محبوبه حسين زاده

وقتي مي خواستيم براي تهيه گزارش به مناطق حاشيه نشين شهر زاهدان که بارها نامش را شنيده بودم، برويم هرکس به نوعي در مورد بازديد از اين منطقه به ما هشدار مي داد؛« نبايد به تنهايي به اين منطقه برويد، مردم خود شهر زاهدان هم مي ترسند بروند شيرآباد،آنجا زياد مواد مصرف مي کنند، خيلي ناامنه....» اما وقتي دليل سفر ديدار از همين منطقه بود هيچ بهانه يي نبايد مانع از حضورمان در شيرآباد و کريم آباد مي شد. دوستي که در سفر به زاهدان مهمانش بوديم، واسطه آشنايي مان شد با دکتر گوهري سرپرست گروه مهندسي معماري دانشگاه سيستان و بلوچستان. به همراه وي و ستار و حميد، دو مرد بلوچ که به اين منطقه آشنايي کامل داشتند، در بعدازظهر يکي از روزهاي مهرماه راهي شيرآباد شديم.
«حاشيه نشيني در زاهدان، به بلندي گذشته اين شهر درازا دارد، جالب آنکه زاهدان خود حاشيه نشين کوير لوت است و با سرنوشت آن دمخور و همراه. آن زمان که زاهدان بود و چند خيابان و دو چهار راه، چهارراه «چه کنم» را که به سمت شمال مي پيچيدي و به انتهاي خيابان مي رسيدي، اتاقک هايي خشت و گلي بر بلندي تپه، آغاز حاشيه نشيني بر شهري نوبنياد بود که التفات رضاخاني آن را مرکز استاني پهناور ساخت و ناگزير به رشدي اداري و توسعه يي اجباري.»
بازديد ما از مناطق حاشيه نشين زاهدان با اين توضيحات دکتر گوهري شروع شد و از کوچه يي که اولين خانه هاي خشت و گلي زاهدان در ظرف 24ساعت در آن ساخته شد؛ کوچه يي منتهي به چهارراه چه کنم. گوهري اصرار دارد که قبل از بازديد از مناطق حاشيه نشين بايد حتماً با تاريخچه شهرنشيني در زاهدان آشنا شويم چرا که حاشيه نشيني در زاهدان قدمتي به اندازه خود اين شهر دارد؛ قدمتي 70ساله.
«سال 1909ميلادي را مي توان آغاز شهرنشيني در زاهدان دانست، اگرچه قبل از آن، مردماني بلوچ در اين منطقه سکونتي موقت داشته اند اما به دليل زندگي در اقليم سخت کوير همواره در جست وجوي آب و رمه در کوچ يا درنگ بوده اند، پس اولين ساکنان همان بازرگانان سيک هندي تبارند که البته در آن ساليان دور رعاياي ملکه انگليس شمرده مي شدند. در آن زمان نخستين منطقه حاشيه نشيني محرومان شهر در حاشيه ميداني بود که امروزه به آن ميدان فلسطين مي گويند. آباداني شهر زاهدان توسط افرادي که از آن سوي کوير کوچ کرده و به اين منطقه آمده بودند و با احداث قنات بر حاشيه شمال و جنوب شهر، صورت گرفت. دو آبادي ديگر حاشيه شهر هم در اين بخش قرار داشت که افراد فقير و محروم شهر در آنجا زندگي مي کردند. امروز دو حاشيه اطراف شهر و آبادي (زاهدان) به هم پيوسته اند و براي رسيدن به شهر بايد از اين منطقه حاشيه نشين گذشت که شيرآباد نام دارد، هر چند منطقه حاشيه نشين ديگري به نام کريم آباد هم در شرق زاهدان شکل گرفته.»
---
و حالا ديگر به جايي رسيده ايم که نام شيرآباد را برآن گذاشته اند؛ تپه يي که خانه هايي خشت و گلي بر آن بنا شده اند با کوچه هايي خاکي و شيب دار. هنوز وارد شيرآباد نشده، کودکان بسياري را مي بينيم که در گوشه و کنار خيابان هاي منتهي به ميدان نشسته اند بر گالن هايي سفيدرنگ و بعضي هايشان هم گالن در دست به سختي به سوي ماشين ها مي دوند. فقط کافي است سرعت ماشين را کم کني که از هر سو هجوم بياورند براي فروش مايعي که در گالن ها است؛ بنزين. تا شيشه ماشين را پايين مي کشيم که قيمت را بپرسيم همزمان چندين صورت آفتاب سوخته از شيشه به داخل ماشين سرک مي کشند؛ «گالني 10 هزار تومان، من 9500 مي فروشم، براي من بنزينش خالص تره؛ چند مي خواي هر گالن؟».
از يکي دو نفري سن و سالشان را مي پرسم؛«ده ساله، دوازده ساله». اکثرشان در همين رده سني قرار دارند و مدرسه هم نرفته اند و سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...حتي اکثر اين کودکان شناسنامه هم ندارند و ازدواج پدر و مادرهاشان هم ثبت نشده است... همراه مان مي گويد از مرگ بعضي از اين کودکان که خود با گالن هاي بنزين شان آتش گرفته اند...
در ابتداي يکي از خيابان هاي شيرآباد از ماشين پياده مي شويم. بازار شيرآباد هم همين جاست؛ مغازه در اينجا يعني چهار تيرک چوبي که هر کدام به جاي سقف تکه يي گوني دارند. مغازه هاي اينجا نه در دارد و نه ديوار. اجناس روي گاري هاي چوبي قديمي قرار گرفته اند و گاري ها روي زميني کاملاً خاکي و بدون هيچ آسفالتي حتي در اکثر مغازه ها، قفس هايي بزرگ پر از مرغ روي زمين گذاشته اند . اينجا مرغ ها را زنده زنده مي فروشند بدون نظارت اداره بهداشت؛ اگر مشتري بخواهد در همان جا سر مي برند و در يکي از همين مغازه ها پسرکي ده ساله در ديگي بزرگ و پر از آب جوش، پر مرغ هاي سربريده شده را از تن شان جدا مي کند؛ لباسش پر شده از لکه هاي خون....بقيه مغازه ها هم يا ميوه مي فروشند و البته ميوه ها بيشتر خربزه است يا هندوانه؛ يا لباس هاي بلوچي که روي زمين پهن کرده اند... هوا از بوي گرد و خاک، خون و پر پرندگان و فضولات آنها سنگين شده است. در کنار همين پرنده فروشي ها، در ديگي نخود شور مي پزند؛ نخود آب پز شده که گويا طرفداران زيادي در اين منطقه دارد.
---
وارد يکي از کوچه هاي کريم آباد مي شويم که در ابتداي آن نانوايي قرار گرفته و صفي عريض و طويل از کودکان، مردان و زنان بلوچ؛ با هر قدمي که به سمت کوچه برمي داريم مقداري خاک به هوا بلند مي شود. نمي دانم چرا خجالت مي کشم سوالي از اين مردم بپرسم. دکتر گوهري مي گويد که آمده ام از مشکلات شان بنويسم. مردان جمع مي شوند و هر کدام از مشکلي مي گويند؛ از اين که آبي براي خوردن ندارند، از کيفيت بد نان هايي که قوت لايموت مردم منطقه است و ترس از گراني نان. يکي مي گويد؛ اگر همين نان را هم گران کنند ديگر چه بايد بخوريم؟ از اين مي گويند که شغلي ندارند، کارگرند و بيمه يي ندارند، از اين که بارها نامه نوشته اند و بارها به فرمانداري مراجعه کرده اند، از اين که حتي استاندار يا شهردار هم براي حل مشکلات شان به اينجا نمي آيد، صبورانه فقط گلايه مي کنند، مي گويند خسته شده ايم. يکي از اهالي از ما مي خواهد به چند کوچه بالاتر برويم. مي گويد تازه اينجا که خوب است و اول کريم آباد است. خيابان را تا انتها نرفته، به جايي مي رسيم که گويا قرار بوده چهارراه باشد. حجم وسيعي از فاضلاب خانه ها، بخشي از سطح خيابان و کوچه هاي خاکي را پوشانده است. عبور کردن از اين مسير غيرممکن به نظر مي رسد، هرچند اهالي محله به اجبار به اين وضعيت عادت کرده اند. در جايي که گودي زمين بيشتر است لاستيک کهنه يي گذاشته شده تا کودکان بتوانند از آنجا عبور کنند. اما کودکان اين محله که حتي يک توپ پلاستيکي هم براي بازي نداشتند، از اين لاستيک به عنوان وسيله يي براي بازي استفاده مي کردند. مسابقه مي گذاشتند و از روي لاستيک مي پريدند، بعضي از اين کودکان حتي دمپايي هم نداشتند و در همان چند دقيقه يي که آنجا بوديم، دمپايي بعضي از کودکان، در گل و لاي گير کرده بود؛ دختراني که خواهر يا برادر کوچک تري را در آغوش داشتند يا کودکاني که براي رساندن گالن هاي آب به خانه هايشان مجبور بودند از اين مسير عبور کنند و چه کار سختي است براي يک دختر يا پسر خردسال، بيرون کشيدن دمپايي اش از اين حجم فاضلاب...
---
در شيرآباد هر محله يک شهردار محله هم دارد؛ نماينده يي که از طريق شورا از بين يکي از ريش سفيدان محله انتخاب مي شود. يکي از شهرداران محله مي گويد؛ «شهردار بايد راجع به وضعيت خيابان ها، جمع آوري زباله ها و بقيه موارد به مسوولان گزارش دهد. اما مسوولان به اين مشکلات رسيدگي نمي کنند. در شيرآباد بيشتر مردم کارگر هستند و نمي توانند خودشان براي اين مسائل پول خرج کنند ولي اگر مسوولان براي رفع مشکلات اقدام کنند حتماً براي ادامه کار اين مردم با آنان همکاري مي کنند. او مي گويد؛ «مسوولان سري به اين منطقه بزنند و مشکلات را ببينند. من از اين وضعيت خجالت مي کشم هرچند بايد...»
از او درباره کودکان بي شناسنامه يي مي پرسم که در اين محله ديده ايم. مي گويد؛ «اداره ثبت احوال شناسنامه هاي تعدادي را باطل کرده است. چون مي گويند اينها افغان هستند در صورتي که اين طور نيست و بچه هاي اين افراد همين طور بلاتکليف مانده اند؛ نه شناسنامه دارند و نه مي توانند به مدرسه بروند و نه اينکه ازدواج هايشان ثبت مي شود.»
مديرکل اداره ثبت احوال استان سيستان و بلوچستان اين موضوع را تکذيب کرد و گفت؛ «ما شناسنامه هيچ بلوچي را باطل نکرده ايم و چند شناسنامه يي هم که باطل شده، البته نه در اين تعداد که مي گويند، متعلق به اتباع افغان بوده است که سال هاست در اين منطقه زندگي مي کنند و خود را بلوچ جا زده اند.
---
حالا ديگر غروب شده است، يکي از کوچه هاي شيب دار شيرآباد را تا انتها بالا مي رويم. هرچقدر به سمت بالاتر مي رويم کوچه تنگ تر مي شود و خانه هاي خشت و گلي به هم نزديک تر و شيرآباد واقعي نمايان تر. هر خانه از يک حياط خيلي کوچک تشکيل شده و يک يا دو اتاق با ديوارهاي کج و ناصاف حتي. در بيشتر خانه ها چند خانوار سکونت دارند. زناني که با هيچ غريبه يي حرف نمي زنند، جلوي در بعضي خانه ها جمع شده اند. پيرزني داخل کوچه نشسته و چند سگ هم چند قدمي پايين تر از او کنار در خانه ديگري دراز کشيده اند. کوچه ها تاريک است و فقط با کورسوي نوري که از خانه هاي تقريباً تاريک بيرون مي آيد تا حدودي مي توانيم جلوي پايمان را ببينيم. کودکان لاغر زيادي با لباس هاي بلوچي بر تن و اين بار ديگر همه بدون کفش در کوچه ها ايستاده اند. تک مغازه هايي هم هست که بيشتر شبيه دخمه اند. وقتي کوچه را به سمت انتها مي روي و به انتهاي تپه نزديک مي شوي خانه هاي دوسوي کوچه اين قدر به هم نزديک مي شوند که شايد يک نفر هم به سختي بتواند از داخل کوچه عبور کند. بيشتر از اين ديگر نه خودمان توان جلو رفتن داريم و نه دو همراه بلوچ مان، آن هم نه به دليل ناامن بودن که هرچه ديديم از اين مردم صبوري بود، بلکه به دليل فقري که راه را بر ورودمان مي بندد.
---
در راه بازگشت از شيرآباد هستيم. در جايي نزديک کريم آباد که برخي از اهالي جمع شده اند و مشغول بازي فوتبال و عده يي هم مشغول تماشاي فوتبال مي ايستيم. در حياط بي نهايت کوچک خانه يي که هيچ ديواري ندارد، مردي مشغول شستن دست و صورت پسر کوچکي است. سر صحبت را با او باز مي کنم تا بتوانم با همسرش صحبت کنم چون زنان اين منطقه با غريبه ها صحبت نمي کنند. مرد به راحتي مي پذيرد و يک دقيقه بيشتر طول نمي کشد که چهار زن و سه مرد بر آستانه در اتاق کوچک ظاهر مي شوند،
مادر، خواهر، همسر، همسر برادر؛ پدر و دو برادر مرد با چند بچه کوچک در همين تک اتاق زندگي مي کنند. اصرار دارند که به مهمان خانه شان بروم؛ اتاق خشتي و گلي کوچک ديگري که کنار اتاق نشيمن ساخته شده است. هرچقدر هم تلاش کنم نمي توانم تعجبم را پنهان کنم از اين که همه آنها چطور در يک اتاق زندگي مي کنند؛ جواب مي دهند با هم مشکلي ندارند. مردان خانواده همه کارگرند با درآمدي بخور و نمير. پدر خانواده مي گويد؛« چيزي نداريم که با هم مشکل داشته باشيم. هر چي درمياريم با هم مي خوريم. هر دو عروسم فاميل هستند. بچه هاي برادرم هستند. دختر ديگه يي هم دارم که دادم به پسر برادرم.» يکي از عروس ها 27 ساله است و مادر پسري 12ساله و نوزاد دختري چندين ماهه که حتي دست هايش را هم قنداق کرده است. وقتي مي پرسم در چه سني ازدواج کرده مي گويد؛«10 سالگي». از او مي پرسم که آيا حاضري دخترت هم در همين سن ازدواج کند. با قاطعيت جواب مي دهد؛«آره،»
---
پدر و پدربزرگ ستار هم در منطقه شيرآباد زندگي کرده اند. ستار در راه برگشت براي شکستن سکوتي که در ماشين حکمفرما شده، از ازدواچ پدربزرگش مي گويد؛« پدربزرگم 85 سالشه. زن دومش که مرد، رفتيم بلوچستان پاکستان براش زن بگيريم. اونجا مي گفتند 12ميليون بديد. ولي همين جا براش يک زن 25ساله گرفتيم با 3ميليون تومان مهريه،»