پنج شنبه، 29 آذر 1386 - شماره 1570
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
نقد/ گفت وگو با مصطفي مفيدي
آن سوي پرده هاي تاريکي

لادن نيکنام

کنار زدن پرده هاي خصوصي يک هنرمند سرشناس که در جامعه يي نسبتاً پيشرفته زندگي مي کند؛ به خودي خود موضوع جالبي است براي پرداخت در قالب يک رمان. اين نگاه به جذابيت متن کمک مي کند. متني که سعي دارد از موقعيت هنرمند چهره يي برهنه به ما معرفي کند. اصلاً دانستن وجوهي ناشناخته از زندگي يک ذهن خلاق مساله يي است که مي تواند ذهن ما را درگير خود کند. شايد به همين دليل است که اتوبيوگرافي ها يا فيلم هايي که از زندگي نوابغ هنري تهيه مي شوند بسيار خواندني و ديدني اند. مردم عادي يا حتي طبقه اليت تشنه دانستن و درک کردن آن رازهاي مگو هستند. آن تکه هايي که همواره با حدس و گمان و حتي پيشداوري به آنها پرداخته ايم. در سايه اين پرداخت، از خود «هنر» به معناي ابزورد آن هم شمايي شکل مي گيرد. هنر مصالح مناسبي است براي تراش شخصيت هنرمند. شايد به تعداد هر يک از ما تعريفي از اين دو مقوله يعني شخص هنرمند و هنر وجود دارد. حال اگر در رماني شما با وجوه شخصي و خصوصي و کارکردهاي عيني اين دو پديده مواجه شويد، بي شک فريفته روايت مي شويد؛ روايتي که لزوماً به شخص خاصي که ما به ازاي واقعي در ذهن تان دارد، نپرداخته و شخص اول روايت اش آدمي است ساخته خيال نويسنده. دقت کنيد که شما در اين حالت با نوعي درگيري يا ديالکتيک قدرتمند هم سروکار داريد. ذهن نويسنده به عنوان خالق اثر از يک سو و ذهن يک نقاش در مقام خالقي ديگر از سويي متفاوت. گويي اين دو نيرو درهم مي آميزند تا هر يک چيرگي يا چيره دستي خود را در امر آفرينش به نمايش بگذارند. رمان «تونل» نوشته «ارنستو ساباتو»ي آرژانتيني از ويژگي هايي که از آن گفته شد، برخوردار است. اگر در خود عنوان رمان هم اندکي درنگ کنيم به دوسويه بودن ساختار تونل پي مي بريم. تونل در ميانه تاريک و از دو سوي خود روشن است. شبيه سکه يي که دو رو دارد. اين ساختار دواليته در خود متن هم به کار رفته است. يکي از مصداق هايش همان درگيري پنهان ساباتوي نويسنده است با خلق روايتي پرکشش از انساني خيالي اما بسيار خاص. (خاص که مي گويم شايد با خود فکر کنيد که بديهي است شخصيت هنرمندان عجيب و غريب است و اين امري واضح است ولي با خواندن رمان تونل متوجه مي شويد که خوان پابلو مرزهاي غيرطبيعي متعارف و قابل پيش بيني را درنورديده است. او نقاشي است که هرگز تا پايان عمر از ذهن تان پاک نمي شود. نوع عادات و رفتارش به شکلي غريب خاص خود اوست و اساساً يافتن مابه ازايي بيروني برايش امري است دشوار.)

و از ديگر مصاديق دوسويه بودن متن نمايش تمام آنها و لحظه هاي پرالتهاب ذهن هنرمندي است که تلاش مي کند عشق را در قالب ديگر و غيرهميشگي اش تجربه کند. خوان پابلو در روايت هميشه يک قدم جلوتر از نويسنده و چندگام فراروي ماست. او يادآور آن شعر پارسي است که مي گويد؛ «ما زنده برآنيم که آرام نگيريم». خوان پابلو در آتشي دروني در حال دست و پا زدن است. ميل به رستگاري از ابتدا در او وجود نداشته است. او نمونه هنرمندي است که خلاقيت اش را از درون رنج ها و سياهي و تلخي هاي ناب روح خويش بيرون مي کشد. هنر او برخاسته از واقعيتي دردناک تر از مرگ و نيستي است. حيات او اساساً حياتي چرکين و ساکن و سياه است. ساکن که مي گويم مراد دلبستگي عميق او به لحظه هاي جاري در نيمه هاي تاريک همان تونل است. تونلي که مي تواند نماد حرکت باشد به نشانه يي از ايستايي هم تبديل مي شود. از آن همه جوش و خروش دروني آنچه به بيرون نشت مي کند همان تابلوهايي است که مي کشد. هرچند در اين روايت ما گاه شاهد کنش هاي بيروني هم هستيم اما بيشتر تحرکات در ذهن او جريان دارد. مي بينيد؟ همه چيز در تضادي مدام در حال تکوين است. اساس تعريفي که ساباتو از هنر يا هنرمند ارائه مي دهد با تکيه بر همين تضادها تبيين مي شود. «مصطفي مفيدي» مترجم اين رمان در اين باره که آيا مي توان رمان «تونل» را نقدي بر هنر يا موقعيت «هنرمند» تلقي کرد، مي گويد؛ «اگر نقدي هست نه بر هنر و نه بر هنرمند بلکه نسبت به کساني است که وانمود مي کنند هنرمند و هنرشناسند اما درکي از هنر ندارند و نه دردي يا پيامي براي هنرمندان و به طور کلي جامعه. در توضيح اين مساله مي توانم بگويم در خيلي از محافل يا مجامع يا نمايشگاه ها، چه در سطح ملي چه در سطح بين المللي، افرادي هستند که تحت نام منتقد هنر، هنرشناس يا هنرمند برداشت هايي را ارائه مي دهند که از ديدگاه يک هنرمند واقعي و برجسته اعتباري ندارد. البته من اين صحبت ها را از قول روايتگر کتاب دارم مي گويم وگرنه در شرايطي نيستم که بخواهم بگويم هنر يا هنرمند قابل نقد است يا نه و کدام يک پيشرو هستند. من برداشتي را که خود از کتاب دارم به شما مي گويم. يعني در واقع به نظر من روايتگر کتاب خواسته اين را بگويد. در حالي که من در موضعي نيستم که بخواهم هنر يا هنرمند را مورد انتقاد قرار بدهم.»



خوان پابلو نقاشي است که در واقع از بالا به مخاطبان کار خود و مردم اطرافش نگاه مي کند. او خود را در سطح مردم عادي نمي بيند و نمي داند و به نوعي گرفتار خودبزرگ بيني است. به آراي منتقدان اهميتي نمي دهد و از افرادي که براي بازديد نمايشگاه آثارش مي آيند فقط و فقط جذب يک زن جوان مي شود. آن هم مشخص نيست پس از چه مدتي. جالب است که ساباتو از گذشته خوان پابلو هيچ فکت قابل توجهي به دست نمي دهد. آيا او قبلاً هم شيفته کسي شده است، آيا دوستاني داشته يا ارتباطات خانوادگي اش چگونه بوده است؟ اما از شواهد و قرائن چنين برمي آيد که نه کسي تا به حال تاب او را آورده و نه او مي تواند تاب کسي را بياورد. هرچند رمان از افعال گذشته بهره مي برد چون راوي اول شخص در زمان حال روايي در زندان است و در حقيقت مشغول روايت از گذشته است اما کليت زماني جهان داستاني در فاصله کوتاهي ساخته مي شود؛ از لحظه ديدار ماريا در نمايشگاه تا مرگ ماريا. انگار راوي اول شخص اگر براي خود حياتي قائل است آن را محدود به زماني مي کند که با ماريا آشنا شده است. زمان پيش از ظهور ماريا و بعد از کشته شدن او مفهومي ندارد. مي بينيد که خود اين دايره زماني بسته و باز بودن دو سرش از دو سو تا چه حد به ساختار يک تونل شباهت دارد؟ چون شما حين خواندن کار هم متوجه مي شويد که عشق او به ماريا همراه سرخوشي و لحظه هاي فرح بخش پيوند روحي توام نبوده است. خوان پابلو در واقع با تمام قدرت فرديت اش وارد عرصه عشق مي شود. هرچند گاه فرديت خود را براي لحظه هايي کوتاه کنار مي گذارد ولي آن هم به يک دليل و فقط يک دليل و همانا ارضا کردن ميل کنجکاوي اش براي درک بهتر ماريا يا شناخت به شيوه يي است که او تعيين مي کند. خوان پابلو اگر براي مدت کوتاهي هم از لاک فکري ساخته شدن در طول سال ها بيرون مي آيد با همان عينک خاص خودش به ماريا و اطرافيان او نگاه مي کند. گويي نگاه او را پرده يي از بدبيني و کج انديشي شکل داده يا شايد بهتر است بگوييم اساساً قاب نگاه او در بهترين حالت هم به يک سمت خاصي شيب دارد؛ شيبي برخاسته از ميل باور کردن عشق از يک طرف و ناتواني در برابر تسليم شدن در مقابل اين نيرو، از طرف ديگر.

او با آنکه يک هنرمند خلاق است اما در مواجهه با پديده عشق خلاقانه رفتار نمي کند. بازي هاي عاشقانه را نمي شناسد. شبيه غريبه يي با اين عالم به گوشه و کنار احساسات خود و ماريا سرک مي کشد. ما از زمان آشنايي اش با ماريا او را لحظه يي پاي بوم نقاشي نمي بينيم. با ورود عشق انساني به زندگي اش انگار کار هنري تعطيل مي شود و شايد همين انباشت نيروهاي خلاقانه هنري است که او را به بيراهه هاي ذهني در وادي عشق مي کشاند. او هرچه بيشتر در ماريا غرق مي شود، در برابرش احساس ناتواني بيشتري مي کند. از خودش به شکلي ناخودآگاه منزجر مي شود. دريافت هاي او از جهان در سايه حضور ماريا به هم مي ريزد. قواعد مبتني بر تباهي و سياهي محض درهم مي شکنند و او چون از پردازش اين اتفاقات جديد ناتوان است سعي مي کند همان قواعد قبلي را در قالب عشق هم بريزد. از اين منظر است که هنرمند از آن تصوير متعالي و هنر از شکل نجات بخش خود دور مي شود. ارنستو ساباتو با خلق کاراکتري به شدت متناقض اما درک شدني و باورپذير از موقعيت هنرمند آشنايي زدايي مي کند. او را نه در قله هاي پيروزي که در اوج ناتواني هايش نشان مي دهد. «مصطفي مفيدي» در اين باب بر اين باور است؛ «در مقدمه کتاب که به رمان اگزيستانسياليستي پرداخته ام هم به نحوي گفته ام که وجود انسان دو رويه دارد. هنرمند هم از اين قاعده مستثني نيست. يعني ما در طول تاريخ متاسفانه هنر يا هنرمندان نسبتاً فراواني داشته ايم که در خدمت ارباب قدرت يا ارباب ثروت، حرف هايي زده اند و کرداري از خود نشان داده اند که با ذات هنر و برداشتي که ما از آن داريم، کاملاً مغايرت دارد. کار هنرمند، نويسنده، شاعر، نقاش و ... جست وجوي حقيقت و پژوهش حقيقت است؛ حقيقتي که همواره دست نيافتني است. کار هنر اين است که همچون رودي شفاف و زلال پيوسته در مسير زندگي و سير کمال جاري باشد و سهم خود را در روشن کردن چهره راستين حقيقت و ممتاز کردن آن از مجاز ادا کند. کار هنر کاشتن بذر شادي و اميد در قلب مردمان، به خصوص محرومان، است. بي آنکه آنها را به سراب دروغيني فريب دهد و به پوچ اميدوار کند. اين برداشت رايج و شايع متداول از هنر است. ولي اين کتاب آن رويه از روح انسان يعني رويه پليد را هم نشان مي دهد. نويسنده به ما نشان مي دهد که چطور ممکن است يک هنرمند با همه ذوق و استعداد و ظرافت و لطافت روحي اين طور تحت تاثير شرايط خاص بيماري اش ( چون خوان پابلو روان پريش و پارانوئيد است) دست به کارهاي جنايت آميز بزند. در نظام هاي فاشيستي و کمونيستي و اقتدارگرا هم کم نبودند هنرمنداني که به تبعيت از همان نظام فاسد حاکم به حاکمان خدمت کردند. يعني اين امر از لحاظ تاريخي همواره اتفاق افتاده است. ساباتو مي خواهد بگويد که يک هنرمند هم مي تواند جنايتکار باشد و اين همان جنبه ديگر روح انسان است.» نويسنده آرژانتيني اين رمان بيشتر دغدغه طرح، بازشناسي و واکاوي يک شخصيت خاص به نام خوان پابلو را دارد. او پوسته هاي دروني اين شخصيت را لايه لايه به بهانه عشق مي شکافد. به بهانه طرح يک رابطه انساني عاطفي. ما نمي دانيم اين نقاش از چه زماني روان پريش يا افسرده يا پارانوئيد شده است و چرا. ما نمي دانيم چرا او خانواده يي ندارد. ما فقط مي دانيم که او در مقام عاشقي، عاجز است. او حتي در لحظه هايي که محو ماريا مي شود باز از خود غافل نيست. ماريا به ازاي او معنا مي شود. او زن را به عنوان محملي براي پرداخت به خود مي پندارد. ماريا هرچند تنها کسي است که محبوب ترين تابلوي او را در نمايشگاه کشف مي کند ولي في نفسه واجد ارزش نيست. ما در خلال رمان صد و هفتاد صفحه يي شاهد لحظه هاي پرحدس و گمان و تعليق محضيم. همه چيز در سايه شک و ترديد در ارتباط با کنش هاي احتمالي راوي ساخته مي شود. هيچ حرکت او قابل پيش بيني نيست. راوي از خود شگفت زده مي شود و ما از او. از اين منظر اين اثر به ژانر روان شناسانه بيشتر تعلق دارد تا جنايي- پليسي. هر چند که لايه هاي تعليق و پرکشش در روايت فراوانند ولي بيشتر کار روي ذهن بيمار خوان پابلو متمرکز است. اما هر چه به خطوط پاياني يا پايان بندي اثر نزديک مي شويم راوي اول شخص پرکنش تر مي شود. دائم بي قرار است و از خانه بيرون مي زند. به ديدار با ماريا مي رود، بارها و بارها و هر بار بيشتر از قبل از دست او و خودش و رابطه کلافه و سرخورده مي شود. ما هر چند از ابتداي کار مي دانيم که او ماريا را به قتل رسانده است ولي تا پايان کار هم همچنان از خود مي پرسيم؛«چرا او مرتکب قتل ماريا شده است؟»، «آيا او صرفاً به دليل حسادت به ارتباطات ديگر ماريا دست به جنايت زده است؟» يا «آيا او به دليل بيماري اش و ناتواني در اداره کردن يک موقعيت عاطفي از خود و ماريا تا مرز جنون عصباني شده است؟»

اساساً نوع راوي اول شخصي که ارنستو ساباتو مي سازد، راوي اول شخص غيرقابل اعتمادي نيست. شما تا کجا مي توانيد به واگويه ها و توصيف ها و تصويرهاي يک بيمار اعتماد کنيد؟ به خصوص که در روايت سهم ديالوگ اندک است. صداي ماريا يا آلنده و هانتر و مي مي به سختي شنيده مي شود. ولي هر چه به پايان کار نزديک تر مي شويم التهابات همين راوي غيرقابل اعتماد بيشتر مي شود. همه چيز به سمت تعقيب و گريزي محتوم پيش مي رود. راوي در کمين ماريا مي نشيند. صحنه هايي را براي مشاهده انتخاب مي کند که جنون آميزند. او مي تواند کمي صبر کند. مي تواند خود را از هسته ملتهب شک و ترديد و اوهام و پيشداوري ها دور نگه دارد. او مي داند که خودش شبيه شعله آتشي است که مي تواند انبار کاه را منفجر کند. اما با اين حال به اين ورطه لحظه به لحظه نزديک تر مي شود. درحقيقت نويسنده از حرکت در سطح ذهن راوي آرام آرام به حرکت ها و کنش هاي بيروني مي پردازد و اثر را از ژانر روان شناسانه در پايان بندي به ژانر جنايي نزديک مي کند؛ که البته اين رويکرد به جذابيت بخش هاي پاياني مي افزايد. همچنين ساباتو به طريقي به درهم آميزي ژانرهاي ادبي بدين وسيله مبادرت مي ورزد. چون در خطوط پاياني روايت هم رگه هايي از پرداخت به همان جهان ذهني نقاش وجود دارد. «مصطفي مفيدي» در ارتباط با اين نوع ارائه و درهم آميختن ژانرهاي روان شناسانه و جنايي چنين مي گويد؛«شايد اين مساله به اين علت اتفاق افتاده که کتاب دارد به حادثه مرگبار نهايي نزديک مي شود و اين روايتگر را دچار اضطراب و دلشوره کرده است. گويي خودش قصد دارد جنايتي را مرتکب شود. ريتم به همين دليل احتمالاً تندتر است. در قسمت هاي پاياني چون به صحنه هاي جنايت نزديک تر مي شويم، شاهد درهم آميختن خود راوي با حادثه هستيم. به همين دليل رمان سويه جنايي هم پيدا مي کند. در همين قسمت هم بخش هاي روان شناسانه ديده مي شود ولي چون جنايتي در حال وقوع است، در روح راوي و نويسنده هم تاثيرش ديده شده و فضا به سمت خشن تري کشانده شده است.» پايان بندي رمان به واسطه همين نوع مواجهه، ريتم تندتري دارد و انرژي روايي آن اوج مي گيرد. اما همچنان پس از به پايان بردن رمان هم شما مي توانيد از خود همان سوال نخستين را بپرسيد که واقعاً خوان پابلو چگونه به ايده قتل نزديک و متمايل شد. ماريا چنان معصومانه و بي خبر از همه جا به قتل مي رسد که شوک نهايي و ناگهاني حاصل از مرگش به مخاطب منتقل مي شود. ماريا در پايان بندي داستان در نهايت معصوميت تصوير مي شود. سويه يي از شخصيت او که پيشتر نويسنده به آن چندان نپرداخته بود. اساساً ماريا در سايه و به شکلي سوبژکتيو، از منظر راوي اول شخص روايت، ساخته و پرداخته مي شود. به او فرصت ديالوگ هاي زيادي داده نمي شود. راوي اول شخص هم فراموش نکرده ايم که هنرمندي پارانوئيد است. هر چند که نويسنده اشاره يي به مصرف احتمالي داروهاي اعصاب و روان توسط او نمي کند ولي بيماري روحي او را نويسنده آرام آرام در جان مان مي ريزد. از اين رو هر چه از ماريا مي گويد در غشايي بيمارگونه پيچيده و به ما تحويل داده مي شود. ماريا صورتي است از يک عشق که مي توانست متعالي باشد. عشقي که در اوج خود به راوي رنگ تازه يي از حيات مي بخشد. البته يک بار ماريا به راوي هشدار مي دهد که به او نزديک نشود چون هر کس به او نزديک شده است به شدت آسيب ديده ولي راوي به اين هشدار وقعي نمي نهد. ماريا بيشتر شبيه عادتي بيمارگونه است که نقاش به او معتاد شده است. از او گريزي ندارد ولي قدر لحظه هاي با او بودن را هم نمي داند. ما نمي دانيم از اين همه آيا چيزي احساس کرده است، آيا مي خواهد از راوي فرار کند؟ شايد او نشانه هايي از نوعي عدم تعادل را در او تشخيص داده و به همين دليل در پايان بندي رمان سعي در فرار از دست او دارد و همين هم احتمالاً عامل قتلش مي شود. شايد هم در صورت بيشتر شدن لحظه هاي ديدار به مرگ نزديک تر مي شد. راوي چنان غيرقابل پيش بيني تصوير و ساخته شده است که براي هر يک از اين گزينه ها مي توان ساعت ها دليل آورد؛ دلايلي ريشه داشته در شبکه علت و معلولي اثر. ما در عين درک و شناخت خوان پابلو از توانايي برگزيدن گزينه يي قطعي براي سلسله رفتار او ناتوانيم. از اين نظر شباهت زيادي به راوي داريم. درست شبيه خودش مستاصل از درک چرايي قتل ماريا و بازيافتن راه خلاصي براي اين پايان محتوم. اگر ما ذهني شبيه راوي داشتيم گريزي از قتل محبوب خويش پيش رو مي داشتيم؟

اما نويسنده در اين رمان چندان به ماريا نمي پردازد. گويي ماريا صرفاً بهانه يي است براي ساختن خوان پابلو. و راوي همچنان خودشيفته ساخته و پرداخته مي شود که ديگر جايي براي حضور و تراوش کاراکتر ماريا باقي نمي ماند. او زني است در حد يک سايه وسوسه انگيز. زني که در ناخودآگاه محض براساس احساسات خود زندگي مي کند. اينکه چرا او با مردي کور ازدواج کرده است، مشخص نيست. اينکه چرا به ييلاق نزد هانتر مي رود هم معلوم نيست. ماريا شبيه خوابگردي است که گهگاه سر از روايت بيرون مي آورد تا راوي فقط از نوع احساس خود نسبت به او بگويد. از انواع بدبيني ها و کج انديشي هايي که در ارتباط با او دارد. «مصطفي مفيدي» در ارتباط با عدم پرداخت اين کاراکتر معتقد است؛ «کتاب در واقع بر محور روان پريشي و پارانوياي روايتگر و براي تشريح و تفسير وسواس ها و دلمشغولي هاي او نوشته شده است. لاجرم همه افراد ديگر در سايه قرار مي گيرند، از جمله ماريا. يک تفسير ديگر براي اين موضوع اين است که روايتگر/ نويسنده در ناخودآگاهش از رابطه مشابهي رنج مي برده است و نمي خواهد خاطره هاي آن رابطه با شرح عشق و دلدادگي اش به ماريا تجديد شود. مي خواهد رنجش را به زبان نياورد تا کمتر آزار ببيند.»

همچنين نويسنده به تضاد رفتارهاي ماريا و راوي به شکل هوشمندانه يي انديشيده است. ماريا زني است که به همه جا مي رود. دايره ارتباطاتش گسترده است. به طريقي مي داند که با افراد مختلف چگونه برخورد کند. او از مردم خسته مي شود نه دلزده و به آنها از سر تحقير نمي نگرد ولي در مقابل راوي تنها تلخ و فاقد ارتباطات اجتماعي است. شايد يکي از دلايلي که نفرت و بدبيني در راوي هم ايجاد مي کند همين است که مي پندارد ماريا هر لحظه ممکن است جذب موقعيتي جديد، يا آدمي تازه شود. نکته ظريف در پرداخت کاراکتر راوي اينجا است که با وجود داشتن حس خودشيفتگي ولي اعتماد به نفس ندارد. از اينکه براي ماريا بسنده نباشد رنج مي برد. او خود را کامل مي داند ولي در عين حال گمان مي برد که براي ماريا ناقص است، کم است و طبعاً ماريا از او چيزي را نهايتاً مي طلبد که از برآوردنش راوي عاجز مي ماند.

ما در کنار راوي نمي دانيم که ماريا روزها به چه کساني سر مي زند و به چه محافلي مي رود. ولي به هر حال ماريا همواره در دسترس نيست. البته اين عدم آگاهي ما و راوي از آنجا برمي آيد که ساحت کلي شخصيت پردازي ماريا در هاله يي از وهم و ترديد قرار دارد. ماريا رنگ تازه يي در ذهن راوي نيست بلکه شبيه يکي از سايه هايي است که خوان پابلو را فرا گرفته است؛ سايه يي بزرگ تر از باقي سايه ها. در خط روايي اين رمان هرگاه ما به سراغ ماريا مي رويم، سرنخ جالب توجهي دست مان را نمي گيرد.

او ميل به محو شدن، ديده نشدن و گم شدن در جهان داستاني را دارد. درست برخلاف خوان پابلو که با وجود نداشتن هيچ دوست يا نزديکي در زندگي اش ميل به ديده شدن دارد و شايد باز هم به همين دليل هم مرتکب جنايتي هولناک مي شود. او با قتل ماريا ضمن ارضاي حس حسادت آزاردهنده، در مرکز توجه همگاني قرار مي گيرد. ماريا نمونه زني است که در اوج ميل به ديده نشدن توسط راوي شکار مي شود. ناخودآگاه و براساس نيرويي غريزي سمت او رفته ولي آرام آرام باز از او دور مي شود و به همان ارتباطات گذشته خويش بازمي گردد. اين حرکت به شکلي ظريف و بطئي در شخصيت پردازي ماريا ديده مي شود. «مصطفي مفيدي» در اين باب چنين اظهار مي کند؛

«بله. دليلش را در سوال قبل هم گفتم. ماريا شخصيت برجسته و تاثيرگذاري دارد و روايتگر ضمن دلدادگي نسبت به او احساس دوگانه يي دارد. شايد به نحوي در شخصيت او برجستگي هايي مي بيند که چون در ناخودآگاهش از او(يعني کسي که در ناخودآگاه روايتگر/ نويسنده نقش بسته و ماريا بدل و جانشين او است) آزرده است. نمي خواهد بر آنها تاکيد کند. فراموش نکنيم که ماريا هنرشناس است و تنها کسي است که اثر مهم هنرمند را درک مي کند. در روابطش با خوان پابلو هيچ خلافي از او سر نمي زند به جز پنهانکاري.» اين رمان به يک دليل به شدت ما را درگير خود مي کند و آن مشاهده برش هاي دقيق روانشناسانه از موقعيتي است که به سمت حادثه قتل مي رود. ما همراه يک مرد بيمار- هنرمند در کنار پديده جذابي به نام عشق(که البته چندان هم رابطه اين دو نفر عاشقانه تصوير نمي شود) لايه هاي مختلف يا امکان هاي مختلف يک ذهن پاره پاره را مي شناسيم. با او همراه مي شويم. حتي گاهي به او حق مي دهيم. مي توانيم با خود بگوييم کاش ماريا ملاحظات بيشتري را در ارتباط با او رعايت مي کرد. اصلاً آيا اين قدر که راوي به ماريا مي انديشد او هم درگير اين رابطه است يا راوي يکي از انواع آدم هايي است که دور و برش را گرفته است. به هر حال راوي به انواع حيل متوسل مي شود تا ما را با خود همراه کند. تا بتوانيم خود را جاي او گذاشته و مهم تر از همه دوستش بداريم. راوي چنان خود را برهنه مي کند که ما خلع سلاح شده و کليشه مرد قاتل در ذهن مان رنگ مي بازد. خوان پابلو تيپ آشناي ذهن ما نيست. بدمن فيلم هاي هاليوودي هم نيست. او يک هنرمند است که تا قبل از ديدار ماريا دغدغه اش نقاشي کردن بوده است. قبلاً قتلي مرتکب نشده است. لااقل از اين موضوع مطمئنيم. اما نوع مواجهه راوي و ماريا به گونه يي است که بيماري راوي تشديد مي شود و من راوي اثر به خوبي اوج بيماري اش را به ما مي شناساند. از اين منظر رمان تونل و نحوه پرداختن اش به نوعي تحت تاثير نوع پرداخت داستايوفسکي در رمان جنايت و مکافات است. به خصوص که خوان پابلو هم مانند راسکولنيکوف خود را به پليس معرفي مي کند. منتها تفاوت اينجاست که خاستگاه طبقاتي و دلايل انجام قتل در دو روايت متفاوتند اما ارنستو ساباتو ميل دارد که شخصيت خود را مانند داستايوفسکي تجزيه و تحليل کند. او در عين باز کردن امکان ها و گزينه هاي مختلف براي خوان پابلو اما نهايتاً او را در دايره بسته بيماري اش توجيه پذير مي کند. ما هرچه در اين اثر جلوتر مي رويم با ژرفاهاي غريب ذهن آدمي بيشتر آشنا مي شويم و از قدرت و استيصال توامان خوان پابلو حيرت زده مي شويم. منتها ضعفي که در کار ساباتو نسبت به داستايوفسکي به خوبي قابل مشاهده است اين است که داستايوفسکي به تمام شخصيت هاي کارش مي پردازد. راسکولنيکوف، پرنس ميشکين، استاوروگين اگر مهم اند باقي کاراکترها هم در نوع خود اهميت داشته و نويسنده از آنها غافل نيست، در حالي که در اين اثر نويسنده حتي گاهي از ماريا و پرداخت او هم غافل مانده است. او چنان شيفته شخصيت اصلي رمان است که به سوي مقابل شخصيت راوي و آنکه مورد عشق واقع مي شود چندان اهميتي نمي دهد. اصلاً نوع نظرگاهي که انتخاب کرده است اين امکان را به او نمي دهد. راوي اول شخص او هرگز به کارکرد نمايشي نزديک نمي شود. حال آنکه در زماني مانند شياطين با آنکه راوي اول شخص است ولي به خوبي در بيشتر لحظه ها پنهان است. اما به هر حال ارنستو ساباتو در بخش شخصيت پردازي، به شدت تحت تاثير الگوي داستايوفسکي است و اينکه تلاش خود را در اين امر اعمال کرده به خوبي محسوس است. حاصل اين تلاش در پرداخت خوان پابلو نتيجه يي متعالي به همراه آورده اما در مورد ساير شخصيت ها چنين مهمي به وقوع نپيوسته است. از مصطفي مفيدي هنگامي که در اين باره مي پرسم که آيا ساباتو تحت تاثير داستايوفسکي بوده يا نه، چنين پاسخ مي دهد؛ «البته تحليل هاي روانشناختي ساباتو عميق و قابل ستايش است. برداشت شخصي ام اين است که تحليل هاي او هيچ گاه به عمق و وسعت داستايوفسکي نمي رسد و به آن اندازه جوانب مختلف روح انسان را نمي کاود. داستايوفسکي لايه لايه روح را برمي دارد و انسان را با کنه و عمق قابل دسترس خويش روياروي مي کند. با خواندن داستايوفسکي آدم گاهي به جايي مي رسد که خود را در تبهکاري شخصيت ها شريک مي بيند و نمي تواند آنها را محکوم کند. ساباتو علاوه بر اين کتاب در رمان «قهرمانان و گورها» و «فرشته ظلمت» که آخرين سه گانه اوست و در حال حاضر مشغول ترجمه اش هستم، هم به اين تحليل ها مي پردازد. در «فرشته ظلمت» که دست کمي از تونل هم ندارد از اين تحليل ها مشاهده مي کنيد. به هر حال داستايوفسکي غول بزرگ قرن نوزدهم هست و براي هميشه غول مي ماند. بعد از داستايوفسکي نزديک ترين کسي که از حيث تحليل هاي روانشناسي توانستم با داستايوفسکي مقايسه کنم، رومن رولان بوده است.»

ارنستو ساباتو در رمان «تونل» هم از هنر و هنرمند تصويري نو ارائه مي کند و کليشه هاي رايج را درهم مي شکند هم از موقعيت فريبنده عشق. ارتباط عاطفي خوان پابلو و ماريا به هر چيزي شباهت دارد جز عشق. البته راوي تا قبل از ديدار ماريا آن ميل و عطش يافتن محبوب را به شکلي عاشقانه از خود بروز مي دهد ولي هرچه در اين ارتباط شما بيشتر دقت کنيد کمتر ردپايي از عشق و لحظه هاي پيوند ناب روح و روان آدمي مي توانيد نشاني بگيريد. اين دو شخصيت در اوج تضاد با يکديگر تصوير مي شوند و دائم در نزاع اند. گيرم که ماريا کمي آرام تر ولي در عوض با کنش بيشتري از ابتدا در ارتباط حاضر مي شود. او چندان مقهور و مرعوب خوان پابلو نمي شود. در واقع نکته قابل درنگ اين ارتباط عاشقانه اين است که هر دو سوي رابطه با فرديت برجسته شان در ارتباط حاضر مي شوند. هيچ يک حاضر به عدول از مواضع خود نيستند. در واقع حتي شايد اگر يکي شان اندکي بيشتر در وجود ديگري مستحيل مي شود آن همان خوان پابلو است. با آنکه هنرمند است و خودشيفته به نظر مي آيد بيشتر از ماريا از خود دور شده و محو طرف مقابل خود مي شود. ماريا انفعال بيشتري در ظاهر از خود نشان مي دهد ولي در نهايت اين اوست که از خوان پابلو دور مي شود و نمي خواهد هميشه و همواره با مرد نقاش بماند. آنها عشقي را به تصوير مي کشند که در آن قرار نيست پيوندي روحي به وقوع بپيوندد. آنها بيشتر درصدد تجربه يي متفاوت اند؛ تجربه يک ارتباط به اضافه ارتباطات ديگر براي ماريا و ارضاي ميل کنجکاوي احتمالي اش و تجربه يک رابطه انساني براي خوان پابلو. هرچند بسياري از متخصصان علوم روانشناسي يا هنرمندان يا حتي افراد عادي اساساً بر اين باورند که عشق ماهيتي بيمارگونه دارد ولي در هر حال به نظر مي رسد که قاعدتاً مي تواند لحظه هاي فرح بخش و سبک نيز در خود داشته باشد چون در عشق هر حالتي همراه ضدخود در دو سوي ارتباط ديده مي شود. غليان ها و نوسان هاي روحي ماريا و خوان پابلو همواره به سمت تباهي و سياهي در جريان است. ما يک ديالوگ

به يادماندني که در آن در دو سوي ارتباط نيرويي محرک و پويا جابه جا شود، نمي توانيم پيدا کنيم. شايد راوي توانسته همه چيز حتي عشق را به رنگ فيلتر نگاه شخصي خود به جهان درآورد. شايد ماريا در اوج زندگي سايه وار و مشکوک اش از ابتدا به عشق خوان پابلو اعتقادي نداشته است. شايد براي همين دستش رو مي شود و در نهايت به همين دليل مجرم شناخته شده و به اشد مجازات محکوم مي شود. «مصطفي مفيدي» در اين باب بر اين باور است؛ «بله. اين ارتباط عشق است. عشقي بيمارگونه. عشقي عميقاً تحت تاثير حسادت و احساس تملک. اين عشق با عشق شرقي ما، عشق از نوع مولانا و سعدي و حافظ که در برابر معشوق خود را فاني مي بيند تفاوت دارد. با نوع تعبير شاعري مانند سعدي که مي گويد؛

گر دوست بنده را بکشد يا بپرورد

تسليم از آن بنده فرمان از آن اوست

يا نوع ديگري از آن که حافظ ارائه مي کند؛

اگر به جاي غيري گزيند دوست حق با اوست

مرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزنيم

نه، عشق روايتگر از اين نوع نيست. عشقي است خودخواهانه و تملک جويانه.»

در عرصه روايت رمان «تونل» شخصيت ها اندکند. گويي که نويسنده جهان داستاني را قرق کرده تا راوي اول شخص صرفاً ديده شود. اين خود هم نقطه قوت روايت محسوب مي شود هم نقطه ضعف آن. چرا که نويسنده فرصت داشته به شکل تمام و کمال به شخصيت اصلي نزديک شده و او را برايمان برجسته کند و از سوي ديگر ما را با اين سوال مواجه مي سازد که چرا شخصيت هايي نظير آلنده، مي مي و هانتر چنين در سايه مانده اند. اصلاً اگر نويسنده به آنها هم مي پرداخت ما شاهد تضاد و درگيري بيشتري در متن مي بوديم. در شکل فعلي هم به نفع خوان پابلو ميدان را خالي کرده اند، در حالي که تاثير آلنده بر ماريا بي شک مي توانست به برساختن ژرفاهاي متن کمک کند. او با آنکه کور است ولي قدرت شناخت بالايي از ماريا دارد. عمري را با او سپري کرده و در پايان کتاب به راوي مي گويد که تو ابلهي. او با اين صفت و دشنام دري را باز مي کند سوي ساحت واقعي زندگي ماريا؛ دري که در پس آن معلوم نيست چه واقعيتي وجود دارد. آيا خوان پابلو از زندگي واقعي ماريا شناختي نادرست داشته است؟ چرا آلنده چنين از مرگ ماريا دگرگون مي شود؟ آيا او را عميقاً دوست داشته است؟ و حتي چرا راوي هانتر را که تا آن اندازه از او نفرت داشته به عنوان رقيب عشقي به قتل نمي رساند؟ آيا هانتر در زندگي واقعي ماريا نقشي عمده داشته است؟ نويسنده به هيچ يک از اين سوالات پاسخي قطعي و نهايي در متن ارائه نمي دهد و ما را با انبوهي از احتمالات در پايان کتاب به جا مي گذارد. «مصطفي مفيدي» در باب نپرداختن به ساير شخصيت هاي رمان چنين مي گويد؛ «در داستان غير از خوان پابلو و ماريا همه در سايه اند، در پرده اند. چون محور قصه زني است هنرشناس و فرهيخته که دل به عشق هنرمند نقاشي مي سپارد که از بخت بد او اين هنرمند روانپريش و پارانوئيد است. روايتگر همه را در حاشيه مي گذارد که عشق اش را و محبوب اش را برجسته تر کند يا به يک تعبير بحران روحي خود را نمايان تر سازد. آنها در واقع نقشي يا نقش برجسته يي در قصه ندارند.» در دو سوي رمان «تونل» مي تواند روشنايي در انتظارمان باشد. مي تواند هم تاريکي تونل به آن سوي روشنايي جريان پيدا کند. راوي يا نويسنده متن بر آنچه تاکيد مي ورزد که حيات همگي ما را تهديد مي کند؛ تاريکي ذهن و تمايل رفتن سوي جهان سايه ها، بيماري قرن حاضر است که حتي در متعالي ترين تعاريف نظير عشق هم از آن رد و نشاني مي توان سراغ گرفت. رمان «تونل» روايت امروزي انسان در جهاني است که کليت آن بيمار است. نويسنده هيچ راه گريزي هم به ما معرفي نمي کند. شايد ما همگي ناگزير از ورود به تونلي هستيم که همان رويه ديگري از وجود انسان است. انسان با تمام تضادهايش در همين تونل گرفتار است و کسي چه مي داند شايد با ورود به دهليزي چنين تاريک هم در جرمي شريکيم که خوان پابلو مرتکب آن شده است. به اين تعبير ما همه قاتل محبوب خويش هستيم و بدتر در مفهومي عميق تر قاتل خويشتن خويشيم.
پيشينه نقد و نظريه پردازي ادبي در ايران

حافظ موسوي

ملک الشعراي بهار در مقدمه کتاب «سبک شناسي» مي نويسد؛«ادبيات فارسي تا سي چهل سال پيش، دو پايه بيش نداشت، يکي علوم مقدماتي زبان عرب، ديگري تتبعات در متن زبان فارسي و فراگرفتن قواعد ناقص زبان و تاريخ لغت.» ملک الشعرا اين مطلب را در سال 1331 نوشته است. اين گفته علاوه بر اينکه خلأ مربوط به دانش هاي ادبي را در تاريخ ادبيات ما نشان مي دهد، به اين نکته نيز به طور ضمني اشاره دارد که از حدود 90 سال پيش حرکت هاي جديدي در ادبيات ما آغاز شده است.

متاسفانه تاريخ نگاري ادبي ما هنوز فرصت نکرده يا به اين صرافت نيفتاده است که تصوير روشني از کارهايي که در يکصد سال اخير براي تبيين ادبيات فارسي با روش هاي نو صورت گرفته است ارائه کند.

اگر چنين تصويري وجود داشت ما امروز راحت تر مي توانستيم در مورد ضعف ها و قوت هاي ادبيات مان حرف بزنيم. اما به هر حال با توجه به منابع مختصري که در اين زمينه موجود است مي توان اذعان داشت که تاريخ ادبيات ما از اين حيث (چه از نظر نقد ادبي و چه از نظر نظريه پردازي ادبي) در مقايسه با غرب بسيار فقير است.

همان طور که در بخش نخست اين مقاله، در بررسي اجمالي سير تکوين و تطور نقد و نظريه پردازي ادبي در غرب ديديم، جريان نقد ادبي و نظريه پردازي ادبي از همان ابتدا در کنار جريان تفکر فلسفي شکل گرفته است يا حتي مي توان گفت که شاخه يي از آن بوده است. در واقع اولين نظريه پردازان ادبي، فلاسفه بوده اند، نه اديبان. (منظور ما از اديبان کساني هستند که صورت بيروني ادبيات را بررسي مي کنند و نه لزوماً ماهيت آن را- در حالي که فلاسفه قبل از پرداختن به صورت بيروني ادبيات، درصدد توضيح و تبيين ماهيت آن هستند.) مي توان گفت که نظريه هاي ادبي بخشي از دستگاه هاي فلسفي هستند. بنابراين طبيعي است که اين شاخه در جايي رشد مي کند که فکر فلسفي رشد کرده باشد.

اگر از اين منظر به تاريخ انديشه و تاريخ ادبيات در ايران نگاه کنيم، بايد اذعان کنيم که ما نمي توانسته ايم چيزي فراتر از اسرارالبلاغه جرجاني يا «المعجم في معايير اشعارالعجم» شمس قيس رازي داشته باشيم. اما به هر حال درباره همين ميراث مختصري که براي ما مانده است بايد به طور عميق و جدي به مطالعه و تحقيق بپردازيم.

اين بررسي تاريخي را طبيعتاً بايد از تاريخ پيش از اسلام آغاز کنيم. اما متاسفانه چيز زيادي از آن دوران براي ما باقي نمانده است. شواهد و قرائن و برخي از اسناد تاريخي گواه آنند که در ايران پيش از اسلام، شعر و ادبيات وجود داشته و بنا به گفته برخي از مورخان عرب، مانند جاحظ، ايرانيان در دوره پيش از اسلام کتاب هايي در زمينه بلاغت داشته اند که يکي از آنها «کاروند» بوده است. کتابي که اثري از آن باقي نمانده است.

رابطه بين فرهنگ ايراني و يوناني در دوران باستان محل ترديد نيست. از اين رو مي توان گفت ايرانيان در دوره هاي ساساني و اشکاني با فلسفه يوناني آشنايي داشته اند و ترجمه برخي از رسالات ارسطو به زبان پهلوي گواه آن است که مباحث مربوط به بوطيقا و بلاغت در بين ايرانيان رواج داشته است. اما از آنجا که هيچ منبع و مرجع دقيقي در اين خصوص در دست نيست تاريخ نويسان ما معمولاً از آن درمي گذرند و به دوره بعد از اسلام مي پردازند.

اگر از نمونه هايي مانند «مقدمه شاهنامه ابومنصوري» که در دوره سامانيان نوشته شده و در آن نکات انتقادي جالب توجهي درباره شاهنامه و قصه هاي آن وجود دارد درگذريم، که البته آنها نيز به رغم اهميت تاريخي خود، از لحاظ موضوع بحث ما چندان مهم نيستند، مي توانيم بگوييم که تقريباً تا دوره غزنوي آثار چنداني در باب شعر چه از جهت فني و چه از جهت ماهوي در زبان فارسي نوشته نشده است.

بحث درباره عروض و قافيه و ديگر صنايع شعري و بلاغت از دوره غزنويان چه در آثار شعرا و چه در پاره يي از رساله ها مطرح شده است. اما به هر حال در تمام سيزده قرن پس از اسلام، يعني از ابتداي تاريخ اسلامي تا دوره مشروطه مي توان گفت که تعداد آثار قابل توجهي که درخصوص نقد ادبي نوشته شده است از تعداد انگشتان دو دست کم تر است.

نکته جالب اينکه هيچ يک از اين آثار همان طور که ملک الشعراي بهار در مقدمه سبک شناسي نوشته است، از حد توضيح علوم مقدماتي زبان عرب، و اصول و قواعد زبان و تاريخ لغت و پرداختن به صناعات شاعري فراتر نرفته اند.

با اينکه فلاسفه و دانشمندان ايراني اولين مترجمان کتاب هاي افلاطون و ارسطو به زبان عربي بوده اند، در تاليفات اديبان ايراني بحث درباره ماهيت شعر و ادبيات کمتر صورت گرفته است. از اين رو مي توان گفت که تمام نقد ادبي ما در گذشته نقد فرماليستي بوده و بحث هايي درباره عروض، قافيه، صنايع بديعي و همه آن چيزهايي که در حوزه شکل و صورت شعر مطرحند را شامل مي شده است.

اما اين نقد فرماليستي يک تفاوت اساسي با «فرماليسم روسي» دارد. کار فرماليست هاي روس کشف قواعد ساختاري فرم هاي ادبي بود. آنها ادبيات را از جهت شکل بررسي کردند و به يک سري استنتاج هاي کلي رسيدند که حقيقتاً مشابه همان کاري است که مارکس در حوزه ماترياليسم تاريخي کرد يا ولاديمير پراب در ريخت شناسي قصه هاي عاميانه، يا داروين، فرويد، اينشتين و ديگر دانشمندان در حوزه علمي خود. در حالي که فرماليسم ايراني که به آن اشاره شد تنها به توضيح قواعد مربوط به قافيه، عروض و انواع فوت و فن ها و صنايع شعري اکتفا کرده است.

با اين حال اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که برخي از اين آثار چنانچه با نگرشي انتقادي مورد مطالعه قرار گيرند بعضاً حرف هاي مهمي براي گفتن دارند که از آن ميان مي توان به کتاب «اسرارالبلاغه» عبدالقاهر جرجاني اشاره کرد که بحث هاي دقيقي درباره استعاره و تمثيل و تشبيه و چگونگي ساخته شدن آنها در زبان (که بي شباهت به ديدگاه زبان شناسان امروز و فرماليست هاي روس نيست) مطرح کرده است. از اين رو در ادامه اين جستار، تامل بيشتر بر آن ضروري است.

اسرار البلاغه

اسرار البلاغه تاليف عبدالقاهر جرجاني اديب نامدار ايراني (متوفي به سال 471 ه.ق) يکي از مهم ترين و جامع ترين کتاب هاي بلاغت و معاني و بيان در ايران و کل ممالک اسلامي است. اين کتاب به زبان عربي نوشته شده و خوشبختانه برگردان فارسي آن به قلم دکتر جليل تجليل توسط انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيده است. (چاپ اول احتمالاً 1361 و چاپ چهارم 1374)

جرجاني اين رساله را با اشاره يي به اهميت «سخن» که انسان را از انواع حيوانات ممتاز کرده است آغاز نموده و مهم ترين نقش و کارکرد سخن (يا ذات و اخص صفات او) را رساندن ادراکات، احساسات و معارف بشري از انساني به انسان ديگر برشمرده و چنين استنتاج کرده است که؛«چون اين توصيف بيانگر ذات و اخص صفات اوست پس بهترين انواع سخن آن است که اين گوهر سخن را بهتر و آشکارتر نشان دهد.» يعني سخني که رساننده تر و شيواتر باشد. و بدين ترتيب به بحث بلاغت که معيار و محک سنجش دوري يا نزديکي سخن به آن گوهر است، وارد شده است.

جرجاني در ابتداي بحث يادآوري کرده است که معيار سنجش او در نيکي و بدي کلام تنها «لفظ» نيست «چرا که الفاظ مادام که با نوع و کيفيت خاصي منظم نشوند و با هم تاليف نيابند و در ترکيب آنها، راهي انتخاب و راهي ترک نشود، افاده معنا نمي کنند.»1 مثلاً اين مصرع زيباي حافظ را که مي گويد؛ «سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند» اگر از اين ترکيب و تاليف و نظم خاص خارج کنيم و بگوييم؛ «بنشينند غبار غم بنشانند سمن بويان چو» به تعبير جرجاني، آن را از کمال بيرون برده و به هذيان کشانده ايم.2

جرجاني معنا را اساس و بنيان زيبايي شناسي خود معرفي کرده و بر اين مبنا به توضيح انواع فنون بلاغت و صنايع ادبي پرداخته است. تجنيس، حشو، تطبيق، تشبيه، تمثيل، استعاره، مجاز، تعقيد، تخيل و... از جمله مباحثي است که او در اين کتاب به تفصيل آنها را بررسي کرده است.

اما بخش عمده اين رساله مفصل، بحث درباره تشبيه، تمثيل و استعاره است. زيرا وي باور دارد که؛ «نخستين و شايسته ترين و سزاوارترين چيزي که بايد در آن به طور کامل انديشيده و دقت شود بررسي درباره تشبيه و تمثيل و استعاره است. يعني اصولي بزرگ که مهمترين محاسن کلام را - اگر نگوييم که همه است - در برگرفته و به آنها برمي گردند و همچون قطب هايي هستند که معاني پيرامون آنها دور مي زنند و مانند قطره هايي هستند که از هر سو آن را احاطه کرده اند.»3

جرجاني ساختار اثر و روش پژوهش و تحليل خود را بدين گونه توضيح مي دهد؛ «و بدان که آنچه ظاهر امر ايجاب مي کند و در بادي نظر به فکر مي رسد اين است که سخن از بررسي گفتاري از حقيقت و مجاز آغاز شود و سپس از تشبيه و تمثيل سخن به ميان آيد و آنگاه دامنه مطلب به استعاره کشانده شود و استعاره به دنبال اينها ذکر شود از آن که مجاز اعم از استعاره است و در ترتيب قضايا واجب است که از عام شروع و در خاص پايان داده شود و تشبيه همچون ريشه و استعاره مانند شاخه يا شکل اقتباس شده يي از آن است.»4

تعريف و تبييني که جرجاني از تشبيه، تمثيل و استعاره ارائه مي کند و اينکه چطور اين هر سه، ريشه در يک جا دارند و تفاوت هايشان در چيست و اينکه استعاره در زيبايي شناسي شعر چه جايگاه والايي دارد، بسيار دقيق و نزديک به يافته هاي زبان شناسي جديد است. جالب اينکه جرجاني در اين بحث تنها به توضيح مکانيسم هاي مشابهت اکتفا نکرده، بلکه با نگرشي ارسطويي (مشايي) به توضيح و تبيين بن مايه هاي زيبايي شناسيک آنها در نهاد انسان پرداخته و مي گويد؛ «اما استعاره نوعي از تشبيه و نموداري است از تمثيل. و تشبيه خود قياس است و قياس همان چيزي است که دل ها و انديشه هاي ما آن را درک مي کند و اين دريافت انديشه هاست که مورد بازخواست و پرسش واقع مي شود، نه گوش ها و سامعه ها.»5

جرجاني در اين عبارت علاوه بر آنکه بر تقدم معنا بر لفظ در نظام زيبايي شناسي خود تاکيد کرده است، به اين پرسش فرضي نيز پاسخ داده است که چرا انسان از تشبيه و تمثيل و استعاره لذت مي برد؟ همان گونه که ارسطو در تعريف شعر و ماهيت آن در پاسخ به استاد خود افلاطون، به توضيح و تبيين دلايل طبيعي (روان شناختي) امر تقليد (که همه هنرها به گمان او و افلاطون ريشه در آن دارند) مي پردازد.

آنچه در اينجا به کار جرجاني اهميت مي بخشد اين است که او در تعريف تشبيه به اين بسنده نمي کند که بگويد؛ تشبيه عبارت است از مانند کردن چيزي به چيزي ديگر و داراي چهار رکن است؛ مشبه، مشبه به، ادات تشبيه و وجه شبه. بلکه به تبيين آن در نظامي کلي تر و جامع تر مي پردازد و با کشف ارتباط بنيادين آن با مقوله «قياس»، بحث خود را از محدوده صناعات ادبي فراتر برده و به مرزهاي تبيين فلسفي کشانده است.

با اينکه در اسرارالبلاغه جرجاني پاره يي تاثيرات از رساله فن شعر ارسطو ديده مي شود، اغلب محققان اشاره کرده اند که او با آثار ارسطو و از جمله رساله فن شعر آشنايي نداشته و احتمالاً از طريق مطالعه آثار دانشمند و فيلسوف بزرگ معاصر خود، ابن سينا، از آراي ارسطو در باب فن شعر تاثير پذيرفته است.

مقايسه يي اجمالي بين رساله فن شعر ارسطو و اسرارالبلاغه جرجاني نشان مي دهد که جرجاني به رغم نزديک شدن به مرزهاي نظريه پردازي ادبي - که نمونه يي از آن ذکر شد - متاسفانه نتوانسته است از حدود و ثغور بلاغت و نقد بلاغي فراتر رود و کساني که پس از او آمده اند نيز (از جمله سکاکي که چيزهايي بر گفته هاي جرجاني افزوده و کار او را در حد خود به کمال رسانده) نتوانسته اند از چارچوبي که او ساخته بود فراتر بروند.

در يک بررسي تطبيقي بين رساله فن شعر ارسطو و اسرارالبلاغه جرجاني نخستين چيزي که به چشم مي آيد اين است که ارسطو، اثر ادبي را در کليت آن، مبناي مطالعه و پژوهش خود قرار داده است. رساله ارسطو با اين جملات آغاز مي شود؛ «سخن ما درباره شعر و انواع آن است و اينکه خاصيت هر يک از آن انواع چيست و افسانه شعر را چگونه بايد ساخت تا شعر خوب باشد، آنگاه سخن از اجزا و ساير اموري که به اين بحث مربوط است خواهيم راند و با رعايت ترتيب طبيعي، نخست از آن امري آغاز مي کنيم که به حسب ترتيب مقدم است.»6

همين مدخل کوتاه و مختصر روش پژوهش و تحليل ارسطو در باب شعر را (که چيزي بيرون از محدوده منطق و نگرش فلسفي او نيست) نشان مي دهد. ارسطو بحث خود را از ماهيت شعر آغاز مي کند، سپس به انواع کلي آن (تراژدي، کمدي و...) مي پردازد و سرانجام، آن هم به اختصار، به جنبه هاي فني و بلاغي در هر يک از آنها اشاره مي کند. ساختار رساله فن شعر ارسطو، ساختاري قياسي (حرکت از کل به جزء) است. به عبارت ديگر او ابتدا از ريشه شروع مي کند، بعد به ساقه و سپس به شاخه ها و اجزاي ديگر مي پردازد. ارسطو براساس همان ترتيب طبيعي که خود بدان اشاره کرده است، ابتدا کليت شعر را مورد بررسي قرار داده و اينکه شعر ماهيتاً چيست و چرا به وجود مي آيد. طبيعي است که پاسخ او به اين پرسش، پاسخي ارسطويي است. يعني پاسخي مبتني بر مقدم شمردن محسوسات (طبيعت و امور مادي) بر معقولات است (کليات و مجردات) از اين رو منشاء شعر را در طبيعت انسان جست وجو مي کند. طبيعتي که ميل به تقليد و محاکات و موزون پسندي به طور غريزي در او هست. پرسش هاي بعدي او از دل همين پاسخ بيرون مي آيد؛ تقليد چگونه و با چه اشکالي بروز مي کند؟... پاسخ به اين پرسش، طبقه بندي هنرها را به دنبال دارد که يکي از آنها شعر است. سپس انواع شعر مطرح مي شود و اينکه هر يک از آنها چه ويژگي هايي دارند و چه تفاوت هايي با انواع ديگر؛ و ريشه اين تفاوت ها کجاست. اين تفاوت ها در انواع شعر، اعم از شعر حماسي، تراژدي و کمدي چگونه نمود مي يابند؟ هر يک از انواع شعر داراي چه اصول و اجزايي هستند. تاثير هر يک از انواع شعر بر مخاطبان چگونه است. شاعر در هنگام تاليف شعر و تراژدي چه چيزهايي را بايد رعايت کند. شاعر براي القاي احساس موردنظر خود به مخاطب از چگونه گفتاري بايد بهره بگيرد، گفتار از چه اجزايي تشکيل شده است، گفتار شاعرانه داراي چه ويژگي هايي است و...

حال اين روش و نگرش را با روش و نگرش جرجاني در اسرارالبلاغه مقايسه کنيم؛ در اسرارالبلاغه به جاي اثر ادبي در کليت خود، جمله ادبي يا شعري مبناي پژوهش و مطالعه قرار گرفته است. اينکه اين جمله هاي شعري (يا مصراع ها) در ترکيب با يکديگر آيا کليت يکپارچه يي را مي سازند يا نمي سازند (چيزي که نيما به عنوان «قطعه» از آن ياد مي کند) و اينکه آن کليت يکپارچه داراي چه ويژگي هايي است، يا داراي چه ويژگي هايي بايد باشد، مورد بحث قرار نمي گيرد زيرا در نظام زيبايي شناسي او، واحد شعر، جمله شعري (مصرع يا نهايتاً بيت) است.

جرجاني- همانطور که پيشتر اشاره شد - پس از مقدمه يي کوتاه و غيرتحليلي درباره اهميت و مزيت سخن در طبيعت انسان که او را از بقيه حيوانات جدا مي کند، مستقيماً به سراغ اين پرسش مي رود که چه چيز، يا چه چيزهايي سخن را زيبا و دلنشين مي کند؟ و در پاسخ به اين پرسش از محدوده جمله (اعم از جمله شعري يا نثري و اغلب بدون تفکيک و تمايز) خارج نمي شود. اين روش و نگرش هنوز هم در کتاب هاي معاني و بيان سنتي ما ادامه دارد و تنها تفاوت آن با اسرارالبلاغه در اين است که اينها (جديدي ها) نمونه هايي از شعر فارسي (و بعضاً شعر معاصر) را به جاي نمونه هاي عربي گذاشته اند وعبارت «زيبايي شناسي شعر» را به عنوان سنتيً معاني و بيان افزوده اند. البته غرض تحقير و تخفيف جرجاني و امثال او نيست. به ويژه درباره جرجاني بايد گفت که او تقريباً هزار سال پيش، نوعي از نقد ادبي پيشرو و نوعي (اگرچه جنبي) از رويکرد ساختارگرايي و زبان شناسي را در آثار خود پايه گذاري کرده است که هنوز هم نکات ارزنده و تازه يي براي ما دارد و اين نه از روي تصادف، بلکه دقيقاً به اين دليل رخ داده است که جرجاني برآمده از يکي از پربارترين دوره هاي علمي و فرهنگي در تاريخ کشور ما است. دوره يي که در فاصله يي کمتر از دو قرن فارابي و ابن سينا را در دامان خود پرورده و به جرجاني فرصت آن را داده است که بدون آنکه از زادگاه خود در طبرستان خارج شود، به علوم زمانه خود، به ويژه از طريق آثار شيخ الرئيس ابوعلي سينا، دسترسي داشته باشد، اما اينکه چرا تفکر امثال جرجاني در نسل هاي بعد به جاي تکميل و تکامل به انجماد و قهقرا گراييد موضوعي است که به اعوجاج سير تفکر فلسفي در ايران ارتباط پيدا مي کند.

پي نوشت ها------------------------------

1- اسرار البلاغه، عبدالقاهر جرجاني، ترجمه جليل تجليل، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1374، ص 1.

2- جرجاني مصرعي از شعر عرب را نمونه آورده و ما به جاي آن مصرعي از شعر حافظ را گذاشته ايم و جالب اينکه مصرع درهم ريخته شعر حافظ ممکن است خواننده را به ياد کساني بيندازد که گمان مي کنند با درهم ريختن ترکيب جمله (برعکس آنچه جرجاني مي پنداشت) مي توان به گوهر زبان (يا زبانيت زبان) دست يافت،

3- همان، ص 16.

4- همان، ص 17.

5- همان، ص 12.

6- ارسطو و فن شعر، مولف و مترجم دکتر عبدالحسين زرين کوب، اميرکبير، چاپ پنجم، 1385، ص 113.
عناوين اين صفحه
آن سوي پرده هاي تاريکي
پيشينه نقد و نظريه پردازي ادبي در ايران
واکاوي دروني شخصيت ها
پارانوياي روايتگر

واکاوي دروني شخصيت ها
نويسنده آرژانتيني اين رمان بيشتر دغدغه طرح، بازشناسي و واکاوي يک شخصيت خاص به نام خوان پابلو را دارد. او پوسته هاي دروني اين شخصيت را لايه لايه به بهانه عشق مي شکافد. به بهانه طرح يک رابطه انساني عاطفي. ما نمي دانيم اين نقاش از چه زماني روان پريش يا افسرده يا پارانوئيد شده است و چرا. ما نمي دانيم چرا او خانواده يي ندارد. ما فقط مي دانيم که او در مقام عاشقي، عاجز است.

ما در خلال رمان صد و هفتاد صفحه يي شاهد لحظه هاي پرحدس و گمان و تعليق محضيم. همه چيز در سايه شک و ترديد در ارتباط با کنش هاي احتمالي راوي ساخته مي شود. هيچ حرکت او قابل پيش بيني نيست. راوي از خود شگفت زده مي شود و ما از او. از اين منظر اين اثر به ژانر روان شناسانه بيشتر تعلق دارد تا جنايي- پليسي.


پارانوياي روايتگر
 کتاب در واقع بر محور روان پريشي و پارانوياي روايتگر و براي تشريح و تفسير وسواس ها و دلمشغولي هاي او نوشته شده است. لاجرم همه افراد ديگر در سايه قرار مي گيرند، از جمله ماريا. يک تفسير ديگر براي اين موضوع اين است که روايتگر/ نويسنده در ناخودآگاهش از رابطه مشابهي رنج مي برده است و نمي خواهد خاطره هاي آن رابطه با شرح عشق و دلدادگي اش به ماريا تجديد شود. مي خواهد رنجش را به زبان نياورد تا کمتر آزار ببيند.

 وجود انسان دو رويه دارد. هنرمند هم از اين قاعده مستثني نيست. يعني ما در طول تاريخ متاسفانه هنر يا هنرمندان نسبتاً فراواني داشته ايم که در خدمت ارباب قدرت يا ارباب ثروت، حرف هايي زده اند و کرداري از خود نشان داده اند که با ذات هنر و برداشتي که ما از آن داريم، کاملاً مغايرت دارد. کار هنرمند، نويسنده، شاعر، نقاش و ... جست وجوي حقيقت و پژوهش حقيقت است؛ حقيقتي که همواره دست نيافتني است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام