هادي مرزبان

يادش بخير، مثل اينکه همين ديروز بود؛ 1346. درست 40 سال پيش من که جواني بودم با يک دنيا آرزو و بالطبع جوياي نام... آمده بودم که بگويم عاشقم و پروانه وار به دنبال آتش مي گشتم تا (به قول عين القضات همداني) خود را بر ميان زنم چرا که نمي دانستم فرق ميان آتش و غيرآتش را... و گرماي وجود زنده ياد مصطفي اسکويي که آن زمان به هر حال نامي داشت و هياهويي مرا جذب کرد و نقشي در تئاتر و پايان کار و استاد مرا خواند و پاکتي به دستم داد و با همان لحن هميشگي خودش گفت به خانه ات که رفتي پاکت را باز کن مرد بزرگ، و من که از دفتر بيرون آمدم همان کنار خيابان پاکت را گشودم و مبلغ 50 تومان داخل پاکت و جمله خسته نباشي، و اين اولين دستمزد کار تئاتر من بود. و من که بازگشتم و اعتراض به استاد که چرا به من پول داده است من در کنارش بسيار آموخته بودم و حس مي کردم آموخته هايم با 50 تومان پول مخلوط شده و مي ترسيدم ترکيب شود و نتوانم در آينده، جدايشان کنم. که صحنه مقدس بود و من روي صحنه تصور نوعي عبادت داشتم. جانم را گذاشته بودم که شخصيتي روي صحنه جان گيرد و همين مرا بس بود و با اينکه جزء بچه پولدارهاي آن زمان نبودم و پاپاجان وزير و دايي جان وکيل نداشتم و 50 تومان آن زمان خيلي دردهايم را دوا مي کرد باز هم نمي خواستم پولي دريافت کنم و جالب است بگويم حرفم را به کرسي نشاندم و 50 تومان را پس دادم و بازگشتم و باز جانم را به دست گرفتم و به دنبال جان بخشيدن به شخصيتي ديگر و صحنه يي ديگر.
و کار بعدي 1347 رستم و سهراب بود و دانشکده هنرهاي زيبا. سال اول دانشکده دانشجوي عاشقي که آرام نداشت و اين بار شخصيت شاه سمنگان بود و افتخاري بزرگ که يک شب در ميان با استاد اسکويي يک نقش را بازي مي کرديم و بعد از يک ماه اجرا استاد قراردادي با ما منعقد کرد که شبي 15 تومان و 20 تومان (به ما چند نفر که نقش هاي حساسي داشتيم) بدهند و باز خودداري ما از گرفتن دستمزد و موفقيت استاد که دستور داد و ما هم پول را گرفتيم،... و چه لذتي داشت دستمزد تئاتر، و پول هاي ديگري که گرفتيم و چه شيرين بود و... و بعد دستمزدي از دست استاد سمندريان 500 تومان و... حالا بعد از 40 سال و بازي و کارگرداني نمايش هاي بسيار مي بينم مساله مالي باز هم معضل بزرگي است اما فرقي که دارد اين بار مسوولان هستند که طرف ما هستند و کارها که انجام شده است و کارگردان بدبخت سياه روز هر روز به دريوزگي مي رود و به جاي همه عوامل نمايش گدايي مي کند و التماس، و جالب اينکه آقاي وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي از تبديل 2 درصد بودجه فرهنگي به 10 درصد سخن مي گويند اما نمايشي که يک سال و نيم تا دو سال قبل اجرا شده هنوز دستمزد آخرش پرداخت نشده و در اين ميان صد البته مثل خيلي چيزهاي ديگر که اين روزها در محيط هنري مان خصوصاً در حيطه تئاترمان به روابط بستگي دارد و نه ضوابط، هستند کساني که هنوز عرقشان خشک نشده دستمزدشان را مي گيرند و اگر لازم باشد مشتمال شان هم مي دهند... بگذريم درد فراوان است و اگر روزي دستم به دامان سياستگذاران هنري کلان مملکت رسد خيلي حرف ها دارم که همه غمباد شده است و چپ و راست سکته هاي مختلف آن هم از نوع ناقص و کاملش هم که در راه است و در ماه لااقل دو سه شبي در اورژانس هاي مختلف آبونه شده ايم به دليل فشار خون و قلب و استرس و چه و چه. مديران ما هم که آن اوايل گوشه چشمي به ما داشتند و چند ماهي که گذشت يارگيري ها انجام شد و ما هم بالطبع به دليل زبان درازي که داريم رانده شديم و يک نفر پيدا نشد و نيست که بگويد راستي چه شده که در نمايش «لبخند باشکوه آقاي گيل» بعد از 6 ماه هنوز ديناري شما دريافت نکرده ايد؟، چرا نمايش «پايين گذر سقاخانه» که يک سال و نيم از اجرايش مي گذرد هنوز با شما تسويه حساب نشد و حتي گيشه خود شما را هزينه کرده اند.
البته همين جا بگويم من حسين پارسايي را مقصر نمي دانم چرا که او اگر دستش خالي است لااقل با ما گريه را مي کند و همدردي را نشان مي دهد ولي بقيه دوستان گويي اصلاً ما را نمي شناسند و دردهاي ما را نمي دانند.
اگر روزي دستم به سياستگذاران کلان هنر مملکت بيفتد به آنها خواهم گفت که تئاترمان يک سياست شتر گاوپلنگ را در پيش گرفته است و در کار تئاترمان يک بام و هشت هوا را کاملاً مي شود ديد و اين مساله چه در مسائل مادي و چه در مسائل معنوي کاملاً ديده مي شود. حالا با اين مسائل دست به گريبان هستي که ناگهان مي شنوي که نمايش آخر يا بخشي از آن از يکي از شبکه هاي خارجي پخش شده و تو مي ماني با اين همه چه کنم چه کنم که من همين جا از همه مسوولان مي خواهم در اين مورد هم دستوري داده شود.
الان درست 40 سال از فعاليت من در اين رشته مي گذرد ولي هيچ گاه مشکلات مالي اين دوره را نداشته ام. هر روز بازيگرانم تلفن مي کنند و من شرمنده بايد بگويم به زودي... به زودي... به زودي...
و اينجاست که مي گويم اگر يکي از بزرگان سياستگذار هنر کشور عزيزمان را ببينم به او خواهم گفت قربان؛
نان دانه يي 200 تومان/ گوشت کيلويي 6000 تومان/ برنج.../ ...