رضا براهني

در کنار آن چشم هاي بسته دوست بزرگم اکبر رادي مي ايستم، به شهادت چند نکته؛
نخست اينکه او يکي از سه بزرگ جهان نمايش ماست و در کنار ساعدي و بيضايي مي ايستد، که پيوسته، تکه تکه، جسته گريخته از بد حادثه و تب ناميمون زمانه به صحنه رفته اند، و به رغم اين جسته گريختگي، هرگز خستگي ندانسته اند. ساعدي را زمانه زود از ميان ما در ربود، رادي را کمي ديرتر، و باز هم زود، و شهادت بدهيم که نه آن دو تن که رفته اند و نه سرو سرفراز بهرام که مانده است، اين جسته گريخته عرضه شدن را بر هر دو عصر زمانه خويش نبخشيده اند. دو ديگر آنکه اکبر رادي واقعيت دارد؛ واقعي است؛ به رغم آنکه سير زمانه بسياري را واقعيت گريز مي کرده است، گاهي از سر ناچاري، و گاهي از سر گزينش شخصي. رادي چنگ در هزارتوي واقعيت عصر خود کرد، با حفظ مناعت و متانت ذاتي خود؛ و با قلمي که از غيرت واقعيت با آن نفس تند و تيز و پرواژه اسلوب بي همتايش چسب روان نثرش شده بود. نوعي خون نگارش واقعيت، با تمام پيچيدگي هاي ذاتي آن، در کنار جنازه او واقعيت زمانه اش قد برافراشته، ايستاده است، طوري که؛ «بدان گهر نرسد دست هر گدا حافظ / هزينه يي به کف آور ز گنج قارون بيش.»
سه ديگر آنکه او به واژه ساده اکتفا نکرد. نثري نوشت پرخون، نه تنها در گفت وگوي ساده نمايشي، که ايضاً در توصيف پرتصوير و ملتهب، هم عميق و هم گسترده و بسيط آن، طوري که مکالمه از شعريت مرکبي قد برافراشت انباشته از تصوير و اعتراض و پوزخند ،و حتي دشنام به زمانه. هر کسي که نمايشي از او را مي ديد و يا نمايشنامه يي از او را مي خواند، مي فهميد که با استاد واقعي وسيله نه، که واقعيت زبان معاصر روبه روست. رادي به زبان عام حيثيت تحرک ادبي نمايشي داد، طوري که زبان، ضمن حفظ بوميت پرتصوير و پرواژه خود سر از فلک آهنگ امروزين درآورد. کلمات محاوره در کنار کلمات ادبي، عصبيت زبانشناختي در کنار نرمش گفتار معاصر، و غناي تعدد کلمات در جهت ارائه تعدد و کثرت معاني. رادي يگانه يي در نثرنويسي نمايشي ما شد. زبان او را نه با زبان ساعدي مي شد اشتباه کرد، نه با زبان بيضايي، و نه با زبان هاي نثرهاي معاصر. دست پرقدرت او، با آن انگشت هاي گيرايش، بر هر نوع بيان معاصر چنگ مي انداخت، و کسي که نمايش او را مي ديد و يا نمايشنامه او را مي خواند از دو چيز شگفت زده مي شد، يکي از تعدد واژه هاي به کار گرفته شده، خواه برگرفته از درون ادب زمانه، و خواه تحصيل شده از خلال زبان عوام، که هميشه زباني است قوي، پرکلمه، و مقوي، منتها قدر آن را تنها بازآفرينندگان لايق آن دانند. و رادي يکي از نادرگان اين جرگه است. از اين دوفراتر، قدرت سومي بود که از تخيل ترکيب کننده او نشات مي يافت؛ يعني اين ترکيب در هر نوبت از ارائه، بديع و شورانگيز و شبيخون زن بود؛ طوري که انگار نثر بر خود نثر تسلط دارد و همين تسلط بخشي از تسلط بر صحنه نيز هست. اين نگارش بي محابا بود. طنز گوگول با طنازي چخوف، و تسلط صحنه يي و طرح و توسعه انتقادي و سرزنش آميز ايبسن، با همسايگي هايي از «اونيل» و «ميلر»، و همه بومي شده، خانگي، مادرزاد شده، و متوطن در خانه زبان نمايشي فارسي. و کافي است تعدد شخصيت هاي صحنه اش را در نظر آوريد تا بدانيد غرضم آن غناي پرتلاطم سخن است؛ چرا که ذات تئاتر گفت وگوست، حتي اگر گفت وگو نباشد، و نوعي لال بازي بر صحنه آمده باشد. سکوت ها همان قدر معني دارند که سخن ها، و بر همه انواع بيان ها سيطره رواني متاثر از يک وجدان متعهد، به شيوه يي بسيار شخصي شده در بيان، و به محض بيان توام با عنصر عاميت پذيري؛ و حرکت بر لبه بïراي تيغ چنين زباني، با آن شبيخون هاي شگفت انگيز در اين سو و آن سويش، به شيوه يي خستگي ناپذير؛ بدون پردازش هاي باستانگرايانه، که گهگاه به رغم نوستالژيک بودن شان، عنصر ملال آور بودنشان را کتمان نتوانند کرد. رادي از شدت بومي شدن و تاثر ناشي از اين بوميت، گاهي قابل انفجار و اشتعال مي شود؛ و در همه حال، بدون پردازش نهايي، نثرش را به روي صحنه نمي فرستد و به چاپ نمي دهد.
نکته نهايي در اين تلخيص بي رحمانه مزاياي بسيار تحسين آميز کار او، نثر انتقادي اوست. غرضم انتقاد اجتماعي نيست که به هر طريق تئاتر جدي بي وجود آن تئاتر نمي تواند بود، بلکه غرضم نقد و انتقاد ادبي است. اکبر رادي منتقد واقعي ادبيات و خود نقد ادبي است. او يک ناقد ادبي جدي است؛ طوري که گاهي معيار نقد ادبي جدي است. علاوه بر اين در پشت سر مطلب، نثر درخشان و کم نظير خود را دارد، نثري واژه آفرين، اصطلاح ساز، ترکيب کننده عناصر ناهمگن در نقشي هماهنگ و گاهي چنان موجز و ملخص، که به کلي تلخيص ناپذير اما تفسيرپذير؛ يک بومي گراي غني خوب خوانده و خوب لمس کرده، که حدود حيثيت شايسته قلم را هم حفظ بود و هم حافظ. و در تلخيص، با اين شهادت در کنار چشم هاي بسته او مي ايستم، با نثار اشک از دور، اين همه دور، بر جنازه دوستي آن همه نزديک، آن همه پرمهر، آن همه شريف، آن همه بي نظير. ما همه التزام ملامت زمانه کرده ايم، و بحق، و رادي، آن نجيب کبير، آن ملامت زمانه را به زباني بيان کرد که کمتر زباني در زمان ما، با آن برابر بود. قلمم مي شکند از گفتن، اما قلمم مي گويد. مددي گر به چراغي نکند آتش طور/ چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم؟ رضا براهني - تورنتو - 5/10/86