ثمينا رستگاري
نامش آشنا است با اينکه عکس اش در روزنامه ها کم ديده مي شود و هر روز هم تئوري براي ارائه کردن ندارد. او در تمام اين سال ها، که نام آور شدن بهايي اندک داشت، چهره يي خبرساز نبوده است اما آنگاه که به ميدان آمده با شهامت بر مواضع روشنفکري خود ايستادگي کرده است. در دوره اصلاحات محبوب ترين و در عين حال منتقدترين ميهمان نشست هاي دفتر تحيکم بود و آن زمان که چهره هاي سياسي براساس دوري يا نزديکي تحرکات دانشجويي به منافع شان، از آن تمجيد يا آن را تقبيح مي کردند، حاتم قادري مهم ترين نقدها را بر جنبش دانشجويي وارد ساخت.
در بحبوحه انتخابات 84 که همگان در سر کوي و برزن شکست ايده هايشان را رفو مي کردند او به دليل نهراسيدن و باز هم منتقد بودن ممنوع السخنراني شد.
در بزرگداشت بازرگان نيز رسانه ها و حاضران ترجيح دادند نقدهاي ريشه يي را که بر پيکره اعتقادي شان وارد ساخت نشنيده بگيرند که بي اعتنايي هميشه بدترين خشونت بوده است. هنر او داشتن پاسخ هاي آماده در جيبش نيست که نهادن خار بوته هاي پرسش در جلوي پاي شاگردان نوپايش است. در محضر او گفتن حرف هاي کلي و بردن نام هايي که در هر جاي ديگر مي تواند نشان دهنده فضل و برتري باشد آسان نيست. مدت ها است که روزنامه نمي خواند اما به جرات مي توان ادعا کرد که نام هيچ کتابي برايش غريبه نيست. هميشه در مجالي که براي مصاحبت با او ميسر مي شود از اينکه موضوعات سياسي را محور صحبت مان قرار دهيم برحذر مي دارد چرا که حضور سياست بازان در اتاقش و فاصله انداختن آنها ميان او و شاگردش را دوست ندارد. از کتاب هايي که خوانده ام، پرسش هايي که دغدغه ام شده اند و روزهايم که مي گذرند مي پرسد و مي گويد؛ از خودت بگو چه اهميتي دارد که سياست پيشگان چه مي گويند. با اين پرسش مي فهمم که دست خودم را در آشفته بازار سياست رها کرده ام و حالا از خودم گفتن برايم چه سخت است. ديگر آنکه ما زباني براي گفتن از خود نداريم. کلمات زبان ما براي شرح چيزهايي است که بيرون از خود ما اتفاق مي افتد. در هنگام عبور از خيابان دربند، هر چه بر سرماي هوا افزوده مي شود از قيل و قال شهر هم کاسته مي شود. در کوچه يي باريک در اين خيابان، در خانه يي قديمي، جديدترين حرف هايي که مي شود شنيد در سکوت و آرامش به دنيا مي آيند و کسي اما به دنبال حرف تازه نيست. حرف هاي تازه گفتمان غالبي را که سال ها است بر ساختار ذهني ما استيلا يافته، پريشان مي کند. پس تکرار آنها به صرفه تر است. اتاقش گرم است و همسرش که مهرباني يک مادر و سرزندگي يک دوست را با هم دارد نماد جاري بودن زندگي در آن خانه است.
با اولين سوالش به من ثابت مي کند که تعليم دادن روحم براي آغشته نشدن به فضاي سياست چه کار دشواري است. مي پرسد چه خبر؟ و من شروع مي کنم به صحبت کردن درباره تکليف پرونده هسته يي، توقيف مدرسه، ترکيب احتمالي مجلس هشتم و تبري جستن اصلاح طلبان از تندروي و اينکه تندروي معنايش به راحتي مي تواند اصلاح طلبي باشد و...
لبخند مي زند و مي گويد وزيري براي آنکه نشان دهد مي تواند گربه يي را تعليم دهد به او آموخت که در ضيافت شاه شمعي در دست گيرد. يک بار در اين ضيافت به دستور شاه موشي رها کردند گربه شمع بر سفره انداخت و به دنبال موش راهي شد... درست مثل گربه ذهن من که به دنبال موش سياست افتاد،
توضيح مي دهم که چه آن زماني که در روزنامه بوده ام و چه اکنون که در ضميمه پنجشنبه هاي اعتماد، کارم رصد کردن هر روزه گفته هاي سياستمداران نبوده است بلکه در بين آنها به دنبال انديشه يي گشته ام، کم يافته ام اما به همان اندک پرداخته ام.
مي پرسد در رويداد فعلي چه مي کنم؟
مي گويم در اين مجال چند صفحه يي به نقد و بررسي تئوري ها و افکاري که در اين 100 سال دشمنان مدرنيته بودند و مانع پا گرفتن عقلانيت و خردگرايي شده اند پرداخته ام (يعني سنتي ها، چپ ها، پست مدرن ها و مليون) که البته من ميانجي آنهايي هستم که در اين زمينه صاحب نظرند و آنها که روزنامه را مي خوانند.
مي پرسد چند نفر اين مطالب تو را پيگيري مي کنند و برايشان دغدغه مي شود؟ درباره کدام موضوع بحثي درمي گيرد؟
پاسخ من چه مي تواند باشد؟ مگر جز من و رشيد اسماعيلي و سعيد قاسمي نژاد کسي در اين باره حرفي زده است؟ مگر کسي جوابي مي دهد؟ نهايتش اين است که کسي بخواند و در وبلاگي ناسزايي نثارمان کند.
اوضاع شايد هيچ وقت به اين خرابي نبوده است اما بعد از اين جمله چه نتيجه يي مي خواهد بگيرد؟ آيا بايد هر کدام گوشه عزلتي اختيار کنيم؟
اما او حرفش چيز ديگري است. او از اين حرف مي زند که روزنامه ها و مجلات ايراني تبديل به ويتريني شده اند که هر از چند گاهي ايده يي را در معرض نمايش قرار مي دهند و عابران نگاهي مي کنند.
بخشي از آن را مصرف مي کنند تا نوبت به ايده ديگري از فرد ديگري برسد اما در مورد آنها تاملي نمي شود. درباره آنها بحثي جدي درنمي گيرد. مصرف آنها هم از آن روست که صاحب ايده آدم معروفي است يا تکرار چند جمله از او در جلسه يي مي تواند اظهار فضلي باشد. مي گويم اين بحران امروز ما نيست ولي خوب مي دانم که کهنگي مصيبت از درد آن نمي کاهد.
حاتم قادري به عنوان يک روشنفکر اصيل، به خوبي درک کرده است که در اين روزگار روشنفکرها تبديل به شومن هايي شده اند که نه انديشه هايشان، که اسم و قيافه شان افراد را به خود جلب مي کند.
مي توان با اشتياق از روشنفکري خواست امضايش را بر صفحه اول کتابش نقاشي کند بي آنکه نيازي به خواندن آن کتاب در خود احساس کرد.
و قادري اين را مي داند چرا که از روزنامه ها و هفته نامه هاي زيادي به او تلفن مي زنند اما هنوز مي توان نسخه هاي بسياري از کتاب «آزادي وجدان» او را در نشر اختران پيدا کرد؛ کتابي که چهار سال فرصت بوده تا خوانده شود. پس او حق دارد انديشه هايي را که روز و شب او را از آن خود کرده اند به کاغذهاي کاهي روزنامه ها نسپارد؛ روزنامه هايي که براي گفتن حرف هايي خلق شده اند که فردا کسي به ياد ندارد.
به نظر استاد، انديشه و انديشه ورزي متاع ارزاني شده است که بر سر هر دکه به آن چوب حراج زده اند. کسي براي اينکه بداند روشنفکري چه مي گويد لازم نيست وقتي يا سرمايه يي هزينه کند. روزنامه يا هفته نامه يي چندصد توماني را که بخرد فستيوالي از چهره ها را مي بيند که يا مطلبي نوشته اند يا مصاحبه يي کرده اند و به ترويج افکارشان پرداخته اند. به ياد دکتر مرديها مي افتم؛ او هم به همين دليل ديگر در روزنامه يي چيزي نمي گويد و نمي نويسد. برايم مي گويد که در برنامه گستره سياست صدا و سيما و بعد از قولي که تهيه کننده آن مبني بر عدم سانسور گفته هايش داده شرکت کرده است و در انتهاي 4 برنامه تلويزيوني، 100 هزار تومان در پاکتي گذاشته اند و به او داده اند،،
مي توان فهميد که گرانبهاترين داشته هايمان را چه ناچيز مي شمرند، امين تارخ حضورش در برنامه يي عوامانه براي هر شب يک ميليون تومان است، و حاتم قادري 25 هزار تومان... ميزان و محک و عيار چيست؟ و اين عيار به دست کيست؟
براي چند لحظه سکوتي تلخ حکمفرما مي شود و هر کدام از ما سه نفر به چيزي در درونمان پناه مي بريم... مي گويد حالا تو بگو.
مي گويم هر هفته به اين فکر مي کنم که نگفتن اين حرف ها و ننوشتن اين مطلب ها به هيچ جاي دنيا برنمي خورد، به اينکه قدمان کوتاه شده و سقف خواسته هايمان کوتاه تر اما او مرا از نااميد شدن برحذر مي دارد و به ادامه کار تشويقم مي کند. فقط بايد مراقب بود که اين صفحات براي حجره باز کردن افراد نباشد. هر کسي نبايد نغمه خود ساز کند و برود بلکه بايد بماند، مورد پرسش قرار گيرد، بپرسد نه اينکه بگويد و برود تا زماني که دوباره خبرنگاري مطلب کم بياورد و دوباره به سراغش برود.
او مشکل امروز روزنامه هاي ما را در اين مي داند که مي خواهند جاي کتاب را بگيرند؛ اتفاقي که رخ دادنش محال است و نامطلوب. قادري ميان روشنفکر و ژورناليست يا فعال سياسي که کار روشنفکري هم مي کند خط فارق مهمي مي کشد و با چنين تقسيم بندي من مي فهمم که چرا عده يي هر روز تئوري تازه يي علم مي کنند، مدتي زير آن سينه مي زنند و بعد خود و تئوري شان در هياهوي تئوري ديگري گم مي شود... 85 دقيقه گذشته است کتاب هاي روي قفسه و کاغذهاي روي ميز هم با ساعت هم آواز مي شوند که بايد رفت. از خيابان دربند که پايين مي آيم هوا سرد است اما هنوز روي درخت ها برگ هاي زرد در برابر زوال مقاومت کرده اند. درست مانند روزگاران ما که سرماي زمستان و اندوه پاييز با هم توأمند...