پنج شنبه، 20 دي 1386 - شماره 1587
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: پرونده
پرونده يي براي بيتلز
خاطرات«ديروز»

آرش محمدي

زماني که گروه بزرگي همچون رولينگ استونز تازه به امريکا رسيده بود تا بلکه طرفداراني هم در ينگه دنيا پيدا کند بيتل ها هنگ کنگ و ژاپن و اصلاً کل جنوب شرق آسيا را هم فتح کرده بودند. اما امروز و در حالي که سال 2008 هم آغاز شده، رولينگ استونز به عنوان شايد محبوب ترين گروه زنده دنيا به پنجمين دهه کاري اش نزديک مي شود. دوامي که قطعاً حاصل اتحاد شديد ميک جگر، کيت ريچاردنو، چارلي واتس و ران وود بوده. آثار آنها همچنان در تمام دنيا پرفروش است. بيتل ها اما در مقايسه با رولينگ تنها 10سال عمر کردند، 10 سالي که البته شايد به همه 50 سال حضور رولينگ استونز مي ارزيد. شايد اگر بخواهيم طور ديگري اين موضوع را تحليل کنيم بايد بگوييم 10 سال کار بيتل ها شهرتي فراموش نشدني را برايشان رقم زد که احتمالاً 50 سال ديگر هم اگر مجله رولينگ استونزي وجود داشت و مي خواست 100 چهره برتر موسيقي قرن بيستم تا سال 2050 را انتخاب کند، بيتلز همچنان رده اول رده بندي را به خودش اختصاص مي دهد.

بيتل ها به عنوان يک پديده بزرگ از بندر ليورپول در حالي که در بندر فوتبال دوست بريتانيا با ترانه هايشان باعث ساخته شدن بسياري از شعارهاي هواداران متعصب بندري در جزيره شدند دنياي موسيقي را نيز تکان دادند. وقتي پل مک کارتني در آن صبح سرد زمستاني با بيدار شدن از خواب ملودي گوش نواز«ديروز» (yesterday) را- که به گفته خودش ساعاتي قبل تر در خواب به گوشش خورده بود- نوشت، شايد هرگز تصور نمي کرد روزي ملودي زيباي ساخته شده توسط او به محبوب ترين قطعه موسيقي شايد قرن بيستم تبديل شود. در واقع «ديروز» فراتر از يک موسيقي حتي از پديده يي به نام بيتلز پيش افتاد و باعث شد هنوز هم هر کسي در جايي ملودي حتي بي کلامش را مي شنود لحظاتي به بيتل ها فکر کند. شرايطي که صرفاً براي يک پيرمرد 70 ساله که جوان دهه 60 ميلادي بود و با ترانه هاي بيتل ها بزرگ شده بود، پيش نمي آيد. آنها پديده بودند چون هنوز هم در دنيا جواناني که انتظار مي رود فقط به گونه هايي مثل «هوي متال»، «متال» يا در حالت خوش بينانه «هاردراک» علاقه مند شوند سراغ بيتل ها مي روند و در اينترنت به دنبال آهنگ هايي از آنها هستند که در آرشيوشان وجود ندارد. اگر به عنوان يک مخاطب سري به سايت «ياهو» بزنيد برايتان مشخص مي شود. که همواره در قسمت «Audio» در ياهو، بيتلز رده اول را به خود اختصاص مي دهد و بيشترين جست وجوها مربوط به اين گروه محبوب انگليسي است که بيش از سي و چند سال از پايان دوران اوجش مي گذرد.

---

روزهايي از دهه 70 بودند که انتقاد کردن از بيتل ها بيشتر شبيه يک جرم بزرگ به نظر مي رسيد. آنها صاحب مکتبي از موسيقي شده بودند. اگر جلوي يک شهروند اهل ليورپول از آنها انتقاد کنيد احتمال دارد با شما گلاويز شود. هنوز هستند کساني که از علاقه بالايشان به بيتل ها ترانه هاي هيچ گروه ديگري را حتي امتحاني هم گوش نمي کنند. چندي پيش گفته شد شخصي از علاقه وحشتناکش به بيتل ها در ليورپول تمام لباس ها و لوازم شخصي اش را به شکل لوازم شخصي بيتل ها و اتاقش را به شکل اتاق جرج هريسون نوازنده گيتار و يکي از خوانندگان گروه درآورده.

---

براي مردم انگليس موسيقي راک مانند فوتبال يک رويداد مهم است که مي تواند روي زندگي تک تک آنها تاثيرگذار باشد و در اين حالت گروه هاي موسيقي حالت ويژه يي پيدا مي کنند. دست انگليس ها براي انتخاب هم کاملاً باز است. طبيعي است کشور آنها محل تولد مهم ترين گروه هاي موسيقي به ويژه راک در قرن بيستم بوده است. از بيتل ها که بگذريم پينک فلويد و لد زپلين که براي خودشان در دنيا طرفداران چند ده و شايد هم چند صد ميليوني دارند. چندي پيش لد زپلين بعد از 22 سال در لندن کنسرتش را اجرا کرد. 22 ميليون نفر براي حضور در کنسرت اين گروه ابراز تمايل کرده بودند. و حتي خود رولينگ استونز که از کالت هاي موسيقي معاصر محسوب مي شوند.

---

روزگاري براي جان لنون، پل مک کارتني، جرج هريسون و رينگو استار با آن موهاي مرتب روي گوش آمده شان به شهرت رسيدن يک دغدغه بود اما آنها بيش از هر گروهي در دوران خودشان شهرت و استقبال مردمي که آنها را ستايش مي کردند، ديدند. شايد به همين دليل بود که به مرور زمان پخته تر شدند، به خصوص جان لنون و جرج هريسون که خاطرات خوبي را در زمان جدايي از گروه در نقاط مختلف دنيا به جاي گذاشتند و البته به خصوص جان لنون که خود به تنهايي يک چهره تاثيرگذار و مهم در موسيقي معاصر محسوب مي شود. بيتل ها شايد بهترين خاطرات را براي نسل هاي مختلف مردم رقم زدند. خاطراتي که با «yesterday»، «Hey Jude» يا «Let it be» يا کلي آهنگ مطرح ديگر در ذهن مردم همه جاي دنيا ثبت شد؛ خاطرات ديروز...
گفت وگو با بابک رياحي پور در مورد بيتلز
انتقاد از بيتل ها جرات مي خواهد

بيتلز گروه محبوب بابک رياحي پور نيست. حال و هواي او بيشتر به «پينک فلويد» و «لدزپلين» مي خورد. اما با وجود اينکه حتي علاقه به انتقاد از بيتل ها دارد منکر جايگاه بالاي آنها در موسيقي هم نمي شود. اين نوازنده مشهور گيتاربيس که سابقه همکاري با افرادي مثل کورش يغمايي، محمد نوري، عليرضا عصار و محمد اصفهاني را هم دارد، در سال 82 با آلبوم سولو «آزمون و خطا» بيش از قبل خودش را مطرح کرد. او اعتقاد دارد در مورد اسطوره يي مثل بيتلز حتي با گذشت سال ها از فعاليت هايشان حرف هاي زيادي براي گفتن وجود دارد.

---

-چقدر جرات لازم است تا بيتلز را نقد کرد و حتي منکر بسياري از عناويني که در موسيقي به دست آوردند، شد؟

در داخل ايران نه، ولي در خارج از ايران انتقاد از آنها خيلي جرات مي خواهد. بيتل ها براي مردم تبديل به اسطوره شدند. اسطوره را هم نمي توان نقد کرد. چنين حالتي در ايران براي پينک فلويد وجود دارد. در ايران هم آنها به نوعي اسطوره هستند و انتقاد کردن از آنها جرات مي خواهد.

-يعني بيتل ها در ايران درست شناخته نشدند؟

به نوعي شايد. البته نه اينکه آنها را نشناسند اما خيلي از گروه ها در ايران مشهورتر از بيتل ها هستند.

-مساله اين است که آيا بيتل ها به همان اندازه که دنيا را تکان دادند، ارزشمند بوده اند؟

بله، ارزشمند بودند. موسيقي ترکيبي آنها از زمان و مکان مناسبي که در آن قرار داشتند به دست آمده بود. بي شک آنها پاپ را متحول کردند.

-و بيتل ها به مرور زمان کامل تر هم مي شدند؟

دقيقاً. آلبوم گروهبان پپر اوج تکامل آنها در موسيقي شان است. اين کار جدي تر از قبلي ها بود.

-و در آن زمان براي ال اس دي حتي تبليغ هم مي کردند.

هيچ کس نمي تواند حالا ادعا کند که بيتل ها براي ال اس دي تبليغ مي کردند. بايد به زماني که آنها در آن حضور داشتند، توجه کنيم. در آن سال هاي دهه 60 همه مي خواستند چنين جاده يي را آزمايش کنند. يکي مثل سيد برت با بي احتياطي از مصرف اين مخدر ديوانه و نابود شد اما بيتل ها خيلي باهوش بودند و هيچ وقت به اين داروي روانگردان معتاد نشدند.

-دهه 60 با رويدادهايش چقدر به بيتلز شدن بيتل ها کمک کرد؟

قطعاً خيلي. اما مساله اين است که بيتل ها خود شناسنامه دهه 60 هستند. اصلاً آنها عامل مهم شهرت اين دهه محسوب مي شوند. در کنار آنها رولينگ استونز هم بود که البته آنها بلوز کار مي کردند ولي بيتل ها بيشتر پاپ کار مي کردند.

-پاپ - راک تعريف کامل تري از ژانر کاري آنها نيست؟

تعريف کامل تري است که بعدها به عنوان ژانر کاري بيتل ها تعريف شد. به هر حال آنها همواره موسيقي خودشان را متحول کردند؛ از آغاز تا پاياني که مي توان به آنها گفت يک گروه پاپ - راک واقعي.

-قبول داريد در همان دهه 60 بسياري از گروه هاي مستعد به خاطر قدرت وحشتناک بيتل ها و محبوبيت عجيب شان قرباني شدند؟

بايد ببينيم تعريف مان از استعداد چيست. در پاپ - راک نواختن ساز فقط براي اجراي آهنگ يک کار است و بحث بيشتر سر آهنگسازي است که در اين مورد بيتل ها قطعاً بهترين بودند. همين حالا در معتبرترين دانشکده هاي دنيا آنها را آناليز مي کنند. همان طور که يکي از منتقدان معروف امريکايي روزي گفته بود سه گروه در اين گونه موسيقي بودند که واقعاً از نظر آهنگسازي کامل بودند؛ بيتلز، آبا و بيچ بويس. تقريباً کوچک ترين ايرادي نمي توان به آنها گرفت.

-از همان قديم رولينگ استونر همواره با بيتلز مقايسه مي شد. در زمان حضور بيتل ها رولينگ هميشه پشت سر آنها بود اما امروز حدود پنج دهه است که آنها همچنان به کارشان ادامه مي دهند در حالي که بيتل ها سال ها پش منحل شدند. راز ماندگاري رولينگ استونز در مقابل بيتلز چيست؟

آنها هنوز هم هستند چون با هم کنار آمدند. مي دانيد پل مک کارتني و جان لنون زياد از حد ايده داشتند و زيادي خلاق بودند. ضمن اينکه شهرت شان باعث افزايش مسائل پيراموني شده بود.

-واقعاً مهم ترين دليل جدايي آنها همين بود؟

يکي از دلايل بود. به اعتقاد من مهم ترين دليل يوکو زن جان لنون بود که مثل کنه به جان گروه افتاده بود و در کارها دخالت مي کرد.

-مي شود گفت چه کسي در گروه بيش از بقيه افراد توانايي داشته؟

من مي گويم جان لنون. لنون از همه آنها اسطوره تر است که البته من فکر مي کنم جدايي بيتل ها از هم براي لنون مفيد بود چون او توانست در دهه 70 يک حرکت سياسي، اجتماعي قوي راه بيندازد.

-رينگو استار؟

به نوعي نخودي گروه بود. رينگو دوست داشتني بود و ساير اعضا به دليل علاقه زيادي که به او داشتند او را در ميان خودشان قبول کرده بودند.

-جرج هريسون چطور؟

شخصيت جالبي داشت. فکر مي کنم پوياترين عضو گروه بود. يک جنتلمن واقعي که حضورش در هند، اوج کارهايش بود.

-و پل مک کارتني؟

يک آهنگساز خيلي خوب. هر چند من معتقدم بعضي از کارهايش خيلي لوس هستند.

-خيلي ها معتقدند او از نظر سواد موسيقي حتي بالاتر از لنون بود.

شايد، اما نبايد فراموش کنيم مک کارتني زمان بيشتري هم براي نشان دادن خودش داشته. لنون 27 سال پيش کشته شد اما مک کارتني هنوز هم هست و کار مي کند.

-اما ملودي «ديروز» شاهکاري است که مک کارتني در زمان حضور در بيتلز و حضور جان لنون در گروه نوشته است.

قبول، منظور من در مجموع بود.

-چرا اينقدر به چاک بري علاقه داشتند. کاور کردن چند کار او از جمله معروف ترين اثر بري Jonny BGoode)) چه دليلي داشت؟

خب، چاک بري به نوعي براي آنها الگو بود. ضمن اينکه به اعتقاد من کاور کردن يک اثر کار بدي نيست. مثل جوکو که بسياري از آهنگ ها را به همين شکل مطرح کرده است.

-و جايگاه اول بزرگترين پديده موسيقي قرن براي آنها درست تعيين شده است؟

بله حق شان است. شايد بعضي مواقع قديمي ها کارهاي بدي انجام دهند. مثل خود مک کارتني که آلبوم آخرش چنين حسي را مي دهد که پيش خودتان بگوييد اي کاش امثال مک کارتني سال ها پيش بي خيال کار شده بودند. اما از واقعيت ها نمي شود گذشت. بيتلز خاص ترين جايگاه را در موسيقي بين الملل دارد.
فيلمي درباره جرج هريسون
اسکورسيزي مي سازد
اسکورسيزي از جواني شيفته ستارگان موسيقي راک بود. او همواره در مستندهايش دغدغه پرداخت به قهرمانان اين نوع موسيقي را داشته است. به عنوان مثال باب ديلن در سال 2005 هم فيلمي مستند درباره او ساخته بود و امروز او دغدغه ساخت فيلمي درباره جرج هريسون گيتاريست برجسته بيتل ها در سر دارد.

اسکورسيزي چندي پيش اعلام کرده بود علاقه فراواني به هريسون دارد و زندگي او به خصوص تمايلاتش به آيين و فرهنگ شرقي برايش همواره جالب بوده است.

جرج هريسون در 58 سالگي در ماه نوامبر سال 2001 بر اثر بيماري سرطان درگذشت. او را «سومين بيتل» يا «بيتل آرام» مي ناميدند چرا که در اوج دوران موفقيت هاي جهاني گروه بيتل ها، در سايه جان لنون و پل مک کارتني، دو ستون اصلي گروه قرار داشت.

اسکورسيزي به منظور ساخت فيلم مستند خود درباره جرج هريسون قصد دارد با اليويا بيوه هريسون و نايگل سينکلر توليد کننده آثار او، همکاري کند.

اليويا هريسون درباره اين کار مي گويد؛ «جرج خيلي خوشحال مي شد اگر مي شنيد اسکورسيزي مي خواهد داستان زندگي او را به فيلم برگرداند.»

ساخت مستندي در مورد حتي شخصيت آرامي مثل جرج هريسون هم جنجال هاي خاص خودش را خواهد داشت.به خصوص که قرار است به موضوع همکاري او با اعضايي پرداخته شود که حالا دو نفرشان وجود خارجي ندارند.

اسکورسيزي در اين فيلم مستند هم به دوران همکاري جرج هريسون با بيتل ها خواهد پرداخت و هم به زماني که پس از بيتل ها موزيک را به شکل منفرد ادامه داد و به کار تهيه فيلم نيز مشغول بود. نکته برجسته در اين فيلم دلبستگي هريسون به فلسفه هندو خواهد بود.

اسکورسيزي در اين باره مي گويد؛ «موسيقي جرج هريسون و جست وجوي او براي تکيه گاهي معنوي حکايتي است که امروز نيز طنين دارد و من خوشحال مي شوم بتوانم آن را به شکل عميقي نشان دهم.»

جرج هريسون در سال هاي مياني دهه 60 ميلادي به سلوک هندو گرويد و حتي «سيتار» هم مي نواخت. پيکر او پس از مرگ نيز طبق اعتقادات هندويي او سوزانده شد.

ورايتي مي نويسد کار روي اين فيلم جديد قرار است همين امسال شروع شود اما در مجموع ساخت کل فيلم چند سال طول خواهد کشيد.

اسکورسيزي روي همکاري پل مک کارتني و رينگو استار دو بازمانده گروه بيتل ها نيز حساب مي کند.

مارتين اسکورسيزي که با فيلم «از دست رفته» توانست جايزه بهترين فيلم هفتاد و نهمين دوره اسکار را از آن خود کند، علاقه ويژه يي به موسيقي دارد. هم اکنون فيلم مستند او با نام «درخشش يک نور» که درباره گروه رولينگ استونز است در چند سالن سينماي امريکا نمايش داده مي شود. همچنين فيلم مستند او درباره ديلن، اسطوره موسيقي، 210 دقيقه بود.
زرها :بيتل هاي کردستان

بهروز غريب پور

... اينکه بيتل ها چگونه سربرآوردند، چگونه ناگهان تيترهاي بزرگ خبري جهان را به خود اختصاص دادند را به ديگران وامي گذارم و به چند خاطره و تاثير بيتل ها مي پردازم؛ آن روزها که ما جوان بوديم اطلاعات جوانان يکي از نادر مجله هايي بود که خوانندگانش را در جريان اتفاقاتي قرار مي داد که روزنامه هاي رسمي و جاافتاده يا به آن اعتنا نمي کردند يا اگر توجهي به آن نشان مي دادند از موضع نقد و تحقير بود. اطلاعات جوانان به ابتکار ديگري هم دست زده بود؛ آن چاپ عکس تمام صفحه يک خواننده يا يک بازيگر مشهور و به ندرت ورزشکار مطرح بود. من که کشته مرده مجلات و روزنامه ها بودم و غالباً هر مجله و روزنامه يي را مي خريدم، از اطلاعات جوانان چندان خوشم نمي آمد اما به يک دليل آن را مي خريدم که اين دليل هم از ابتکارات دست اندرکاران اين مجله هفتگي بود. در صفحه رخدادهاي هنري آخرين ترانه هاي روز به زبان انگليسي همراه با ترجمه آن منتشر مي شد و در آن اوضاع و احوالي که يافتن يک کتاب انگليسي از کشف نفت، در شهرما، سنندج سخت تر بود، اين ترانه ها و ترجمه هاي آنها براي امثال من مزه و طعم اينترنت امروزين را داشت براي نوجوانان و جوانان امروز... به هر حال از صفحه وسط مجله و از اشعار آن من دو عکس را به خاطر مي آورم؛ عکسي از بيتل ها با گيتارهاي به گردن آويخته و موهاي بلند و کت و شلوارشان و عکس عجيب تر، عکس سه نوازنده کرد که با لباس کردي و با دو ساز يکي محلي و ديگري ساز ملي؛ دوزله کردي (دو ني متصل به هم، شبيه به دونلي بلوچستان يا دودوک ارمنستان) و يک تنبک (يا طبل در زبان کردي) که با تسمه يي به گردن يکي از اعضاي گروه سه نفره آويزان بود، نفر سوم در حال خواندن و مثل دو نوازنده ديگر به هوا پريده بود و به همين لحاظ عکس از هيجان خاصي برخوردار بود. عنوان عکس جالب تر از خود عکس بود؛ گروه زًزً (Ze Ze)، بيتل هاي کردستان، اما هيچ شباهتي بين اين دو گروه وجود نداشت؛ موهاي زً زً ها زير دستار کردي پنهان بود، لباس شان محلي بود، سازهايشان ايراني بود. اما هر دو گروه در يک مورد به هم شباهت داشتند؛ نام عجيب و غريب شان (بيتل ها به معني سوسک ها و زً زً بي معني،) هرگز نفهميدم و نفهميديم که زً زً به چه معني است. بماند. اما گروه سه نفره، با استفاده از ملودي هاي پرهيجان کردي در ميان جوانان کرد از محبوبيت بي نظيري برخوردار بودند و هرچند فضاي پيراموني با اين دو گروه غيرقابل مقايسه اند اما هر دو عليه تکرار، عليه رسميت يافته ها، عليه رخوت، عليه کهنگي برخاسته بودند و هر دو نيز هريک در حد و اندازه خود موج آفرين بودند. اشعار ترانه هاي بيتل ها - که غالباً در همان مجله منتشر مي شد -هم کوششي براي بيان دردها و علايق نسل آن روز انگليس يا بهتر بگوييم اروپا بود اما زًزًها جز درد عشق و وصف زيبايي يار حرف تازه يي براي گفتن

نداشتند و غالباً از اشعاري سطحي اما سهل و ساده استفاده مي کردند. در آن روزها هم سن و سال هاي من به دو دسته افراطي تقسيم مي شدند؛ طرفداران بيتل ها - در شهري که چهار خيابان و دو ميدان و دو سينما بيشتر نداشت، - که موهايشان را هم کم وبيش شبيه آنها آرايش مي کردند و اسباب تفريح مردم بودند و طرفداران زً زًها که معتقد بودند اينها موسيقي کردي را نجات داده اند... اما خاطره ديگرم، طنزي است که آرت بوخوالد در همان روزگار بيتل ها نوشته بود و ترجمه آن در کيهان چاپ شده بود. آرت بوخوالد خودش را در چند دهه بعد تصوير کرده بود که محض لذت از موسيقي به سراغ صفحاتش رفته و يکي از ترانه هاي بيتل ها را گوش مي دهد و ناگهان با فرياد پسرش از جا مي پرد که بابا بس کن اين چرت و پرت هاي قديمي رو ديگه گوش نده،... پيش بيني آرت بوخوالد کاملاً درست بود. حالا بيتل ها به تاريخ پيوسته اند و به رغم شهرت غيرقابل کتمان و تاثير منفي و مثبت غيرقابل انکارشان امروز فاقد آن جذابيت و شوري هستند که به موقع از آن برخوردار بودند. البته آرت بوخوالد در نوشته اش نتوانسته بود اين نکته را پيش بيني کند که در چند دهه بعد صفحات موسيقي هم تاريخي مي شوند و شايد او هرگز نمي توانست سي دي هاي امروز و ام پي تري هاي امروز را پيش بيني کند... حقيقتاً هم اين فکرها به ذهن کسي خطور نمي کرد که مثلاً ده ساعت موسيقي، بيست ساعت تصوير و هزاران اطلاعات ديگر را در يک وسيله کوچک، به اندازه يک قوطي کبريت بريزي و با دو گوشي پرقدرت آنها را بشنوي و خودت را در يک سالن موسيقي احساس کني يا تلويزيون قوطي کبريتي ات را در جيبت بگذاري و اين ور و آن ور بروي. اما آرت بوخوالد موضوع ديگري را نشانه رفته بود و آن کهنه شدن و از کار افتادن امواجي است که در شرايط خاصي مي توانند جهان را دستخوش تغييرات مقطعي و سطحي بکنند اما به زودي از شدت آنها و دامنه تاثيرشان کاسته مي شود. نمي خواهم بگويم که بيتل ها را بايد دست کم گرفت اما مي توانم باور کنم که هر پديده يي در عالم هنر اوج و فرودي دارد و به جز مضامين و اشکالي از هنر که ارتباط تنگاتنگ با نيازهاي عميق و ديرينه سال بشري و شيوه هاي بيان منطبق بر خواسته هاي عمومي خانواده بشري دارند پديده هاي قارچي شکل هنر عمر بر دوامي ندارند. اين نکته را هم بگويم که تفاوت زً زً ما در کردستان و بيتل ها در انگلستان اين است؛ گروه زً زً از بي تحرکي و خمودگي به سنت ديرين پناه آورده بود در حالي که بيتل ها عليه موسيقي متداول شوريده بودند. زمانه بايد داوري کند که پناه آوردن به گذشته زيباست و زاينده يا شوريدن و طغيان،

بيتلز
حرف دل مردم را مي زد
بيتل ها در مقابل عروسک بريتني
داريوش خواجه نوري

وقتي شخصي مثل ديويد گيلمور که به هر حال يکي از اثرگذارترين هنرمندان قرن بيستم محسوب مي شود، مي گويد؛ «اگر بيتلز نبود پينک فلويد هم به وجود نمي آمد.» واقعاً نمي توان اقبال گروه افسانه يي بيتلز را فقط به حساب شانس يا تبليغي که روي آنها مي شد گذاشت.

براي نوشتن تحليلي در مورد بيتل ها اول از همه بايد از رويدادهايي که آنها رقم زدند نام برد. هر چند که شايد حسابش از چند ده حرکت مهم هم خارج شده باشد. هسته اصلي گروه جان لنون بود. او بود که در سال 1956 با نيت اينکه روزي بيتلز تشکيل شود گروهي درست کرد که پل مک کارتني و جرج هريسون به آن ملحق شدند و در سال 62 هم رينگو استار با ورود به بيتلز گروه چهار نفره را تا پايان دوران کاري شان شکل داد. فکر مي کنم آلبوم «منو دوست داشته باش» اولين حرکت مهم آنها در موسيقي بود. اينقدر که با ادامه پيدا کردن جريان درخشان موسيقي وقتي آنها در سال 64 وارد امريکا شدند اولين پخش مستقيم تلويزيوني را هم در تاريخ رقم زدند. در آنجا از آنها استقبال ميليوني شده بود. پس بيتل ها اينقدر مهم بودند که شهرتشان تنها به حضور در انگلستان محدود نشود.

هر بار که از من بپرسند چرا بيتلز محبوب شد جواب هميشگي را مي دهم. من هيچ اعتقادي به شانس ندارم. بيتلز موفق شد چون از دل مردم جامعه بيرون آمده بود.

پدر جان لنون پيشخدمت کشتي بود پدر جرج هريسون راننده کاميون و خود رينگو استار هم مکانيک بود. همه آنها درد و رنج زندگي سخت را چشيده بودند و همين موضوع باعث شده بود از همان دردها سخن بگويند و به شيوه خودشان به مشکلات بپردازند. بيتل ها مانند يک جريان مردمي قدرتمند بودند و هيچ گاه سعي نمي کردند ادا دربياورند. برعکس چهره يي مثل مايکل جکسون که صاحب چنين تفکري نبود. او قدرت را پشت خودش داشت چون خود در خدمت همين قدرت بود و به شکل هوشمندانه يي خيلي ها را به اهدافشان مي رساند. يا عروسکي مثل بريتني اسپيرز که اينقدر سطحي است که فقط با حواشي اش جلوي ديد رسانه ها قرار دارد. رسانه هايي که او و امثالش را بزرگ مي کنند وقتي توي گوش همسرش مي زند تا هفته ها تيتر روزنامه ها مي شود و اين شيوه را ابزاري براي رسيدن به قدرت و شهرت کاذب براي خودش مي کند.

بيتل ها اما هرگز به اين شکل نبودند، آنها اسطوره يي مثل جان لنون را داشتند که با وجود شهرت و محبوبيت هرگز مانند الويس پريسلي نشدند که تا پايان دغدغه هايي سخيف در دنياي شخصي اش داشت. يا فرانک سيناترا که کاري کرد که تا پايان عمر بتواند با خيال آسوده به زندگي اش ادامه دهد. در حالي که جان لنون در اوج ثروت و قدرت عليه جنگ ويتنام ترانه سرود و موسيقي اجرا کرد و در روزهايي که همه از مطرح کردن چنين مخالفت هايي عليه جنگ هراس داشتند با قدرت سر عقايدش باقي ماند و حتي جانش را هم به خاطر بيان کردن واقعيت ها و رسيدن به هدفش از دست داد.

---

بيتل ها هميشه حرف دل مردم را زدند آنها به معناي واقعي دل کلمه «world music» اجرا مي کردند. مطمئن باشيد اگر «let it be» را هر جاي دنيا پخش کنيد مورد توجه قرار مي گيرد چون دوست داشتني است و حرف دل مردم است.
نوشته يي از برادر ناتني پل مک کارتني درباره بيتلز
کيمياي لنون و مک کارتني
ترجمه؛حميد منبتي

«اين يک مصيبت است.» پل مک کارتني، انگليس، 8 دسامبر 1980. برادر عزيز من کسي نيست که در مواجهه با اتفاقات ناگوار رفتار قابل پيش بيني داشته باشد اما ترور جان لنون در هشتم دسامبر 1980 براي همه ما يک مصيبت بود. جهان در اين فاجعه انسان بسيار بزرگ و عزيزي را از دست داد. من «عموجان» خود را از دست دادم، عموي غيرقابل پيش بيني، درونگرا و نزديک بين من که به من دوچرخه سواري ياد داد. جوليان و شان1 پدرشان را از دست دادند، سينتيا2 شواليه يي با زره درخشان را، يوکو3 يک هنرمند بزرگ و مرد خانه اش را... و پل؟ مي توانيد مرا ديوانه بدانيد اما واقعيت اين است که پل همسرش را از دست داد، اگرچه شايد مسخره به نظر برسد، ولي عقيده من اين است که رابطه معنوي پل و جان مثل ازدواج بود، دوطرفه و همراه با لجبازي هاي معمول.

---

در يک بعدازظهر سرد و بادخيز در اکتبر 1940در زايشگاه خيابان آکسفورد در ليورپول، جوليا استنلي لنون يک کودک سرزنده به دنيا آورد که نامش را جان وينستون گذاشت. آلفرد، پدر کودک، يک بازرگان دريايي بود که در زمان تولد او در سفر به سر مي برد که شش سال بعد بازگشت و براي جبران اين سال ها پيشنهاد کرد جان را با خود به نيوزيلند ببرد. نيوزيلند در آن زمان به خاطر کارخانه هاي مهمات سازي، شبکه راه آهن و تجارت دريايي پررونق بسيار مورد توجه بود. اما به رغم اصرار جان به مادرش براي سفر به آنجا، فردي به مسافرت رفت و جان وينستون نزد عمه و شوهرعمه اش در خيابان منلاو فرستاده شد؛ جايي که يک سال در آنجا زندگي کرد. 21 ماه پس از آنکه جان وينستون لنون اولين اعتراض خود را فرياد کرد، مري پاتريشيا موهين مک کارتني احساسات مشابهي در محل کارش داشت - او يک پرستار در بيمارستان والتون بود - با اين تفاوت که همسر او (يا آن طور که ما صدا مي کرديم «me Dad») در ساعت 5/2 دقيقه بامداد در کنارش بود تا تولد اولين فرزندشان، جيمز پل را به او تبريک بگويد. 18 ماه بعد برادر ديگرمان پيتر مايکل به دنيا آمد و در اين مدت خانواده در خانه هاي مختلفي اقامت داشت تا اينکه بالاخره در سال 1955 در فورتلين رود مستقر شد. يک سال بعد مادر مري در اثر ابتلا به سرطان سينه از دنيا رفت و پل نابالغ و احساساتي را با اين سوال تنها گذاشت که «از اين پس بدون پول او بايد چه کنيم؟» برادرم مايک نقل مي کند که اين اتفاق ناگوار بود که موجب شد پل 14 ساله از درون ويران شده و از آن پس همه حس و دردش را در موسيقي اش خالي کند؛ چيزي که به طور تناقض آميزي به نعمت و برکت همه ما بدل شد.در جاي ديگري از شهر، دو سال بعد جان وينستون قرباني مصيبت مشابهي شد. جوليا در 15 جولاي 1958 به خاطر تصادف با ماشيني که توسط يک پليس خارج از ساعت خدمت رانده مي شد، کشته شد. فقدان مادر، جان را به شدت تحت تاثير قرار داد و سرنوشت اين دو را براي سال هايي که از پي خواهند آمد، به يکديگر گره زد. پل نيز از غم از دست دادن مادر مري متاثر بود و نسبت به جان دو سال جوان تر و بي نهايت کم تجربه تر بود. در بعدازظهر ششم جولاي 1957، يک بيسيست پاره وقت به نام ايوان وافن، پل مک کارتني 15 ساله و گوشتالود را براي ديدن برنامه گروهي به اسم The Quarry Men برد. گروه توسط يک پسر 17 ساله جذاب اداره مي شد؛ جان وينستون لنون با گيتار 17 پوندي اش. پل در اين باره به خاطر مي آورد؛ «در وولتون ويلج بود که من او را ديدم. من يک بچه مدرسه يي چاق بودم و وقتي دستانش را دور گردنم انداخت، فهميدم پسر زودجوشي است.» براي اينکه از جزئيات رابطه روحي پل و جان سر دربياوريد، بايد واقعاً آنجا مي بوديد و من در اين زمينه آدم خوش اقبالي بودم. من يک نوجوان بودم و البته سختي هاي اين خوش اقبالي را هم به وفور چشيده ام. موهايم توسط هواداران تين ايجر به يادگاري کنده مي شدند، لباس ها و چکمه هايم در رختکن مدرسه (به خاطر داشتن نام مک کارتني در داخل شان) دزديده مي شدند، هميشه به من تذکر مي دادند که هرگز اسم يا شماره تلفنم را به غريبه ها نگويم، مبادا که آدم ربا - يا از آن بدتر خبرنگار - باشند، و در حالي بزرگ شدم که هرگز به درستي نفهميدم دوستانم به خاطر خودم با من بازي مي کنند يا به انگيزه ديدن يک بيتل، بهترين خاطره هاي من از آن زمان مربوط است به سروکله زدن هاي پل و جان در اتاق زيرشيرواني خيابان کاونديش بر سر خواندن آهنگ ها، يا ساخت آهنگ «Black bird» براي مادربزرگ مادري من ادي، يا عکسي از 4 سالگي من به همراه پل در باهاماس (لوکيشن کليپ Help) روي دوچرخه، يا به يادآوري جان (مثل يک نابيناي بدون عينک) وقتي که در هتل خوابيده بوديم و به ما خبر دادند که بيتلز صدرنشين جدول ها شده است. هميشه تکيه کلام هاي جان را به ياد مي آورم؛ «بردباري و اعتدال» و سعي مي کنم با آنها زندگي کنم (البته به غير از زمان کفش خريدن). من دندان هايم را مسواک مي کنم، دعاهايم را مي خوانم، سيگار نمي کشم، مواد مخدر مصرف نمي کنم، سعي مي کنم صورت حساب هايم را به موقع پرداخت کنم و کاملاً به کارما اعتقاد دارم، اين همه چيزهايي است که از پل و جان آموخته ام. اهميت حضور داشتن در کنار بيتل ها، در خلال «سال هاي بيتل» را اکنون درک مي کنم و از آن مهم تر ارزش و مسووليت «مک کارتني» بودن را. نگاهي به گذشته و همه اتفاقاتي که به تاريخ پيوستند، مرا به يک واقعيت مي رساند؛ پل و جان هر کاري را با يکديگر انجام مي دادند و به واقع شريک زندگي، آثار و اعتقادات هم بودند. يک رموس و رمولوس واقعي.4 آنها محصول شهري در زمان جنگ بودند، محصول اقتصادي سرخورده، جامعه يي بيمار و درگير و اين دو جنگيدند تا ستارگان درخشان اين شب تار باشند و شايد پيشاهنگاني که قدر و منزلت واقعي آنها هنوز به طور کامل شناخته نشده و بايد فرصت داد تا تاريخ، اهميت آنها را بيش از پيش نمايان کند. شهر ما غليورپولف بزرگان فراواني در صنعت هنر و سرگرمي در دامان خود پرورش داده، کساني چون سًر آرتور اسکي، سر کن داد، رکس هريسون، درک نيمو، مايک مايرز و... کسي چه مي داند، شايد اين موهبتي است که خاک ليورپول به هر طفل خود پيشکش مي کند. آيا اين افسانه پردازي است که بگوييم دو بيتل ديگر استيوارت ساتکليف (متولد ادينبورو اسکاتلند) و پيت بًست (متولد مادراس هند) - که هر دو تاثير غيرقابل انکاري در موفقيت بيتلز داشتند- به خاطر ليورپولي نبودن در گروه دوام نياوردند؟،

ترکيب گستاخي جان و سادگي پل، برونگرايي جان و درونگرايي پل، بدبيني زيرکانه جان و حيله گري نمايان پل است که آثارشان را تا اين حد به ذائقه مردم خوش مي نشاند. البته اين به معناي انکار نقش بارز جرج هريسون و رينگو استار نيست. اما مي توان گفت دو پسر بي مادر بيتلز راه نفوذ به روح، قلب و مغز يکديگر را به خوبي مي دانستند و از آن طريق توانستند در روح جهان نفوذ کنند. من مطمئنم دلايل ديگري نيز مي توان براي موفقيت جان و پل برشمرد، اما من آنها را به چشم يک نخ و سوزن در يک انبار کاه مي بينم و نکته مهم اين است که آنها چگونه يکديگر را يافته و تابلوي موسيقايي چنين زيبايي بر حافظه شنيداري مردم جهان نقش کنند که مانند ساير آثار هنري ماندگار تا هميشه از يادها نخواهد رفت. همانند مرگ جوليا و مري، مرگ جان اف کندي نيز تاثير عظيمي بر جان و پل گذاشت و جامعه امريکا را افسرده کرد. مشکلات حقوق بشر در ابتداي دهه 60، ناآرامي هاي اجتماعي پس از جنگ جهاني دوم، جنگ کره و... شرايط سياسي آن سال ها را به خوبي توصيف مي کند. در نهم فوريه 1964 اًد سوليوان شب امريکاييان را سحر کرد. بيتلز امريکا را به تسخير خود درآورد و تا دو سال و نيم پس از آن، پل و جان (به همراه جرج و رينگو) دائماً مشغول سفر، تور، تمرين، آهنگسازي، ضبط و اجرا بودند. اما افسانه کم کم رو به پايان نهاد. در روز دوشنبه 29 آگوست 1966، بيتلز کنسرت يکي مانده به آخر خود را در سان فرانسيسکو اجرا کرد. آخرين کنسرت آنها در سي ام ژانويه 1969 روي پشت بام ساختماني در لندن برگزار شد و به اين ترتيب دوران بيتلز به پايان رسيد. و اکنون ما قدم به دوره اويسيس، گرين دي، توري ايموس، اسمشينگ پاپمکينز و... گذاشته ايم و ده ها گروه ديگر که شنيدن موسيقي شان مرا محتاج بيمارستان رواني مي کند، اما اگر از تمام آهنگسازان امروز بپرسيد که در آهنگسازي از چه کسي الگو گرفته اند، هشت نفر از هر ده نفرشان خواهند گفت بيتلز،

پي نوشت ها؛---------------------------

1- پسران جان لنون

2- همسر اول لنون

3- يوکو اونو، همسر دوم و ژاپني لنون

4- رموس پادشاه افسانه يي روم و رموسوس برادرش
حکايت اين چهار پسر مشهور
جان لنون

شايد مشهورترين عضو گروه باشد که حتي بعد از فروپاشي بيتلز به کارش با قدرت ادامه داد و البته به شهرتي بيش از زمان حضورش در گروه رسيد. «تصور کن» و «قهرمان طبقه کارگر» دو شاهکار لنون در دوران بعد از فروپاشي بيتلز است.

پل مک کارتني

هر چقدر هم مک کارتني به پول دوست بودن يا خودخواهي هايش در برخورد با لنون محکوم شود اما او که نوازنده بيس و يکي از خوانندگان اصلي گروه محسوب مي شد بي شک آهنگسازي درجه يک بود. او خالق yesterday است.

جرج هريسون

جرج هريسون از نظر شخصيتي با همه اعضاي گروه تفاوت داشت. هريسون نوازنده اصلي گيتار و همين طور خواننده گروه بود. او در اواسط دهه 60 به عرفان شرقي تمايل پيدا و به هند سفر کرد.قطعاً حرکت اسکورسيزي براي ساخت فيلمي در مورد هريسون او را مشهورتر هم مي کند.

رينگو استار

درامر گروه که از ابتداي تشکيل بيتلز با آنها همراه نبود اما بي شک بيتلز با حضور او به معناي واقعي بيتلز شد. استار حالا 67 سال دارد و به همراه پل مک کارتني تنها اعضاي زنده اين گروه افسانه يي محسوب مي شوند.
مشهورترين قطعه موسيقي معاصر


شايد کمتر قطعه يي در موسيقي معاصر باشد که اينقدر همانند «yesterday» بيتل ها به شهرت رسيده باشد.

افراد زيادي آن را دوباره خوانده اند. له آن رميس، داني هاتاوي، استانيد، مارين فيتفول، نانا موسکوري

و چند خواننده مشهور ديگر که همگي با افتخار فراوان yesterday را اجرا کرده اند.

الويس پريسلي -------------------

الويس بزرگ يک سال قبل از مرگش «Yesterday» را اجرا کرده بود. در يکي از اجراهاي او که ويدئويي هم از آن وجود دارد، الويس را مي بينيم در حالي که با حس و حال فراواني «ديروز» را اجرا مي کند. گويي که آهنگ مال خود الويس است.

پلاسيدو دومينگو------------------

لوچانو پاواروتي در برنامه هاي پاواروتي و دوستان سعي مي کرد به گونه هاي ديگر موسيقي گريز بزند. اما اصولاً تنورها هر از چندگاهي به اجراي آثار جاودانه از ژانرهاي ديگر تمايل نشان مي دهند. نمونه اش هم پلاسيدو دومينگو تنور مطرح اسپانيايي است که «Yesterday» را به شکل ويژه يي و با همان ژست هاي هميشگي اش اجرا کرده است.

کني جي----------------------

براي علاقه مندان به کني جي فرقي ندارد که او فلوت دستش بگيرد يا ساکسيفون. او در هر حالت صداي جادويي ايجاد مي کند و در يکي از همين جادوهايش «ديروز» بيتل ها را در آلبومي تحت عنوان بهترين عاشقانه هاي تمام تاريخ اجرا کرده است. ملودي زيبا البته بدون کلام.

مايکل بولتون-------------------

اگرچه مايکل بولتون در طول دوران فعاليتش با فراز و نشيب هاي زيادي روبه رو شده اما با اين حال براي علاقه مندان به موسيقي پاپ چهره يي مطرح محسوب مي شود. هر چند که «ديروز» را هم مانند ديگر آثارش اجرا کرده که خيلي ويژه به نظر نمي رسد.

ديلاردز-----------------------

اعضاي گروه امريکايي ديلاردز، اين پسران اهل ميزوري، هنگام اجراي «ديروز» به خودشان مي باليدند که در حال اجراي اثري جاودانه هستند. شايد اجراي ديلاردز را بتوان يکي از اجراهاي ويژه از «ديروز» دانست چرا که توسط اعضاي گروه خوانده مي شود، نه فقط يک نفر.

او اکسيدي---------------------

در مقطعي او اکسيدي طرفداران زيادي در امريکا داشت. او سعي کرد در اجراي «ديروز» بيتل ها استاندارد موسيقي خودش را هم رعايت کند. او جز - بلوز بود و فولک کار مي کرد. استعداد بالايي هم داشت هر چند که در 33 سالگي بر اثر بيماري سرطان از دنيا رفت.
ديروز در روزي روزگاري امريکا
حتي اگر يک بار و به صورت کاملاً دستپاچه هم «روزي روزگاري امريکا» سرجيو لئونه را ديده باشيد، قطعاً چند صحنه فيلم هنوز هم از يادتان نرفته است. در يکي از سکانس هاي فيلم، لئونه و البته بايد بگوييم انيو موريکونه آهنگساز بزرگ فيلم با استفاده از «yesterday» بيتل ها، چند پلان دوست داشتني را رقم زدند. جواني رابرت دونيرو به سال ها بعد او در پلان بعدي کات مي خورد در حالي که در سرماي نيويورک جلو آينه در ورودي به گيت شالش را محکم مي کند و آنجاست که مي شنويم «yesterday“» و البته بعد از آن موسيقي با اجراي ارکستر شنيده مي شود و بعد از چند لحظه دوباره مي شنويم «suddenly“» و بعد دوباره موسيقي تا جايي که رابرت دونيرو از يکي از مسوولان فرودگاه درخواست ماشين مي کند و بعد به تابلوي عکسي از نيويورک خيره مي شود.
ديروز
Yesterday

ديروز

مشکلاتم چه دور به نظر مي رسيد

حال گويي که

همه غم ها آمده اند تا بمانند

آه من چه باورمندم به ديروز



ناگهان

من نيمي از مردي که ديروز بودم هم نيستم

و سايه يي بالاي سرم آوار شده

آه ديروز چه ناگهان بازگشته



چرا دخترک بايد مي رفت، نمي دانم

و او هم هرگز نخواهد گفت چرا

شايد من حرف اشتباهي زده بودم

حال حسرت ديروز را مي خورم



ديروز

عشق چه بازي ساده يي بود

حال من نياز به جايي دارم که در آن مخفي بمانم

آه من چه باورمندم به ديروز



چرا دخترک بايد مي رفت، نمي دانم

و او هم هرگز نخواهد گفت چرا

شايد من حرف اشتباهي زده بودم

حال حسرت ديروز را مي خورم



ديروز

عشق چه بازي ساده يي بود

حال من نياز به جايي دارم که در آن مخفي بمانم

آه من چه باورمندم به ديروز

Yesterday

all my troubles seemed so far away

Now it looks as though

They,re here to stay

Oh I believe in yesterday



Suddenly

I,m not half the man I used to be

there,s a shadow hanging over me

Oh yesterday came suddenly



Why she had to go I don,t know

she wouldn,t say

I said something wrong

Now I long for yesterday



Yesterday

Love was such an easy game to play

Now I need a place to hide away

Oh I believe in yesterday



Why she had to go I don,t know

she wouldn,t say

I said something wrong

Now I long for yesterday

Yesterday

Love was such an easy game to play

Now I need a place to hide away

Oh، I believe in yesterday

Mm mm mm mm mm mm mm...
هر انساني روي کره خاکي با آن خاطره دارد
ديروز؛ ملودي جاودانه
yesterday-1 (ديروز)، خود جان لنون است. خصوصياتي که اين آهنگ دارد راز ماندگاري اش نيز هست. اول از همه ملودي محکمي دارد که در ذهن آدم باقي مي ماند. دوم هارموني ساده و کاملاً منطقي اين آهنگ است که موجب شده اين موسيقي هر جور و توسط هر کسي که تنظيم شود، باز هم عالي باشد و سوم اينکه کلام بسيار زيباست. فکر مي کنم موسيقي کار به شدت قرصي است و در عين سادگي تاثيري فوق العاده مي گذارد. «ديروز» تلفيق درخشان شعر و موسيقي است. حس موسيقي در آن کامل است و بي شک جزء جاودانه ترين آثار موسيقي محسوب مي شود.

2- بيتلز دو گونه آهنگ دارد؛ گونه اول کارهايي که با بيت هاي تند نواخته شده اند مانند «she loves you» و ديگر گونه يي که ملودي آرامش بخش دارند مانند «yester day» يا «Girl». معتقدم موسيقي تند آنها هيچ گاه مانند يک ملودي آرام و واقعي بيتلزي باقي نمي ماند. هر چند نبايد فراموش کرد کاراکتر

مک کارتني و جان لنون در همه آثار گروه به چشم مي خورد.

3 - شعر در «yesterday» عالي است. مضموني شخصي که براي هر انساني صدق مي کند. يک کار واقعاً همگاني اما شايد خيلي ها «yesterday» را با کلام نشنيده باشند ولي به محض اينکه ملودي کار به گوششان مي خورد يادشان مي آيد که روزي اين ملودي را در جايي شنيده و احتمالاً با آن خاطره هم دارند.

4- اسکار پيترسون يک ورسيون از «yesterday» دارد که به اعتقاد من بي نقص است. اجراي پلاسيدو دومينگو هم جالب است. اصولاً خواننده هاي اپرا علاقه زيادي به اجراي موسيقي هاي جاودانه، حال از هر ژانري هم که باشد، دارند. شايد «your song» از التون جان هم اثري همانند «yesterday» باشد.

در موسيقي يکسري کارهاي جدي داريم که اصلاً ژانر هم کاري به آن ندارد. «ديروز» سال ها پيش اجرا شده اما همچنان جاودانه باقي مانده است و من مطمئنم صد سال ديگر هم اجرا شود چيزي معادل ملودي معروف بتهوون در تم آخر سمفوني شماره 9 يا tarelise از خود بتهوون يا Serenad از شوبرت يا Ave maria و به خصوص آداجيو از آلبينوني که هميشه از آنها صحبت شده و همواره بازسازي شده اند. در کشور خودمان ايران هم هستند ملودي هايي که چنين شرايطي پيدا کرده اند و هيچ سطحي هم نمي توان برايشان مشخص کرد مانند «مرغ سحر» يا سرود اي ايران، اي مرز پرگوهر... حتي ممکن است خواننده يا موزيسيني از هر سبکي بيايد اين آثار را اجرا کند که به نظر من اشکالي هم ندارد و نبايد هم فکر کنيم مثلاً اگر يک تنور «yesterday» را اجرا مي کند اين بد است يا سطح او را پايين مي آورد. دنياي موسيقي دنياي تلفيق هاست. فردي مرکوري در کويين هم موسيقي راک را با موسيقي کلاسيکي که در ذهنش داشت تلفيق کرده بود.

5- به نظر من همه انسان ها با «ديروز» خاطره دارند. اگر بخواهيم بيتلز را تعريف کنيم خود به خود بايد به «yesterday» و «Let it be» اشاره کنيم که خود بيتل ها هستند.
عناوين اين صفحه
خاطرات«ديروز»
انتقاد از بيتل ها جرات مي خواهد
اسکورسيزي مي سازد
زرها :بيتل هاي کردستان
بيتل ها در مقابل عروسک بريتني
کيمياي لنون و مک کارتني
حکايت اين چهار پسر مشهور
مشهورترين قطعه موسيقي معاصر
ديروز در روزي روزگاري امريکا
ديروز
ديروز؛ ملودي جاودانه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام