
حميدرضا ابک
همين جا رسماً دو دستم را بالا مي برم و خواهش مي کنم اين يادداشت را به عنوان حمله و نقدي به برنامه نود و آقاي فردوسي پور در نظر نياوريد. فردوسي پور در وضعيت دشوار و جايگاه پيچيده يي قرار گرفته است. خيلي راحت مي توان تمام زحماتش را ناديده گرفت و حکم به تعطيلي برنامه اش کرد. اما دشوار بتوان از پس اين خرابي، امارتي نو ساخت و راهي را ادامه داد که آقاي فردوسي پور با مشقت و پايمردي در اين سال ها طي کرده است. اما چه بايد کرد که بخواهيم يا نخواهيم، نود، تاثيرگذارترين برنامه ورزشي رسانه هاي ماست و هر گونه بحث و نقد جدي درباره فوتبال سرزمين ما، يک سرش به نود کشيده مي شود.
دوشنبه شب اين هفته، تصوير جگرخراش سرباز بيست روز خدمتي در مانيتور استوديوي نود به نمايش درآمد که در جريان بازي سپاهان و پرسپوليس، چشم هايش را از دست داده بود. قامت تکيده پيرزني که در بک گراند تصوير نشسته بود و چهره پوشانده بود، آنقدر تاثربرانگيز و اندوهناک بود که راه را بر سرودن هر مرثيه و ايراد هر سخنراني ديگري ببندد. اما چه بايد مي کرد آقاي فردوسي پور، که طبق وظيفه شغلي و رسانه يي اش بايد به تحليل اين اتفاق مي پرداخت و به قول خودش ابعاد قضيه را روشن مي کرد.
برنامه نود اين هفته، با کمي تغييرات، کپي برابر اصل برنامه هاي نود ديگري بود که در دوشنبه هاي پس از حوادث فوتبالي ما در اين سال ها به نمايش درآمده است. حادثه هاي ورزشگاه ساري، بازي ايران و کره، مسابقه ايران و ژاپن و اتفاقات ديگري از اين دست آنقدر حادثه آفرين بودند که يکي از قسمت هاي اين برنامه پرطرفدار را به خود اختصاص بدهند. شکل و شمايل تمام اين برنامه ها مانند هم بوده است و احتمالاً تا اطلاع ثانوي هم به همين صورت خواهد بود؛ مرثيه خواني درباره اتفاقاتي که رخ داده، زير اخيه کشيدن يکي دو مدير و مسوول، ابراز اميدواري از اينکه ديگر شاهد اتفاقاتي از اين دست نباشيم، اعلام اينکه خارجي ها از ما بدترند و نمايش تصاوير اوباشگري آنها، شانه خالي کردن مسوولان و در نتيجه اعلام اين گزاره که ما به دنبال يافتن مقصر نيستيم و مي خواهيم دلايل بنيادي وقوع چنين حوادثي را بررسي کنيم، پيش کشيدن پاي «فرهنگ» و سخنراني کارشناسان درباره ضرورت فرهنگ سازي در ورزش، محکوم کردن تماشاگرنماها و تا اتفاق بعدي اجماعاً فاتحه مع الصلوات. درباره هر کدام از اين سرفصل ها مي توان مدت ها قلمفرسايي کرد؛ البته اگر اين نوشتن ها و درخت حرام کردن ها به کار کسي بيايد. اما در ميان همه بحث هايي که در مورد اتفاقات اينچنيني در ورزش شکل مي گيرد، کمتر به يک نکته اشاره مي شود. اهالي علم اقتصاد در تحليل پديده هاي حوزه مورد علاقه شان، معمولاً به يک آموزه روش شناختي مطمئن پايبندند. به عقيده آنها در تحليل پديده هاي اقتصادي، اولويت بر دخالت دادن مفاهيم کمي و قابل اندازه گيري است. اگر قرار است مساله تورم را بررسي کنيم، ابتدا بايد ببينيم عوامل کمي تاثيرگذار بر اين پديده چيستند و دست آخر به اين موضوع بپردازيم که آيا روحيات فرهنگي خاص مردم يک کشور مي تواند باعث کاهش و افزايش تورم شود يا نه. گمان مي کنم بتوان از اين آموزه در تحليل اتفاقات حوزه هاي ديگر فعاليت بشري نيز بهره برد. «فرهنگ» لااقل به معنايي که در جامعه ورزش ما رايج شده، مفهومي است کاملاً «کيفي». واژه کيفي در اين نوشتار هم دقيقاً در تقابل با مفهوم «کمي» قرار دارد. به عبارت ديگر اگر براي مثال تعداد صندلي هاي ورزشگاه نقش جهان، ميزان بليت هاي به فروش رفته، تعداد نارنجک هاي پرتاب شده و پرسنل نيروي انتظامي مستقر در استاديوم، اعداد و ارقام کاملاً مشخص و روشني داشته باشند، درصد فرهنگ ورزش در ميان مردم تهران و اصفهان يا ميزان تقيد به بنيان هاي فرهنگي در ورزشگاه هاي کشور، چندان قابل اندازه برداري نيست. به همين خاطر است که وقتي مي گوييم عدم تخصيص امکانات انساني مناسب به حاضران در ورزشگاه موجب نارضايتي تماشاگران مي شود، معلوم است راجع به چه چيزي حرف مي زنيم، اما وقتي مي گوييم بايد در حوزه ورزش فرهنگ سازي کرد و به اقدام هاي زيربنايي پرداخت، و هيچ مکانيسم روشن و واضحي براي تحقق اين امر ارائه نمي کنيم، انگار که بگوييم «کارهاي خوب، خيلي خوبند و کارهاي بد متاسفانه خيلي بدند». جالب اينکه بسياري از کارشناسان، رگ خواب مردم را به دست آورده اند و از آنجا که نجابت و بي ادعايي اهالي ورزش را دريافته اند، به خوبي فهميده اند که با به کار بردن چند واژه پرطمطراق جامعه شناختي و روانشناختي و با تاکيد بر اينکه بايد با مسائل «ريشه يي» برخورد کرد، مي توان صداي مردم را خواباند و کلي مشتري براي خود دست و پا کرد و دکان و دستگاهي علم کرد که از اين به بعد براي تحليل تمام مسابقات ورزشي از ما «دعوت به عمل بياورند».
پروفسور جامعه شناسي که ميهمان برنامه نود بود و اصرار داشت بگويد بچه محل تختي است و جامعه شناس خوب بايد به زبان مردم سخن بگويد و از کلماتي چون «گاوبندي» استفاده کند، تقريباً هيچ چيز به دايره دانش مخاطبان برنامه نود نيفزود. او فقط کمي اعتراض کرد که اگر بخواهيم به زبان به اصطلاح مردمي خودش سخن بگوييم چنين مضموني داشت؛ «بابا بي خيال، يه فوتبال که انقد دنگ و فنگ نداره. ناسلامتي ما با هم رفيقيم. مگه تختي يادتون نيست. آره ديگه، همون. جوونمردي و محبت و صفا و بعدشم که برد و باخت اصلاً اهميتي نداره که. در ضمن لپ تاپ منم که مي بينين. پروفسور هم که يعني از «کاردرست» يه نموره بالاتر. پس گوش کنيد ديگه. خوبيت نداره. در و همسايه چي مي گن؟ بعدشم شما که انقد گليد و باحاليد. خارجي ها هم که انقد بيخود و بي شعورن. کوتاه بياييد ديگه. دمتون گرم. عزت زياد، جامعه شناس و استاد دانشگاه».
شايد به تعبيري درست مي گفت. احتمالاً اگر به زبان جامعه شناسان سخن مي گفت، منظورش را اين گونه بيان مي کرد که اتفاقات مستحدثه در فوتبال ما ريشه در تبديل ورزش پهلواني به ورزش قهرماني دارد و ايرادها را بايد در اين تبديل و تبدل جست وجو کرد. دوران تحصيل ابتدايي اين حقير، مصادف بود با سال هاي آغازين انقلاب اسلامي. معلمان ورزش ما اصرار داشتند به ما بفهمانند که «پهلواني» ارزش است و «پيروزي» کاملاً جنبي و بي ارزش. به همين خاطر وقتي مسابقات گل کوچک مدرسه به پايان مي رسيد، تيم هاي اول و دوم و سوم جوايز يکساني مي گرفتند که معمولاً سرجمعش ارزشي کمتر از ارزش هاي مادي جايزه يي داشت که تيم اخلاق مسابقات مي گرفت. عده يي هم که سوراخ دعا را پيدا کرده بودند، بچه مثبت هاي کلاس را جمع مي کردند و کلي قربان صدقه داور مي رفتند و به طرف مقابل احترام مي گذاشتند و کاپ اخلاق را مي بردند. سخن پروفسور محترم در جايگاه خود سخن متيني است. اما مساله اينجاست که اگر فرآيند بازگشت سمت و سوي فوتبال جهان و ايران به فوتبال پهلواني ممکن و البته مطلوب بود که مشکلي نبود. همه درد اينجاست که فوتبال مدرن، چنين توصيه هايي را برنمي تابد. همين ورزش دوستان اخلاق گرا پوست از سر و کله رونالدينيو مي کنند اگر ناگهان حس کند گل زدن به دپورتيوو لاکرونيا بي انصافي و ضعيف کشي است و بهتر است توپ را به نورافکن استاديوم بزند. اتفاقاً آقاي پروفسور بهتر از هر کسي مي دانند که جامعه شناس، عالم اخلاق و مربي تعليم و تربيت نيست. او قرار است با مفروض گرفتن شرايط موجود به تحليل و ارائه راهکار بپردازد. فرض کنيد يک نفر پيشنهاد بدهد که در کنار درهاي خروجي استاديوم هاي ورزشي شيشه هاي قدي بسياري تعبيه شود تا تماشاگران خشمگين، پس از خروج از ورزشگاه آنها را خرد کنند و از خير شيشه اتوبوس هاي شهري بگذرند. مي توان گفت اين فرد، توصيه يي جامعه شناسانه يا مبتني بر روانشناسي اجتماعي انسان شهري ارائه کرده است. اما توصيه هاي مبتني بر تغييرات بنيادين و ناديده انگاشتن پيش فرض هاي اجتماعي موضوع، بيشتر به ذکر مصيبت و منقبت خواني شبيه است و هر چه باشد جامعه شناسي نيست. اتفاقاً اين توصيه فرمانده يگان ويژه اصفهان مبني بر برگزاري مسابقه براي تماشاگران در بين دو نيمه، هر چه نبود، جامعه شناسانه تر از توصيه هاي پروفسور بود. در همين برنامه نود به اشکالات «کمي» بسيار زيادي اشاره شد که فوتبال ما را تهديد مي کند. ورزشگا ه هاي ما استاندارد نيستند، صندلي هاي ما شماره ندارند و افراد مطمئن اند که اگر هم خطايي بکنند، شناسايي آنها در ميان فوج جمعيت خروشان اگر ناممکن نباشد، ساده نيست، امکان برقراري حريم هاي امنيتي لازم در استاديوم هاي ما وجود ندارد، امکانات سخت افزاري ورزشگاه ها هيچ تناسبي با تعداد افراد حاضر در ورزشگاه ندارد، استاديوم ها مجهز به دوربين هاي مداربسته نيستند و قس عليهذا.
هر کدام از اين دلايل در هر کشور توسعه يافته يي مي توانند به تنهايي منجر به فاجعه شوند. اين مشکلات، مشکلات کوچک و خردي نيستند که فقط فهرستشان کنيم و يا علي مدد و برويم سراغ ضرورت فرهنگ سازي. جامعه شناس برنامه نود به درستي اشاره کرد که فرهنگ ماهيتي سيال دارد و اين نهال نازک در صورت برنامه ريزي صحيح ريشه مي دواند و تنومند مي شود. اما از اين نکته هم نبايد غفلت کرد که تا مهيا شدن امکانات سخت افزاري و متناسب نشدن آنها با جمعيت حاضر در ورزشگاه، سخن گفتن از فرهنگ و فرهنگ ورزشي اگر کميک و بيهوده نباشد، بي فايده است. مفهوم «تماشاگرنما» يکي ديگر از مفاهيم جامعه شناسانه يي است که سال هاست در صدر فرهنگنامه ورزش ما جا خوش کرده است. اين مفهوم «کيفي» نيز به ما اجازه مي دهد که دل بينندگان برنامه ها و خوانندگان مطالب مان را به دست بياوريم و با اقتدار به الگوي «من نبودم، دستم بود» تقصير را بيخ ريش افراد مجهول الهويه يي بيندازيم که به تعبير مدير محترم حاضر در برنامه قصد سوءاستفاده دارند. آقاي ساکت درست مي گويند. به هر حال در هر اجتماع و جمعي ممکن است عده يي سوءاستفاده گر وجود داشته باشند. اما تصديق مي کنند که احاله هر اتفاق ناگواري به اين توده سيال و ناشناخته «سوءاستفاده گر» و «تماشاگرنما» هم پاک کردن صورت مساله است. به تعبير دقيق تر، تماشاگرنما در قاموس ورزشي ما هيچ مصداق از پيش تعيين شده يي ندارد، بلکه صفتي است که به هر کسي که به هر دليلي باعث وقوع اتفاقي ناگوار شود، اطلاق مي شود؛ حتي اگر شخص مربوطه، آدم محترمي باشد که از بي حرمتي تماشاگران همجوارش به خود يا کودکش به تنگ آمده و فريادي کشيده و بلوايي را باعث شده باشد. بعد هم به فرض که تماشاگران ميلان و بارسلونا و ليورپول بسيار اوباشند و از مصاديق اراذل به شمار مي روند و کارهاي خيلي تاسف بارتري مي کنند. خب که چه؟ اولاً اگر اين است پس چرا خودتان مثال مي آوريد که در استاديوم هاي انگليس تماشاچي به راحتي مي تواند بازيکن را با دستش بگيرد اما نمي گيرد؟ درثاني، پس اين همه داعيه تاريخ و تمدن و فرهنگ و به رخ کشيدن ويژگي هاي روحي انسان ايراني چه مي شود؟ چطور کار که به اينجا مي رسد، اعمال شنيع فرنگ نشينان ملعون، مجوزي براي رفتارهاي مشابه در ميان ما مي شود؟ آيا مسوولان فوتبال ما هم مثل همان مسوولان فرنگي رفتند تماشاگرنماها را شناسايي کنند و به قول خودتان، آنها را از حضور در استاديوم هاي ورزشي محروم کنند؟ شاهدي مي گفت در بلاد کفر، حداکثر نيم ساعت پس از پايان مسابقات بزرگ، همه تماشاگران در متروها و اتوبوس ها نشسته اند و به سوي مقصد روانه. راست مي گوييد. با اين همه امکانات، واقعاً نامردند که اوباشگري مي کنند. بايد يک نان بخورند و صدشکر و دعا بگويند. متاسفانه و به دليل امکانات بي بديل موجود در عرصه «بدخواني» مطالب در عالم روزنامه نگاري کشور ما، بايد کاملاً اداري و رسمي اعلام کنم که نويسنده اين يادداشت نه مخالفتي با فرهنگ و فرهنگسازي دارد و نه هيزم تري از جامعه شناسان خريداري کرده است و نه کينه يي از آقاي فردوسي پور به دل دارد. همه سخنش اينجاست که حتي در صورت وجود تحليل هاي درخشان و پذيرفتني کيفي، متدولوژي و روش تحقيق به ما مي آموزد که ابتدا به عواملي کمي اکتفا کنيم و در صورت عدم کاميابي به سراغ مولفه هاي کيفي برويم. تا چه رسد به اينکه تحليل هاي کيفي ما از فرهنگ تا اين اندازه سست و بي چارچوب باشد و فقط به کار خاموش کردن معترضان بيايد و فراري دادن موضوع از زير سبيل هاي برافراشته بر صورت هاي غمگين. فقط مي ماند يک نکته بي ربط. آقاي فردوسي پور، قاعدتاً به جبر شرايط، چندين بار تکرار کرد که ما به دنبال مقصر نيستيم و مطمئناً همگان به زشتي اين حادثه اذعان داريم و هيچ کس «شک ندارد» که اين اتفاق، بي نهايت ناگوار و ناپسند است. من شک دارم آقاي فردوسي پور. به نظرم خيلي هم اتفاق ناپسند و ناگواري نبود که اگر بود لابد ککمان مي گزيد و کاري مي کرديم. من، شما، جامعه ورزش، مسوولان دولتي، مردم و هر کس ديگري. شما بگوييد، اگر ما، همه ما، اين اتفاق را ناپسند مي دانستيم و ناگوار، کدام انسان دردمندي پيدا مي شد که التماس محزون آن سرباز روستايي را بشنود که از مسوولان «چشم هايش» را مي خواست و باز هم حاضر نشود عطاي اين همه فوتبال و ورزش و رسانه و فرهنگ را به لقايش ببخشد و نرود پي کارش؟ نه، انگار خيلي هم ناگوار نبود، فراموشش مي کنيم.