پنج شنبه، 15 آذر 1386 - شماره 1558
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
نقد/ گفت وگو با محمود حسيني زاد
سرماي پيله هاي انساني
لادن نيکنام

شايد وقتش رسيده باشد که از خود بپرسيم، چه در مقام نويسنده، چه در مقام مخاطب، از خواندن داستان کوتاه چه انتظاري داريم؟ آيا قرار است صرفاً با موقعيتي شگفت انگيز براي زماني کوتاه مواجه شويم؟ آيا انتظار داريم بعد از خلق يا خواندن داستان کوتاه در فضاي آن روايت باقي بمانيم و بارها در نهانخانه ذهن به سراغش رويم؟ اصلاً چه نوع مضمون هايي مي توانند محل و موضوع داستان کوتاه باشند؟ آيا هر اتفاقي در ذات خود ظرفيت تبديل شدن به داستاني کوتاه را دارد؟ چه عواملي در ناخودآگاه جمعي ما به عنوان نشانه هايي آشنا در جهت ساخت روايت و تکيه بر آنان تاثير مي گذارد؟بياييد روراست تر از قبل با خود روبه رو شويم. در جهاني زندگي مي کنيم که ميل به کوچکي دارد. تا جايي که اين روزها اجزاي کائنات و کهکشان ها هم بخشي از داده هاي اطلاعاتي هرروزه مان شده اند و باز تعداد داستان نويساني که به پديده هاي فرازميني علاقه مندند زيادتر شده است. در جهاني زندگي مي کنيم که پيش از اين لااقل دويست، سيصد سال تاريخ ادبي تدوين شده و جنبش هاي تبيين شده را پشت سر گذاشته است. از بازي هاي فرمي گوناگون تا مضامين انساني بي شمار همه چيز به همه شکل گفته شده است. عده يي روايت جزء به جزء را برگزيدند و تعدادي موجزترين ارائه ها را. و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم وقتي به داستان کوتاه فکر مي کنيم ياد همينگوي و کارور و صدها نام آشنا مي افتيم؛ نويسندگاني که هر کدام در جهت اعتلاي سبک شخصي شان نهايت تلاش را مبذول داشتند و پربيراه نيست اگر هر کدام را سرشناسه سبکي در نظر بگيريم به نام خودشان. و داستان نويسان متعددي از تمام جهان تحت تاثير يکديگر مدام در حال تزايدند و به گمانم حتي متوهم ترين نويسندگان و شاعران هم مي دانند که دوره غول ها سپري شده است. از هنري به نام ادبيات انتظار شگفتي آفريني کودکانه است. ادبيات حتي اگر قرار باشد کارکردي وراي خودش را در پي داشته باشد اين تاثير بسيار بطئي و در طول ساليان متمادي امکان پذير است. ادبيات بيشتر در جهت به نمايش گذاشتن دغدغه هاي انسان امروزي محل اعتبار و اعتنا است. باز هم تاکيد مي کنم بياييد روراست تر از قبل با خود و متن هاي ادبي و انتظاري که از آنها داريم، مواجه شويم. دوران انتظارات بزرگ و رنگارنگ از داستان نويسي گذشته است. اين رسالت را اين روزها سينماي امريکا به خوبي به مدد تکنولوژي به عهده گرفته است. ما سراغ داستان مي رويم تا در آن با تکه يي از درون خود يا زندگي روزمره مان مواجه شويم، تکه يي که شايد از ياد برده ايم اش شايد هم هميشه به آن مي انديشيم. يعني ما در ادبيات به دنبال خود مي گرديم؛ خودي که در سايه همان کوچک شدن جهان امروز، شباهتش با خودهاي ديگر افزايش يافته است. دغدغه هاي انسان شرقي با انسان غربي در نقطه هاي زياد همپوشاني مي کند. تنهايي، افسردگي، سرخوردگي، انزوا، شکست و اضطراب پايه هاي شخصيت اکثر انسان هاي امروزي اند و اين نکته را نويسندگان اروپايي و امريکايي به خوبي دريافته اند. آنها با توجه به همين مشترکات به بازآفريني واقعيت انساني دست مي زنند. نمونه هايي از کاراکتر هايي را مي آفرينند که به خوبي مي توانند همه جايي و همه زماني باشند. اتفاق تکان دهنده يي هم زندگي آنها را تحت تاثير قرار نمي دهد و مگر خود ما در سه دهه از زندگي خود چند اتفاق خارق العاده تجربه مي کنيم؟ زندگي انباشته از جزيياتي بي اهميت است که اعتبارش را از ما و نگاه ما مي گيرد و داستان نويس دقيقاً همين تکه ها را نورپردازي مي کند. بدون آه و حسرت و اي واي من انسان حرام شدم و اگر در موقعيتي ديگر بودم چنين مي کردم يا چنان. يعني نويسندگان امروز به همين واقعيت به ظاهر بي اهميت زميني توجه مي کنند و از جهان آرمان ها به شدت فاصله گرفته اند. «يوديت هرمان» داستان نويس زن آلماني در مجموعه داستان «اين سوي رودخانه اïدر» از همين زندگي عادي و بي اهميت روايت هايي ارائه مي کند سخت ماندگار. اين مجموعه با ترجمه محمود حسيني زاد به تازگي به چاپ رسيده است، اما آنچه بيش از هر چيز در همان خواندن اولين داستان مجموعه به چشم مي آيد تاثير شگفت انگيز کارور و همينگوي بر پرداخت و ارائه داستاني است. از «حسيني زاد» که در اين ارتباط مي پرسم، در جواب مي گويد؛«اين تاثيري که مي گوييد در نويسنده هاي جوان آلماني در چند سال اخير به وجود آمده است. البته کارور و همينگوي در آلمان خيلي مشهورند. تا سال هاي حول و حوش 1990 نويسندگان بعد از جنگ تحت تاثير نويسندگان قبل از جنگ بودند. نکته جالب اينجا است که حتي کافکا با همه اعتبارش بعد از جنگ جهاني دوم شناخته شد. بعد از هيتلر اين اتفاق رخ داد. اينها تا مدت ها متاثر از ادبيات قبل از جنگ بودند. در آلمان قبل از جنگ گروهي يا جنبشي بود به نام رئاليست هاي نو که فعاليت هاي زيادي هم داشتند. مشهورترين فرد از اين جنبش برتولت برشت بود. فکر مي کنم آنها نوعي از رئاليسم را توسعه مي دادند که در هيچ قالبي نمي گنجيد.

اين نوع واقعيت پردازي به پديده هايي مانند ضدفاشيسم و ضد سرمايه داري مي پرداخت. در اين پرداخت مردم کوچه و خيابان به متن هاي ادبي وارد مي شدند. بعد از جنگ هم بل يا گراس به همين نوع رئاليسم پرداختند سپس در مدتي طولاني نزديک به ده يا پانزده سال ادبيات آلمان رکود عجيبي داشت. يعني نويسندگان جوان آلماني آثار داستان نويسان قبل از خودشان را دوره کرده و بعد صاحب ديدي جهاني شدند.»

آنچه معمولاً در ادبيات ايران شاهدش هستيم تکيه داستان نويسان بر وحدت زمان و مکان در داستان هاي کوتاه است. گويي همه تعهد داده اند که از اين قانون تخطي نکنند. اتفاقي که نويسندگان اروپايي معمولاً به آن هيچ نوع پايبندي احساس نمي کنند. آنها مدام به تحرک آدم هاي داستاني در قالب تصاويري مي انديشند که در خط زمان و مکان در حال جابه جايي اند.

«يوديت هرمان» در داستان اول مجموعه به نام «هيچ جز ارواح» دو شخصيت اصلي کار را دائماً در امريکا در موقعيت هاي گوناگون نشان مي دهد. حتي در يکي از ديالوگ ها شخصيت زن داستان مي گويد که از ساحل غربي به ساحل شرقي امريکا در حال سفر هستند و «بادي» در مقابل با تعجب به او خيره مي شود؛ مردي که از شهر زادگاهش هرگز پايش را بيرون نگذاشته و از اين بابت هيچ حسرتي هم به دل ندارد. نکته مهم اينجاست که از آنجايي که نويسنده مي داند توجه به روزمرگي و دستمايه قرار دادن بديهيات موجب ملال خواننده مي شود پس کاراکترهاي خود را در موقعيت هاي گوناگون قرار مي دهد. دقت کنيد که اين عملکرد دو دستاورد عمده به همراه دارد؛ اولاً موجب جذابيت متن مي شود و کدام خواننده يي است که از تجربه يک اروپايي در امريکا لذت نبرد؟ يا مثلاً چه کسي مي تواند اولين تجربه سفر يک آلماني را به کشوري مثل چين از ياد ببرد؟ دوماً با اين تکنيک به پرداخت دقيق و بهتر شخصيت کمک شايان توجهي مي شود. يک کاراکتر در فضاي بسته در ارتباط با يک نفر چه رويه يي دارد؟ اگر همان شخصيت وارد فضاهاي عمومي شود چه کنشي دارد؟ آيا او در زمينه ارتباطات عاطفي و شخصي، فردي مقهور است و در مقابل در جمع چهره ديگري دارد؟ اين ويژگي رفتاري است که از الن در داستان «هيچ جز ارواح» مي بينيم. او در مقابل فليکس بيشتر سر تسليم

فرو مي آورد ولي وقتي وارد کافه مي شود از برقراري ارتباط با امريکايي ها هراسي ندارد. که البته اين مي تواند به نوع برخورد امريکايي ها هم مربوط باشد. گرماي رفتاري افرادي که در کافه با هم صحبت مي کنند به او هم سرايت مي کند و حتي آرام آرام فليکس هم جذب شخصيت بادي مي شود؛ مردي که به لحاظ ظاهري در روزگاري دور مي توانسته مرد رويايي تلقي شود. و در نقطه مقابل تضاد کاراکتر بادي و فليکس به خوبي در داستان برساخته مي شود. آن دو نمونه دو فرهنگ، دو پس زمينه و دو تاريخ گوناگونند. سنگيني و تلخي و سرماي جنگ گويي هنوز در جان فليکس جريان دارد (اين حس در ساير کاراکترهاي داستاني يوديت هرمان هم در اين مجموعه ديده مي شود) اما در سايه حضور بادي، سرماي رفتار فليکس از بين مي رود و براي بازي بيليارد به او مي پيوندد. از سويي ديگر الن محو تماشاي زني است که صداي ارواح را با دستگاهي ضبط و از آنها عکس تهيه مي کند. زني چاق که ويژگي هاي ظاهري اش به دقت توصيف مي شود. زني که ديگران به حضور او عادت دارند و براي الن غرابت وجودي دارد. او سرانجام در کنار فليکس و آني و بادي و شکارچي ارواح قرار گرفته و همه در عکسي دسته جمعي گويي جاودانه مي شوند. اينکه در سايه اين عکس نويسنده مي خواسته به طريقي به وجه غيرمادي آنها اشاره بکند يا نه، معلوم نيست، اما آنچه مشخص است شکست نهايي زمان در پايان بندي داستان است؛ زماني که الن و فليکس کودکي دارند. آن هم به اين دليل که بادي در امريکا به آنها گفته بود که داشتن فرزند و خريدن کفش هاي ورزشي کوچک براي او چه لذتي دارد. تاثيري که بادي بر زندگي اين زن و مرد مي گذارد، جداً انساني و تکان دهنده است. او با تمام سادگي اش از پيش پا افتاده ترين اتفاق يعني خريد کفش ورزشي کوچک، حادثه يي خلق مي کند و همانا پيوند زدن يا پل زدن ميان دو انساني که از هم مدام در حين سفر به امريکا دور مي شدند. «محمود حسيني زاد» در ارتباط با شکست هاي زماني و مکاني در بستر داستان هاي «يوديت هرمان» مي گويد؛ «بله، در يوديت هرمان اين تکنيکي که به آن اشاره مي کنيد بيشتر ديده مي شود. به خصوص در کتاب دوم اش هم از اين ترفند بهره زيادي برده است. البته داستان «هيچ جز ارواح» از نظر من نوول است. اين فرم اختصاصي ايشان است. از اين نظر داستان هاي او با قصه هاي کارور تفاوت پيدا مي کند. آلماني ها به طور کلي اسم اين نوع داستان را داستان کوتاه (Short Story) مي گذارند. فرمي دارند که به آلماني به آن «Er zaeh lung» مي گويند که معادل همان Short Story است. يک نوع داستان شبيه نوول است. در اين فرم به قول شما وحدت زمان و مکان وجود ندارد و از اين الگو تخطي مي کنند.» حال نکته قابل درنگ که در قياس ميان داستان هاي کوتاه غربي و ايراني ديده مي شود حجم داستاني است. آنها داستان را در حجمي بالاي ده صفحه مي نويسند، حال آنکه در داستان هاي ايراني هر گاه با روايتي بيش از ده صفحه روبه رو شويم معمولاً منتقدان از آن به عنوان نمونه يي از اطاله کلام ياد مي کنند. طبيعي است که وقتي قرار باشد موقعيتي خاص برجسته شده و کاراکترها از ميان روايت برجسته شوند به حجمي درخور نيازمنديم. اين رويکرد در نويسندگان دهه چهل ديده نمي شد ولي در داستان نويسان امروزي ايجازي افراطي قابل مشاهده است.

يکي ديگر از تکنيک هاي به کار رفته توسط «يوديت هرمان» درهم آميختگي نامحسوس ميان عينيت و ذهنيت است. گاهي در پايان بندي داستان ها شما با تصاويري مواجه مي شويد که به عالم واقع تعلق ندارند. زاييده ذهن شخصيت ها است و نويسنده در پرداخت آن هم تعهد خاصي دارد منتها به شکلي نامحسوس و ظريف. مثلاً نوع ارتباط راوي اول شخص در داستان «مرجان هاي سرخ» با مادر مادربزرگ اش از اساس غيرمعقول است. حلقه اين ارتباط هم دستبندي است از مرجان هاي سرخ. دستبندي که از مادر مادربزرگ به راوي به ارث رسيده است. اما چگونگي ارتباط ميان اين دو نسل به شکلي واقعي وصف مي شود. راوي اول شخص از روزگار مادر مادربزرگ اش تصاويري جزيي پردازانه ارائه مي کند. اين تصاوير آيا براي او توسط مادربزرگ يا مادرش تعريف شده اند؟ آيا اينها چيزي جز صور خيالي است که او از آن زمان در ذهن خود ساخته است؟ چرا او دلبسته دستبند مرجان است؟ اصلاً چه نيازي به زدن پلي ميان زمان حال و گذشته وجود دارد؟ از همان ابتداي قصه راوي تاکيد مي کند که دارد قصه يي از مادر مادربزرگ خود نقل مي کند و اينکه چرا اين دستبند سبب مرگ پدر پدربزرگ اش شده است. پس در هر قصه يي امکان خيالي بودن وجه عمده روايت است. راوي حتي در ميانه روايت تکه يي از نامه پدر پدربزرگ اش را که خطاب به همسرش نوشته در متن مي آورد. از تنهايي جد مادري اش مي گويد آن هم در سرما و غربت روسيه و همين تنهايي شديد باعث مي شود تا او دستبندي را از نيکلاي سرگه يويچ بپذيرد. پدر پدربزرگ وقتي از ماجرا باخبر مي شود در دوئلي مرگبار به قتل مي رسد و ايزاک باروو دوست پدر پدربزرگ سوار بر قطاري از روسيه همراه زن به آلمان مي آيد. ما در زمان حال متوجه مي شويم که راوي با نوه اين مرد که شخصيتي ساکت و سرد است ارتباط دارد و در نهايت او به رغم ميل باطني نامزدش به روانشناسي که مرد نزد او مي رفته است، مراجعه مي کند. در تمام طول روايت نوع رابطه راوي با گذشته به وضوح با پرداخت تصاوير عيني ساخته مي شود، در حالي که نوع ارتباط او با مرد مورد علاقه اش در هاله يي از ابهام قرار دارد. مادر مادربزرگ راوي حتي به صراحت به او مي گويد که به مراسم تدفين پدر و مادر نامزدش برود. اين ديالوگ در چه زماني يا در چه مکاني رخ داده است، چرا تراژدي رابطه انساني در طول زمان تکرار مي شود؟

راوي و جد مادري اش هر دو گرچه کنش مدارانه رفتار مي کنند ولي حاصل کارشان تقريباً يکسان است. آنها هر دو محکوم به تنهايي اند. هر دو در ارتباط عشقي شان شکست را تجربه مي کنند. و پرداخت قابل تامل «يوديت هرمان» در اين داستان و باقي روايت ها، کمرنگ بودن آدم هاي فرعي در کنار شخصيت هاي اصلي است. يعني افراد گويي نه به خانواده يي تعلق دارند نه به جامعه، حزبي يا تشکلي. حتي رابطه همين راوي اول شخص هم با مادر مادربزرگ اش باورناپذير و نامحتمل به نظر مي رسد. «حسيني زاد» در ارتباط با اين نوع رابطه چنين مي گويد؛ «اولاً در حاشيه بگويم که از يکي از داستان هاي اين خانم در آلمان فيلمي ساخته اند که هفته بعد اکران مي شود. اما موضوعي که در اکثر داستان هاي اين نويسنده به عنوان پيرنگ اصلي به آن پرداخته مي شود جست وجوي آدم ها براي يافتن عشق است. در داستان «مرجان هاي سرخ» فکر مي کنم هم راوي و هم مادر مادربزرگ اش به دنبال عشق هستند. عشق يکي شان را در زمان گذشته برايمان مي سازد که رمانتيک است و ديگري را در جامعه معاصر به تصوير مي کشد. نکته ديگر اينکه نويسنده مي خواهد فاصله بين نسل ها را مطرح کند. داستان يک لايه سوررئال هم دارد. در داستان «دوربين» هم او عشق اينترنتي را دستمايه کارش قرار مي دهد.» همين لايه سوررئال در داستان هاي ديگر هم تکرار مي شود ولي وجه تعيين کننده يي نداشته و فقط به پرداخت دنياي ذهني کاراکترها کمک مي کند. در داستان «اين سوي رودخانه اïدر» هم رابطه کوبرلينگ و آنا در پرده يي از ابهام قرار دارد. کوبرلينگ از ورود ناگهاني آنا به زندگي اش کلافه و مستاصل مي شود در حالي که در گذشته با پدر آنا دوست بوده و ظاهراً دليلي براي دشمني با آنا ندارد. آيا آنا براي او منشاء به ياد آوردن گذشته يي است که سعي در فراموش کردن اش دارد؟ آيا از فراخوان ناخودآگاه ذهني اش مي خواهد فرار کند؟ چرا از تلاطمات دروني اش چيزي به همسرش «کنستانتزه» نمي گويد؟ آيا همسرش به او شک مي کند؟ يافتن پاسخ اين سوالات به سادگي ممکن نيست. نوع راوي که «يوديت هرمان» براي اين روايت در نظر گرفته به گونه يي است که بيشتر از منظر کوبرلينگ همه چيز گفته مي شود؛ شخصيتي که در پرده يي از راز و رمز زندگي مي کند. زياد اهل حرف زدن نيست. او مرد همراه آنا را به يک شيره يي تشبيه مي کند. آنا در هنگام ورود مرد را به کوبرلينگ معرفي نمي کند ولي حضور او به همراه مرد برهم زننده سکوت و آرامش طبيعي است که کوبرلينگ براي زندگي انتخاب کرده است. او شبيه رنگي است سرخ در ميان تابلويي خاکستري. حتي با وجود ماکس که کودکي است که قاعدتاً بايد به زندگي کوبرلينگ رنگي از طراوت بدهد ولي اين اتفاق تا قبل از ورود آنا گويي محتمل نمي نمايد. ماکس جذب همان مرد شيره يي مي شود که پدرش از او نفرت دارد. آيا کوبرلينگ به اين مرد حسادت مي کند؟ قدر مسلم از علاقه يي که فرزندش به اين زوج نشان مي دهد ، اصلاً لذت نمي برد. او ثانيه شماري مي کند تا دوباره به خلوت گذشته خود بازگردد. راوي با نزديکي به افکار کوبرلينگ راه را بر تاويل و تفسير ما باز مي کند. ما هر نوع پيشينه يي را مي توانيم براي کوبرلينگ در نظر بگيريم. نوع ديالوگ هاي داستاني هم به گونه يي واگراست و در جهتي تکميل کننده پيش نمي رود. ديالوگ ها به برجسته شدن سرماي روابط انساني کمک مي کند. آدم هايي که هر چند در گذشته با يکديگر دوست بوده اند ولي از تجديد ديدار خوشحال نمي شوند يا لااقل اين خوشحالي فقط نزد آنا وجود دارد. اوست که صبح فرداي اقامت شان در خانه کوبرلينگ را از خواب بيدار مي کند و پيشنهاد بيرون رفتن از خانه و قدم زدن را به او مي دهد. کوبرلينگ «آنا»ي فعلي را کمتر مي بيند. او با هر حرکت آنا ياد کودکي اش مي افتد و رفتار توهين آميزي که هميشه با او داشته است. اما همسر کوبرلينگ به شکل طبيعي از اين ميهمان ها پذيرايي مي کند. اوست که مرد شيره يي را به نام واقعي اش يعني توم مورد خطاب قرار مي دهد. در ادامه وقتي آنا مستقيماً از کوبرلينگ مي پرسد که چرا ارتباطش را با پدرش قطع کرده، او جواب درستي نمي دهد؛ پاسخي مبهم. او تمايل دارد در اين ارتباط سکوت کند. در واقع مخاطب اين داستان از طريق پيگيري چرايي سکوت کوبرلينگ در لحظات حساس روايت به فضاي پشتي کار که مورد نظر «يوديت هرمان» بوده است، راه پيدا مي کند. اين نمايش کنش هاي بيروني و عادي در کنار سکوت گاه به گاه کوبرلينگ ساختار روايي اثر را برمي سازد. کوبرلينگ در نهايت آرزو مي کند که ماکس وقتي بزرگ شد هرگز به سراغ پدر آنها نرود و از ارتباط آنها سوالي نپرسد. ما نمي توانيم به شکل دقيقي متوجه شويم که کوبرلينگ از چه رنج مي برد و چرا نمي خواهد پرده از ماهيت رابطه او و پدر آنا برداشته شود. همه چيز در همين ابهام باقي مي ماند. تنها حسي که در نهايت براي ما به وجود مي آيد اين است که شايد در گذشته و چه بسا در زمان حال کوبرلينگ به آنا احساس عميقي داشته است. عشق و نفرت دو روي يک سکه اند، چون اين همه انزجار به هيچ روي معقول نمي نمايد. شايد با وجود تفاوت سني شان پدر آنا از اين ماجرا بويي برده بوده، اعتراضي صورت گرفته و ناگهان همه رفاقت ميان شان از بين رفته است يا برعکس اين آنا بوده که هميشه به کوبرلينگ علاقه مند بوده، عشقي يک طرفه که اسباب دردسر مرد مي شده است. آنا حتي پس از سال ها هم نتوانسته فراموش اش کند و حالا به همراه توم آمده تا دوباره او را ملاقات کند. گمانه ها در اين روايت بسيارند و اين همانا به دليل نوع راوي است. اگر داستان از منظر آنا روايت نمي شد احتمالاً نقطه مبهمي باقي نمي ماند چون هرچه کوبرلينگ درون گراست اما او برون گراست و تمايل به حرف زدن دارد و همين تضاد به طراوت عنصر شخصيت پردازي در روايت مدد مي رساند. رابطه کوبرلينگ با کنستانتزه هم به شکلي است که مي توان آنها را شبيه دو خط موازي دانست که هرگز قرار نيست در يک نقطه همديگر را قطع کنند و تکان دهنده تر کم رنگ بودن احساسات عاطفي ميان زن و مرد و تنها فرزندشان است. ماکس به آنها علاقه يي ابراز نمي کند و از سوي مقابل هم گويي والدين تنها فرزندشان را به درستي نمي بينند؛ فاجعه يي که بي سر و صدا به عنوان خرده روايتي در آن لايه هاي پنهاني به خوبي ديده مي شود. «محمود حسيني زاد» در ارتباط با نوع پيشينه يي که ميان آنا و کوبرلينگ وجود داشته است و اساساً نوع پرداخت اين دو شخصيت چنين مي گويد؛ «فکر مي کنم شايد يک نوع تعرض در گذشته اتفاق افتاده است چون او به يکباره پدر آنا را مي گذارد و مي رود. حتماً دليلي وجود داشته است يا آنا بچه بوده و چيزي يادش نيست، اما در مقابل گذشته دست از سر کوبرلينگ برنمي دارد. آنا مي تواند نماينده يا نشانه يي از زمان گذشته تلقي شود. در داستان صحنه يي هست که در يک ميهماني شرکت داشته اند و هرزگي مرد در آن جمع نمود داشته است. او با ديدن آنا همه گذشته خود را به ياد مي آورد، در حالي که او عمداً مي خواسته تمام آن فضاها را فراموش کند.» همچنان که داستان «اين سوي رودخانه اïدر» براساس ابهام هايش در ذهن شکل مي گيرد، در باقي داستان هاي اين مجموعه هم ابهاماتي وجود دارد. ما هرگز از دليل سفر الن و فليکس به امريکا چيزي نمي دانيم يا اينکه چرا در برگشت از سفر امريکا تصميم به ازدواج مي گيرند (هر چند بيشتر به نظر مي رسد گرماي وجود «بادي» و ساير امريکايي هايي که در سفر مي بينيد بر اين تصميم تاثير گذاشته است) و باز نمي دانيم چرا در داستان «دوربين» ماري تن به ارتباط با مردي مي دهد که با او هيچ نوع همخواني ندارد.حتي در داستان «مرجان هاي سرخ» هم اين عدم تجانس ميان راوي و مادر مادربزرگ اش با مرداني که با آنها ارتباط عاطفي داشته اند، ديده مي شود. اين بيگانگي ميان شخصيت ها به ايجاد فاصله منطقي بين شان منتج مي شود. چنين فاصله يي در رابطه ابهاماتي را سبب مي شود. کسي حتي در مقام نويسنده هم نمي تواند فرجامي براي زنان يا مرداني از اين دست در نظر آورد. پس طبيعي ترين رويکرد ساختاري در پايان بندي ها استفاده از عنصر تعليق است. اين تعليق البته از نوعي نيست که دفعتاً در پايان ساخته شود بلکه در ادامه همان عنصر تعليقي است که از ابتدا در روابط انساني مدنظر «يوديت هرمان» بوده است، منتها به لحاظ فرم روايي شبيه گلوله برفي است که آهسته آهسته ذرات بيشتري را دور خود گرد آورده و مانند بهمني بر ذهن مان در پايان فرو مي ريزد. از اين منظر شما مي توانيد هم در ميانه روايت و هم در پايان بندي در داستان حضور پيدا کنيد. انواع حدس و گمان ها را مي توان براي دلايل رفتاري شخصيت هاي «يوديت هرمان» در نظر گرفت. همچنين شما با اين نوع پايان بندي به حيات اين شخصيت ها در عالم خيالي تان کمک مي کنيد. ماريً داستان «دوربين» را مي توانيد بدون حضور يک هنرمند کوتوله در زندگي اش پيش نظر مجسم کنيد و باز دقت داشته باشيد که عنصر تعليق در اين شکل هم نوعي ضرباهنگ در متن ايجاد مي کند و هم بر جذابيت داستان مي افزايد. ضرباهنگ داستان ها به گونه يي است که هر بار به شکلي با ارائه جزئياتي از يک رابطه انساني غبار ملال از ابهام حاکم زدوده مي شود. حتي براي ذهنيت جزم انديش هم نوع پايان بندي ها به گونه يي است که مي تواند دم دستي ترين گزينه را برگزيده و به همان لحظه تصوير شده پاياني بسنده کند و احتمالاً ادامه اش در آينده. محمود حسيني زاد در اين باب بر اين باور است؛«اين شگرد اوست. در دو تا از زيباترين داستان هايش در مجموعه يي به نام «گذران روز» به اسم «سونيا» و «خانه تابستاني» که قرار بود در اين کتاب هم چاپ شود از همين تکنيک استفاده شده است. در داستان «سونيا» مردي عاشق زني بي نهايت معمولي مي شود. او خودش نامزد پولدار و نقاشي دارد، اما اين زن در نهايت او را نابود مي کند و بعد هم ناگهان غيب مي شود. نهايتاً هم مرد مي رود مقابل خانه زن مي ايستد. در داستان «خانه تابستاني» جامعه امروز آلمان بازسازي شده است. در آلمان رسم است که يک گروه روشنفکر در يک خانه زندگي مي کنند. شاعر، نقاش، موسيقيدان همگي در يک خانه سکونت دارند و بعد يک راننده تاکسي وارد زندگي آنها مي شود. (اين داستان در آلمان خيلي مورد بحث بود چون معلوم نيست که راوي اين اثر مرد است يا زن) راننده تاکسي سعي مي کند با تمام اين افراد ارتباط برقرار کند. آرزوي او اين است که جمع روشنفکري او را در خود بپذيرند و قبولش داشته باشند. اين جمع آخر هفته ها به حومه شهر مي روند. او به خاطر اين جمع و توجه به عادت آنها هرچه پس انداز دارد برمي دارد و مي رود خانه يي ييلاقي در حومه شهر مي گيرد تا از اين به بعد جمع در خانه او اقامت کنند ولي در ادامه روشنفکرها او را طرد مي کنند. فقط راوي با او در ارتباط است. او خانه ييلاقي را سرانجام آتش مي زند و راوي داستان اين خبر را مي خواند، به خبر نگاهي مي کند و آن را در کشو مي گذارد و مي گويد بعداً به سراغ اش مي روم. اقتضاي داستان هاي «يوديت هرمان» همين نوع پايان بندي باز است. او مي خواهد عدم توانايي انسان را در برقراري ارتباط با ديگران به نمايش بگذارد.

در حقيقت او مي خواهد بر عدم توانايي و سرگشتگي شخصيت هايش از اين طريق تاکيد کند.»

در ميان نويسندگان اروپايي تمايل به پرداخت دنياي ذهني کاراکترها به شکل عمده ديده نمي شود. آنها بيشتر به خصوص در اين زمانه سعي بر بازنمايي کنش هاي بيروني دارند. البته فراموش نکنيم که اساساً يکي از ويژگي هاي انسان هاي غربي برون گرايي است. آنها با ساحت پيچيده ذهن و فرو رفتن در آن دهليزهاي تاريک و حرکت در مسيري دايره وار به شکل طبيعي مواجه نيستند. شايد يکي از شگردهاي آنان در مواجهه با هر مساله يي ساده کردن آن است و باز چه بسا که اين خود يکي از دستاوردهاي مدرنيته باشد. دراماتيزه کردن، پيچيده کردن عوالم ذهني، غرق شدن در اوهام، توجه بيش از اندازه به هذيان ها، خواب ها و کابوس ها بيشتر نشانه هاي رفتاري شرقي است. بر همين اساس داستان نويسان امريکايي و اروپايي طبق مستندات اجتماعي خود به خلق کاراکترها مي پردازند. شايد آنها مي دانند که رفتن به دهليزهاي ذهني شخصيت ها با واقعيت بيروني هيچ گونه مطابقتي ندارد. از سويي ديگر با توجه به فرصت هاي محدودي که مخاطبان ادبيات در اين روزگار دارند بسيار طبيعي است که داستان نويسان اروپايي با توجه به امور عيني و کنش هاي بيروني به ضرباهنگ داستان هايشان آهنگ تندتري بدهند. در همين مجموعه داستان از «يوديت هرمان» در بيشتر متن ها نويسنده به کنش هاي بيروني اهميت داده است. او هرگز وارد ساحت روايت ذهني نمي شود و مي خواهد براساس رفتار شخصيت ها، آنها را براي ما بسازد. مثلاً او حتي در داستان «مرجان هاي سرخ» که نوع راوي اول شخص مي توانست بستر مناسبي براي طرح ذهنيات باشد هم از اين قاعده تخطي نمي کند. زاويه ديد اين داستان با دوري از طرح دغدغه هاي ذهني بيشتر کارکردي نمايشي دارد. اين وضعيت در داستان مجموعه «اين سوي رودخانه اïدر»، يعني قصه «پايان چيزي» هم به شکلي ديگر ديده مي شود. در اين داستان هم هرچند گاهي راوي اول شخص به شکلي غريب وارد خط روايي مي شود ولي با فاصله درخوري از روايت به نقل موقعيت مادربزرگ مي پردازد. مادربزرگي که احتمالاً مبتلا به آلزايمر است و همچنين معلوليت جسمي ناشي از کهولت هم دارد. راوي براي ساخت وضعيت تراژيک مادربزرگش، از شخصيت مادر و پدرش کمک مي گيرد؛ مادري که دختر اين پيرزن است و به همراه همسرش از مادربزرگ مراقبت مي کنند. او از لحظه هاي ناب حضور اين دو نفر در زندگي مادربزرگ تکه هايي را برگزيده و براي مخاطبي که نمي دانيم کيست در کافه حکايت مي کند. اما محوريت با مساله مادربزرگ است. او هرگز حين ساخت زندگي سخت و دردآور مادربزرگش دچار دلسوزي يا آه و ناله نمي شود. اصلاً منطق ارائه اين راوي براساس فاصله بنا شده است. گويي او دارد از مادربزرگ دوستش حرف مي زند و اين باز همان اشاره مکرر به سردي روابط در آلمان است. حتي در پايان بندي هم که مادربزرگ در شعله هاي آتش گرفتار شده، مي گويد، پدرم، بعدها گفت؛ «مادربزرگ، نمي دانم چرا، ولي مادربزرگ شعله مي کشيد و راست راستي داشت مي رقصيد.» بعد در ادامه در يک جمله راوي ديگر همين داستان - راوي داناي کل - اضافه مي کند؛ «سوفي گريه نمي کند، لبخندي مي زند نامحسوس. اصولاً نوع راوي هاي يوديت هرمان شکل هاي خاصي دارند. براي اين داستان در برشي دقيق مي توان سه نوع راوي متصور شد؛ گاهي داناي کل، زماني سوم شخص محدود به ذهن سوفي و گاه که خود سوفي شروع مي کند به حرف زدن، گويي داستان با روايت اول شخص پيش مي رود و ما از ياد مي بريم که قبلاً نوع ديگري از راوي مشغول روايت بوده است. محمود حسيني زاد در ارتباط با نوع کنش ارائه شده توسط نويسنده در ارتباط با شخصيت هاي داستاني مي گويد؛ «بله. به نظرم درست مي گوييد. او گاهي با يک اشاره آنها را نشان مي دهد. در داستان «مرجان هاي سرخ» اين نوع پرداخت ديده مي شود. رفتار مادربزرگ در اتاقي تاريک به نمايش گذاشته مي شود يا دوست راوي به ماهي تشبيه مي شود. نويسنده با حرکات دست آنها را مي سازد. هيچ هم وارد ذهن شان نمي شود. من خودم هم طرفدار چنين روايتي هستم. در داستان هاي کوتاه خودم به نام «سياهي چسبناک شب» که در سال 84 منتشر کردم از همين قاعده پيروي کرده ام. خيلي به من مي گويند داستان ها ايجاز دارند. مي گويم لزومي ندارد که بيشتر توضيح دهم. کافيه که بگوييم اتاق گرم است. ديگر معلوم است که قهرمان کتش را درمي آورد. يا وقتي مي گوييم طرف عصباني است ديگر لازم نيست بگوييم پيشاني اش چين مي افتد. پيتر اشتام نويسنده جوان سوئيسي که اتفاقاً شناخت خوبي هم از ادبيات ايران دارد، سال گذشته به ايران آمد. او مشهور است به اينکه جمله هاي داستاني اش هشت کلمه يي است. او مي گفت ما مدت هاست توصيف حالات رواني و چهره را کنار گذاشته ايم. اين نويسنده ها خيلي از مکتب کلاسيک ها فاصله گرفته اند. اگر مترجم هاي ما با دقت آثار نسل جديد نويسندگان را ترجمه کنند آن وقت داستان نويس هاي ما متوجه مي شوند که در حال حاضر چه گرايش هايي در کشورهاي ديگر وجود دارد. بچه هاي ما الان کارور را مي شناسند ولي از او به شکل نادرستي تاثير گرفته اند.» آنچه ما در پس خوانش داستان هاي «يوديت هرمان» به خوبي احساس مي کنيم (البته خوب از نوع دردناک) وجود نوعي از خشونت در روابط انساني است. شايد بدترين نوع خشونت را در داستان «دوربين» ببينيم؛ جايي که نويسنده بي رحمانه رفتار يک مرد هنرمند را با دختري معمولي نشان مي دهد. او دختر را در حد يک کالا، يک سوژه هنري، يک موجود تاريخ مصرف دار مي بيند. هر کار که مي خواهد با او انجام مي دهد؛ از توهين، بي توجهي، ابراز علاقه تا نازل کردن ارتباط در حد اينترنتي و کامپيوتري. هنرمند به عنوان انسان خلاق، انسانيت را از بين مي برد. او فاقد نگاهي انسان به انسان است. يادمان هست آن بحث کهنه هنر براي هنر يا هنر براي مردم را؟ در اينجا بحث مردم براي هنر مطرح مي شود. انسان بايد براي هنر قرباني شود و ما وقتي بسيار متاسف تر مي شويم که ماري از بازي خوردن اش براي هنر آگاهي ندارد. او به طور طبيعي به ماجرا نگاه مي کند. در داستان هاي ديگر هم گونه هاي ديگري از خشونت ديده مي شوند. مترجم اين مجموعه در اين باب مي گويد؛ «بله، در بعضي هايش هست. بهتر است خشونت را برگردانيم به سردي روابط انساني. بستر داستان ها فوق العاده سرد و خشک است. آن خشونتي که در طبيعت سرد و يخ زده شان هست، در متن ها هم ديده مي شود. برداشت شما در مورد داستان «دوربين» درست است. در داستان «هيچ جز ارواح» عشق بين الن و بادي به شکل زيبايي اتفاق مي افتد. اين نويسنده چون به فنلاند علاقه زيادي دارد، داستاني دارد که در فنلاند اتفاق مي افتد. در آنجا آدم ها انگار فنلاندي مي شوند. يکي هم در پراگ روايت جريان دارد. او خلق و خوي پراگ را به کاراکترهايش مي دهد. اين خصوصيت جديد نويسنده هاي جوان آلماني است که با «هاينريش بل» يا «گونترگراس» تفاوت دارد. داستان هايشان در هر جايي مي تواند اتفاق بيفتد. براي آنها دنيا بسيار کوچک شده است در حالي که براي ما ايران هنوز خيلي بزرگ است. شما کدام کار را سراغ داريد که در آن نويسنده ايراني از شمال کشور يا کوير تصوير و موقعيت درستي به دست دهد؟»و سرآخر آنکه داستان «يوديت هرمان» به شدت فرصت تاويل و تفسير را فراهم مي کند. شما تفسيرهاي گوناگوني از سفر در داستان اول، عشق در داستان «مرجان هاي سرخ» و هنر در داستان «دوربين» مي توانيد داشته باشيد و اين همه مديون همان عنصر تعليق است. البته نوع المان هايي که از هر کاراکتر، فضا، موقعيت و زمان ارائه مي شود هم به شدت انديشيده شده است. از همين جاست که مي توان گفت ساختار داستان ها هر چند پايه هايش بر واقعيت بنا شده است ولي شما مي توانيد بر بدنه بيروني اين روايت از خيال خود وام گرفته و مثلاً شخصيت ها را به آن گونه يي که خود شناخته و مي پسنديد نزديک کنيد. «حسيني زاد» در ارتباط با اين ويژگي مي گويد؛ «بله، آن را هم به شکل هاي فراوان مي توان تفسير کرد. روي داستان «خانه تابستاني» و «سونيا» اصلاً تفسيرهاي آموزشي نوشته اند؛ تفسيرهاي بسيار مفصل. اينکه اينها دانه دانه نماد چه هستند و حتي بحث مهمي که راوي «خانه تابستاني» مرد است يا زن.» و در ادامه بحث وقتي از «حسيني زاد» در ارتباط با تقسيم داستان به بندهاي مختلف پرسيدم، او چنين جواب داد؛ «اين اتفاقاً سوالي بود که دانشجوي باهوشي در اصفهان هم از من پرسيده بود. من براي داستان هاي خودم يک، دو، سه و... گذاشته ام. فکر مي کنم آن جواب اينجا هم کارکرد دارد. شايد «هرمان» مي خواهد برش هايي از زندگي را نشان دهد. آن برش و لايه يي که اهميت دارد، بيان مي کند. بقيه اش اباطيل است. شايد هم نوع مونتاژ فيلم هاي امريکايي در ذهن اش وجود دارد اما بدون ترديد لايه هاي معنادار است که اهميت خاصي دارد.» مجموعه داستان «يوديت هرمان» ما را با دنياي جديد و گستره متنوعي از امکانات روايي آشنا مي کند. اين آشنايي شما را به نتيجه يي قابل تامل مي رساند؛ نتيجه يي که از بس ساده است، از يادش برده ايم. کار هنر پيچيده کردن امور ساده نيست. هنر در ساده کردن امور پيچيده است. پس بياييد با خود روراست باشيم، بار ديگر. کلاه مان را به احترام ساده نويسي برداريم و در پس پشت ها اعتراف کنيم پيچيده نويسي راه به جايي نمي برد، به خصوص در عصر حاضر و در کنار نويسندگان جواني چون «يوديت هرمان».
جهان و جهان بيني جمال زاده
ده سال پس از مرگ سيدمحمدعلي جمال زاده
خسرو ناقد

خودمان را کودکاني بيش نمي دانم

اولين نامه يي که سيدمحمدعلي جمال زاده از ژنو براي من فرستاد درباره کتابچه يي بود که پيرامون مساله جنگ منتشر کرده بودم و نسخه يي از آن را همراه با نامه يي براي پيرمرد هم فرستاده بودم. در بحبوحه جنگ ايران با عراق، مطالبي را به طور کلي درباره جنگ گرد آورده و ترجمه کرده بودم و چون امکان انتشار آن در ايران و در آن زمان وجود نداشت، به تعدادي محدود و به صورت کتابچه يي در آلمان منتشر کردم و براي برخي از دوستان و آشنايان فرستادم.1 جمال زاده در 8 مهرماه 1366 در پاسخ، نامه يي برايم فرستاد که از جمله در آن نوشته بود؛ «براي من هيچ ندان مساله جنگ و صلح که از مغز انساني و روح آدميان ريشه مي گيرد، مساله بغرنجي است. درباره جنگ همين قدر به عرض مي رساند که وقتي انسان متوجه دنياي اکل و ماکول که در سرتاسر جهان و جهان هاي از ما دورافتاده و در فلک الافلاک ها (گالاکسي هاي امروز) مي گردد، به سهولت قبول مي کند که جنگ و ايجاد غالب و مغلوب هميشه و در همه جا حکمروا بوده است و شايد بعدها هم خواهد بود. ولي البته تربيت و تبليغات و رواج انسانيت و معنويات هم ممکن است وضع را بهتر سازد. در هر صورت کار خوبي کرده ايد و در اين شعله هاي آتش درصدد هموار ساختن شعله برآمده ايد. خدا به شما پاداش دهد. اما در باب کيفيت روح (و روانشناسي) در اين جاي ترديد نيست که از روح خيلي خيلي بي خبريم و خوب مي دانيم که حتي در کلام الله مجيد ما که بلاشک کتاب عظيم الشأني است درباره روح آمده است که «قل الروح من أمر ربي»2 و من بارها از خود پرسيده ام که اين روح چيست و در کجاي وجود انساني منزل دارد که گاهي حتي به ضرب نيش زنبور يا عقربي به پرواز درمي آيد و از بدن جدا مي شود و معلوم نيست به کجا مي رود. پس نه چندان به حرف هاي علوم فيزيک و شيمي و هيئت معتقدم و نه به حرف هاي روانشناسان و خودمان را کودکاني بيش نمي دانم. در هر صورت کار جنابعالي در ترجمه اين کتاب سزاوار تمجيد است و خدا به شما توفيق عطا فرمايد.»

کلاغه به خانه اش نرسيد

چند سال گذشت. ژوئيه سال 1990 ميلادي بود که سيدمحمدعلي جمال زاده در نامه يي ديگر به من نوشت؛ «حاضرم و دلم مي خواهد که بعضي از چيزهايي که به شکل داستان يا کتاب يا مقاله يا خاطرات يا يادداشت نوشته ام و هنوز به چاپ نرسانده ام و حاضر دارم، به صورت قابل قبولي به چاپ برسد و تا عمر باقي است (شايد شنيده باشيد که صد ساله شده ام و شکر خدا را به جا مي آورم و هنوز هم با قلم و کاغذ سر و کار دارم). پس از انقلاب ايران کتابي از من در ايران به چاپ نرسيده است. کتاب «کلاغه به خانه اش نرسيد» هم هنوز به چاپ نرسيده است و شايد امکان پذير باشد که آن را با کمک دوستانه شما به چاپ برسانم. محتاج رسيدگي از طرف خودم است که چون مغلوب سن و سال هستم کار آساني نيست.» در پاسخ نامه اش نوشتم که آماده خدمتم. يک سال گذشت و ديگر خبري از جمال زاده نرسيد. در 30 سپتامبر 1991 نامه يي تاثرآور از او دريافت کردم. نوشته بود؛ «با سلام و دعاي بسيار خالصانه با تاخير بسيار و تقديم معذرت به عرض مي رساند که ارادتمند روزگار سخت پريشاني دارد و زنم (84 ساله) در بيمارستان در حال نزاع است و خدا مي داند چه عاقبتي خواهد داشت. اميد نجات بسيار کم است چون مرضش مرض پارکينسون است و بسيار صعب العلاج است علي الخصوص که مغزش محتاج عمل جراحي است و مغز را چند سال پيش يک بار عمل کرده اند و عمل دوباره را بسيار بسيار خطرناک و بس غيرممکن مي دانند. خودم هم زياد پير شده ام به حساب هجري قمري صد ساله هم شده ام و حال خوشي ندارم. به اين جهت و جهات متعدد ديگري که با شرح آن دلم نمي خواهد شما را ملول سازم به عرض مي رسانم که فعلاً از جمع آوري و رونويسي داستان هايي که صحبتش را با جنابعالي به ميان آوردم منصرف هستم. شايد باز روزگار بهتري نصيبم شود در آن وقت آدرس شما را کنار گذاشته ام و باز اسباب زحمت خواهم شد، مقصود اين است که شايد قبل از چشم بستن ابدي اين چند داستان هم به چاپ برسد و از ميان نرود در صورتي که اگر از ميان هم برود آسمان به زمين نخواهد آمد.» جمال زاده روز هفدهم آبان سال 1376 در يکصد و شش سالگي در شهر ژنو چشم از جهان فروبست و تا امروز که اين قلم روي کاغذ مي لغزد، آخرين داستان هاي او که عنوان «کلاغه به خانه اش نرسيد» را براي آنها برگزيده بود هنوز منتشر نشده است. پس از انقلاب و تا همين چند سال پيش، کتابي در ايران از جمال زاده منتشر نشده بود؛ تا آنکه نخستين بار در سال 1377 خورشيدي يادواره يي نفيس و ماندگار در يکمين سالگرد مرگش منتشر شد و يک سال پس از آن، انتشار آثار او به همت «هيات امناي انتشار آثار جمال زاده» آغاز شد و تا امروز بسياري از کتاب هاي جمال زاده در ايران نشر و پخش شده است.

قصه تنهايي و غربت

باري، جمال زاده نزديک به 90 سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمي دانم، فقط در اين سال هاي طولاني دوري از وطن، من خود به تجربه دريافته ام که هر کس چند سال از عمر خود را در غربت سپري کرده باشد، مي داند که قصه تنهايي و غربت، قصه يي است که هر جا حکايت شود غم افزاست و جانکاه؛ حال خواه در کوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در کنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اين رو بر اين باورم که جمال زاده نيز از اين قاعده مستثني نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابه لاي نامه هايش يافت. براي نمونه او در نامه يي به بانوي گرانقدر سيمين دانشور از جمله مي نويسد؛ «ژنو بلاشک يکي از قشنگ ترين شهرهاي دنياست (بعضي اشخاص معتقدند که قشنگ ترين شهر است) و من هم زن خوب و خانه خوب و مزاج سازگاري دارم ولي تنها مانده ام و گاهي اين تنهايي معنوي به جايي مي رسد که آن شعر معروف بر زبانم جاري مي شود که نه در غربت دلم شاد و نه رويي در وطن دارم... گاهي هم اتفاق مي افتد که نه تنها در شهر ژنو بلکه در دنيا، خودم را زياد غريب مي بينم و آن وقت ديگر کتاب و مقاله هم برايم بي مزه مي شود و آن وقت است که دلم هواي دو سه تن رفيق و همزبان مي کند.»3 او با آنکه مي دانست که مي خواهد در غربت بماند، ولي شايد خود هم تا پايان کار ندانست که چرا؟ ولي مي گفت؛ «در ايران ما، درد واقعي که علاجش مشکل است و نه با وسيله مذهبي مي شود آن را مداوا کرد و نه با سياست و تنبيه، «فساد» است.»4 جمال زاده با اين سخن انگشت بر زخمي ديرين مي گذاشت و در نامه يي نيز دليل نرفتن به ايران را ترس از رشوه خواري و فساد گسترده مي داند و مي نويسد؛ «مکرر به دوستانم گفته ام که مي ترسم به ايران بروم و از يک طرف عصباني بشوم و عنان اختيار از دستم بيرون برود و حتي جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراي قوه و قدرتي که بتوانم در مقابل امکان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولي، يعني ناپاک و آلوده و پرسر و صدا و پرمدعا و بي کاره از آب درآيم. حالا هم بي کاره و بي مصرف هستم ولي لااقل قدرت اينکه کار نامشروع و عمل زشتي انجام بدهم، ندارم.»5

يا ترس از جفت ارتشا و تبري از همزاد فساد، يعني سنت استبدادي بود؟ که «حجت را بر او تمام کرد که بلاي اساسي آن تاريخ و فرهنگ يک استبداد سنتي و يک سنت استبدادي زودرس و ديرپاست که خواه ناخواه از مرزهاي دولت مرکزي هم گذشته، و نه فقط حکومت هاي محلي و ايلي، و درجات ديواني و عيون اعياني را فرا گرفته، بلکه به وجوه عامه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همين رو برداشت او از استبداد، صرف ديکتاتوري يا حکومت مطلقه نيست، بلکه نوعي خودسري و خودرايي است که در سطوح گوناگون اجتماع و اشکال متعدد روابط اجتماعي، زبردست را صاحب همه حقوق مي سازد و زيردست را از هر گونه حقي مي اندازد. جمال زاده هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مي ترسد.»6 در هر حال اين بيت از صائب بي گمان زبان حال جمال زاده است، آنجا که مي گويد؛

دل رميده ما شکوه از وطن دارد

عقيق ما دل پرخوني از يمن دارد

زبان چونان رودخانه يي جوشان

هر که اما مي خواهد از بسياري غم و درد غربت اندکي بکاهد، بايد تدبيري کند و چاره يي بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاي مي افکندش که سهل است، هويتش را هم از او مي ستاند و بر باد مي دهد. نه آنجايي مي شود و نه اينجايي؛ برزخ نشيني مي شود که حتي اگر هم محيطي که در آن زندگي مي کند ظاهري «بهشتي» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخي» است. جمال زاده همچنين کرد و چون مصمم بود که در اروپا بماند، براي رهايي از مهلکه بي هويتي، عشق به زبان فارسي را در خانه جان خود جاي داد و تمام عمر دست به دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را که بسياري را نيز از بي هويتي نجات داد و هم نشان داد که چگونه مي توان عمري را دور از وطن گذراند، بي آنکه بي وطن شد. من در جايي در پاسخ به پرسش خبرنگاري که از وطن و زندگي در غربت پرسيده است، گفته ام؛ «در هر کجاي جهان که باشم، وطن من گستره پهناور زبان فارسي است. من هويت خود را در گستره اين زبان جست وجو کردم و يافتم. به جرات مي گويم که مليت و مذهب من هم در زبان فارسي است که معنا پيدا مي کند.» 7 حال مي گويم که در واقع زبان فارسي «وطن» اصلي جمال زاده شد و در اين عرصه پهناور بود که او هويت ايراني خود را يافت و در «وطن دوستي» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولي دلباختگي عميق جمال زاده به زبان فارسي و دلبستگي او به فرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطن دوستي او، هيچ گاه با تنگ نظري و تعصب و ناسيوناليسم خشک و بي مغز همراه نبود، بلکه همواره با بلند نظري و سعه صدر و با تسامح و تساهل به اين امور مي نگريست. او در مورد آميختگي سنجيده زبان ها و آميزش آگاهانه فرهنگ ها و تمدن ها، تعصبات بي مورد نشان نمي داد و در جايي در اين باره مي نويسد؛ «زبان حالت رودخانه جوشاني را دارد. بايد سرچشمه آن پاک و قوي باشد تا اگر خاشاکي در آن وارد شود، خود رودخانه به قوت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است که جوان هاي ما داراي افکار قوي و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روي قواعد منطقي و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنکه مرد فکر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايماني سوار باشند که در محيط و آب و هواي مملکت خودمان تربيت شده باشد و آب و علف جلگه هاي خودماني را خورده و نوشيده باشد. مسلم است که دروازه هاي مملکت مان را نمي توانيم به روي افکار جديد ببنديم و اگر ببنديم، به خودمان و به مملکت مان و به دنيا و به تمدن خيانت کرده ايم ولي افکار ديگران را نيز از راه خامي و بلاتشخيص پذيرفتن، کار معقولي نيست و همان طور که وقتي از انگلستان پارچه وارد مي کنيم، نزد خياط مي بريم که مناسب قد و قامت و ذوق و سليقه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افکار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايي را بپذيريم که براي ما مناسب و به ترقي و پيشرفت و رفاه مادي و معنوي هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع به احوال آب و خاک و مردم خودمان آن افکار را در ديگ فکر و تجربه به طوري که قابل هضم باشد، حاضر نساخته ايم، به ميدان نياوريم و فکر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنکه چون خيلي عقب مانده ايم، خيلي عاقلانه و با حزم و احتياط و به قول فرنگي ها rational (بخردانه) عمل نماييم که بيهوده وقت و انرژي صرف نشود.»8

راهگشاي نسلي تازه

جمال زاده خود نمونه خوبي در اين زمينه به دست داده است که بي گمان در عرصه هاي ديگر نيز مي تواند سرمشق و الگو قرار گيرد؛ او با آگاهي و هوشياري و با تکيه بر سنت هاي کهن داستان سرايي در ايران، از هنر داستان نويسي اروپايي بهره گرفت و نخستين داستان کوتاه ايراني را با سبک و شيوه يي جديد پديد آورد و از اين طريق به گستره يي از ادب فارسي که در تنگناي سنت هاي دست و پاگير گرفتار آمده بود، هويتي تازه بخشيد. او طلايه دار داستان نويسي نوين ايران شد و راهگشاي نسلي که امروز خود را مديون صادق هدايت مي داند ولي کمتر از نقش جمال زاده در پيدايش اين گستره آگاهي دارد. و اين در حالي است که هدايت جمال زاده را بزرگ خود مي دانست. البته جمال زاده در خلق اولين اثر ادبي خود يعني «فارسي شکر است»، بيشتر به نثر داستان و به جنبه هاي ترقي زبان فارسي توجه داشته است تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مي گويد که منظورش «به دست دادن نمونه يي از فارسي معمولي و متداوله امروزه» بوده است. او در ادامه مي گويد؛ «در اين داستان مي خواستم به هموطنانم بگويم که اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسي را که زبان بسيار زيبا و شيريني است، فاسد مي سازد و استعمال کلمات و تعبيرات زياد عربي و فرنگي ممکن است کار را به جايي بکشاند که افراد و طبقات مختلف مردم ايران کم کم زبان يکديگر را نفهمند.»9 از اين رو علامه محمد قزويني نيز که جمال زاده داستان «فارسي شکر است» را اول بار در حضور وي و تني چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلي جمال زاده براي ادامه داستان نويسي بود، در تاييد جمال زاده و تشويق و ترغيب او به ادامه کار، بيش از همه بر زبان و انشاي داستان او تاکيد دارد. علامه قزويني بعد از انتشار اولين چاپ کتاب «يکي بود يکي نبود»، در نامه يي به جمال زاده- به سبک و شيوه نگارش خاص و بي بديل خود- در باره اين کتاب مي نويسد؛ «شهدالله که از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روان تر از ماء زلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، کام روح و قلب بلکه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيريني و سلاست انشا و رواني عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معني و انتخاب مواضيع نمکين و در عين اينکه زبان رايج محافل بلکه کوچه هاي تهران است از کلمات عاميانه و بازاري و مبتذل پاک بوده نمونه کامل العيار زبان فارسي حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيريني و حلاوت است که هيچ لفظي ديگر پيدا نمي کنم براي تعبير از اين حسي که انسان از اين نوع انشا مي کند.»10

چند نامه

به هر تقدير، جمال زاده در سال هاي طولاني زندگي در اروپا پيوندي پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسي برقرار کرد و به منظور استحکام و استمرار اين پيوند، در کنار مطالعه در زمينه هاي متفاوت و متنوع و همزمان با تاليف و ترجمه و انتشار کتاب ها و مقاله هاي بي شمار و نقد و بررسي نشريات و کتاب هاي گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب پرور نيز در گوشه و کنار جهان به مکاتبه و مراوده پرداخت. جمال زاده رسمي پسنديده و عادتي مرضيه داشت و کمتر پيش مي آمد که نامه يي را بي پاسخ گذارد. اين عادت مرضيه او را من خود تجربه کرده ام. البته او در نامه هايش به سلام و عليک و حال و احوالپرسي و تعارفات معمول و مرسوم اکتفا نمي کرد و به نسبت موضوع کتاب يا مضمون نامه يي که دريافت کرده بود، نکاتي جالب و اشاراتي جذاب در لابه لاي نامه هايش مي گنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز به شيوه و سبک خاصي که داشت مطرح مي کرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزباني و همدلي پيدا مي کرد، نامه هايش از فرط صميميت به «نامه هاي عاشقانه» مي ماند. يکي، دو نامه از ميان نامه هايي که جمال زاده به دکتر غلامحسين يوسفي نوشته، نمونه خوبي از اين دست نامه هاست؛

ژنو - نوروز 1351 مبارک باد

پريشب مدام خواب مي ديدم و صبح براي زنم به تفصيل حکايت کردم؛ در شهر غريبه يي با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان قزويني که ساکن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبت هاي دور و درازي داشتيم و سرانجام به ميهماني نرفتيم و شما مژده مي داديد که خواهرتان هم با همسر عزيزش وارد خواهند شد و براي آنها بايد منزلي دست و پا کنيم. حالا ديگر بسياري از جزييات خواب از خاطرم رفته است. قربان دوست بسيار عزيز و صفا پيشه ام مي روم. اغلب به ياد شما هستم و چهره واقعاً گرم و خندان و گيرنده شما در مقابل نظرم است و به ياد روزهاي معدودي که با هم در «گليون» بوديم و چقدر خوش گذشت، باز بسيار خوش مي شوم و به قول خودتان ايقان پيدا مي کنم که «بهشت همانا صحبت ياران همدم است».

دکتر يوسفي بسيار عزيزم

قربان دوست سرتاپا مهرباني و لطف و صفايم مي روم. باز چشمم به خط قشنگ و محکم آن دوست ديرينه روشن گرديد. واقعاً خوشوقت شدم و عطر آن ايام خوش و آن همه ساعت هاي فراموش نشدني که با هم گذرانده ايم در مشام جانم از نو زنده شد. افسوس که روزگار کمتر موافق دلخواه آدميان است. در هر صورت خدا را شکر که باز هر دو زنده ايم و نفسي مي کشيم و مي توانيم لااقل به وسيله کاغذ و قلم قدري با هم صحبت بداريم. آخرين بار که نعمت ديدارتان برايم دست داد ايامي بود که در مريضخانه بستري بودم و امروز از خود مي پرسم که آيا باز تا زنده هستم ديداري نصيبم خواهد گرديد يا نه؟

البته در همين نامه ها نيز جمال زاده نکته يي يا پرسشي را پيش مي کشد و به موضوعي مي پردازد که براي مخاطبش جالب و سودمند است. مثلاً در يکي از اين نامه هايش به زنده ياد دکتر يوسفي، در باب جوانمردان و عياران و مضمون «فتوت» اشاراتي دارد و در نامه ديگري درباره «حسن مقدم» اطلاعاتي به دست مي دهد؛ موضوعاتي که ظاهراً دکتر يوسفي پيرامون شان پرسش هايي مطرح کرده يا در موردشان مشغول تحقيق بوده است.

آن جوان غضبناک

در ميان نامه هاي جمال زاده، چند نامه يي که او در اوايل دهه چهل شمسي در پاسخ به نامه هاي خانم سيمين دانشور نوشته، از جذابيت خاصي برخوردار است؛ خاصه نامه يي که در نوروز 1341 نوشته شده و افزون بر مطالبي نقدگونه درباره کتاب «شهري چون بهشت»، نکات و اشارات بسياري نيز در متن نامه نهفته است که شخصيت جمال زاده را به بهترين وجه مي نماياند. مثلاً آنجا که مي نويسد؛ «نوشته ايد که همسر جلال آل احمد هستيد. اين را نيز پاداش خدايي براي اين مرد حق جو و حق پرور مي دانم و اميدوارم که جريان شهود و سنوات که خاصيت دواهاي مسکن را دارد و هر جوش و خروشي را روزي به حد معقول تخفيف مي دهد و مانند «راپسودي» (فرانتس) ليست، پس از آن توفان و رگبار دهشت آميزي که در ابتدا دل را به لرزه مي آورد، آن سکون و آرامي دل پذيري که تابيدن آفتاب ملول را به خاطر مي آورد، به روي گندم هايي که هنوز از رطوبت باران مرواريدهاي غلتان بر سر تا به پاي خود دارند، اعصاب اين رفيق شفيق ما را آرام تر سازد تا يکديگر را بهتر بفهميم و بيشتر دوست بداريم.»11 در نامه يي ديگر مي نويسد؛ «مرقوم فرموده ايد؛ «اگر انتقادهايي به شما مي شود به دل نگيريد.» باور بفرماييد که اگر هم به دل بگيرم بسيار زود زدوده مي شود و اين مرد حتي موجب تفريح خاطرم مي گردد و جوان ها را مي بينم که دلشان مي خواهد مني که اين همه ادعا دارم وارد ميدان بشوم و قيماس خان زنگي را با يک ضرب عمود هفتاد مني خرد و خمير بکنم و فرياد هل من ناصر ينصرني را به گوش فلک برسانم تا جوانان ناکام و دلسوخته و عصياني، گروه به گروه دورم را بگيرند و به يک چشم به هم زدن آب ها را از نو در جوي بيندازيم و ايران را نجات بدهيم و هموطنان را سعادتمند و متمدن و سربلند بسازيم... من هم اگر به جاي شوهر عزيز و شريف شما بودم و «در مکان او در چنين زماني» بودم عصبي مي شدم. خانم عزيز مي خواهيد باور بکنيد يا نکنيد براي همين است که به ايران نمي آيم و مکرر به دوستانم (از سي چهل سال پيش به اين طرف) گفته ام که مي ترسم به ايران بروم و از يک طرف عصباني بشوم و عنان اختيار از دستم بيرون برود و حتي جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراي قوه و قدرتي که بتوانم در مقابل امکان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولي، يعني ناپاک و آلوده و پر سر و صدا و پرمدعا و بي کاره از آب درآيم. حالا هم بي کاره و بي مصرف هستم ولي لااقل قدرت اينکه کار نامشروع و عمل زشتي انجام بدهم، ندارم.»اين اشارات و کنايه ها البته در پاسخي که جمال زاده به نامه و انتقادهاي جلال آل احمد داده است، روشن تر و واضح تر به چشم مي آيد. به خصوص آنجا که در نامه يي به تاريخ اکتبر 1959 (آبان ماه 1338) در پاسخ به انتقادهاي آل احمد که مدعي شده بود جمال زاده «ماموريت چهل ساله» در فرنگ داشته و از دولت حقوق مي گرفته و نيز در پاسخ به برخورد شديدي که به کتاب «صحراي محشر» داشته است، مي نويسد؛ «من الان سي سال است که مقيم ژنو هستم. از دست کار دولتي از برلين فرار کردم و در يک اداره فرنگي براي خودم کاري دست و پا کردم و حالا سه سال است که متقاعد (بازنشسته) هستم و چنان که سرکار تصور کرده ايد «ماموريت چهل سال» در فرنگ نداشته ام و از دولت حقوقي نمي گيرم. کتاب ها هم براي من نان و آب نمي شود. کتابخانه معرفت با هزار خون دل براي هر جلد پنج ريال به من مي دهد... نوشته ايد خوب است به ايران بيايم. ميل و رغبتي ندارم. خواهيد گفت پس وطنت را دوست نمي داري، خائني. شايد حق داشته باشيد، اصراري ندارم خلاف آن را ثابت کنم و شايد هم از عهده برنيايم. از کتاب «صحراي محشر» خوشتان نيامده است، خيلي از هموطنان با شما هم عقيده اند. خودم از آن بدم نمي آيد و نوشتن آن براي من تفريح بزرگي بود و چند مطلب را که در دل داشتم سعي کرده ام در آنجا بيان کنم. اگر از عهده برنيامده ام، تقصير من نيست. «روياي صادقانه» را خوب مي شناسم. قسمتي از آن بلکه دو ثلث آن به قلم پدر خودم است و اولين بار در پطرزبورگ چاپ دستي شده است و با آنکه در موقع تحرير «صحراي محشر» در خاطر ندارم که آن را خوانده بودم يا نه، جاي تعجب است که يک موضوع در خاطر پدر و پسر با فاصله زيادي (شايد متجاوز از نيم قرن) روييده باشد. جوانان امروز ايران عموماً با مباحثي که بوي مذهب و دين مي دهد زياد رفيق نيستند و البته چنين کتابي مقبول خاطر آنها نمي شود و ايرادي هم به آنها نيست. مي بينم خيلي غضبناک هستيد و وقتي نامه شما را خواندم اين جوانان انگليسي امروز در نظرم مجسم شدند که در عالم ادب و هنر به آنها اسم «غضبناک»

an angry young man داده اند و در حقيقت جوهر تمدن و انقلاب هاي معنوي هستند و يقين دارم وقتي اين مطالب را براي من نوشتيد، صورتتان گل انداخته بوده است و در چشمانتان شراره غضب و عصبانيت شعله ور بوده است و از همين راه دور از تماشاي آن لذت بردم. لابد سواد نامه خودتان را که با ماشين نوشته ايد داريد. در عالم دوستي (يا هر اسمي مي خواهيد به آن بدهيد) استدعا دارم آن را جاي مطمئن و محکمي بگذاريد که مفقود نشود و وقتي که به سن پنجاه سالگي رسيديد بار ديگر آن را بخوانيد. آن وقت من ديگر زنده نخواهم بود ولي از همان راه دور (چون خيلي احتمال مي دهم که در همين جا مدفون بشوم) چند دقيقه يي به رسم درددل باز با من صحبت بداريد... اميدوارم روزگار به کام شما بگردد تا باز دماغي پيدا کنيد و چيزهاي خوب بنويسيد. نوشته ايد کاغذتان را که برايم فرستاديد اول براي زنتان خوانده ايد. پس معلوم مي شود زن بافهمي است. به شما تبريک مي گويم و اميدوارم هر دو مرا و زنم را دوستان خود بدانيد.»

جمال زاده و انقلاب

در يکي از نامه هاي جمال زاده مي خوانيم؛ «نظر اساسي و قطعي من درباره انقلاب ايران مبني بر دو حقيقت است که مي توان هر دو را حقيقت تاريخي ناميد. متجاوز از 2500 سال در مملکت ايران هميشه در حقيقت استبداد مطلق حکمفرما بوده است که جزييات آن تا اندازه يي بر ما معلوم است و گاهي باورنکردني. حالا خودتان مي توانيد حساب کنيد که چنين استبداد بي حد و اندازه يي، در مدت 2500 سال تا چه اندازه توليد فساد (دروغ و تملق و نفاق و دورويي و بي غيرتي و بي شرافتي و بي عفتي و جنايت و خيانت) مي کند. در هر صورت، اکنون پس از 2500 سال در ايران انقلاب عجيبي که حتي در مطبوعات خارجه به قلم آدم هاي با نام و نشان خواندم که نوشتند Sans Precedent و بي سابقه است و به طور معجزه آسايي ظهور کرد و در مدت بسيار بسيار کوتاهي پادشاه کم فهم و از خود راضي را که لشکري مرکب از هفتصد هزار نفر آدم جوان مسلح داشت و در حدود بيست و پنج هزار مشاور امريکايي آنها را تربيت مي کردند و در دست داشتند، همه را جاروب کرد و دور انداخت. براي من در گوشه قلب و در زوايا و خفاياي وجودم دو آرزو نهفته است؛ اول آنکه مردم ايران ديگر از جور و آزار شاه و شاهنشاه (خواه آريامهر باشد يا نباشد) رهايي بيابند. دوم آنکه فساد- که زاييده همين نوع سلطنت ها و حکومت هاست و با گرسنگي و ترس و بي سوادي و ناداني ايجاد مي گردد- کم کم و به مرور ايام از ميان برود. امروز که 15 ارديبهشت 1360 است، يقين دارم که آرزوي قلبي اولم برآورده شده و تحقق يافته است و ديگر هرگز ما مردم ايران رعيت و غلام و چاکر و جان نثار هيچ شاه و پادشاهي نخواهيم گرديد. ثانياً چون فساد را زاده استبداد مي دانم و معتقدم که استبداد کم کم از ميان خواهد رفت (يا کم کم کمتر خواهد شد)، در نتيجه فساد هم تقليل خواهد رفت. خواهيد گفت که اين انقلاب کنوني ما معايب و نواقصي دارد. ابداً منکر نيستم و شايد احدي هم منکر نباشد. من شخصاً خوب مي دانم که هر انقلابي در دنيا براي مردم بي گناه هم مشکلاتي ايجاد مي کرده است و به اصطلاح چه بسا که تر و خشک را با هم مي سوزانيده است و انقلاب را مانند سيلي مي دانم که بلاانتظار روان گرديده است و لطمه هاي بسيار بدانچه در مسير خود دارد، وارد مي سازد. باز به شهادت تاريخ، اين قبيل کيفيات موقتي بوده است و رفته رفته مسير تعادلي را پيموده و به حال طبيعي خود برگشته است. همه بايد دعا کنيم و آرزومند باشيم که دوره شدت و تب و بحران انقلاب کنوني ايران هر چه زودتر مظفرانه و در نفع و صلاح کامل ملک و ملت ايران سير طبيعي خود را به پايان رسانده به جايي برسد که منظور هر ايراني با ايمان و پاک و وطن دوست و آزادي خواهي است. براي اينکه به اين هدف مبارک برسيم، حسن نيت و شعور و دراکه آگاه و اطلاعات کافي لازم است و بديهي است که دلالت خيرخواهانه که خالي از غرض و مرض باشد و گاهي به صورت «مخالف» و به قول فرانسوي ها Opposition (اپوزيسيون) تجلي مي نمايد هميشه در اين موارد نه تنها ضرري نداشته، بلکه مفيد و سودمند هم بوده است.»12

قصه ما به سررسيد

جمال زاده در نامه يي که در آغاز اين گفتار به آن اشاره کردم، نوشته بود که عنوان آخرين کتابش «کلاغه به خانه اش نرسيد» است. اين عنوان که جمال زاده براي آخرين اثرش در نظر گرفته بود، هم در تداوم سه کتاب پيشين او يعني «يکي بود يکي نبود»، «غير از خدا هيچکس نبود» و «قصه ما به سر رسيد» قرار دارد و هم قصه تنهايي و غربت جمال زاده را در خود نهفته دارد و از اشتياق دروني او به بازگشت به«خانه اش» خبر مي دهد. باري، من در اين تنهايي و غربت و اشتياق با جمال زاده هم داستانم. نمي دانم، ولي شايد بتوان با اين جمله که بر پيشاني يکي از کتاب هايش نقش بسته است، زندگي صد و چند ساله جمال زاده را خلاصه کرد. «نشاط من در همين قصه سرايي و از دور با هموطنان صحبت داشتن است.»13

پي نوشت ها؛----------------------

1- اين کتاب را بعدها نشر آبي با عنوان «چرا جنگ؟ بررسي روانشناسانه پديده جنگ» در سال 1383 در تهران منتشر کرد.

2 - ويسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربي وما أوتيتم من العلم إلا قليلاً (تو را از روح مي پرسند. بگو؛ روح جزيي از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشي نداده اند)، سوره الاسراء، آيه 85

3 - برگزيده آثار سيدمحمدعلي جمال زاده، به کوشش علي دهباشي، تهران 1378، ص 716

4- ياد سيد محمدعلي جمال زاده، به کوشش علي دهباشي، تهران 1377، ص 318

5- برگزيده آثار، ص 719

6- به اختصار از؛ ياد سيد محمدعلي جمال زاده، صص 188-187

7- «وطن من گستره زبان فارسي است»، گفت وگوي روزنامه همشهري با خسرو ناقد، 19 ارديبهشت ماه 1381

8- برگزيده آثار، صص 436-435

9- از صبا تا نيما، يحيي آرين پور، تهران 1351، جلد دوم، ص 282

10- برگزيده آثار، ص 825

11- همانجا، صص 725-724

12- نقل به اختصار از؛ برگزيده آثار، صص 711 - 702

13- ديباچه کتاب «قصه ما به سر رسيد»، سيدمحمدعلي جمال زاده، تهران 1357، ص 12
عناوين اين صفحه
سرماي پيله هاي انساني
ده سال پس از مرگ سيدمحمدعلي جمال زاده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام