امير دژاکام
از من خواسته بوديد يادداشتي بنويسم در هفتصد کلمه، نوشتم، حدود سيصد و چند کلمه، اما شکل نوشته من نمايشنامه است.
نمايشنامه؛ خواب و بيداري / نوشته؛ امير دژاکام

صحنه؛ اتاقي در بيمارستان، يک تخت خالي، يک دست لباس مردانه روي تخت قرار دارد. شب است. پرويز وارد مي شود. ميوه ها را درون يخچال مي گذارد. روي تخت مي نشيند. کنار تخت يک ضبط کوچک قرار دارد. آن را برمي دارد. نگاه مي کند. ضبط را روشن مي کند.
صداي منصور؛ ميدوني اين روزها يه چيزي خيلي ذهنم رو مشغول کرده. دوست داشتم با يکي درميون بذارم. اين روزها وقتي برمي گردم و به راه اومده زندگيم نگاه مي کنم، احساس مي کنم از جام تکون نخوردم. همون جايي هستم که شروع کردم.
بعد سي سال هنوز فکر مي کنم شاگرد کلاس اول دبستان صفري هستم تو خيابون سپه.بعد سي سال هنوز همون حرف هايي رو ميزنم که پدرم ميزد، همون آرزوهايي رو دارم که قديما داشتم، هيچ چيز عوض نشده، هنوز نگرانم مثل وقتي که بچه بودم. انگار تمام مشقام مونده و فردا چهارده فروردينه. فکر مي کنم شايد اشتباه شده. يادم مياد که سفر کردم. اول بار که رفتم مادرم پشت پام آب ريخت. يادم مياد کوه هاي مريوان سبز بود. آسمون يزد پرستاره بود. يادم مياد درس خوندم. يادم مياد عاشق شدم. يادم مياد بچه داشتم ولي انگار همه اينا خواب بوده چون من هنوز همونجام که سي سال پيش بودم. هنوز اول راهم. من خواب ديدم که سي سال زندگي کردم. من هنوز هفت سال دارم. من اونجام تو کوچه فرهنگ پلاک6
اگه خواب نيستم پس حتماً زمان برگشته عقب يا نه من برگشتم عقب، شايدم هيچ کدوم. هنوز هيچي نشده، هنوز شروع نشده. اگه شروع نشده پس اين سنگ هاي قبر چيه که روش اسم پدر، مادر و برادرام نوشته شده. پس خواب نيست. تمام زندگي وجود داره. اين منم که خوابم، من خواب مي بينم که تو شروع راه هستم. فردا که بيدار شم معلوم ميشه که من قصه هستم يا زندگي. راستي پرويز چرا اسم منو گذاشتن منصور.
(پرويز لباس هاي روي تخت را مي پوشد و بيرون مي رود)
* ناتمام- امير دژاکام
* فکر مي کنم نمايشنامه در ذهن بيننده تمام مي شود