محمد باغباني

در سکوت و دور از جنجال هاي مرسوم، با حضور يک ايراني به نام همايون ارشادي اثري خلق شد. اين حضور بي شک در تاريخ و اذهان جايگاه ويژه يي خواهد داشت و آن را مي توان به نوعي آغاز يک فصل تازه دانست. به پاس اين حضور، گفت وگويي با همايون ارشادي ترتيب داديم تا راز ماندگاري و حال و روز سينما را از زبان او بشنويم. حال در مسيري قرار گرفته ايم که ايرانيان پشت دوربين تنها نمايندگان سينمايي و فرهنگي ما نيستند و در آن طرف دوربين چشماني هم وجود دارد تا نگرش و خاصيت ايراني بودن را به تصوير بکشد. اميدوارم اين مسير به زيبايي ادامه داشته باشد. آنچه مي خوانيد بخش اول گفت وگويي است که ما با ارشادي در همين روزهاي سرد زمستاني انجام داديم.
|
- چي شد که براي اين فيلم انتخاب شديد و مراحل پيش توليد به چه صورت بود؟
سر فيلمبرداري «من نه منم» بودم که به من تلفن زدند که خانمي به اسم کيت داوت از لندن مي خواهد با من صحبت کند. اين بود که تماس گرفتم و به من گفت طعم گيلاس را ديده اند و از بازي من خوش شان آمده و براي فيلمي در نظر گرفته شده ام که کارگردانش مارک فورستر است و مي خواهد فيلم بادبادک باز را بسازد و براي نقش بابا در نظر گرفته شده ام. برايم چهار صفحه ديالوگ فرستادند که به زبان دري بود. من اينجا با چند دوست افغان، دري ها، مرور کردم و بعد رفتم کابل. دفعه اول کارگردان را که ديدم شروع کردم به دري خواندن، که البته معني اش را نمي فهميد، من يک دور خواندم. گفت؛ دوباره بخوان، دوباره خواندم و کلاً سه مرتبه خواندم و تمام شد. بعد گويا از مترجمي که آنجا بود، پرسيده بود لهجه اش چطور بود که گفته بود خوب است. بعد برگشتم ايران و با من تماس گرفتند که انتخاب شدي و دوباره به کابل رفتم براي اندازه گيري لباس و...
اين ريسک بزرگي بود حتي براي پارامونت و چه بسا مارک فورستر. فيلمي مي خواست بسازد که بازيگرانش مشهور نبودند، به زبان انگليسي نبود و زيرنويس داشت که اين فيلم ها اغلب در خود امريکا هم فروشي ندارند. مثلاً براي نمونه بابل که زير نويس داشت و بازهم با اينکه بازيگر معروف داشت، فروش بالا نداشت. زير نويس هنوز در امريکا جا نيفتاده. مارک فورستر هميشه مي گفت من به کمپاني گفتم به شرطي اين کار را مي کنم که به زبان اصلي صحبت شود. چون نمي توانم دو تا بچه را بگيرم که در سال 1970در کابل با هم انگليسي صحبت بکنند. بازيگران معروفي نداشت، شايد معروف ترين آنها شان توب بود که در Crash بازي کرده بود. چون خالد عبدالله هم يک فيلم بيشتر بازي نکرده بود و معروف نبود. از اين نظر اين کار ريسک بزرگي بود. مردم امريکا ممکن بود از زيرنويس ناراضي باشند، ولي فيلم جريان خودش را نشان مي داد و حتي خواندن زيرنويس ها هم کار راحتي بود. من هم با خواندن زيرنويس ها، مشکلي نداشتم با اينکه خودم هم زيرنويس دوست ندارم، چون باعث مي شود فيلم را گم کني.
- صحنه هاي افغانستان همه در کابل فيلمبرداري شده؟
خير، لوکيشن اصلي ما در چين بود. اصل فيلمبرداري در غرب چين بود. از پکن چهارساعت پرواز داشتيم به شهري به اسم رونکي، از آنجا يک ساعت پرواز داشتيم و رفتيم شهر کشگار، که شهري است در ايالت شين جان که حدود
14-13 ميليون جمعيت دارد و 95 درصد مردم اش مسلمان هستند و به زبان ديگر حرف مي زنند. زباني که خيلي شبيه زبان ترکي ماست. قيافه ها هم اصلاً قيافه چيني نيست، حتي بعضي هايشان هم چيني بلد نيستند و بيشتر فيلمبرداري را آنجا بوديم. تعدادي از صحنه ها را هم به طرف مرز رفتيم. جايي بود که حدود 5 هزار متر از سطح دريا بالاتر بود که ما با اينکه تابستان آنجا بوديم اما بايد از سرما آتش روشن مي کرديم. مقداري از فيلمبرداري هايي که قرار بود در سانفرانسيسکو انجام شود در چين، پکن، گرفتيم. بيشتر صحنه هاي سانفرانسيسکو بود که در پکن فيلمبرداري کرديم. سه هفته هم که در خود سانفرانسيسکو کار کرديم.
- مارک فورستر آدم بسيار باهوشي است. به عنوان کسي که در اروپا رشد کرده، فيلمي در مورد جامعه امريکا ساخته. اين فيلم هم که راجع به افغانستان است و شناخت دقيقي از فضاي شرقي را مي طلبد. فورستر مشاوري هم داشت؟
مشاور که نبود. ديويد بنيوف نويسنده فيلمنامه بود که سناريوي فيلم تروا و ساعت بيست و پنجم را نوشته بود. در حدود 24 ، 25 نسخه نوشته شد تا بالاخره اين درآمده. در تمام طول مدتي که مي نوشته با خالد حسيني در تماس بوده چون خود ديويد بنيوف هم يک امريکايي است و از سنت و زبان و مشخصه هاي فرهنگي افغاني شناختي نداشته است. اما خود مارک فورستر را همه افغاني هايي که آنجا بودند کمک مي کردند. مترجم هم داشتيم.
- منظور من بيشتر روي ديالوگ هاست. کات نهايي را خود فورستر مي داد؟
بله، ما بعضي برداشت ها را چند بار مي گرفتيم. اما بعضي برداشت ها بودند که 2 ، 3 دفعه پشت سر هم مي گرفتيم. به اين صورت که مي گفت شروع، ما شروع مي کرديم مي رفتيم تا مي گفت کات، دوربين قطع نمي شد، ما به سرعت بر مي گشتيم سر جاي اول مان و دوباره ادامه مي داديم يعني بعضي صحنه ها هستند که دو، سه مرتبه پشت سر هم است. نه اينکه کات بدهد و دوباره گروه برگردد، دوربين بيايد و دوباره نور تنظيم کنند. يک نوع سبک کار بود که من تا حالا نديده بودم. هيچ زماني بين کات و آغاز دوباره کار تلف نمي شد. خيلي سريع بود. سبک کارش اين طوري بود و اصلاً پيش نيامد به کسي بگويد اينجا را خوب بازي کردي يا بد. سبک اش اينطوري بود که اگر در برداشت اول درنيايد ممکن است طي اين چند برداشت انرژي لازم را بگيري. بعضي وقت ها اينطوري بود و بعضي وقت ها هم کات مي داد و عادي کار مي کرديم.
- و به اين سيستم کاملاً هم تسلط داشت؟
بله، خيلي. سه تا مترجم هميشه حضور داشتند. چون هم به زبان چيني، هم دري و هم ليگر صحبت مي شد. ولي بيشتر يک مترجم افغان بود که دري صحبت کردن ما بخصوص ايراني ها را چک مي کرد. اگر از لحاظ گويش مشکلي نبود و تصوير هم تاييد مي شد که تمام بود.
- ايراني هاي ديگري که توي تيم بودند، چه کساني بودند؟
ايراني که از ايران رفته باشد فقط من بودم. اما آقاي شان توب بود که در لس آنجلس زندگي مي کند. آقاي ناصر معمار ضيا در نقش رئيس پرورشگاه بودند که سال هاست از ايران رفته. بازيگر تئاتر بوده و در لندن زندگي مي کند. خيلي هم خوب بازي کرده بودند. خانم آتوسا لئوني که مادرشان ايراني و پدرشان افغان هستند. منشي صحنه هم يک دختر بسيار جوان ايراني بود که حدوداً يک سال است از ايران رفته و در نيويورک زندگي مي کند. چندتايي ايراني بودند که بچه هايشان را براي بازي از پکن آوردند.
- شما قبل از اينکه جلوي دوربين برويد بادبادک باز را خوانده بوديد؟
بله من کتاب را خوانده بودم.
- ترجمه اش را؟
بله.
- براي شخصيت پردازي بيشتر از کتاب استفاده کرده بوديد يا از فيلمنامه و سر صحنه؟
در کتاب شخصيت بابا يک شخصيت بسيار غول پيکري است. دست هايي بزرگ دارد. با خرس کشتي مي گيرد. من وقتي به چيزي علاقه مندم دوست ندارم خراب شود. به همين دليل اولين چيزي که من به مارک فورستر گفتم اين بود که اشتباه کردي من را انتخاب کردي. چون اين شخصيت کتاب از لحاظ فيزيکي خيلي با من فرق مي کند. که گفت به اينها کاري نداشته باش. تو ديالوگ ها را بگو. آن قد و دست ها را در چشم هاي من پيدا کرده بود. به همين دليل به فيزيک اهميتي نمي داد. من کتاب را که خواندم اصلاً فکر نمي کردم از اين فيلمي بسازند. اگر هم بسازند يک کارگردان افغاني نهايتاً مي سازد. اصلاً فکر نمي کردم از هاليوود و يک کمپاني بزرگ بخواهد از اين کتاب فيلمي بسازد. با توجه به اينکه ريسک بسيار بزرگي بود.
- پس مبناي اصلي شما براي رسيدن به نقش همان کتاب بوده؟ کتاب و ذهنيتي که نسبت به آن داشتيد، چگونه بود؟
کتاب که بسيار جذاب بود و من دو روزه تمامش کردم. تنها کتابي بود که راجع به افغانستان خواندم و راجع به جنگ و خونريزي و طالبان و اين چيز ها نبود. در مورد يک زندگي فاميلي بود که نشان مي داد اين قوم افغان چقدر زجر کشيده اند. انگار که به عقيده من قوم نفرين شده يي هستند. اين ذهن مرا روشن کرد که بيشتر راجع به افغانستان تحقيق کنم. راجع به انسانيت بود، بخشش، گناه، دوستي... تمام چيزهايي که در زندگي بين دونفر در جامعه مي بينيد اينجا مطرح مي شود. يکي از بهترين جمله هاي رحيم خان اين است که هميشه يک راهي هست که آدم خوبي باشي. اينها پيغام نيست. نمي خواهم بگويم کتاب يا فيلم پيغام مي دهد. فقط راجع به اينها صحبت مي کند. اينها شما را درگير مي کند. که مي گويد شما آدم خوبي مي توانيد باشيد، بهتر از چيزي که فکر مي کنيد. آدم راجع به اينها فکر مي کند. راجع به دوستي فکر مي کند. خودش، در بچگي اش هم ممکن است شبيه همين را با دوست اش داشته باشد.
ما يک کشور بوديم. الان هم در افغانستان در مدارس، از فارسي که بگذريم، ادبيات، ادبيات ايران است. ما در حقيقت يک کشور واحد بوده ايم. هر جا که برويد همه مولانا را مي شناسند. شعر فردوسي مي خوانند. الان خالد حسيني در حال نوشتن سناريويي است راجع به شاهنامه. بعد از اين فيلم گروه هاي مختلفي براي کمک به بچه هاي افغانستان تشکيل شده اند. وقتي وارد کابل بشويد واقعاً گريه آور است. از فرودگاه به هتل که مي رفتم تمام کنار خيابان چادر بود و بچه ها مي رفتند مدرسه.
- يک ديالوگ خيلي کامل در فيلم هست که تمام اين حرف ها را مي رساند. اينکه اينجا يادت هست قبلاً چه بويي مي داد؟... بوي کباب گوسفند.
الان بوي ديزل مي دهد.
- خود خالد حسيني فيلم را ديده بود؟ راضي بود؟
خالد حسيني زمان فيلمبرداري دوهفته با پدرش آمده بود چين و سر فيلمبرداري بود. سانفرانسيسکو زندگي مي کند و فکر مي کنم چندين بار فيلم را ديده و از فيلم خيلي هم راضي است. بيشتر منتقد ها معتقدند يکي از فيلم هايي بوده که خيلي به کتاب نزديک است. هيچ وقت نمي تواند خود کتاب باشد اما به کتاب وفادار بوده. اگر اين فيلم يکي، دوساعت بيشتر مي شد يک شاهکار مي شد. اما همين حالا هم کسي که کتاب را نخوانده باشد و فيلم را ببيند، داستان را درک مي کند. من خودم يکي از نگراني هايم اين بود که فيلم چطوري دربيايد. اما دفعه اولي که توي استوديو ديدم و هنوز کامل نشده بود براي خودم خيلي عجيب بود اما اين بار که کامل شده بود و موزيک آمده بود تازه درک کردم و خود خالد حسيني هم خيلي راضي بود.
- راجر ايبرت در نقدش راجع به فيلم به چشم هاي شما اشاره کرده و همان قدرت و سلطه شما را در چشم هايتان ديده است و به نظر من شما در اين زمينه کاملاً موفق بوده ايد.
من که نه. انتخاب مارک بايد ديد درست بوده يا نه وگرنه از نظر فيزيکي من اصلاً مناسب نقش نبودم.
چيزي که مي گويند خيلي خوب درآمده همان گذار بين پيري و جواني است. يعني شما هنوز همان قدرت را در پيري در پدر مي بينيد.
- من موقع ديدن تيزرها با توجه به اينکه بابا حضور چنداني ندارد، فکر مي کردم يک نقش حاشيه يي است اما با ديدن فيلم به اين نتيجه رسيدم که اصلاً بابا اصل فيلم است. در حقيقت بابا نماد چيزي است که فيلم مي خواهد ستايش کند.
البته خوب نقش اصلي مال خالد عبدالله است و من نقش دوم هستم. ولي خب در خيلي نقد ها اظهار نظرهاي مثبتي در مورد کاراکتر بابا هست مثل اينکه نوشته بودند بعد از ديدن بازي همايون ارشادي، کاش اين فيلم از اول تهيه و نقش بابا بيشتر مي شد. يا اينکه وقتي بابا مي آيد روي صحنه تازه آدم احساس راحتي مي کند. عده يي مي گويند دو سوم فيلم خوب است، تا بابا هست... اينها سليقه است.
- بله، اينها سليقه است. مثلاً آليسا سيمون از ورايتي گفته با مرد توي کتاب خيلي تفاوت دارد و شخصيتي که روي پرده مي بينيم خيلي جذاب تر است و کامل تر درآمده و همراهي با فيلم را راحت تر مي کند. يک کم راجع به لهجه صحبت کنيم. چقدر تمرين کرديد؟ چطوري تمرين کرديد؟ من سر سيماي زني از دوردست هم خاطرم هست که آنجا يک همبازي افغان داشتيد.
ما براي زبان يک معلم داشتيم. البته خالد عبدالله متولد اسکاتلند است و در انگليس زندگي مي کند. پدر و مادرش هر دو مصري هستند و در لندن طبابت مي کند. پدرش از پزشکان معروف زنان در انگلستان است. دفعه دوم که من رفتم کابل بار اولي بود که ديدمش. پنج روز هم با هم بوديم. دو تا معلم برايش گرفتند و از صبح تا شب شروع کرد به دري خواندن. يک ماهه دري را ياد گرفت طوري که نه فقط خط ها و ديالوگ هايش را، بلکه دري حرف مي زد. براي من از بعضي جهات آسان تر بود و از بعضي لحاظ سخت تر. آسان بود چون بالاخره يک مقدار زيادي شبيه فارسي است. تعدادي از لغت ها عوض مي شود. جاي کلمات عوض مي شود که خب اينها را ياد مي گيريم. اما براي لهجه واقعاً مشکل است. وقتي براي شصت سال عادت کرده يي يک لغت را يک جور بگويي حالا بخواهي زير و زبر کني در مجموع سخت مي شود. از اين نظر براي خالد راحت تر بود چون از صفر شروع کرده بود. در هر حال من دو هفته در پکن معلم داشتم و خط به خط ديالوگ هايم را تمرين کرده بودم.
- راجع به لهجه انگليسي چطور. لهجه داديد يا لهجه انگليسي خودتان است؟
نه، لهجه خودم است.
- از فيلم هاي قبلي فورستر چيزي ديده بوديد؟
من قبلاً فيلم «بالماسکه هيولا» را ديده بودم. بعد فيلم در جست وجوي نا کجا آباد را هم ديدم و وقتي سانفرانسيسکو بودم آخرين کارش را ديدم.
- کمي هم به شخصيت بابا بپردازيم. من معتقدم کاراکتر بابا سه دوره دارد؛ يکي همان دوران افغانستان که همان مرد قدرتمندي است که خيلي هم سمپات است. يکي دوره مهاجرت که در واقع سن اش هم بيشتر مي شود و دوره سوم که مريض مي شود.
من دو دوره مي گذارم.
- من از نظر بازي مي گويم البته.
از نظر بازي ممکن است. اما همان جايي هم که مريض نشده است هم شما شخصيت عوض شده بابا را مي بينيد. بابا در جواني گناهي مي کند و تاوانش را هم تا لحظه يي که زير خاک مي رود پس مي دهد. من معتقدم وقتي شما عاشق کسي هستيد اگر نتوانيد ابراز کنيد، آن عشق نيست. اين کلافه کننده است که آدم نتواند به کسي بگويد دوستش دارد آن هم به خاطر مسائل دور و برش. اصولاً فلسفه زندگي اين است که وقتي چيزي از دست مي دهي، در مقابلش چيزي به دست مي آوري. بابا تمام قدرت، ثروت، اسم، کشورش و هرچيزي که فکر مي کنيم را از دست داد و آمد به سانفرانسيسکو و در مقابلش چيزي به دست آورد که مهم ترين چيزي هم بود که در زندگي اش پيدا کرد؛ عشقي بود که توانست به پسرش نشان بدهد که در افغانستان به هيچ طريقي نتوانست. صحنه يي که در خانه مي پرسد داري چه کار مي کني و مي گويد خوب نوشته کني يعني عشق اش را ابراز مي کند. من در دو مرحله بابا را مي بينم؛ يکي مرحله قدرت است و بعدي که در مرحله قدرت نيست اما چيز ديگري پيدا کرده است.