يكشنبه، 2 دي 1386 - شماره 1572
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينما
چند نگاه به فيلم «چهار انگشتي»
تجربه گرايي در سينماي خنده گرا

مهدي طاهباز

«چهارانگشتي» سعيد سهيلي هر ضعفي که داشته باشد، يک ويژگي مهم دارد، آن هم اين است که او در سينمايي که عمده فيلم هايش فقط با رعايت فرمول هاي جواب پس داده ساخته مي شوند، دست به يک تجربه جالب در سينماي حادثه يي و اکشن زده است.

بيشتر توليدات سينماي ايران در دوران حاضر به دو جريان تعلق دارند؛ يکي جريان بخش خصوصي که کمتر حاضر به ريسک پذيري است و بيشتر آثار متعلق به اين جريان فيلمسازي با قصه هايي ساده، عامه پسند و با تکيه بر سوپراستارها ساخته مي شوند. عمده اين فيلم ها مضموني کميک دارند و حداکثر کاري که براي تماشاگر مي توانند بکنند، نشاندن لبخند روي لبان آنهاست، که اگر اين اتفاق هم بيفتد باز هم جاي شکرش باقي است چرا که در بيشتر موارد اين حداقل هم برآورده نمي شود. اين طيف فيلم ها با صرف کمترين هزينه در کمترين زمان ممکن ساخته مي شوند و هيچ گونه اتفاق عجيبي به غير از کارهايي که ممکن است تماشاگر را بخنداند، در آنها رخ نمي دهد.

اما طيف دوم آثار را بخش دولتي يا تهيه مي کند يا عمده سرمايه اش را تامين. اکثر اين فيلم ها از دنيا بي بهره اند چرا که از اصل با نوعي گيشه گريزي ساخته شده اند. نه بازيگر درست و حسابي دارند و نه قصه يي جذاب براي تماشاگر سينما گريز. اين گونه آثار بيشتر به دنبال رساندن پيام و القاي مضامين انساني و اخلاقي آن هم با کمترين ريزه کاري و خلاقيت در جهت ايجاد جذابيت براي تماشاگر هستند و جالب اينکه بازگشت سرمايه هم چندان اهميتي براي سازندگان آنها ندارد. تماشاگر اين روزهاي سينماي ايران هم که روز به روز و هفته به هفته از تعدادش کاسته مي شود(مگر اينکه اتفاق عجيبي رخ دهد)، در اين بين سرگردان مانده است، از سويي با تعدادي فيلم آبکي گيشه يي روبه رو است و از ديگر سو با چند فيلم به اصطلاح فرهنگي با حرف هاي قلنبه سلنبه که با يک قصه نصفه و نيمه همراه شده است. زياد از بحث اصلي دور نشويم. «چهارانگشتي» چه با سرمايه خصوصي ساخته شده باشد و چه با پول دولت، حداقل خاصيتش اين است که تنوعي در اکران سينماها ايجاد کرده است. راستي چند وقت بود که يک اکشن ايراني نديده بوديد؟، چند وقت بود که ستاره هاي ايراني را روي پرده سينما آن هم تفنگ به دست تماشا نکرده بوديد؟، آخرين باري که صداي سوت تماشاگران را وقتي که قهرمان قصه حرکت محيرالعقولي مي کند، شنيده ايد، چه زماني بوده است؟،

اي کاش سهيلي حالا که شعار دادن هاي رو را کنار گذاشته و در فيلمش قصه را به عنوان اصل اوليه قرار داده، کمي بيشتر روي شخصيت ها، انگيزه ها و خيلي چيزهاي ديگر کار مي کرد. اگرچه شايد نوع ساختار، روايت و حتي آدم هاي «چهارانگشتي» مشابه هايي در سينماي فرنگ داشته باشند اما اينها در سينماي ايران تازگي دارد و به کسي که جرات چنين ريسک پذيري را کرده بايد حداقل يک دمت گرم گفت.

راستي شنيده ام سعيد سهيلي هم مي خواهد يک فيلم طنز بسازد. سينماي ايران است ديگر. از قديم گفته اند خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو،

گفت وگو با سعيد سهيلي کارگردان «چهار انگشتي»
اداي دين به سينماي وسترن
محدثه واعظي پور

«چهارانگشتي» بيش از هر چيز، از نوعي تغيير مسير در کارنامه سازنده اش حکايت دارد. تغيير مسير از سينماي اجتماعي با مضامين ملتهب (و بي پرهيز از شعار دادن) به سينمايي که در آن بازي با فرم و ساختار روايتي متفاوت (در اندازه هاي سينماي ايران) حرف اول و آخر را مي زند. اتفاقي که تاکنون در آثار سعيد سهيلي سابقه نداشت. هرچند اين بار هم به مثابه فيلم هاي قبلي با آدم هايي مواجهيم که تنهايي و زخم خوردگي مهمترين وجه مشخصه شان است.سهيلي بعد از رشد تکنيکي قابل توجه در «سنگ، کاغذ، قيچي» اينجا هم کارگرداني مسلط بر ابزار نشان مي دهد؛ کارگرداني که اگر در خدمت فيلمنامه يي بسامان تر و منسجم تر قرار مي گرفت، قطعاً به نتايج قابل توجه تري مي انجاميد. منتها «چهارانگشتي» در شکل فعلي اش هم فيلم اميدوارکننده يي است. دست کم از اين لحاظ که سازنده اش قصد نداشته مسير هاي پيموده شده سينماي بدنه را طي کند. فيلمي که سازنده اش مي گويد در آن کوشيده به ژانري اداي دين کند که با قهرمانانش بزرگ شده است.



-«چهارانگشتي» اداي دين شما به سينماي وسترن است؟

بله. براي من و هم نسلانم وسترن، دنيايي از خاطره است. ما با وسترن بزرگ شديم، با لي وان کليف زندگي کرديم، با کلينت ايستوود نفس کشيديم و با جان وين عاشق سينما شديم. علاقه به سينماي وسترن در همه ما هست و در من به دلايل شخصي شايد کمي بيشتر از بقيه.

-نمي خواهيد از اين دلايل شخصي بگوييد؟

هر فيلمسازي به خاطر روحيه، باورها و احساساتش به مضامين و قصه هاي خاصي علاقه دارد. بعضي ها چاپلين و هارولد لويد را دوست دارند و دنيايشان با کمدي شکل گرفته، اين برمي گردد به روحيات آنها. روحيه من و دغدغه هاي من به سينماي وسترن و دنياي قهرمان هاي آن نزديک است. اگر شباهتي بين «چهارانگشتي» با فيلم هاي وسترن وجود دارد، خيلي آگاهانه نيست، اينها ريشه در قلب و فکر من دارد و به تجربه هايي برمي گردد که در ناخودآگاهم ثبت شده. وقتي به عنوان نويسنده قلم را روي کاغذ مي گذارم، گاهي خيلي چيزها از همان ناخودآگاهم به قصه راه پيدا مي کند. اين اتفاق در مرحله اجرا هم مي افتد و در نهايت وقتي فيلم ساخته مي شود، دنيايي در آن ترسيم شده که به دنياي من شبيه است.

-پس زماني که مي خواستيد فيلمنامه را بنويسيد به اين فکر نمي کرديد که به سينماي محبوب تان اداي دين کنيد؟

اين طور فکر نمي کردم که قصه يي بنويسم که در آن به سينماي وسترن اداي دين کنم يا خاطره هايم از فيلم هاي وسترن را به نوعي زنده کنم. اما حالا که فيلم را مي بينم احساس مي کنم اين اتفاق افتاده.

-در «چهارانگشتي» وجه پررنگ نمايش جدال خير و شر را مي بينيم که در فيلم هاي وسترن هم وجود دارد.

در فيلم هاي وسترن هميشه قانون و بي قانوني داريم و با يک قهرمان تنها روبه روييم که مي آيد و نيروي شر را از بين مي برد. اين مايه ها را خيلي دوست دارم و در «چهارانگشتي» رويش کار کردم. اينجا هم يک قهرمان تنها داريم و جدال عدالت و بي عدالتي. قطب منفي مجهز و قدرتمند است و دوئل خير و شر را داريم.

-و البته در اين جدال، نيروي خير پيروز مي شود. گويا از پايان هاي تلخ و تراژيک، به پايان اميدبخش رسيده ايد.

اگرچه پايان فيلم تلخ نيست، اما همسو با کل فيلم است. نمي خواستم پاياني داشته باشيم که آنقدر بيننده را سر ذوق بياورد که فيلم و تاثير آن را فراموش کند. از طرفي نمي خواستم دلمرده و مايوس سينما را ترک کند. اين نکته را هم فراموش نکنيد که خير هميشه پيروز است، چه بخواهيم، چه نخواهيم.

-البته اينجا نيروي شر به دست خودش از بين مي رود نه به دست نيروي خير.

بله اين تفاوت را به وجود آوردم و به نظرم خوب از کار درآمده، اين بار شخصيت منفي در جدال با شخصيت مثبت پيش از آنکه از بين برود، خودکشي مي کند.

-از ابتدا به همين فرم روايت فکر مي کرديد؟ اين بازي با زمان از دل فيلمنامه آمده؟

فيلمنامه را همين طور نوشتم. «چهارانگشتي» تنها فيلمنامه يي است که بازنويسي نشد و با همان نسخه اول راضي ام کرد. معمولاً چند سال روي فيلمنامه هايم کار مي کنم و بارها تغييرشان مي دهم تا به نتيجه دلخواهم برسم.

-چقدر زمان صرف نوشتن فيلمنامه کرديد؟

20 روز. بعد از پايان فيلمنامه، پيش توليد را شروع کردم و خيلي زود وارد مرحله فيلمبرداري شديم.

-اگر فيلمنامه بازنويسي مي شد، کاستي هايي که الان در قصه بعضي شخصيت ها و روابط شان وجود دارد از بين مي رفت. فکر نمي کنيد بهتر بود فيلمنامه را بازنويسي مي کرديد؟

معمولاً فيلمنامه هايي بازنويسي مي شوند که نويسنده را راضي نکرده اند و او گمان مي کند در صورت تغيير، نتيجه بهتري نصيبش مي شود. اما بعد از نوشتن «چهارانگشتي» احساس کردم کامل است و اگر تغييري بدهم حاصل خوبي ندارد. دوستاني که فيلمنامه را خواندند، از آن خوش شان آمده بود و نظر مثبتي نسبت به آن داشتند.

-در فيلمنامه «چهارانگشتي» با قصه يي روبه رو هستيم که بارها به شکل هاي مختلف گفته شده. اينکه جواني شهرستاني با آرزوي فيلمنامه نويس شدن به تهران بيايد، تازه نيست. اما فرم روايت کمک کرده اين قصه جذاب و تازه به نظر برسد.

من در «چهارانگشتي» به دنبال ساختار نو بودم و کمتر به مضمون تازه فکر مي کردم. مخاطب سينماي ايران معمولاً از اين نکته گلايه دارد که فيلم ها شبيه به هم است، در حالي که قصه ها و مضامين متفاوت است. به نظرم اين احساس به خاطر اين است که فيلم ها شبيه هم ساخته مي شوند. نوآوري و بدعت در ساختار کمتر در سينماي ما اتفاق مي افتد. تماشاگر با اين فرم روايت و با اين ساختار آشنايي ندارد و ممکن است آن را پس بزند، اما اين ريسک را کردم که قصه بارها گفته شده را در شکل تازه تري روايت کنم تا تماشاگر هم احساس کند با قصه تازه يي روبه رو است.

-شخصيت هاي زن فيلم، فتانه (انديشه فولادوند) و الهام (ليلا اوتادي) حضور پررنگي در قصه ندارند و اگر حذف مي شدند هم اتفاق مهمي نمي افتاد. به اين فکر نکرديد که در قصه جاي بهتري براي اين کاراکترها پيدا کنيد؟

فتانه و الهام شخصيت هايي هستند که به حرکت کاراکتر اصلي کمک مي کنند و در خدمت پرورش قصه و انتقال بهتر مضمون به مخاطب هستند. فيلم مي گويد اگر ما در يک مسير با يک همسفر همراه شويم سرنوشتي که پيدا مي کنيم قطعاً تفاوت دارد با زماني که در مسيري ديگر با آدمي ديگر همسفر شده ايم و به منزل ديگري رسيده ايم. فتانه و الهام نقش پررنگي در قصه ندارند، اما تعيين کننده مسير زندگي قهرمان فيلم هستند و به همين اندازه برايم مهم بودند.

-مشکلي که در سينماي ايران وجود دارد اين است که وقتي فيلمسازها مي خواهند به سراغ شخصيت ها و فضاهاي متفاوت بروند، نمي توانند درست فضاسازي کنند و ناگهان لحن قصه و فيلم عوض مي شود. در «چهارانگشتي» از جايي که دکتر (جمشيد هاشم پور) با آن گريم غريب وارد مي شود فضاي فيلم فانتزي و غيرقابل باور مي شود.

ما يک فضاي رئاليستي داريم که در ابتدا و انتهاي فيلم مي بينيم و ديگر، بقيه سينما است و فيلم. فيلم، دو فيلمنامه دارد، فيلمنامه يي که سعيد سهيلي نوشته و فيلمنامه يي که فواد نوشته. به همين دليل ابتدا و انتهاي فيلم رئاليستي است. از زماني که وارد فيلمنامه فواد (بهرام رادان) مي شويم به دليل اينکه او عاشق سينما است و وسترن هم دوست دارد، همه چيز را سينمايي و کمي با غلو مي بينيم. به همين دليل جمشيد هاشم پور را با آن هيبت مي بيند، چون او را در فيلم ها اين طور ديده. فضاها را هم وسترن و سينمايي مي بيند. همه چيز از چشم فواد و از منظر يک فيلمنامه نويس عشق سينما روايت مي شود. من نمي خواستم يک فيلم رئاليستي بسازم.

-قبلاً در فيلم هايتان مسائل اجتماعي را خيلي صريح و گاهي شعاري بيان مي کرديد. اين بار به نظر مي رسد بيشتر به فکر قصه گويي بوده ايد و اگر اشاره يي هم به معضلات اجتماعي داريد در بطن قصه و در لايه هاي زيرين آن است و از مستقيم گويي پرهيز کرده ايد.

قصه اجازه اين کار را نمي داد. اين بار با قصه يي اجتماعي روبه رو نبودم که در قالب آن بشود از مسائل روز جامعه گفت. اينجا بحث عميق تر است. از جدال انسان با خودش مي گوييم و در اين بين جايي براي طرح مسائل روز نيست و اگر ردي از اين مسائل مي بينيد در بطن قصه است. وقتي به سراغ مضامين عميق تري مي رويد جايي براي موضوع هاي روز و تاريخ مصرف دار باقي نمي ماند. «چهارانگشتي» يک هسته دارد و يک پوسته. هسته آن جدال خير و شر و تقابل انسان با نفسش و پوسته آن هم قضيه مواد مخدر و باندهاي خلافکار و... است. طبيعي است که هر فيلمسازي به مرور پخته تر مي شود، اگر در کارهاي قبلي عريان گويي و صراحت لهجه وجود داشت اين بار پنهان گويي و ظرافت را جايگزين کرده ام.

-ساختار تصويري «چهار انگشتي» نشان مي دهد که با وسواس زيادي در اين بخش کار کرده ايد. فيلمبرداري فيلم چقدر طول کشيد؟

همان طور که فيلمنامه سريع نوشته شد، فيلم را هم زود ساختم. اما مي دانستم که کار سختي در پيش دارم به همين دليل تلاش کردم موقع ساخت فيلمنامه دقت و ظرافت بيشتري به خرج بدهم. اما اين باعث نشد که زمان فيلمبرداري بالا برود. من روي دکوپاژم دقت کردم و به اين فکر کردم زماني که سراغ فواد مي رويم يک نوع دکوپاژ داشته باشيم و زماني که فرزاد مقابل دوربين است يک دکوپاژ ديگر تا تماشاگر راحت تر بپذيرد با دو قصه و دو کاراکتر متفاوت روبه رو است. فيلمبردار، طراح صحنه و... همه در حوزه کارشان دقت کردند، اما اين دقت مانع سرعت کار نشد. کمترين زمان فيلمبرداري را در «چهارانگشتي»؛ داشتم حدود 50 روز.

-بهرام رادان انتخاب اول شما بود؟

نمي شود گفت انتخاب اول. گزينه هاي ديگري هم بودند. هميشه همين طور است، چند بازيگر براي نقش نامزد مي شوند و در نهايت به انتخاب اصلي مي رسيم. اما صادقانه بگويم که من دوست داشتم اين نقش را بهرام رادان بازي کند. او سينما را جدي گرفته، براي هر نقش وقت زيادي مي گذارد و با علاقه کارش را انجام مي دهد. به دليل حساسيتي که نسبت به اين فيلم و نقش جذاب و پيچيده فواد داشتم، دوست داشتم رادان نقش را بازي کند که خوشبختانه اين اتفاق افتاد.

-رادان نقش را به خوبي درک کرده و اجراي هوشمندانه يي از اين دو کاراکتر دارد.

رادان بازيگر باهوشي است، به خوبي بين فواد و فرزاد تفکيک قائل مي شد. بعضي بازيگرها در اين موارد آن قدر تصنعي و اغراق آميز بازي مي کنند که هيچ کدام از اين نقش ها به شکل قابل باوري اجرا نمي شود. او با ظرافت اين تفاوت را نشان داده. فرزاد و فواد دو روي يک سکه اند، پس اگر تفاوتي مي بينيم بايد نوعي شباهت بين اين شخصيت ها هم ببينيم.

-سال گذشته «چهارانگشتي» در جشنواره پليس شرکت کرد و به جشنواره فجر نرسيد. دوست نداشتيد به جاي «سنگ، کاغذ، قيچي» اين فيلم را به جشنواره بفرستيد؟

من اين فيلم را هم به جشنواره فرستادم اما مسوولان گفتند نمي شود از يک کارگردان دو فيلم در جشنواره نمايش داده شود. من هم ترجيح دادم «چهارانگشتي» در جشنواره نمايش داده شود، البته جشنواره سياست هاي خاص خودش را دارد و «سنگ، کاغذ قيچي» از نظر مضمون و قصه با جشنواره فيلم فجر هماهنگ تر بود. پيش از آن چون امکان شرکت «چهارانگشتي» در جشنواره پليس فراهم شده بود آن را به جشنواره پليس فرستاديم که به عنوان فيلم برگزيده هم انتخاب شد.

-سفارش ساخت چهارانگشتي را نيروي انتظامي به شما داده بود؟

اصلاً هيچ پيشنهادي از نيروي انتظامي براي حمايت از فيلم نداشتم. اتفاقي بود که فيلم در جشنواره پليس مورد توجه قرار گرفت. طبيعي است که به دليل قصه فيلم نيروي انتظامي خود را موظف بداند از آن حمايت کند.

-البته به نظر نمي رسد در زمان اکران حمايت شده باشيد.

من انتظار ندارم نيروي انتظامي زمان اکران از من حمايت کند، انتظار دارم متولي امور فرهنگي يعني وزارت ارشاد از «چهارانگشتي» حمايت کند. در شرايطي که فيلمنامه خوانده مي شود، فيلم قبل از اکران ديده مي شود روي پوستر، بيلبورد و آنونس نظارت وجود دارد. فيلمساز توقع دارد وزارت ارشاد در مرحله نمايش هم به فيلم ها کمک کند. بايد در زمينه اکران شرايط عادلانه يي به وجود بيايد و بعضي فيلم ها قرباني مافياي اکران نشوند.
غلبه فرم بر محتوا
سيدرضا صائمي

سعيد سهيلي که همواره دغدغه بچه هاي جنگ و به ويژه مصائب و مسائل آنان در مناسبات اجتماعي را در کارنامه سينمايي خود روايت کرده است اين بار به تجربه يي تازه در ژانري پليسي دست مي زند که نشانه هاي ديني و ايدئولوژيک را نيز با خود حمل مي کند و به تعبير برخي منتقدان، وجوهي پليسي- معناگرا دارد. اما آنچه بيش از هر چيز دلالتي بر نوآوري در کار جديد سهيلي است نه بستر پليسي آن که پيش از اين در سنگ، کاغذ، قيچي تجربه شده بود، بلکه فرم روايت و صورت بندي قصه گويي آن است. به عبارت ديگر سهيلي در آخرين ساخته خود به جاي انتخاب موضوعي تازه به سراغ تکنيک روايي و تحولي در زبان تصويري فيلم خود مي رود و آن را در روايتي دوگانه و تدوين و داستان پردازي موازي و همزمان به تصوير مي کشد و به واسطه اين دوپارگي ساختاري قصه خود را تعريف مي کند. فيلم داستان جواني به نام فواد است که براي يافتن کار و تکميل فيلمنامه خود به تهران مي رود. فيلمنامه يي که نه صرفاً در ذهن نويسنده که اتفاقاً موضوع همين فيلم چهارانگشتي قرار مي گيرد. به عبارت ديگر چهارانگشتي چيزي نيست جز روايت همان فيلمنامه يي که قهرمان داستان، فواد، در حال تهيه آن است. گويي فيلم بازتوليد تصويري قصه پردازي هاي ذهني فواد است که در دو قطب زشت و زيبا روايت مي شود. در واقع ساختار دوگانه فيلم با قطب بندي سياه و سفيد از فواد به دو چهره مثبت و منفي از وي دست مي زند که هر کدام در عين اينکه متناسب با انتخاب راه حق و باطل سرنوشت متفاوت مي يابند اما يک نوع در هم آميختگي و همزماني اجتماعي و البته انتزاعي نيز در زيست- جهان آنها مشاهده مي شود، فوادي که از زير قرآن رد مي شود سرنوشت نيکويي مي يابد و آنکه اين کار را نمي کند سر از تباهي و مرگ درمي آورد.

فواد اولي در ادامه مسير نيز بار ديگر با قرآن مواجه مي شود و آن هم آشنايي با الهام در قطار است که قرآن در دست دارد. در واقع قرآن نشانه يي است از راه درستي که فواد اول انتخاب کرده و لذا هدايت يافته است. در انتهاي اين مسير نيز او پليس مي شود و وظيفه کنترل و حمايت جامعه را از تباهي و انحرافات به عهده مي گيرد اما فواد دوم با زني مواجه مي شود که مثل الهام با قرآن الفتي ندارد و او را به وادي خلاف و قاچاق و دزدي مي کشاند تا جايي که حتي وي دوست صميمي اش را به قتل مي رساند. قصه چهارانگشتي داستان تازه يي نيست و پوسته معنايي آن نيز چنان که پيدا است نمايش انتخاب خير و شر و تاثير آن بر سرنوشت آدمي است اما شيوه روايت و صورت بندي اين قصه آن را متفاوت مي کند. در واقع قرار است با دستکاري در ساختار روايي فيلم و ساختارشکني در فرم ، پيام در قالبي جديد، برجسته شود و به چشم بيايد.

گرچه همين صورت بندي داراي وجوه زيباشناسي است و عناصر جذابي از قصه پردازي را در خود دارد. البته اين ساختارزدايي خطي و تک گويانه داراي لطف هاي عمده يي نيز هست. پيچيدگي و در هم آميختگي عناصر هر دو روايت مخاطب را در فهم محتوا و مضمون مطرح شده در فيلم دچار مشکل مي سازد. به عبارت ديگر دالان هاي فرو رفته در هم در صورت بندي قصه معني را در لابه لاي اين پيچيدگي کم مي سازد و آنقدر درگير ساختار صوري و فرم قصه مي کند که امکاني براي درک اثر باقي نمي ماند، بازي بهرام رادان در چهره هاي مختلف را در بستر همين ساختار بايد تحليل کرد. تکثر نقش آفريني متناسب با تکثر روايي ساختار فيلم معني مي شود و البته فرصت خوبي در اختيار بازيگر اصلي قرار داده تا در مقابل خود به نقشي متفاوت دست بزند؛ نقشي که قهرمان و ضدقهرمان را در دو روايت موازي، تفسير مي کند. بهرام رادان گرچه مدت ها است که به موقعيت حرفه يي در سينما دست يافته است اولين حضور خود را در قالب يک پليس در چهارانگشتي تجربه مي کند و البته همين حضور سيماي تازه يي از پليس را در سينماي ايران نيز رقم مي زند، هر چند اين به معني تاييد بازي رادان در نقش پليس نيست. کاراکتر وي سنخيت کم رنگي با واقعيت پليس در کشورمان دارد و کمي فانتزي است اما رادان در نقش فواد بازي قابل قبولي ارائه مي کند.

سعيد سهيلي بار ديگر با رجوع به کاراکتر معروف جمشيد هاشم پور در گذشته خاطره مخاطب از وي را تداعي مي کند تا از نوستالژي حضور وي به نفع مخاطب پذيري بهره ببرد اما اين بازتوليد موقعيت چندان به هدف نمي خورد و ثابت مي کند ميان تيپ سازي و موقعيت اجتماعي و تاريخي فيلم ها ارتباط معناداري وجود دارد که نقش را در متن موقعيتمند آن برجسته مي سازد و هژموني مي بخشد.

چهارانگشتي در پس داستان صوري خود بار ديگر بر اين هماني سينما و زندگي تاکيد مي کند و نشان مي دهد که فيلمنامه اگرچه بر ساخته ذهن آدمي است اما عناصر و عوامل سازنده آن در خلأ شکل نگرفته بلکه ريشه در واقعيت زندگي دارد. چنانچه فواد بعد از تکميل فيلمنامه چهارانگشتي قهرمان ها و ضدقهرمان هاي خود را در دنياي واقعي پيرامونش پيدا مي کند. همين آميختگي المان هاي ذهني و ما به ازاي عيني آن که فضاي داستاني و غيرداستاني در يک ساختار را روايت مي کند مبين همين معنا است. چهارانگشتي اما به دليل تازگي در زبان سينمايي براي مخاطب ايران چندان ترجمه پذير نيست و مستلزم فرصتي بيشتر براي تغيير ذائقه آنان است. با اين حال چهارانگشتي به عنوان يک تجربه متفاوت در ادبيات تصويري قابل تامل است و اگر در همين زبان تازه، داستان پردازي هاي ديگري نيز صورت بگيرد، مي تواند به خلق فرصت و امکان جديدي براي توليد آثار سينمايي بدل شود.
تا قبر چهار انگشت، آآآآ
محمد باغباني

ت مثل تقلب؛ به هيچ وجه نمي توان فيلم چهار انگشتي را ديد و مثلاً ياد فيلم هايي چون بخت کور (1987) و بدو لولا بدو (1998) نيفتاد. تقديرگرايي و انتخاب هاي به شدت تحت تاثير اتفاقات، به نوعي مضمون اصلي اين دو فيلم هستند که هرکدام با ظرافت و تکنيک خاصي سر و شکل دراماتيک مورد نظرشان را به تصوير درآورده اند. در يک کلام موضوع جبر و اختيار اين بار به وسيله سينما مطرح مي شود که بازي با زمان (عقب و جلو بردن زمان) را شايسته تر از هر مديوم ديگري اجرا مي کند. در هر دو فيلم به نوعي با سه روايت همراه هستيم که مبداء هر سه يکسان است ولي در نهايت نتايج و مقصدهاي متفاوتي را پيش رويمان قرار مي دهد و ظاهراً انتخاب و تلاش قهرمان داستان، چندان عنصر مهمي نيست. از همين جا مي توانيم به راحتي وارد بحث قياس بين اين دو فيلم با فيلم چهار انگشتي شويم. در دو فيلم ذکر شده، شخصيت اصلي داستان آرمان و هدف مشخصي دارد که در اولي به خاطر وجود موقعيت هاي غير انساني و شرايط اجتماعي واقعاً نامطلوب، شخصيت اصلي همواره با شکست مواجه مي شود و در نهايت به اين حکم مي توان رسيد که آرمان داري و آرمان مداري در چنين اجتماعي (لهستان آن موقع) تنها يک رو دارد؛ شکست و احتمالاً مرگ. نرسيدن يا رسيدن به قطار و پيش آمدن اتفاقات بعدي و وجود نوعي سير و سلوک اديپي قهرمان داستان از نکات و درون مايه هاي اصلي پلات داستان و روايت به شمار مي آيند. در فيلم دوم روايت مدرن و هوشمندانه فيلمساز بيشتر از هر چيزي درباره سينما است و ديگر آن سمت و سوي اجتماعي چندان رنگ و نقش ندارد هر چند که گستره اجتماعي و فرهنگي خود را کاملاً حفظ کرده است. سه داستان فيلم در نهايت به پاياني خوش مي رسند که البته در کل اين پايان خوش هم چندان خوش نيست و فقط و فقط به سينما ارجاع دارد و يادآور جمله معروف نظريه پرداز سينما، مانستربرگ است که معتقد بود سينما به واسطه پايان خوش بيشتر تاثير مي گذارد چراکه حسي از تداوم را در خود دارد. چهار انگشتي به واسطه شباهت هاي مضموني، ترکيبي از دو فيلم مذکور است. اين مطلب هم در نهايت تنها قصد دارد طريق بررسي اين شباهت ها به خوانش جديدي از فيلم برسد و نه چيز ديگري. در فيلم چهار انگشتي دو چيز ظاهراًً با هم اشتباه گرفته شده اند. شخصيت بد يا منفي با موقعيت هاي بد يا منفي. يعني از همين جا مي توان نتيجه گرفت شخصيت پردازي در کار نيست و هر چه تفاوت ريشه يي و کليدي بين دو فواد فيلم وجود دارد، به خاطر بازي خوب رادان است که توانسته اين فاصله را حفظ کند. تصور اينکه کسي به قطار نرسد و همه چيز زندگي اش به واسطه انتخابي بي آرمان و کشکي تغيير کند کمي عجيب است. و از همه مهم تر اينکه اين جور انتخاب ها چندان به تصادفات وابسته نيست و اين يعني هر کاري دوست داري برو و انجام بده، آن بيرون موقعيت هايش وجود دارد. مگر اينکه بخواهيم بگوييم جوان شهرستاني فيلم يکي از آن بيکارهايي است که به هر قيمتي بايد خود را به شهر برساند، هر چي که شد مهم نيست. که اين هم چندان با حال و هواي فيلم جور در نمي آيد. همه اينها مربوط به يک سوم ابتدايي فيلم است و اين حجم زياد بي منطقي در روايت، در اين بازه زماني کافي است تا اثر را به سمتي نا مطلوب ببرد. نکته جالب اينکه همين بي شخصيتي فواد و نبود آرمان در ذهن او، که در ادامه به سير و سلوک اديپي اصيل او وابسته مي شود، مي توانست اين امکان را به همه بازيگران زن سينماي ايران بدهد تا به تعداد قطارها، واگن ها و کوپه ها، در اين فيلم بازي کنند و اصطلاحاً سرنوشت اين جوان خام را رقم بزنند.

قطار وحشت؛ ژان-کلود کرير در مقام يک استاد فيلمنامه نويس همواره توصيه کرده از اينکه در پايان فيلمنامه معلوم کنيد همه چيز يک خواب بوده حسابي پرهيز کنيد. خودش که در يک فيلم اين کار را بارها انجام داد و نتيجه هم گرفت اما ظاهراً استاد چيزي مي داند که ما نمي دانيم. اينکه هر چه که ديديم فيلمنامه فواد بوده و دو شخصيت بد و خوب داستان ساخته ذهن او بوده اند، ايده روانکاوانه بسيار درخشاني مي توانست باشد ولي در فيلم ظاهراً تنها بهانه يي بوده است تا آن روايت سوم و اصطلاحاً پايان خوش را رقم بزند. اينکه دو فواد در قالب دو شخصيت متفاوت در مسيرهاي متفاوتي نسبت به هم جريان دارند تنها زماني مي تواند درست از آب در آيد و کارکرد دراماتيک داشته باشد که در قسمت هاي بعدي بي جهت به هم نرسند. اغراق و روايت ذهني در اين قسمت از فيلم که در واقع دو فواد با هم برخورد مي کنند به شدت به ضرر فيلم تمام شده. نه تنها مخاطب را گيج مي کند بلکه ناگهان از شخصيت پردازي به سمت تيپ گرايي حرکت مي کند و باز همه اينها قرار است در پايان بدان شکل توجيه شود. يعني فواد خام و احمق داستان ناگهان به آدم بده و آدم خوبه تبديل مي شود.شايد اگر سهيلي مي توانست يک گستره اجتماعي دقيق و متناسب با متن را خلق کند و اگر او نسبت به زمان و مکان بي تفاوت نمي ماند، با اثر کامل تري روبه رو مي شديم. اما به هر حال اين نوع تجربه ها در حد و اندازه سينماي بدنه ايران، يک اتفاق مهم است و چه خوب اگر ادامه پيدا کند. در کل کارگردان فيلم هرجا سعي کرده تجربه گرا باشد موفق تر هم بوده است. سهيلي هر جاي فيلم که به اين بي زماني و مکاني مد نظرش متعهد بوده و هرجا از رسيدن به نتايج اخلاقي خاص در قالب فرم هاي سينمايي آشنا دوري کرده به نتيجه بهتري رسيده که متاسفانه دقايق کمي را فيلم بدين شکل گذرانده. متاسفانه فيلم در اکثر لحظات خود وابسته به تکنيک هاي روايي به شدت کهنه يي است که همان نوآوري ها را هم محو مي کند.

رادان چهار ستاره؛ از همان ابتدا و با توجه به انتخاب هاي رادان براي به تصوير در آوردن يک شخص باسمه يي و خام که ميزان حماقتش کم نيست و آرزوهاي بزرگي هم دارد، مي توان متوجه اين شد که رادان اکنون در مرتبه بالايي از موقعيت سينمايي خود قرار دارد. به خصوص که شخصيت منفي فيلم را خيلي خوب پرورانده و ديالوگ گويي هايش نيز کاملاً متفاوت است.جالب اينکه رادان در مواردي که کاراکترها موهاي بلندي دارند بهتر بازي کرده است، شايد او هم به قدرت اين موها نياز دارد.
عناوين اين صفحه
تجربه گرايي در سينماي خنده گرا
اداي دين به سينماي وسترن
غلبه فرم بر محتوا
تا قبر چهار انگشت، آآآآ

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام