سلام ممدباقر
ممدباقر اين چه حرفيه زدي؟ اينکه گفتي «ديدارهاي مردمي مشکلات مردم را حل نمي کند و مشکلات روحي، رواني خود مديران را کم مي کند.» اين حرفا رو نزن. خطرناکه،
ببين ممدباقر منظورت از اينکه مشکلات رواني مديران را حل مي کند، چيه؟ توي اينجا تنها چيزي که به مبحث «رواني» مربوط مي شد، تورمه. دوستان زحمت کشيدن چندين بار گفتن تورم روانيه. ديروز هم آقاي الهام گفت منظورتون رو از تورم متوجه نمي شم، ما هم منظور تو رو متوجه نمي شيم، يعني مديران، تورم هستند؟ يعني مديران ورم کردن؟ آره؟،
من متوجه نمي شم تو چي مي گي؟ واقعاً تو منفعت هاي فراوان ديدارهاي مردمي رو نفي مي کني؟ نگو تو رو خدا. ديدارهاي اين طوري باعث مي شه که فرت و فرت مشکلات مردم حل شه عين آب خوردن. تو معلومه خوب تو باغ نيستي. براي حل مشکل مردم بايد دو تا کار کرد يکي اينکه رفت ديد و بازديدشون و باهاشون حال و احوال کرد، دوم اينکه دوباره رفت ديد و بازديدشون و باهاشون حال و احوال کرد. باور کن ممدباقر تو نمي دوني چه تاثير عجيبي داره. ما يک آشنايي داشتيم سي سال بود دستش درد مي کرد مديران باهاش ديدار مردمي کردن، درجا خوب شد. نزن اين حرفارو ديگه ممدباقر. آخه اين حرفا رو مي زني اون وقت خداي نکرده مديران مايوس مي شن، نمي رن ديدار مردمي، مشکلات باقي مي مونه ها، از من گفتن بود. من تازه مي خوام مديران رو ببرم با «کافه کتاب»ها هم ديدار کنن. ببرم با تن ماهي و روغن نباتي هم ديدار مردمي کنن. ببرم با وضعيت نشر و کتاب هم ديدار مردمي کنن. ببرم با اوضاع مطبوعات هم ديدار مردمي کنن. ببرم با... نه نمي برمشون با اين دانشجوهاي بدون کارت دانشجويي ديدار مردمي کنن ممدباقر، يه چيزي مي گم ناراحت نشو اما من فکر مي کنم تو چون خودت ديدار مردمي بلد نيستي اين حرفارو مي زني. ديدار مردمي الکي که نيست، کلي فوت و فن داره. اول ديدار مردمي مي کني، بعد مردم مشکلاتشون حل مي شه بعد تو مي فهمي چقدر به درد مردم مي خوري. سخت نيست، امتحان کن. تمرين کن ممدباقر. برو ديدار مردمي. ديگه هم از اين حرفا نزن، خطرناکه ممدباقر،
postkhoone@gmail.com
چند نکته در حاشيه جشن چلچراغ
امير پوريا
.jpg)
پريروز با برگزاري جشن مجله چلچراغ، اتفاقات نمکيني در فضاي فرهنگي کشور رخ داد که متاسفانه با همه خردگي اصل رويداد، نتوانستم در قبالش بي واکنش بمانم. ماجرا از اين قرار است که دوستان در جشن مجله يي که بناست مخاطب مثلاً 15 تا نهايتاً 21 ساله داشته باشد، جوايزي اهدا کرده اند که عناويني از اين دست و در اين سطح دارد؛ «نشان افتخار ملي»، «نشان خلاقيت ادبي» و «نشان محبوبيت نسل سوم»، به گمانم اشتباهي اساسي صورت گرفته. اعطاي «نشان» در فرهنگ کشورهاي داراي قدمت و تشخص فرهنگي و هنري همچون انگلستان و فرانسه، يا به وزارتخانه ها و نهادهاي رسمي مرتبط با فعاليت هاي فرهنگي منحصر مي شود يا اگر قرار است از سوي مجموعه يي از افراد اهدا شود، حتماً تصميمي در حد اين عبارات شبه سلطنتي را مثلاً اعضاي يک آکادمي يا فرهنگستان مي گيرند، نه تحريريه و خوانندگان.
اما آنچه براي مرحله بعدي نگه داشته ام از اين هم فراتر يا در اصل فروتر است؛ دوستان مان جايزه/ عنواني عظيم را تحت عبارت «نشان خلاقيت هنري در عرصه بين المللي» به بازيگر اثرگذار و ماندگار سينماي بعد از انقلاب ايران پرويز پرستويي اعطا کرده اند. در بزرگي او و بازي هايي که ساخته هيچ سينماشناسي شک نمي کند، وانگهي اولاً «بين المللي» در گوشه يي از اين عبارت، چه کارکردي دارد؟ آيا پرستويي در فيلم هايي که توليد بين المللي محسوب مي شود، بازي کرده و ما خبر نداريم؟ يعني احياناً نهان تر از گلشيفته فراهاني مراحل فيلمبرداري اين فيلم ها را به پايان برده که هيچ نام و خبري از آن(ها) به وطن درز نکرده؟ يا احياناً «مارمولک» و «آژانس شيشه يي» و «ليلي با من است» و بقيه بازي هاي پرظرافت پرستويي در چندين و چند جشنواره جهاني شرکت و او را صاحب افتخارات فراداخلي در عرصه بازيگري کرده اند؟ و باز عجيب است که ما و ديگران، هيچ کدام باخبر نشده ايم، ثانياً عبارت «خلاقيت هنري» اساساً بيشتر براي يک نقاش، نويسنده، کارگردان، موسيقيدان، فيلمنامه نويس، شاعر، مجسمه ساز و... زيبنده است و با کارش تناسب ماهيتي دارد يا براي يک بازيگر؟ آيا بازيگري که بي شک پروسه يي خلاقه به شمار مي رود، با وابستگي آشکار و تام و تمامي که به فيلمنامه، شخصيت ها، ديالوگ، کنش ها و بعدتر هم هدايت کارگردان و نقش تدوين و چهره پردازي و جامه آرايي و غيره دارد، مي تواند فرآيندي «شخصي» قلمداد شود و مستقل از همه اجزا و عناصر ديگر فيلم، جايزه يي منفرد بگيرد؛ همپاي نشان هايي که به هنرهاي فردي مثل نقاشي و قصه نويسي داده مي شود؟، با هر معيار و متر و ديدگاه و سليقه يي، وقتي بشنويد که جايي به هنرمندي ايراني «نشان خلاقيت هنري در عرصه بين المللي» اعطا شده، نام چه کسي را در برابر اين عنوان حدس مي زنيد؟ عباس کيارستمي؟ مسعود عربشاهي؟ محمدرضا شجريان؟ حسين عليزاده؟ هر آهنگساز يا نقاش مشهور ديگر؟ يا يک بازيگر؟
ديرزماني است که در ادبيات ژورناليستي پيرامون سينما، صفحه پرکن ها و واکمن به دست ها به هر فيلمسازي که به نظرشان «بزرگ» و «چيره دست» است، بي دانش تئوريک، مي گويند «مولف»؛ و نمي دانند که مولف براي خودش تعريف روشن و چارچوب مصداقي تعيين شده يي دارد و هر فيلمساز بزرگي لزوماً مولف هم نيست. حالا و در اينجا هم انگار تصور کرده اند که يدک کشيدن عنوان «بين المللي» احتمالاً يعني «عالي»، «درخشان»، «برجسته» يا به تعابير نسل سومي «باحال»،
جايزه سوررئال دوستان به نظرم به جاي حرمت گذاشتن به کار و کوشش ها و خلاقيت پرستويي به جايگاه او آسيب زده، چون بي آنکه اتفاقات دامنه داري در عرصه جهاني افتاده باشد، او را به نشاني بين المللي وصل کرده اند. بازيگر جست وجوگر ما به اين اغراق ها نيازي ندارد. کارش را مي کند و -اميدوارم- هنوز هر جايزه يي را مثل يک «اïغر به خير» از زبان رهگذري در مسير سربالايي يي که مي رود، مي گيرد.