شنبه، 22 دي 1386 - شماره 1588
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: تئاتر
گفت وگو با بهرام بيضايي درباره نمايش «افرا يا روز مي گذرد»- بخش اول
خودمان با خودمان نقشه مي کشيم

علي قلي پور



بهرام بيضايي گريست. براي بي گناهي افرا و براي بي پناهي برادر کوچکش که در انتظار پسرعموي خيالي خود بود؛ براي نويسنده يي که شيفته شخصيتي شد که خود خلق کرده بود، براي آن شاخه گلي که افرا در راه بازگشت از حبس از دست دختربچه يي گرفت و شايد براي رسوايي همه کساني که افراي بي گناه را هو کردند. و شايد براي آنچه ما نمي دانيم و براي ديگراني که نمي شناسيم. اما همه اينها گمانه زني هاي ماست که چند سال پيش شاهد روخواني بيضايي از اين نمايشنامه در خانه هنرمندان بوديم. و آن لحظه غريب که بغض کرد و خواندنش قطع شد. او دو نمايشنامه همراه داشت، گفت که يکي بلند و ديگري کوتاه است؛ حالا کدام را بخوانم؟ خواندن نمايشنامه بلند درخواست حضار بود؛ پس «افرا يا روز مي گذرد» خوانده شد. او پس از اين نمايشنامه هاي ديگري هم نوشت و «مجلس شبيه در ذکر مصائب....» را به صحنه برد اما همه کساني که آن نمايشنامه را خوانده بودند و آن روز در خانه هنرمندان حضور داشتند در انتظار اجراي اين اثر بودند تا امروز که در تالار وحدت بدون يک جاي خالي اجرا مي شود. تالاري که شکل و شمايل آن با تاثيري که بر شيوه اجرايي نمايشنامه دارد، شايد چندان انتظار مخاطباني را که آن روز نمايشنامه را با صداي بيضايي در خانه هنرمندان شنيدند، برآورده نکند. و شايد هم تصوير روشن تري از اين نمايشنامه که به لحاظ ساختار نظيري در ادبيات نمايشي ايران معاصر ايران ندارد، ترسيم کند. آنچه در حکم اشاره خوانديد بحث محوري اين گفت وگو است با گريز و اشاراتي کوتاه به حواشي.


- در نمايشنامه «افرا يا روز مي گذرد» همه اتفاقات به زمان گذشته مربوط است که در زمان حال روايت مي شود. به همين دليل تلقي رايج از کنش نمايشي را که معمولاً بايد در زمان حال رخ دهد، از ميان برده و با توجه به اين ويژگي صحنه هايي را دارد که در تاريخ ادبيات نمايشي ايران کم نظير است. به همين علت نخستين کنجکاوي خواننده نمايشنامه- و نه بيننده آن- پيدا کردن ريشه اين شکل روايي در آثار کلاسيک است و اينکه چگونه اين نمايشنامه با ويژگي زماني، که تا به حال تجربه هم نشده، شکل گرفت و ضرورت آن چه بود؟ آيا ضرورت آن فقط پرداختن به اين فرم تجربه نشده بود يا اينکه اين مساله اولويتي براي شما نداشت؟

اين زمان شکني در ادبيات حماسي و شاهنامه هم هست نه به اين شکل، ولي شکل هاي ديگرش را مي توان ديد. زماني که مي خواهند سياوش را سر ببرند، برادر پيران سوار اسب مي شود و مي رود تا او را خبر کند. اين مسافت ده روز است و تا او برود و بازگردد بيست روز گذشته. اما پيران درست همان لحظه مي رسد. در اين ميان که مي خواهند سياوش را بکشند و فرنگيس را بزنند تا بچه اش را بيندازد برادر پيران سوار مي شود و پيران را خبر مي کند و او سراسيمه سر مي رسد و شفاعت مي کند و غيره، در اينجا زمان طبيعي بسيار طولاني است. اما در حماسه، اين زمان اصلاً به حساب نمي آيد. زمان شکني در بعضي نمونه هاي تعزيه هم هست و در کارهاي قبلي من هم بوده. بنابراين فکر مي کنم اگر بخواهد جست وجويي در اين زمينه ها شود، بايد به طومارهاي نقالي برگرديم که حتي تعزيه هم از نظر شکل ساختاري از آنجا مي آيد و بايد آنها را مرور کرد. اما من ننشستم به اينها فکر کنم و بعد بنويسم. اين کار همين طور که هست، شکل گرفت.

- شما معمولاً آثاري را که منتشر نکرده ايد به صحنه مي بريد، اما با شنيدن خبر اجراي «افرا يا روز مي گذرد» مي شد حدس زد که شما اصراري براي اجراي اين اثر داريد که به نظرم بي ارتباط با اين بازي خلاقه با زمان و کنش در نمايشنامه نيست.

من اصراري نداشتم. اين تنها نمايشنامه يي بود- غير از سهراب کشي- که احتمالاً مجوز مي گرفت و گرفت. وقتي براي سهراب کشي بازيگر پيدا نکردم، به نظرم رسيد که اين تنها نمايشي است که مي تواند مجوز بگيرد. پرسيديم و گفتند اين مي تواند مجوز بگيرد ، ما هم اجرا کرديم. بنابراين اگر نمايشنامه هاي ديگري که داشتم مجوز مي گرفتند؛ شايد کار ديگري مي کردم. براي اين کار اصرار ويژه يي نداشتم. هر چند خيلي اين نمايشنامه را دوست دارم و دلم مي خواست خوب اجرا شود. نمي خواستم يک بار ديگر تمرين کنم اما اجرا نشود.

- زماني که شما اين نمايشنامه را در خانه هنرمندان خوانديد، همان شکل ساده اجرا تخيل مخاطب را فعال مي کرد و اين در برجسته تر شدن نمايشنامه تاثير بيشتري داشت. اما در اجرا، شما با به تصوير کشيدن رواياتي که در گذشته رخ داده، اين ويژگي مهم اثر را از بين برديد. با حاضر و آماده شدن همه آن چيزهايي که هنگام خواندن نمايشنامه به عهده تخيل مخاطب بود، يگانه ترين ويژگي نمايشنامه از دست رفت. چرا گذشته را که فقط روايت و چند و چون آن به تخيل مخاطب واگذار مي شد، در اجراي آن از بين برديد؟

به نظرم اين طور نيست. با شکلي که تصور مي کردم فرق دارد ولي با آنچه گنجايش نمايشنامه است، فرق ندارد. نمايشنامه گنجايش اين شکل اجرا را براي يک تالار بزرگ با جمعيت زياد دارد که در اين صورت نمايشنامه بايد کمي شکل اجرايي چشمگيرتري داشته باشد. اگر اجرا در تالار کوچک تري بود، طبيعتاً همان توضيحات صحنه يي که نوشتم، کاملاً به کار مي رفت. يعني تعدادي ميز و نيمکت مدرسه مي گذاشتم و بازيگران پشت آنها مي نشستند و نمايشنامه را مي خواندند. البته آن وقت شما مي گفتيد که اين اجرا راديويي است. بنابراين شما بايد بين آن نوع نمايش که يک اجراي راديويي است و اين گونه ديگر که تبديل به يک نمايش بزرگ با تماشاگران بسيار شود، يکي را انتخاب کنيد. بايد چيزي را انتخاب کنيد که ضمن داشتن ويژگي هاي نمايش، کار خود را هم انجام بدهد و گنجايش هاي نمايش اسير استبداد ديگري نشود. اين نمايش گنجايش هر دو را دارد. اگر روزي- اميدوارم اين اتفاق بيفتد- بتوانم اين نمايش را در فضاي کوچک تر، مثلاً تالار مولوي اجرا کنم، حتماً ميز و نيمکت هاي مدرسه مي گذارم، طوري که بازيگران از حول و حوش ميز و نيمکت ها دورتر نروند، در جاي خود برخيزند و حرف بزنند، درست شبيه يک دادگاه که در عين حال شبيه يک کلاس مدرسه يا چنين جايي است. اين اجرايي است که مي توانم براي تالار مولوي به آن فکر کنم. اما وقتي که ناگزيرم براي صحنه اصلي تئاتر شهر اجرا کنم، چون به من گفته مي شد تماشاگران بسياري پشت در خواهند ماند، بنابراين چرا در چهارسو اجرا مي کني؟، بيا در تالار اصلي. وقتي که به تالار اصلي مي رويم، آنگاه تالار به ما حکم مي کند که نمي توانيم شيوه يي که براي مولوي مناسب است به کار بگيريم. يکي از نکاتي که کمتر در نظر گرفته مي شود، فضايي است که در اجرا به نمايشنامه تلقين مي شود و به آن حکم مي کند. حال اگر بخواهم در تکيه نياوران «افرا يا...» را اجرا کنم، جور ديگري اجرا خواهم کرد.

- منظورم راديويي شدن اجرا نبود...

نه نگفتم اين طور مي شود، گفتم مي توانست گفته شود. براي تالار بزرگ و تماشاگران زيادي که مي آيند، به هر حال بايد چيز چشمگيري باشد، اگر نه نمايش براي آنها قابل قبول نيست. براي يک نمايش تجربي اين کار قابل قبول بود ولي براي يک تالار بزرگ و تماشاگران نامحدود اين طور نيست.

-به نظرم نمايشنامه قرباني تالار شد، نويسندگان ما که آثار بزرگي خلق کرده اند، گاهي اوقات که مي خواهند فاصله خود را با مردم و مخاطبان خود کم کنند، يا به قول شما با «چشمگير» کردن کار اين هديه را به مخاطب مي دهند تا او را نگه دارند، اين خيلي طبيعي است. تماشاگراني که به تالار وحدت آمدند، هنگام ديدن اجراي تجربي در تالار مولوي در سالن بخوابند و خسته شوند.

فکر مي کنم اينکه مي گوييد «قرباني شد» درست نيست. اين گنجايش نمايش است که به اين شکل هم اجرا شود. اگر يک نمايشنامه را تنها به يک نوع اجرا محکوم کنيم، استبدادي را از بيرون تحميل کرده ايم. در صورتي که اين اجرا گنجايش اجراهاي مختلفي دارد. گنجايش اين را دارد که در تکيه نياوران يک جور، در تالار مولوي يک جور، در تالار چهارسو يک جور، در صحنه بزرگ تئاتر شهر يک جور و در تالار وحدت هم يک جور ديگر اجرا شود. يعني شما يا ما هيچ کدام نبايد اجرايي را که ممکن است در تالار مولوي باشد به صحنه تالار وحدت يا رودکي- که من رودکي را ترجيح مي دهم- تحميل کنيم يا بر عکس آن. نه آن غاجراي مولويف ظرفيت اين غاجراي تالار وحدتف را دارد و نه اين ظرفيت آن را. من نگفتم که تماشاگر ممکن است خوابش ببرد. گفتم که از طريق بصري کردن نمايشنامه، مي توانيم به تماشاگران کمک کنيم که فکر نکنند اين گونه نمايش ها راديويي اند، طوري که چشمش را ببندد و فقط گوش دهد. تمام اين گنجايش ها در اين نمايشنامه هست. چيزي که شما مي گوييد يکي از امکانات اجرايي افرا است. آنچه من در آنجا غخانه هنرمندانف خواندم يکي ديگر از امکانات اجرايي افرا بود. هيچ نمايشنامه يي يک امکان اجرا ندارد. نمي توان گفت اين درست است يا آن. هم اين و هم آن. هر دو وجود دارند.

-نمايشنامه افرا يک نمايشنامه معمولي نيست، شايد اجراي اين نمايشنامه بديع به همان شيوه که براي تالار مولوي مثال زديد،مسير تازه يي براي تجربه هاي ديگر باز مي کرد...

کساني که پيش از اجرا نمايشنامه را نخوانده اند، همين بديع بودن را در آن مي بينند. آنها هم همين پرسش را دارند و اينکه زمان و مکان در آن به هم ريخته است. عين همان چيزي که شما در ابتدا گفتيد. اما اين نکته در اجرا براي کساني که تئاتر را مي بينند محسوس تر و ملموس تر شده است. شما به زمان و مکان سيال توجه مي کنيد و اين حتي به طور مرتب پرسش همکاران حرفه يي ماست که نمي دانم قبلاً نمايشنامه را خوانده يا آن خواندن مرا ديده اند يا نه؟ اما در يک بعد و سطح ديگر همان چيزي را دريافته اند که شما در آنجا غخانه هنرمندانف احساس کرديد.

- ولي با تضعيف تخيل تماشاگر... (حس مي کنم نبايد بيش از اين پافشاري کنم.)

نه، من نمي خواهم جواب اين سوال را بدهم. اگر نظر شما اين است، خب نظر شما اين است. غمي خنددف

- شايد بيش از حد بر تخيل تماشاگر تاکيد کرده باشم.

نه، اينکه تخيل تماشاگر ضعيف مي شود يا نه، به نفع لحظه يي است که تماشاگر از در بيرون مي رود. يعني اين نمايش او را رها نمي کند. اين ممکن است برعکس هم باشد. يعني اگر بعضي چيزها براي او محسوس و ملموس و بصري شود، آن گاه ممکن است تماشاگر ارتباط خود با اصل موضوع را از دست بدهد. اما حالا وقتي که تماشاگر بيرون مي رود، بديع و غيرعادي بودن آن را احساس کرده و به آن فکر مي کند. اين تصور من است. اينها تجربه هايي است که در اين چند اجرا از تماشاگران دريافتيم. در واقع جوابي که ما تا حالا از تماشاگران گرفتيم همين را مي گويد.

- وقتي نمايش شروع مي شود، همه شخصيت ها از درونيات خود مي گويند. آنها از همان ابتدا مساله خود را با تماشاگر در ميان مي گذارند و هر کس روايت مستقيم خود را دارد. دنياي اين آدم ها از هم جداست و پيوند عاطفي آنها با هم سخت مي شود.

اگر درست فهميده باشم شما از چيزي حرف مي زنيد که پيش از اين در «کارنامه بندار بيدخش» اتفاق افتاده. دو روايت موازي که دو مکان و دو زمان مختلف دارند و هر يک هم با روايت خود. گاهي مکالمه يي هم بين اين دو روايت هست. در اين نمايشنامه هم همين اتفاق مي افتد. يعني آن روايت خودش را مي گويد و ديگري هم روايت خود؛ ولي به طور ناخواسته بين اين دو روايت- نه حتي بين دو شخصيت- مکالمه يي شکل مي گيرد. من در اين اشکالي نمي بينم، در متن هم همينطور.

- اشکال که نه، فکر مي کنم برخي آدم هاي اين نمايشنامه قرار نيست با هم ارتباط عاطفي داشته و از درونيات هم آگاه شوند، چون از لحاظ عاطفي اساساً با يکديگر تفاوت دارند.

طبيعي است.

- و اين مي توانست دستمايه يي شود براي ارتباط عاطفي عميق تر ميان افرا و مادر.

يک بخش طولاني از اين نمايش را افرا براي مادرش تعريف مي کند، بدون اينکه او را ببيند. اين روايت در حالي است که ما به طور موازي چيزهاي ديگري هم مي بينيم. افرا شبي را تعريف مي کند که مادر در آن مريض بوده و به طور موازي تلاش مي کرده تا جلوي رفتن افرا به ميهماني خانم شازده را بگيرد و...، ارزياب مي گويد که چطور بيمارستان رفتن او را ديده است.

- اثري که ما به ايجاز آن خو مي کنيم، کوچک ترين چيزي که برخلاف اين عادت باشد، به شدت برجسته شده و به چشم مي آيد. يک نمونه از اين موارد آنجاست که آقاي ارزياب مي گويد؛ «بقيه نمايش را ببينيد» شما مگر از ابتدا ما را متوجه اين نمي کنيد که مشغول تماشاي يک نمايش هستيم؟

بله، اين در نمايشنامه هم هست.

- ولي شما که از ابتدا تماشاگر را به اين نکته آگاه کرده ايد، چرا باز به کمک يک جمله که در ساختار گفت وگوهاي اثر اضافه به نظر مي آيد، اين نکته را گوشزد مي کنيد؟ انگار مي خواهيد باز هم تماشاگران را متوجه اين...

متوجه نمي کند. در واقع يک تعليق ايجاد مي کند. اينکه ادامه را از زبان من نه، از زبان خود افرا بشنويد. اينجا تعليق است. چون او نظر خود را مي گويد و ناگهان متوقف مي شود و مي گويد چرا من حرف بزنم بگذار نمايش خودش بگويد.

- در مورد دوچرخه ساز هم همين سوال را دارم. او مدام وارد روايت مي شود. اما رفته رفته ورود او به ماجرا حاوي هيچ اطلاعات تازه يي براي پيش بردن قصه نيست و از طرفي تماشاگر را با هيچ بعد تازه يي از شخصيت خود آشنا نمي کند، چون بيش از اين پيچيده نيست و از آن سنخ شخصيت هايي است که به راحتي قابل فهم و هضم است.

فکر کردم که ما قدم به قدم با دنياي خيالي او پيش برويم. با دنياي آدمي که در خيال خودش جهاني مي سازد که يکباره فرو مي ريزد اما هيچ وقت به افرا نمي گويد. اين خصوصيت ما ايرانيان است که همچنان خودمان با خودمان نقشه مي کشيم؛ خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما درآمد، غيظ خود را سر آن کسي خراب مي کنيم که اصلاً از ماجرا خبر ندارد. دوچرخه ساز هم همين است. او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد، به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود که در نمايشنامه مي بينيم؛ کسي که معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد. در واقع «تو» خودت اين را ساختي و خودت مسوول آن هستي ولي اين شروع مي کند از يک «تو»ي ديگري انتقام گرفتن که چرا آن طوري که او فکر مي کرده نبوده است. اين است که در داستان، دوچرخه ساز ساخته مي شود و فکر نمي کنم که زيادي باشد.
درباره نمايش «افرا يا روز مي گذرد»
اين پايان اتفاقي نيست
ايثار ابومحبوب

اجراي «افرا يا روز مي گذرد» اولين نمايش اين سال ها نيست که در آن معلم را به مسلخ مي برند و هر چه مواجب از هر که کم مي کنند مي گويند داديم به معلم بچه هاتان که چشم و دل گرسنه بودند. در سطحي ترين برداشت آنچه در اين نمايش روايت مي شود اگرچه در چند دهه پيشتر از اين رخ مي دهد، در اين سال ها بيش از هميشه نمايش داده شده است. و همه نمايش ها به صداقت تئاتر نيستند.

از سوي ديگر طرح کلي اين نمايشنامه و کارکرد اشخاص و موقعيت ها در آن، ما را وامي دارد «افرا يا...» را در ذهن - بدون ارزش داوري کيفي- با مجموعه يي از آثار دراماتيک همچون «مالنا»، «داگويل» و - در راس اين مجموعه- «زن نيک ايالت سچوان» مقايسه کنيم؛ بنگريد به کاربرد پسرعموي دروغين در هر دو نمايشنامه. و بنگريد به نيکي يک زن در برابر شر جامعه در هر چهار اثر، و بنگريد به قرارگيري انسان در آستانه انتخاب اخلاقي در هر چهار اثر. و نيز نگاه کنيد به اينکه در هر چهار اثر دراماتيک فرد در اين انتخاب اخلاقي پيروز و اجتماع مغلوب است و نيز اينکه فرد در عمل منکوب و اجتماع صرفاً متاسف است. اما در اين ميان تفاوت هايي آشکار و جدي نيز ميان اين چهار نمونه وجود دارند که اين کوتاه عرصه سنجش آنها نيست. صرفاً اشاره مي کنم که برشت و بيضايي هر دو چنان قهرمان را زير فشار قرار داده اند و نيز چنان بار شرمساري بر صحنه گسترانده اند که ناگزير نجات دهندگاني بيرون از جهان نمايش را براي حل معضل دراماتيک به صحنه فرامي خوانند. فن تري ير در خشونتي محض جامعه را به نفع فرد به گلوله مي بندد و آتش کينه را فرو مي نشاند؛ او از ابتدا زمينه را به گونه يي چيده است که اعمال خشونت در برابر جامعه نزد مخاطب موجه باشد. (در «افرا» اشاره يي هست که «همه ما ول معطليم، اين محله تو طرحه و خراب ميشه» بيضايي اگر با ويراني محله نمايش را به پايان برده بود، تلطيف شده همين راه را رفته بود.) تورناتوره قهرمان خود را از ورطه به در مي برد. او با جامعه قهر مي کند. بدين ترتيب هم مرهمي بر زخم قهرمان خود مي نهد و هم جامعه را نمي بخشد. (بيضايي هم اگر به محض بازگشت افرا به خانه کوچي ترتيب مي داد و محله را بي قضاوت و بي ويراني رها مي کرد، همين کار را کرده بود) اما برشت نيز چون بيضايي فرمانرواياني مسلط بر جهان درام را به جهان درام دعوت مي کند تا معضل را به پايان برد. فرمانروايان جهان نمايش برشت قدرت قضاوت ندارند و پايان نمايش را سرهم بندي مي کنند تا افتضاحً اشتباه شان پوشيده بماند. برشت بدين ترتيب امر اخلاقي را متزلزل مي کند و نسبيتي غيرقابل قضاوت را در مزرعه ذهن تماشاگر نشا مي کند. اما بيضايي نمي تواند چنين باشد، چون او درام نويسي ديگر است. مضاف بر اينکه هر کدام از اين پايان ها يک انتخاب است و قصد مقايسه رتبه بندي اينها نيست. او در تمام سال هاي حضورش خود و جريان روشنفکري را به مثابه معلمي شناخته است که فقط طرح پرسش نمي کند، بلکه ورقه ها را هم تصحيح مي کند. بيضايي هم جامعه را توبيخ مي کند، هم با خلق پسرعمو آنها را متنبه مي کند و هم با متنبه کردن جامعه، آنان را مي بخشد. بغض تراژيکي که گلوي تماشاگر را فشرده بود به لبخند رضايت ملودراماتيکي بدل مي شود که پسرعمو- نويسنده خود از آن ابراز نارضايتي مي کند و مسووليت آن را به گردن ديگران مي اندازد. گويي بيضايي خود مي داند که الگوي درام نويسي از او مي خواهد پاياني تراژيک براي اين نمايش ترتيب دهد، و نيز گويي مي داند که رسالت اجتماعي اين درام هنگامي عملي مي شود که تماشاگر احساس ناخرسندي کند. شخصيتً نويسنده درست در جايي که قواعد درام نويسي مي گويد «تمام شد» به صحنه مي آيد و مي گويد؛ «نه، زيادي تلخه... شايد درست نباشه اين طوري تمومش کنيم. اجراکننده ها چي؟ و تماشاگرها؟ و... و البته به نفع واقعيت رسمي. حتماً مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم. امکان رستگاري و بهبودي... کي مي گه؟ مديران، منتقدان فرهنگي، رسانه ها... همه دوستدار توافق عمومي اعلام نشده يي هستند که براي مدتي رسماً واقعيت ناميده مي شه. خب براي پايان اميدبخشي، سزاوار اين عصر لبخند، چي بايد اضافه کنم؟» اين پايان اتفاقي نيست. بي شک بيضايي مي داند که درامش در همين نقطه پايان يافته و احتياجي به مابقي ندارد. البته شايد منتقدان فرهنگي - يا دست کم هنري- آن پايان تلخ را دوست تر داشته باشند، جز اين مورد باقي سخن نيز درست است. اما در عين حال آيا اين جملات فرافکني نيستند؟ آيا اين خود بيضايي نيست که تاب پايان تلخ درام خود را نمي آورد؟ «نويسنده؛ خودم چي؟ چرا فکر مي کنين نمايشنامه نويس نمي تونه پسرعموي کسي باشه؟...» آه که افرا براي عاقبت به خير شدن، به مردي سوار بر اسب سفيد نياز داشت، يا شايد نويسنده نيز به مانند افراد همان جامعه از افرا بهره مي کشد تا بتواند مرد سوار بر اسب قصه يي باشد، روشن نيست (يا شايد وقتي ديگر روشن شود).

آنچه پيداست اين است که در هر چهار درام نامبرده، مولفان قهرمان را تا انتهاي تحقير، سرکوب و انکار پيش مي برند ولي هيچ يک نابودي نهايي قهرمان اثرشان را تاب نمي آورند. هر چهار مولف راه گريزي در قصه براي او طراحي مي کنند حتي اگر همچون «زن نيک ايالت سچوان» سرهم بندي کردن باشد يا همچون «افرا» فرافکني توأم با اعلام آگاهي از اين وصله. گويي حتي فن تري ير در جهان خشنش در مقابل قهرماني چنين رنج کش و سفيد، تاب نمي آورد و دلسوزانه او را تبديل به يک جاني بزرگ مي کند که اکنون امکانات انتقام گيري را دارد. شايد اين مصنفان دلباخته شخصيت مخلوق خود شده اند؟ همچون نويسنده درون نمايشنامه «افرا»؛ ساده دل، نجات بخش، سخاوتمند، که فقر و فلاکت را از زندگي افرا مي زدايد و... اما «افرا يا روز مي گذرد» حامل نکات چشمگير و مهم بسياري است که در جا و زماني ديگر بدان پرداخته خواهد شد.
درباره «افرا يا روز مي گذرد»
گزارش به نويسنده
اشکان غفارعدلي

با روايتي که مبتني بر قرارداد «گفتم- گفت» پيش مي رود و متکي بر گزارش و اعترافات آدم هاي نمايش در حضور شخص نويسنده است و شکل گيري ارتباط ديالوگي در بستر وقايع و حوادث آن مدام به تاخير مي افتد، بنيان و چارچوب درامي پي افکنده مي شود که اجراي آن دستور زبان روايت و خلق جهاني متفاوت با قواعدي ديگر را بر قاب صحنه تحميل مي کند؛ صحنه يي که با شماري ميز و نيمکت قرار است آموزگاه مدرسه، دادگاه، فروشگاه و خانه پيچ در پيچ شازده تا اتاق هاي اجاره نشينان، قرارگاه کلانتري، مغازه هاي محله، گذر اصلي و درمانگاه را بازنمايي کند.

اين تعدد مکان رعب آور و توضيح صحنه تو در تو شرح همه آن مکان هايي است که در خيال نويسنده نقش مي بندد تا با حضور شخصيت ها در آن، «روايت» در نمايشنامه «افرا يا روز مي گذرد»، متکثر و هزارتو شود و به تناوب فرصت و امکان چرخش و تغيير زاويه ديد از يکي به ديگري فراهم آيد.

از همين رو است که ديالوگ نه در صحنه و ميان آدم هاي نمايش که در اعتراف و گزارش شخصيت ها به نويسنده اتفاق مي افتد و هر کس به نوبت، واقعه را از زاويه ديد خود روايت مي کند تا سرانجام از مجموع اين روايت ها و از کنش حاصل ميان اشخاص نمايش با نويسنده و به تبع آن تماشاگر درام به پيش رود و حادث شود. شايد بر همين مبنا است که صحنه نمايش عملاً به عرصه روايت آنچه در گذشته حادث شده تبديل مي شود و زمان حال صرفاً به شرح ماوقع و ارائه گزارش شخصيت ها به نويسنده اختصاص مي يابد. به عبارتي ديگر آنچه در زمان حال جريان دارد بيان اعترافات و گزارش هايي است از آنچه در گذشته بر «افرا سزاوار» رفته است و انتخاب شيوه روايي «گفتم- گفت» در نمايشنامه و نحوه اجراي آن در نمايش که با خطاب مستقيم بازيگران به تماشاگران(مخاطب فرضي، نويسنده) همراه است بر اين باور دامن مي زند که هر آنچه در نمايش به تصوير درمي آيد در گذشته حادث شده است.پس چندان عجيب نيست که در اجرا، نمايش ميل شديدي به تصويرسازي دارد و در اين مسير مي کوشد تا آنجا که مي تواند براي زبان حال و بيان گزارش گون شخصيت ها، ما به ازاهاي تصويري و عمل نمايشي بر صحنه تعريف کند؛ تا حدي که دايره اين تصويرسازي حتي عبور گذري آدم هايي که نام شان در اعتراف و گزارش شخصيت ها مي آيد را نيز دربرمي گيرد. اما آنچه بيان مي شود لزوماً و صرفاً هر آنچه به تصوير درمي آيد نيست، چه آنکه گفتار شخصيت ها در ترکيب با واقعه يي که به تصوير درمي آيد هم زمان حال و گذشته را به يکديگر پيوند مي دهد و رو به آينده دارد.

بدين واسطه بيضايي با نمايش «افرا...» لابيرنتي از روايت هاي تو در تو را خلق مي کند که در آن از انواع گوناگون «راوي- روايت» مي توان نشاني سراغ گرفت؛ از مولف/ نويسنده که خود بيضايي است تا مولف تاليفي نمايشنامه که شخص «نويسنده» محسوب مي شود و از شخصيت هايي که هر يک عنان روايت را به تناوب به دست مي گيرند و در مقام خيل راويان اول شخص، داستان را به پيش مي رانند تا روايت سوم شخصي که به واسطه تصويرسازي نمايش و بازنمايي اعمال نمايشي و تخيلات نويسنده از ماوقع بر صحنه نقش مي بندد و... نمايش «افرا» جهان متني مبتني بر هزارتوهاي روايي را خلق مي کند که در آن سياليت روايت و تغيير زاويه ديد موجد کنش و موجب پيشبرد داستان نمايش است.با اين تفاصيل بيضايي موفق به وضع قرارداد و خلق جهان متني مي شود که همه اجزايش در راستاي ارتباط با شيوه روايت اتخاذ شده، تبيين و تفسير مي شوند و از دريچه همين رويکرد و نگاه است که اجراي بيضايي از نمايشنامه «افرا...»، ميل به استيليزاسيون و ارائه تصوير و کليتي به غايت «تئاتريکال» دارد. دستور صحنه بيضايي با آن تنوع مکاني اش که وحدت مکان را در راستاي نمايش ذهنيات يک نويسنده در مواجهه با شخصيت هايش درهم مي شکند، در ارتباطي مستقيم با شيوه روايت متن و نحوه پيشبرد داستانش قرار دارد و از همين روست که به منظور تصوير کردن تخيلات و ذهنيات نويسنده و تحقق شيوه روايي هزارتويي که مدنظر نمايشنامه است و به ويژه ارائه گزارشي صحنه يي از اتفاقي حادث شده، مسير اجرايي کردن نمايش از دل استيليزاسيون و به کارگيري المان هاي بصري- قراردادي خاصي مي گذرد که امکان خلق همه آن مکان ها و ايضاً زمينه چرخش زاويه ديد و تغيير رکاب روايت را بر صحنه تئاتر فراهم مي آورد. حتي بيضايي با خلق دو شخصيت «ماندا» خواهر کوچک افرا و برنا و «آق زينال» شاگرد دوچرخه ساز که در نمايش ديده نمي شوند، بر اين رويکرد قراردادي اش صحه مي گذارد و اين در حالي است که نبود آنها بر صحنه به معناي عدم کارکردشان در پيشبرد روايت نيست.بنابراين بيضايي موکداً شيوه اجراي نمايش اش را نيز در همان متن مشخص کرده است و از پيش اعلام مي دارد که اجراي افرا تنها در ارتباط با رويکردي به نشانه هاي بصري که مبتني بر احضار يک کليت به واسطه يک المان يا فراخواني و نمايش نشانه يي جزيي و کوچک بدل از کليتي جامع و بزرگ است (مانند ميله که زندان را يا شيشه قاب شده يي که با عبارتي روي آن، مغازه را در ذهن تداعي مي کند) به درستي محقق مي شود؛ چنان که پس از آزادي افرا از زندان، امتداد نور مايل تابيده شده بر صحنه که تا آستانه يک «در» را پوشش مي دهد، کوچه يي را در ذهن تداعي مي کند که با گام هاي سنگين افرا، يکي از بديع ترين تصاوير منتج شده از خلال گفتارهاي متن را در معرض نمايش مي گذارد.

شکست انحصار روايت و تقسيم آن در ميان اشخاص نمايش، گامي است در راستاي جزيي پردازي و تاکيد بر نقش فردفرد ساکنان محله يي که در رقم زدن سرنوشت تراژيک افرا، هر يک سهمي داشته اند و اين شيوه روايي به منظور تبيين منطقي و دقيق درامي است که در آن تقابل يک فرد با يک محله به تصوير کشيده مي شود. بديهي است که هرگونه انحصار روايي مي توانست به کلي گويي در درام بينجامد.

اگرچه دلسوزي ها و مهرباني هاي زياد از حد و سادگي افرا، در مقام کسي که توان نه گفتن ندارد، او را سزاوار چنين سرنوشتي نشان مي دهد اما با شيوه اتخاذ شده براي روايت، بيضايي زمينه تحليل و نقد چرايي وقايع و چگونگي نضج گيري «تفکر افواهي» - که عامل بروز چنان بحران هايي است - را فراهم مي آورد؛ تفکر مسمومي که مبتلا به محله بزرگ تري از «دردار» تا «زيرطاقي» است.
عناوين اين صفحه
خودمان با خودمان نقشه مي کشيم
اين پايان اتفاقي نيست
گزارش به نويسنده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام