
کتيلين اودين
ترجمه؛ اکرم حسن
- شما در سه گانه تخيلي تان، دنيايي را با تمام ابعادش خلق کرده ايد، آيا از ابتدا مي دانستيد به کجا مي رويد؟
بله، من دقيقاً مي دانستم آن داستان در کجا خاتمه پيدا مي کند. مي دانستم که داستان در يک باغ پايان مي گيرد... مي دانستم لايرا به ملاقات ويل مي رود. مي دانستم ويل مجبور مي شود به جست وجوي پدرش برود... اما جزئيات کوچکي را که بايد اتفاق مي افتاد، نمي دانستم.
- نظرتان در مورد «شيطان 1هاي مردم» - همان همزادهاي روحي و رواني که به شکل حيوان درمي آيند - چيست؟
قبل از نگارش کتاب، زماني که آن را براي ناشرم توضيح مي دادم، هيچ ذهنيتي از اين مساله نداشتم. خودم هم نمي دانم چگونه چنين اثر فانتزي خلق کردم. مدت ها تلاش کردم بتوانم اين کار را ادامه بدهم. اولين فصل کتاب را در حالي به اتمام رساندم که هيچ چيزي از شيطان ها نمي دانستم. انگار نمي توانستم کار را ادامه بدهم. خيلي سخت شده بود. تا اينکه يک روز ناگهان به اين فکر رسيدم که حتماً لايرا براي خودش يک شيطان داشته. و از آن به بعد، کار خيلي آسان تر شد.
- چرا شيطانک ها از جنس مخالف هستند؟
اگر من يک همزاد روحي و رواني داشتم، ترجيح مي دادم فکر کنم از جنس مخالف است. چون ارتباط بين دو جنس مخالف به تکامل منجر مي شود. اين را هم اضافه کنم که جور ديگري نمي توانست اتفاق بيفتد. چون لايرا در جايي اشاره کرده بود که فقط گهگاه، آدم هايي به دنيا مي آيند که شيطان هاي همجنس دارند. و اين مساله يي غيرعادي و استثنايي تلقي نشده تا آنها مجبور به گريزي از آن باشند بلکه شايد بتوان آن را هديه يي استثنايي يا غيرمعمول در نظر گرفت.
- يکي از درونمايه هاي کتاب «نيروهاي اهريمني اش» قدرت هاي ً منفي سازمان يافته است. آيا به نظر شما هنوز هم اين مساله در جامعه کنوني اتفاق مي افتد؟
خب، بله. من در ارتباط با همين موضوع دچار مشکل شده ام. ببينيد الان واکنش هاي تندي نسبت به ديدگاه هاي نقادانه من صورت مي گيرد. به نظر من در بسياري از نقاط جهان، اگر به تاريخ بشر رجوع کنيم و دنياي معاصر را هم در نظر بگيريم، متوجه مي شويم که همين عقايد سازمان يافته - به خصوص عقايد قرون وسطايي را تبليغ مي کند- به طور تاريخي مسوول بسياري از شکنجه ها، رنج ها و بي رحمي هاست. و اين موضوع اغلب به فراموشي سپرده مي شود... و اين مساله خصوصاً در ادبيات و داستان هاي عامه پسندي که بيشتر نوجوانان مي خوانند، پذيرفتني نيست. در واقع من مي خواستم به اين مساله يک پاسخ تاريخي بدهم.
- آيا تجربيات مذهبي اوليه تان در شکل گيري اين نگرش تاثير داشته است؟
بله، پدربزرگم در يکي از کليساهاي انگلستان کشيش بود. کشيش بخش بود و در رأس کليساي دهکده قرار داشت. من دوران کودکي ام را در آن جا گذراندم. هر يکشنبه به کليسا مي رفتم. کتاب مقدس، سرودهاي مذهبي و کتاب هاي نيايش را به خوبي بلد بودم. کتاب مقدس ما، نسخه قديمي و تاييد شده «کينگ جيمز» بود. و همين طور کتاب نيايش سال 1662 و حتي سرودهاي قديمي را که در کليساهاي انگلستان خوانده مي شد، خوب مي دانستم و به راحتي مي خواندم.
اما حالا که به کليسا مي روم، زبان شان را نمي فهمم. به نظرم اين زبان جديد، بي روح، مقرراتي و تقليدي شده... زباني که سعي دارد فراگير و دوستانه باشد، اما برعکس وحشتناک و مسخره است و اصلاً نمي توانم تحمل اش بکنم. خودم عاشق زبان و فضاي کتاب مقدس و نيايش ها هستم. ولي از آن جايي که با مذهب بزرگ شده ام و بسيار به آن فکر کرده ام، متوجه شده ام آن اصولي که قرار بود اين سيستم اعتقادي بر آن اساس پايه ريزي شود، در اين تعاليم وجود دارد. به هر حال، پيشينه و سابقه مذهبي خودم را خوب مي شناسم و هرگز از آن گريزان نيستم. بنابراين اگرچه خود را مذهبي نمي دانم، اما بي ترديد يک مسيحي هستم.
- يکي از اصلي ترين مضامين کتابً «دوربين کهربايي»، ستايش حواس پنجگانه و تجليل از جسم انسان است، حتي مکان و زماني که در آن هستيم. و همان گونه که نوشته ايد «جمهوري بهشت» همين جايي است که هستيم. آيا اينها تعاليم کليسا را نقض نمي کنند؟ آيا اين نوع نگاه و برخورد، عصيان و شورش عليه کليسا نيست؟
خب، حرف شما درست است. چون کليساي قرون وسطايي با اصرار زياد مي خواهد به گونه يي رفتار ما را در اين دنيا کنترل کند.
به نظر من فرشته ها به ما حسودي مي کنند، چون اين جسم فيزيکي است که درک و احساس اين هيجانات و شادماني ها را به ما مي دهد. شما پيش خودتان لذتي را که از بوي قهوه در صبحگاهي سرد مي بريد، تصور کنيد. فرشته ها از خدا مي خواهند که اين جور چيزها را حس کنند. اما آنها فاقد اين حواس اند. در واقع تلاش من، بيشتر در جهت بيدارسازي ذهن خوانندگان نسبت به شکوه و عظمت شگفتي حواس فيزيکي مان است.
- به نظرم شما از پس اين کار برآمده ايد. شما توانايي حيرت انگيزي در به تصوير درآوردن کلمات داريد.
بسيار متشکرم. خوشحال مي شوم اگر بتوانم از پس اين کار برآيم. چون قصد خود من هم همين است. هميشه هدفم اين بوده که هر چيزي اتفاق مي افتد، براي خواننده به وضوح تشريح کنم. به بياني ديگر، اصلاً دلم نمي خواهد نسبت به اينکه کجا هستيم، چه اتفاقي مي افتد، چه کسي حاضر است، کي حرف مي زند، هوا چگونه است يا حتي نور از کجا مي آيد، شک و ترديدي وجود داشته باشد. دلم مي خواهد تا جايي که امکان دارد واضح و روشن در مورد همه چيز حرف بزنم. بنابراين اگر به اين موفقيت دست يافته باشم، بسيار خوشحالم.
- آيا وقتي مشغول نوشتن هستيد، تصاوير را در ذهن تان مي بينيد؟
بله، اما اين طور هم نيست که انگار متن يک فيلمنامه را مي نويسم. با اينکه مي دانم برخي از رمان نويسان اين گونه کار مي کنند اما خوب مي دانم وقتي خودم هم رماني مي خوانم، دوست دارم اين چيزها را بدانم. دوست دارم بدانم وقتي حادثه يي اتفاق مي افتد، چه ساعتي از روز است. دلم مي خواهد حتي وقتي داخل مکاني هستم، بدانم هواي بيرون چطور است. چون تمام اينها به نوعي حسي از آن پس زمينه يي را که قرار است حادثه در آن شکل بگيرد، به من القا مي کنند. در ضمن دلم مي خواهد هنگام نوشتن رمان تمام مسائلي را که خودم موقع خواندن مي خواهم بدانم، در دسترس خواننده قرار بدهم.
- دوران کودکي ات چگونه بود؟
آشفته، مثل خيلي از آدم هاي ديگر؛ آميخته يي از شادي و غم. پدربزرگم را - که قبلاً در موردش صحبت کردم - از ته دل دوست داشتم. او نقطه مرکزي زندگي من بود. به مثابه خورشيدي بود که زندگي عاطفي و احساسي من حول محور او مي چرخيد. وقتي خيلي کوچک بودم، حدود هفت سالگي، پدرم در يک سانحه هوايي کشته شد. او در نيروي هوايي سلطنتي خدمت مي کرد و به همين دليل در دوران کودکي، بسيار سفر مي کرديم. وقتي 6 يا 7 ساله بودم، در جايي به نام رودزياي جنوبي - که الان به آن زيمبابوه مي گويند - زندگي مي کرديم. بعد به استراليا رفتيم، چون مادرم با خلبان ديگري از نيروي هوايي سلطنتي ازدواج کرد و ناپدري ام مجبور بود به اکثر نقاط جهان سفر کند. بنابراين آن روزها - تا قبل از 11 سالگي - که بيشترً مسافرت ها، دريايي بود، به چندين سفر دريايي رفته بودم. مي بينيد، بيشتر دوران کودکي ام روي دريا سپري شده است، که اين امري غيرعادي و غيرمعمول است.
بسيار خشنودم در زماني زندگي کرده ام که مسافرت هوايي اين قدر فراگير و جهاني نشده بود و من اين شانس را داشتم که بفهمم دنيا چقدر بزرگ است. اما وقتي بر فراز آسمان ها پرواز مي کنيد، متوجه اين بزرگي نمي شويد. سوار هواپيما مي شويد، فيلم تماشا مي کنيد، سعي مي کنيد بخوابيد و خواب تان هم مي برد، خوراکي هاي بسياري مي خوريد، زيادي مي نوشيد و هشت ساعت بعد، در حالي که هنوز آن حالت مستي و گيجي از سرتان نپريده، از خواب بيدار مي شويد و فکر مي کنيد در مينياپوليس هستيد، در حالي که ممکن است در تيمبوکتو باشيد، چون تمام چيزي که در مورد مسير بين راه مي دانيد، فقط همين است.
اما وقتي از راه دريا سفر مي کنيد، مسافت را مي دانيد، چون براي رسيدن به مقصد، زمان زيادي طول مي کشد. در مسيرتان به سمت استوا، تغييرات هوا را احساس مي کنيد، هوا ساکن تر و داغ تر و دريا آرام تر مي شود و همين طور که به سمت «خليج اميد» پيش مي رانيد، رنگ دريا تغيير کرده و سبز و آبي مي شود و امواج تغيير شکل مي يابند. امواج بلندتر مي شوند جوري که انگار کشتي مرتب در آب فرومي رود و بالا مي آيد و هي به چپ و راست تاب مي خورد.
اگر از نظر فيزيکي (جسمي) تفاوت بين دو نيمکره شمالي و جنوبي را حس کنيد، واقعاً آن را تجربه کرده ايد. بيشتر دوران کودکي من در به دست آوردن اين تجربيات سپري شده است.
يازده سالم بود که به ولز رفتيم و هفت، هشت سال بعد را در آنجا مانديم. اوقات شگفت انگيزي داشتم. در جنگلي زندگي مي کرديم که تقريباً حدود يک مايل بالاتر از دهکده بسيار کوچکي بود که در سمت راست تپه قرار داشت. ما به همه جا سرک مي کشيديم، آنجا اصلاً حد و مرز معني نداشت. بچه ها اجازه داشتند يا بهتر است بگويم از آنها انتظار مي رفت بعد از صبحانه، خانه را ترک کنند و تا هنگام تاريکي هوا به خانه بازنگردند. اکثر اوقات ما به اين شکل مي گذشت. بنابراين من زمان آزاد و بدون کمترين کنترلي داشتم که برايم بسيار گرانبها بود.
- حالا دلم مي خواهد سوالي از شما بپرسم که شخصاً براي خودم بسيار ارزشمند است. در داستان هايتان، زنان داراي شخصيتي پرتوان و قدرتمندند و با شجاعت و انرژي زياد با خطرات روبه رو مي شوند. مثل لايرا، سالي لوکهارت و... حتي زني مثل خانم کولتر- که بسيار تقديرش مي کنم - زني که مرتکب بسياري از شرارت ها و گناهان مي شود. آيا به عمد دست به چنين کاري زده ايد؟
نه، اين کار اصلاً عمدي نبوده. هيچ نوع غرض سياسي در اين کتاب نداشته ام، نه سياسي و نه اجتماعي. من داستان هايي را مي نويسم که دلم مي خواهد، و از شخصيت هايي مي گويم که حس مي کنم بايد بنويسم. چون طرفدار و موافق فمينيسم ام، از اينکه توانستم تصوير قوي و قدرتمندي از دختران و زنان بسازم، خوشحالم. اما من هم قطعاً مثل خيلي از نويسندگان ديگر، فکر نمي کنم براي خلق شخصيت هاي قوي و اثرگذار از دختران و زنان، بايد حتماً مرداني ضعيف آفريد. براي همين بيشتر تلاش مي کنم مردانم را- شخصيت هاي مرد داستان هايم را - در کارهايشان شايسته و قابل تحسين بيافرينم. به علاوه معتقدم جالب تر است که خوانندگان، داستان هايي در مورد شخصيت هاي قوي بخوانند تا آدم هايي ضعيف و بي جاذبه. حتي جالب تر از آن، خواندن داستان هايي است که شخصيت هاي آن، نقاط ضعف و خطاهايشان خيلي بيشتر و بزرگ تر باشد تا در مورد کساني که خطاهايشان اندک و نقاط ضعف شان کم است.
- در جايي خواندم شما يک بار با اشاره به سه گانه «نيروهاي اهريمني اش» گفته ايد که اين اثر فانتزي نيست، بلکه رئاليسم صرف است. روشن است که منظورتان اين نبوده که ارکان فانتزي در اين سه گانه وجود ندارد. مي خواستم در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.
به نظرم فانتزي خيلي از کارها را به خوبي انجام مي دهد. به وسيله آن مي توانيم داستان ها را به خوبي تعريف کنيم، و خيلي هم ابتکاري و خلاقانه مي شوند. اما آنچه فانتزي نمي تواند به طور خاص انجام بدهد، اين است که فانتزي در مورد شدن انسان - آنچه انسان مي خواهد بشود- حرفي نمي زند. مي دانيد فانتزي در مورد تمام مسائلي که ما در داستان هاي رئال به آنها مي رسيم مثل زنده ماندن، رشد کردن، برقراري ارتباط عاطفي با ديگران و... اصلاً صحبت نمي کند. اينها موضوعاتي است که خود من در جايگاه خواننده، نويسنده و حتي يک انسان به آنها بسيار علاقه مندم. بايد بگويم من عميق ترين و ژرف ترين رضايت خاطر را در داستان خواني، از خواندن داستان هاي مثلاً تالکين به دست نياورده ام، بلکه شايد داستان هاي جرج اليوت و جين آستين بوده که اين رضايتمندي را در من ايجاد کرده اند.
به بياني ديگر، از نويسندگاني خوشم مي آيد که آثارشان به طور جدي براساس آنچه ما دنياي واقعي مي شناسيم اش، شکل مي گيرد. بنابراين وقتي مشغول نوشتن اين کتاب شدم، مي خواستم با استفاده از ابزار فانتزي کاري را انجام بدهم که به طور خاص نويسندگان رئال به آن علاقه مندند. يعني موضوعً بشر بودن را کندوکاو کنم. يعني آنچه را که احساس مي کنيم هستيم و آنچه را که واقعاً هستيم.
مي خواستم بدانم رشد کردن و بزرگ شدن براي ما چه مفهومي دارد. گذشتن از دوران کودکي يعني چه؟ رنج بردن، ياد گرفتن، بزرگ شدن، توسعه يافتن، مردن و... به چه معني است؟ اين است معناي جمله يي که گفتم؛ اين کتاب يک اثر فانتزي نيست. اين کتاب به همان اندازه واقعي است که من توانستم بسازم.
پي نوشت؛------------------------
1- فرزاد فربد در ترجمه سه گانه «نيروهاي اهريمني اش» از فيليپ پولمن، واژه «شيطان» را معادل واژه دامون قرار داده است.