پنج شنبه، 29 آذر 1386 - شماره 1570
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: پرونده
گفت وگو با صالح حسيني
مسيح کازانتزاکيس امروزي بود

آرش محمدي

شايد در ايران مخاطب آثار نيکوس کازانتزاکيس با شنيدن نام اين نويسنده بزرگ ياد محمد قاضي بيفتد که چند اثر از مهم ترين آثار اين نويسنده بزرگ يوناني را ترجمه کرده بود. اما نام ديگري هم هست که شايد مطرح ترين کتاب کازانتزاکيس حداقل در ايران را ترجمه کرده باشد؛ صالح حسيني که اولين بار با ترجمه «آخرين وسوسه مسيح» با ادبيات کازانتزاکيس آشنا شده بود. او متولد سال 1325 در کرمانشاهان است و تا به امروز آثار مطرحي همچون 1984 (جرج اورول)، به سوي فانوس دريايي (ويرجينيا وولف)، برادران کارامازوف (داستايوفسکي)، برخيز اي موسي (ويليام فاکنر) و دل تاريکي (جوزف کنراد) را ترجمه کرده ولي علاقه خاصي به کازانتزاکيس دارد و هنوز هم به تفکرات ارزشمند اين نويسنده بزرگ مي انديشد.

---

- تا حالا شده خودتان را جاي کازانتزاکيس فرض کنيد؟

نه، (در حالي که بلند مي خندد)

- اولين آشنايي شما با اين نويسنده بزرگ چه زماني بود؟ اصلاً چرا کازانتزاکيس را براي اولين تجربه انتخاب کرديد؟

سال 59 بود که من در نشر دانشگاهي سرپرست گروه هاي خارجي بودم. آنجا کتاب هايي که قرار بود ترجمه شود همه از زير دست من رد مي شد. من هم با علاقه زيادي کار ويراستاري کتاب ها را انجام مي دادم. تا اينکه يک روز دکتر محمدتقي قياسي به من گفت با اين علاقه زياد چرا ترجمه را شروع نمي کني که من هم جواب دادم چون خارج از ايران بودم شناخت خيلي درستي از وضعيت موجود ندارم. در نهايت راضي شدم و کتابي را براي ترجمه انتخاب کردم که شگفت زده ام کرده بود. «آخرين وسوسه مسيح» که شروع کار من بود و همين طور اولين آشنايي من با آقاي کريمي و نشر نيلوفر.

- اولين باري که نامش را شنيديد چه زماني بود؟

زماني که آقاي قاضي «مسيح بازمصلوب» را ترجمه کرده بود. با خواندن کتاب حس خوبي به من دست داده بود. تفکر و نگاه کازانتزاکيس واقعاً نو بود.

- کدام بخش «آخرين وسوسه مسيح» را بيشتر دوست داريد؟

حواريون از ترس به ميخانه مي روند. مسيح برايشان صحبت مي کند و ميخانه چي که ادعايي ندارد و به نظر هم ترسو مي رسد، همان کسي است که در روز به صليب کشيده شدن مسيح به او کمک مي کند.

- «مسيح بازمصلوب» چطور؟

آن کتاب هم يک شاهکار است.

- فکر مي کنيد کازانتزاکيس از همان شروع کار دغدغه جريان سازي داشته يا اصلاً از قبل از نوشتن آثارش به اين موضوع فکر کرده است يا اصلاً دغدغه او نويسندگي بوده؟

نه، او نمي خواست جريان ساز باشد. فکر مي کنم کازانتزاکيس بيشتر دغدغه اين را داشت که نويسنده خوبي باشد. دغدغه هاي او، رمان هايش هستند. مثلاً در «آخرين وسوسه مسيح» مي توانيد زندگي يک انسان مبارز را ببينيد. در تمام آثار او سه مساله همواره محور بودند؛ عشق، عرفان و عدالت و بعد او همه اين فاکتورها را با تفکر يوناني اش درمي آميخت و يک حماسه خلق مي کرد.

- و عشق، عرفان و عدالت کاراکترهاي رمان هاي او بودند؟

بله، و همين طور نمادهايي که او همواره از آنها مي نوشت، براي او عشق، مسيح،عرفان، بودا و عدالت لنين بودند.

- مسيح او هم مي توانست خصلت لنين را داشته باشد و حتي عرفان يک بودايي.

دغدغه او انساني بود. کازانتزاکيس مسيح را امروزي کرده بود. انگار همه چيز در قرن بيستم براي مسيح او در حال رخ دادن بود.

- کازانتزاکيس در طول زندگي به جريان هاي متفاوتي گرايش پيدا کرد. در جواني به مارکسيسم لنينيسم گرايش داشت اما هيچ گاه عضو گروه کمونيستي نشد. بوديسم، نيچه، شوپنهاور و برگسون هم در مقاطع مختلف زماني دغدغه هاي او بودند اما هيچ گاه کازانتزاکيس گرايش کاملي به هيچ کدام از آنها پيدا نکرد.

موضوع به درونمايه کازانتزاکيس برمي گشت. خودش را با ايدئولوژي ها ترکيب نمي کرد. اگر عدالت را با لنين مي ديد، دليل داشت که دوباره سليقه عوض مي کرد. پيش خودش مي گفت عدالت به مکملي مثل عشق نياز دارد و در مورد همه آن جريان ها اين موضوع برايش مطرح بود.

- فکر مي کنيد کازانتزاکيس همان ديدگاه عاشقانه يي را که در 20 سالگي به مسيح داشت، در 74 سالگي هم نسبت به مسيح داشت؟

مساله علاقه فوق العاده او به مسيح بود که بعيد مي دانم حتي تا پايان زندگي عوض شده باشد. علاقه اش به مسيح شگفت آور بود. او خصلت هاي ناب را در مسيح ديده بود و همان ها را با دغدغه هاي خودش ترکيب مي کرد.

- اما با وجود همه ديدگاه هاي نابي که داشت، از يونان طرد شد.

طبيعي هم بود. نحوه برداشتي که او از مسيح داشت براي کليساي آن روز تلخ بود. او مسيح را کاملاً برخلاف کليسا مي ديد.

- اگر نيکوس کازانتزاکيس امروز و در همين سال 2007 «آخرين وسوسه مسيح» را خلق مي کرد، چه تفاوتي با آن سال ها داشت؟ واکنش ها چقدر متفاوت بودند؟

اوضاع خيلي فرق مي کرد. مردم دنيا ديگر مثل گذشته نيستند. تفکر همه اقتصادي شده است. بشر همواره در گذشته مذهبي بوده اما حالا اين موضوع ديگر وجود ندارد و خيلي هم البته بد است.

- در مورد کتاب «سير و سلوک» صحبت کنيد. خود کازانتزاکيس مي گويد آن کتاب بهانه يي براي خلق ديگر آثارش بوده.

تاثيري که از نيچه گرفته را در کتاب به خوبي مي توان ديد. او انگار «چنين گفت زرتشت» را نوشته است. اعتقادي که او به «نيروي زندگي» داشت از همان ابتدا در آثارش ديده مي شد. در سير و سلوک از رهانندگان خدا حرف مي زند.

- او در طول زندگي فعاليت هاي سياسي هم داشت. اما خيلي زود دلسرد مي شد و به سفر ادامه مي داد.

او دغدغه سياست و پست گرفتن نداشت به محض اينکه احساس مي کرد در حال قاطي شدن با اين مسائل است خودش را آزاد مي کرد. او انساني رها و آزاد بود.

- در ايران خيلي ها با «زورباي يوناني» خاطرات خوبي دارند. قطعاً اقتباس فيلم شده اثر و به خصوص بازي آنتوني کوئين تاثير زيادي روي مخاطب گذاشته. در مورد زوربا صحبت کنيد؛ اين شخص حقيقي زندگي کازانتزاکيس.

زوربا هر کاري مي توانست بکند. از نظر کازانتزاکيس او يک انسان چندبعدي بود. خصلت يوناني اصيل را داشت. هرچه مي شد آخرش مي گفت برين کنار دريا برقصين. براي او زوربا موضوع زندگي بود. هرچند که فکر مي کنم دکتر شريعتي با نوشته هايش نقش زيادي در آشنايي ايراني ها با کازانتزاکيس داشت و البته نبايد نام محمد قاضي را فراموش کرد. ترجمه يي که از آثار کازانتزاکيس انجام داد روي نسل هاي بعد تاثير ويژه يي گذاشت.

- چقدر از کشورش، يونان، تاثير گرفته بود؟

آنقدر که مسيح را هم مي خواست يوناني کند. مسيح بازمصلوب او در ترجمه انگليسي «مصائب مسيح به سبک يوناني» ترجمه شده بود.
رد پاي مولانا و حافظ در آثار کازانتزاکيس
مصلوب سرگشته

وحيد نمازي

«هيچ کجا از آسمان به ما نزديک تر نيست. زمين زير پاي ماست و ما روي آن راه مي رويم اما آسمان در درون خود ماست. هيچ چيز ساده تر از خدا نيست و براي لب هاي انسان هيچ چيز مناسب تر و عطش زداتر از خدا نيست.»1

شلوغ است. خيلي شلوغ. پياده روهاي خيابان انقلاب، جايي روبه روي دانشگاه تهران که راسته کتابفروش ها و البته دلالان کتاب در تهران محسوب مي شود هميشه همين طوري بوده. من، جوان بيست و يکي دو ساله يي هستم که در گرماگرم رويدادهاي سال هاي مياني دهه هفتاد به اينجا آمده ام تا چيزي را، کتابي را که مي گويند ديگر چاپ نمي شود پيدا کنم. دو هفته يي هست که دنبالش هستم و تا قبل از آن اصلاً نمي شناختمش و چيزي درباره اش نمي دانستم. همان دو هفته پيش، هفته نامه متعلق به حوزه هنري که براي خودش بروبيايي داشت و مخاطبان زيادي هم جمع کرده بود اين شوق را در من برانگيخت و آنجا بود که نام «نيکوس کازانتزاکيس» را براي اولين بار خواندم و با دو سه کتابش آشنا شدم و حالا براي يافتن «مسيح بازمصلوب» او پياده روهاي انقلاب را گز مي کردم ولي يا کسي نداشت يا اگر هم داشت آن قدر گران مي داد که از عهده دانشجويي مثل من برنمي آمد. اما هنوز کورسوي اميدي وجود داشت.

عصر همان روز و در يکي از کلاس هاي دانشکده، وقتي صفحات همان هفته نامه را ورق مي زدم، يکي از دوستانم مقالات هفته نامه را ديد، اسم کازانتزاکيس را خواند و بحث شروع شد؛

- مي شناسيش؟

- تازه يکي دو هفته است.

- کتاباشو خوندي؟

نه. يا ديگه چاپ نمي شه يا اگر هم گيرت بياد خيلي گرونه.

- مي خواي «مسيح بازمصلوب» رو برات بيارم؟

- ...

و اين طوري بود که «مسيح بازمصلوب» کازانتزاکيس، از کتابخانه اختصاصي چندهزار جلدي پدر دوستم که کتاب هايش به جانش بسته بود پرواز کرد و به دست من رسيد. البته با کلي سفارش که مبادا خطي بردارد و صفحاتش ورق ورق شود و...

حالا ديگر ده، دوازده سالي از آن روزها مي گذرد. چند تايي از کتاب هايش را (که دوباره اجازه چاپ گرفت) خوانده ام و چيزهاي فراواني درباره اش شنيده ام. سراسر زندگي کازانتزاکيس با اتفاقات تاريخي، منطقه يي و حساسي توام بود. او زماني متولد شد که جنگ هاي بسيار شديدي براي بيرون راندن ترک هاي عثماني از جزاير کرت و يونان پيگيري مي شد؛ «قسمتم اين بود که در لحظه بحراني جنگ کرت براي آزادي در اين سرزمين متولد شوم و بدين ترتيب از همان کودکي متوجه شدم که دنيا مالک چيزي است عزيزتر از زندگي و نوشين تر از سعادت؛ آزادي»2 تحصيل در مدرسه فرانسوي، آشنايي با مسيح(ع) و تعليماتش، شيفته شدن به ادبيات و سحرانگيزي اش، گشت و گذار در يونان، افتادن در بند سياست و رهايي سريع از آن، رفتن به جست وجوي «خود»، استخراج ذغال سنگ، تحصيل در رشته قضا، شرکت در جنگ بالکان، مديريت کل در وزارت رفاه، نمايندگي يونسکو و ده ها عنوان ديگر، سياهه تجربيات و آموخته هايي است که او در طول سال هاي عمرش با آنها دست و پنجه نرم مي کرد اما در طول تمام اين سال ها، چيزي که او هرگز از تجربه و تحصيلش غافل نبود، پي بردن به راز بزرگي بود که همواره (حتي زماني که به شوروي رفته بود و محافل مارکسيستي و ضدديني را تجربه مي کرد) ذهنش را به خود مشغول مي کرد؛ «تنها يک آرزو دارم و آن اينکه بدانم چه چيزي وراي اين ظواهر پنهان است. آن رازي را دريابم که مرا به دنيا مي آورد و آنگاه مي کشد. کشف کنم آيا وراي دنياي مشهود و هميشه در حال تغيير، وجودي نامشهود و غيرقابل تغيير پنهان است يا نه؟... بدن هاي ما مي پوسند و به خاک تبديل مي شوند ولي چه بر سر اويي مي آيد که در يک لحظه به فراسوي اين بدن گذر کرده است؟»3 و همين آرزوست که او را به سمت بهره گيري از تعاليم مسيح(ع) مي برد، دستش را مي گيرد و به رغم تمام حرف هايي که درباره اش مي زدند که او انساني ضددين، ضدمسيحيت و ضدباورهاي معنوي است، آثارش را مملو از همان تعاليم الهي مي کند.

نويسنده4 در آنجا به اين نکته اشاره کرده بود که کازانتزاکيس از آن دست آدم هايي است که «هميشه مشتاق» هستند. آنها مي خواهند حقيقتي را بيابند که همواره شيفته پيدا کردنش بوده اند؛ حقيقتي که بخش هاي کوچکي از آن برايشان مکشوف شده و آنها را تشنه تر کرده است؛ «هرگاه به يقين رسيده ام، آرامش و اطميناني زودگذر بوده است. اين يقين از شک هاي تازه پر مي شود و مجبور مي شوم مبارزه يي تازه را در پيش گيرم تا يقيني تازه بجويم که جاي يقين قبلي را با آن پر کنم. تازه آن يقين هم عاقبت به نوبه خودش به بلوغ مي رسد و به بي يقيني مبدل مي شود. پس چگونه مي توانيم بي يقيني را تعريف کنيم؟ بي يقيني ما در يقيني تازه است.»5 و درست در همين جاهاست که رد پاي سخن مولانا در حرف هاي کازانتزاکيس پيدا مي شود؛ ور بگويد کفر دارد بوي دين/ آيد از گفت شکش بوي يقين

او مدام در حال آزمودن راه هاي مختلف است. هي مي رود و گرفتار مرداب مي شود. بازمي گردد و راه هاي ديگر را مي آزمايد و سرانجام در اين آزمون و خطاها به آنچه که بايد برسد، مي رسد و آن معرفتي است که از تعاليم مسيح و تجلي آن در حرکات او به دست آورده و گرچه براي رسيدنش به اين منزل گرفتار بودا و لنين هم شده ولي بازگشت دوباره اش به آغوش مسيح و پذيرش يگانگي خداوند نتيجه همين سفرهاي معنوي است.

و در همين اوضاع و احوال است که کازانتزاکيس نيز خودش را مثل مولوي «ني» مي يابد؛ «من يک ني هستم که با وزش نسيم خدا خم مي شود. منتظر هستم که مرگ بيايد مرا درو کند، سوراخ کند و به يک ني لبک تبديلم کند و مرا ميان لب هايش قرار دهد تا من سرودخوانان به نيزار جاويدان خداوند بازگردم.»6

او خدا را قدرتي مي داند که حتي در کوچک ترين ذره ماده هم آشکار مي شود. معتقد است صداي حقيقي خدا هميشه از راه درون به گوش ما مي رسد و مي گويد انساني که به خدا معتقد است نه چوب گنگ و بي صداست و نه درد بي تسکين و هيچ روز زندگي را هم با اعتقاد به او، بي معجزه نمي داند و حتي مرگ را هم محل ملاقات خداوند مي داند؛ «مرگ، کار خداست. نام نقطه يي است که خداوند انسان را در آنجا لمس مي کند.»7

گرچه نوشته هاي او همواره جنجال به پا مي کرد و با توجه به نگاه تازه يي که به مذهب داشت، مخالفان فراواني چون کليسا مي يافت ولي هر اثرش جاذبه هاي خودش را داشت. او نوشتن را فقط براي نوشتن، نويسنده بودن و زيبا نوشتن انتخاب نکرده بود. در کتاب «گزارش به خاک يونان» مي گويد؛ «افسوس که براي کمک به مبارزه، تنها وسيله يي که يافتم نوشتن بود. براي همين به نويسندگي پرداختم و هدفم از اين نوشتن، زيبايي نبود. نجات بود.» کازانتزاکيس به سختي معتقد است که مهم ترين ويژگي انسان ها، آزادي و رهايي آنهاست و مي گويد آزادي بزرگ ترين غنيمتي است که انسان بايد به هر قيمت که شده به دستش بياورد؛ «فکر کنم براي نخستين بار در زندگي ام فهميدم که آزادي واقعي چيست؛ طوق خدا را به گردن انداختن.» و شايد همين حرف ها و انديشه هايش بود که سران کليساي آن زمان را به واکنش عليه او واداشت. او ضددين، ضدمسيح و ضدکليسا حرف نمي زد بلکه ضدتجمل گرايي و قدرت طلبي سخن مي گفت و از کليسا اميد کمک به مردم داشت؛ «دنيا صومعه ماست. راهب واقعي کسي است که با انسان ها زندگي مي کند و اينجا روي زمين، همراه خدا و در رابطه با انسان هاي ديگر. خدا روي تختي بر فراز ابرها ننشسته است. او اينجا روي زمين، دوش به دوش ما مي جنگد. ديگر انزوا راه انسان تلاشگر نيست.»8 او از سران کليسا مي خواست چون مردم زندگي کنند و بين آنها باشند و پس از آنکه به خاطر کتاب «آخرين وسوسه مسيح» توسط کليسا تکفير شد، به کليسا چنين نوشت؛ «مرا تکفير مي کنيد در حالي که از حقيقتي که ابراز مي کنم بيمناکيد. اينک زمان تاريکي تمام شده و بايد پذيرفت که هرگز نمي توان از پشت حصارهاي بلند و از ميان لباس هاي پرزرق و برق که ديدگان را مسحور مي کند بر قلب ها حکومت کرد. خداوند خود آگاه است که چه کسي کافر است و چه کسي مومن.» و دقيقاً بيان همين صحبت ها بود که او را به عنوان فردي شبه انقلابي به علاقه مندان ادبيات در جهان معرفي کرد و به دليل گفتارهايي اينچنيني که بيان داشته خيلي سخت مي توان پذيرفت که او فردي ضدمسيح و ضدخدا باشد. او فقط باور داشت که تعاليم مسيح دچار تحريف شده و به سخنان آن بزرگوار خدشه وارد شده است وگرنه کدام عقل سليم مي پذيرد کسي را که از قول سن فرانسيس در کتاب «سرگشته راه حق» چنين جملاتي را مي نويسد، ضدتعاليم خداپرستانه مسيح دانست؛ «خدايا اگر تو را براي اين دوست مي دارم که وارد بهشت شوم، فرشته يي شمشير به دست بفرست تا درهاي بهشت را بر من ببندد. اگر تو را براي اين دوست مي دارم که از دوزخت مي ترسم، مرا به دوزخ بينداز. ولي اگر تو را براي خودت دوست مي دارم، آغوشت را بگشا و مرا بپذير،»

حتي در تعاليم اسلامي ما نيز چنين گفتارهاي نيايش گونه يي ديده مي شود که آنها را منسوب به حضرت علي(ع) مي دانند که در مناجات تاجران و خاشعان و عاشقان به بيان زيباي آن پرداخته شده است.

کازانتزاکيس مي گويد؛ «خدا از جگر و ريه به ما نزديک تر است.» و جايي ديگر از «سرگشته راه حق» مي آورد؛ «راه هايي که به خداوند پايان مي گيرند، بي شمارند.» که خواننده را به ياد «الطرق الي الله بعدد انفس الخلائق» مي اندازد.

او هميشه به دنبال يافتن حقيقت بود. چيستي و چرايي وجودش را مي جست. براي آمدنش به اين دنيا و رفتنش از اين جهان به دنبال دليل بود و حتي در آثارش مي توان ديد که او با دغدغه ها و دلمشغولي هاي مذهبي و عرفاني اش، گاه حکاياتي را نقل مي کند که نمونه هاي همگن آنها را در ادبيات عارفانه فارسي مي يابيم و تاثيرپذيري احتمالي او از اين ادبيات را هم پيدا مي کنيم. گرچه کازانتزاکيس در ميان بزرگان ادبيات ايران، تنها به نام سعدي در آثارش اشاره دارد اما نمونه هايي از حضور حافظ، مولانا، خيام و عطار را هم (به صورت غيرمستقيم) در حرف هايش مي توان يافت؛ «راهبي همه عمر به جست وجوي خدا درآمد. تنها هنگامي که نفس هاي آخر را مي کشيد، دريافت که در همه احوال خدا در جست وجوي او بوده است.» که بي درنگ ما را به ياد اين سخن شيرين حافظ مي اندازد؛ بيدلي در همه احوال خدا با او بود/ او نمي ديدش و از دور خدايا مي کرد. يا هنگامي که مي نويسد؛ «او يک چرخ کوزه گري است... و ما گل هستيم - خداوند مردم را اين طوري مي سازد و اگر ما بشکنيم او را چه غم؟» به ياد سخن خيام مي افتيم؛ «اين کوزه گر دهر چنين جام لطيف/ مي سازد و باز بر زمين مي زندش.» يا در جايي ديگر که مي گويد؛ «نمي شود آدم کاري را بدون «چرا» و فقط به خاطر آنکه دلش مي خواهد انجام دهد» به ياد سخن سعدي (عليه الرحمه) مي افتيم؛ جز به خردمند مفرما عمل/ گرچه عمل کار خردمند نيست

پايان سخن

انسان ها در زمان ها و مکان هاي گوناگون، هميشه و در همه جا، با سوالاتي درباره هدف زندگي و خلقت دست به گريبان بوده اند و خيلي ها هم عمرشان را براي پيدا کردن اين جواب ها سپري کرده اند و حالا در دوران ما که متاسفانه دوران فقدان ايمان و آرمان هاي بزرگ است، تلاش چنين انسان هايي کمتر به چشم مي آيد. نيکوس کازانتزاکيس هم از همان دسته آدم ها بود. مي خواست جواب همان سوالات را بيابد و اين جواب ها را به ديگران هم منتقل کند. به همين دليل هم بود که آنهايي که نمي خواستند ذهن خلاق بشري که در گرفتاري هاي روزمره دو سه قرن اخير اسير شده، به تکاپو بيفتد و دل شب را بشکافد، او را سرجايش نشاندند و کار به جايي رسيد که وقتي او در سال 1957 و در اثر سرطان خون در مرکز پزشکي دانشگاه فرايبورگ آلمان درگذشت، کليساهاي داخل يونان جسدش را نپذيرفتند و او را به مرکز افراد مجهو ل الهويه دادند تا بعدها در زادگاهش به خاک سپرده شود. روي سنگ قبر او نوشته اند؛ I hope for nothing. I fear nothing. I am free نه آرزويي دارم. نه مي ترسم. من آزادم.

و آزادي از ديدگاه او همان طوقي بود که بنده درستکار بر گردنش مي افکند؛ طوق بندگي خداوند...

پي نوشت ها؛----------------------

1- سرگشته راه حق، نيکوس کازانتزاکيس

2- آزادي يا مرگ، همان نويسنده

3- تجربه هاي معنوي، همان نويسنده

4- دکتر غلامرضا خاکي، بانک اطلاعات مقالات فارسي، کازانتزاکيس، جوينده پاي خدا بر خاک

5- گزارش به خاک يونان، نيکوس کازانتزاکيس

6- سرگشته راه حق، همان نويسنده

7- گزارش به خاک يونان، همان نويسنده

8- همان
کازانتزاکيس؛ جريان سازي که شيفته مسيح بود
در جست وجوي حقيقت

آرش محمدي

شيرين ترين حس براي نيکوس کازانتزاکيس حس رهايي بود. شايد به همين دليل هم شيفته الکسيس زوربا بود و به دنبال آن شاهکار زورباي يوناني را هم خلق کرد. کازانتزاکيس رهايي و آزادي روح را در زوربا ديده بود. زندگي اش در دل سفرها رقم خورد. همچون يک پرنده آزاد در آسمان پرواز مي کرد. هرچند بودند گاه شکارچياني که مي خواستند او را با تير خشم و ناآگاهي مورد هدف قرار دهند، در حالي که او را از يونان، کشورش طرد کردند و در هنگام مرگ جسدش را در بخش افراد مجهول الهويه قرار دادند. کليسا بعد از مرگ او را محکوم به کفرانديشي کرد؛ زماني که کازانتزاکيس وجود نداشت تا از خودش دفاع کند. درست مانند رفتاري که کليسا در پايان مرگ پي ير پائولو پازوليني با هنرمند ايتاليايي داشت و او را تا حد يک منحرف جنسي پيش برد. در حالي که پازوليني در خواب ابدي فرورفته بود.

---

کازانتزاکيس چه در قامت نويسنده و شاعر و چه روزنامه نگار و جهانگرد به نظر هدفي واحد را دنبال مي کرد. رهايي او از بند دغدغه هاي بشري از راه پرداختن به همان دغدغه ها بود. انسان ها برايش آدم هايي بودند که مي توانستند بهترين يا بدترين باشند. خودش هم مي توانست در يکي از اين دسته ها جاي گيرد. در دوران جواني ديوانه وار مسيح را دوست داشت تا جايي که وقتي در سال 1914 به همراه ليلتوس شاعر يوناني به قصد ديدن زيارتگاه هاي کشورش سفر را آغاز کرد در زيارتگاه آتوس تصميم گرفت 40 روز رياضت بکشد، هرچند هرگز موفق به اين کار نشد. براي او مسيح همچون يک انسان پاک و بزرگ بود. او مي خواست در قالب شخصيت هاي داستان هايش مسيح را بسازد. علاقه او به مسيح مثل علاقه کشيش يا اسقف اعظم کليساي آتن نبود. او مسيح را در آثارش با رويدادها و شخصيت هاي بزرگ قرن بيستم يا گذشته نه چندان دورش تلفيق مي کرد. شخصيت رمان او مي توانست هم خصلت ناب مسيح و هم عدالت خواهي مارکس و لنين را به صورت درآميخته داشته باشد.

---

اسطوره هاي کازانتزاکيس - افرادي که او علاقه زيادي به آنها داشت - اگر براي دوره يي چيزي مانند الگو براي خود او و شخصيت کاراکترهاي داستان هايش بودند هيچ گاه تبديل به جريان ثابتي از تفکر براي او نشدند. همه مي دانند که او به مارکسيسم، لنينيسم گرايش داشت اما هرگز به عضويت گروهي کمونيستي در نيامد. در مقطعي به شوپنهاور علاقه مند شد و دوره يي هم تفکر برگسون برايش ايده آل بود. حتي بوديسم و مکتب «نيروانا» در مقطعي از زندگي اش او را جذب کردند اما باز هم حکايت سال هاي دور در عقايدش تکرار مي شد. او به شکل مطلق به جرياني گرايش پيدا نمي کرد و مساله حتي براي او در مورد علاقه اش به نيچه تکرار شد. روزي که در دانشگاه روي انبوهي از کتاب دراز کشيده بود و چشمانش آرام بسته بودند. دختر جواني که همکلاسي او بود صدايش زد و عکسي را به او نشان داد در حالي که به نيکوس جوان مي گفت؛ «مي بيني چهره اش با تو مو نمي زند. فقط سبيلش با سبيل تو تفاوت دارد.» نيکوس پرسيد؛ «اين مرد کيست؟» دخترک پاسخ داد؛ «نيچه.» نيکوس جواب داد. «اسمش را شنيده ام اما تا به حال کتابي از او نخوانده ام.» همکلاسي جوان او که انگار شوق زيادي براي آشنا کردن کازانتزاکيس با نيچه داشت آرام رفت و لحظه يي بعد آمد در حالي که کتابي از نيچه را در دست داشت. نيکوس وقتي کتاب را ديد نام آن را برد؛ «چنين گفت زرتشت». علاقه او به نيچه حتي در کتاب سير و سلوک - اثري که به گفته خودش آغازي براي خلق شاهکارهايش بود- هم ديده مي شد اما در نهايت نيچه هم براي او حکم شوپنهاور و برگسون را پيدا مي کرد. شايد مسيح الگوي ثابت او در تمام طول زندگي اش بود. هرچند بيان چنين اظهارنظري هم کار دشواري است چون او در آثارش همواره مسيح را به شکلي در مي آورد که خودش مي ساخت حالا هرچقدر هم ناب و اصيل.

---

اگر سفر را اصل مهم زندگي نيکوس کازانتزاکيس بدانيم، همين قدر مشخص است که اين اصل بسياري از شاهکارهاي او را رقم زده است. کازانتزاکيس دنيا را ديده و اين موضوع باعث شده همواره هنگام نوشتن با قدرت بالاي جهان بيني نه البته به شکل رويا يا ترسيم کردن دنيا بلکه با واقعيت هايي که خود از نزديک ديده، يک اثر را روي کاغذ پياده کند.

---

بي شک کازانتزاکيس خالق چند اثر از شاهکارهاي ادبي قرن بيستم بود. شايد بهتر باشد قسمتي از «مسيح بازمصلوب» را که در ايران توسط محمد قاضي ترجمه شده، مرور کنيم؛

سرانجام مانوليوس پرسيد؛

- پدر چگونه مي توان خدا را دوست داشت؟

- با دوست داشتن انسان ها فرزندم.

- انسان ها را چگونه مي توان دوست داشت؟

- با مبارزه براي کشاندن شان به راه راست.

- راه راست کدام است؟

- راهي که رو به بالا دارد.
زندگي و آثار درخشان نويسنده يوناني
نيکوس کازانتزاکيس؛ ا ديسه يک روايت

محمود معتقدي

«نه آرزويي دارم، نه مي ترسم، من آزادم»

------------------نيکوس کازانتزاکيس

مردي، همواره ميان بودن و نبودن،

شايد اين انساني ترين قضاوتي است درباره «نيکوس کازانتزاکيس» که جهان اش در هاله يي از «رسيدن» و «نرسيدن» خلاصه مي شود.

چرا که براي شناخت وي بايد به همه «ژانر» ها و زاويه هاي گفتن و نوشتن، سر زد، تا «روح گمشده» اش را پيدا کرد. مردي که «مسيح» و «يونان» برايش، فرصتي بود براي يافتن «خدا» و «آزادي». «نيکوس کازانتزاکيس» به سرزمين و رويايي بزرگ تعلق داشت که در سرنوشت و سرشت آن، همواره آسمان و زمين اش به چهره يي «تراژيک» بدل مي شد. «کرت» حلقه پيوندش با جهان و ادبيات بود. «نيکوس» از خون خود، تا خون ديگران، در همه آثارش به شکل هنرمندانه و انساني، سخن مي گويد. او قداست را نه از آن مرگ، که از آن زندگي مي بيند و از عشق و حماسه، به بازنمايي انديشه هاي انساني در «يونان» دربند مي پردازد، «بگذاريد او براي نجات ما بميرد».

در «مسيح بازمصلوب» ادامه ديگران و رهايي از رذالت هاي آشکار و پنهان، اين «مانوليوس چوپان» است که از خونش، پايه هاي يک زندگي ساخته و پرداخته مي شود.

«نيکوس» در تمام لحظه ها، در پي کشف «فلسفه»، «تاريخ» و «هويت» خويش است. به همين جهت، در بسياري از آثارش، مي توان ردپاي عرفان، فلسفه، آگاهي بخشي، عدالت و آزادي را پيدا کرد. از «آخرين وسوسه مسيح» تا «گزارش به خاک يونان» و تا «آزادي يا مرگ» در هر کدام الگوهاي تاريخي سرزميني است که وي در شخصيت پردازي متن هايش از آن به درستي و زيبايي هرچه تمام سود مي جويد. «نيکوس» روزگار رستگاري در برابر دنياي رياکاري را در بافت هاي مختلف رمان هايش همواره به تصوير مي کشد. وي هم پاي «اديسه» هومر، به خلق «اديسه » يي ديگر مي رسد، که در آن به ادبياتي مي پردازد که دنياي شکننده عشق، نبرد رهايي بخش و حرف بزرگ ديگر يعني سرزمين مادري، در فضاي آن جاري است. بنابراين «سفر» و جدا شدن از خود و دل سپردن به دريا و آب، به تدريج، دغدغه هايش را شکل مي بخشد. «نيکوس» در بازتاب و تقابل «زندگي» و «مرگ» از گذشته هاي «يونان» به سمت نوعي مدرنيسم ادبي، حرکت مي کند و به خلق متن هايي روي مي آورد که در چشم انداز، بسياري از چيزها به ترديد مي رسند. وي عاشق جابه جا شدن و حرکت به سمت تازه هايي در ذهن و زبان است. مکاشفه زمان ها و مکان ها، از روزگار کودکي و نوجواني تا کهنسالي، همواره و در موقعيتي، هويت اش را به واگويي فرا مي خواند. تاثيرپذيري نيچه و شوپنهاور هرکدام در انديشه هاي وي، در مقاطع مختلفي، بازتاب هاي فراواني داشته اند. همه کودکي اش، شاهد جنگ با «عثماني » ها بود و در جواني هم در جنگ هاي بالکان حضوري جدي داشت. (1913-1912) با اينکه در رشته حقوق درس خوانده بود، اما به زودي به پاريس مي رود و در آنجا به جرگه نويسندگان روزگارش مي پيوندد. بعد از شادماني هاي زادگاهش «کرت» به «سفر» دل مي بندد، در 37 سالگي از زنش «گالاته آ» دوستانه جدا مي شود و از آن پس با دلبرکاني از قوم يهود، نرد عشق مي بازد که البته با هيچ کدام به جايي نمي رسد،

«نيکوس» از آنجايي که براي درمان درماندگي و تنگدستي اش، در پي پيوندي تازه بود، در جواني به «سوسياليسم» روي مي آورد و به انقلاب شوروي دل مي بندد اما به زودي همانند بسياري از روشنفکران و نويسندگان اروپايي، از دنياي کمونيسم سرخورده مي شود. به آلمان و سپس به ايتاليا مي رود و در پي «نوزايي» اجتماعي و فرهنگي، به دفاع از ارزش هاي انساني مي پردازد. وي حتي در دفاع از سرنوشت انسان اجتماعي، به صدور دفاعيه هم دست مي يازد و به عنوان خبرنگار به خاورميانه، اسپانيا و ايتاليا مي رود.(1927)

«نيکوس» در پي نبرد بي امان «روح» و «جسم» آدمي، در همه آثارش به کشف «شور انساني» نظر دارد و براي نشان دادن تراژدي هاي انساني به سمت شکل بخشيدن واژه ها در رويکردي ديگر، به نوعي «رمانتيسم اجتماعي» رو مي آورد شعر برايش يک فرصت بزرگ انساني مي شود.

در بخشي از پيشگفتار «اديسه» اش مي نويسد؛ «اي آفتاب، اي شرقي عظيم، اي کاسه طلايي، ذهن پرغرور من... به آنچه دوست دارم بنگر، با مهرباني دنبالشان کن، تمامي آنچه در روي زمين ديده يي، تمامي آنچه شنيده يي به من بازگو و من همه را در کوره قلب خويش ذوب خواهم کرد...»1

گفتني است که «اديسه روايتي نو» مجموعه شعري است که در 33 هزار بيت سروده شده، که اين اثر در واقع مکملي است بر «اديسه» هومر.

«نيکوس» در يافتن «مسيح» در دو اثر به يادماندني اش «مسيح بازمصلوب» و «آخرين وسوسه مسيح» دنيايي از مظلوميت را به تصوير مي کشد که رياکاري «کليسا» و دنياي مسيحيت را افشا مي کند به همين جهت، طرفداران مسيحيت پس از مرگش مانع از دفن وي در گورستان عمومي شهر شدند. حتي کتاب «آخرين وسوسه مسيح» در بسياري از کشورها هم ممنوع الچاپ شد.

«نيکوس» در خصوص چشم انداز آثارش مي نويسد؛ «آثار من پالايش مبارزات و شادي هاي بيان ناپذيري است... طي اين همه سال تلاش کردم تا آنجا که مي توانم روحم را حفظ کنم، تا زماني که مي ميرم، انسان ها - شايد - بفهمند که من تا چه حد زندگي را احساس مي کردم و دوست مي داشتم و چقدر به دريا، خاک و ... چشم دوختم و لمس شان کردم شايد بفهمند که من جانور يا سنگ نبودم، بلکه انساني بودم با تني گرم و روحي سيري ناپذير.»2

«نيکوس کازانتزاکيس» در ادبيات يونان، بي گمان يک پديده به يادماندني است چرا که حادثه هاي داستاني اش، اغلب ريشه در فضاهايي دارد که دنياي ترد و شکننده آدمي، با آن گره خورده است. مردماني در پايان قرن نوزدهم و بر آستانه قرني تازه تر که عدالت و آزادي، به معناهاي عميق تري در آن ديده مي شود. بازگشت به «هراکليون» نقطه شروعي نيست که بار ديگر «نيکوس» را به بوييدن «يونان» و «تاريخ» اش مي کشاند. کنار درياي مديترانه و با همه رمز و راز زيبايش «نيکوس» آرما ن گرايي بود که همه چيز را در کنار هم مي ديد. به همين جهت قهرمانان آثارش، اغلب چهره هايي هستند که در متن زندگي از کار و قهرماني به سمت بشارت هاي انساني در حرکت اند،

دنياهاي «نيکوس» پر است از «حقيقت» هاي انساني که شور زندگي در آن مخاطب را به نوعي همدلي فرا مي خواند. آرامش و خشونت، هرکدام در جاي خود، پاسخ هايي است در جهت بازتاب، نفرت و عشق،

بنابراين، آنچه که «نيکوس» را به سير و سلوک در انديشه هاي فلسفي و آييني فرا مي خواند، در گذر از رنج هاي انساني که ريشه در واقع گرايي ادبيات قرن نوزدهم اروپا دارد. عشق، عدالت، آزادي و يونان، همانا دغدغه بزرگ وي بوده است که ميان او و دنياي مسيحيت در جريان بودند.

---

«نيکوس کازانتزاکيس» در فوريه 1883 در هراکليون (کرت) متولد شد. دوران کودکي و نوجواني اش مصادف بود با جنگ هاي داخلي اسپانيا و حمله عثماني ها به «کرت». او پس از پايان جنگ، به تحصيل در رشته حقوق پرداخت و نخستين اثر جدي اش به نام «سير و سلوک» که ديدگاهي فلسفي را در پي داشت در سال 1923 منتشر شد. اندکي بعد با جريان انقلاب اکتبر در شوروي به چپ گرايش پيدا و در سال 1925 به مسکو سفر کرد. اما اين نگرش چندان دوام پيدا نکرد. با اين همه نگاه وي در همه آثارش به انسان و مظلوميت آن، همواره جايگاه بزرگي دارد. «نيکوس» در سال 1945 مدت زمان کوتاهي به مقام وزارت فرهنگ رسيد، که اين زمان هم کوتاه بود. اما جدي ترين مرحله زندگي اش، نگارش کتاب هاي «مسيح بازمصلوب» و «آخرين وسوسه مسيح» در سال 1947 بود که بازتاب وسيعي يافت (فيلم هايي از آنها نيز ساخته شد). در رمان «مسيح باز مصلوب»، «مانوليوس» چون قهرماني همانند مسيح در زندگي با مصائبي روبه رو و سرانجام به صليب کشيده مي شود. همچنين در کتاب «آخرين وسوسه هاي مسيح» هم، آميزه يي از زندگي مسيح با نوعي خيال انگيزي همراه شده است و در اين اثر هم، دنياي مسيحيت به پرسش گرفته مي شود. گفتني است که انتشار اين دو کتاب در دنياي مسيحيت با اعتراض هاي فراواني از سوي ياران کليسا روبه رو شد. از کتاب هاي مهم ديگر وي بايد از «گزارش به خاک يونان» ياد کرد، که رماني است که از زبان «نيکوس» گفته مي شود که بخش عمده محتواي آن مربوط مي شود به سرگذشت پدرش و چگونگي زندگي «نيکوس» و شيوه هاي مقاومت در برابر ترک هاي عثماني؛ روزگاري که «کرت» در اشغال عثماني ها بوده است و براي آزادي وطن، راه هاي متفاوتي براي برون رفت وجود داشت،

درباره اين اثر، نويسنده مي نويسد؛ «در اين صفحات جاپاي سرخي را مي بيند که قطرات خون من بر جاي نهاده است. جاپايي که سفرم را در ميان انسان ها و انديشه ها مشخص مي کند. هر انساني، شايسته ناميده شدن فرزند انسان، صليبش را بر دوش مي کشد و از جلجتاي خويش بالا مي رود...»3

آخرين کتاب «نيکوس» در حوزه رمان، «برادرکشي» نام دارد که آن هم در قلمرو مظلوميت آدمي است و قهرمان آن به دست سلطنت طلب ها و کمونيست ها کشته مي شود. در اين اثر هم «کازانتزاکيس» به افشاي رياکاري و بي اخلاقي و فساد عرصه هاي قدرت مي پردازد.

پي نوشت ها؛---------------------------

1- تفسيرهاي زندگي، ويل و آريل دورانت، ترجمه ابراهيم مشعري، 1369، ص 466

2- همان، ص 487

3- گزارش به خاک يونان، نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه صالح حسيني، 1384، يادداشت مترجم،ص8

مهمترين آثار

نيکوس کازانتزاکيس

1- سير و سلوک (1923)

2- در سفر (1927)

3- اديسه (1938)

4- زورباي يوناني (1946)

5- مسيح باز مصلوب (1948)

6- مرگ يا آزادي (1950)

7- آخرين وسوسه مسيح (1951)

8- گزارش به خاک يونان (1961)

نيکوس کازانتزاکيس در 26 اکتبر 1957 در سن 75سالگي در آلمان درگذشت. گفتني است که آثار وي به 33 زبان تاکنون ترجمه شده است.
شخصيت آسماني و روايت تاريخي

بهزاد عشقي



اعتراف مي کنم که از آخرين وسوسه مسيح خيلي دور شده ام. اسکورسيزي اين فيلم را حدود 20 سال پيش بر اساس رماني به همين نام نوشته نيکوس کازانتزاکيس ساخته است و از آن زمان سال هاي زيادي گذشته است و در اين فرصت امکان ديدار مجدد از فيلم و تطبيق آن با کتاب فراهم نيامد. اما مسيح هاي سينما وسوسه ديرينه من است و از کودکي و نوجواني مسيح هاي سينما را دنبال مي کرده ام و به همين دليل حيفم آمد که در اين نظر خواهي نباشم. نگارنده نخستين بار مسيح را در فيلم بن هور (ويليام وايلر، 1959) ديدم يا درست تر بگويم که اصلاً نديدم. چون مسيح در اين فيلم مردي بدون چهره بود. در صحنه يي از فيلم او را از پشت سر مي ديديم که به اسيران آب مي دهد، و ما در روايت هاي قدسي خوانده بوديم که مسيح حامي اسيران و جذاميان و زجرديدگان است. در واقع مسيحي که به نمايش در نمي آمد، بسيار موثر تر از مسيح هايي که بعدها به نمايش در آمدند، در مخاطب تاثير مي گذاشتند. مسيح بعدي در فيلم شاه شاهان (نيکلاس ري، 1961) ديده شد که در ايران به نام فروغ بي پايان به نمايش در آمد. مسيح در اين فيلم قهرمان اصلي بود و جفري هانتر بازيگر خوش سيماي سينماي امريکا نقش اش را بازي مي کرد. نيکلاس ري در اين فيلم به روايت قدسي وفادار ماند و کوششي در زميني کردن مسيح از خود نشان نداد. شاه شاهان حرفه يي و خوش ساخت بود و هنوز نيز يکي از بهترين روايت هاي سينمايي از زندگي حضرت مسيح محسوب مي شود. مسيح بعدي را در بزرگ ترين داستان عالم (جورج استيونز، 1965) ديدم. استيونز را به عنوان سازنده فيلم زيبا و ماندگار شين مي شناختم. اما مسيح استيونز فيلمي در قواره فيلم شين نبود، و در قياس با مسيح نيکلاس ري يک شکست آشکار بود. انجيل به روايت متي (1964) تجربه متفاوت پازوليني از زندگي حضرت مسيح بود. پازوليني ما هم از سنت هاي نئورئاليستي به روايت قدسي ساختاري زميني بخشيد. در اين فيلم از دکورهاي افسانه يي خبري نبود و رويدادها در مکان هاي واقعي و در فلسطين معاصر اتفاق مي افتاد. بازيگر نقش مسيح حالت ستاره وار نداشت و فيلم سياه و سفيد بود و فيلم اجراي تصويري ساده و گزارشي داشت و فيلمساز بيشتر از دوربين روي دست استفاده کرده بود. اما پازوليني در روايت داستان از خود احتياط نشان داد و به روايت متي وفادار ماند و براي زميني کردن شخصيت مسيح دست به ساختارشکني نزد. اين فيلم و پاره يي از تجربه هاي مشابه نشان داد که شخصيت هاي لاهوتي را نمي شود با معيارهاي زميني مورد بازخواني قرار داد و در واقع تاريخي کردن شخصيت هايي که در تاريخ نزيسته اند دشوار است. روبرتو روسليني در فيلم مسيح (1974) دست به تجربه يي کم و بيش مشابه زد. روايت برگرفته از کتاب هاي آسماني است اما مسيحي که به تصوير درمي آيد، بيشتر به انقلابي هاي دهه هاي 1960 و 1970 شباهت دارد. اما مسيحي که به مردگان حيات مي دهد و پس از مصلوب شدن عروج مي کند، در چنين هيئتي چندان باورپذير از کار در نمي آيد. فرانکو زفير لي در فيلم عيساي ناصري(1977)، به هويت قدسي حضرت مسيح وفادار مي ماند و مي کوشد که اجراي تصويري فيلم با درونمايه ديني اش منطبق باشد. به خصوص فصل شام آخر يکي از بهترين روايت هاي سينما از شام آخر مسيح است و از نظر قاب بندي و نورپردازي به نقاشي هاي کلاسيک، و از جمله به آثار داوينچي و رونز شباهت پيدا کرده است. مل گيبسون در فيلم مصائب مسيح با نمايش خون و خشونت در نمايش جزييات شکنجه افراط مي کند و مي کوشد به اين پيامبر آسماني وجهي زميني ببخشد. اما هيچ انساني نمي تواند اين همه شکنجه را تاب بياورد. مسيح به عنوان انساني زميني يا بايد از هوش برود، يا جان ببازد چرا که آستانه تحمل انسان در مقابل شکنجه تا حد معيني است. مسيح به عنوان موجودي آسماني نيز فراتر از جسم خاکي خود عمل مي کند. مگر نه اينکه پس از مصلوب شدن عروج مي کند، و مگر نه اينکه مردگان را حيات مي بخشد، پس چنين کسي نمي تواند در مقابل شکنجه هاي جسمي اين اندازه رقت انگيز باشد. مسيح گيبسون بيشتر شبيه قهرمانان روئين تن است. در واقع گيبسون مسيح را از آسمان به زمين مي کشد تا فيلمي به قواره فيلم هاي هاليوودي بسازد. اما در ميان مسيح هاي سينما، آخرين وسوسه مسيح(1988) تجربه يي به نسبت بي بديل و ساختارشکنانه است. مسيح در اين روايت از تيپ کلي درمي آيد و به شخصيتي منفرد بدل مي شود. مهمترين فصل مشترک فيلم و کتاب به هنگام مصلوب شدن مسيح اتفاق مي افتد. مسيح خود را در آينده يي فرضي به تصور مي آورد که همسر مي گزيند، بچه دار مي شود، جواني را پشت سر مي گذارد و بعدها به طور طبيعي از دنيا مي رود. آيا بهتر نبود که مسيح با قدرتمداران کنار مي آمد و زندگي زميني خود را نجات مي داد؟ اما در آن صورت چه به دست مي آورد. پس از مرگ جذب خاک مي شد و براي هميشه از دست مي رفت. اما مسيح با مرگ جسماني خود، مرگ را براي هميشه جا گذاشت و به جاودانگي دست يافت. اعتبار فيلم آخرين وسوسه مسيح تا حدود زيادي مديون رمان کازانتزاکيس است. هرچند که در اين زمينه، همچون اغلب اقتباس هاي ادبي، هرگز نمي تواند به حد کتاب برسد. سينما بسيار مديون ادبيات است. بسياري از تکنيک هاي سينمايي و جلوه هاي ويژه، شگفتي آفرين و فرم هاي بديع، در گذر ايام رنگ مي بازند و تازگي خود را از دست مي دهند. اما روايت هاي داستاني و کشاکش هاي انساني و پردازش شخصيت و نگاه به هستي انسان، که به سويه ادبي فيلم ها باز مي گردد، کمتر به کهنگي راه مي دهد. ما فيلم هاي قديمي را نه به خاطر جلوه هاي فرمي و تکنيکي، بلکه بيشتر به خاطر شيوه داستانگويي و نوع شخصيت پردازي و نگاه فيلمساز دوست مي داريم. اما با اين همه اغلب اقتباس هاي ادبي نتايج چندان مطلوبي در سينما به بار نياورده است. ادبيات تصاوير تصور شدني به وجود مي آورد و هر کس در نقش خيال خود شخصيت ها را به گونه خاصي تصوير مي کند. اما سينما شمايل مي آفريند و تا حدود زيادي دامنه خيال انگيزي را مسدود مي کند. زن اثيري رمان بوف کور، به تعداد مخاطبان اين کتاب تکثير مي شود و هرکس در نقش خيال خود او را به گونه خاصي تصوير مي کند اما وقتي که اين زن در سينما به قالب بازيگر خاصي دربيايد، کاملاً زميني مي شود و هويت فرشته گون خود را از دست مي دهد. مسيح کازانتزاکيس نيز همچون موجودي نيمه زميني و نيمه آسماني؛ در کتاب کم وبيش سيماي باور پذيري دارد. به خصوص آخرين وسوسه مسيح به هنگام مصلوب شدن کم وبيش همدلي مخاطب را جلب مي کند اما مسيح اسکورسيزي از اين نظر هرگز نمي تواند به پاي مسيح کازانتزاکيس برسد.
درباره فيل م زورباي يوناني
شور زندگي
سعيد مروتي

در ميان اقتباس هايي که از آثار نيکوس کازانتزاکيس صورت گرفته، اگر «آخرين وسوسه مسيح» ساخته مارتين اسکورسيزي جنجالي ترين آنهاست، «زورباي يوناني» اگر نه بهترين، که لااقل بيشترين نسبت را با آثار نويسنده برقرار مي کند. در «آخرين وسوسه مسيح» رمان کازانتزاکيس در حد دستمايه يي مورد استفاده قرار گرفته تا اسکورسيزي و پل شرايدر به دلمشغولي هايشان پاسخ بدهند. همان کاري که سال ها قبل ژول داسن در اقتباس آزادش از «رنج هاي يوناني» انجام داده و براساسش «آن کس که بايد بميرد» را ساخته بود. مايکل کاکويانيس کارگردان يوناني نه از نبوغ اسکورسيزي بهره مند بود و نه از شور فراوان ژول داسن برخوردار. منتها با چند انتخاب هوشمندانه، براساس ستايش شده ترين داستان کازانتزاکيس، فيلمي به يادماندني ساخت که هنوز هم قابل قبول ترين اقتباس سينمايي از آثار اين نويسنده يوناني است. کاکويانيس تا آنجا که توانست به اصل داستان وفادار ماند. مثل ديالوگ هاي درخشان زوربا که از کتاب به فيلم نيز راه يافتند. هرچند در مرحله تبديل داستان به فيلمنامه، مي شد از اين مصالح عالي استفاده بهتري کرد. (فيلم بعد از چند پرده اول، قدري افت مي کند و فاقد انسجام داستان است.) «زورباي يوناني»، در واقع بيش از آنکه فيلم کاکويانيس باشد، فيلم آنتوني کويين است که با درک فوق العاده اش از نقش، اجرايي تکان دهنده ارائه داده که بهترين نقش آفريني اش نيز به شمار مي آيد. تاثير کويين در «زوربا» بيش از يک بازيگر صرف و از نمونه هاي شاخص ظاهر شدن بازيگر در مقام مولف اثر است. (فيلم آشکارا در صحنه هايي که کويين حضور ندارد افت مي کند.) آنتوني کويين آن شور زندگي و آن درک شهودي و فلسفه منحصر به فرد زوربا را با اجرايي پرحس و حال و به شدت سمپات همراه مي کند. «زوربا» حکايت همراهي يک نويسنده انگليسي که معدني را از پدر در يونان به ارث برده با زوربا دهقان يوناني است که به عنوان آشپز و معدنچي به استخدامش درآمده است. همراهي يک روشنفکر با مردي عامي و اينکه در نهايت اين مرد عامي است که به نويسنده درس زندگي را مي آموزد. زوربا در برابر هيچ شکستي هرچقدر هم که بزرگ باشد خم به ابرو نمي آورد و کلاً زندگي را يک شوخي بزرگ مي داند. به همين دليل است که پس از يک سلسله اتفاقات ناگوار، در سکانس پاياني آن خنده از ته دل را سر مي دهد. فصل پاياني و رقصيدن زوربا به همراه نويسنده در کنار ساحل، به يادماندني ترين و بهترين سکانس فيلم دربردارنده جانمايه اثر است. فصلي که با موسيقي گوشنواز (و در اين جا متناسب) ميکيس تئودوراکيس، همخواني يافته و در حافظه هر سينمادوستي ثبت شده است. «زورباي يوناني» با گذشت بيش از چهار دهه از ساختش، همچنان سرپا و ديدني است، شايد به دليل اينکه کارگردانش به جاي اينکه دنبال بيان فلسفه و ديدگاه جهان بيني خودش از خلال داستان کازانتزاکيس باشد، دنبال راهي براي روايتي سرراست از اين رمان پرآوازه بوده است. در اين مسير هوشيار يا خوش اقبال (در حاصل کار فرقي نمي کند) هم بوده که از نبوغ آنتوني کويين بهره گرفته و تکنسين هاي خوبي مثل والتر لاسالي (که تصاوير سياه و سفيدش فوق العاده است و يک اسکار بهترين فيلمبرداري را هم براي همين فيلم گرفت) و ميکيس تئودوراکيس آهنگساز، هم ياري اش کرده اند، تا آن شور وصف ناپذير زندگي و آن سرخوشي فوق العاده، انعکاسي مطلوب بر پرده نقره يي بيابند.
عناوين اين صفحه
مسيح کازانتزاکيس امروزي بود
مصلوب سرگشته
در جست وجوي حقيقت
نيکوس کازانتزاکيس؛ ا ديسه يک روايت
شخصيت آسماني و روايت تاريخي
شور زندگي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام