
اشکان غفارعدلي
اکبر رادي، آقاي نمايشنامه نويس ما، از سر ضرورت، هرازگاهي به سراغ نويسندگان و به ويژه نمايشنامه نويسان رفته و در چارچوب قواعد صحنه، آنان را در تقابل با شرايط اجتماع و اوضاع زمانه شان قرار داده است.
ارتباط دوسويه حاصل از تقابل و تعامل اين قشر با اجتماع در هر دوره، به نقدي موشکافانه و در نهايت خلق درام هايي انجاميده که رئاليسم رادي در چارچوب آنها قابل بررسي است.
---
از پشت شيشه ها
1- «بامداد جلالي»، آقاي نمايشنامه نويس ما، پرده را پس مي زند و «از پشت شيشه ها»، منظره مهوع بال و پر زدن مگساني را نظاره مي کند که وزوز مگسانه شان از «حمام پارافين و ماساژ طبي»، «کلکسيون ادکلن و سفر فرنگ»، «اتومبيل پونتياک و ويلاي ونک»، «شب هاي هيلتون و حرف هاي لوکس» و «ارتقاي شغلي و به نيش کشيدن لنگ قرقاول در عين نزاکت»، فراتر نمي رود.
اما براي آقاي جلالي که به جبر روزگار نويسنده است، همان موزيک ملايمي که از گرام پخش مي شود و آن اتاق خاکستري با يک ميز بزرگ کشودار و آن رديف کتاب ها در کتابخانه کوچکش، کفايت مي کند تا با ثبت وزوز مگس ها، زندگي اش را مانند اجساد فراعنه مصر موميايي کند و نوري بتاباند بر دالان تنگ و تاريک زندگي، با آن مگس هاي گرسنه اش که در هم مي لولند و برفراز لشاب آن، وزوز مستانه سر مي دهند،
«از پشت شيشه ها» نوري است که آقاي نويسنده مي تاباند تا از صافي ذهن او، لايه هاي زيرين و حقيقي زندگي روزمره خودنمايي کند؛ نوري که حرکت زمان را ثبت مي کند و نوسان آن از بامداد به سوي غروب است. درست همسان با نوسان نور در نمايشنامه «از پشت شيشه ها» که آقاي نمايشنامه نويس ما به مدد آن و با خلق منطق زماني خاص خود، در يک مجلس و گويي در يک روز، تصويري موجز اما موشکافانه از روند زندگي در دهه 40 به دست مي دهد.
منجي در صبح نمناک
2- «محمود شايگان»، آقاي نمايشنامه نويس ما، مانند يک زنبور عسل عمل مي کند. با گوش هاي حساس تر از يک دستگاه ضبط و چشماني نافذتر از اشعه ايکس؛ تا واژه هاي به ظاهر مبهم و بي ربط را همچون خالي زيبا بر کنج لب يار بنشاند و شهد زندگي را بگيرد و در صحنه تقطير کند.
شايگان به آلت تبليغاتي هيچ جمعيتي تبديل نمي شود و در همه احوال، پيشاهنگ مبارزه باقي مي ماند. او در مقام تمجيد از خصايص همسرش - در همان آغاز - «کتايون» را به دليل آنکه در بند سفرهاي تجملي، کادو، جواهر، حساب سپرده و ... نيست مي ستايد؛ هر چند که در نهايت در پاسخ انتقاد «استيانا مجد» که اشاره مي کند زن در يکي از نمايشنامه هاي او به شکل کريهي سبيل در مي آورد (منظور سبيل درآوردن خانم درخشان در نمايشنامه «از پشت شيشه ها» است)، مي پذيرد که مردها در نمايشنامه هايش، کامل تر از زنان تصوير شده اند. حلقه تنهايي آقاي نمايشنامه نويس و توان ايستادگي اش اما، با آخرين شاهکارش (که با پارابلوم اش خلق مي کند) تکميل مي شود.
«منجي در صبح نمناک»، عبور غرايز زلال از ذهن عصر به ياري تار ابريشم آبي ميان حنجره آقاي نمايشنامه نويسي است که در مقابل سانسور، نان به نرخ روز خوردن، تجمل و روزمرگي مي ايستد و تن به اقتضائات زمانه نمي دهد و با پايداري اش، مفهوم آرمانشهر افلاطوني را به چالش مي کشد.
در پايان، اشعه طلايي نوري که از سيماي تابان «استيانا مجد»، نرمک نرمک مي تراود، کنجي ديگر از زواياي پنهان شخصيت و جهان متن آقاي نمايشنامه نويس را روشن مي کند؛ نوري که تصويري عميق و موشکافانه اما دردناک از زندگي در دهه 50 به دست مي دهد.
شب روي سنگفرش خيس
3- دکتر غلامحسين مجلسي استاد ادبيات بازنشست شده ما با پوليور تريکوي مستعمل اش، در پاسخ نوشين - دخترش - که از عدم توجه پدر به ظاهر خود گله مند است، در اسايدي (خطابه يي رو به تماشاگر) مي گويد؛«ولي مگر مي شد؟ ميان آن همه وقايعي که پشت هم اتفاق مي افتاد و با هر اتفاقي يک قسمت از مناسبات گذشته تکه تکه مي شد، مگر آدم مي توانست به فکر لبه آستين و يقه پيرهنش باشد؟ دنيايي که پيش روي ما فرو مي ريخت، چهره هاي تازه و رفتارهاي تازه، عزاداري و صحنه هاي خون و جنگ، ناامني و شايعات، صف هاي طولاني موادغذايي و...»
راوي نمايشنامه «شب روي سنگفرش خيس» که مغضوب دانشگاه واقع شده و به بازنشستگي پيش از موعد تن داده و به تبع تغيير شرايط از تجديد چاپ کتاب تاريخ ادبيات اش، جلوگيري به عمل آمده (اما برخلاف افرادي چون دکتر مژدهي، هرگز نان را به نرخ روز نخورده است)، آرام آرام به فروپاشي کامل سوق داده مي شود. از اين رو بي مهري به او در زمانه جديد به سرطاني تشبيه مي شود که دور گلويش مي پيچد و در پايان تارهاي صوتي اش را براي هميشه از او مي گيرد تا خاموش شود. او قدرت تکلم اش را از دست مي دهد تا تار ابريشم آبي ميان حنجره آقاي اديب و نويسنده ما، از صافي زمانه خود عبور نکند، به اقتضاي شرايط حاکم و جبر اوضاع زمانه، مجلسي زاويه نشين شده است، چرا که نمي خواهد مانند مژدهي و مژدهي ها، بوقلمون وار، هر روز به رنگي تازه درآيد.
مجلسي، آخرين مرد مقاوم، پيش از آنکه تک نور صحنه خاموش شود و او در عمق صحنه نيمرنگ، کوژيده و ناتمام و مستاصل و شکسته و تکه تکه شده بماند، خطاب به خود مي گويد؛ «آقاي مجلسي، ديگر چه احتياجي به حنجره ات داري؟ نترس، توي اين کوچه آشناي مه گرفته، زير اين پنجره بسته بايست و نگاه کن؛ آنجا در بخش جراحي دارند تارهاي صوتي ات را برمي دارند. و تو آرام مي شوي، آرام، سالم، خوب.»
«شب روي سنگفرش خيس»، نوري است که بر برهه يي ديگر مي تابد و تصويري هولناک از زندگي به دست مي دهد.
کاکتوس
4- «محمد اعتماد»، آقاي نمايشنامه نويس ما که در برج عاج خود در شمال شهر زندگي مي کند و با فشار يک دکمه، مبلش در سه حرکت مکانيکي تبديل به يک تخت خوشخواب مي شود، در تقابل با ايرج نفيسي که از تخيلات معصومانه، آرزوهاي دور و دراز، عهدنامه بلوچستان و آرمان هاي بزرگ فراموش شده مي گويد، تلنگري مي خورد و در رجعت به گذشته اش با واقعيت دهشتناکي روبه رو مي شود که پايان تراژيک او را رقم مي زند. آرمان هاي زنگارگرفته و فراموش شده «اعتماد»، بار ديگر رخي نشان مي دهد و او را نهيب مي زند که چه پرت افتاده است. «راستي چه نسبت يا شباهتي ميان دو شاخه کاکتوس وجود دارد؟» راستي از بامداد جلالي تا محمد اعتماد چه تغييري حاصل شده و چه اتفاقي افتاده است؟
از خانه دم کرده و محقر بامداد جلالي تا برج عاج خوش منظره محمد اعتماد از عمل متهورانه محمود شايگان تا خودکشي محمد اعتماد و از برداشتن تارهاي صوتي غلامحسين مجلسي و خفگي او تا خاموش شدن صداي اعتماد، افول آرمان ها و آرزوهايي به چشم مي خورد که در بستر چهار دهه جاري است و ارتباطي مستقيم با تغيير شرايط و اوضاع زمانه دارد، و «کاکتوس» در بزنگاه دهه 70 و 80 نمايشنامه نويسي را ترسيم مي کند که از روند يکنواخت و پايان اثرش احساس نارضايتي دارد و سرانجام با مرگ خود نقطه پاياني رضايت بخش بر نمايشنامه تک پرده يي زندگي اش مي گذارد که اين خود تصويري موجز اما دهشتناک از شرايط و اوضاع زمانه به دست مي دهد،
اکبر رادي
5- «اکبر رادي»، آقاي نمايشنامه نويس ما، خالق همه اين شخصيت ها و نويسنده اين آثار است؛ نمايشنامه نويسي که درام در نظرش خلق عشق، عدالت و روشنايي بود و آثار بزرگش را با کلماتي کوچک نوشت، به ياري تار ابريشم آبي ميان حنجره اش و غريزه زلالي که از ذهن عصر عبور کرده بود.
نويسنده يي که مانند زنبورعسل، واژه هاي به ظاهر مبهم و بي ربط را گرد هم مي آورد و از ترکيب آنها، داستان ها مي پرداخت؛ داستان هايي که هر يک تصويري از دهه و زمانه خود را بازتاب مي دهند؛ که پروسه افول آرمان ها و آرزوها در آن از به سر رسيدن يک دوره و آغاز دوراني ديگر حکايت دارد؛ دوراني که يک روي آن محمود شايگان است و روي ديگر، محمد اعتماد، با همه تفاوت هايشان.
رئاليسم رادي نيز در محدوده نگاه نافذش به زمانه يي که در آن زيست، قابل تبيين است. گويي که رادي نشان مي دهد مقاومت «بامداد جلالي» در برابر زندگي مگسي در طول 40 سال درهم مي شکند و سرانجام در شخصيت «محمد اعتماد»، فرو مي ريزد، گرچه اعتماد به جبران آن در نهايت با «شايگان» و عمل «ترپلف» وار او همراه مي شود اما تفاوت ماهيت عملش با «شايگان»1، پرده از واقعيتي برمي دارد که ريشه در تفاوت اوضاع زمانه آن دو دارد، بررسي دو نمايشنامه منجي در صبح نمناک و کاکتوس نيز چراغ راه شناخت اين تفاوت هاست. چنان که از شخصيت هاي چندلايه و شاخه هاي متعدد داستان در نمايشنامه «منجي...» تا نمايشنامه تک پرده يي شخصيت هاي تک ساحتي و روند تخت و يکنواخت وقايع در «کاکتوس» فاصله زيادي دارد.
در وراي اين شخصيت ها و آثار، رادي نمايشنامه نويسي نشسته که تا پايان به آرمان هايش وفادار ماند و اگر چه از روح خود در آدم هاي نمايشي اش دميد اما شخصيت هاي او همه رادي نيستند، هر چند که هويت آنها همه از رادي است. رادي در تمامي اين آثار، شخصيت هاي نويسنده اش را در تقابل با اجتماع قرار مي دهد و بنا بر اقتضائات و شرايط هر دهه، تصويري واقع گرايانه از اين جدال و کشمکش را تصوير مي کند؛ تصويري که مقاومت نويسنده را در برابر عوامل محيطي نشان مي دهد و توان پايداري و ايستادگي اش را در برابر زندگي مگسي، روزمرگي، نان به نرخ روزخوري و... مي سنجد؛ که در همه اين احوال، رادي طبق جهان بيني و آرمان هايش، پروسه افول و پلکان نزول اين آرزوهاي دور و دراز را در ارتباطي مستقيم با شرايط روز و اوضاع زمانه يي که شخصيت هايش در آن زندگي مي کنند، قرار مي دهد،
پي نوشت؛-------------------------
1- به منظور قياس خودکشي محمود شايگان با خودکشي محمد اعتماد، رجوع کنيد به؛ ميرمحمدي، مهدي، شليک نهايي (چند نکته درباره نمايشنامه آهنگ هاي شکلاتي)، سايت ايران تئاتر، سرويس مقالات، 14 فروردين 1385.