پنج شنبه، 29 آذر 1386 - شماره 1570
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
به خداي تو ايمان دارم

احمد غلامي

امروز هوا ابري است و قطره هاي درشت و سرد باران مي بارد و خيابان در سکوت زيباي زمستان تن خود را مي شويد. امروز که اين يادداشت را مي نويسم، برايم اهميت ندارد فردا يا روزي که يادداشتم خوانده مي شود، هوا چگونه باشد يا اينکه اصلاً من باشم يا نباشم و کجا باشم. اين روزها فقط مي شود به احساس هاي خوب موقتي دل خوش کرد که بي دليل وجود تو را پر مي کند و تو از همه زشتي هاي دنياي پيرامونت رها مي شوي و احساس مي کني همه چيز زيبا، دوست داشتني و عاشقانه است و باز مي شود واقعيت ها را نديد و به مردم عشق ورزيد. عشق ورزيدن به يکديگر، دوست داشتن يکديگر چيزي است که به جرات مي توانم بگويم لااقل در تهران بسيار بعيد و دور از دسترس است. شايد از آن روزي که سياست در زندگي ما نقش اساسي پيدا کرد ما شديم آدم هاي سياسي نيمه تمام که هم دنيايمان را از دست داديم هم آخرتمان را. شديم مثل خود سياست غيرقابل اعتماد، باورناپذير و بي عشق به زندگي و پر از ترديدهاي چه بايد کرد و نکرد، براي رسيدن به کاميابي هاي بسياربسيار کوچک. نبايد چشم ها را شست. نبايد دگرگونه ديد. بايد چشم را بست. چشم هايمان را بايد ببنديم و از کنار يکديگر بگذريم بدون آنکه به دنبال کشف حقيقت درباره هم باشيم. همه گناهکار و مقصريم و همه بد کرداريم. فاصله تک تک ما با همه آن چيزهايي که مي شود به آنها عشق ورزيد و به آن زندگي کرد به يک اندازه گاه بسيار دور و گاه بسيار نزديک است. هوا ابري است و قطره هاي سرد باران مي بارد و شهر ما تهران را مي شويد. خاطره ها را مي شويد. آنچه ما را از يکديگر دور مي کند خاطره هاي مشترک ما است. ته همه خاطرات مشترک ما که قرار بود به رويايي مشترک پيوند بخورد کابوسي تلخ شده است. کابوسي که ما را به جان يکديگر مي اندازد تا گناهمان را بار همديگر کنيم و دامن خود را منزه و پاک بپنداريم. نه نبايد چشم ها را شست. بايد چشم ها را بست. همه ويراني ما از عطش دگرگونه ديدن است. در دگرگونه ديدن باز عده يي مي آيند بر مسند قدرت و عده يي مي روند به حضيض ذلت. بزرگ ترين راز گذر از باتلاقي که در آن گرفتاريم دست و پا زدن نيست. دست و پا زدن همواره ما را جلو نمي برد، فرو مي کاهد، فرو مي برد و مي بلعد. ايستادن، چشم ها را بستن وبه عمق وجود خود بازگشتن است، ديگري را نديدن، گناهش را نديدن و بخشيدن براي با هم زيستن؛ «دزدي قرص نان مي دزدد و مسيح (ع) او را مي بيند و پندش مي دهد که دزدي گناهي گران است. دزد به خدا سوگند مي خورد که اين کار را نکرده است. مسيح (ع) چشم هايش را مي بندد و مي گويد تو راست مي گويي، چون من به خدايي که تو سوگند خوردي ايمان دارم.» باز باران مي بارد و شهر من همان شهر ديروز است. بي اعتنا به احساس هاي من، ما و شما. من مورچه يي هستم که آب او را مي برد و دنيايش را. اما مورچه بودنم دليل بر نبودنم و نداشتن دنيايي نيست که آب آن را مي برد. من چشم هايم را مي بندم و شهرم را که آب مي برد دوست دارم؛ مردمش را که به سياست خو کرده اند و سياستمداراني ناتمام اند دوست دارم. آنها نه در پي قدرت اند، نه در پي حفظ آن. آنها خود قدرتند و چون خود قدرتند ديگر نمي توانند چشم هايشان را ببندند و لحظه يي فقط لحظه يي آرام بگيرند. کاش لحظه يي مردم ما از قدرتي که به آنها داده شد، مبرا مي شدند. فقط لحظه يي.
جهان ناديدني

فارس باقري؛ ميان يک اثر ادبي و خوانندگان آن آثار، نوعي رابطه ناديدني وجود دارد. اين رابطه ارتباطي نامرئي اما قابل فهم است. اينکه اين ارتباط چگونه به وجود مي آيد و چگونه ادامه مي يابد و چگونه مي تواند به يک سوء تفاهم بينجامد يا اينکه اين ارتباط را مخدوش کند امري است که به سادگي از آن نمي توان گذشت و ساده نمي توان گرفت. امروزه ميان مخاطب اثر ادبي - مخاطب حرفه يي - با آثار ادبي شکافي وجود دارد. اين شکاف خود به خود به وجود نيامده است و يک باره روي نمي دهد. در هر جامعه، آثار ادبي پديده يي است که از سوي پديدآورندگان ارائه مي شود و از سوي ديگر مخاطباني نيز وجود دارند که خواننده حرفه يي ادبيات هستند يا خواننده يي که سطحي از ادبيات فرهيخته را مي شناسد و آن را مي خواند و پيگيري مي کند. اما هميشه ميان اين دو گروه (پديدآورنده و مخاطب) يا اين دو جهان، حلقه مفقوده يي وجود دارد تا اين دو جهان را به يکديگر پيوند زند. در جامعه سالم، اين ارتباط توسط منتقدان و جوايز ادبي و نقد و بررسي دقيق اثر ادبي امکان پذير مي شود. اما در جوامعي ناسالم اين پيوند هرگز روي نمي دهد. از اين رو پديدآورنده اثر ادبي خود بار مسووليت هاي ديگري را به دوش مي گيرد. اينکه نويسنده همزمان بايد چندين نقش را به عهده بگيرد و همزمان باعث پيوند اثر خود با جهان مخاطب شود و... اين رويکرد نشانه بيماري اجتماعي است که بايد آن را واکاويد و به گفت وگو گذاشت. من اين مساله را به قصد گفت وگويي ديگر ارائه مي کنم و اميدوارم که ديگراني نيز بتوانند اين گفت وگو را پيش ببرند و ادامه دهند. در جوامع ناسالم فقدان مطلوب ارتباط هاي انساني و غياب اين حلقه پيونددهنده، علت هايي دارد. به نظر اشاره يي حتي کم به اين پديده ضدفرهنگي مي تواند ما را در کاهش آن نيز کمک کند. در اين جوامع، دانش بيش از آنکه ياد گرفتني باشد، شنيدني است. بدين معني که مخاطب اثر ادبي را نمي خواند و نمي بيند، بلکه با شنيدن نظر ديگري، قضاوتش را جاري مي کند. در چنين جوامعي، سواد و دانش بيش از آنکه يادگرفتني باشد، شنيداري است و دانش شنيداري به خرافه مي انجامد و امر ترديد و شک و تجربه مخاطب را به تاريکي مي کشاند و مدام بر قشر ناآگاهي آنان مي افزايد. اگر دانشي تکيه بر شنيدار مي کند، در گفت وگوها و نقد و بررسي خود بر چه چيزهايي تکيه مي کند؟ اين امري غيرقابل تصور است، يا لااقل من نمي توانم آن را تصور کنم. دوم آنکه در جوامع ناسالم، ناقدان ادبي، بيش از آنکه نقد ادبي را يک حرفه بدانند، به شکلي کاملاً ذوقي به سمت آن کشيده مي شوند و اشتغال زايي مطبوعات در هر کشوري نيز هيچ بي پناهي را نااميد نخواهد کرد. مساله ديگر آنکه جهان پديدآورنده اثر ادبي و جهان مخاطب را منتقد ادبي با نقد صريح و نظام مند خود به يکديگر پيوند مي دهد. وقتي چنين پيوندي وجود نداشته نباشد، روابط بعدي نيز مخدوش مي شود. در نبود چنين فضاي مطلوبي، ادبيات به مسابقه يي بدل مي شود که هر يک بايد در پي خوانندگان خود برآيد. از اين رو نويسنده نيز کم کم بايد براي خود افرادي را بيابد تا خوانندگان اثرش باشند. بنابراين بيماري ديگري خود را نشان مي دهد؛ محفل گرايي. به اين ترتيب، ضرورت ادبي باعث ايجاد يک جمع نمي شود، بلکه يافتن خوانندگان اثر ادبي به مقصود اين نوع رويکرد تبديل مي شود و کم کم به شکل شرکت هاي تجاري و هرمي کالايي به نام ادبيات رد و بدل مي شود و اين کالا بايد به خوانندگاني برسد که از قبل سليقه خاص و نوع رويکرد آنها صورت بندي شده است و آنها اين نوع تجارت و اين نوع حواري يابي را شکل داده اند و به شکلي افزايشي از بطن اين نوع رويکرد، خوانندگاني ايدئولوگ ساخته مي شود که در برخورد با اثر ادبي معيارهاي ارزشمند ادبي پايه نقد قرار نمي گيرد بلکه در مواجهه با اثر، خود را ملزم به جواب و دفاع از آن مي دانند و کم کم اين رويکرد مي تواند به هژموني تهديد نيز بينجامد و پايان هايي ناگوار از خود به جا بگذارد. در دوره ادبيات بارسالت در کشور ما نيز اين نوع رويکرد تجربه شده است. در اين نوع نگرش در جوامعي با روابط ناسالم، ادبيات به ايدئولوژي بدل مي شود که خالي از هر نوع ارزش انساني و ادبي است.جوايز ادبي اما رويکرد مطلوبي مي تواند باشد تا اثر ادبي را خالي از هر گونه ايدئولوژي و دسته بندي هاي هرمي ارائه کند. در نبود جريان نقد سالم اين جوايز ادبي هستند که مي توانند اين خلأ و شکاف را پر کنند.ما در طول اين سال ها با جوايز مختلفي روبه رو بوده ايم که آثار ادبي را به مخاطب معرفي کرده اند. جوايز ادبي پيونددهنده اين دو جهان مفروض است و اثري را به شکلي نسبي به مخاطب معرفي مي کند. اما در کنار اين جوايز گويي بايد گروهي باشند تا علت ارزشمندي اين آثار را نيز بررسي کنند. چرا که جوايز ادبي بر يک اثر صحه مي گذارند و نقد و تشريح کيفيت و ارزش ادبي اثر توسط منتقدان يا داوران مي تواند در کنار جوايز، رويکرد داوران و جوايز دهندگان را نيز صورت بندي کند و کيفيت ادبي اثر را جريان سازي کند و از هرگونه خرافه و دانش شفاهي بپيرايد.
موش ها و گربه ها
گربه يي جلوي تاکسي پريد. راننده ترمز شديدي کرد و ماشين با کمي فاصله از گربه ايستاد. گربه وحشت زده به پياده رو دويد و دور شد. خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «شهر پر از گربه شده، هر جا را نگاه مي کني گربه است.» خانم ديگري که عقب نشسته بود، گفت؛ «با اين همه گربه يي که همه جا ولن، معلوم نيست چرا موش ها کم نمي شن. پياده روها پر از گربه است، جوب ها پر از موش.» زن جلويي گفت؛ «راستي ها، معلوم نيست چرا اين گربه ها، موش ها رو نمي خورن؟» مردي که پهلوي من نشسته بود گفت؛ «براي اينکه موش ها ديگه موش نيستن. اينقدر بزرگ شدن که هر کدومشون يه پا گربن براي خودشون.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «البته گربه ها هم ديگه اون گربه هاي سابق نيستن.» مرد گفت؛ «مي ترسم چند وقت ديگه موش ها، گربه ها رو بخورن.» زن جلويي گفت؛ «ولي خيلي عجيب و غريب شده، ديدين سگ ها هم ديگه گربه ها رو نمي خورن؟» مرد گفت؛ «همون قديمش هم معلوم نيست که اين بيچاره ها واقعاً همديگه رو مي خوردن يا نه. شايد اصلاً براشون حرف درآوردن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «بالاخره تا نباشد چيزکي مردم نگويند چيزها.» مرد گفت؛ «شايد يه دفعه يه گربه بيچاره يه موشي رو خورده اونوقت حرف درآوردن که گربه ها همه شون موش مي خورن.» زن جلويي گفت؛ «بالاخره گربه ها هم بايد يه چيزي بخورن، چون اگه هيچي نخورن از گشنگي مي ميرن.» خانمي که عقب نشسته بود، گفت؛ «حالا گربه ها مجبور نيستن که حتماً موش بخورن، مي تونن غذاي گربه بخورن.» راننده که کلافه شده بود، گفت؛ «چقدر سر يه گربه حرف مي زنيد.» مرد گفت؛ «آخه اون ترمزي که شما زدين همه مون رو از چرت آورد بيرون.» راننده گفت؛ «کاشکي اصلاً ترمز نکرده بودم که گربه هه له مي شد.» همان موقع ماشين از روي يک برآمدگي رد شد. خانم جلويي وحشت زده پرسيد؛ «اين چي بود؟»
حکايت موسيقي ايراني، حکايت ماه آسمونه
حسين عبدالهاشم پور؛ 1- پيشتر براي «شرق» نوشته بودم؛ «حکايت موسيقي ايراني، حکايت ماه آسمونه.» گاهي چون شب چهارده، قرص تمام و درخشان و مطمئن، چشم ها را خيره مي کند و گاه ديگر چون شب اول باريک، محو و نزار، آن سان که تو را به وحشت مي اندازد مبادا ناپديد شود، ديگر همه مي دانيم فارغ از اينکه دولت ها چه بينديشند مهم اين است که آراي بزرگان ديني درباره موسيقي از تکذيب و حرام کامل تا به ترديد و (معدودي نيز) حلال در نوسان است و ماه آسمون موسيقي هم تابعي از شدت و ضعف نفوذ هريک از اين نظريه ها در هر دوره است. حيف که هيچ يک از گرايش هاي فکري دولت هاي پيشين يا نخواست يا نتوانست مفري به عنوان «فصل الخطاب» بر اين سه راهي چه کنم چه کنم، تعيين کند و همچنان موسيقي غير از آن سه ماهي که کاملاً به اغما مي رود در 9 ماه ديگر سال آبستن نوزادهايي از ماه شب 14 تا ماه شب اوله که صدالبته در تمامي ساليان اخير روزگار بر وفق مراد تولد نوزادهاي نارس بوده. 2- موسيقي ايراني، سال 86 را بايد به خاطر بسپارد ؛سال طلايي بازگشت نخبگان، براي روزهايي، قرصي تمام، از ماه موسيقي ايراني در آسمان درخشيد و اينک نوآوري هاي جشنواره موسيقي فجر کام ها را دوباره شيرين کرد؛ به رسميت شناختن موسيقي پاپ به نشانه احترام به سليقه پررنگي که در جامعه وجود دارد، هرم داغ رقابت و اهداي مجوز انتشار به گروه هاي برگزيده، بي نوبت و بي بوروکراسي اداري. 3- به رغم سرخوشي غافلگيرکننده روزهاي اخير، فرداي موسيقي همچنان مه آلود و نامطمئنه. همچنان در حسرت سالن هاي اختصاصي، در حسرت کنسرت هاي پرشمار و... در ايران 70 ميليوني تنها 7 هنرستان موسيقي فعال است و تازه در اين هنرستان ها، هنرجويان تمايلي به آموختن ساز ايراني ندارند و اشتياق براي گيتار و ويولن آنقدر بالاست که اين روزها هنرستان ها به جهت بيکار ماندن اساتيد ساز ايراني، هنرجويان را مجبور به پذيرش تار و سه تار مي کنند که پيداست با اين روش براي فردا دلتان را صابون نزنيد از محمدرضا لطفي و عليزاده ديگري خبري نيست. خيلي ها معتقدند پرهيز جدي رسانه ملي از نشان دادن ساز ايراني و بريز و بپاش موسيقايي ماهواره ها در رويکرد مزبور نقش اصلي دارد. خيلي تلخه، اما به همين اندازه بامزه و خنده داره؛ «آواز» که به شاه ساز ايران شهره است در دانشکده موسيقي تدريس نمي شه، پس براي تولد شجريان و ناظري ديگري هم لطفاً به دلتان صابون نزنيد. 4- بگذريم. فردا روزگار جشن است و شايد از تلخي ها گفتن، شگون نداشته باشه، فردا به احترام موسيقي و موسيقيدانان کلاه از سر برداريم.
عناوين اين صفحه
به خداي تو ايمان دارم
جهان ناديدني
موش ها و گربه ها
حکايت موسيقي ايراني، حکايت ماه آسمونه
بازگشت به خانه

يادداشت هاي يک لاابالي
بازگشت به خانه
يارعلي پورمقدم

در همان قهوه خانه يي که قبلاً ذکرش رفت و درست از دست همان قهوه چي مشنگي که اگر با هواپيماي پان آمريکن وارد فرودگاه سن فرانسيسکو شود، بي شک در بازگشت جهان را روي سرش خواهد گرفت که اين او بوده که اول بار امريکا را کشف کرده است، يادداشتي را مي گيرم که با دستخط مادرم نوشته شده و تاريخ سه روز پيش را دارد؛«بدو ديگه بدو،»

فنجان لب سوز را نصفه نيمه هورت مي کشم و نشسته و ننشسته شروع به دويدن مي کنم تا از اين بيشتر چشم انتظارم نباشد. مثل گاوي که از کشتارگاه گريخته باشد حدود هفت کيلومتر مي دوم تا در کوچه آهنگران و مقابل خانه مادري از شدت هن و هن به سرفه بيفتم و بلغم غثيان کنم. پوزه ام را به سر آستين مي مالم و کلون را مي کوبم. تازه مي فهمم اين سکوت مرگباري که مي گويند يعني چه چون مي دانم اگر دوباره کلون را بکوبم و باز صدايي نشنوم، کوچه آهنگران را روي سر خيابان پاستور خرد خواهم کرد. پس براي احتراز از هر گونه اقدام غيرضروري تنها کلون را محکم تر مي کوبم و از يک تا ده مي شمارم. خوشبختانه هنوز به عدد هفت نرسيده ام که مادرم در لباس عروسي در را باز مي کند.

- بعد از سه روز حالا هم که اومده يي مي خواي در رو از پاشنه دربياري؟

نفسي به راحتي مي کشم؛ هنوز نيم ساعت نشده که دستخطت رسيده دستم، مامان،

سراپايم را ورانداز مي کند؛ چند ماهه آب به تنت نخورده؟

تلاش مي کنم تا در لحنم گلايه يي نباشد؛ خيابان حمومش کجا بود، مامان،

خانه بوي پوشک بچه ها را مي دهد و هيچ چيز سر جايش نيست جز خوشه گندم خشکيده يي که سال هاست روي طاقچه و پاي قاب عکس پدرم گذاشته شده است. عکس جوانک خوش تيپي است که با عينک آفتابي وسط گندمزاري ايستاده است تا با پيراهني پيچازي و با مختصر خمي که به گردنش داده است به عدسي لبخند بزند. به طرز غيرقابل توضيحي مي دانم که اگر خوشه ي خشکيده را ببويم بوي تن پيچازي پوش را خواهد داد.

مي پرسد؛ اين ديگه کيه دنبال خودت راه انداخته يي؟

گفتم؛ اشرفه مامان، اسمش اشرفه.

موچ موچ کنان گفت؛ چه کفتر سفيد خوشگليه،

گفتم؛ پدرسوخته مهره ي مار داره مامان.

گفت؛ مي دونه که توي خونه ي من نبايد چلغوز بندازه؟

گفتم؛ شنيدي مامان چي گفت اشرف؟

گفت؛ مگه اين زبون مي فهمه؟

گفتم؛ نمي بيني با بغبغو داره سر مي جنبونه؟

گفت؛ اوا راست مي گي.

گفتم؛ بسه ديگه اشرف، اين قدر خودتو واسه مامان من لوس نکن،

گفت؛ چند وقته که با هميد؟

گفتم؛ يه سه ماهي هست که زير يه سقف زندگي مي کنيم.

گفت؛ زير يه سقف را جوري گفتي که انگار داري از زندگي با يه زن حرف مي زني.

گفتم؛ منظورم سقف آسمونه مامان، زن کدومه،

گفت؛ مي شه اين قدر منو مامان مامان صدا نکني؟

گفتم؛ راست مي گي مامان. تو را بايد خانم هاويشام صدا کنم.

گفت؛ چون لباس عروس تنمه ربطم دادي به اون؟

گفتم؛ يادمه قد الان بابام توي اون عکس بودم که کتابشو دادي گفتي بخون.

گفت؛ ديگه چه زن هايي را سراغ داري که منو يادت بندازن؟

گفتم؛ يکيش ربکا توي صد سال تنهايي.

گفت؛ خب البته او هم همون خانم هاويشامه ولي اينکه چقدر به من رفته باشه، خدا عالمه.

گفتم؛ خب اگه ربکا نباشي لابد شخص شخيص اميلي هستي.

گفت؛ کدوم اميلي؟

گفتم؛ تو رمان يک شاخه گل سرخ براي اميلي ويليام فاکنر.

گفت؛ شکر خدا حتي از اسم اين نويسنده يي که گفتي خوشم نمي آد تا چه برسه به کتاب هاش.

گفتم؛ از آئوراي فوئنتس چطور؟

با قهقهه گفت؛ هر سبيلويي که داييت نيست.

گفتم؛ پس من راستش ديگه کسي رو نمي شناسم.

بي خودي بدتر ريسه رفت. پرسيدم؛ مي شه بگي به چي داري مي خندي؟

گفت؛ خب من مادرشوهرتم خره، مادر فريدون.

فهميدم باز ميل بازي کرده است ولي وانمود کردم که هنوز دوزاري ام نينداخته است؛

- تازه دارم معني اون «بدو ديگه بدو» را مي فهمم؛ منو صدا کردي که با يه من ريش و پشم منو به نکاح اون پسره لااوبالي ت دربياري؟

بي حوصله و بدخلق گفت؛ خيلي خري اگه نتوني الان خودتو به خريت نزني، ادامه دارد...


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام