پنج شنبه، 6 دي 1386 - شماره 1576
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه اخر
مرثيه نيست، واقعيت است
محمد محمدعلي

فکر نمي کنم اکبر رادي با اين همه آثار خوب بميرد. حداقل در ذهن تمامي کساني که در طول چهل و اند سال کتاب هاي او را خوانده و نمايش هايش را ديده اند نمي ميرد- که البته کم هم نيستند. رادي در يک جاي ديگر هم نمي ميرد و آن نزد دوستان نزديک و شاگردانش است. من خود را شاگرد او مي دانم. او استاد من بود. او هرگز با من درباره راز و رمز و تکنيک داستان نويسي و نمايشنامه نويسي هم راي و عقيده نبود اما من او را از خود بهتر و برتر مي دانستم ، زيرا درخصوص تئوري داستان و نمايش هر دوي ما چشم مان به بيرون از اينجا، به ترجمه ها، تئوري هاي نقادان مهم بود...

اما من او را استاد خود مي دانستم چون دموکرات تر بود، چون چهل سال تدريس به او آموخته بود با جوان تر از خود چگونه سخن بگويد تا آن سخن به کنج دل شنونده بنشيند. چگونه سخن بگويد که واعظ مطلق و تک صدايي نباشد. دوستي من با او برمي گردد به سال 1354 زماني که من تازه کتاب اولم را منتشر کرده بودم. يکي از شاگردان او به نام هوتن نجات شاعر کتاب مرا به او داده بود و آن رادمرد خواسته بود مرا ببيند. از شور و شعف خود چيزي نمي گويم که ثنايي مي شود بر اين مرثيه که دست خودم نيست. مثل اين هاي هاي گريه... دارم مي نويسم تا راه به راه برود زير چاپ. آن روز گفتم؛« مجموعه جاده ( چاپ 1347) شما پوشيده در مه و مهي خاص با ذهنيت خاص است.» منظورم نوع ادبيات اقليمي بود. بعد از او پرسيدم «آيا شما فکر مي کنيد اين نوع توصيف ها، اين نوع رابطه ها مدرن هم هست؟ » گفت؛ « آنقدر هست که به تو جرات بدهد جلوي من بايستي و درباره اش حرف بزني...» من شرمنده ساکت نشستم تا او درباره مجموعه داستان من سخن بگويد. هيچ تعريف و تمجيدي نکرد منتها دموکرات منشانه و مودب مرا نشاند سر جاي خودم؛ جايي که اکثر يک کتابي ها مي بايد بنشينند تا از جايگاه جديد خود جهان را بنگرند. مرثيه نيست واقعيت است وقتي که با خضوع و خشوع سر تعظيم فرود مي آورد مقابل حقيقت. گوش مي داد به تو تا ببالي. يکي دو سال پيش به او گفتم؛« شما تهراني نيستي ولي يکي از جاذبه هاي توريستي تهراني. تهراني ها بايد بيايند مقابل کلام سليس و نثر روان شما لنگ بيندازند و ميزان اطلاعات شما را از محله هاي تهران مدح گويند...

خنديد. گفت؛« مي داني اين جاذبه توريستي تهران که من باشم هنوز بهترين جاذبه توريستي تهران را از پس اين همه سال نديده است ؟» تعجب کردم. واقعاً مگر ممکن بود با آن روابط عمومي قوي او چهره يي شاخص از اهل ادب و هنر را در تهران نديده باشد. گفتم؛« کي از تو جذاب تر است؟» اين مرثيه و ثنا نيست اين واقعيت است. گفت؛« سيمين بهبهاني.» گفتم؛«شرط دارد.» گفت؛« هر شرطي قبول.» گفتم؛«ميهماني اول خانه من.» گفت؛« قبول.» هفته بعد همه دور هم بوديم. حتي علي بهبهاني هم باورش نمي شد اين دو قطب محبوبيت تاکنون همديگر را نديده باشند. اين مرثيه و ثنا نيست اگر مقابل کساني باشي که حضورشان آفتاب را شرمنده مي کند. رادي ثناگوي راستي و درستي و پاکدامني و رفاقت و معرفت بود. رادي مرثيه خوان هر داستان و شعر خوب و هر نمايشنامه محکم و اصولي بود. راستش را بخواهيد مجال پاکنويس ندارم. هرچه بادآباد. تقديم به اکبر رادي. تا بعد.
يک قطره اشک
عليرضا نادري



نمي دانم چرا اين دو روز هرچه نمايش ديده ام همه اينقدر غمگين است و چرا همه قصه ها وقتي شروع مي شود که کسي مرده؟ دي ماه سال 1386 ...

مرد فربه تاجري است و آن ديگري جنگاوري که در تاريکي شب گريخته و اين ديگري شياد پدرسوخته يي که انگشت مرد کشته را با انگشتري اش در جيب گشادش کرده و در اين شلوغي بر نعش مي گريد...

در سالن تئاتر در نقطه يي دور از بيمارستان پارس به مردي فکر مي کنم که ديگر راحت شده از هرچه درد، رنج، اندوه و... انگار ديروز بود که براي ميلاد او چيزي نوشتم «درباره طعم مغز رادي». سالن آرام شده همه اشک خود را پاک کرده، مفشان را بالا مي کشند... همه مردان عرب و« کشته» بر مي خيزد. چراغ ها روشن مي شود... به لرزش تلفن مي لرزم ... چه بنويسم در سوگ مرگ رادي که درباره ميلادش انگار ساعتي پيش نوشتم؟ رادي نمايشنامه نويس از دنيا رفته است. مثل ميرزاده عشقي که با گلوله، مثل رضا شهرزاد که با زهر و ساعدي که در غربت از اندوه يا نويدي که پيکر يخ زده اش را شهرداري شهري دور به گورستاني دورتر برد و نعلبنديان، جسد مفلوک و فرسوده تئاترمان را بلند کنيم تا رخت سياه بپوشد ... «رادي» هم از دنياي زمستاني ما رفت. به شاگردان اين معلم يا به قول خودش مقبره دار زبان فارسي به همسر مهربان و فرزندان عزيزش تسليت؛ يک قطره اشک مزد همه رنج هاي او ...
آهنگ هاي شکلاتي
ايوب آقاخاني

«اکبر رادي» اينک ديگر يک نام در حافظه تاريخي ادبيات نمايشي کشور است و قطعاً مرتفع ترين نام در اين حافظه. او را عاشقانه دوست داشتيم. همه؛ و اين را همه مان مي دانيم.

«زبان » اش را، «قلم »اش را، «نگاه »اش را، «منش»اش را، «نجابت »اش را، «شعور»اش را «صبر»اش را، «پايداري»اش را و «اصالت و پايمردي»اش را...

او همان کسي است که هنر اين سرزمين مي خواهد. متکي بر اصول، قواعد و بنيادهاي عميقاً محاسبه شده، سرسختي هاي هنرمندانه، تواضع و غرور توامان - که عموماً ما يکي از اين دو را به تنهايي داريم،- آزادگي مثال زدني، خستگي ناپذيري اساطيري، و يک سربلندي ازلي تا مرزهاي يک حماسه ريشه دار، «اکبر رادي»، يک الگوي هنري بود؛ براي آناني که چشمان باز و نگاه پاک و قلب عاشق دارند و آناني که براي اين سرزمين، «قلم» فرسوده مي کنند و براي اين آب و خاک، در پي تبلور اصيل ترين ارزش ها و آرمان ها، در دل هنر ناميراي اين تبار و تمدن ريشه دار هستند.

«اکبر رادي» از روزنه يي آبي وارد هنر اين سرزمين شد و با رنجوري تن از زخم تيغ کاکتوس، جهان را وداع گفت، اما هنوز روح ماناي او بر صدر مجلس هنرمان نشسته و با آن «يک دانه لبخند مليح و موقرش» مشغول نواختن عاشقانه ترين آهنگ هاي شکلاتي است. مي شنويد؟
نامه به يک آنفلوآنزاي مرغي
ابراهيم رها

سلام آنفلوآنزاي مرغي،

حق دارند عزيز من. حق دارند. دوستان ما در دولت نهم حق دارند که مي گويند مدام با مشکلات و توطئه ها دست به گريبانند. آخرين توطئه عوامل بيروني همين تويي آنفلوآنزاي مرغي، در مورد تو اولين مساله يي که به ذهن مي رسد اين منکراتي بودن توست. تو اگر ريگي به کفش نداشتي آنفلوآنزاي مرغي نمي شدي، خروسي مي شدي لااقل. هرچه مشکل و توطئه است بخشي از آن به خاطر سرمايه گذاري عوامل بيگانه روي همين جنسيت مرغ است، ببين آنفلوآنزا، وقتي مي گويم دوستان حق دارند، قبول کن. توطئه عوامل بيروني پشت سر هم دارد کارشکني مي کند. مثلاً همين شهاب سنگي که قرار است به مريخ بخورد. خب يک بار از خودت پرسيده يي چرا اين اصابت، اين برخورد و تنش در دولت قبلي اتفاق نيفتاد، دليلش واضح است چون عوامل بيروني مي خواهند عليه دولت جو سازي کنند. دوستان ما تازه با توطئه ددمنشانه تو رو به رو شده بودند که عده يي معلوم الحال آمدند و امسال و اين روزها، در اين شرايط حساس اعلام کردند صدمين سالگرد تولد مهندس بازرگان است. اي داد، اي بيداد، شرم هم نمي کنند اين عوامل بيروني جريان ساز. خجالت بکش آنفلوآنزاي مرغي. با دوستان زحمتکش ما چه کار داري؟ اين از تو، آن هم از آن صفايي فراهاني که با کمک يک بنگاه خارجي (موسوم به فيفا) آن حرکت نابخردانه را در برنامه روم به ديوار، 90، با حضور، گلاب به رويتان، عادل فردوسي پور انجام داد. آخر من به تو چه بگويم آنفلوآنزاي مرغي. اين اداهاي مرغانه را در مي آوري، دچار مرگ و مير مي شوي بعد تن ماهي گران مي شود... دوستان البته الان به من گفتند تن ماهي را با مرغ درست نمي کنند با ماهي درست مي کنند اما زهي خيال باطل. ما اخبار موثق داريم که عوامل غيردلسوز و کارشکن از دستشان بربيايد تن ماهي را با توله سگ هم درست مي کنند. آنفلوآنزاي، مرغي تو خودت شاهد بودي و ديدي که دوستان ما زحمت کشيدند و نگذاشتند روزنامه هاي ورزشي به هيچ وجه راجع به آن برنامه کذايي 90 مطلبي بنويسند و شبکه جام جم هم در پخش مجدد آن برنامه از سه ساعت و نيم کل ماجرا، دو ساعت و نيم را در راستاي خنثي کردن تحرکات عوامل بيروني حذف کرد و ما دلگرم شديم که هنوز هم در اينجا از اون بالا کفتر ميايه، اما تو سعي نکن اخلال کني و با تسري آنفلوآنزايت به کفترها در اين امر خطير ايجاد مشکل کني.

Postkhoone@gmail.com
دوست بزرگم، اکبر رادي، به شهادت چند نکته
رضا براهني

در کنار آن چشم هاي بسته دوست بزرگم اکبر رادي مي ايستم، به شهادت چند نکته؛
نخست اينکه او يکي از سه بزرگ جهان نمايش ماست و در کنار ساعدي و بيضايي مي ايستد، که پيوسته، تکه تکه، جسته گريخته از بد حادثه و تب ناميمون زمانه به صحنه رفته اند، و به رغم اين جسته گريختگي، هرگز خستگي ندانسته اند. ساعدي را زمانه زود از ميان ما در ربود، رادي را کمي ديرتر، و باز هم زود، و شهادت بدهيم که نه آن دو تن که رفته اند و نه سرو سرفراز بهرام که مانده است، اين جسته گريخته عرضه شدن را بر هر دو عصر زمانه خويش نبخشيده اند. دو ديگر آنکه اکبر رادي واقعيت دارد؛ واقعي است؛ به رغم آنکه سير زمانه بسياري را واقعيت گريز مي کرده است، گاهي از سر ناچاري، و گاهي از سر گزينش شخصي. رادي چنگ در هزارتوي واقعيت عصر خود کرد، با حفظ مناعت و متانت ذاتي خود؛ و با قلمي که از غيرت واقعيت با آن نفس تند و تيز و پرواژه اسلوب بي همتايش چسب روان نثرش شده بود. نوعي خون نگارش واقعيت، با تمام پيچيدگي هاي ذاتي آن، در کنار جنازه او واقعيت زمانه اش قد برافراشته، ايستاده است، طوري که؛ «بدان گهر نرسد دست هر گدا حافظ / هزينه يي به کف آور ز گنج قارون بيش.»

سه ديگر آنکه او به واژه ساده اکتفا نکرد. نثري نوشت پرخون، نه تنها در گفت وگوي ساده نمايشي، که ايضاً در توصيف پرتصوير و ملتهب، هم عميق و هم گسترده و بسيط آن، طوري که مکالمه از شعريت مرکبي قد برافراشت انباشته از تصوير و اعتراض و پوزخند ،و حتي دشنام به زمانه. هر کسي که نمايشي از او را مي ديد و يا نمايشنامه يي از او را مي خواند، مي فهميد که با استاد واقعي وسيله نه، که واقعيت زبان معاصر روبه روست. رادي به زبان عام حيثيت تحرک ادبي نمايشي داد، طوري که زبان، ضمن حفظ بوميت پرتصوير و پرواژه خود سر از فلک آهنگ امروزين درآورد. کلمات محاوره در کنار کلمات ادبي، عصبيت زبانشناختي در کنار نرمش گفتار معاصر، و غناي تعدد کلمات در جهت ارائه تعدد و کثرت معاني. رادي يگانه يي در نثرنويسي نمايشي ما شد. زبان او را نه با زبان ساعدي مي شد اشتباه کرد، نه با زبان بيضايي، و نه با زبان هاي نثرهاي معاصر. دست پرقدرت او، با آن انگشت هاي گيرايش، بر هر نوع بيان معاصر چنگ مي انداخت، و کسي که نمايش او را مي ديد و يا نمايشنامه او را مي خواند از دو چيز شگفت زده مي شد، يکي از تعدد واژه هاي به کار گرفته شده، خواه برگرفته از درون ادب زمانه، و خواه تحصيل شده از خلال زبان عوام، که هميشه زباني است قوي، پرکلمه، و مقوي، منتها قدر آن را تنها بازآفرينندگان لايق آن دانند. و رادي يکي از نادرگان اين جرگه است. از اين دوفراتر، قدرت سومي بود که از تخيل ترکيب کننده او نشات مي يافت؛ يعني اين ترکيب در هر نوبت از ارائه، بديع و شورانگيز و شبيخون زن بود؛ طوري که انگار نثر بر خود نثر تسلط دارد و همين تسلط بخشي از تسلط بر صحنه نيز هست. اين نگارش بي محابا بود. طنز گوگول با طنازي چخوف، و تسلط صحنه يي و طرح و توسعه انتقادي و سرزنش آميز ايبسن، با همسايگي هايي از «اونيل» و «ميلر»، و همه بومي شده، خانگي، مادرزاد شده، و متوطن در خانه زبان نمايشي فارسي. و کافي است تعدد شخصيت هاي صحنه اش را در نظر آوريد تا بدانيد غرضم آن غناي پرتلاطم سخن است؛ چرا که ذات تئاتر گفت وگوست، حتي اگر گفت وگو نباشد، و نوعي لال بازي بر صحنه آمده باشد. سکوت ها همان قدر معني دارند که سخن ها، و بر همه انواع بيان ها سيطره رواني متاثر از يک وجدان متعهد، به شيوه يي بسيار شخصي شده در بيان، و به محض بيان توام با عنصر عاميت پذيري؛ و حرکت بر لبه بïراي تيغ چنين زباني، با آن شبيخون هاي شگفت انگيز در اين سو و آن سويش، به شيوه يي خستگي ناپذير؛ بدون پردازش هاي باستانگرايانه، که گهگاه به رغم نوستالژيک بودن شان، عنصر ملال آور بودنشان را کتمان نتوانند کرد. رادي از شدت بومي شدن و تاثر ناشي از اين بوميت، گاهي قابل انفجار و اشتعال مي شود؛ و در همه حال، بدون پردازش نهايي، نثرش را به روي صحنه نمي فرستد و به چاپ نمي دهد.

نکته نهايي در اين تلخيص بي رحمانه مزاياي بسيار تحسين آميز کار او، نثر انتقادي اوست. غرضم انتقاد اجتماعي نيست که به هر طريق تئاتر جدي بي وجود آن تئاتر نمي تواند بود، بلکه غرضم نقد و انتقاد ادبي است. اکبر رادي منتقد واقعي ادبيات و خود نقد ادبي است. او يک ناقد ادبي جدي است؛ طوري که گاهي معيار نقد ادبي جدي است. علاوه بر اين در پشت سر مطلب، نثر درخشان و کم نظير خود را دارد، نثري واژه آفرين، اصطلاح ساز، ترکيب کننده عناصر ناهمگن در نقشي هماهنگ و گاهي چنان موجز و ملخص، که به کلي تلخيص ناپذير اما تفسيرپذير؛ يک بومي گراي غني خوب خوانده و خوب لمس کرده، که حدود حيثيت شايسته قلم را هم حفظ بود و هم حافظ. و در تلخيص، با اين شهادت در کنار چشم هاي بسته او مي ايستم، با نثار اشک از دور، اين همه دور، بر جنازه دوستي آن همه نزديک، آن همه پرمهر، آن همه شريف، آن همه بي نظير. ما همه التزام ملامت زمانه کرده ايم، و بحق، و رادي، آن نجيب کبير، آن ملامت زمانه را به زباني بيان کرد که کمتر زباني در زمان ما، با آن برابر بود. قلمم مي شکند از گفتن، اما قلمم مي گويد. مددي گر به چراغي نکند آتش طور/ چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم؟ رضا براهني - تورنتو - 5/10/86
عناوين اين صفحه
مرثيه نيست، واقعيت است
يک قطره اشک
آهنگ هاي شکلاتي
نامه به يک آنفلوآنزاي مرغي
دوست بزرگم، اکبر رادي، به شهادت چند نکته
پيدا و پنهان
روز دلتنگي است
لبخند باشکوه آقاي رادي
همه دوستانم
خاطرات هاشمي رفسنجاني

پيدا و پنهان
- مکالمات دو ميليون توماني؛ گفته مي شود هزينه مکالمات تلفن همراه برخي نمايندگان مجلس هفتم به رقم بي سابقه دو ميليون تومان رسيده است. اين مساله باعث بروز برخي اعتراضات شده و از نمايندگان پرهزينه خواسته اند مکالمات تلفن همراه خود را کاهش دهند.

- تذکر حجاب به خبرنگاران خانم؛روز گذشته به خانم هاي خبرنگار حوزه دولت تذکر داده شد در صورتي که از هفته آينده حجاب استاندارد را رعايت نکنند از ورود آنان به جلسات مطبوعاتي سخنگو و اعضاي هيات دولت ممانعت به عمل خواهد آمد. ظاهراً قرار بوده اين تصميم از روز گذشته عملي شود اما با وساطت برخي افراد مساله به دادن تذکر به خانم هاي خبرنگار محدود شده ولي در عين حال به آنان اعلام کرده اند از هفته آينده اجرايي خواهد شد.

- احتمال احياي ميز احزاب؛معاون پارلماني وزير کشور از احتمال احياي ميز انتخابات احزاب در وزارت کشور خبر داد. در انتخابات شوراها که 24 آذر سال گذشته برگزار شد، اجازه تاسيس ميز احزاب داده نشد و همين مساله باعث اعتراض زيادي شد. اما ظاهراً وزارت کشور قصد دارد براي انتخابات مجلس هشتم در 24 اسفند سال جاري ميز احزاب را دوباره برقرار کند تا بر انتخابات نظارت کنند.


روز دلتنگي است
مسعود کيميايي

بايد روزي بدون اکبر رادي شروع نشود که شد. دوره نويسندگان و شاعران زخمناک آرام به سر مي آيد. ديگر دوره آثار بزرگ نيست. روز دلتنگي است، ابر است و زمستان سرد است. هواي نوشتن براي مرگ اکبر رادي را ندارم. آواز خش دار اين نسل مي ماند، قيمت قناري به گوشت آن نيست به خواندن آن است.


لبخند باشکوه آقاي رادي
نغمه ثميني

پنج دي ماه، ظاهراً چهار صبح يا همين حدود در بيمارستان پارس... حتي وقتي منتظرش هستي غيرمنتظره است. حتي وقتي فکر مي کني آماده يي و لباس هاي سياهت در گنجه شق و رق و عصا قورت داده نشسته اند به انتظار. حتي زماني که بارها با دوست و آشنا حرفش را زده يي؛ سرطان، همين حالا از بيمارستان بيرون آمده ام. چند ساعت پس از مرگ است؛ همه يک جور بهت زده اند؛ همسرش بيش از همه شايد. ياد اولين برخوردم با رادي مي افتم. تابستان سال 75؛ آمده پايان نامه کارشناسي ام را خوانده و بي آنکه ببينمش نامه يي گذاشته و رفته. من از ترس و نگراني در جاي خود بند نيستم، تا اينکه بالاخره نوشته اش را به دستم مي دهند. او خيلي ساده ورود يک دخترک بي نام و نشان را فقط با خواندن نمايشنامه اش به عالم ادبيات نمايشي ايران تبريک گفته ... تا هميشه همان يک لحظه، همان يک دست و دل بازي بي نظير در يادم مي ماند...

هجوم اس ام اس ها؛«شرف ادبيات نمايشي ايران درگذشت»... «آبروي ادبيات ايران رفت»... شرف... آبرو... راننده تاکسي سيگار مي کشد. دودش را من مي بلعم که عقب نشسته ام. از پنجره سرم را مي کشم بيرون؛ آدم ها، آدم هاي در رفت و آمد. چند نفر مي دانند اکبر رادي کيست؟ براي چند نفر نبودنش يک اتفاق است؟ کدام يک خبر دارند که چطور همزادهايشان در نمايشنامه هاي اکبر رادي زندگي کرده اند؟ کدام يک مي دانند که همين حالا چند تا اکبر رادي ديگر هستند که خسته و بي انگيز مانده اند و دلشان براي اينکه فقط قطره يي مورد اطمينان باشند لک زده... من براي مرگ اکبر رادي نيست که گريه مي کنم، مرگ براي همه هست. مي آيد، دير يا زود. من براي جماعتي گريه مي کنم که روز به روز اقليت تر مي شوند. براي خودمان که روز به روز تنهاتر مي شويم و حتي وقتي مرگ از ما مي گريزد، ما خود کمر به قتل يکديگر مي بنديم.

سيدخندان از تاکسي پياده مي شوم. کيوسک روزنامه فروشي آن سوي خيابان؛ روزنامه اعتماد و گيج مي مانم. رادي جشن تولد بيضايي را در روز مرگش تبريک گفته... زمان ها به هم مي پيچند؛ تاريخ خودش را گم مي کند. حسن روزنامه، به روز بودن است. يک آن فکر مي کنم از بيمارستان نيامده ام و دوستانم را با چشمان پف آلود سرخ نديده ام. فکر مي کنم به عقب رانده شدم و رادي همان جا در همان عکس هنوز نشسته است، کنار بيضايي و دولت آبادي؛ با لبخند با شکوهش که هيچ شباهتي به لبخند کسي که همان صبح ساعت چهار يا همان حدود از دنيا رفته، ندارد.


همه دوستانم
رضا سيدحسيني

همه دوستانم دارند از دست مي روند. حالا بايد منتظر نوبت خودم باشم. رادي مرد شريفي بود. اين اواخر کمتر با هم تماس داشتيم اما سال ها قبل در انتشارات زمان آثارش را براي چاپ من مي خواندم. ادبيات و زبان فارسي را خيلي خوب مي شناخت. درگذشت او ضايعه بزرگي براي تئاتر ايران است. نظير او کم پيدا مي شود. اي واي همه دوستان ارزشمندم دارند مي روند...


خاطرات هاشمي رفسنجاني
- 6 دي 1363

در سخنان پيش از دستور مجلس در مورد بمب گذاري در ميدان شوش و ماهيت ضدانقلاب و حمايت استعمارگران از آنها صحبت کردم . اساسنامه شرکت برق منطقه يي غرب را تصويب کرديم ؛ بايد کاري کنيم که اساسنامه شرکت ها به مجلس نيايد، چون خيلي وقت گير است . بعد از وقت تنفس به دفترم آمدم . با آقاي سيدمحمد هاشمي درباره دبير شوراي سرپرستي صداوسيما مشورت کردم . قرار شد آقاي غمحسن ف دعاگو را مجدداً غبه دبيري شوراف انتخاب کنيم . تلفني از آقاي مهدوي کني که در بيمارستان قلب بستري شده است ، احوالپرسي کردم . آقاي محسن رضايي براي تهيه مسکن براي پاسداران ، کمک خواست . گفتم برنامه يي تدوين کنند. ظهر، آقاي غسيدمطهرف کاظمي نماينده خلخال آمد. از کمبود راه هاي ارتباطي خلخال شکايت داشت . عصر، اعضاي واحد روحانيت حزب غجمهوري اسلامي ف آمدند. براي آنها مفصلاً صحبت کردم و جواب سوالات را دادم . سپس آقاي معزي ـ داماد آقاي صدوقي ـ آمد و براي تاسيس کارخانه يي براي موقوفه يي در يزد، کمک خواست . شب ، بچه ها به مجلس آمدند و تا ساعت هشت شب ، در دفتر کار کردم . در راه بازگشت به منزل ، براي عيادت آقاي مهدوي کني ، به بيمارستان قلب رفتم . ايشان را از بخش سي سي يو بيرون آورده بودند؛ حالشان خوب است ، ولي همسرش نگران بود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام