دوشنبه، 5 آذر 1386 - شماره 1549
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
درباره زندگي پس از مرگ قيصر امين پور
حمله به ميراث شاعر
امير احمدي آريان

1

سوزان سونتاگ در مقاله مشهورش درباره رمان درخشان ماشادو د آسيس، «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» (ترجمه عبدالله کوثري، نشر مرواريد)، اشاره مي کند که نوشتن خود زندگينامه کامل خود ممکن نيست، چرا که زماني مي توان درباره زندگي خود نوشت که زندگي به پايان رسيده باشد و پس از آن ديگر نويسنده يي در کار نيست که چنين چيزي بنويسد.

همين است که آنان که به نوشتن خود زندگينامه خود دست مي زنند، در واقع کاري نمي کنند جز آنکه داستاني با پايان نامعلوم را مقابل چشم خواننده مي گذارند و اين داستان کامل نمي شود مگر آنکه کسي ديگر پايان آن را بنويسد، يکي از ميلياردها انساني که پس از مرگ نويسنده زنده مي ماند. تنها فرم رمان است که مي تواند از عهده چنين امري برآيد، مي تواند مردي را از اعماق گور فراخواند و قلم به دست او دهد. مي تواند «نويسنده فقيد»ي خلق کند که زندگي خود را، پس از رسيدن به نقطه پايان مي نويسد، کاري که د آسيس با قهرمان رمانش مي کند.

در مورد نقد ادبي نيز همين را مي توان گفت. هر نوع نقد و اظهارنظري بر مجموعه آثار شاعر يا نويسنده يي زنده، بي گمان ناتمام خواهد بود و نمي تواند محکي براي سنجش کلي آثار او باشد. هميشه اين احتمال وجود دارد که در زماني کوتاه، چرخشي بنيادين در نگاه و نوشتار هر کس رخ دهد و نويسنده به نوشتن متني دست بزند که کل فرضيات و نظرات منتقد را دگرگون سازد. بنابراين بهترين نقطه آغاز براي خواندن مجموعه آثار هر کس، لحظه مرگ اوست، همان لحظه يي که نقطه پاياني بر کل نوشته هاي او گذاشته مي شود و تازه در اين لحظه است که مي توان اين مجموعه را به منزله يک کل در نظر گرفت.

نقد مجموعه آثار هر نويسنده و شاعري، به شکل نمادين در واقع در همان نقطه وقوع اين کنش کامل است که آغاز مي شود، حال چه عامل اين کنش مرگ طبيعي باشد و چه فرد خودکشي کند يا به قتل رسد.

ستايش ها و تکريم هاي شخصي، نقل خاطرات و رفاقت ها و به به و چه چه درباره شخصيت هر شاعر و نويسنده يي متعلق به دوران حيات اوست، چرا که فايده يي ندارد جز آنکه تسلايي براي روح و جسم خسته اش باشد و اين حس را به او القا کند که در کنار بي شمار دشمني که دليل وقف زندگي براي نوشتن را نمي فهمند، دوستاني نيز وجود دارند که به کارش احترام مي گذارند و تحسينش مي کنند. ستايش ها و خاطره نويسي هاي پس از مرگ، جز خود نويسنده ستايش نامه به کار هيچ کس ديگري نمي آيند، چيزي نيستند جز فرصتي براي او که در واقع از خود تجليل کند که در زمان حيات شاعر موفق به درک محضرش شده است. پس از مرگ، خود شاعر که وجود ندارد تا از اين ستايش ها بهره يي برد و اين خاطرات به کار خواندن آثارش، عزيزترين يادگارانش بر کره خاک، نيز نمي آيند، پس در مجموع به خود شاعر ارتباطي ندارند.

قيصر امين پور بيش از هر چيز شاعر بود و اين از معدود نقاطي است که دوست و دشمن بر سرش توافق دارند. شاعر بودن او به اين معناست که امين پور از قبل شعر به دنبال مال و منال نبود، پست و مقامي به دست نياورد و شعرش را خرج مدح و ثناي کسي نکرد و همين است که کار او را شايسته نقد و توجه جدي مي کند.

او در زندگي فقط شعر را جدي گرفت، حال هر نوع شعري که مي خواهد باشد و به همين دليل، اداي احترام به او چيزي نيست جز اهميت دادن به همان چيزي که امين پور خود جدي مي گرفت. چنين تحسين هاي غلاظ و شدادي، از قضا با روح زندگي و نوشتار امين پور ناهمخوان است.

او عمري را از توجه و عزيز داشتن افراد، از جمله خودش، سر باز زد تا شعرش را آلوده هزار و يک چيز، که ناميدنشان زائد است، نکند و همين گرامي داشتن جايگاه شعر مهم ترين ميراث او براي ما مي تواند باشد. اظهارنظرهاي سطحي و نوشتن خاطرات سوزناک در مورد شخصيت او، دقيقاً پشت پا زدن به آرمان اصلي شاعر در زندگي و خلاصه بگوييم، خيانت به شعر امين پور است. تجليل و تکريم حقيقي قيصر امين پور ممکن نيست مگر با خواندن دقيق شعر او و با نشان دادن نقاط ضعف و قوت آثارش، زمينه يي که شعر قيصر از دل آن برآمده، سير استحاله و تحولش و هزار و يک چيز ديگر. صرف نوشتن خاطره و احساسات ناشي از رقت قلب مساله نيست و هر کس مختار است احساساتش را بر کاغذ بياورد و حتي منتشر کند. مشکل در آن لحظه يي است که چنين يادواره هايي با احکام قاطع ادبي گره بخورد و مرگ زودهنگام شاعر موجب شود بي هيچ سند و مدرکي او را در کنار خدايان المپ شعر جاي دهند.

گفتن اينکه امين پور نه فقط در فرم بلکه در محتوا هم نوآوري کرد، بدون بررسي دقيق آثارش و نشان دادن نحوه اين نوآوري بي معناست. اينکه به خاطر غليان احساسات ناشي از مرگ شاعر چنين بي مسووليت درباره اش سخن بگوييم و کلي گويي کنيم، خيانت به همان چيزي است که امين پور عمرش را به پاي آن گذاشت.

نوشتن درباره آثار هرکس نيازمند آميزه يي دقيق از احساسات و خونسردي است، ديالکتيکي است پايان ناپذير که منتقد همواره بايد در دو قطب آن رفت و آمد کند و اسير هيچ کدام نشود، که اسير احساسات شدن نتيجه اش همين يادداشت هاي سطحي پس از مرگ او مي شود، متوني که اگرچه به نيت اداي دين به شاعر منتشر شده، تبعات ديگري دارد و اسير خونسردي شدن نتيجه اش همان خروارها نقد پوسيده است که به قول مارکس، فقط به درد «سپردن به دندان موش ها» مي خورد.

اينها فقط از باب يادآوري اين نکته بود که حالا زمان آن رسيده است که منتقد از نقطه پاياني که خدا بر زندگي امين پور نهاد يک گام آن طرف تر برود و براي اداي احترام به شاعر فقيد، به جاي ميدان دادن به فوران احساساتي که با مرگ مي آيند و با باد مي روند، خواندن آثارش را آغاز کند.

2

مکرراً شنيده ايم که شعر اتفاقي در زبان است، که مساله اصلي هر شاعري مساله زبان است و شاعر بزرگ آن کسي است که زبان عصر خود را در شعرش بحراني مي کند، انگشت بر شکاف ها و نقاط ناديده زبان مي گذارد و پتانسيل هايي از زبان را آزاد مي کند که پيش از او مغفول مانده بود.

نبوغ هر شاعر بزرگي نه در شدت و حدت احساسات يا عمق و عظمت مضامين نهفته در شعر او، بلکه در نحوه برخوردش با زبان و توانايي اش در کشف پتانسيل هاي زبان است. در زبان فارسي، اين امر در مورد کساني چون فردوسي و حافظ و مولوي و نيما و شاملو واضح تر از آن است که نياز به بحث و ارائه آمار و ارقام داشته باشد. از اين بين، نمونه نيما، به اين دليل که از يک سو به عصر ما نزديک تر است و از سوي ديگر انقلابي در کليت زبان فارسي ايجاد کرد، نمونه مناسبي است.

نيما با ترکيبي از ساختارهاي زباني شعر فرانسه و خردگرايي پاستورال، همچون بيگانه يي متجاوز بي محابا به زبان فارسي حمله کرد و با شکستن هر چيز در شعر فارسي، از زبان فخيم غزل سرايان گرفته تا زبان بي خاصيت معيار، پتانسيل هايي را در دل اين زبان آزاد کرد و زوايايي از آن را نشان داد که از چشم معاصران و پيشينيان او به کل دور مانده بود. بي جهت نيست که عمده شهرت هر شاعر بزرگي متعلق به دوران پس از مرگش است.

چهره شاعر در جامعه مشابه چهره يي است که گاستون باشلار در «روانکاوي آتش» (ترجمه جلال ستاري، نشر توس) از آتش افروز ترسيم مي کند؛ مردي که بر عميق ترين و سرکوب شده ترين خواست مردم جامعه، که ميل به آتش افروزي است، انگشت مي گذارد، موجب مي شود عقده پرومته آنان سر باز کند و به همين دليل همگان از او فاصله مي گيرند و ديوانه اش خطاب مي کنند.

آتش افروز خطرناک ترين و ديوانه ترين جنايتکاران است، چرا که با عمقي ترين و سرکوب شده ترين ميل مردمان سر و کار دارد. شاعر واقعي نيز نزد مردم چنين چهره يي است؛ او را به عنوان مجنوني گوشه نشين که از زندگي عادي بريده و مشتي مزخرف سر هم مي کند، طرد مي کنند و ترجيح مي دهند ميل اديپي شان به ويران کردن زبان پدر، سرکوب شده باقي بماند.

آنان کسي را که اين زبان سالم و قابل فهم را بحراني نکند ترجيح مي دهند، کسي را شاعر مي خوانند که با احساساتشان سر و کار دارد و عواطف شان را تحريک مي کند و شاعر واقعي را ديوانه خطاب مي کنند و به محاق مي رانند، چنان که سال ها نيما را فحش دادند و به گوشه عزلت راندند. بي جهت نيست که يکي از معيارهاي شعر خوب ترجمه ناپذيري محتواي آن به زباني ديگر است. آن شعري که دغدغه اش زبان است، چيزي نمي گويد که قابل ترجمه به زبان هاي ديگر باشد، پيامي ندارد که بتوان آن را به گوش ديگر مردمان رساند. تنها کاري که از عهده مترجم شعر برمي آيد، ترجمه آن اتفاق زباني به زبان هاي ديگر است، بي آنکه دغدغه رساندن محتوا به خوانندگان زباني ديگر را داشته باشد.

قيصر امين پور، از آن دسته شاعراني است که قصه مبارزه با زبان تثبيت شده عصر خود را ندارند و در نتيجه به تحريک عواطف و احساسات خوانندگان شعر و بيان دغدغه هاي سانتي مانتال شخصي و ذکر تنهايي و غم و عشق و نظاير آن در شعرشان مي پردازند. امين پور در شعرش فاصله امن خود را با زبان با دقت حفظ مي کند و در اکثر قريب به اتفاق آثارش هيچ آسيبي به زبان معيار نمي رساند. شعرهاي او را به راحتي مي توان به هر زبان ديگري ترجمه کرد و پيامش را به گوش مردمان جهان رساند، مي توان براي کسي تعريف کرد و خواندنشان براي تحريک احساسات رقيق شخصي بسيار مفيد است.

به خوبي مي تواند اشک هر دل شکسته يي را درآورد و آه از نهاد هر دل خسته يي برآورد، به درد تحکيم روابط و غلظت بخشيدن به دوستي ها مي خورد، براي ابراز عشق يا ندامت به معشوق يا توصيف تنهايي خود براي دوستي ديگر بسيار سودمند است، اما در نهايت اگر پذيرفته ايم که شعر اتفاقي در زبان است، اينها هيچ کدام از خصايل شعر نيست.

3

به عنوان نمونه، بخش هايي از شعرهاي قيصر امين پور را از کتاب گزيده اشعارش (نشر مرواريد) نقل مي کنيم؛

پس کجاست؟/ چند بار/ خرت و پرت هاي کيف بادکرده را/ زير و رو مي کنم/ پوشه مدارک اداري و گزارش اضافه کار و کسر کار/ کارت هاي اعتبار/ کارت هاي دعوت عروسي و عزا/ قبض هاي آب و برق و غيره و کذا“ (ص43)

رفتار من عادي است/ اما نمي دانم چرا/ اين روزها/ از دوستان و آشنايان/ هرکس مرا مي بيند/ از دور مي گويد؛/ اين روزها انگار/ حال و هواي ديگري داري،/ اما/ من مثل هر روزم/ با آن نشاني هاي ساده/ و با همان امضا، همان نام/ و با همان رفتار معمولي/ مثل هميشه ساکت و آرام“ (ص 76)

ما/ در عصر احتمال به سر مي بريم/ در عصر شک و شايد/ در عصر پيش بيني وضع هوا/ از هر طرف که باد بيايد/ در عصر قاطعيت ترديد/ عصر جديد/ عصري که هيچ اصلي/ جز اصل احتمال، يقيني نيست“ (ص94)

چنين نگاهي به شعر، رويکرد غالب امين پور در آثارش است و بايد به صراحت بگوييم که در بهترين حالت، اينها چيزي جز نثر منظوم نيستند. درک اين مساله نياز چنداني به نظريه پردازي و نقد و تحليل ندارد، کافي است وزن نيمايي اين شعرها را از آنها بگيريم و تقطيع شان را به هم بزنيم.

کافي است بدون توجه به تقطيع و وزن، که امين پور طبق وصيت فروغ فرخزاد آن را «همچون نخ تسبيح» از ميان کلماتش عبور داده و حضورش را نامحسوس ساخته است، اين متن ها را بخوانيم. هر سه اين نمونه ها به دنبال انتقال معنا و پيامي مشخص هستند و حتي در هر سه سيري منطقي تا آخر شعر، که به علت کمبود جا در اين جا نياورده ايم، طي مي شود و در يکي دو سطر آخر، شاعر ضربه را مي زند و پيام را به خواننده اش منتقل مي کند. منطق کاملاً و از هر نظر منطق نثر است، آن هم نثري که بيش از ادبيات به علم نزديک است؛ چيدن مجموعه يي از مقدمات، بسط تعدادي فرضيه و نتيجه گيري در آخر متن.

متوني که در بالا ذکر کرديم و مشتي از خروار شعرهاي نيمايي قيصر امين پورند، به هيچ وجه با زبان درگير نمي شوند و به مرزهاي زبان نزديک هم نمي شوند، چه رسد به اينکه رسالت بحراني کردن زبان را به انجام رسانده باشند. امين پور زبان معيار را دست نخورده باقي مي گذارد و صرفاً با تزئيناتي مثل وزن و قافيه و به کمک بيان احساسات دروني، تلاش مي کند زبان هرروزه ما را زيبا و تاثيرگذار جلوه دهد. در شعر او از تحولات شعر گفتار فارسي، که تلاشش بر شکستن فخامت زبان شعر و وارد کردن زبان محاوره به شعر است و نقطه آغازش را بايد فروغ فرخزاد بدانيم، خبري نيست.

بين سنت هاي غالب شعر پس از نيما در زبان فارسي، قيصر امين پور را نه مي توان وامدار نيما و شاملو و رويايي دانست، نه ادامه اخوان ثالث و اسماعيل خويي و نه دنباله هوشنگ ايراني و تندر کيا. او به وضوح در سنت نادرپور و توللي قرار دارد، سنت شعر رمانتيک مدرن فارسي. همان سنتي که براهني معتقد بود دوره آن به پايان رسيده است.

ناگفته نماند که نقطه قوت شعر امين پور، غزليات اوست. غزل هاي امين پور را مي توان يکي از نقاط عطف مهم غزل سرايي در شعر پس از انقلاب ايران دانست و اين امر بيش از هر چيز به علت تسلط او به وزن عروضي و توان امين پور در دروني کردن وزن در شعرش است.

حرکت به سمت زبان محاوره، که گفتيم در شعرهاي نيمايي امين پور حرکتي ناتمام و ضعيف است، در غزل هاي او به نقطه قابل قبولي مي رسد. استعاره نخ تسبيح فروغ فرخزاد، در مورد غزل هاي او بهتر به کار مي آيد. امين پور توانايي خاصي در حل کردن وزن در غزل و تنيدن آن در بافت زباني غزل دارد و اين مهم ترين نقطه قوت اوست. اينکه نفس غزل گفتن در عصر ما چه معنايي دارد، خود نيازمند بحثي طولاني است.

4

دست آخر، افزودن اين نکته نيز ضروري است که اين اقبال عظيم به قيصر امين پور و شعر او و تکريم و تجليل شاعر از سوي دوست و دشمن،حتي از سوي کساني که ادعاي پيشرو بودن دارند، دليلي ديگر نيز دارد، دليلي که شايد از فرط وضوح به چشم نمي آيد.

بيش از آنکه بتوان او را صداي حقيقي عصر ما و ملک الشعراي شعر معاصر خواند، بايد از در جا زدن ديگر سنت هاي شعري در ايران تاسف خورد. علت برجسته شدن و رو آمدن شعر امثال قيصر امين پور نه قوت و قدرت ذاتي اين شعرها، بلکه کمبودي است که دامن شعر معاصر فارسي را گرفته و رهايش نمي کند. مساله اين است که سنت هاي ديگر شعر فارسي چهره برجسته يي به خوانندگان شعر معرفي نکرده اند.

سال هاست هيچ شاعر توانمندي در زبان فارسي ظاهر نشده که بتوان او را هم زمان ادامه بزرگان شعر فارسي و گسست از آنان دانست، به اين معنا که با آنان همان نسبتي را برقرار کند که خود آنها با نيما برقرار کردند. اتفاقاً از اين منظر، قيصر امين پور در سنتي که بدان تعلق دارد شاعر موفقي است. او ادامه توللي است و در عين حال گسستي از او نيز هست و در آن سنت شعر او نسبت به توللي و نادرپور پيشرفت محسوسي دارد، چه به لحاظ غناي مضامين و عمق عواطف و چه از جهت تجربه گرايي در قالب ها و فرم هاي مختلف شعري.
درباره رمان، نوولت و داستان بلند
موسيقي يک زندگي
فتح الله بي نياز

اين بحث جالب که جوايز ادبي نقش مهمي ايفا مي کند، تا اين زمان چندان که بايد و شايد در جامعه ادبي باز نشده است زيرا هنوز در کشور ما و حتي کتاب هاي مقدماتي نظريه ادبي در اروپا و امريکا و کانادا ساده ترين ملاک همان تعداد کلمات است. ما به اتکاي آخرين نظريه هاي ادبي جهان، خود را از قيد و بند سطر و صفحه خلاص کرده ايم. مثالي بزنم؛ فرض کنيم متني با فونت زر 13 و فاصله سطر 7/0 سانتي متر تايپ و پانزده صفحه مي شود. حال اگر همين متن را با فونت بدر 16 و فاصله سطر يک سانتي متر تايپ کنيد، مي شود بيست و چهار صفحه؛ يعني 1/6 برابر. به زبان ديگر شصت (60) درصد افزايش مي يابد. پس به راحتي مي توان با تعداد کلمات و صفحات بازي کرد. با چنين انعطافي، ديگر صحبت از تعداد کلمه چندان درست نيست و بهتر است بر مولفه هاي ديگري تکيه کرد؛

نخست به طور خيلي خلاصه به داستان کوتاه  (short story) بپردازيم که اساساً يک رويداد را روايت مي کند. اين رويداد معمولاً ماجرايي است که براي يک فرد (يا حداکثر دو يا سه فرد) اتفاق مي افتد. رويداد مستقيماً به فرد اصلي برمي گردد که در مرکز داستان است؛ يا فردهاي احتمالي دوم و سوم. از اين منظر داستان کوتاه «وضعيت ساز» است و از تلاقي شخصيت با مکان و زمان محدود (يا به عمد محدود شده) و يک رويداد شکل مي گيرد. زمان دروني اثر کوتاه است حتي اگر زمان کيهاني آن طولاني باشد. در حالي که رمان (Novel) تلاقي گاه متعدد شخصيت ها، رويدادها و زمان و مکان هاي مختلف است، پس «جهان ساز» است و به طرح مسائل معرفت شناختي و هستي شناختي مي پردازد.

اگر ماجراي داستان کوتاه ساير شخصيت ها را هم پوشش دهد و روايت ابعاد دراماتيک به خود گيرد، با رمان کوتاه (short Novel) روبه رو هستيم. رمان کوتاه نه با فرد و يک رويداد که با شماري از افراد و تصويري کلي سر و کار دارد و زمان دروني بيشتري را در برمي گيرد؛ پس مانند رمان با مسائل معرفت شناختي و هستي شناختي پيوند مي خورد.

نوولت يا نوولا (Noveletto) از حيث درون مايه به داستان کوتاه و از لحاظ طول (ميزان کلمات) به رمان کوتاه نزديک است. شايد بتوان آن را داستان کوتاه بلند

(Long short story) خواند. نوولت خاصيت تک رويدادي خود را از داستان کوتاه و تعداد کلمات را از رمان کوتاه مي گيرد. براي مثال اين آثار را نام مي برم؛«اتاق شماره شش»، «زندگي من»، «داستان مرد ناشناس»، «موژيک ها» و «روشنايي ها» از چخوف، «تپلي» از گي دو موپاسان، «مرگ ايوان ايليچ»، «سونات کرويتسر»، «بابا سرگئي» از تولستوي، «ماشنکا» و «چشم» از ناباکف، «بوف کور» از صادق هدايت، «ديزي ميلر» از هنري جيمز، «مسخ» از کافکا، «تونيو کروگر» و «مرگ در ونيز» از توماس مان، «زني که گريخت» و «روباه» از ديويد هربرت لارنس، «موسيقي يک زندگي» از آندره مک کين، «مسافر» از ژولين گرين، «مرا نگين کوچولو مي ناميدند» از پاتريک مديانو، «مد سياه» از بريژيت ژيرو، «دل تاريکي»، «جواني» و «امي فاستر» از جوزف کنراد، «مرد پير و دريا» از همينگوي، «بلندتر از هر بلند بالايي» از دي جي سالينجر، «ارواح» از پل استر، «بيگانه» از آلبر کامو و «پدرو پارمو» از خوان رولفو.

حال پرسش اينجا است کدام يک داستان بلند است، کدام نوولت و کدام رمان ]کوتاه[؟ به عقيده شخص من «مسخ»، «بوف کور»، «مرد پيرودريا»، «مرگ در ونيز» «پدرو پارمو» و «بيگانه» در مقوله رمان ]کوتاه[ مي گنجند چون به مسائل معرفت شناختي و هستي شناختي مي پردازند و زمان دروني «کاملي» را در ذهن خواننده مي سازند و رويدادهاي آنها در ذهن خواننده مکاني فراتر از مکان روايت القا مي کنند و رويدادشان تصويري کلي از زندگي ارائه مي دهد. بقيه يا داستان کوتاه بلند هستند يا نوولت. دلايل تئوريکي هم دارم که جاي بحث شان اينجا نيست. چون از اين مقوله ها نام بردم، پس نمي توانم از زحمات خانم ها سيما داد، ميمنت ذوالقدر و آقايان جمال ميرصادقي، دکتر بهرام مقدادي، کاظم فيروزمند (مترجم کتاب جي. اي. کادن)، دکتر فرزاد و دکتر شميسا نام نبرم. در کتاب هاي ترمينولوژي اين استادان، با هر سطحي که باشد، ايده هايي بيان شده است که در مجموع مي تواند راهگشا باشد.
انتشار مجموعه به جامانده از م. آزاد
ايسنا؛ با چاپ 9 جلد از داستان هاي تخيلي بورخس با نظارت و ويرايش م. آزاد، تمام مجلدهاي اين مجموعه تا پايان آذرماه منتشر مي شوند. اين مجموعه با ترجمه ماني صالحي علامه توسط نشر ماه ريز منتشر خواهد شد که به گفته مسوول اين انتشارات، هر 9 مجلد آن مجوز انتشار دريافت کرده و به چاپ خواهد رسيد. «تاريخچه دنياي شرارت و بي عدالتي»، «باغ جاده هاي چندشاخه»، «الف»، «کتاب شن»، «خاطره شکسپير»، «ابداعات»، «صانع»، «در ستايش تاريکي» و «گزارش برودي» 9 مجلد يادشده اند. همچنين از مجموعه «افسانه شاهان و پهلوانان» م. آزاد (بازنويسي متن کامل «شاهنامه» براي کودکان و نوجوانان)، دو کتاب «سوگ سياوش 1» و «کي قباد» به زودي منتشر مي شوند. «دشنه» داستان ديگري از بورخس، با تصويرگري پيمان رحيم زاده و همکاري ماني صالحي علامه در ترجمه با م. آزاد نيز به چاپ دوم رسيده است. از ديگر کارهاي اين شاعر به «آيينه ها تهي است»، «قصيد ه بلند باد»، «با من طلوع کن»، «گل باغ آشنايي» و «بايد عاشق شد و رفت» مي توان اشاره کرد. از م. آزاد همچنين حدود 50 جلد کتاب در زمينه ادبيات کودکان و نوجوانان به جا مانده است.
«قمارباز» داستايوسکي با ترجمه جلال
مهر؛ «قمارباز» نوشته فئودور داستايوسکي با ترجمه جلال آل احمد از سوي موسسه انتشارات نگاه منتشر شد. «قمارباز» داستايوسکي (188-1821) نخستين بار در سال 1866 منتشر شد. نويسنده در اين اثر کوشيده است تجربه تلخي را که در جريان اقامتش در خارج از کشور براي او پيش آمده بود، شرح دهد؛ تجربه يي که مبتني بر عشق او به قمار بود و سبب شد تا وي پاک باخته و مقروض به روسيه بازگردد. قهرمان رمان آلکسي ايوانويچ معلم سرخانه يي است که نزد يک ژنرال کار مي کند. آلکسي سر از پا نشناخته در دام عشق پولينا - خواهر زن ژنرال - گرفتار مي شود که با سنگدلي با او رفتار مي کند. يک روز که آلکسي به پول احتياج دارد، پولينا 700 فلورن به او مي دهد و او را مي فرستد که براي وي رولت بازي کند. در آغاز، بخت با آلکسي ايوانويچ يار است ولي او مي خواهد از اقبالي که نصيبش شده حداکثر فايده را ببرد. بنابراين به بازي ادامه مي دهد اما ديري نمي گذرد که تمام پولش را مي بازد...

داستايوسکي در ايران همواره مورد استقبال عموم مخاطبان بوده است. چاپ چهارم «ابله» با ترجمه «سروش حبيبي» نشان از اين امر دارد و «شياطين» نيز چندي پيش به ترجمه همين مترجم توسط انتشارات نيلوفر روانه بازار شده است. «قمارباز» در 2000 نسخه، 237 صفحه و قيمت 3000 تومان روانه بازار کتاب شده است.
نقد آثار «جين آستين» در شهر کتاب
فارس؛ آثار «جين آستين» نويسنده کلاسيک ادبيات انگليسي در شهر کتاب نقد و بررسي مي شود. رمان هاي «جين آستين» از پرخواننده ترين آثار در ادبيات جهانند و حدود دويست سال است که نسل هاي پياپي رمان هاي او را مي خوانند. «جين آستين» را بيشتر به رمان «غرور و تعصب» مي شناسند و از اين اثر تاکنون چندين اقتباس سينمايي صورت گرفته است که آخرين آنها با کارگرداني «جو رايت» کليد خورد. اين استقبال تا آنجا بوده است که چندي پيش رمان «غرور و تعصب» او در يک ارزيابي از جانب مخاطبان در فهرست عاشقانه ترين آثار ادبيات داستاني جهان قرار گرفت. از اين نويسنده در ايران چهار رمان «عقل و احساس»، «غرور و تعصب»، «منسفيلد پارک» و «اًما» با ترجمه رضا رضايي از سوي نشر ني منتشر شده اند. پيش از اين هم نشر جامي برخي از آثار اين نويسنده را در دهه قبل به فارسي ترجمه و منتشر کرده بود. قرار است دو رمان ديگر اين نويسنده هم با عناوين «نورثنگر ابي» و «ترغيب» به زودي از سوي نشر ني چاپ شوند. همچنين کتاب «جين آستين» نوشته «مارگا نيتالسکي» با ترجمه «هوشنگ رهنما» از سوي انتشارات هرمس منتشر شده است. نشست هفته آينده شهر کتاب که سه شنبه ششم آذر ماه ساعت 17برگزار مي شود به بررسي آثار «جين آستين» اختصاص دارد. در اين نشست «رضا رضايي»، «هوشنگ رهنما» و «علي خزاعي فر» به نقد و بررسي آثار اين نويسنده خواهند پرداخت.



اقبال «حافظ» در خاور دور

فارس؛ رايزن فرهنگي سفارت ژاپن در ايران به تازگي از علاقه شديد مردم کشورش به اشعار حافظ خبر داد و گفت که ديوان حافظ در ژاپن در زمره پرفروش ترين کتاب ها قرار گرفته است. شايد آخرين و بهترين ترجمه يي هم که از غزل هاي حافظ و تمام ديوان او صورت گرفته ترجمه «شارل هانري دو فوشه کور»، مستشرق فرانسوي باشد که حاصل 16 سال مطالعه و تلاش مستمر وي در اين زمينه بوده است. در شرق دور «حافظ»، شاعر پرآوازه ايراني را نخستين بار «ش. ارکي» - که يکي از پيشروان مطالعات ايرانشناسي در ژاپن است ـ به ژاپني ها معرفي کرد. بعد از او «ت. کورياناگي» در سال 1976 تمام غزل هاي حافظ را از روي نسخه تصحيح شده «محمد قزويني» و «قاسم غني» به ژاپني ترجمه کرد. در ادبيات ژاپن کتابي هست با عنوان «گلستان» يا «چوره زوره گوسا» اثر «کًنکو» دانشمند و روحاني بودايي سده چهاردهم ميلادي که آن را به لحاظ سبک و محتوا همچون گلستان سعدي و به لحاظ جايگاه، در قامت ديوان حافظ مي دانند. کتاب «چوره زوره گوسا» يا همان گلستان ژاپني ها مثل ديوان حافظ که در بيشتر خانه هاي ايراني پيدا مي شود در اکثر خانه هاي ژاپني نيز يافت مي شود. به همين خاطر شايد شگفت نباشد اگر «ماساهيچي آبه» رايزن فرهنگي سفارت ژاپن در ايران در گفت وگو با جام جم آنلاين ترجمه ديوان حافظ به زبان ژاپني را از پرفروش ترين کتاب ها در ژاپن بداند.
عناوين اين صفحه
حمله به ميراث شاعر
موسيقي يک زندگي
انتشار مجموعه به جامانده از م. آزاد
«قمارباز» داستايوسکي با ترجمه جلال
نقد آثار «جين آستين» در شهر کتاب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام