چهارشنبه، 23 آبان 1386 - شماره 1539
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه قيصرامين پور
در باب ماندگي و ماندگاري
جنگ و صلح

ياسر نوروزي؛ با مرگ قيصر هر جمع و حزب و گروهي زير تابوتش رفتند و چند گامي و بيش و کم نزديک، همراه شدند. همدلي نبود؛ همراهي بود در تجليل مقام شاعر. پاره يي هم به رد و طرد شعر قيصر برآمدند و اينکه چرا پر و بال داديد و بيش از حد پرداختيد و مقامش چنين نبود و شعرش چنان.

شعر قيصر را در تبليغات حکومتي خلاصه مي کردند. بي مايه مي دانستند شعر شاعر را و دم از کوفتن بر طبل توخالي مي زدند. حجت مي آوردند که وجاهت قيصر به تبليغات حکومتي بند است و چند سالي که گذشت از سکه مي افتد. تو گفتي بر مسند تاريخ نشسته اند و مي بينند در خشت خام، آنچه ديگران در آينه مي بينند. در اين نوشته سعي دارم دستشان را بگيرم تا پايين بيايند از اين مسند، بلکه در يک مقام بنشينيم و تامل کنيم. خرد خود را داور کنيد و ببينيد ما هم قصد بالا رفتن نداريم.

حرکت و ديروز

شهريور 1360 اولين سال «سوره» است. پيش از انقلاب، «کانون فرهنگي نهضت اسلامي» به همت طاهره صفارزاده و موسوي گرمارودي بنا شده، جوانان همفکر گرد استادان جمع شده اند؛ ادبيات و نقاشي و فيلمسازي و شعر و داستان و در مجموع در کار هنر بسيج شده اند. «کانون فرهنگي نهضت اسلامي» به «حوزه انديشه هنر اسلامي» تغيير اسم مي دهد. «سوره» براي نام مجله انتخاب و بعد چاپ مي شود؛ «ويژه جîنگ»؛ «جïنگ اول». مجله يي حاوي شعر و گزارش و خاطره و نمايشنامه و طرح و تصوير که حجم بيشتر به شعر اختصاص دارد. اينجاست که به نام قيصر امين پور برمي خوريم؛ «شعري براي جنگ».

نه، قصدم تعريف و تمجيد از اين شعر نيست. پايه بحث بر اين پرسش استوار است که اگر شهرت قيصر تنها به بند و بست تبليغ بسته است، چرا از مجموعه شاعراني که در حوزه، اولين حرکت هاي شعر انقلاب را شروع مي کنند، تنها نام دو سه کس مي ماند. چرا شاعران ديگر چنين نمي شوند؟ تازه يادمان نرود، قيصر جزء کساني بود که در سال 66 در اعتراض به سياست هاي تحميلي حوزه، عطا بر لقايش فروخت و از اين مايه انباني ندوخت.

باري، از ميان شاعران «جïنگ اول» سه نفر شعر نو دارند؛ حسين اسرافيلي با شعر«کارواني همه بارش خورشيد»، عبدالله گيويان با «تبار خود را خوب مي شناسم» و قيصر امين پور با «شعري براي جنگ». در ميان کهن سرايان هم با پوزش از نام هاي آشنا و ناآشنا، هيچ نکته جديدي ديده نمي شود.

مهرداد اوستا، سپيده کاشاني، حميد سبزواري، نصرالله مرداني، سيميندخت وحيديان، پرويز بيگي حجت آبادي و حتي حسن حسيني آنقدر کهنه سروده اند که طعم کهن سرايي را هم از بين برده اند. البته درست است که از ميان اينها بعدها دو سه تن راهشان را مي يابند و زباني نوتر پيدا مي کنند اما شعر ديگران همچنان مي ماند و گامي جلوتر نمي نهد. از همين نخستين گام ها بر سر آنم که قيصر را در رتبه يي بالاتر ببينم. نگاهي اجمالي به شعر حسين اسرافيلي بيانگر زباني نسبتاً کهنه در قالب نيمايي است. شعر اسرافيلي بيشتر وزن دارد تا جوهر شعري. در اين قالب نو هم گويي تب و تاب قافيه رهايش نمي کند؛ «گزمه ها/ وحشتناک/ شاخه ها را که به دنبال ستاره بودند/ به سوي مذبح خون مي بردند/ و شبانه/ ياران/ بي که تسليم شوند/ صف به صف مي مردند».

انتخاب واژه ها به قدري سطحي صورت مي گيرد که گاهي با تغيير آنها مي توان به بندي خوش آواتر رسيد يا حتي برخي کلمات را حذف کرد. گزمه خود بار معنايي منفي دارد پس مي توان «وحشتناک» را قلم گرفت. در بند «شاخه ها» سکته يي ديده مي شود که نشان از شتابزدگي شاعر دارد. بين «مي بردند» و «مي مردند» هم تنها دغدغه قافيه به چشم مي خورد و بس. از اين دست شتابزدگي فراوان ديده مي شود. در شعر عبدالله گيويان لحظه هاي ناب هر چند اندک به چشم مي خورد؛ «پدرم/ در فياضيه شهيد مي شود/ مادرم/ در گيلانغرب/ خواهرم...از ماتم پست شبانه ي موشک/ بر اصالت دزفول/ شهيد مي شود.../ من خانواده ام شهيد مي شوند/ هر روز و/ ساعت و/ لحظه،» اما در نوع ادبيات تهييجي آن روزها تحليل مي رود. تمام اشعار اين مجموعه به اين سمت تمايل دارند. شاعران بيشتر سوداي چنگ و دندان نشان دادن به دشمن دارند تا شاعري. مجال اندک است و هر نامي که ببريم، نياز به تحليلي جداگانه دارد. اما به شعر قيصر که مي رسيم وضعيت متفاوت است.

فتح کامل نيست

«شعري براي جنگ» در ابتدا به شيوه ديگران حرکت مي کند اما در نهايت مي رسد به تفکري که قيصر پايان عمر در آن سير مي کرد. گويي اين شعر خود خلاصه زندگي فکري شاعر است. به روند شعر نگاه کنيد؛ «مي خواستم شعري براي جنگ بگويم/ ديدم نمي شود.../ بايد زمين گذاشت قلم ها را.../ بايد براي جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ» ابتداي شعر، همراه است با نوعي مانيفست به شيوه تهييج به همان سبک و سياقي که ذکر آن رفت. بعد شاعر دچار ترديد مي شود؛ «ديدم که لفظ ناخوش «موشک» را/ بايد به کار برد/ اما/ موشک/ زيبايي کلام مرا مي کاست» و بعد گويي دوباره دچار احساسات مي شود؛ «بايد که شعر خشم بگويم/ شعر مقاومت» آيا به واقع پس از اين قيصر شعر خشم و مقاومت مي سرايد؟ از شعر که چنين برنمي آيد. کليت ذهني و تنه اصلي شعر از جنگ گريزان است؛ «اينجا/ ديوار هم/ ديگر پناه و پشت کسي نيست.../ اينجا/ حتي/ از انفجار ماه تعجب نمي کنند،/ اينجا/ تنها ستارگان/ از بام هاي پر شده مي بينند/ که شب چقدر موقع منفوريست» و به تدريج به اوج بيزاري مي رسد؛ «آري/ شب موقع بديست/ هر شب تمام ما/ با چشم هاي زل زده مي بينيم/ عفريت مرگ را/ کابوس آشناي شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه مي پوشد» تازه زماني که از خشم اوليه دور مي شود شعر زباني تازه تر مي گيرد و زيباتر آرايش واژگان در حرف «ش» و تناسب بين کابوس و شب بمباران که همچون کابوسي در شب اتفاق مي افتد و جان کودکان را مي گيرد. فضاي جنگ زده همچنان ادامه مي يابد و هر بار شعر با مضموني تازه تر جلوه گري مي کند؛ «اينجا سپور هر صبح/ خاکستر عزيز کسي را/ همراه مي برد،/ اينجا براي ماندن/ حتي هوا کم است» آنقدر فضاي شعر از فضاي فکري غالب دور مي شود که کم کم به اين فکر مي افتيم، شعر قيصر در اين مجموعه چه مي کند، «اخبار ديگري به تو مي گويم.../ از خانه هاي خونين/ از غصه عروسک خون آلود/ از انفجار مغز سري کوچک/ بر بالشي که مملو رؤياست» و در بند آخر بسيار مبهم به پايان مي رسد؛ «آيا رواست مرده بماني؟/ در بند آنکه زنده بماني؟/ ...تا بانگ رود رود نخشکيده ست/ بايد شهيد شد/ بايد شهيد شد» بايد شهيد شد. قيصر سر قيصري ندارد. سلاح به دست نمي دهد. مي خواهد از دنياي پيرامون فرار کند .

رفتگان

اما برسيم به پايين کشاندن پيشگويان ادبي از مسند تصميم تاريخ. بيشتر ادله اين گروه بر اين گفته استوار است که اگر تبليغ نبود، قيصر بدين پايه نمي رسيد. سوال اول از اين دسته اين است که چه کسي مي رسيد در خيل شاعران حال حاضر و دوم اينکه چرا قيصر باقي ماند از تمامي اين خيل؟ بيست و اندي از شعر انقلاب و هنر حوزوي ها مي گذرد. اگر تبليغي بود صرف تمام شاعران انقلاب شده بوده. چرا قيصر توانست در اين ميان راه باز کند؟ پاسخ به اين گفته صفحاتي مي طلبد بيشتر. تنها خواستم به يک پرسش برسم. از ميان تمام شاعران و نويسندگان رسانه يي، چرا قيصر (لااقل در نام) نزد ما پيش است؟ آيا حميد سبز واري، سپيده کاشاني، نصرالله مرداني (که خدايش بيامرزد) شاعر نبودند؟ مردم مي شناسند و مي خواهند و مي خوانند؟ جوهر شعر حکايت ديگري است.

گفت وگويي منتشر نشده با قيصر امين پور
ققنوس در باران

سعيده يراقي

قيصر امين پور چند سال پايان عمر تن به گفت وگو نداد. دلايل شخصي قيصر فراوان بود از جمله آنکه دوست نداشت زخم هاي گذشته دوباره سر باز کند و بيماري جسمي اش نيز مزيد بر علت شده بود. گفت وگوي حاضر تحت نظر سازمان اسناد و کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران در قالب طرح تاريخ شفاهي انجام شده است. اين طرح چند سالي است به منظور مستندسازي تاريخ فرهنگي - اجتماعي کشور به شکل گفت وگو با مسوولان فرهنگي، نويسندگان، شعرا و هنرمندان در حال اجرا است. گفت وگويي که پيش رو داريد بخشي از متن کامل بوده و در تلخيص آن بخش هاي مهمتر و خواندني تر انتخاب شده است.


-آقاي دکتر از سال، محل تولد و همچنين از دوران کودکي بفرماييد.

و قاف، حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز مي شود.من قيصر امين پور، متولد دوم ارديبهشت 1338 در گتوند هستم، جايي بين دزفول و شوشتر در استان خوزستان که الان شهري شده و آن موقع بخش بود. قبل از ورود به دبستان، ما را به مکتبخانه فرستاده بودند، يکي دو سال به آشنايي با مقدمات، الفبا، قرآن و اين جور درس هايي که در مکتبخانه آن زمان بود غگذشتف. بعد در غسنف 7 سالگي در همان گتوند، وارد دبستان شدم. کلاس دوم را در دزفول گذراندم، دوباره تا پنجم ابتدايي به همان گتوند برگشتم و دوره راهنمايي و دبيرستان را در شهر دزفول گذراندم. تا سال 57 همزمان با پيروزي انقلاب، در دانشگاه تهران در رشته دامپزشکي قبول شدم.

- محل اقامت شما به طور کامل دزفول بود؟

بيشتر تحصيلاتم در دزفول بوده بين گتوند و دزفول در رفت و آمد بوديم ولي خب عرض کردم دوره راهنمايي و دبيرستانم در دزفول بود.

- شما چه سالي ديپلم گرفتيد؟

سال 57.

- در آن زمان سيستم کنکور چگونه بود؟ مستقيماً آمديد تهران و براي دانشگاه امتحان داديد، درست است؟

بله، ما به اين صورت فضاي تند و پرتب و تابي نداشتيم، که الان براي بچه هاي اين نسل وجود دارد. من خودم، خيلي در نخ کنکور و اينها نبودم شايد يکي دو ماه به کنکور مانده بود که ديدم بچه ها دارند با هيجان مي خوانند من هم شروع کردم. تستي و چيزي هم نداشتيم، کلاس کنکور هم که نبود. همان کتاب هاي خودمان را مي خوانديم، يکي دو تا کتاب تست بچه ها از شهرهاي ديگر گرفته بودند، اينها را قرض مي گرفتيم و يک شبه مي خوانديم. در اين فضاها عرض کردم که دوره آخر دبيرستان خيلي به درس توجه نداشتم، يعني مي خواندم در حدي که قبول بشوم، بنابراين خيلي رتبه بالايي نياوردم به طوري که شايد مي توانستم در اهواز پزشکي بروم، ولي بچه ها و دوستاني که با هم کار مي کرديم مي گفتند؛ «بيا همه مان مي خواهيم برويم تهران و فعاليت و مبارزه را ادامه بدهيم.»

- کنکور آن موقع سراسري بود؟

سراسري بود، بله. به همين دليل من تهران را زدم و پزشکي قبول نشدم و دامپزشکي قبول شدم.

- چرا رها کرديد؟

من خوشم نمي آمد. ولي چون رشته هاي تجربي مي خوانديم، خانواده ام مي گفتند؛ «بايد غبه رشتهف پزشکي بروي.» طبق معمول همه خانواده ها بود. ما هم پزشکي زديم افتاديم پايتخت و دامپزشکي شد. دامپزشکي هم به نظر خانواده ما رشته خوبي بود ولي خودم که رفتم ديدم همان مشکلات پزشکي را دارد، همان کتاب ها را بايد بخوانيم، با اين تفاوت که به ما «دکتر آدم» نمي گويند «دکتر دام» مي گويند. يعني حروفش جابه جا مي شود و اين بود که اصلاً انصراف دادم، يعني نه اينکه تغيير رشته باشد، کلاً انصراف دادم. دوباره کنکور دادم و دانشکده علوم اجتماعي رفتم.

- از نو کنکور داديد؟

بله از نو کنکور دادم.

- تهران که تشريف آورديد خوابگاه داشتيد يا خانه؟

خوابگاه داشتيم.

- کجا؟ همين کوي دانشگاه بود؟

کوي اميرآباد، من حدود 12 ،13 سال آنجا بودم. يعني جزء پاهاي ثابت آنجا بودم. چون به خاطر همين تغيير رشته ها درسم هم زياد طول کشيد. يک سال دامپزشکي خواندم 3 ،4 سال علوم اجتماعي بودم که در همان 58 که وارد علوم اجتماعي شدم با لانه جاسوسي همزمان شد که من چون آنجا هم حضور داشتم، به هرحال کلاس زياد نمي رفتم فقط براي امتحان مي رفتيم. اين بود که غطول کشيدف.

- اصلاً سال 57 کلاس ها تشکيل مي شد؟

سال 57 کم تشکيل مي شد. اولش که به دليل تيراندازي در دانشگاه تعطيل شد.

- 13 آبان آن سال بود؟

بله، ما خودمان تعطيل کرديم که بعد هم بختيار گفت؛ «دانشگاه ها تعطيل است.»

- کلاس هايتان هم در دانشکده دامپزشکي در مکان فعلي تشکيل مي شد؟

بله، همين جا تشکيل مي شد.

- روز 13 آبان شما خودتان کجا بوديد؟

من تهران بودم. من اصولاً بيشتر در کلاس هاي پزشکي شرکت مي کردم. چون دوست هاي من پزشکي قبول شده بودند من هم هميشه از دامپزشکي به پزشکي مي آمدم، چون آنجا فعاليت بيشتري هم بود. تظاهراتي بود، بچه ها فعاليتي داشتند آنجا شرکت مي کرديم. آن روز تيراندازي هم من در دانشگاه بودم و چون از نزديک ماجرا را ديده بودم، يکي از کساني که شايد باعث تعطيلي کلاس ها شد، خود من بودم. رفتم آنجا هرچه به ذهنم رسيد، گفتم. گفتم؛ «من ديروز ديدم اينجا تيراندازي بود و بايستي کلاس ها را تعطيل کنيد.» بعضي از بچه ها مخالفت کردند و بعضي گفتند؛ «ما مي خواهيم به جامعه خدمت کنيم و زودتر دکتر شويم.» خلاصه ما هم چيزهايي گفتيم و کلاس ها را تعطيل کرديم. بعضي از استادها مخالفت مي کردند بعضي ها مي گفتند؛ «فرقي برايمان نمي کند.»

- ايام درگيري دهه فجر و آمدن امام در دزفول بوديد؟

ما در دزفول بوديم و از طريق تلويزيون ورود امام را ديديم.

- تابستان 58 شما باز هم دزفول بوديد چون دوباره از مهر 58 برگشته بوديد؟

به احتمال قوي، ما تابستان ها را به شهرستان مان مي رفتيم.

- شما فرموديد 58 برگشتيد دانشگاه؛ باز هم دامپزشکي را دنبال کرديد؟

برگشتم و کنکور دادم، جامعه شناسي و علوم اجتماعي قبول شدم بعد چند سالي خواندم و دوباره تغيير رشته دادم و ديگر کنکور ندادم.

- معذرت مي خواهم انقلاب فرهنگي چه زماني بود؟

انقلاب فرهنگي سال هاي آخر دانشگاه علوم اجتماعي ما بود.

- يعني شما تاثير مستمري روي علوم اجتماعي هم داشتيد؟

بله.

- تقريباً چند سال طول کشيد؟

3 ،4 سال. عرض کردم بيشترش به فعاليت ها در لانه جاسوسي مربوط بود که من خيلي کلاس نمي رفتم.

- آن هسته هايي که اين فعاليت ها را سازماندهي مي کردند، کجا تشکيل مي شد، با چه کساني بود؟ عضو انجمن اسلامي بوديد؟

انجمن اسلامي بود که من هم با بچه هايشان دوست بودم و در جلساتشان شرکت مي کردم و اصلاً از همين جلسه در واقع گرفتن لانه مشورت و طرح ريزي شد. در سال 58 همزمان با پذيرفته شدن در دانشکده علوم اجتماعي در ارتباط با دوستاني که وارد لانه جاسوسي شدند ما هم آنجا بوديم و چند مدتي بيشتر هم فعاليت هاي فرهنگي مي کرديم، گاهي يک متن برايشان مي نوشتيم، غير از آن نگهباني و کارهايي که همه دانشگاه ها به عهده داشتند، گاهي فعاليت هاي فرهنگي مي کرديم که بعد از مدتي هم من از آنجا بيرون آمدم، شايد يک سال طول نکشيد. چندماهي بود و دوباره سراغ درس و مشق و تغيير رشته رفتيم.

- اعضاي شرکت کننده آن جلسات چه کساني بودند؟

معمولاً همين دوستان خودمان بوديم، دانشجوها بودند که عرض کردم مثلاً بچه هاي شوراي آنجا همين آقاي «ميردامادي»، آقاي «ابراهيم اصغرزاده» و بچه هايي بودند که الان هم در مجامع سياسي و اجتماعي فعال هستند؛ آقاي «رحمان دادمان» که مرحوم شدند، آقاي شمس که دوره قبل نماينده بودند و اينها يادم هست.

- نحوه آشنايي شما با اين گروه چطور بود؟

خب به دليل اينکه در دانشکده دامپزشکي بوديم و در همين جلسات انجمن اسلامي با هم آشنا بوديم.

- روز لانه جاسوسي هم با شما بودند؟

بله بودند.

- جزء نفرات چندم بوديد که وارد لانه جاسوسي شديد؟

چندمي را نمي دانم. گله يي وارد شديم. يعني بچه هايي که اول در را باز کردند تعداد معدودي بودند بعد ما وارد شديم و عرض کنم بعد تقسيم کرديم و اولش هم قرار نبود اين قدر مفصل باشد.

- شما جزء گروهي بوديد که آشنا بوديد و در لانه جاسوسي مانديد. اولين فعاليت هايي که آنجا مي کرديد، چه بود؟

عرض کردم بيشتر نگهباني و از همان غجواسيسف بود.

- فرموديد که فعاليت هاي فرهنگي ديگري هم انجام داده بوديد.

مثلاً عاشورا که مي شد متني مي نوشتيم و برايشان مي خوانديم. چون قلم غخوبيف داشتيم و چيزي هم مي نوشتيم.

- به صورت بيانيه بود؟

نه، بيانيه هايش را ما نمي نوشتيم. بيانيه ها را بچه هاي شورا تهيه مي کردند. من فعاليت هايي مانند «تهيه برنامه» داشتم مثلاً کساني که دم در آمده بودند، (چون هر روز گروه ها براي حمايت از دانشجوهاي دانشگاه هاي سراسر کشور مي آمدند) خيلي پرشور و هيجان بودند. يعني به قول امام که گفته بود؛ «انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول»، براي همين مردم خيلي حمايت مي کردند و ما بايستي براي آنهايي که مي آمدند، برنامه مي گذاشتيم.

- آنها را که داخل ساختمان راه نمي دادند؟

نه، آنها بيرون مي ماندند. هرکسي پرچم و پلاکاردش را بري حمايت آورده بود.

- شما شبانه روزي آنجا بوديد؟

بله.

- فرموديد چه مدتي؟

يادم نيست شايد 8-7 ماه. ولي دقيقاً ننوشتم، آنجا بايستي خاطرات آن موقع را مي نوشتم که ننوشتم.

- خاطرات ديگري را نوشتيد؟

بعداً بله، وقتي که کمي عاقل تر شدم نوشتم. آن هم در حد خلاصه بود. فرض کنيد امروز دوستان اسناد آمده بودند، راجع به ما که پيش از وفات خبري تهيه کنند چيزي داشته باشيم. (مي خندد)

- بعد شما به دانشکده علوم اجتماعي برگشتيد؟

برگشتم دانشکده علوم اجتماعي و از آنجا ديگر براي تغيير رشته تصميم گرفتم و خيلي هم مشکل بود، موافقت نمي کردند. بالاخره يکي دو ترم را مشترک يعني چند واحد از اين طرف و چند واحد از آن طرف خواندم و پذيرفتند و سال 63 وارد دانشکده ادبيات شدم.

- هنوز يک مقطعي اينجا ناگفته مانده، از انقلاب فرهنگي و تعطيل شدن دانشگاه سال 59 تا سال تحصيلي 61-60 که شما مشغول تدريس شديد. در اين مقطع، فعاليت هاي فرهنگي- مطبوعاتي داشتيد؟

در همين زمان بود که در واقع با بچه هاي حوزه هنري همکاري داشتم و در جلساتشان شرکت مي کرديم و گاهي کتاب هايي مثل ژورنال (مجله) سوره و شعر و داستان منتشر مي کرديم.

- تشکيل حوزه انديشه و هنر اسلامي اولين بار چه زماني بود؟ چون اين طور که در منابع آمده ظاهراً شهريور سال 60 بوده است؟

ببينيد قبل از آن هم، حتي در سال هاي 58-57 گروهي بوديم که مي رفتيم و با خانم صفارزاده و آقاي گرمارودي جلساتي داشتيم که اسمش دفتر نهضت اسلامي يا چيز ديگري بود، (بايد از خود خانم صفارزاده بپرسم). چنين اسمي داشت که بچه ها در آنجا جمع مي شدند، آنهايي که داستان، نمايش و آنهايي که شعر کار مي کردند با همديگر بحث مي کردند، آقاي «گرمارودي» ، «خانم صفارزاده»، آقايي که دستورزبان درس مي داد، آقاي «رخ صفت» و آقاي «محسن سليماني» بودند.

- آقايان رخ صفت و سليماني در آن زمان تدريس مي کردند؟

نه، در واقع خودشان هنرجو بودند. بعد جلسات آنجا کم کم گسسته شد و بچه ها خودشان تصميم گرفتند حوزه هنري را تشکيل بدهند. بنابراين همان سال 60-59 مي شود.

- از اين دوستانتان نام مي بريد؟

سال هاي اول آقاي «ناصر پلنگي»، آقاي «رضا تهراني»، آقاي «مصطفي رخ صفت»، آقاي «کاظم چليپا»، آقاي «محسن سليماني»، آقاي «مخملباف»، آقاي «سراج» و ...

- آقاي سهيل محمودي؟

آقاي سهيل محمودي بعداً در جلسات ما وارد شدند.

- آقاي خسروجردي؟

بله. اينها بودند و به صورت آماتور و غيرحرفه يي همين طور دوستانه جلسه را تشکيل مي داديم، نه کسي حقوق مي گرفت و نه کسي حقوق مي داد.

- محل برگزاري اين جلسات کجا بود؟

جلسات نهضت در خيابان فلسطين بود که خانم صفارزاده بود، بعداً اينها به خيابان سميه که الان حوزه هنري هست، آمدند.

- آقاي ميرشکاک هم آن زمان حضور داشتند؟

بله مي آمدند در جلسات شرکت مي کردند.

- پس اولين جلسات پس از اينکه تصميم گيري شد حوزه يي شکل بگيرد آنجا بود. فلسفه نامگذاري حوزه چه بود؟

شايد بچه ها به تاثير از حوزه علميه خواسته بودند يک «حوزه هنري» تشکيل دهند، ولي خب اسمش را «حوزه انديشه و هنر اسلامي» گذاشته بودند.سالش يادم نيست، ولي يادم هست که همزمان با پيشنهاد سازمان تبليغات ما در واقع فعاليت هاي نقاشي، پوسترسازي، تئاتر، نمايش، شعر و داستان منتشر کرده بوديم...

آمدند پيشنهاد کردند و مدتي هم بچه ها مخالفت کردند که ما مي خواهيم خودمان باشيم و چه جوري باشد و چه جوري نباشد، حتي همين باعث شد بعضي از بچه ها مثل آقاي تهراني و آقاي رخ صفت، از حوزه کناره گرفتند. بعد از اينکه زير نظر سازمان رفت آنها جدا شدند. ما بچه هايي که مانده بوديم يعني آقاي مخملباف، بنده، سيدحسن حسيني، چليپا، خسروجردي و حبيب صادقي شرايطي گذاشتيم که مثلاً در کارهاي هنري دخالت نکنند، همچنان انتخاب آثار براي انتشار با ما باشد و آنها فقط حمايت هاي مادي کنند. تا مدت ها هم همين جوري بود.

- مسوولان آن موقع سازمان تبليغات چه کساني بودند؟

آقايي به نام «محمدعلي زند» بود، از همان اول مسوولش ايشان بود. اولش البته مقداري شورايي بود و همه بچه ها در جلسات شرکت مي کردند، بعد کم کم يک رئيس پيدا کرد که همان آقاي زند بود.

- آقاي زند از طرف سازمان تبليغات پيشنهاد شده بودند؟

بله، فرم اداري به خودش گرفت. هر بخش مستقل شد و به اصطلاح طوري شده بود که کم کمک داشتند در اينکه چه کاري ساخته بشود يا چه کاري ساخته نشود، چه شعري گفته شود، چه شعري گفته نشود، اين داستان چرا چاپ شد، اين يکي فيلم چرا اين طور بود دخالت مي کردند و همين باعث اصطکاک هايي شد که در سال 66 ما که حدود 13 نفر از بچه هاي نويسنده و هنرمند بوديم از آنجا انشعاب کرديم و بعد چند بيانيه در روزنامه ها منتشر کرديم که اينها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامي را در تنگناهايي به مسيرهايي مي برند که به مصالح هنر و انقلاب نيست. بيانيه هايش هم منتشر شده، در روزنامه ها هست و خيلي از هنرمندها هم از اين جريان حمايت کردند که بنيانگذاران به اصطلاح اصلي حوزه، همين هنرمندان بودند و سازمان تبليغات فقط به عنوان حامي بود و الان نمي تواند براي اينجا خط مشي تعريف کند. بيانيه هايي در روزنامه ها در دفاع از ماها نوشتند ولي خب به جايي نرسيد و در واقع ما 13 نفر را اخراج کردند و بعد گروهي از ما رفتيم مجله سروش نوجوان را راه انداختيم؛ آقاي «عموزاده خليلي»، «تقي سليماني»، «مهرداد غفارزاده»، «حسن احمدي».

- شما پيش از اين دبير شعر هفته نامه سروش هم بوديد؟

بله.

- چرا سروش نوجوان؟

من آنجا با آقاي «فروزان» آشنا بودم و سعه صدر و برخورد درست او را ديده بودم به همين دليل پيشنهاد کردم بچه ها بعد از اينکه از حوزه بيرون آمديم، چون ما آنجا هم بچه هاي مسجد را در مي آورديم، (يعني نشريه يي براي نوجوانان).

- کتاب و جنگ بچه هاي مسجد بود؟

بله بعد گفتيم که با آقاي فروزان مي شود کار کرد، اين بود که تعدادي از ما وارد سروش نوجوان و بخشي از ما وارد کيهان فرهنگي شدند.

- اينها را به ترتيب بگوييد.

در کيهان فرهنگي آن موقع، آقاي رخ صفت و آقاي تهراني مسوول بودند، بعضي از بچه هاي ما رفتند تلويزيون و مستقلاً شروع کردند.

- مثل آقاي ساعد باقري؟

آقاي مخملباف هم که خودش مستقل کار مي کرد.

- آن زمان آقاي مخملباف به بنياد سينمايي رفته؟

بله مدت اندکي بود، خيلي نبود.

- شما بعد از آن مقطع تدريس تان در آن مدرسه راهنمايي، بقيه فعاليت تان را در حوزه انجام داديد؟

حوزه و مجله سروش بود.

- فعاليت هاي هفتگي و روزانه حوزه در آن موقع چطور بود؟ مثل همين الان جلسات شعرخواني و داستان و کارگاه داستان داشتند؟

آن موقع که ما بوديم؟

- بله.

بله. آن موقع ما تقريباً هر روز که کار هم نداشتيم همان جا جمع مي شديم، فقط چاي و گاهي هم ناهاري بود مي خورديم، نبود هم خودمان يک ساندويچ مي خورديم و روزهاي پنجشنبه ما جلسات شعر داشتيم، روزهاي ديگر نمي دانم چه روزي بود جلسه داستان داشتيم. بچه هاي گروه هاي ديگر که نقاشي و نمايش کار مي کردند، خودشان فعاليت هاي خودشان را داشتند، من و «سيدحسن حسيني» هم در واقع جوک ها و شعرها و نامه هايي را که مي رسيد و کتاب هايي که قرار بود منتشر کنيم را گزينش و ويرايش مي کرديم.

- شما چند بار ديگر هم از مرحوم دکتر حسيني نام برديد. آشنايي شما با ايشان از کجا شروع شد؟

در همان زماني که دامپزشکي يا جامعه شناسي مي خواندم چند بار به دليل اينکه در همان تعطيلي دانشگاه ها کلاس خبرنگاري يا روزنامه نگاري رفته بودم، بعد از آن ما را غبه خاطرف آموزشي که ديده بوديم در روزنامه ها تقسيم کردند مرا به روزنامه جمهوري اسلامي فرستادند، به روزنامه جمهوري اسلامي هم که وارد شدم براي فعاليت خيلي فضاي مناسبي نيافتم شايد هم خيلي اهل کارهاي رسمي نبودم، به هر حال چند جلسه يي آنجا مي رفتيم با بچه ها. دوستانمان بودند، آقاي «مرتضي سرهنگي»، آقاي «فراست»، آقاي «مهدي شجاعي» و آقاي «ميرشکاک» بودند گاهي مي رفتيم پيش آنها و آقاي سيدحسن حسيني هم به همان جلسات مي آمد و نشستي که داشتيم از آنجا با او آشنا شدم بعد کم کم که او هم به حوزه آمد، من و او مسوول جلسات حوزه هنري و مسوول شعرش شديم.

- ايشان چطور به حوزه آمد؟

خب من صحبت کردم، به عنوان اينکه همکاري داشته باشم در قسمت شعر از او خواهش کردم ايشان هم پذيرفتند، البته قبلاً هم حوزه مي آمد منتها به صورت منظم نمي آمد. در جلسات شرکت مي کرد.

- مسوول واحد ادبيات حوزه هنري شما دو نفر بوديد؟

ما در بخش شعرش بوديم. بخش داستانش آقاي سليماني بود و آقاي مخملباف که هم در بخش داستان و هم فيلم بود. ما بچه هاي خادمان جلسه شعر بوديم، چاي درست مي کرديم، صندلي ها را منظم مي کرديم که بچه ها بيايند بنشينند و آقاي «مهرداد اوستا» گاهي در جلسات ما شرکت و بچه ها را راهنمايي مي کرد. آقاي حسيني گاهي شرکت مي کرد، مثلاً چند جلسه يي کلاس عروض مي گذاشت و بقيه اش ديگر دوستان خودمان بودند يعني بحث هايي که به صورت دانشجويي با همديگر مي کرديم.

- يعني مدرس خاصي نداشت؟

نه، فقط همان دو نفري که عرض کردم.

- آن وقت بچه هايي که فرموديد چه کساني بودند؟

اگر يادم بيايد؛ آقاي «وحيد اميري»، آقاي «سهيل محمودي»، آقاي «محمدرضا محمدي نيکو»، آقاي «ساعد باقري»، آقاي «فرهاني منفرد»، آقاي «حسين اسرافيلي» و آقاي «پرويز بيگي»، حالا خيلي از اسم ها ممکن است يادم برود...

- آقاي زکريا اخلاقي؟

زکريا اخلاقي جواني بود که بعداً به ما پيوست.

- از قم بودند؟

بله آن موقع...

- مرحوم سلمان هراتي؟

سلمان هراتي بعداً آمد.

- اولين باري که مرحوم هراتي را ديديد خاطرتان هست؟

بله، فکر مي کنم در تنکابن دعوتمان کرده بودند، جلسه شعري بود آنجا با ايشان آشنا شديم که بعداً که ايشان آمدند در هنرستان تهران تحصيل کنند همان آشنايي موجب شد به جلسات ما هم بيايند.

- اولين شعر کتاب شما سال 63 منتشر شد، با اينکه خودتان هم در حوزه هنري بوديد و نسلي از شاعران را آورديد راجع به کتاب اولتان صحبتي داريد؟

بنده به دليل اينکه يک مقدار حساس هستم - نمي خواهم بگويم وسواس- خيلي در مورد انتشار کارهايم پرهيز داشتم و آقاي مخملباف و دوستان ديگر تاکيد مي کردند که تا چه زماني مي خواهي غصبر کنيف من مي گفتم که؛ «بگذاريد کمي کامل تر و پخته تر شود.» آقاي مخملباف مي گفت؛ «هر چه درآوردي بايستي چاپ کني.» و بعد از کش و قوس هاي فراوان بالاخره تا سال 63 راضي شديم که يک مجموعه رباعي، دوبيتي به نام «در کوچه آفتاب» که دست شما هست منتشر کنم. بعد از آن ديگر مزه اش زير زبانمان رفت و کتاب «تنفس صبح» را در همان سال يا چند ماه بعد منتشر کردم، که مجموعه کارهاي قبل از انقلابم بود. بعضي از آنها را انتخاب کردم و بعضي را هم پس از انقلاب غچاپ کردمف.

- اين شعرهايي که در دو تا دفتر اول در «کوچه آفتاب» و «تنفس صبح» چاپ شده متعلق به چه دوراني است؟

اينها آخر 63، بنابراين قبلش مي شود 56 ،57 تا 63.

- با توجه به اينکه اين دو قالب، قالب هايي بودند که مدت ها از خلاقيت هاي ادبي شان کاسته شده بود و در تاريخ هاي ادبي حالا کتاب هاي مختلفي بودند مثل کتاب «شعر امروز» آقاي ساعد باقري، «محمدي نيکو»، دکتر «حسن حسيني»، شما و جمع ديگري از هم نسلان تان را به عنوان اهدا کننده اين دو قالب نام ببرند؟

حالا نمي دانم اينها تا چقدر مي تواند (در واقع اين اسم گذاري ها و عنوان ها) جايي داشته باشد ولي خب آدمي که فعاليت هنري مي کند به نظر من با تصميم قبلي نيست، يعني اين جور نيست که حتي اين سبک ها و مکتب هايي که پديد مي آيد همه هنرمندها با هم ديگر تصميم بگيرند در روزي يک سبکي را اختراع يا پيشنهاد کنند بلکه به قول مولوي که مي گويد؛

«همچنان هر کاسبي اندر دکان/بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

هر کسي بر درد جويد مرهمي/در طبع قائم شود زين عالمي»

يعني بازاري را مثال بزنيم هر کسي مي آيد مغازه خودش را آب و جارو، ميوه هايش را تميز و چراغي را تنظيم مي کند که مغازه خودش بدرخشد نه به دليلي که آن بازار زيبا شود، اما در طبع اينکه هر کسي مغازه خودش را درست مي کند يک بازار خوب هم پديد مي آيد که هيچ کس با تصميم قبلي اين بازار را پديد نياورده هر کسي خواسته مغازه خودش را درست کند. اين مثال را زدم براي اينکه اصولاً پديد آمدن سبک ها و مکتب ها بيشتر يک مساله ناخودآگاه است. گفت؛ «اسير عشق بودم هر چه پيش آمد پرستيدم».هر چه پيش آمد، ما ديديم که رباعي قالبي است که مي شود به کوتاهي و با سرعت آدم حرفش را و حسش را در آن جا دهد. من و سيدحسن حسيني گاهي رباعي مي گفتيم، براي همديگر مي خوانديم، نظري مي داديم، نقدي مي داديم و اين خود به خود پديد آمد نه اينکه ما تصميم گرفته بوديم که چيزي را احيا کنيم يا پديد بياوريم. بعد از آن همان جوري که طبيعي پديد آمده بود، طبيعي از ذهن ما رفت. يعني ما هيچ تصميمي نگرفتيم که رباعي را تعطيل کنيم، البته شايد پديد آمدن تقليدهاي فراوان باعث شده بود ما آتش بس يا رباعي بس اعلام کنيم ولي باز هم ديديم که قالب هاي تازه تري هست، مثلاً در همان موقع غزل را آزموديم، نه اينکه بگوييم به نوبت مثلاً شعر نو، نثر و مثنوي را آزموديم، هر چيز را که به هر حال آدم جوان تجربه مي کند حالا در اينها بعضي از آنها موفق تر است، بعضي از آنها ناموفق و بعضي از آنها ميانه است.

- شما از همان موقع (حالا اين اختلاف سن را که مي فرماييد) با يک نسلي که پس از شما شعر مي فرستادند و شما در مجلات چاپ مي کرديد ارتباطي داشتيد مثل همان سروش هفتگي، آيا انتخاب هاي شما در گزينش و جهت دهي به شعرها تاثيري داشت؟

اميدوارم تاثير داشته باشد، براي اينکه من از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن علاقه فراواني به معلمي داشتم، يعني در همان کلاس هم به من مي گفتند؛ «با اين دانش آموز کار کن و با همديگر کار کنيد» بعد هم در دوره دبيرستان در مدارس کلاس نقاشي داشتم و تدريس مي کردم. در واقع فعاليت هاي فوق برنامه آنها را انجام مي دادم. خب من دانش آموز دبيرستان بودم، بعد هم که وارد دانشگاه شدم چند سالي معلمي کردم بعد از آن هم وارد دانشگاه شدم يعني در واقع کارم همين طور بود و دنبال عشق معلمي بودم.اينکه مي فرماييد تاثيري داشته يا نه به هر حال من هم در حوزه هنري و هم در مجله سروش، سوره، بچه هاي مسجد، بعدها در سروش نوجوان و بعدترها در دفتر شعر جوان، هميشه کارم همين بوده است که با نوجوان ها و جوان ها ارتباط داشته باشم و چيزي را که خودم بلدم- اگرچه اندک - سعي کنم به آنها هم منتقل کنم. به همين دليل تاثيري که مي فرماييد گاهي مي بينم در همان جلساتي که ما در حوزه هنري تشکيل مي داديم، با آن امکانات محدود و شرايط نه چندان مناسب و مساعد و بعدها در مجله سروش و بعدترها در سروش نوجوان خيلي از دوستاني که الان خودشان منشاء خدمات فرهنگي ديگر هستند، به بيان خودشان در همان جلسات شرکت مي کردند و احتمالاً همان فضاهايي که ايجاد شده اندکي به رشد استعدادهاي آنها کمک کرده، البته واقعاً مساله ذوق هنري يک مساله کاملاً فردي است يعني خود آدم بايستي تلاش کند. هر کس هم به جايي رسيد خودش رسيده هيچ کس نمي تواند ادعا کند که من اين را تربيت کردم. ما فقط در حد اشاره و راهنمايي که از اين طرف برو از اين طرف نرو، آن هم چقدر موثر باشد مي توانيم، بقيه اش تلاش خود فرد است. براي همين نمي خواهم بگويم کساني که الان الحمدلله به جايي رسيدند محصولات اين جلساتند، ما خيلي کوچک تر از آن هستيم. ما خودمان نياز به تربيت و رشد داريم. نمي توانيم ادعا کنيم که ما کسي را تربيت کرديم.

-شما فرموديد که تجربه سروش نوجوان به نوعي ادامه و انتقال تجارب بچه هاي مسجد بود؟

بله.

-اين عنوان «بچه هاي مسجد» از کجا آمده است؟

اينها بچه هاي مسجد «جوادالائمه» بودند؛ آقاي اميرحسين فردي، آقاي مهرداد غفارزاده و آقاي نقي سليماني، که در همان جا جلساتي داشتند، بعد از اينکه حوزه تشکيل شد بچه هايشان اينجا آمدند و اسم بچه هاي مسجد از آنجا ماند.

-آن جنگ ويژه کودکان و نوجوانان بچه هاي مسجد بود؟

بله، بعداً سروش نوجوان که خوب، من شايد 20 سالم بود که وارد مجله انتشارات سروش شدم يعني يادم هست جايي گفته بودم که من يک جوان 20 ساله بودم که از پله هاي انتشارات سروش بالا رفتم و يک ميانسال 40 ساله که استعفا دادم و از پله ها پايين آمدم. در واقع شايد 20 سال از بهترين سال هاي عمرمان را آنجا خرج کرديم، حالا نمي گويم به هدر داديم و اين مجله غير از مجله سروش بزرگسال بود که من دبير ادبي آن بودم و صفحه شعرش را منتشر مي کرديم، در سروش نوجوان همراه با آقاي عموزاده خليلي و آقاي بيوک ملکي سردبير مجله بودم که بعداً به خاطر محدوديت ها و تنگناهايي که بود استعفا دادم و بيرون آمدم.

- از سال 67 دبيري بخش ادبيات فلسفه هنر را هم شما به عهده گرفته بوديد. فعاليت شما آنجا به چه شکلي بود؟

آنجا فصلنامه هايي بود که از قبل هم منتشر مي شد. بعداً شعرهاي آن و گردانندگان اش تغيير کردند. از من هم دعوت کردند که دبير بخش ادبيات شوم يعني براي آن قسمت شعر، داستان و نقد (چون فصلنامه است فصلي منتشر مي شود) و مقالاتي تعيين مي کنم که به درد چاپ بخورد. مقالاتي که مي رسد و مقالاتي که خودمان مي گيريم را ويرايش اندکي مي کنيم و به آنها مي دهيم.

-کادري که شما با آنها در فصلنامه هنر همکاري داشتيد چه کساني بودند؟

آقاي «محمدرضا لاهوتي»، «خانم صدفي» و آقاي «حسيني» مسوول بخش نقاشي بودند، آقاي «لطفي» مسوول بخش موسيقي، يعني هستند، خانم «نغمه ثميني» مسوول بخش نمايش و تئاتر و آقاي «اوحدي» مسوول سينمايي هستند، با همديگر جلساتي داريم که گاهي تصميم مي گيريم شماره ويژه يي راجع به موضوع خاصي دربيايد.

-شما در چه سالي ليسانس و فوق ليسانس گرفتيد؟

سال 63 وارد دانشکده ادبيات شدم، 66 ليسانس گرفتم و وارد فوق ليسانس شدم تا 69 ، 69 فکر مي کنم به مقطع دکترا وارد شدم تا سال 76.

-پس همزمان با ورودتان به مقطع دکترا بود که تدريس تان را در دانشگاه الزهرا شروع کرديد؟

بله.

-ولي در فهرست تان 1367 آمده، با مدرک فوق ليسانس تدريس را شروع کرديد؟

بله با فوق ليسانس، آن موقع مي شد با فوق ليسانس تدريس کرد.

-تجربه خاصي در دانشگاه الزهرا که مدت کوتاهي غاستف و بعد از آن هم جذب دانشگاه تهران شديد، نداريد؟

نه من تا سال 77 در دانشگاه الزهرا تدريس مي کردم، يعني همان سالي که تصادف کردم در واقع آنجا تدريس داشتم، گاهي يک ترم بيشتر يا يک ترم کمتر غبودف و همزمان با دانشگاه الزهرا در دانشگاه تهران هم به صورت حق التدريسي کار مي کردم.

-دليل انتخاب دانشگاه الزهرا چه بود؟

من انتخاب نکردم آنها برايم انتخاب کردند، يعني خانم دکتر «راکعي» در گروه ادبيات بودند و از ما خواستند که آنجا چند ساعتي تدريس کنيم بعد هم فعاليت ما آنجا بيشتر شد.

-اين طور که در منابع آمده، در سال 1368 جايزه نيما يوشيج «مرغابي بلورين» را دريافت کرديد، برگزارکنندگان اين جايزه چه کساني بودند؟

فکر مي کنم موسسه «گسترش هنر» از طرف وزارت ارشاد بود، من اصولاً اهل جايزه گرفتن نبودم. جاهاي ديگر هم بود که اصلاً نمي رفتيم که حالا جايزه را بگيريم يا نگيريم.

-بله، حالا دليلي که جايزه را گرفتيد چه بود؟

بي رو در بايستي من را گرفتار کردند.

-ظاهراً جايزه فقط همان يک دوره برگزار شد؟

بله، ديگر برگزار نشد.

-دو تا از کتاب هايتان «ظهر روز دهم» و «به قول پرستو» هم در جشنواره کتاب هاي کانون پرورش فکري برنده جايزه شدند. راجع به آنها هم توضيح بفرماييد؟

نه، چيزهاي زيادي بوده يعني همه کتاب هايم چيزهاي اندکي گرفته اند ولي خيلي مهم نيست.

-راجع به خروج از حوزه هنري صحبت کرديد. مي توانيد مشکلاتي را که باعث اين کار شد با جزئيات بيشتري توضيح دهيد؟ چه مشکلاتي بود که تنش ها و درگيري ها را ايجاد مي کرد؟ آن طور که فرموديد قرارداد اوليه شما مبني بر تامين مالي بود تا شما ساير مسائل نرم افزاري را انتخاب کنيد، پله پله اين مسائل را توضيح دهيد.

الان با آن موقع فرق مي کند، يعني حساسيت هاي آن موقع ما خيلي بيشتر از حالا بود. به هر حال تجربه و شاخک هاي حسي و کند شدن آنها باعث مي شود که الان قضاوت هم اندک تفاوتي با آن زمان داشته باشد. البته هنرمند معتقد است که بايستي در پديد آمدن هنرش آزاد باشد، يعني اگر ما بخواهيم سفارشي هنر پديد بياوريم، محصول، بيشتر از آثار درجه 3، درجه 4 رئالسيم سوسياليستي نخواهد شد که در شوروي و اقمارش پديد مي آمد و خيلي هنرمند بزرگي پديد نمي آورد و آثار هنري عظيمي ايجاد نمي کند. حساسيت هاي آن موقع ما مقداري حساسيت هاي هنري بود و بعد از آن حساسيت هاي سياسي و اجتماعي. خب ما به هر حال جوان هاي آرمان گراي 57 بوديم که وارد حوزه هنر شده بوديم، براي همين شاگردهاي شريعتي و آل احمد بوديم و نمي توانستيم بپذيريم که کسي براي ما خط و نشان تعيين کند که اينجا را بگوييد و اينجا را نگوييد، ما هم کله پر بادي داشتيم،

به همين دليل شايد اگر الان بود مشکل چنداني پيش نمي آمد، براي اينکه ما کار خودمان را مي کرديم، آنها هم کماکان کار خودشان را غانجام مي دادندف که الان جمهوري اسلامي همين طور است، يعني اين جور نيست که فرض کنيم همه هنرمندها خيلي رسمي کار کنند، ساعت چند بروند و ساعت چند بيايند چون اصلاً نمي توانند اين طوري کار کنند. مخصوصاً ما خودمان که خودجوش کار کرده بوديم نمي توانستيم آن علايق غيرغواقعيف تحميلي را بپذيريم. بعد در اين نکته با انتشار نامه هايي که در روزنامه هاي آن دوره هم چاپ شد درواقع مي خواستيم استقلال هنر و انديشه اسلامي به طور طبيعي جوشيده از ضمير خود هنرمندها باشد، نه اينکه کسي براي آنها برنامه ريزي کند و سفارش دهد. اصل مساله ما اين بود که بعداً به دليل استعدادهايي که پديد آمد، ناچار شديم يا آنها ناچار شدند ما را اخراج کنند يا ما ناچار شديم بيرون بياييم. بالاخره هر دو همزمان باعث شد که بعد هم کار خودمان را ادامه داديم يعني هيچ تغييري در کارمان ايجاد نشد، همان شعري که قبلاً مي گفتم الان هم براي خودم مي گويم يا در جاي ديگري چاپش مي کنم يعني دست از کارمان نکشيديم.

-چه چيزهايي موجب شد شما آن نامه هاي اعتراض آميز را بنويسيد؟ دخالت هاي خاصي در کار شما انجام مي شد؟

بله، مقداري شروعش همين دخالت ها بود که عرض کردم. مثلاً اينجاي اين فيلم چرا اين طوري است؟ چرا در بچه هاي مسجد با بچه هاي جنوب شهر و حاشيه نشين ها مصاحبه کرديد؟ آدم قحطي بود؟ چرا در فيلم دست فروش مخملباف به طبقه تجار و سرمايه دار اسائه ادب شده؟ چنين چيزهايي بود، که ما آن موقع به هر حال انديشه هاي عدالت خواهانه غداشتيمف و عرض کردم ما شاگردهاي «آل احمد» بوديم يعني معلوم است که چه نسلي بوديم، به همين دليل البته الان شايد قضاوت مان به آن تندي نباشد، منتها ما در آن دوره زندگي مي کرديم و آثار خودمان را در آن دوره پديد آورديم و متناسب با حال و هواي آن دوره رفتار کرديم، الان نمي شود در مورد آن موقع تصميم گرفت.

-هدف ما بيشتر تاريخ نگاري است و اينکه به هر حال گوشه هايي اگر جا مانده به نحوي بازگو شود. اين اعتراض ها و اين انتقادها به فعاليت هاي شما به چه گونه يي به شما منتقل مي شد؟ آيا مثلاً نامه يي نوشته مي شد يا...

مستقيماً درگير بوديم و گاهي بعداً هم به صورت نامه هايي که مي نوشتيم، آنها جواب مي دادند. گاهي هم در روزنامه ها منعکس مي شد، منتها در محدوديتي که در کار احساس مي کرديم بيشتر انگيزه فعاليت اين کار بود، به هر حال من نمي خواهم غيبت کسي را کنم يا کسي را محکوم بکنم، چون مثل اين است که خيلي ها نمي دانستند که جنگ ما چگونه بوده، چقدر تحميلي بوده و چقدر مسووليتش به عهده صدام و ابرقدرت هاي ديگري بوده. بعد از اينکه چند سال از جنگ بگذرد و سرنوشت صدام اين طور شود، براي خيلي ها آشکار مي شود که در واقع جنگ چه بوده، الان هم شايد ما نسبت به مديريت آن موقع حوزه انتقاد داشته باشيم ولي شايد مرور زمان باعث شد که ما آنگونه مديريت را هم خيلي محکوم نکنيم، به دليل اينکه بعد از آن ديديم که چطور مي شود از آن هم بدتر بود، متوجه هستيد؟ مثل اينکه در دوره يي شما از وزير انتقاد مي کنيد بعد نمي دانيد وزير بعدي خيلي بدتر از او است و مي گوييد «صد رحمت به وزير قبلي». ما همين طور بوديم، يعني چون حوزه هنري، سروش نوجوان و دفتر شعر جوان را مثل خانه خودمان درست کرده بوديم روي آن تعصب داشتيم و وقتي ما را ناچار مي کردند آن خانه را ترک بکنيم به هر حال خيلي سخت است که آدم خانه خودش را به ديگري بسپارد، چون خودش آن را پديد آورده است، آجر به آجر آن را روي همديگر گذاشته، يعني من به سروش نوجوان مي گفتم؛ مثل اينکه بچه يي را آدم به دنيا بياورد، 17 سالش شود، خوب تربيتش کند، خوب به بار بياورد، بعد يک دفعه آن بچه را بگيرند. ما نسبت به کارهايمان چنين حسي داشتيم، يعني هيچ کدام از کارهايمان سفارشي يا طبق برنامه يا طبق آداب اداري نبود که بگوييم خوب الان کارمند اين اداره ايم و فردا کارمند يک اداره ديگر مي شويم، چون با تمام جان و دل مان آنجا کار مي کرديم به همين دليل تعصب خاصي روي آن داشتيم و ترک چنين فرزند و چنين محصولي دشوار بود.

-شما فرموديد اعتراض ها و انتقادهايي نسبت به فيلم مي شد، در حوزه شهر هم مورد محدوديت هايي قرار مي گرفتيد؟

کمابيش فضاي سياسي به گونه يي شده بود، اگر يادتان باشد همان موقع روحانيت از روحانيون جدا شد. اينها قبلاً يکي بودند ولي آن ابهام و آن کليت اوليه کم کم به هر حال به تشخص، تعين، تمييز و تمايز مي رسد. يعني هر چه جلوتر برويم خطوط آشکارتر مي شوند، يک مقدار خب همه انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي و وحدت کلمه و اينها بود، بعداً سر جزئيات مي آيد مي بينيم که بين بنده و شما ممکن است اختلافات سليقه يي يا تمايلات انديشه يي باشد که اينها باعث مي شد خود به خود فضاي سياسي خاصي ايجاد شود، يعني مثلاً عده يي معتقد بودند که فرض کنيم در فعاليت هاي فرهنگي بايستي چه آزادي هايي باشد؟ يا فعاليت هاي اقتصادي بايستي چگونه باشد؟ يا به طور کلي عوام زدگي هايي که هنوز هم هست. من يادم هست آن موقع در راديو و تلويزيون يکي از بچه هاي ما سردبير برنامه يي بود، به خاطر اينکه بچه هاي کوچک آن برنامه دست زده بودند او مواخذه شده بود، که چرا شما اجازه داديد بچه ها در برنامه راديو دست بزنند؟، يعني شما شايد در آن جمع يادتان نيايد که يک دست زدن هم مساله بود، حالا از اينجا بگير تا اينکه اولين نوار موسيقي که ما تهيه کرديم. چند نفر بايستي اجازه انتشار آن را مي دادند که اين يا طرب انگيز شده يا نشده، تنبکش را کمتر يا بيشتر کنيد، در صورتي که ملاک خاصي هم نداشتيم يا اينکه موسيقي مطرب کجاست؟ موسيقي غنايي کجاست و موسيقي درست کجاست؟ خيلي مرز شناوري دارد. شما کار کردن توي فيلم را تصور کنيد، اولين فيلم هايي که ما ساختيم نمي دانستيم که بايستي حجاب را چطوري بياوريم؟ اگر يک خانم در خانه خودش است چرا روسري روي سرش است؟ بايست يک جوري درست مي کرديم که يک نفري اينجا رفت و آمد دارد.

-نفر سوم هم آقاي مخملباف؟

به هر حال آن موقع خيلي مشکلات بود، الان خيال نکنيد که آقاي اکبر عبدي نقش يک زن را بازي مي کند، موهايش را هم بيرون مي ريزد، هيچ اشکالي هم پيش نمي آيد، چون مي گويند کلاه گيس اشکالي ندارد. مثلاً اينها بعداً حل شد ولي تصور بفرماييد در آن دوره يي که شريعتي را به خاطر اينکه در تئاتر ابوذر موسيقي گذاشته بود مي خواستند آن سن (صحنه) را منفجر کنند، دو ساعت خودش سخنراني کرد، گفت؛ «اگر قرار است منفجر شود زير پاي من منفجر شود.» بعد هم که هيچ اتفاقي نيفتاد. خيلي فرق مي کند بسياري از حرف هايي که ما مي زديم چون پيش از موعد و زودرس بود به عنوان روشنفکر، غرب زده يا هر چيزي تجديدنظر و محکوم مي شد. بعداً کم کم اينها جا افتاد وگرنه خوب کار کردن براي نوجوانان و مجله مي دانيد که چقدر سخت است. شما مي خواهيد اين عکس را بزنيد، چرا اين حجابش اين طور است؟ چرا اين صورتش اين طور است؟ چرا اين کلوزآپ را از اين هنرپيشه زديد بايستي يک مقداري لانگ شات باشد که الان اينها خيلي هايش مساله نيست ولي ما در آن دوره کار مي کرديم.

-الان اينجا دو سوال مطرح مي شود، يکي اينکه آيا به طور خاص در حوزه شعر محدوديت يا دستورالعملي صادر مي شد؟

به آن صورت نه، چون ما خيلي حساس بوديم همان مقدار کم هم براي ما زياد بود.

-يک مورد مصداق بفرماييد؟

يکي حافظ مي گويد؛

من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمي مي کشم از براي تو

شايد چون ما از نفس فرشتگان هم ملول مي شديم، به نظر ما اينها قال و مقال بوده وگرنه آدم يک کمي دندش نرم و ساييده شود اينقدر هم حساسيت ندارد، همين قدر که مثلاً مي گفتند؛ «چرا اينجا شما نوشتيد شعري براي «شهيد شريعتي» مثلاً اينها روشنفکر هستند.» و همين زمزمه کافي بود ما که شريعتي را عاشقانه دوست داشتيم به تريج قبايمان بربخورد، مي گفتيم که ما اگر هم در انقلاب آمديم چه کسي نسل ما را آورده؟ کتاب هاي شريعتي آورده اند. يعني اصلاً ما را با اين بينش نو و زنده آشتي دادند وگرنه ما خيلي هم آدم هاي بي مذهب و لامذهبي نبوديم، خانواده هايمان همه مذهبي بودند ولي کسي که آمد يک نگاه تازه يي به آن کرد که دوباره مورد توجه ما قرار بگيرد آدم هايي مثل شريعتي بودند، بنابراين نمي توانستيم بپذيريم که نشود براي آنها شعر گفت. خيلي وارد اين جزئيات نشويد چون اينها کار را سياسي مي کند.

-اولين نوار موسيقي که فرموديد همان نوارهاي نينوا بود، مثلاً خيلي محدوديت داشتيد؟

نه به هر حال ترديد داشتيم که آيا اينها اشکالي ندارد، کسي هم نبود مستقيماً بگويد، چون آنهايي که بودند که اصلاً موسيقي نمي دانستند، آنهايي که موسيقي مي دانستند اهل فتوا نبودند. به هر حال ما به عنوان اولين آثار محصول انقلاب، خيلي هم شجاعت داشتيم که توانستيم اينها را درست در بياوريم، چون واقعاً خطر کرده بودند. نمونه که نداشتيم، مثلاً چطوري مي شود شعر نو را مدرن گفت؟ در عين حال با جهان بيني مذهبي و بينش انقلابي، در واقع جاده هايي که کوبيده و هموار مي شد به وسيله همين بچه هاي جواني بود که تجربه يي هم نداشتند به همين دليل مشکل بود، وگرنه شعر گفتن و داستان نوشتن خيلي هم مشکل نيست، منتها با آن شرايط و با آن ويژگي هايي که ما در ذهن مان بود و سخت گيري هايي که خودمان و ديگران داشتيم خيلي مساله را دشوارتر مي کرد.

-يکي از نمونه هاي درگيري که ايجاد محدوديت ها و اعتراض هايي که نسبت به اين بنيانگذار حوزه انديشه و هنر اسلامي است، ماجراي فيلم هاي آقاي مخملباف و دفاع شما در آن دو غزل است، راجع به اين هم چه اتفاق هايي افتاد و اولين بار کجا چاپ شد؟

من اصولاً براي شخص شعر نمي گويم به جز مثلاً شهدا و موارد خيلي خاص و نادري که پيش آمده که آن هم به دليل همين مساله بود، يعني مي ديدم که يک جوان خلاق و پرجنب وجوش و اکتيوي مثل آقاي مخملباف که جلوه هايي از نبوغ در او هست و خودساختگي، خودجوشي اش، هيجانش براي فعاليت و کار اين به دليل اينکه يک کمي زودتر از موعد دارد حرفش را مي زند، يعني موقعي که سخن گفتن از درختان به قول برشت، جنايتي است. آن موقعي که نمي شد مضمون عاشقانه گفت، آقاي مخملباف فيلمي به نام «نوبت عاشقي» ساخت و چقدر فحشش دادند، چقدر ناسزا گفتند که حالا عشق هاي نوبتي و هوس، کامراني و فلان، بعداً ديديد که همه مجموعه هاي شعر و همه فيلم ها اسمش عشق شد، ديگر مشکلي نبود، حتي چيزهاي بسيار مستهجن مثل اين آن را صيغه مي کند و ده تا زن دارد اينها در فيلم بود، ولي اون موقع دشوار بود که کسي بيايد بگويد؛ «در هنر اسلامي مي توان از عشق حرف زد، فيلم ساخت و شعر گفت.» به همين دليل بايستي اولين فحش ها را هم مي خورد، البته آخرين ناسزاها هم نثار همين مي شود، چون صداقتي داشت و به هر چيزي که مي رسيد جار مي زد، برخلاف من که خيلي محتاط بودم و اين طرف و آن طرف مصاحبه نمي کردم.

- حتي در دفاعيه هم با احتياط؛ دوست مظلومم م.م ؟

بله، حالا نه فيلمش مقداري هنري است نه اينکه احتياط بود، نمي خواستم اسم بياورم که يعني فقط براي اينکه کد بدهم ولي در شعر فراتر از اين حرف ها است.

- چرا در گزينه همان تقديرنامه نيامده؟

چرا هست.

- آواز عاشقانه ما در گردش؟

نه اين نيست آن يکي است نامه يي براي تو، براي مخملباف، نامه يي براي تو هست.

- فرصتي به عاشقان نمي دهند؟

بله. عرض کنم خدمت شما، من ديدم خيلي واقعاً مظلوم شده به عنوان نامه يي که برايش نوشته بودم انگار با او درددلي کردم وگرنه خيلي چيز نيست.

- حالا که بحث به مسائل روحاني تر و معنوي تر رسيد راجع به ازدواج تان بگوييد؟

چون معنوي شده راجع به ازدواج صحبت کنيم. عرض کنم که من ديدم خب بايد زندگي هم کرد ديگر هميشه که درس و مشق و فعاليت اجتماعي نمي شود به همين دليل در همين دانشکده ادبيات که بودم با يکي از دانشجويان رشته ادبيات در سال هاي 69 ، 70 آشنا شدم و خيلي رسمي رفتيم خواستگاري و عرض کنم خدمت شما موافقت شد.

- همسرتان در فعاليت هاي ادبي و تحقيق و پژوهش کمک مي کرد؟

بله چون ادبياتي هستند گاهي همکاري مي کنند خودشان هم اهل نوشتن هستند و در مجله که بوديم با ما همکاري مي کرد، يکي دو تا کتاب هم نوشته اند که در مورد قصه هاي کودک و هم در مورد نيما و شعر معاصر بود.

- ايشان تحصيلات را تا چه مقطعي رساندند؟

فوق ليسانس ادبيات.

- همسرتان جايي هم تدريس مي کنند؟

در مدرسه فرزانگان تيزهوشان غتدريس مي کنندف الان هم سر کلاس [هستند].

يادي از ياري مهربان
مرتضي کاخي

مهرماه 1369 بود.نوشته اي از قيصر امين پور براي من رسيد که شگفت زده ام کرد؛ منتظر نبودم که چون اويي - که حالا شاعر انقلاب و حماسه سراي جنگ تحميلي است - نوشته اي براي چاپ در کتاب «باغ بي برگي» که يادنامه شاعر «لحظه ديدار» - اخوان ثالث - است بفرستد. در آن زمان قيصر از قديسان قدوسي مآب آفاق و انفس ايران بود و اخوان شاعري - هرچند بزرگ - اما محکوم به شادخواري هاي نوجواني و جواني و حالا در محافلي مطرود و ممنوع.نوشته قيصر را با ولع تمام خواندم و خدايا، خداوندا، تو مي داني که سرگيجه گرفتم؛ يعني قيصر از کساني است که اهل خرد او را بزرگ بايد بدانند چون نام بزرگان را به زشتي نمي برد؟ نوشته را دوباره و سه باره خواندم و چشمانم را برهم گذاشتم و روي تخت خواب دراز کشيدم تا اين ورق زر را بتوانم هضم کنم.

با خود گفتم به قول سپهري؛ اين جوان بزرگ است و از اهالي امروز.باري، اکنون که پس از هفده سال و اندي چند روزي از درگذشت قيصر عزيز مي گذرد و او به قول يکي از شاعران «ديگر نمي تواند خرمالوهاي آويزان از درختان پاييزي را ببيند و لذت ببرد،...» نوشته او را با عنوان «لحظه ديدار» در کتاب «باغ بي برگي» - که اکنون به چاپ ششم رسيده است - پيش رو دارم و بار ديگر پي مي برم که اين غوغا و ازدحام و تلاطم بي نظير که اين روزها بر اثر مرگ او در محافل فکري و فرهنگي ايجاد شده است فقط به خاطر شعر او و استادي اش در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران و مقالات و کتاب هاي تحقيقي اش نيست؛ بلکه در پس پشت اين آثار کتبي، يک انسان محکم و نجيب و آگاه و صاحب قريحه که به موجودي مانا و ناميرا تبديل شده است سنگر گرفته و تا آخرين لحظات زندگي جسمي اش در اين دنيا، از اين سنگر به غايت و درنهايت، حفاظت کرده است. البته اين غوغاي همه جانبه که متعاقب درگذشت آن انسان کم نظير ايجاد شده، مرا به ياد بيتي مي اندازد که بسيار دردناک اما بيدارکننده است؛

خوشا حالتً خوبً مرد سخندان/ که مرگش بود بهتر از زندگاني

آري و باري، حاليا بسياري از کسان هستند که به فکر او مي افتند اما... بگذريم.قيصر در اين نوشته نخست مي نويسد که «... نه... نمي توانم ننويسم. پس مي نويسم... شايد هم براي همين که مي توانم بنويسم...» آنگاه، با قلمي بسيار رسا و شيوا از خاطراتش با اخوان مي گويد که دانشجوي جامعه شناسي بوده و به ادبيات بسيار علاقه مند و در کلاس درس اخوان «ادبيات معاصر» شرکت کرده «... ولي عروض شعر نو را خوب نمي شناختم...

تا اينکه مقاله «نوعي وزن در شعر فارسي» را مثل قاره ناشناخته يي کشف کردم و از فراز آن چشم اندازهاي تازه يي را ديدم و همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد... خلاصه، يک نوجوان روستايي که شاگرد کلاس او هم نبود... کلماتي از قبيل شعر، روايت، سمبليسم، سياست، مردم، عوام، خواص و... بين ما رد و بدل شد... شايد براي اينکه مي خواستم بگويم من هم اين چيزها را مي دانم و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند، مرا که نگاهم مثل پروانه، «در فضاي باغ او مي گشت»، مرا که فقط او را مي ديدم و نمي شنيدم. و همين که «حديث مهربانش روي با من داشت» برايم کافي بود...» اينها و بقيه اينها را قيصر در مهرماه 1369 براي اخوان نوشته بود. «يادم هست که در آخر صحبت هايش پرسيد؛ تو خودت هم شعر مي گويي؟ من در آنجا چيزي نگفتم ولي بعد از کلاس که دانشجويان پراکنده شدند دفتري از سياه مشق هايم را به او دادم تا بخواند. هفته بعد لحظه ديدار با شاعر «لحظه ديدار» فرا رسيد... با دوستم در سايه مجسمه فردوسي ايستاده بوديم که «در آينه دوباره نمايان شد / با ابر گيسوانش در باد» و «به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند»؛ «سلام بر شما». از داخل کيفش دفترم را بيرون آورد و به من داد و من از نزديک به همان تصوير دور خيره بودم، همان تصويري که نگاه نوجواني مرا بر روي جلد کتاب هايش خيره کرده بود... لحظه ديدار مثل «لحظه ديدار» کوتاه بود و به ياد ماندني. چيزهايي در پايان هر سياه مشق نوشته بود که هنوز آنها را دارم... آه... بگذريم.» «... گيرم که من آن چند جلسه را هم در کلاس او نشسته باشم. گيرم که او مرا نشناسد. ولي من که او را مي شناسم. من که با شعرهاي او نمي داني چه شب هايي سحر کردم...»

«... شعر يعني اين، و شاعر يعني دلي که دستور نمي پذيرد و دستي که تنها از دل دستور مي گيرد و گردني که تنها در برابر راستي خم مي شود و زانويي که تنها در برابر زيبايي آسماني با زمين آشنا مي شود...»

«با اين خط کشي که تو در دست گرفته اي و هر چه را بلندتر يا کوتاه تر بنمايد قطع مي کني، با اين قلمي - که نه - با اين تيغي که تو در کف گرفته اي چه بازوها که بايد قلم شوند. آن هم بازواني از اين دست که انگشت شمارند، اما اين خط کش تو تا قوزک پاي حلاج - نه - تا رد پاي حلاج هم قد نمي دهد...»

در دنباله اين مطلب قيصر جمله اي نوشت که وقتي متن هاي کتاب را براي بررسي به ارشاد دادم از من سوال کردند که منظور آقاي قيصر امين پور از اين جمله چيست و کيست؟ «... چرا يک لحظه فکر نمي کني که ممکن است خط کش تو کوتاه باشد وگرنه ديگران بي قواره نيستند. شايد هرچه هست از قامت ناساز و بي اندام ماست/ ورنه...»

اين جمله را به اطلاع قيصر- که هنوز او را نديده بودم- به صورتي رساندم و در پاسخ نوشت «در اينجا روي سخنم با آن دسته از محتسباني است که تيغ بي دريغ شان را از «رو» بي ريا بسته اند.»

من اين جمله را پاي متن قيصر وارد کردم و به ارشاد دادم. ارشاد اجازه چاپ داد و کتاب چاپ شد و چندين بار پس از آن هم چاپ شد و هم اکنون زير چاپ است. قيصر نوشته اش را با اين جملات تمام مي کند؛

«زيبايي، زيباست، و ديدن زيبايي از آن زيباتر و زيبا ديدن از هر دو زيباتر. آه. خامشي بهتر، ورنه من نزديک است به جايي برسم که بگويم انکار زيبايي، انکار خداست و آنگاه مي ترسم انکارم کنند.»

اين که پيش از اين گفته بودم قيصر ميان «خير» و «زيبايي» که متناظر و متضاد به نظر مي رسند- يعني مي گويند؛ يا «خير»، يا «زيبايي»، پيوندي استوار و به آيين ساخته است، از سر بازي با الفاظ نيست و نبوده است.

يادآوري مي کنم، اينها و بسياري ديگر را قيصر در مهرماه 1369 که تازه جنگ تحميلي خاتمه يافته بود و او ملک الشعراي انقلاب و جنگ بود، براي اخوان نوشته است. کسي از «زيبايي» با اين زبان بلند و عريان سخن مي گويد که هنوز بوي باروت هاي جنگ مشام او را آزار مي دهد. اگر فرصت کرديد تمام مقاله اش را بخوانيد و...

فاعتبروا يا اولي الابصار
نگاه اول
لبخندي همچنان محزون
بهاءالدين خرمشاهي

پنج، شش سال پيش بود که حادثه ناگوار تصادف اتومبيل براي امين پور پيش آمد و همه تکان خوردند. کليه هاي او به شدت آسيب ديده بودند اما چون از خودش حرفي نمي زد پس از مدتي گمان کردم که رسيده بوده بلايي و به خير گذشته. در همين ايام بي خبري ها بود که برايش شعري طنز آميز و اخوانيه سرودم که آغاز آن چنين است؛رفيق مشفق من قيصر امين پور است که نام نامي او عين امپراطور است

و ادامه شعر هم در دفتر شعرم به نام «زنده ميري» که در همين ايام از طرف نشر قطره منتشر شده آمده. اين شعر را برايش در تلفن خواندم. خنده هايي کرد که اکنون درمي يابم از سر حجب و درد و دريغ بوده است. پس از مدتي يعني شايد چهار، پنج ماه بعد پرسيدم؛«آقاي امين پور چرا جواب شعر مرا نمي دهي؟» اينجا بود که خنده محزونش را آشکارا ديدم. خنده اش خنده عذرخواهي و خاطرنوازي بود. گفت؛«از اين جور شعرها بلد نيستم.» اينجا بود که به حالش پي بردم. گفتم؛«عزيزجان، پس شوخي ما را جدي نگير.» بعدها نمي دانم خودش گفت يا از طريق ديگر فهميدم که پيوند کليه اش را کليه هايش نگرفته است و هفته يي يک يا دو بار دياليز مي کند. از بيماري قلب سليمش هم بعد از درگذشت او باخبر شدم و براي او دو مرثيه گفته ام. احساس مي کنم بايد منظومه بلندي بگويم تا به جاي يک برکه اشک دلم را خالي کند. در مرثيه اول گفته بودم؛ يک شهر يک کشور عزا دارد امين پور درد تو را داغ تو را دارد امين پور

رنج تنت روح تو را معراج بخشيد سوءالقضا حسن القضا دارد امين پور تاآخر که دوازده بيت بود اما آن را در شأن شاعري والا چون او نيافتم و چاپش نکردم و بار ديگر غزلي در سوگ او سرودم که دو بيت پايانش چنين بود؛

رفيق نيمه ي راهش نمي توانم بود/که زنده واره ام و پاي بر لب گورم

مرا چو نوحه به ماتم سراي او خوانيد /که خويش مرثيه ي قيصر امين پورم

لابد روح جاودانه اش از اين شعر و مرثيه ها و بهتر از اينها که ياران ديگرش سروده اند خبر دارد و همچنان لبخند محزون مي زند. در تابستان 1382 بود که دکتر غلامعلي حدادعادل پيش از برگزار شدن جلسه تکميل اعضاي فرهنگستان، با من گفت وگوي کوتاهي کرد.

گفت؛«امين پور را که مي شناسي؟» گفتم؛«البته.» گفت؛«قبولش هم که داري؟» گفتم؛«اختيار داريد. او بايد مرا قبول داشته باشد نه من او را.» گفت پس هر دو در جلسه درباره شأن والاي شعر و ادب او سخن مي گوييم و همين کار را کرديم. هر دو سخنان موثري گفتيم و نياز به هيچ مبالغه نبود.

عده معدودي از اعضاي محترم فرهنگستان که او را کمتر مي شناختند با حرف هاي ما بيشتر شناختند و او با راي بالايي به عضويت فرهنگستان زبان و ادبيات زبان فارسي پذيرفته شد. دوستان مشترک ديگرمان آقايان دکتر حسين معصومي همداني، استاد اسماعيل سعادت، استاد کامران فاني، استاد هوشنگ مرادي کرماني و يک دو تن ديگر هم همراه و همسان امين پور راي آوردند که اعضاي فرهنگستان کامل شد. البته هنوز جا براي يک نفر باقي بود. حضور اين عزيزان روحيه و رونق فرهنگستان و جلسات آن را بالا برد. امين پور در شوراي عمومي و عالي فرهنگستان روبه روي من مي نشست. همواره چهره مهربان و رنجديده اش را خندان مي ديدم و ديگر مي دانستم که به شيوه «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام» يعني به توصيه حافظ رفتار مي کند. اظهارنظرهاي او کم اما پرمايه و مشکل گشا بود و پس از پايان جلسات هر وقت کلاس درس نداشت با هم همراه مي شديم. بقيه راه بحث شعر در ميان مي آمد. اکنون که گذشته نگري مي کنم مي بينم که تاب و توان نداشت بعد از جلسه سه ساعته فرهنگستان بحث کند و اگر با من هم کلام مي شد از حسن خلق و ادب ذاتي او بود. باري در مرثيه اول گفته بودم؛

پيغمبران بيش از همه محنت کشيدند دنيا چه ها بهر که ها دارد امين پور

عشق ابتدا دارد چنان که گفت سعدي

اما نگفت او انتها دارد امين پور

با درود به خوانندگان دردمند که همه همدرد هميم و با طلب غفران براي روح پاک و جاودانه اين شاعر بي همتاي دهه هاي اخير شعر فارسي.
نگاه دوم
تکمله يي بر قيصر امين پور
هوشيار انصاري فر

چند ماه قبل از درگذشت غم انگيز قيصر امين پور و به مناسبت چاپ آخرين مجموعه ايشان، «دستور زبان عشق»، دوستان هفته نامه شهروند صفحات پيوسته يي را به آن مرحوم اختصاص دادند. اين اقدام که روشن است در سال هاي اخير تجليلي کم سابقه از جانب نشريه يي مستقل در حق شاعري به حساب مي آمد، گويا في نفسه از نظر بعضي و از جمله تعدادي از دوستان سابق و لاحق آقاي امين پور اقدامي مشکوک و چه بسا برخاسته از سوء نظر جلوه کرده بود. شاعر گرامي جناب عبدالجبار کاکائي در بازتاب پرونده در شماره بعد، از جمله راقم اين سطور را به برخي ايدئولوژي هاي قديم و جديد منسوب کردند و سخنانش را يادآور تقسيم عالم و آدم به زيربنا و روبنا نزد آن ايدئولوژي ها دانستند.

همچنين ايشان در آن يادداشت ضمن مخالفت با يک تقسيم بندي ديگر يعني تقسيم شاعران به حکومتي و غيرحکومتي در عين حال اشاراتي کردند به يادداشت ديگري از اين قلم که در روزنامه زنده ياد «شرق» در باب خود حضرت شان مذکور شده بود. امروز که پس از درگذشت غم انگيز عضو اديب و نجيب باشگاه نويسندگان معاصرمان به سر مي بريم که مادر خاک از ما ستانده باز، شايسته است نکاتي در تکميل حرف و حديث هايم درباره او يادآور شوم.

عجالتاً تا روزي، بلکه روزگاري مجالي به طول و تفصيل بر حرف و حديث ها دهد. اولاً هر زمان سخن از شعر آقاي کاکائي، مرحوم امين پور و شمار ديگري از دوستان در ميان آيد، لاجرم بحث حکومتي بودن يا نبودن به ميان کشيده مي شود. بر هيچ کس و از جمله اين بنده حرجي نيست که چنين است. اصحاب قدرت و هنرمندان در حرکت به سوي يکديگر هرقدر ناچيز هر کدام به صورتي خطر مي کنند و علي القاعده جاي گله هم نيست که باري «لاجرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست». يادآوري مي کنم که من البته واضع يا هواخواه تقسيم شاعران نيستم علاوه بر اين آنجا سعي کردم بحث حکومتي بودن يا نبودن را در سطحي جز في المثل برخورداري يا نابرخورداري از کمک هاي مادي حکومت طرح کنم که بنا به اقوال در مورد مرحوم امين پور گويا موضوعاً منتفي است و اگر نبود هم مگر چه ايرادي داشت.

من سعي کردم در دوگانگي بحران زاي شعر مدرنيست فارسي در صد سال گذشته انگشت بگذارم. جاي ترديد نيست که اين شعر، شعري است به اصطلاح متجددانه و نسبتي ناگزير دارد با تجددي که پس از فروکش کردن جنگ جهاني اول، رفته رفته به صورت ايدئولوژي رسمي و پروژه يي تماميت خواه درآمد که محقق ساختن آن، سرلوحه سلطنت پهلوي شد. از سوي ديگر اگرچه بسياري روشنفکران جوان مشروطه خواه نقش کليدي در به سلطنت رساندن رضاخان و بعدها در نظريه پردازي و حتي اجراي مدرن سازي هاي عصر او داشتند اما نويسندگان معاصر ايران با حکومت او و پسرش هرگز از در آشتي درنيامدند و قاطبه ادبيات جدي معاصر پنجاه شصت سال به اين ترتيب غيرحکومتي ماند. روشن است که ادبيات و هنر و علي الخصوص شعر از همان ابتداي استقرار جمهوري اسلامي مورد توجه و تبادل نظر اصحاب راي قرار گرفت.

مجال گسترده تري لازم است براي بررسي اقوال و مکتوبات رجال آن عصر که از قضا رجال اين عصر هم محسوب مي شوند و موشکافي در چند و چون آنچه گذشت بر آن سال هاي سريع و حساس. في الجمله جمهوري اسلامي رودرروي تجدد رضاخاني قرار گرفت.

شعر مدرنيست موزون و ناموزون، از سويي نظر به نسبتي که با تجدد داشت، از جانب طيف هاي محافظه کارتر شاعران رسمي صدر انقلاب به تصريح يا به تلويح مورد سوءظن و گاه مخالفت قرار گرفت (و ايضاً قرار مي گيرد هم). از سوي ديگر از آنجا که در شعر موعود مورد نظر ابلاغ و بلکه تبليغ برخي معاني و تهييج و تحريک خواننده به استعلا اصل قرار گرفته بود و صورت و قالب، ناگزير فرع بر آن و البته در خدمت، مخالفت يا موافقت با اين قالب و آن قالب قديم يا جديد، قاعدتاً نمي توانست محلي داشته باشد. به اين ترتيب طبيعي بود که در شعر برخلاف قول مشهور هدف وسيله را توجيه کند. و اين بود که شماري از شاعران مورد تاييد آن سال ها و علي الخصوص شاعران جوان به قالب هاي جديد اقبال نشان دادند. قيصر امين پور از جمله اين شاعران جوان بود. روشن است که اين جنس جمال شناسي - صورت در خدمت محتوا- نه تنها فصل تازه يي را در شعر رقم مي زد بلکه ايشان را به صورتي طنزآميز ميراث خوار چپگرايان دهه هاي قبل مي کرد که آن روزها در صفوف ديگري ايستاده بودند. همچنين است مضمون تقابل شهر و روستا در شعر مورد تاييد آن سال ها که بحث در آن آقاي کاکائي عزيز را نيز به شدت برآشفته کرده بود.برگرداندن تقابل ساختگي «تجدد-سنت» به تقابل ديرين «شهر-روستا» و بخشيدن صبغه سياسي و حتي اخلاقي به آن، که با استقرار شهرنشيني جديد به ويژه در تهران به يک رسم رايج در روشنفکري معاصر بدل شد، نه ساخته پرداخته اين بنده است و نه مورد تاييد و تحسين او. از همه مهمتر اين مضمون زاييده سطرهاي آقاي امين پور و آقاي کاکائي و امثال ايشان نيز به حساب نمي آيد. از محمود دولت آبادي تا مهران مديري، از امين فقيري و غلامحسين ساعدي تا پرويز صياد، بسياري از خاص و عام در اين حلقه جاي مي گيرند. با اين حال نمي فهمم انکار وجود اين مضمون در شعر امين پور از کجا آب مي خورد. در يادداشت شهروند براي تاييد حرفم از شعرهاي قديم او مثال آوردم؛

دستمالم را افسوس

نان ماشيني

در تصرف دارد

(ص 137، گزينه اشعار)

در تورقي ديگر که بعداً در شعرهاي جديدتر او کردم مثال ديگري پيدا کردم که 22 سال پس از آن يکي سروده است. اين مثال که پشت جلد مجموعه «گل ها همه آفتابگردانند» چاپ شده، علاوه بر مضمون تقابل شهر و روستا چنان که افتد و داني حرف هاي ديگري هم با خواننده دارد.

افسوس خوردم که زودتر نديدم، و حيف است که اينجا عيناً نقل نکنم، تميناً و تبرکاً؛

مدينه فاضله

خدا روستا را

پسر شهر را...

ولي شاعران

آرمانشهر را آفريدند

که در خواب هم

خواب آن را نديدند
قيصر، چون پيامي دشوار...

فريدون عموزاده خليلي

انگشت هايت کشيده بود و باريک، باريک و بلند، چون پيامي دشوار... مي گفتم؛ «قيصر، مي دوني که انگشتاي کشيده نشونه هنرمنديه، هر چي کشيده تر، هنرمندتر،» مي گفتي؛ «نه بابا،» اين «نه بابا» در «حس آوا»هاي تو معني و مفهومش اين بود که مي داني، مي داني و قلبت باورش دارد، اما نمي خواهي باورت را هوار بزني، که نه، حتي از آن مي گريزي... مي گريختي، هميشه مي گريختي از هر چه که رازهاي بزرگت را برملا مي کرد. اما نمي توانستي گاهي هم نمي توانستي پنهانشان کني، مي آمدند، ناغافل و ناخودآگاه. و خودت را لو مي دادي، رازهايت را لو مي دادي، بزرگي هايت را لو مي دادي...

برزخ بود. ميان برزخ بودم. من و سيد و ملکي و مهرداد و احتمالاً مصطفي يا حسن که آمده بوديم بيمارستان رشت. چگونه آمديم. خدايا چگونه رفتيم آنجا. يادم نيست قيصر، که با همين ها آمده بوديم که اسم بردم يا با آنهايي که اسم نبرده ام. سه نفر بوديم يا پنج نفر. سواره آمديم يا پاي پياده با قلب هايي که هروله مي کرد... تو، قيصر در بيمارستاني که چرک و نکبت از در و ديوارش مي باريد خوابيده بودي، بي قدرتر از بي نام ترين آدم ها، بايد هوار مي زديم، نزديم اما، از چنبره بهتي بود که ناغافل اسيرمان کرد يا به حرمت آرامش دريايي تو. آرام بودي مثل هميشه. مثل هميشه که تو خوابگاه رو تختت دراز مي کشيدي و سيگار مي کشيدي، مي نوشتي و سيگار مي کشيدي، به سقف خيره مي ماندي و سيگار مي کشيدي و من مي دانستم وقتي به سقف خيره مانده يي، وقتي سيگار ميان انگشت هايت -که هميشه کشيده بود و بلند- يا روي در شيشه مربا که جاسيگاري ات بود، ذره ذره خاکستر مي شود، نبايد با تو حرف زد، نبايد آرامشت را به هم ريخت، نبايد حتي صدايت کرد... حتم داشتم، آن بالا، بالاي سر تو، جلو چشم هايت ميان دود درهم پيچيده سيگار تو که مرا به سرفه نمي انداخت، شعر دارد بال بال مي زند، کلمه ها دارند پرسه مي زنند و تو داري مي بيني شان، داري صيدشان مي کني، داري چنگ مي زني ميان گيسوان شان که مثل موهاي تو هميشه نرم بود و لخت و بلند و حسادت برانگيز، و من مي دانستم خيلي ها هستند که به موهايت حسودي شان مي شود. به موهايت و همه چيزت، به چشم هايت که هميشه دور را مي ديد و به واژه هايي که مثل موم ميان انگشت هايت بود و به انگشت هايت که آنقدر کشيده بود و بلند...اما حالا نه، مجبور بوديم صدايت بزنيم، درست که همان طور خاموش و آرام به سقف خيره مانده بودي اما در خوابگاه که نبوديم، سيگار که ميان انگشت هايت نبود، رشته دود در هوا چنبره نزده بود که کلمه ها و شعر ميان مولکول هايش پرسه بزنند. در بيمارستان بودي؛ بيمارستاني که هوايش نفسگير بود و در و ديوارش چرک و افسرده و پيکرت زخمي و آش و لاش و گريه آور... صدايت زديم. سيد بود يا من... ملکي بود يا مهرداد، حسن بود يا مصطفي نمي دانم... گفتيم؛ قيصر...نگاهمان نکردي. شنيدي يا نشنيدي، به اختيار يا بي اراده دست هايت را بالا آوردي و خيره ماندي به انگشت هايت که کشيده بود و بلند. برشان گرداندي و عميق تر نگاهشان کردي. انگار فيلسوفي در مکاشفه يي، يا عارفي در معاشقه يي. تکانشان دادي. آهسته و آرام. انگار که پروانه يي ميان انگشت هايت لانه داشت که پر مي زد يا خيالي که مي گريخت... خدايا کدام راز مقدس را مي ديدي ميان انگشت هايت که دقيقه ها، دقيقه هاي بي پاياني که بغض مان را مي ترکاند و به هق هق مان مي انداخت، چشم ازشان برنمي داشتي.

از حالت تو قيصر، از همان جا دانستم که اگر همه شاعران، رازهايشان را در قلب شان يا ذهن شان يا حتي چشم هايشان پنهان دارند، رازهاي تو را بايد در انگشت هايت سراغ گرفت، که باريک بود و بلند...

و چه دستخط خوبي هم داشتي. خاتمي هم مي دانست لابد که گفت؛ «دستخطش هم خيلي خوب بود، تو تقديم نامه آخرين کتابش که به من داد ديدم.» چپ دست بودي البته. اين را همه دوستان نزديکت مي دانستند و دانشجويانت. خاتمي را دوست داشتي، نمي گفتي اما، مگر به ندرت، مگر در خفا و خلوت، اين خاصيت تو بود. پنهان کردن دوست داشتن ها، رنج ها و رنجوري هايت... «فرزندم،/ روياي روشنت را/ ديگر براي هيچ کسي بازگو مکن/ - حتي برادران عزيزت-/ مي ترسم/ شايد دوباره دست بيندازند/ خواب تو را/ در چاه/ شايد دوباره گرگ...»

با اين همه من باور ندارم همه آن راز مقدس تنيده ميان انگشت هايت حالا در کتاب هايت جاري شده باشد. آن انگشت ها که مي دانم کشيده تر از آن بود که ميان اين کتاب ها تمام شده باشد. کاش لباس هاي خوابگاهت را مي داشتيم هنوز، کاش همه لباس هايت را مي داشتيم، راستي خانم اشراقي لباس هاي خوابگاه قيصر را نداريد؟ کجاست آن شلوار خاکي رنگ سربازي و آن دو تا پيراهن کتاني، يکي خاکي، يکي خاکستري و آن دو تا پيراهن که چهارخانه بودند با خط هاي آبي و سورمه يي و آن پيژامه هاي راه راه که براي سيد کوتاه بود وقتي مي آمد پيش ما خوابگاه و هميشه مجبور بود پيژامه آبي مرا بپوشد و اميري پيژامه راه راه تو را که هميشه برايش تنگ بود و کمي بلند...جمعه بود، يکي از آن جمعه هاي بي پاياني که صبحش با کوکوي پرنده هاي کوي طلوع مي کرد و شامش با عوعوي سگ ها يا شغال ها يا هر کوفت لعنتي ديگري از راه مي رسيد. هنوز داشتم توي تختم غلت مي زدم که تو نمازت را خوانده بودي و خش خش اعصاب خردکن کيسه پلاستيکي ها را راه انداخته بودي. گفتم؛ «مي ري حموم؟ زوده که...» گفتي؛ «اً ببخشيد، بيدارت کردم؟ مي رم لباس بشورم. کمدم پر شده از لباس چرکا...»و رخت چرک هايت را ريختي تو کيسه ها و راه افتادي. توي تختم نيم خيز شدم. گفتي؛ «بگير بخواب، برگشتني نون مي خرم براي صبحونه.»من اما خوابم گريخته بود و کمد لباسم پر از رخت هاي چرک بود.رفته بودي حمام سيزده نمره، مي دانستم. سيزده نمره را بيشتر دوست داشتي از بيست نمره. حتي اگر ساختمان مان دورتر بود که گاهي، ترم هاي زيادي دورتر هم بود. مي گفتي؛ «دنج تره، از پشت درخت ها مي زنيم مي ريم و برمي گرديم، کسي نمي بينه با حوله يي که رو سرمون انداختيم...» حوله، بهانه بود. بيشتر هواي بو کردن عطر محبوبه هاي شب را داشتي که تا آن وقت صبح هنوز بفهمي نفهمي لابه لاي درخت هاي پشت حمام سيزده نمره به مشام مي رسيد. «در شب دوباره/ بي تاب در بين درختان تاب مي خورم/... گاهي حتي/ يک شاخه/ از محبوبه هاي شب هم/ براي مردنم کافي است...»

مي دانستم از لابه لاي درخت ها زده يي و آخرين ذره هاي عطر محبوبه هاي شب را بلعيده يي و حالا ايستاده يي تو صف سيزده نمره. هميشه کساني بودند که زودتر از ما رسيده باشند. تو جلوتر بودي از من. خب زودتر رسيده بودي. نوبتت که شد آمدي طرف من. گفتي؛ «تو برو، من رخت هام دو تا تيکه بيشتر نيست. زود مي شورم ميام بيرون.»

اين طور نبود، خودت هم مي دانستي اين طور نيست. ولي آن قدر حق به جانب گفتي که من باورم شد و نوبتت را گرفتم. عادت داشتي هميشه که نوبتت را به ديگران بدهي، به جز اين سه شنبه لعنتي که بي نوبت رفتي.

تو فوتبال هم همين طور بودي، نوبت بازي ات را به ديگران مي دادي هميشه. فوتبالت البته چندان خوب نبود قيصر، خوزستاني بودي درست، ولي فوتبالت خوب نبود خب. از همه فوتبال خوزستان فقط يه پا دو پا را خوب مي زدي، آن هم فقط گاهي و يک چيز ديگر، اينکه توپ را ناغافل بکشي سمت خودت و از بالاي توپ سر بخوري آن طرف. يک نوع دريبل من درآوردي قيصري که اغلب هم خوب مي گرفت، به قول خودت «الکي» و اين طوري الکي الکي از مرده ترين توپ ها گل مي ساختي. واقعاًها، از مرده ترين توپ ها گل مي ساختي و از مرده ترين واژگان، شعر، اين خاصيت تو بود. يک نوع مسيح فروتن واژگان. مسيح فروتن واژگان...

يادم آمد، هان، کاشفان فروتن شوکران. کاشفان فروتن شوکران گوش مي کرديم. تو اتاق ساختمان 15 بود يا 13 ، 16 يا 17، چه فرقي مي کرد. نوارش مال تو بود، ضبطش هم مال تو بود، از اين ضبط يک کاسته هاي قديمي، که آموخته دو تا نوار بود فقط، هر دو هم نوار تو. کاشفان فروتن شوکران شاملو و گاهي هم چهره به چهره شجريان. و من هم اتاقي هميشه تو محکوم بودم به اينکه در همه آن چند سال که با هم بوديم، همين دو تا نوار را گوش کنم. چه محکوميت شيرين و حسرت انگيزي که سرشار بود از نفس تو که هميشه انباشته يي از شعر و سيگار و سرفه بود و يک راز ديگر که بعدها فهميدمش.

تنها بودم، توي اتاقي که در ساختمان 13 بوديم يا 15 يا 17 يا 21... چه فرقي مي کند کدام ساختمان. تو نبودي و من تنها بودم. تابستان بود و هوا دم کرده و درخت هاي کوي له له مي زدند. باد نبود، نسيم ملايمي بود که از پنجره شمالي اتاق که باز بود مي آمد و ملافه آويخته به در اتاق را تا نيمه بالا مي برد. و من که يک ساعتي بود زير بار هندسه ديفرانسيل خنگ شده بودم، رو تختم نيم خيز دراز کشيده بودم، تکيه داده بودم به ديوار و بي خيال هندسه ديفرانسيل به راهرو نگاه مي کردم که دانشجوهاي خل شده زير کوره تابستان، لخ لخ کنان تو راهرو مي رفتند و مي آمدند. بي دليل، بي نظم، شلخته، مثل فيلمي که بد مونتاژ شده باشد، خيلي بد. به سرم زد شعر بخوانم. بلندبلند شعر بخوانم. خب هوا آتش گرفته بود و من هندسه ديفرانسيل خلم کرده بود و تو گفته بودي؛ «صدات خوبه فلاني، براي قصه خوني و شعرخوني خيلي خوبه. تïن صدات تو مايه هاي تن صداي شاملوئه.» و من گفته بودم؛ «نه بابا،» به سبک خودت گفته بودم. اما قلقلکم شده بود که يک بار، يک بار هم که شده با صداي شاملو بخوانم. خب تابستان بود و هندسه ديفرانسيل خنگم کرده بود و تو قلقلکم داده بودي و خل شده بودم و حتي اگر تن صدايم مثل شاملو نبود باورم شده بود و يکدفعه شروع کردم بلندبلند خواندن؛ بهار خنده زد و ارغوان شکفت/ در خانه زير پنجره گل داد ياس پير/ ... مي دانستي که تو شعر حفظ کردن چقدر خنگم، خنگ و تنبل؛ ولي اين «وارطان» و «از زخم قلب آبايي» را حفظ شده بودم ديگر، بس که اين نوار کاشفان فروتن شوکران تو را گوش کرده بودم.پرده کنار رفت. تو بودي، از کجا پيدايت شد يکدفعه. نبايد مي آمدي. مگر نرفته بودي خوابگاه پسرعمه ات يا پسردايي ات يا نمي دانم کي؟ گفتي؛ «آفرين، آفرين،» مچم را گرفته بودي. مثل خل ها نگاهت مي کردم. گفتي؛ «ديدي گفتم بهت فلاني، باور کن فکر کردم ضبط روشنه.»نه دستم نمي انداختي. هيچ وقت اهل دست انداختن هيچ کس نبودي. اما من بهتم برده بود. نگاهت کردم، هي نگاهت کردم، مثل خل ها نگاهت کردم و گفتم؛ «ديوانه،» حس آواي خودت بود در چنين مواقعي. مثل بقيه آن حس آواهاي ديگري که اختصاصي خودت بود؛ «نه بابا»، «آفرين آفرين»، «ديوانه»، «بزنه بارون خدا» و «هي خونه ت»...

- هي خونه ت...

نه نفرين نبود. حتما