جواد طوسي

در حجم انبوه و ناموزون صداهاي شهر شلوغ، گوشم را فقط به صداي حزن انگيز کوروس سرهنگ زاده که از پخش اتومبيل به سختي شنيده مي شود، مي سپارم؛
گذشته ها رفت و دگر نمي آيد/ کو آن ياري ها/ مهر و دل داري ها/ که جانم بياسايد...
غروب دلگير آذر، ماه آخر پاييز، هيچ حالي ندارد به جز ياد علي حاتمي که پاييز عمرش در همين روزها رقم خورد. گوشه خيابان نگه مي دارم و سرم را روي فرمان مي گذارم...
از لابه لاي قطره هاي باران نشسته روي شيشه، به دنياي فانتزي و عاشقانه و تراژيک حاتمي رخنه مي کنم. کودکانه سراغ حسن کچل و چهل گيس را مي گيرم و زاغ آسيدمرتضي را با کفتر طوقي اش چوب مي زنم... آقا مجيد سوته دل، خل تويي يا ما که داريم با اعمال شاقه جون مي کنيم؟
علي آقا، مي دانم تاريخ بي رحم است و فقط خون را مي شناسد، روايت شخصي و تلخ و حسرت بارت را از سر بگير و سلطان صاحبقران و اميرکبير و مليجک و رضاي خوشنويس و مفتش شيش انگشتي را براي ما زنده کن. هنوز مصيبت نامه اميرکبيرت در دم دماي رگ زدن گريزناپذيرش، توي گوشم مي پيچد؛ «مرگ حق است ولي به دست شما بسي مشکل. اما شوق از ميان شما رفتن، مرگ را آسان مي کند.»
علي آقا هنوز هزار دستانت، هراس نگاه مهاجم خان مظفر را دارد. تاريخ از نگاه تو تلخ است ولي جذاب و ديدني و عبرت آموز... سايه مادرت را بر سر ما نگه دار که بدجور از هم جدا افتاده ايم. علي آقا، اينجا هوا خيلي پس است و ديگر جايي براي «تختي» و «ملکه هاي برفي»ات نيست.
صداي افسر از بلندگوي داخل ماشين راهنمايي و رانندگي، عيشم را منقص مي کند؛ «راننده پژو حرکت کن،». در لابه لاي اتومبيل ها گم مي شوم و ناخودآگاه دستم به دگمه راديوپخش مي خورد. گوينده با شتاب از خبرها سان مي بيند؛
مذاکرات دبير شوراي امنيت ايران با پوتين آغاز شد.
واگذاري تلفن هاي همراه به روز شد...