اولي هسه
ترجمه؛ شيوا آباء

قبول دارم که شايد اين سمبل ها و عروسک ها خيلي دوست داشتني نباشند، اما حداقل اين شانس وجود دارد که در بيرون زمين کسي هست که بتواند آوازها و ترانه هاي بامزه براي هواداران آرمينيا بيلفلد بخواند.
در اين مورد ترجيح مي دهم که دوستانه ترين و خالصانه ترين پوزش هايم را ابراز کنم شايد شما يکي از آنها باشيد،
البته من واقعاً قصد سرزنش ندارم، فقط مي خواهم درباره بعضي چيزها بنويسم، درسته و اين تقصير من نيست اگر بعضي ها حتي به سوژه هاي من و چيزهايي که انتخاب مي کنم تا در موردشان بنويسم اعتراض کنند و ناسزا بگويند. هنوز هم افسوس زيادي مي خورم. هنگامي که بيلفلد هشت بر يک به برمن باخت، همان موقع هم خيلي سعي کردم خودم را کنترل کنم که انتقادات شديد و تيزي نکنم.
من مدت زماني را صرف فکر کردن و انديشيدن به اين مساله کردم که چيزهايي بنويسم درباره کسي يا چيزي که با دعا، جادو يا حتي نفرين و طلسم مانع بروز بعضي از اتفاقات شوم مي شود مثلاً کساني که با خواندن اوراد مخصوص براي بايرن مونيخ معتقدند تيم محبوب شان از شر بلايا در امان مي ماند، اين دعاها در برابر بدشانسي ها قدعلم مي کند؛ بدشانسي هايي از قبيل آمار و ارقام نااميدکننده. اين چيزها در ذهنم رژه مي رفت، چرا نبايد در اين ستون مقاله يي نوشته شود درباره مردم،؟ اينکه آنها چه کساني هستند و اگر چنين افرادي وجود دارند شما مي خواهيد چه کسي را نفرين کنيد و براي چه کسي ورد بخوانيد، براي رفع بلا اين افراد چه کار مي کنند؟ ساده است، نظر قرباني.
خداي من، شخصاً از نظر قرباني ها متنفر هستم، در هر ورزشي و در هر کشوري. خيلي مشتاق هستم تا از اين خرافه هاي فناتيک بنويسم. از کساني که به اين ها اعتقاد دارند، چرا که هميشه نيرويي را برتر از نيروي عقل و منطق مي بينند که تحت هيچ شرايطي قابل شناسايي نيست. درسته، دلم مي خواهد به «نظر قرباني» فوتبال آلمان اعتراض بکنم و آن هم «هنز» بز سمبليک شهر کلن است. علت آنکه واقعي بودن اين حيوان و اينکه شکلي نمادين نيست آن است که داستاني حقيقي دارد که به سال هاي دور برمي گردد.
در سال 1950 باشگاه فوتبال شهر کارناوال ساليانه يي را در عمارتي بزرگ که توسط هري ويليامز مالک بزرگ سيرک انگليس ساخته شد برگزار مي کرد. اين عمارت براي اجراي برنامه هاي جالب و ديدني گروه هاي مختلف سيرک بنا شده بود. همسر ويليام کارولا آلتهوف بانويي آلماني بود که در اين ضيافت حضور داشت و براي شوخي و البته تفريح به برگزارکنندگان هديه يي مي داد. يک بز بازيگوش زنده...
شب هنگام، زماني که مراسم سيرک بازان برگزار شد آنها تصميم گرفتند که مراسم غسل تعميد براي اين بزغاله بازيگوش برگزار کنند و او را نامگذاري کنند. «هنز» Hennes نامي بود که روي او گذاشتند و البته نام مربي او هم «هنز ويسويلر» اهل شهر کلن بود داستاني که بر اين اساس ساخته شده اين است که بز ناقلا روي پيراهن ويسويلر ادرار کرده است و پس از آن به جست وخيز در مراسم نامگذاري اش پرداخته، البته اين کار براي حيوانات امري طبيعي است چرا که ملزم به رعايت آداب و قوانين اجتماعي نيستند.
البته زندگي اين بز آنقدر طولاني نبود که تا امروز ادامه داشته باشد. اما همانطور که مي دانيد اين سمبلي است براي شهر کلن و فوتبالش. هنز سوم برخلاف دوتاي ديگري مسموم شد و تا اين لحظه همچنان کسي که حيوان را به اين شيوه مسموم کرده است پيدا نشده.
يک سال بعد پس از آنکه کارولا آلتهوف اين هديه را به برگزارکننده کارناوال کلن پيشکش کرد. بز بازيگوش نامش را به مجله تخصصي باشگاه کلن در اوايل سال 1953 قرض داد، فرانتس کرنر هم دستور داد تا تصويري از اين بز تبديل به بخشي از نشان و علامت مشخصه باشگاه بشود.
از ابتدا هم اسم و تصوير يک حيوان يکي از عناصر و المان هاي مهم هر نماد سمبليکي در اين کشور بود.اما در طول گذشت سال ها «هنز» به تدريج اهميت بيشتر و بيشتري پيدا کرد و خيلي زود در نقطه يي بالاتر از همه ايستاد. بله، خيلي احمقانه است، اما مي خواهم بگويم که حداقل داستاني وجود دارد که در خاطره ها است و البته ماجرايي حقيقي است، تا هنگامي که شما «هنز هفتم» را مي بينيد که در کنار زمين ايستاده و معمولاً هم علاقه يي به تماشاي فوتبال ندارد بدانيد به چه علت است.
اما در مورد بقيه، ماجرا چيست

فوريه گذشته باشگاه وردربرمن در کلاس هاي مدرسه فوتبالش از بچه ها خواست که هر کدام براي سمبلي از خوش يمني و نظر قرباني فکر کنند و نظر بدهند چون اکثريت باشگاه هاي بوندس ليگا سمبل ويژه يي براي خود دارند که نشان خوش شانسي است.
آيا به اين معنا بود که هر کسي مي توانست عروسکي بسازد و شما هم کورکورانه از آن تقليد کنيد؟ اين واقعاً مسخره و دور از عقل است. عذر مي خواهم که چنين گستاخانه حرف مي زنم، اما آيا غير از اين است؟ نگاهي به سمبل هاي باشگاه هاي آلماني اگر بيندازيد متوجه مي شويد بيلفلد يک گاو دارد، سمبل کارلسروهه يک گراز وحشي است، آخن يک سوسک کلرادويي، بله يک سوسک،
به هر حال، بگذريم، اما تصور نکنيد که برمن پيش از اين هرگز به فکر يک سمبل و نشانه خوش يمن براي باشگاهش نبوده، آنها هم يک بز داشتند (بله، يک بز) که نامش پيکو (Pico) بود، به افتخار «آرنولد پيکو شوتز»، بازيکن افسانه يي دهه 50 و 60 ... وردربرمني ها يک مرغ هم داشتند که «وردي» (Werdi) نام داشت و من نمي دانم آيا اين انتخاب از سر کمبود تصاوير سمبليک بوده يا علت ديگري داشته، اين ماجرا مانند رازي تا امروز ميان سران باشگاه برمن و آهنگساز ايتاليايي «جوزپه وردي» باقي مانده، اما نه پيکو و نه وردي هرگز آنچنان که بايد مورد پذيرش و استقبال قرار نگرفتند. مسوولان باشگاه هم خودشان پذيرفتند که يک پرنده نمي تواند محبوب هواداران باشد، اما چرا آن را حفظ کردند، نمي دانم،
طي بررسي هايي که انجام دادم به اين نتيجه رسيدم که به عنوان مثال باشگاه سنت پائولي هيچ نظر قرباني و سمبلي نداشته اگرچه تيم محبوبي هم بوده و هواداران خاص خود را هم داشته، اما هواداران آن از اين قبيل خرافه ها و نشانه هاي خوش شانسي بدشان مي آمده است، يکي از چيزهاي جالب ديگري که به آن دست يافتم اين بود که باشگاه محبوب من بورسيا دورتموند هم نشانه خوش شانسي ندارد، اما آنها در سال 2005 زنبور عسل چاقي را ساختند و کمي بعد نامش را «اًما» گذاشتند اما دليل نامگذاري اش به افتخار بازيکن اسبق باشگاه «لوتار امريش» بود که در سال 2003 درگذشت. من چندين بار «امريش» را ملاقات کرده بودم و همچنان به او و عقايدش احترام مي گذارم.
«اما» کنار زمين مي ايستد و ظاهري دوستانه و خوشايند دارد، اين حقه يي است که سران باشگاه براي جلب نظر کودکان و بچه هاي علاقه مند به فوتبال به کار بسته اند تا آنها بيشتر به اين ورزش گرايش پيدا کنند. اين عروسک هاي زنبوري حتي به بيمارستان هاي کودکان مي روند و ضمن ملاقات و عيادت از آنها سعي مي کنند آنها را هيجان زده و خوشحال کنند. ظاهراً اين زنبورهاي عسل نسبت به ساير نمادها هوادار بيشتري پيدا کرده، حتي پيش از بازي بايرن آنها داخل زمين مي دويدند و حرکات نمايشي انجام مي دادند. اما من هنوز هم نمي دانم که چرا ما در بورسيا دورتموند «زنبور عسل» داريم. اين زنبورهاي سياه و زرد، البته فقط شبيه پيراهن هاي بازيکنان مان هستند، اما هنوز هم نقش هيچ حيواني روي سمبل و نشانه باشگاه نيست. ما حتي اسم اختصاري و اسم مستعار هم نداريم و مردم و هواداران هم بازيکنان ما را «زنبورها» خطاب نمي کنند.
ما دويسبورگ نيستيم که ما را «گورخرها» بنامند، لباس هاي آبي و سفيد گورخرها که هواداران روي آنها از بازيکن محبوبشان امضا مي گيرند و اين گورخرها هميشه کنار زمين هستند (البته من هم مي دانم که گورخر سفيد و مشکي است نه آبي و سفيد،،) البته من اين زنبورها را دوست دارم و به آنها راي مي دهم چون هميشه دور از زمين فوتبال مشغول انجام کارهاي بهتري هستند.