دوشنبه، 10 دي 1386 - شماره 1578
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
گفت وگو با فيليپ پولمن نويسنده سه گانه «نيروهاي اهريمني»
جمهوري بهشت همين جاست

کتيلين اودين

ترجمه؛ اکرم حسن

- شما در سه گانه تخيلي تان، دنيايي را با تمام ابعادش خلق کرده ايد، آيا از ابتدا مي دانستيد به کجا مي رويد؟

بله، من دقيقاً مي دانستم آن داستان در کجا خاتمه پيدا مي کند. مي دانستم که داستان در يک باغ پايان مي گيرد... مي دانستم لايرا به ملاقات ويل مي رود. مي دانستم ويل مجبور مي شود به جست وجوي پدرش برود... اما جزئيات کوچکي را که بايد اتفاق مي افتاد، نمي دانستم.

- نظرتان در مورد «شيطان 1هاي مردم» - همان همزادهاي روحي و رواني که به شکل حيوان درمي آيند - چيست؟

قبل از نگارش کتاب، زماني که آن را براي ناشرم توضيح مي دادم، هيچ ذهنيتي از اين مساله نداشتم. خودم هم نمي دانم چگونه چنين اثر فانتزي خلق کردم. مدت ها تلاش کردم بتوانم اين کار را ادامه بدهم. اولين فصل کتاب را در حالي به اتمام رساندم که هيچ چيزي از شيطان ها نمي دانستم. انگار نمي توانستم کار را ادامه بدهم. خيلي سخت شده بود. تا اينکه يک روز ناگهان به اين فکر رسيدم که حتماً لايرا براي خودش يک شيطان داشته. و از آن به بعد، کار خيلي آسان تر شد.

- چرا شيطانک ها از جنس مخالف هستند؟

اگر من يک همزاد روحي و رواني داشتم، ترجيح مي دادم فکر کنم از جنس مخالف است. چون ارتباط بين دو جنس مخالف به تکامل منجر مي شود. اين را هم اضافه کنم که جور ديگري نمي توانست اتفاق بيفتد. چون لايرا در جايي اشاره کرده بود که فقط گهگاه، آدم هايي به دنيا مي آيند که شيطان هاي همجنس دارند. و اين مساله يي غيرعادي و استثنايي تلقي نشده تا آنها مجبور به گريزي از آن باشند بلکه شايد بتوان آن را هديه يي استثنايي يا غيرمعمول در نظر گرفت.

- يکي از درونمايه هاي کتاب «نيروهاي اهريمني اش» قدرت هاي ً منفي سازمان يافته است. آيا به نظر شما هنوز هم اين مساله در جامعه کنوني اتفاق مي افتد؟

خب، بله. من در ارتباط با همين موضوع دچار مشکل شده ام. ببينيد الان واکنش هاي تندي نسبت به ديدگاه هاي نقادانه من صورت مي گيرد. به نظر من در بسياري از نقاط جهان، اگر به تاريخ بشر رجوع کنيم و دنياي معاصر را هم در نظر بگيريم، متوجه مي شويم که همين عقايد سازمان يافته - به خصوص عقايد قرون وسطايي را تبليغ مي کند- به طور تاريخي مسوول بسياري از شکنجه ها، رنج ها و بي رحمي هاست. و اين موضوع اغلب به فراموشي سپرده مي شود... و اين مساله خصوصاً در ادبيات و داستان هاي عامه پسندي که بيشتر نوجوانان مي خوانند، پذيرفتني نيست. در واقع من مي خواستم به اين مساله يک پاسخ تاريخي بدهم.

- آيا تجربيات مذهبي اوليه تان در شکل گيري اين نگرش تاثير داشته است؟

بله، پدربزرگم در يکي از کليساهاي انگلستان کشيش بود. کشيش بخش بود و در رأس کليساي دهکده قرار داشت. من دوران کودکي ام را در آن جا گذراندم. هر يکشنبه به کليسا مي رفتم. کتاب مقدس، سرودهاي مذهبي و کتاب هاي نيايش را به خوبي بلد بودم. کتاب مقدس ما، نسخه قديمي و تاييد شده «کينگ جيمز» بود. و همين طور کتاب نيايش سال 1662 و حتي سرودهاي قديمي را که در کليساهاي انگلستان خوانده مي شد، خوب مي دانستم و به راحتي مي خواندم.

اما حالا که به کليسا مي روم، زبان شان را نمي فهمم. به نظرم اين زبان جديد، بي روح، مقرراتي و تقليدي شده... زباني که سعي دارد فراگير و دوستانه باشد، اما برعکس وحشتناک و مسخره است و اصلاً نمي توانم تحمل اش بکنم. خودم عاشق زبان و فضاي کتاب مقدس و نيايش ها هستم. ولي از آن جايي که با مذهب بزرگ شده ام و بسيار به آن فکر کرده ام، متوجه شده ام آن اصولي که قرار بود اين سيستم اعتقادي بر آن اساس پايه ريزي شود، در اين تعاليم وجود دارد. به هر حال، پيشينه و سابقه مذهبي خودم را خوب مي شناسم و هرگز از آن گريزان نيستم. بنابراين اگرچه خود را مذهبي نمي دانم، اما بي ترديد يک مسيحي هستم.

- يکي از اصلي ترين مضامين کتابً «دوربين کهربايي»، ستايش حواس پنجگانه و تجليل از جسم انسان است، حتي مکان و زماني که در آن هستيم. و همان گونه که نوشته ايد «جمهوري بهشت» همين جايي است که هستيم. آيا اينها تعاليم کليسا را نقض نمي کنند؟ آيا اين نوع نگاه و برخورد، عصيان و شورش عليه کليسا نيست؟

خب، حرف شما درست است. چون کليساي قرون وسطايي با اصرار زياد مي خواهد به گونه يي رفتار ما را در اين دنيا کنترل کند.

به نظر من فرشته ها به ما حسودي مي کنند، چون اين جسم فيزيکي است که درک و احساس اين هيجانات و شادماني ها را به ما مي دهد. شما پيش خودتان لذتي را که از بوي قهوه در صبحگاهي سرد مي بريد، تصور کنيد. فرشته ها از خدا مي خواهند که اين جور چيزها را حس کنند. اما آنها فاقد اين حواس اند. در واقع تلاش من، بيشتر در جهت بيدارسازي ذهن خوانندگان نسبت به شکوه و عظمت شگفتي حواس فيزيکي مان است.

- به نظرم شما از پس اين کار برآمده ايد. شما توانايي حيرت انگيزي در به تصوير درآوردن کلمات داريد.

بسيار متشکرم. خوشحال مي شوم اگر بتوانم از پس اين کار برآيم. چون قصد خود من هم همين است. هميشه هدفم اين بوده که هر چيزي اتفاق مي افتد، براي خواننده به وضوح تشريح کنم. به بياني ديگر، اصلاً دلم نمي خواهد نسبت به اينکه کجا هستيم، چه اتفاقي مي افتد، چه کسي حاضر است، کي حرف مي زند، هوا چگونه است يا حتي نور از کجا مي آيد، شک و ترديدي وجود داشته باشد. دلم مي خواهد تا جايي که امکان دارد واضح و روشن در مورد همه چيز حرف بزنم. بنابراين اگر به اين موفقيت دست يافته باشم، بسيار خوشحالم.

- آيا وقتي مشغول نوشتن هستيد، تصاوير را در ذهن تان مي بينيد؟

بله، اما اين طور هم نيست که انگار متن يک فيلمنامه را مي نويسم. با اينکه مي دانم برخي از رمان نويسان اين گونه کار مي کنند اما خوب مي دانم وقتي خودم هم رماني مي خوانم، دوست دارم اين چيزها را بدانم. دوست دارم بدانم وقتي حادثه يي اتفاق مي افتد، چه ساعتي از روز است. دلم مي خواهد حتي وقتي داخل مکاني هستم، بدانم هواي بيرون چطور است. چون تمام اينها به نوعي حسي از آن پس زمينه يي را که قرار است حادثه در آن شکل بگيرد، به من القا مي کنند. در ضمن دلم مي خواهد هنگام نوشتن رمان تمام مسائلي را که خودم موقع خواندن مي خواهم بدانم، در دسترس خواننده قرار بدهم.

- دوران کودکي ات چگونه بود؟

آشفته، مثل خيلي از آدم هاي ديگر؛ آميخته يي از شادي و غم. پدربزرگم را - که قبلاً در موردش صحبت کردم - از ته دل دوست داشتم. او نقطه مرکزي زندگي من بود. به مثابه خورشيدي بود که زندگي عاطفي و احساسي من حول محور او مي چرخيد. وقتي خيلي کوچک بودم، حدود هفت سالگي، پدرم در يک سانحه هوايي کشته شد. او در نيروي هوايي سلطنتي خدمت مي کرد و به همين دليل در دوران کودکي، بسيار سفر مي کرديم. وقتي 6 يا 7 ساله بودم، در جايي به نام رودزياي جنوبي - که الان به آن زيمبابوه مي گويند - زندگي مي کرديم. بعد به استراليا رفتيم، چون مادرم با خلبان ديگري از نيروي هوايي سلطنتي ازدواج کرد و ناپدري ام مجبور بود به اکثر نقاط جهان سفر کند. بنابراين آن روزها - تا قبل از 11 سالگي - که بيشترً مسافرت ها، دريايي بود، به چندين سفر دريايي رفته بودم. مي بينيد، بيشتر دوران کودکي ام روي دريا سپري شده است، که اين امري غيرعادي و غيرمعمول است.

بسيار خشنودم در زماني زندگي کرده ام که مسافرت هوايي اين قدر فراگير و جهاني نشده بود و من اين شانس را داشتم که بفهمم دنيا چقدر بزرگ است. اما وقتي بر فراز آسمان ها پرواز مي کنيد، متوجه اين بزرگي نمي شويد. سوار هواپيما مي شويد، فيلم تماشا مي کنيد، سعي مي کنيد بخوابيد و خواب تان هم مي برد، خوراکي هاي بسياري مي خوريد، زيادي مي نوشيد و هشت ساعت بعد، در حالي که هنوز آن حالت مستي و گيجي از سرتان نپريده، از خواب بيدار مي شويد و فکر مي کنيد در مينياپوليس هستيد، در حالي که ممکن است در تيمبوکتو باشيد، چون تمام چيزي که در مورد مسير بين راه مي دانيد، فقط همين است.

اما وقتي از راه دريا سفر مي کنيد، مسافت را مي دانيد، چون براي رسيدن به مقصد، زمان زيادي طول مي کشد. در مسيرتان به سمت استوا، تغييرات هوا را احساس مي کنيد، هوا ساکن تر و داغ تر و دريا آرام تر مي شود و همين طور که به سمت «خليج اميد» پيش مي رانيد، رنگ دريا تغيير کرده و سبز و آبي مي شود و امواج تغيير شکل مي يابند. امواج بلندتر مي شوند جوري که انگار کشتي مرتب در آب فرومي رود و بالا مي آيد و هي به چپ و راست تاب مي خورد.

اگر از نظر فيزيکي (جسمي) تفاوت بين دو نيمکره شمالي و جنوبي را حس کنيد، واقعاً آن را تجربه کرده ايد. بيشتر دوران کودکي من در به دست آوردن اين تجربيات سپري شده است.

يازده سالم بود که به ولز رفتيم و هفت، هشت سال بعد را در آنجا مانديم. اوقات شگفت انگيزي داشتم. در جنگلي زندگي مي کرديم که تقريباً حدود يک مايل بالاتر از دهکده بسيار کوچکي بود که در سمت راست تپه قرار داشت. ما به همه جا سرک مي کشيديم، آنجا اصلاً حد و مرز معني نداشت. بچه ها اجازه داشتند يا بهتر است بگويم از آنها انتظار مي رفت بعد از صبحانه، خانه را ترک کنند و تا هنگام تاريکي هوا به خانه بازنگردند. اکثر اوقات ما به اين شکل مي گذشت. بنابراين من زمان آزاد و بدون کمترين کنترلي داشتم که برايم بسيار گرانبها بود.

- حالا دلم مي خواهد سوالي از شما بپرسم که شخصاً براي خودم بسيار ارزشمند است. در داستان هايتان، زنان داراي شخصيتي پرتوان و قدرتمندند و با شجاعت و انرژي زياد با خطرات روبه رو مي شوند. مثل لايرا، سالي لوکهارت و... حتي زني مثل خانم کولتر- که بسيار تقديرش مي کنم - زني که مرتکب بسياري از شرارت ها و گناهان مي شود. آيا به عمد دست به چنين کاري زده ايد؟

نه، اين کار اصلاً عمدي نبوده. هيچ نوع غرض سياسي در اين کتاب نداشته ام، نه سياسي و نه اجتماعي. من داستان هايي را مي نويسم که دلم مي خواهد، و از شخصيت هايي مي گويم که حس مي کنم بايد بنويسم. چون طرفدار و موافق فمينيسم ام، از اينکه توانستم تصوير قوي و قدرتمندي از دختران و زنان بسازم، خوشحالم. اما من هم قطعاً مثل خيلي از نويسندگان ديگر، فکر نمي کنم براي خلق شخصيت هاي قوي و اثرگذار از دختران و زنان، بايد حتماً مرداني ضعيف آفريد. براي همين بيشتر تلاش مي کنم مردانم را- شخصيت هاي مرد داستان هايم را - در کارهايشان شايسته و قابل تحسين بيافرينم. به علاوه معتقدم جالب تر است که خوانندگان، داستان هايي در مورد شخصيت هاي قوي بخوانند تا آدم هايي ضعيف و بي جاذبه. حتي جالب تر از آن، خواندن داستان هايي است که شخصيت هاي آن، نقاط ضعف و خطاهايشان خيلي بيشتر و بزرگ تر باشد تا در مورد کساني که خطاهايشان اندک و نقاط ضعف شان کم است.

- در جايي خواندم شما يک بار با اشاره به سه گانه «نيروهاي اهريمني اش» گفته ايد که اين اثر فانتزي نيست، بلکه رئاليسم صرف است. روشن است که منظورتان اين نبوده که ارکان فانتزي در اين سه گانه وجود ندارد. مي خواستم در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.

به نظرم فانتزي خيلي از کارها را به خوبي انجام مي دهد. به وسيله آن مي توانيم داستان ها را به خوبي تعريف کنيم، و خيلي هم ابتکاري و خلاقانه مي شوند. اما آنچه فانتزي نمي تواند به طور خاص انجام بدهد، اين است که فانتزي در مورد شدن انسان - آنچه انسان مي خواهد بشود- حرفي نمي زند. مي دانيد فانتزي در مورد تمام مسائلي که ما در داستان هاي رئال به آنها مي رسيم مثل زنده ماندن، رشد کردن، برقراري ارتباط عاطفي با ديگران و... اصلاً صحبت نمي کند. اينها موضوعاتي است که خود من در جايگاه خواننده، نويسنده و حتي يک انسان به آنها بسيار علاقه مندم. بايد بگويم من عميق ترين و ژرف ترين رضايت خاطر را در داستان خواني، از خواندن داستان هاي مثلاً تالکين به دست نياورده ام، بلکه شايد داستان هاي جرج اليوت و جين آستين بوده که اين رضايتمندي را در من ايجاد کرده اند.

به بياني ديگر، از نويسندگاني خوشم مي آيد که آثارشان به طور جدي براساس آنچه ما دنياي واقعي مي شناسيم اش، شکل مي گيرد. بنابراين وقتي مشغول نوشتن اين کتاب شدم، مي خواستم با استفاده از ابزار فانتزي کاري را انجام بدهم که به طور خاص نويسندگان رئال به آن علاقه مندند. يعني موضوعً بشر بودن را کندوکاو کنم. يعني آنچه را که احساس مي کنيم هستيم و آنچه را که واقعاً هستيم.

مي خواستم بدانم رشد کردن و بزرگ شدن براي ما چه مفهومي دارد. گذشتن از دوران کودکي يعني چه؟ رنج بردن، ياد گرفتن، بزرگ شدن، توسعه يافتن، مردن و... به چه معني است؟ اين است معناي جمله يي که گفتم؛ اين کتاب يک اثر فانتزي نيست. اين کتاب به همان اندازه واقعي است که من توانستم بسازم.

پي نوشت؛------------------------

1- فرزاد فربد در ترجمه سه گانه «نيروهاي اهريمني اش» از فيليپ پولمن، واژه «شيطان» را معادل واژه دامون قرار داده است.
معماي زندگي چندلر
ويليام گرايمز

ترجمه؛ فريده صارمي

نويسندگان اندکي آن گونه که ريموند چندلر لس آنجلس را از آن خود ساخت، شهري را به تمامي به خود اختصاص داده اند. از نگاه فيليپ مارلو، کارآگاه اگزيستانسياليست رمان هاي چندلر، خانه هاي ويلايي، آپارتمان هاي حياط دار و بي ساماني آفتاب خورده آنچنان مسحورکننده است که همچون مخدري قوي بر طرفداران پرشمار او تاثيرگذار است، مخدري که هيچ گاه براي آنها کافي نيست.جوديت فريمن يکي از اين علاقه مندان است. او در کتاب «آغوش گيري طولاني» همچون دلباخته يي چندلر را تعقيب مي کند. در ميانه روز، در کافه هاي کم رفت و آمد از معجون مشهور مارلو مي نوشد و از خانه هاي متعددي که چندلر و همسرش، سيسي، بين سال هاي 1920 تا 1950 در آنها اقامت داشتند، بازديد مي کند.

او مي نويسد؛ «مي خواستم چنان از نزديک با آنها آشنا شوم که کم وبيش به پاتوقم تبديل شده بودند. اين آرزو هيچ گاه در نظرم عجيب نبود.»

اين خواست نامتعارفي است، همچنان که خود موضوع نامتعارف است. فريمن، رمان نويسي که ساکن لس آنجلس است، به شدت نيازمند آن است که درباره دلمشغولي اش به چندلر، به ويژه رابطه او با سيسي اسرارآميز بنويسد. او بر اين باور است که کليد درک آثار چندلر و مشهورترين مخلوقش، مارلو، که در تنهايي منحصر به فردش و نيز شور عشق و اصول شرافتمندانه اش به چندلر شباهت دارد، در زندگي گوشه گيرانه و کولي وار آنها نهفته است.فريمن براي يافتن دلايلي که اين گمان را تقويت کند نقشه به دست در خيابان هاي پايين شهر که از آن مارلوست پرسه مي زند و چندلر و همسرش را از خانه يي به ديگري دنبال مي کند، خانه هايي که بيشترشان در خود لس آنجلس اند اما تعدادي از آنها نيز در شهرهاي اطراف نظير آرکديا و بيگ بير ليک (محل وقوع داستان «بانو در درياچه») و دورتر در لاجولا واقع شده اند.اين سفري شگرف است، گاه هوشمندانه و گاه ديوانه وار. فريمن حين پرسه زني هايش با به خاطر آوردن دنياي داستاني چندلر، تصويري جذاب از لس آنجلس امروزي ارائه مي دهد. با بازسازي مکان ها، افراد و رخدادهاي زندگي چندلر توسط فريمن، خرده ريزهاي رمان هايش معنا مي يابند. همزمان تصوير دوتايي گيرايي نيز از چندلر و همسرش ترسيم مي شود.

تلاش هاي فريمن گاه افسون کننده و گاه مضحکند. او در حياط خالي خانه يي در ميدان گرين وود به سرعت دفتر يادداشت جلد چرمي قهوه يي رنگش را به دست مي گيرد و انتظار مي کشد تا روح چندلر نازل شود.ظهور روح خواب و خيالي طولاني را درباره شهر آن گونه که چندلر مي ديد، برمي انگيزد؛ «زنده و پرولع، تباه و وامانده، پر از خلأ و زيبايي.» گهگاه چنين به نظر مي رسد که فريمن در تعقيب شکارش از مسير مارلو عبور مي کند. او مي نويسد؛ «صداي اتومبيلي را شنيدم که مقابل خانه يي در ميدان گرين وود متوقف شد. مردي که پشت فرمان نشسته بود مدتي از پشت شيشه اتومبيل به بيرون خيره شد.» مرد نگاهي به سوي او مي اندازد. ادامه مي دهد؛ «مرد صورت درشت مطبوعي داشت که پوچي زيبايي بر آن نقش بسته بود. مدتي روي جدول کنار خيابان مي نشيند و اتومبيل درجا کار مي کند. ناگهان اتومبيل را به راه مي اندازد و به شدت گاز مي دهد. اتومبيل با صداي بلند تايرها از جا کنده و به سرعت دور مي شود.»اين تجربه يي دلپذير است، گرچه بي معناست. از سويي ديگر در نوشته هاي فريمن غالباً فرض بر اين است که خواننده تازه کار نيست، «در پارک روي نيمکتي نشستم، دفتر يادداشتم را باز کردم و يادداشت هايي را که در هواپيما نوشته بودم، خواندم.»

معمايي که در مرکز کتاب ها قرار مي گيرد سيسي است. چندلر نامه هاي خود و همسرش را از بين برده و در نتيجه شواهدي ناکافي براي ارائه تصويري از سيسي موجود است. خود او نيز به عمد جزئيات زندگينامه يي اش را مخدوش کرده بود. در سال 1927 چندلر تصور مي کرد که با زني 8 سال مسن تر از خود ازدواج کرده است اما در واقع، سيسي که پيش تر مدل نقاشي بود و زيبايي خيره کننده يي داشت، 18 سال از او بزرگ تر بود. اين اختلاف سن هنگامي آشکار شد که سلامتي اش، ظاهراً زودتر از معمول، تحليل رفت.فريمن بدون داشتن اسناد و مدارک کافي حدس هاي هوشمندانه يي مي زند. سيسي با حضور عاطفي قدرتمندش چندلر را مسحور کرد. سن او تنها به جاذبه اش مي افزود. پيش تر، چندلر با مادرش زندگي مي کرد و از هنگامي که پدرش مدت اندکي بعد از ازدواج او را ترک کرده بود، از او مراقبت مي کرد. تم هميشگي داستان هاي چندلر، تصوير شواليه يي که دوشيزه يي دچار فلاکت را نجات مي دهد، تاثيري ژرف بر تخيل او دارد. فريمن مي نويسد؛ «اين وظيفه ري بود تا از زني نيازمند و شکننده حمايت کند، وظيفه يي که آن را با کمال ميل مي پذيرفت و تمام عمرش او را مجذوب مي کرد.» چندلر بهاي دل سپردن به اين وظيفه را پرداخت. در دهه 40 زندگي اش درهم شکست و به نوشيدن پناه برد. ديوانگي هايش روسايش در يک شرکت نفتي را کم و بيش وادار کرد تا او را که حسابداري با درآمد بالا بود، اخراج کنند. او که از خوانندگان هميشگي داستان هاي عامه پسند بود، به نوشتن روي آورد و مارلو را خلق کرد، «قهرماني به تمامي دور از دسترس زنان اما همچنان مسحور آنها.» در 6 رمان از 7 رمان او زنان مرتکب قتل مي شوند. فريمن به عمق نگاه او چشم مي دوزد و «صلابت، شوخ طبعي، آراستگي و زيبايي دروني و بيروني او» را باز مي يابد. همچنين «دلفريبي» او را نيز احساس مي کند. گرچه حتي اين لطافت و زيبايي نيز هيچ گاه تنهايي عميق چندلر را که در دنياي داستاني اش، در خيابان هاي پايين شهر و مردم ناآرامش با گذشته هاي مبهم شان بازتاب مي يابد، تسکين نداد. فريمن به خوبي مارلو با اين قلمرو آشنا است. شايد او راهنمايي نامتعارف و عجيب باشد اما زبان و حال و هواي اين قلمرو را درمي يابد و همچون سيسي دنبال نکردن او کاري ناممکن است.
عناوين اين صفحه
جمهوري بهشت همين جاست
معماي زندگي چندلر
انتشار آثار نيما در امريکا
موفقيت نويسنده مصري
«فيل» برتولت برشت
پنجمين نوشتا

انتشار آثار نيما در امريکا
ايسنا؛ ترجمه انگليسي گزيده يي از نامه ها و شعرهاي نيما يوشيج در امريکا منتشر مي شود. اين مجموعه به انتخاب و ترجمه فريده حسن زاده (مصطفوي) در دست انتشار است. گزيده يادشده شامل نامه هايي است به شاعران جوان، افراد مختلف، همسر و خانواده اين شاعر، به همراه تعدادي از سروده هاي نيما که توسط شاعر امريکايي کريستينا پاکوز ويرايش شده و در مجموعه يي دوزبانه با عنوان «نامه هايي به همسايه» (Letters To a Shadowmate) در امريکا منتشر خواهد شد. علي اسفندياري متخلص به نيما يوشيج پدر شعر نو ايران است، که «افسانه»، «مانلي» و «ماخ اولا» از آثار او هستند. فريده حسن زاده (مصطفوي) در زمينه ترجمه شعر و زندگينامه شاعران آثاري را به چاپ رسانده، از جمله «زندگينامه فدريکو گارسيا لورکا» نوشته يان گيبسن، «صخره» اثر تي اس اليوت، «شعر آفريقاي معاصر»، «شعر زنان جهان» و «شعر امريکاي لاتين در قرن بيستم».


موفقيت نويسنده مصري
ايبنا؛ براي نخستين بار در مصر و در جهان عرب يک نويسنده جوان مصري داستاني را به زبان انگليسي نوشت. انتشار داستان «velo» اثر «عمرو خالد» نويسنده جوان مصري که به زبان انگليسي نوشته شده، استقبال بي سابقه ادب دوستان جهان عرب را به دنبال داشته است. بنا بر گزارش ها، بيشترين استقبال در سوريه صورت گرفت و هزار نسخه از کتاب عمرو خالد در اين کشور به فروش رسيد. دانشگاه هاي قاهره، بيروت، دانشگاه امريکايي هاي قاهره و کتابخانه اسکندريه از «عمرو خالد» به خاطر نوشتن اين کتاب تقدير کرده اند. خالد که از اين همه استقبال و تشويق شگفت زده شده است، در اين باره مي گويد؛ «هيچ گمان نمي کردم کارم با چنين استقبالي روبه رو شود. چون کتاب به زبان انگليسي بود، فکر مي کردم به آن بي مهري شود و خصوصاً «پان عربيست »ها مرا به خاطر نوشتن آن به زباني غير از زبان عربي محکوم کنند. اما در کمال تعجب و ناباوري شاهد استقبال بي نظير آنها از کتابم هستم.»


«فيل» برتولت برشت
ايبنا؛ داستان هاي کوتاهي از برتولت برشت، نويسنده آلماني، توسط علي عبداللهي ترجمه و به بازار کتاب ايران عرضه مي شود. عبداللهي براي اين کتاب که شامل داستان هاي بسيار کوتاه و فلسفي اين نويسنده مي شود، عنوان «فيل» را برگزيده است. علي عبداللهي، مترجم زبان آلماني، برگزيده يي از داستان هاي کوتاه برتولت برشت نويسنده و نمايشنامه نويس آلماني را ترجمه کرده است. اين مترجم نام «فيل؛ داستانک هاي فلسفي برتولت برشت» را براي اين مجموعه برگزيده است. اين داستان هاي کوتاه که از کتاب «Geschichten vom Herrn Keune» انتخاب شده، به زودي توسط انتشارات مشکي به بازار کتاب ايران عرضه مي شود. برتولت برشت نمايشنامه نويس، شاعر، کارگردان و ايده پرداز تئاتر و بنيانگذار تئاتر حماسي در 10 فوريه 1898 در آلمان متولد شد و 58 سال زندگي کرد. او را بيشتر به عنوان نمايشنامه نويس و بنيانگذار تئاتر حماسي و خالق تئوري «فاصله گذاري در تئاتر» مي شناسند، اما برشت علاوه بر نمايشنامه نويسي و کارگرداني تئاتر، شاعر، تصنيف سرا و داستان پرداز نيز بوده است. همچنين عبداللهي برخي از ترانه هاي برشت را ماه گذشته و به صورت دوزبانه ترجمه و منتشر کرده است. اين کتاب «هرگز مگو هرگز» نام دارد و توسط انتشارات گل آذين به بازار کتاب ايران عرضه شده است.


پنجمين نوشتا
شماره آبان و آذر ماهنامه ادبي و هنري نوشتا منتشر شد. در شماره جديد اين ماهنامه که به سردبيري محمدحسين مدل منتشر مي شود مي خوانيم؛ جنون روز ( موريس بلانشو، ترجمه يدالله رويايي) ، جهش هاي ناگهاني ( ساموئل بکت)، هشت داستانک ( برتولت برشت)، ده فرمان يک نويسنده ( استيفن ويزنچي) ، پشت چيزي پنهانم ( ليلا صادقي)، همه ما مي خواهيم (حسين ورجاني - علي خدايي)، باغ باغان ( حسين آتش پرور) ، تجربه هاي پديداري شعر ( پيمان وهاب زاده) و مطالبي ديگر از ايرج صف شکن، عليرضا پنجه يي، جمشيد مشکاني، مهناز بديعيان و...حسين واحدي پور مديرمسوول نوشتا در بخشي از يادداشت خود با نام لزوم حمايت از نشريه هاي ادبي آورده است؛ « آنچه گردانندگان ويژه نامه هاي ادبي را به ادامه فعاليت وا مي دارد، شوق و عشق و شوري است که در سر مي پرورانند و براي اعتلاي زبان و فرهنگ و بالندگي شعر فارسي از جان مايه مي گذارند. دريغ است مسوولان آنان را در فضايي که ماديات حرف اول را مي زند رها کنند.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام