دوشنبه، 19 آذر 1386 - شماره 1561
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينما
نگاهي به فيلم «پاريس، دوستت دارم»
تنهايي در جنگل غم انگيز پاريس
سعيد خاموش

در حالي که بسياري از فيلم ها حتي ارزش يک بار ديدن هم ندارند، «پاريس، دوستت دارم» را يک بار راحت مي بيني و از آن بدت هم نمي آيد. (به قول نويسنده ورايتي «کمي بهتر از متوسط» است) چند تايي از اپيزودهايش خيلي هم خوب اند. ولي مشکل وقتي پيش مي آيد که براي بار دوم آن را مي بيني و درباره اش تامل مي کني. آن وقت است که تازه متوجه مي شوي عجب فيلم غم انگيز و مايوس کننده يي است. آشکارا، حال دنيا خيلي خراب است که حتي فيلمي در تبليغ يا ستايش شهري چون پاريس، مضمونش تنهايي و عشق هاي سرراهي و بي وفايي و مرگ است. ياد وايلدر مي افتي و «ايرماي شيرين »اش. همان سه دقيقه ابتداي فيلم (تصاويري صبحگاهي از نقاط مختلف پاريس، که حتماً هنوز مثل پنجاه، شصت سال پيش قشنگ اند و همان طور عيناً سر جايشان) که چقدر تو را در رويا فرو مي برد و به فيلم هاي کوتاه گدار فکر مي کني؛ «همه پسرها پاتريک ناميده مي شوند» (1957) و «شارلوت و نامزدش» (1958) و فيلم هاي کلود سوته، که هيچ کس مثل او تصويري اصيل تر از پاريس ارائه نداده و حس و حال و فضاي خانه ها و کافه هاي پاريسي را بهتر درنياورده. و بعد اريک رومر، که به همان ترتيب، اگر از تنهايي و عشق حرف مي زند و پارک مونسويا لوکزامبورگ را نشان مي دهد، چه دلچسب اين کار را مي کند. يا وقتي پاريس ماه آگوست را در «اشعه سبز» نشان مي دهد، واقعاً خالي شدن شهر از سکنه اش را در آن ماه و استيصال قهرمانش را براي يافتن جايي که تعطيلاتش را بگذراند، حس مي کني. ولي حالا، 18 سينماگر فرانسوي و غيرفرانسوي، 18 فيلم کوتاه تحت عنوان «پاريس، دوستت دارم» ساخته اند و تو از خودت مي پرسي که از اين 18 اپيزود، چندتاشان واقعاً حس و حال آن شهر را به تو منتقل مي کنند و داستان شان بايد فقط در پاريس اتفاق مي افتاده است؟ (اگر از من مي پرسيد، مي گويم فقط چند تا، از جمله اپيزود برادران کوئن و اپيزود وس کريون، که به اعتقاد من، بهترين اپيزودهاي فيلم هم هستند.)

توجه داشته باشيد که عنوان فيلم را «پاريس، دوستت دارم» گذاشته اند. ولي پاريسي که شخصيت هاي اين فيلم يا سازنده هاي اکثر اين اپيزودها دوست دارند، مکان شاد و اميدوارکننده يي نيست. بخش اعظم اپيزودها غم انگيزند و با آن شعار پوسترهاي تبليغاتي / توريستي («پاريس، شهر عشق» و «پاريس، شهر نورها») جور درنمي آيد، اپيزود مونمارتر، تنهايي و بعد ظاهراً عشقي سرراهي را - که راستش معلوم نيست واقعاً هم «عشق» باشد - توصيف کرده. اپيزود گوريندر چادها، تعصب و نژادپرستي و بعد باز ظاهراً، عشق را. اپيزود والتر سالس و دانيلا توماس، حکايت يک زن مهاجر برزيلي بي بضاعت حومه نشين است که بچه کوچک خود را اجباراً وامي گذارد و براي امرارمعاش، از بچه آدم هاي پولدار بخش 16 پاريس مراقبت مي کند. اپيزود «باستيي» (ايزابل کواکسه) بي وفايي شوهر و بعد ترحم و رقت قلب و در نهايت آشفتگي مرد را پس از با خبر شدن از سرطان و مرگ قريب الوقوع همسرش نشان مي دهد. اپيزود نوبوهيرو سووا، حکايت مادري (ژوليت بينوش) است که مرگ پسر کوچکش را باور ندارد. اپيزود آلفونسو کوآرون - که مثل چندتايي از اپيزودها در شب مي گذرد و اتفاقاً آنچنان هم پاريس را «شهر نورها» توصيف نمي کند - باز به تنهايي و استيصال مردي غريبه اشاره دارد. اپيزود اليور اشميتس - فيلمساز اهل آفريقاي جنوبي - درباره جوان سياهپوستي اهل لاگوس است که از جوان عربي چاقو مي خورد و در شرف مرگ، آرزويش قهوه خوردن با يک پزشک اورژانس، دختر سياهپوستي است که به کمکش آمده - دختري که آن جوان لاگوسي هر روز موقع جارو زدن پارکينگ محله مي ديده است.

خب، آيا اين فيلم واقعاً مي خواسته ستايشي از پاريس باشد و به هر حال تبليغي اضافي بر آن (که درآمدش از توريسم بيش از درآمد نفتي بعضي از کشورهاست) يا نکند مي خواسته تصوير کليشه يي پاريس را بشکند؟ اگر فرض کنيم سازنده هاي فيلم مي خواسته اند تصوير کليشه يي پاريس را از ذهن ما پاک کنند و ما را حتي از سفري توريستي به شهرشان بازدارند يا اگر مي خواسته اند بگويند که پاريس مثل هر شهر بزرگي در اين دنيا، جنگلي است و «تنهايي سامورايي را هيچ کس ندارد مگر پلنگي تنها در جنگلي دورافتاده»1، موفق شده اند.ياد فيلم هاي اپيزوديک ايتاليايي مي افتي - همان ها که معمولاً به سبک «کمدي ايتاليايي»، به خصوص در دهه 1960 و اوايل 1970 مي ساختند. آنها نيز غالباً مسائلي جدي و تلخ را مطرح مي کردند و اما تفاوت شان با «پاريس، دوستت دارم»، نگاه طنازانه و شوخ و غريب شان به زندگي و دنيا بود. همين نگرش شوخ و پرنيش و کنايه است که کمبودش در اينجا حس مي شود. به جز اپيزود برادران کوئن (تويي لري) - که در آن يک توريست کج خيال امريکايي را نشان داده که با همان پيش داوري ها درباره فرانسوي ها (بداخلاقي و بي ادبي شان و اينکه ظاهراً از امريکايي جماعت خوششان نمي آيد) توي ايستگاه مترو از طرف يک بچه کوچک تا آن لات مردم آزار، مورد اذيت و آزار قرار مي گيرد - خيلي از اپيزودهاي ديگر، آن نوع جهان بيني و طنز را کم دارند. در اپيزود کارتيه لاتن که مي توانست به خاطر جذابيت هاي خاص آن محله يکي از بهترين ها باشد(و تنها اپيزود فيلم است که فيلمنامه يي را کارگردان هايش ننوشته اند و خود جينا رولندز آن را امضا کرده) ملاقات شبانه يک جفت مسن امريکايي- رولندز و بن گازارا- در کافه يي نشان داده شده؛ مرد از امريکا به پاريس آمده تا طلاق نامه را به زنش (رولندز) بدهد تا امضا کند. در آن ديدار مقداري خبرهاي ناگوار رد و بدل مي کنند و بعد از هم جدا مي شوند. سپس مرد را غمگين و تنها در حال پرسه زدن در خيابان و زن را غمگين و تنها در آپارتمان شيکش مي يابيم. (البته پس از نمايش 18 اپيزود، ظاهراً چون ديده اند که فيلم زيادي غم انگيز از کار درآمده بايد به هر حال بيننده را با دل خوش به خانه فرستاد، اپيزودي اضافه شده که همه شخصيت هاي آن 18 اپيزود را مي بينيم که به هم چشمک مي زنند يا به يکديگر دست تکان مي دهند.)

پولانسکي که خودش با «مستاجر» تصويري وحشتناک از پاريس ارائه داده 35-30 سال پيش در اوج خلاقيت اش گفته بود که ابتدا جا و مکان را انتخاب مي کند و بعد داستان را در آن مکان جا مي اندازد. «مستاجر» (براساس رمان رولان توپور) فقط مي توانست در پاريس اتفاق بيفتد. «پيش از غروب» ريچارد لينک ليتر نيز جايي جز پاريس نداشت. يکي از نکات قابل توجه اين مجموعه فيلم هايي است که اتفاقاً اکثر فيلمسازهاي خارجي، ذهنيت قشنگي از پاريس نداشته اند و به جز يکي دو استثنا پاريس الهام بخش شان نبوده و اگر هم بوده- مثل تام تيکور آلماني و اپيزود «سن دني» اش- الهام بخش بدي بوده است.

يک نکته جالب ديگر اينکه عشق مورد اشاره در عنوان فيلم، شامل حال تهيه کننده هاي خود فيلم نشد؛ کلودي اوسار، دو تا از فيلم ها را از مجموعه بيرون کشيد و به همين جهت به جاي 18 تا 20 بخش (آرونديسمان) پاريس معرفي شده اند و بن بيهي، تهيه کننده ديگر فيلم که احساس مي کرد از لحاظ هنري به فيلم لطمه خورده از رفيق و شريکش شکايت کرد و سعي اش اين بود که جلوي نمايش فيلم را در جشنواره کن بگيرد، که البته موفق نشد.

پي نوشت؛---------------------------

1- نقل از فيلم «سامورايي» ژان پي ير ملويل
پاريس، دوستت دارم
Je tصaime،Paris

مجموعه فيلمي در 18 اپيزود به کارگرداني (از جمله) گاس ون سنت، برادران کوئن، گوريندر چادها، والتر سالس، کريستوفر دويل، ايزابل کواکسه، سيلون شومه، آلفونسو کوآرون، اليويه آساياس، اليويه اشميتس، تام تيکور، الکساندر پين، نوبوهيرو سووا. فيلمنامه همه اپيزودها توسط خود کارگردان ها نوشته شده به جز اپيزود کارتيه لاتن که جينا رولندز آن را نوشته. عوامل فني فيلم همه فرانسوي بوده اند.

تهيه کننده ها؛ کلودي اوسار، امانوئل بن بيهي.

محصول 2006 فرانسه، ليختن اشتاين، سوئيس 120 دقيقه.



مروري بر «بي عيب و نقص» فيلم تازه مايکل رادفورد
دام افکني
سيدحسام فروزان

از مايکل رادفورد در سال هاي اخير « تاجر ونيزي» را ديده ايم. فيلمي که در ميان اقتباس هاي ساليان اخير از آثار شکسپير اثري موفق و درخور توجه شناخته شد؛ با يک آل پاچينوي تحسين برانگيز در نقش « شايلاک» سرمايه دار يهودي. حالا مايکل رادفورد شصت و يک ساله درامي جنايي ساخته است با فيلمنامه يي که تازه واردي به نام ادوارد اندرسون آن را نوشته است. نکته قابل توجه اين است که فيلم در فضاي دهه شصت مي گذرد؛ دهه يي عجيب و پرفراز و نشيب براي ساکنان اروپا و امريکا که هنوز مي توان درباره ابعاد مختلف اتفاقات سياسي و اجتماعي آن کتاب نوشت و فيلم ساخت. دهه بيتل ها، جنبش هاي دانشجويي و شورش جوانان و نهضت هاي فمينيستي. حال بايد ديد مايکل رادفورد در فيلم تازه اش چقدر در بازسازي فضاي اين دهه تاريخي و خاطره انگيز موفق بوده است. «بي عيب و نقص» که از بازي مايکل کين و دمي مور بهره مي برد هنوز به صورت سراسري اکران نشده و قرار است در ماه ژانويه در سراسر جهان نمايش داده شود. اولين نمايش فيلم دراختتاميه جشنواره سن سباستين بوده است.

گفته شده است که فيلم از ماجرايي واقعي الهام گرفته، اما ظاهراً اين واقعيت ندارد و مسوولان کمپاني براي استفاده تبليغاتي چنين شايعه يي درست کرده اند. «بي عيب و نقص» داستاني جنايي را پي مي گيرد که در لندن دهه 60 ميلادي اتفاق مي افتد؛ جايي که سرايدار ( مايکل کين ) شرکت الماس لندن، مدير اجرايي شرکت ( دمي مور) را راضي مي کند که در سرقت مشتي از الماس هاي صاحب کارشان به ارزش دوميليون پوند به او کمک کند. داستان در دهه شصت مي گذرد، پس قاعدتاً نمي توانيم انتظار داشته باشيم در اين فيلم هم شاهد سرقتي با استفاده از تکنولوژي هاي پيشرفته از جنس سرقت هاي « دوازده يار اوشن» يا «دام افکني» يا «مخمصه» باشيم. آنطور که از گفته هاي تماشاگراني که تا به حال فيلم را ديده اند بر مي آيد، نقطه قوت فيلم در نحوه روايت همين سرقت ساده است. زمان فيلم خوب تقسيم شده و تماشاگر با تعليق درستي روبه روست و حتي سعي مي کند پايان فيلم را حدس بزند. علاوه بر بازيگران اصلي، بازيگران فرعي همچون لمبرت ويلسون و جاس آکلند هم خوب ظاهر شده اند. دمي مور نقشي اساسي در فيلم دارد و در بيشتر صحنه ها بار فيلم بر روي دوش اوست. او با اين فيلم ثابت مي کند که به رغم فيلم هاي ضعيفي که در سال هاي اخير از او ديده ايم، اگر فيلمنامه و نقش درست و درماني به او داده شود، هنوز مي تواند موجب شگفتي تماشاگران شود. در نيمه دوم فيلم تماشاگر همراه کاراکتر او فريب مي خورد، عصبي مي شود و پريشاني را تجربه مي کند. برخي تماشاگران هم فيلم را در مجموع قابل قبول دانسته اند اما ايراداتي هم به فيلم وارد دانسته اند. مثلاً اينکه گريم و صداي دمي مور در نقش زني سن و سال دار خوب نبوده يا اينکه صحبت کردن او بين لهجه هاي بريتانيايي و امريکايي نوسان داشته است. تماشاگر ديگري هم گفته با اينکه مي شد آخر فيلم را حدس زد، اما خب به هرحال فيلم سرگرم کننده يي است. از نظرات يکي دو منتقدي که فيلم را در جشنواره ها يا نمايش هاي محدود ديده اند، مي شود حدس زد که اثر تازه مايکل رادفورد احتمالاً با استقبال منتقدان روبه رو خواهد شد. گريگوري والنز خبرنگار هاليوود ريپورتر که فيلم را در جشنواره سن سباستين ديده است، نوشته؛ « اگرچه «بي عيب و نقص» نوآورانه ترين فيلمي که درباره سرقت ساخته شده نيست، اما لذت هايي براي تماشاگرش در بر دارد. بايد از مطالعات اجتماعي- سياسي صورت گرفته در پس زمينه اثر متشکر باشيم و همچنين از خلاقيت دوست داشتني مايکل کين. در اين فيلم اکشن زيادي وجود ندارد. در واقع خود سرقت هسته مرکزي فيلم نيست؛ سرقت در فيلم هست اما سرقتي که بدون تعليق زياد و تنش بالا صورت مي گيرد.»

جاناتان هالند منتقد مجله ورايتي هم مي نويسد؛ ««بي عيب و نقص» ممکن است مثل عنوانش نباشد، اما به عنوان فيلمي آراسته و پرزرق و برق با «نوستالژي دهه 60» ارزش هاي خود را دارد. فيلمي درباره سرقت که مايکل کين را در مقابل دمي مور به طرزي کنايه آميز به چالش مي کشد، با تکرار کار خودش در اين ژانر. دمي مور در نقش زن تاجري جاه طلب ظاهر شده که تنها امتياز فيلم براي سليقه قرن بيست و يکمي بينندگانش است. تصاوير فيلم تر و تميز و جذابند، فيلمبرداري هم درست انجام شده. اما تماشاگراني که عادت کرده اند بيشتر بدانند ممکن است پيچ و خم ها و چرخش هاي فيلم را از مد افتاده حساب کنند، در حالي که دوست دارند کمي از جذابيت هاي سرکشانه يي را ببينند که باعث شده اين ژانر در جايگاه اول سوسو بزند.» گفتني است که مايکل رادفورد براي سال 2008 فيلمي به اسم « قاطر» را در دست توليد دارد.

بي عيب و نقص (Flawless)

کارگردان؛مايکل رادفورد/فيلمنامه؛ ادوارد اندرسون

بازيگران؛مايکل کين، دمي مور، لمبرت ويلسون، ناتانيل پارکر، جاس آکلند/زمان؛ 100 دقيقه

درجه بندي؛PG-13/محصول انگلستان - 2007
عناوين اين صفحه
تنهايي در جنگل غم انگيز پاريس
پاريس، دوستت دارم
دام افکني
بازگشت ترميناتور و پسرک عينکي

بازگشت ترميناتور و پسرک عينکي
ساسان گلفر

sasangolfar@yahoo.com


تاخير در ساخته شدن فيلم هايي مانند «کستل وانيا»- پروژه يي 40 ميليون دلاري براساس يک بازي ويدئويي- به علت اعتصاب نويسندگان هاليوود ظاهراً آنقدر در سرنوشت سينماي جهان تاثيرگذار نيست. پروژه هاي بزرگي مانند «جي.آي.جو»، «ماموريت غيرقابل تحمل» و «سرزمين ناتمام» در دست اقدام است و پروژه هاي بزرگ تري که در اين ستون مي توانيد بخوانيد.

بازگشت کوتاه

آرنولد شوارتزنگر در قسمت چهارم ترميناتور با عنوان «رستگاري ترميناتور؛ آينده آغاز مي شود» نقشي کوتاه و گذري بازي مي کند. ظاهراً مشغله سياسي آقاي ترميناتور به او اجازه نمي دهد که دوباره شات گان به دست بگيرد و در نقش آدم کش خونسرد و خوش قلب ماشيني ظاهر شود. به گزارش اينترتينمنت ويکلي اين فيلم با بودجه يي بالاتر از 150 ميليون دلار به زودي در بوداپست مجارستان يا در استراليا کليد زده خواهد شد. تهيه کنندگان ترميناتور 4، درک اندرسون، ويکتور کوبيچک و موريتز بورمن هستند. برخلاف خبر اشتباهي که اين روزها در يک خبرگزاري و به تبع آن در همه روزنامه ها منتشر شد، کريستين بيل در اين فيلم نقش ترميناتور را ندارد، بلکه نقش جان کانر رهبر مقاومت انسان ها در مقابل ماشين ها را بازي مي کند.

جايي که عروس ها ستيز مي کنند


اشتباه نکنيد. اين بار برخلاف 99 درصد فيلم هاي ايراني و يک درصد فيلم هاي هاليوودي از دعواي عروس و مادرشوهر خبري نيست و نبردي به مراتب مرگبارتر در پيش است. آن هاثاوي و کيت هادسن در کمدي رمانتيک «نبرد عروس ها» دو عروس هستند که قبلاً با هم دوست بوده اند و حالا که به مراسم عروسي رسيده اند، مي خواهند چشم همديگر را دربياورند. گري وينيک قرارداد کارگرداني اين فيلم را با شرکت نيوريجنسي امضا کرده است و به گزارش ورايتي فيلمبرداري در اوايل سال آينده ميلادي آغاز مي شود.

تحت تعقيب به تعويق افتاد

تاريخ اکران فيلم فانتزي اکشن «تحت تعقيب» (Wanted) به اندازه يک فصل عقب افتاد و از هشت فروردين سال آينده به شش تيرماه موکول شد. شرکت يونيورسال بدون ذکر علت اين تاخير فقط به ذکر اينکه «فيلم به همان اندازه که انتظار مي رفت خوب و هيجان انگيز و چشمگير از کار درآمد و روايتي کاملاً تازه را عرضه مي کند» بسنده کرده تا دل مخاطبان منتظر تماشاي اين فيلم پرستاره را بيشتر بسوزاند. «تحت تعقيب» اولين فيلمي است که تيمور بکمامبتف کارگردان روس خوش آتيه «نگهبان شب» و «نگهبان روز» به زبان انگليسي مي سازد و جيمزمک آوي، مورگان فريمن و آنجلينا جولي از جمله بازيگران آن هستند. فيلم براساس يک رمان گرافيک از مارک ميلار ساخته شده و داستان مرد جواني است که وارد يک انجمن سري مي شود که کارشان گرفتن دستور مرگ اشخاص از دست تقدير است.

سال يک بعد از سوپر بد

کريستوفر مينتز پلاس، پسر عينکي فيلم «سوپر بد» که يک احمق تمام عيار به نظر مي رسيد اما از همه زرنگ تر بود و در آن فيلم نام خانوادگي جعلي «مک لوين» (بدون اسم کوچک) را براي خود انتخاب کرده بود در فيلم تازه يي به تهيه کنندگي کارگردان فيلم قبلي- جود آپاتاو- بازي مي کند. به گزارش هاليوود ريپورتر اين کمدي تازه «سال يک» نام دارد، هارولد راميس کارگردانش است و نام جک بلک و مايکل سرا- بازيگر ديگر «سوپر بد»- به عنوان بازيگران فيلم ذکر شده است. خلاصه داستان فيلم محرمانه است. فيلمبرداري «سال يک» دي ماه در لوييزيانا و نيومکزيکو آغاز مي شود.

گاس ون سنت در ساحل غربي

پروژه تازه گاس ون سنت با عنوان «ميلک» (نام يک شخص است نه به معني «شير») براساس زندگي يک شخصيت واقعي ساخته مي شود که در دهه هفتاد قرن گذشته ميلادي در سن فرانسيسکو در زمينه حقوق اقليت ها فعاليت مي کرد. در اين فيلم جاش برولين نقش قاتل هاروي ميلک (شون پن) و شهردار جرج مسکونه را بازي مي کند. پروژه تا يک ماه ديگر کليد زده مي شود و فيلمبرداري کاملاً در شهر سن فرانسيسکو و لوکيشن هاي واقعي خواهد بود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام