي کرديم. ديگر از او خبري به دست نياورديم ولي با اين مصرف بالا تصور نمي کنم بهبود پيدا کرده باشد.»
عناوين اين صفحه
رانده شدگان برزخ اعتياد
حداقل سهم رفاه اجتماعي
ترکيب کريهي به نام نورجيزک

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام