امير احمدي آريان
1

سوزان سونتاگ در مقاله مشهورش درباره رمان درخشان ماشادو د آسيس، «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» (ترجمه عبدالله کوثري، نشر مرواريد)، اشاره مي کند که نوشتن خود زندگينامه کامل خود ممکن نيست، چرا که زماني مي توان درباره زندگي خود نوشت که زندگي به پايان رسيده باشد و پس از آن ديگر نويسنده يي در کار نيست که چنين چيزي بنويسد.
همين است که آنان که به نوشتن خود زندگينامه خود دست مي زنند، در واقع کاري نمي کنند جز آنکه داستاني با پايان نامعلوم را مقابل چشم خواننده مي گذارند و اين داستان کامل نمي شود مگر آنکه کسي ديگر پايان آن را بنويسد، يکي از ميلياردها انساني که پس از مرگ نويسنده زنده مي ماند. تنها فرم رمان است که مي تواند از عهده چنين امري برآيد، مي تواند مردي را از اعماق گور فراخواند و قلم به دست او دهد. مي تواند «نويسنده فقيد»ي خلق کند که زندگي خود را، پس از رسيدن به نقطه پايان مي نويسد، کاري که د آسيس با قهرمان رمانش مي کند.
در مورد نقد ادبي نيز همين را مي توان گفت. هر نوع نقد و اظهارنظري بر مجموعه آثار شاعر يا نويسنده يي زنده، بي گمان ناتمام خواهد بود و نمي تواند محکي براي سنجش کلي آثار او باشد. هميشه اين احتمال وجود دارد که در زماني کوتاه، چرخشي بنيادين در نگاه و نوشتار هر کس رخ دهد و نويسنده به نوشتن متني دست بزند که کل فرضيات و نظرات منتقد را دگرگون سازد. بنابراين بهترين نقطه آغاز براي خواندن مجموعه آثار هر کس، لحظه مرگ اوست، همان لحظه يي که نقطه پاياني بر کل نوشته هاي او گذاشته مي شود و تازه در اين لحظه است که مي توان اين مجموعه را به منزله يک کل در نظر گرفت.
نقد مجموعه آثار هر نويسنده و شاعري، به شکل نمادين در واقع در همان نقطه وقوع اين کنش کامل است که آغاز مي شود، حال چه عامل اين کنش مرگ طبيعي باشد و چه فرد خودکشي کند يا به قتل رسد.
ستايش ها و تکريم هاي شخصي، نقل خاطرات و رفاقت ها و به به و چه چه درباره شخصيت هر شاعر و نويسنده يي متعلق به دوران حيات اوست، چرا که فايده يي ندارد جز آنکه تسلايي براي روح و جسم خسته اش باشد و اين حس را به او القا کند که در کنار بي شمار دشمني که دليل وقف زندگي براي نوشتن را نمي فهمند، دوستاني نيز وجود دارند که به کارش احترام مي گذارند و تحسينش مي کنند. ستايش ها و خاطره نويسي هاي پس از مرگ، جز خود نويسنده ستايش نامه به کار هيچ کس ديگري نمي آيند، چيزي نيستند جز فرصتي براي او که در واقع از خود تجليل کند که در زمان حيات شاعر موفق به درک محضرش شده است. پس از مرگ، خود شاعر که وجود ندارد تا از اين ستايش ها بهره يي برد و اين خاطرات به کار خواندن آثارش، عزيزترين يادگارانش بر کره خاک، نيز نمي آيند، پس در مجموع به خود شاعر ارتباطي ندارند.
قيصر امين پور بيش از هر چيز شاعر بود و اين از معدود نقاطي است که دوست و دشمن بر سرش توافق دارند. شاعر بودن او به اين معناست که امين پور از قبل شعر به دنبال مال و منال نبود، پست و مقامي به دست نياورد و شعرش را خرج مدح و ثناي کسي نکرد و همين است که کار او را شايسته نقد و توجه جدي مي کند.
او در زندگي فقط شعر را جدي گرفت، حال هر نوع شعري که مي خواهد باشد و به همين دليل، اداي احترام به او چيزي نيست جز اهميت دادن به همان چيزي که امين پور خود جدي مي گرفت. چنين تحسين هاي غلاظ و شدادي، از قضا با روح زندگي و نوشتار امين پور ناهمخوان است.
او عمري را از توجه و عزيز داشتن افراد، از جمله خودش، سر باز زد تا شعرش را آلوده هزار و يک چيز، که ناميدنشان زائد است، نکند و همين گرامي داشتن جايگاه شعر مهم ترين ميراث او براي ما مي تواند باشد. اظهارنظرهاي سطحي و نوشتن خاطرات سوزناک در مورد شخصيت او، دقيقاً پشت پا زدن به آرمان اصلي شاعر در زندگي و خلاصه بگوييم، خيانت به شعر امين پور است. تجليل و تکريم حقيقي قيصر امين پور ممکن نيست مگر با خواندن دقيق شعر او و با نشان دادن نقاط ضعف و قوت آثارش، زمينه يي که شعر قيصر از دل آن برآمده، سير استحاله و تحولش و هزار و يک چيز ديگر. صرف نوشتن خاطره و احساسات ناشي از رقت قلب مساله نيست و هر کس مختار است احساساتش را بر کاغذ بياورد و حتي منتشر کند. مشکل در آن لحظه يي است که چنين يادواره هايي با احکام قاطع ادبي گره بخورد و مرگ زودهنگام شاعر موجب شود بي هيچ سند و مدرکي او را در کنار خدايان المپ شعر جاي دهند.
گفتن اينکه امين پور نه فقط در فرم بلکه در محتوا هم نوآوري کرد، بدون بررسي دقيق آثارش و نشان دادن نحوه اين نوآوري بي معناست. اينکه به خاطر غليان احساسات ناشي از مرگ شاعر چنين بي مسووليت درباره اش سخن بگوييم و کلي گويي کنيم، خيانت به همان چيزي است که امين پور عمرش را به پاي آن گذاشت.
نوشتن درباره آثار هرکس نيازمند آميزه يي دقيق از احساسات و خونسردي است، ديالکتيکي است پايان ناپذير که منتقد همواره بايد در دو قطب آن رفت و آمد کند و اسير هيچ کدام نشود، که اسير احساسات شدن نتيجه اش همين يادداشت هاي سطحي پس از مرگ او مي شود، متوني که اگرچه به نيت اداي دين به شاعر منتشر شده، تبعات ديگري دارد و اسير خونسردي شدن نتيجه اش همان خروارها نقد پوسيده است که به قول مارکس، فقط به درد «سپردن به دندان موش ها» مي خورد.
اينها فقط از باب يادآوري اين نکته بود که حالا زمان آن رسيده است که منتقد از نقطه پاياني که خدا بر زندگي امين پور نهاد يک گام آن طرف تر برود و براي اداي احترام به شاعر فقيد، به جاي ميدان دادن به فوران احساساتي که با مرگ مي آيند و با باد مي روند، خواندن آثارش را آغاز کند.
2
مکرراً شنيده ايم که شعر اتفاقي در زبان است، که مساله اصلي هر شاعري مساله زبان است و شاعر بزرگ آن کسي است که زبان عصر خود را در شعرش بحراني مي کند، انگشت بر شکاف ها و نقاط ناديده زبان مي گذارد و پتانسيل هايي از زبان را آزاد مي کند که پيش از او مغفول مانده بود.
نبوغ هر شاعر بزرگي نه در شدت و حدت احساسات يا عمق و عظمت مضامين نهفته در شعر او، بلکه در نحوه برخوردش با زبان و توانايي اش در کشف پتانسيل هاي زبان است. در زبان فارسي، اين امر در مورد کساني چون فردوسي و حافظ و مولوي و نيما و شاملو واضح تر از آن است که نياز به بحث و ارائه آمار و ارقام داشته باشد. از اين بين، نمونه نيما، به اين دليل که از يک سو به عصر ما نزديک تر است و از سوي ديگر انقلابي در کليت زبان فارسي ايجاد کرد، نمونه مناسبي است.
نيما با ترکيبي از ساختارهاي زباني شعر فرانسه و خردگرايي پاستورال، همچون بيگانه يي متجاوز بي محابا به زبان فارسي حمله کرد و با شکستن هر چيز در شعر فارسي، از زبان فخيم غزل سرايان گرفته تا زبان بي خاصيت معيار، پتانسيل هايي را در دل اين زبان آزاد کرد و زوايايي از آن را نشان داد که از چشم معاصران و پيشينيان او به کل دور مانده بود. بي جهت نيست که عمده شهرت هر شاعر بزرگي متعلق به دوران پس از مرگش است.
چهره شاعر در جامعه مشابه چهره يي است که گاستون باشلار در «روانکاوي آتش» (ترجمه جلال ستاري، نشر توس) از آتش افروز ترسيم مي کند؛ مردي که بر عميق ترين و سرکوب شده ترين خواست مردم جامعه، که ميل به آتش افروزي است، انگشت مي گذارد، موجب مي شود عقده پرومته آنان سر باز کند و به همين دليل همگان از او فاصله مي گيرند و ديوانه اش خطاب مي کنند.
آتش افروز خطرناک ترين و ديوانه ترين جنايتکاران است، چرا که با عمقي ترين و سرکوب شده ترين ميل مردمان سر و کار دارد. شاعر واقعي نيز نزد مردم چنين چهره يي است؛ او را به عنوان مجنوني گوشه نشين که از زندگي عادي بريده و مشتي مزخرف سر هم مي کند، طرد مي کنند و ترجيح مي دهند ميل اديپي شان به ويران کردن زبان پدر، سرکوب شده باقي بماند.
آنان کسي را که اين زبان سالم و قابل فهم را بحراني نکند ترجيح مي دهند، کسي را شاعر مي خوانند که با احساساتشان سر و کار دارد و عواطف شان را تحريک مي کند و شاعر واقعي را ديوانه خطاب مي کنند و به محاق مي رانند، چنان که سال ها نيما را فحش دادند و به گوشه عزلت راندند. بي جهت نيست که يکي از معيارهاي شعر خوب ترجمه ناپذيري محتواي آن به زباني ديگر است. آن شعري که دغدغه اش زبان است، چيزي نمي گويد که قابل ترجمه به زبان هاي ديگر باشد، پيامي ندارد که بتوان آن را به گوش ديگر مردمان رساند. تنها کاري که از عهده مترجم شعر برمي آيد، ترجمه آن اتفاق زباني به زبان هاي ديگر است، بي آنکه دغدغه رساندن محتوا به خوانندگان زباني ديگر را داشته باشد.
قيصر امين پور، از آن دسته شاعراني است که قصه مبارزه با زبان تثبيت شده عصر خود را ندارند و در نتيجه به تحريک عواطف و احساسات خوانندگان شعر و بيان دغدغه هاي سانتي مانتال شخصي و ذکر تنهايي و غم و عشق و نظاير آن در شعرشان مي پردازند. امين پور در شعرش فاصله امن خود را با زبان با دقت حفظ مي کند و در اکثر قريب به اتفاق آثارش هيچ آسيبي به زبان معيار نمي رساند. شعرهاي او را به راحتي مي توان به هر زبان ديگري ترجمه کرد و پيامش را به گوش مردمان جهان رساند، مي توان براي کسي تعريف کرد و خواندنشان براي تحريک احساسات رقيق شخصي بسيار مفيد است.
به خوبي مي تواند اشک هر دل شکسته يي را درآورد و آه از نهاد هر دل خسته يي برآورد، به درد تحکيم روابط و غلظت بخشيدن به دوستي ها مي خورد، براي ابراز عشق يا ندامت به معشوق يا توصيف تنهايي خود براي دوستي ديگر بسيار سودمند است، اما در نهايت اگر پذيرفته ايم که شعر اتفاقي در زبان است، اينها هيچ کدام از خصايل شعر نيست.
3
به عنوان نمونه، بخش هايي از شعرهاي قيصر امين پور را از کتاب گزيده اشعارش (نشر مرواريد) نقل مي کنيم؛
پس کجاست؟/ چند بار/ خرت و پرت هاي کيف بادکرده را/ زير و رو مي کنم/ پوشه مدارک اداري و گزارش اضافه کار و کسر کار/ کارت هاي اعتبار/ کارت هاي دعوت عروسي و عزا/ قبض هاي آب و برق و غيره و کذا“ (ص43)
رفتار من عادي است/ اما نمي دانم چرا/ اين روزها/ از دوستان و آشنايان/ هرکس مرا مي بيند/ از دور مي گويد؛/ اين روزها انگار/ حال و هواي ديگري داري،/ اما/ من مثل هر روزم/ با آن نشاني هاي ساده/ و با همان امضا، همان نام/ و با همان رفتار معمولي/ مثل هميشه ساکت و آرام“ (ص 76)
ما/ در عصر احتمال به سر مي بريم/ در عصر شک و شايد/ در عصر پيش بيني وضع هوا/ از هر طرف که باد بيايد/ در عصر قاطعيت ترديد/ عصر جديد/ عصري که هيچ اصلي/ جز اصل احتمال، يقيني نيست“ (ص94)
چنين نگاهي به شعر، رويکرد غالب امين پور در آثارش است و بايد به صراحت بگوييم که در بهترين حالت، اينها چيزي جز نثر منظوم نيستند. درک اين مساله نياز چنداني به نظريه پردازي و نقد و تحليل ندارد، کافي است وزن نيمايي اين شعرها را از آنها بگيريم و تقطيع شان را به هم بزنيم.
کافي است بدون توجه به تقطيع و وزن، که امين پور طبق وصيت فروغ فرخزاد آن را «همچون نخ تسبيح» از ميان کلماتش عبور داده و حضورش را نامحسوس ساخته است، اين متن ها را بخوانيم. هر سه اين نمونه ها به دنبال انتقال معنا و پيامي مشخص هستند و حتي در هر سه سيري منطقي تا آخر شعر، که به علت کمبود جا در اين جا نياورده ايم، طي مي شود و در يکي دو سطر آخر، شاعر ضربه را مي زند و پيام را به خواننده اش منتقل مي کند. منطق کاملاً و از هر نظر منطق نثر است، آن هم نثري که بيش از ادبيات به علم نزديک است؛ چيدن مجموعه يي از مقدمات، بسط تعدادي فرضيه و نتيجه گيري در آخر متن.
متوني که در بالا ذکر کرديم و مشتي از خروار شعرهاي نيمايي قيصر امين پورند، به هيچ وجه با زبان درگير نمي شوند و به مرزهاي زبان نزديک هم نمي شوند، چه رسد به اينکه رسالت بحراني کردن زبان را به انجام رسانده باشند. امين پور زبان معيار را دست نخورده باقي مي گذارد و صرفاً با تزئيناتي مثل وزن و قافيه و به کمک بيان احساسات دروني، تلاش مي کند زبان هرروزه ما را زيبا و تاثيرگذار جلوه دهد. در شعر او از تحولات شعر گفتار فارسي، که تلاشش بر شکستن فخامت زبان شعر و وارد کردن زبان محاوره به شعر است و نقطه آغازش را بايد فروغ فرخزاد بدانيم، خبري نيست.
بين سنت هاي غالب شعر پس از نيما در زبان فارسي، قيصر امين پور را نه مي توان وامدار نيما و شاملو و رويايي دانست، نه ادامه اخوان ثالث و اسماعيل خويي و نه دنباله هوشنگ ايراني و تندر کيا. او به وضوح در سنت نادرپور و توللي قرار دارد، سنت شعر رمانتيک مدرن فارسي. همان سنتي که براهني معتقد بود دوره آن به پايان رسيده است.
ناگفته نماند که نقطه قوت شعر امين پور، غزليات اوست. غزل هاي امين پور را مي توان يکي از نقاط عطف مهم غزل سرايي در شعر پس از انقلاب ايران دانست و اين امر بيش از هر چيز به علت تسلط او به وزن عروضي و توان امين پور در دروني کردن وزن در شعرش است.
حرکت به سمت زبان محاوره، که گفتيم در شعرهاي نيمايي امين پور حرکتي ناتمام و ضعيف است، در غزل هاي او به نقطه قابل قبولي مي رسد. استعاره نخ تسبيح فروغ فرخزاد، در مورد غزل هاي او بهتر به کار مي آيد. امين پور توانايي خاصي در حل کردن وزن در غزل و تنيدن آن در بافت زباني غزل دارد و اين مهم ترين نقطه قوت اوست. اينکه نفس غزل گفتن در عصر ما چه معنايي دارد، خود نيازمند بحثي طولاني است.
4
دست آخر، افزودن اين نکته نيز ضروري است که اين اقبال عظيم به قيصر امين پور و شعر او و تکريم و تجليل شاعر از سوي دوست و دشمن،حتي از سوي کساني که ادعاي پيشرو بودن دارند، دليلي ديگر نيز دارد، دليلي که شايد از فرط وضوح به چشم نمي آيد.
بيش از آنکه بتوان او را صداي حقيقي عصر ما و ملک الشعراي شعر معاصر خواند، بايد از در جا زدن ديگر سنت هاي شعري در ايران تاسف خورد. علت برجسته شدن و رو آمدن شعر امثال قيصر امين پور نه قوت و قدرت ذاتي اين شعرها، بلکه کمبودي است که دامن شعر معاصر فارسي را گرفته و رهايش نمي کند. مساله اين است که سنت هاي ديگر شعر فارسي چهره برجسته يي به خوانندگان شعر معرفي نکرده اند.
سال هاست هيچ شاعر توانمندي در زبان فارسي ظاهر نشده که بتوان او را هم زمان ادامه بزرگان شعر فارسي و گسست از آنان دانست، به اين معنا که با آنان همان نسبتي را برقرار کند که خود آنها با نيما برقرار کردند. اتفاقاً از اين منظر، قيصر امين پور در سنتي که بدان تعلق دارد شاعر موفقي است. او ادامه توللي است و در عين حال گسستي از او نيز هست و در آن سنت شعر او نسبت به توللي و نادرپور پيشرفت محسوسي دارد، چه به لحاظ غناي مضامين و عمق عواطف و چه از جهت تجربه گرايي در قالب ها و فرم هاي مختلف شعري.