مرتضي کاخي

مهرماه 1369 بود.نوشته اي از قيصر امين پور براي من رسيد که شگفت زده ام کرد؛ منتظر نبودم که چون اويي - که حالا شاعر انقلاب و حماسه سراي جنگ تحميلي است - نوشته اي براي چاپ در کتاب «باغ بي برگي» که يادنامه شاعر «لحظه ديدار» - اخوان ثالث - است بفرستد. در آن زمان قيصر از قديسان قدوسي مآب آفاق و انفس ايران بود و اخوان شاعري - هرچند بزرگ - اما محکوم به شادخواري هاي نوجواني و جواني و حالا در محافلي مطرود و ممنوع.نوشته قيصر را با ولع تمام خواندم و خدايا، خداوندا، تو مي داني که سرگيجه گرفتم؛ يعني قيصر از کساني است که اهل خرد او را بزرگ بايد بدانند چون نام بزرگان را به زشتي نمي برد؟ نوشته را دوباره و سه باره خواندم و چشمانم را برهم گذاشتم و روي تخت خواب دراز کشيدم تا اين ورق زر را بتوانم هضم کنم.
با خود گفتم به قول سپهري؛ اين جوان بزرگ است و از اهالي امروز.باري، اکنون که پس از هفده سال و اندي چند روزي از درگذشت قيصر عزيز مي گذرد و او به قول يکي از شاعران «ديگر نمي تواند خرمالوهاي آويزان از درختان پاييزي را ببيند و لذت ببرد،...» نوشته او را با عنوان «لحظه ديدار» در کتاب «باغ بي برگي» - که اکنون به چاپ ششم رسيده است - پيش رو دارم و بار ديگر پي مي برم که اين غوغا و ازدحام و تلاطم بي نظير که اين روزها بر اثر مرگ او در محافل فکري و فرهنگي ايجاد شده است فقط به خاطر شعر او و استادي اش در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران و مقالات و کتاب هاي تحقيقي اش نيست؛ بلکه در پس پشت اين آثار کتبي، يک انسان محکم و نجيب و آگاه و صاحب قريحه که به موجودي مانا و ناميرا تبديل شده است سنگر گرفته و تا آخرين لحظات زندگي جسمي اش در اين دنيا، از اين سنگر به غايت و درنهايت، حفاظت کرده است. البته اين غوغاي همه جانبه که متعاقب درگذشت آن انسان کم نظير ايجاد شده، مرا به ياد بيتي مي اندازد که بسيار دردناک اما بيدارکننده است؛
خوشا حالتً خوبً مرد سخندان/ که مرگش بود بهتر از زندگاني
آري و باري، حاليا بسياري از کسان هستند که به فکر او مي افتند اما... بگذريم.قيصر در اين نوشته نخست مي نويسد که «... نه... نمي توانم ننويسم. پس مي نويسم... شايد هم براي همين که مي توانم بنويسم...» آنگاه، با قلمي بسيار رسا و شيوا از خاطراتش با اخوان مي گويد که دانشجوي جامعه شناسي بوده و به ادبيات بسيار علاقه مند و در کلاس درس اخوان «ادبيات معاصر» شرکت کرده «... ولي عروض شعر نو را خوب نمي شناختم...
تا اينکه مقاله «نوعي وزن در شعر فارسي» را مثل قاره ناشناخته يي کشف کردم و از فراز آن چشم اندازهاي تازه يي را ديدم و همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد... خلاصه، يک نوجوان روستايي که شاگرد کلاس او هم نبود... کلماتي از قبيل شعر، روايت، سمبليسم، سياست، مردم، عوام، خواص و... بين ما رد و بدل شد... شايد براي اينکه مي خواستم بگويم من هم اين چيزها را مي دانم و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند، مرا که نگاهم مثل پروانه، «در فضاي باغ او مي گشت»، مرا که فقط او را مي ديدم و نمي شنيدم. و همين که «حديث مهربانش روي با من داشت» برايم کافي بود...» اينها و بقيه اينها را قيصر در مهرماه 1369 براي اخوان نوشته بود. «يادم هست که در آخر صحبت هايش پرسيد؛ تو خودت هم شعر مي گويي؟ من در آنجا چيزي نگفتم ولي بعد از کلاس که دانشجويان پراکنده شدند دفتري از سياه مشق هايم را به او دادم تا بخواند. هفته بعد لحظه ديدار با شاعر «لحظه ديدار» فرا رسيد... با دوستم در سايه مجسمه فردوسي ايستاده بوديم که «در آينه دوباره نمايان شد / با ابر گيسوانش در باد» و «به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند»؛ «سلام بر شما». از داخل کيفش دفترم را بيرون آورد و به من داد و من از نزديک به همان تصوير دور خيره بودم، همان تصويري که نگاه نوجواني مرا بر روي جلد کتاب هايش خيره کرده بود... لحظه ديدار مثل «لحظه ديدار» کوتاه بود و به ياد ماندني. چيزهايي در پايان هر سياه مشق نوشته بود که هنوز آنها را دارم... آه... بگذريم.» «... گيرم که من آن چند جلسه را هم در کلاس او نشسته باشم. گيرم که او مرا نشناسد. ولي من که او را مي شناسم. من که با شعرهاي او نمي داني چه شب هايي سحر کردم...»
«... شعر يعني اين، و شاعر يعني دلي که دستور نمي پذيرد و دستي که تنها از دل دستور مي گيرد و گردني که تنها در برابر راستي خم مي شود و زانويي که تنها در برابر زيبايي آسماني با زمين آشنا مي شود...»
«با اين خط کشي که تو در دست گرفته اي و هر چه را بلندتر يا کوتاه تر بنمايد قطع مي کني، با اين قلمي - که نه - با اين تيغي که تو در کف گرفته اي چه بازوها که بايد قلم شوند. آن هم بازواني از اين دست که انگشت شمارند، اما اين خط کش تو تا قوزک پاي حلاج - نه - تا رد پاي حلاج هم قد نمي دهد...»
در دنباله اين مطلب قيصر جمله اي نوشت که وقتي متن هاي کتاب را براي بررسي به ارشاد دادم از من سوال کردند که منظور آقاي قيصر امين پور از اين جمله چيست و کيست؟ «... چرا يک لحظه فکر نمي کني که ممکن است خط کش تو کوتاه باشد وگرنه ديگران بي قواره نيستند. شايد هرچه هست از قامت ناساز و بي اندام ماست/ ورنه...»
اين جمله را به اطلاع قيصر- که هنوز او را نديده بودم- به صورتي رساندم و در پاسخ نوشت «در اينجا روي سخنم با آن دسته از محتسباني است که تيغ بي دريغ شان را از «رو» بي ريا بسته اند.»
من اين جمله را پاي متن قيصر وارد کردم و به ارشاد دادم. ارشاد اجازه چاپ داد و کتاب چاپ شد و چندين بار پس از آن هم چاپ شد و هم اکنون زير چاپ است. قيصر نوشته اش را با اين جملات تمام مي کند؛
«زيبايي، زيباست، و ديدن زيبايي از آن زيباتر و زيبا ديدن از هر دو زيباتر. آه. خامشي بهتر، ورنه من نزديک است به جايي برسم که بگويم انکار زيبايي، انکار خداست و آنگاه مي ترسم انکارم کنند.»
اين که پيش از اين گفته بودم قيصر ميان «خير» و «زيبايي» که متناظر و متضاد به نظر مي رسند- يعني مي گويند؛ يا «خير»، يا «زيبايي»، پيوندي استوار و به آيين ساخته است، از سر بازي با الفاظ نيست و نبوده است.
يادآوري مي کنم، اينها و بسياري ديگر را قيصر در مهرماه 1369 که تازه جنگ تحميلي خاتمه يافته بود و او ملک الشعراي انقلاب و جنگ بود، براي اخوان نوشته است. کسي از «زيبايي» با اين زبان بلند و عريان سخن مي گويد که هنوز بوي باروت هاي جنگ مشام او را آزار مي دهد. اگر فرصت کرديد تمام مقاله اش را بخوانيد و...
فاعتبروا يا اولي الابصار