يارعلي پورمقدم

در همان قهوه خانه يي که قبلاً ذکرش رفت و درست از دست همان قهوه چي مشنگي که اگر با هواپيماي پان آمريکن وارد فرودگاه سن فرانسيسکو شود، بي شک در بازگشت جهان را روي سرش خواهد گرفت که اين او بوده که اول بار امريکا را کشف کرده است، يادداشتي را مي گيرم که با دستخط مادرم نوشته شده و تاريخ سه روز پيش را دارد؛«بدو ديگه بدو،»
فنجان لب سوز را نصفه نيمه هورت مي کشم و نشسته و ننشسته شروع به دويدن مي کنم تا از اين بيشتر چشم انتظارم نباشد. مثل گاوي که از کشتارگاه گريخته باشد حدود هفت کيلومتر مي دوم تا در کوچه آهنگران و مقابل خانه مادري از شدت هن و هن به سرفه بيفتم و بلغم غثيان کنم. پوزه ام را به سر آستين مي مالم و کلون را مي کوبم. تازه مي فهمم اين سکوت مرگباري که مي گويند يعني چه چون مي دانم اگر دوباره کلون را بکوبم و باز صدايي نشنوم، کوچه آهنگران را روي سر خيابان پاستور خرد خواهم کرد. پس براي احتراز از هر گونه اقدام غيرضروري تنها کلون را محکم تر مي کوبم و از يک تا ده مي شمارم. خوشبختانه هنوز به عدد هفت نرسيده ام که مادرم در لباس عروسي در را باز مي کند.
- بعد از سه روز حالا هم که اومده يي مي خواي در رو از پاشنه دربياري؟
نفسي به راحتي مي کشم؛ هنوز نيم ساعت نشده که دستخطت رسيده دستم، مامان،
سراپايم را ورانداز مي کند؛ چند ماهه آب به تنت نخورده؟
تلاش مي کنم تا در لحنم گلايه يي نباشد؛ خيابان حمومش کجا بود، مامان،
خانه بوي پوشک بچه ها را مي دهد و هيچ چيز سر جايش نيست جز خوشه گندم خشکيده يي که سال هاست روي طاقچه و پاي قاب عکس پدرم گذاشته شده است. عکس جوانک خوش تيپي است که با عينک آفتابي وسط گندمزاري ايستاده است تا با پيراهني پيچازي و با مختصر خمي که به گردنش داده است به عدسي لبخند بزند. به طرز غيرقابل توضيحي مي دانم که اگر خوشه ي خشکيده را ببويم بوي تن پيچازي پوش را خواهد داد.
مي پرسد؛ اين ديگه کيه دنبال خودت راه انداخته يي؟
گفتم؛ اشرفه مامان، اسمش اشرفه.
موچ موچ کنان گفت؛ چه کفتر سفيد خوشگليه،
گفتم؛ پدرسوخته مهره ي مار داره مامان.
گفت؛ مي دونه که توي خونه ي من نبايد چلغوز بندازه؟
گفتم؛ شنيدي مامان چي گفت اشرف؟
گفت؛ مگه اين زبون مي فهمه؟
گفتم؛ نمي بيني با بغبغو داره سر مي جنبونه؟
گفت؛ اوا راست مي گي.
گفتم؛ بسه ديگه اشرف، اين قدر خودتو واسه مامان من لوس نکن،
گفت؛ چند وقته که با هميد؟
گفتم؛ يه سه ماهي هست که زير يه سقف زندگي مي کنيم.
گفت؛ زير يه سقف را جوري گفتي که انگار داري از زندگي با يه زن حرف مي زني.
گفتم؛ منظورم سقف آسمونه مامان، زن کدومه،
گفت؛ مي شه اين قدر منو مامان مامان صدا نکني؟
گفتم؛ راست مي گي مامان. تو را بايد خانم هاويشام صدا کنم.
گفت؛ چون لباس عروس تنمه ربطم دادي به اون؟
گفتم؛ يادمه قد الان بابام توي اون عکس بودم که کتابشو دادي گفتي بخون.
گفت؛ ديگه چه زن هايي را سراغ داري که منو يادت بندازن؟
گفتم؛ يکيش ربکا توي صد سال تنهايي.
گفت؛ خب البته او هم همون خانم هاويشامه ولي اينکه چقدر به من رفته باشه، خدا عالمه.
گفتم؛ خب اگه ربکا نباشي لابد شخص شخيص اميلي هستي.
گفت؛ کدوم اميلي؟
گفتم؛ تو رمان يک شاخه گل سرخ براي اميلي ويليام فاکنر.
گفت؛ شکر خدا حتي از اسم اين نويسنده يي که گفتي خوشم نمي آد تا چه برسه به کتاب هاش.
گفتم؛ از آئوراي فوئنتس چطور؟
با قهقهه گفت؛ هر سبيلويي که داييت نيست.
گفتم؛ پس من راستش ديگه کسي رو نمي شناسم.
بي خودي بدتر ريسه رفت. پرسيدم؛ مي شه بگي به چي داري مي خندي؟
گفت؛ خب من مادرشوهرتم خره، مادر فريدون.
فهميدم باز ميل بازي کرده است ولي وانمود کردم که هنوز دوزاري ام نينداخته است؛
- تازه دارم معني اون «بدو ديگه بدو» را مي فهمم؛ منو صدا کردي که با يه من ريش و پشم منو به نکاح اون پسره لااوبالي ت دربياري؟
بي حوصله و بدخلق گفت؛ خيلي خري اگه نتوني الان خودتو به خريت نزني، ادامه دارد...