سه شنبه، 25 دي 1386 - شماره 1591
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: انديشه
نقد تفکر ايراني در گفت وگو با مراد فرهادپور نويسنده و مترجم
گرفتار سرمايه داري رانتي شده ايم

پروين بختيارنژاد


رابطه سياست و تفکر از جمله موضوعاتي است که از ديرباز موضوع بسياري از گفتار ها و نوشتارهاي متفاوت بوده است. رابطه اين دو و نيز توليد ايده و انتقال ايده از طريق ترجمه از جمله مواردي است که با مراد فرهادپور نويسنده و مترجم به بحث گذاشته ايم که شرح مفصل آن در پي مي آيد.

---

- سوال اول من در مورد ارتباط سياست و تفکر است. در شرايط موجود جهاني، رابطه سياست و تفکر را چگونه مي بينيد؟

جذابيت عجيبي که فلسفه در ايران دارد و ترکيبي از عرفان، علم و حکمت و کلام است در واقع خودش يک پديده جهان سومي است و فلسفه به عنوان يک گفتار اولين پرسش هايش نسبت به خودش است که فلسفه چيست. ما چيزي به نام فلسفه، مستقل از اين پرسش نداريم. ارتباط آن با علم اقتصاد و سياست به ميانجي حرکت بازتابي فلسفه، نسبت به خودش حاصل شده. ولي عده زيادي شأن بسياري براي فلسفه قائل هستند و اين خود يکي از نشانه هاي ناقص بودن تجربه هاي مدرن در ايران و بيانگر عدم بلوغ تاريخي، اجتماعي و سياسي است. در اينجا من سعي مي کنم تجربه خودم را از رابطه تفکر نظري و فضاي کلي سياست، خارج از مباحث تئوريکي مانند فلسفه سياست يا فلسفه هنر مطرح کنم. براي من مساله اين بود که در دوران بعد از دوم خرداد فعاليت سياسي در جهت تغيير وضع موجود تا حدي امکان پذير شد. با توجه به سوابق دوره اوليه انقلاب و مسائل ايدئولوژيک، مسائل مختلف داخلي و خارجي، فعاليتي که من براي خود تعريف کردم با توجه به وجود يک جنبش مردمي که داراي توان دموکراتيک وسيعي بود، بايد وسيع تر، تحقق پيدا مي کرد، در متن آن فضا ايفاي نقش حاشيه يي فرهنگي، در کنار برخي از جريانات راديکال تر و چپ تر اصلاحات مي تواند به عنوان يک فعاليت سياسي، مفيد و موثر باشد.

در اينجا ما وظيفه توليد «ايده» و انتقال «ايده» را داريم. ايده هايي که حامل دستاوردهاي ساير نقاط جهان باشد و به ما در راه ساختن يک ديالوگ انتقادي با برجسته کردن توان دموکراتيک جريان اصلاحات کمک کند.

در همه اين موارد مي توان از دستاوردهاي جهاني استفاده کرد. از آنجايي که فقر نظري در ايران وجود دارد و از جهاتي نيز ميراث استبداد در ايران است، پس بهتر است اين غناي نظري را به اين بحث ها افزود.

به هر ترتيب ما نقش حاشيه يي خود را پذيرفته ايم که از يک ايزوله طولاني خارج شديم. ترجمه کتاب ها و مقالات مختلف و مصاحبه هايي که انجام مي دادم و به رغم همان تقسيمات «خودي و غيرخودي» به برخي موضوعات و مباحثي که «افراد حاشيه يي» مطرح کردند، جلب مي شد.

- شما از يک جنبش مردمي ياد مي کنيد. از اين جنبش مردمي انتظار چه نوع تغييري داشتيد؟

انتظار دموکراتيزه شدن جامعه ايران، سياسي شدن جامعه ايران و به دنبال آن ظاهر شدن تناقضات اقتصادي، تعارض منابع و دسته بندي گروه ها در يک فرماسيون خيلي پيشرفته تر که به ما هم اجازه دهد، براساس سنت چپ خودمان، منافع گروه هاي مختلف را پيگيري کنيم. در واقع توانمندي هاي دوم خرداد به نوعي زنده شدن پتانسيل هاي اول انقلاب بود؛ همان فرآيند عمومي توسعه که تحقق پيدا نکرد. البته از ديد من به جز انقلاب مشروطيت و ملي شدن صنعت نفت جرياني را نمي توان با انقلاب و جريان دوم خرداد مقايسه کرد ولي با شکست اصلاحات و سياست زدايي که صورت گرفت نوعي از سرمايه داري جهان سومي رانتي همه جا را فرا گرفت، حتي حوزه هاي فرهنگي. نکته ديگر آنکه دستاوردهاي فرهنگي خود مولد فضاي باز سياسي نيز خواهد شد. عناصر ديگري نيز در اين زمينه دخيل بودند و فضاي گفتماني را تغيير داده اند.

آن دوره طولاني هرگونه مقاومت و مبارزه با ساختارهاي موجود، به پايان رسيده است. سياستي که همراه با انقلاب ايران با «تاچر و ريگان» آغاز شده بود.

در واقع با پست مدرنيسم، سياست زدايي جامعه غربي به روشنفکران و گروه هاي نخبه هم کشيده شد. با آن بحراني که در اواخر دوره کلينتون براي سرمايه داري امريکا به وجود آمد، معلوم شد وضع کشورهاي اروپاي شرقي و بازمانده هاي شوروي بدتر شده است. اين پيروزي عظيم بر دشمن کمونيستي هيچ دستاوردي نداشته، انفجار انواع جنبش هاي توده يي ناسيوناليستي و فاشيستي کشورهاي بالکان، درگيري هاي نظامي در آفريقا، ادامه بحران قعر و شکاف بين جهان اول و سوم و انبوه مسائلي که اين سرمايه داري پست مدرنيستي، همچون ديگ جوشاني که توليدکننده انبوه مسائل است باعث شد به لحاظ نظري هم صداهاي جديدي وارد فضاي سياسي شود. تا حدي با اتکا به دستاوردهاي تفکر انتقادي دوره قبل، پروژه هاي گوناگوني در قالب پست مارکسيست، احياي نوعي سياست انتقادي چپ نسبت به وضع موجود و جهاني شدن مطرح مي شود مانند کساني چون اسلاوي ژيژک، آنتوني نيگري، الم بديوس و ديگراني که در اروپا و امريکا براساس سنت هاي فکري گذشته دست به نوآوري و توليد نظريه هاي جديد زدند. اينها عامل مهمي بود که به عنوان کنش جديدي مطرح شود، جنبش زنان و کارگران از دستاوردهاي اين کنش جديد است. يکي از مسائل نظري ما هم همين بود که چگونه براي اولين بار، اين کنش هاي هويت محور به کنش هاي سياسي همگان محور تبديل شود تا دچار همان مسائلي که در پست مدرنيسم غربي به يک نوع اختگي فرهنگي منجر شد، نشود.

من کارهاي فرهنگي، ترجمه و تاليف فلسفي به اين شکل و ارتباط آن را با سياست، زمينه سازي و تقويت اين پتانسيل براي تولد رخداد سياسي مي بينم. ولي اينکه چگونه اتفاق مي افتد يا نمي افتد را نمي توان پيشگويي کرد چرا که کار سياست پيشگويي نيست بلکه بر همين اساس سياست يک نوع قمار کردن و ريسک کردن است. ولي هنوز افرادي وجود دارند که سعي مي کنند در فضا حل نشوند و تفکر انتقادي خود را داشته باشند.

- من متوجه جمع بندي شما از شکست جنبش ها در ايران نشدم.

من قصدم اصلاً اين نيست که به کمک فلسفه، نظريه يک تئوري راجع به شکست بسازم. من تاکيدم روي حادث بودن و تصادفي بودن رخدادهاي سياسي است که از قبل غيرقابل پيش بيني است و نمي توان با هيچ تحليل از پيش تعيين شده يي رخدادهاي سياسي را حدس زد.

روي اين اصل اين رخدادها، گسست ها يا ترک هايي در بدنه تاريخند. جاهايي که افراد سوژه مي شوند و دست به يک سري ريسک ها مي زنند. دست به يک سري فعاليت هاي معطوف به حقيقت مي زنند که از قبل تعيين شده نيست.

- اين ريسک ها فقط در کشور ما اتفاق مي افتد؟

خير، همه جاي دنيا به اين ترتيب است. در علم هم همين طور است. شما در هيچ کجا نمي توانيد قانون اکتشاف علمي را کشف کنيد. هر عالمي هم بايد ريسک کند و نظريه اش را قبول کند و جلو برود و تن به درگيري حقيقت جويي بدهد. در سياست هم اين درگيري حقيقت جويي، يک درگيري دسته جمعي است با استفاده از تجارب ديگر. به هر حال چه در ايران و چه در کشورهاي ديگر سياست امري غيرقابل پيش بيني است. به همين دليل نمي توان آن را به معرفت

فرو کاست که قابل دسته بندي و تراکم و قابل انتقال به ديگران باشد.

- آيا گسست بين روشنفکران و عموم مردم باعث رو دست خوردن روشنفکران از مردم نمي شود و در نتيجه جامعه را براي آنها غيرقابل پيش بيني نمي کند؟

من اين طور فکر نمي کنم. اصلاً فکر نمي کنم شکافي بين روشنفکران و مردم وجود داشته باشد. الان ما شاهد همين مسائل در جامعه سياست زده روسيه هم هستيم. فرآيندها در آنجا خيلي شبيه اينجا است. پوپوليسم در آنجا استوار است و ادا هاي دموکراتيک درمي آورد. سطح زندگي مردم، ميزان توليد، درآمد سرانه و کيفيت تحصيلات افت کاملاً محسوسي کرده. بنابراين بحثم صرفاً در مورد اصلاحات، گروه هاي اصلاح طلبي و اصولگرايان نيست.

- شما صحبت از دستاوردهاي دنياي امروز به ميان آورديد، برخي نيز بر اين عقيده اند که دستاوردهاي دنياي امروز بايد بومي شود تا براي جامعه ديگر قابل هضم و استفاده شود. در اين رابطه شما چه نظري داريد؟

تفکر همواره داراي نقطه شروع انضمامي مشخصي است. آدم هاي خاصي در شرايط خاصي شروع به فکر کردن مي کنند. محصول اين فعاليت در همه موارد کلي و جهانشمول است. به هر حال ما در دوره تاريخي هستيم که توليد در جاهاي ديگري انجام مي شود.

خلاقيت در جاي ديگري اتفاق مي افتد. همان طور که در قبل هم گفتم تفکر در حال حاضر به صورت ترجمه است و آنجايي هم که تاليف مي شود، در واقع چکيده چند ترجمه ديده مي شود. در اين مرحله بايد چيزهايي را انتقال دهيم، در اين انتقال هم چيزهايي تغيير مي کند. مفاهيم به شکل خاصي جا مي افتد.

آن چيزي که کم داريم، بومي کردن نظريه نيست، تجربه است. تجربه نه وارد کردني است نه منتقل کردني، تجربه را بايد تجربه کرد. شما مي بينيد مي گويند؛«افراد بايد بالغ شوند و خود بتوانند تجربه کنند.»

ما تجربه خاص خود را در هنر و فلسفه هم نداشتيم، با اين پيشينه ما تجربه يک تاريخ پرتنش و پرتناقض به شکل آگاهانه را نداريم. حتي در شکل سياسي تجربه يک دوران به دوران ديگر و نسلي به نسل ديگر منتقل نمي شود زيرا فضاي تراکم انرژي ها است که اجازه مي دهد جامعه يي در يک فضاي پرتنش با امر نو قرار گيرد. از خيلي جاها دست ما خالي است.

خيلي از نوآوري هاي هنري که در اينجا صورت مي گيرد بي معنا است. ما در ايران نقاشي نداشتيم، تمام تعارضات و پيوندهاي گوناگوني که نقاشي اروپا با الهيات داشته، با فلسفه داشته، با سياست داشته، با تاريخ اجتماعي داشته، سبک هاي متعددي که در آن ايجاد شده اند اينجا هيچ کدام را نداريم. ما فقط مينياتور داشتيم. خب مسلم است که از دل آن هيچ هنر بصري متکي به يک تجربه واقعي بيرون نمي آيد. شما مسائل جوامع ديگر را اينجا مي آوريد و به صورت معرفتي از طريق کلاس به يک عده آموزش مي دهيد ولي از آنجايي که زمينه آن خالي است در چنين زمينه يي چيزي وجود ندارد که از آن جدا شويم. اين نقاشي را که در ايران انجام مي شود، مي توان در موزامبيک هم انجام داد. به همين علت هم يک امر تزئيني باقي مي ماند و هيچ ارتباطي با سياست و اقتصاد، فرهنگ و الهيات ما پيدا نمي کند.

در سياست و توليد نظري هم به گونه يي با فقدان تجربه مواجه هستيم، نه فقدان معرفت. برخلاف حرف آقاي طباطبايي که مي گويد؛ ايرانيان چون ارسطو را نخواندند، چون در مشروطيت جان لاک را نمي شناختند، به دموکراسي دست نيافتند، در حالي که در خود انگلستان هم آن موقع نمي دانستند دموکراسي يعني چه. منتها آنها تجربه آن را داشتند، با تناقضات آن مواجه شدند، نظريه هاي مختلف ساختند، تو سر و کله هم زدند، در نتيجه به هنر انتقال پيدا کرد، از هنر مجدداً به سياست برگشت و نهايتاً به تجربه عمومي رسيد و حالا هم به اين نقطه رسيده اند.

اصل قضيه در مدرنيته، تنش اعتقادي و افتادن داخل اين گسست ها و خلأها است. ما تجربه تن سپردن به خطر امر نو را نداريم.

اين هم چيزي نيست که با تجربه کردن اتفاق بيفتد، به همين دليل است که مي گويم کنش نظري که ابزارهاي آن جهاني است بايد در اساس خود سياسي شود، اينجا هم گفتن اينکه من سياسي ام، مرا سياسي مي کند، نه اينکه چون کتاب هگل مي خوانم، پس سياسي ام. از آنجايي که خودم خودم را سياسي مي دانم، درگير امر سياست مي شوم و حضور سياسي هم لوازمي دارد که يکي از لوازم آن، بودن در اين مملکت است و تحمل تنگناهاي آن و شريک شدن در فراز و فرودهاي آن و امکانات تاريخي نهفته در آن.

-در خصوص انتقال تجربه از طريق ترجمه صحبت کرديد. در غرب هم مباحث فکري و نظري مباحث يکدست نيست، آنجا هم تنوع و تکثر موضوعات فکري وجود دارد. اول آنکه در ترجمه چه تضميني وجود دارد که از طريق ترجمه ايده هاي بنجل غرب وارد جامعه ما نشود و ديگر آنکه جامعه در جريان تنوع آرا در غرب قرار گيرد و افکار يکسويه يي وارد جامعه ما نشود؟ چنان که با وجود ايده هاي متنوع سوسياليستي در اروپا، نوع استالينيستي آن وارد کشور ما شد و بسياري از روشنفکران نيز آن را پذيرفتند. ما چه تضميني داريم که افکار بنجل نيايند و گريبان ما را نگيرند؟

در سياست هيچ تضميني براي هيچ چيز نيست. در هر نوع کار خلاقانه يي هم نمي توان چنين تضميني داد. برخي قضايا به ساختارهاي تاريخي برمي گردد و حالا که تمام شده ما مي توانيم آن را بفهميم. در مورد جنبش چپ، فقط ايران نبود، بلکه تمام دنيا به نوعي زير سلطه مارکسيسم استاليني رفت به دليل ابرقدرتي که آنجا بود و گره خوردن مبارزات استعماري و هزاران مساله ديگر. مساله هم اين نيست که ما بخواهيم سوپرمارکت فرهنگي درست کنيم که تنوع هم داشته باشد. تنوع بايد خودبه خودي ايجاد شود.

-آيا مترجم را واردکننده مي دانيد؟

بله، واردکننده مي دانم. ولي براي من اين تلاش، جزيي از يک کوشش براي يک تفکر است. ترجمه از اين نظر مي تواند مهم باشد که از اين طريق مي توانيم فکر کنيم، با ديگران ارتباط برقرار کنيم، راجع به اين مفاهيم بحث کنيم، راجع به روشنفکر در جهان امروز. با امکانات امروز دانستن يک زبان بين المللي وسيع حرف اوليه است، حتي براي مردم عادي، چه برسد براي روشنفکران.

چنان که مي بينيم موسيقي رپ مي آيد، فيلم هاي هاليوودي مي آيد، دوتا مقاله سياسي نمي تواند بيايد؟ موقعيت تفکر هم موقعيت رفتن به بازار نيست. اين حرف را آقاي سروش هم زده که «برويم از مدرنيته خوب هايش را جدا کنيم.» نه، اين نيست. تفکر موقعيتي است که از اول همراه با نوعي موضع گيري است.

«ديدگاه» بدون «گاه»، بدون جايي که بتوان ايستاد و ديد، نيست. شما نمي توانيد تفکر بي موضع داشته باشيد، البته منظور من اين نيست در آنجايي که ايستاده ايم تا ببينيم، از آنجا تکان نخوريم. جايگاه را مي توان تغيير داد ولي از نظر من برخي از نظريه ها حقيقي نيست. امکان دارد ديگران هم به اين نتيجه برسند حرف هايي که من ترجمه کرده ام حقيقي نيست و بروند بهتر از آن را ترجمه کنند. من آن چيزي را که حقيقي مي دانم، ترجمه مي کنم.

-جناب فرهادپور، شما کدام يک از بخش هاي تفکر سنتي را داراي استعداد مدرن شدن مي دانيد؛ فلسفه، کلام، فقه يا عرفان؟

اگر منظور شما استعداد عيني است برخي گفتارها با مسائل و مشکلات روزمره سر و کار دارند و زمينه براي تغيير در آنها زياد است مثل فقه. از طرف ديگر اگر بخواهيم به عنوان يک گفتار ذهني به آنها نگاه کنيم، ممکن است فقه از همه کمتر به نوآوري تن دهد. من نمي دانم. با اين موضوعات بايد از نزديک برخورد داشت تا بتوان اظهارنظر کرد. به عنوان مثال اخيراً آقاي قوچاني در نشريه شهروند مي گويد؛ دانشجوها به جاي افتادن به دنبال مسائل سياسي درس بخوانند. پس از آن مي توانند بيايند و عضو شاخه جوانان احزاب شوند و زماني که راه و چاه سياست ورزي را ياد گرفتند، پس از اينکه دکتر و مهندس شدند، در ليست قرار مي گيرند و نماينده مجلس مي شوند،

از نظر من اين نکته جالب بود که چرا همين منطق را در مورد لايه هاي ديگر جامعه مطرح نمي کنند؟ من مي خواهم ببينم طي سال استادان ما چند مقاله مي نويسند، چند کتاب مي خوانند، آن جزوه 30 صفحه يي را که 30 سال است درس مي دهند، تا کي مي خواهند تکرار کنند؟ به کدام کنفرانس علمي جهان مي روند، يا نه، فرصت مطالعاتي آنها در واقع مرخصي استراحتي است. از نظر قواعد بين المللي، وضع استادان ما اسفبار است. برخلاف نظر آقاي قوچاني با گرفتن چند مدرک تحصيلي، کسي سياست ورز نمي شود. اگر قرار است آموزشي باشد، که بايد باشد، اتفاقاً بايد در متن همان جامعه يي که در آن زندگي مي کنيم، انجام گيرد.

سياست زدايي و فرار به دغدغه هاي فردي و اقتصادي با توجه به اقتصاد رانتي در همه جا با انواع فرصت طلبي مواجه است.

-شما نقش نوانديشان مذهبي را در جهت رشد تفکر چگونه مي بينيد؟ نظر شما نسبت به آنها مثبت است يا منفي؟

خير، نظر من منفي نيست بلکه مثبت هم هست و آن نکته يي که برخي مطرح مي کنند که روشنفکر ديني پارادوکسيکال است را قبول ندارم. يا مي گويند روشنفکر ديني تناقض در عبارت است، بي معني است، به قول يکي از دوستان، مفهوم روشنفکر هم روي تناقض ايستاده است. تناقض داشتن نه وجود داشتن را نفي مي کند نه حتي موثر و مفيد بودن را.

از قضا اين يکي از دستاوردهاي مثبت دوم خرداد و انقلاب 57 بود. به هر حال يک تلاش تئوريکي بود، که از وضعيت خاص برمي خاست، با مسائل خاصي که ما در تاريخ خود داريم دست و پنجه نرم کرده همچنين متاثر از دستاوردهاي جهاني هم بوده است. من در کل رشد و نمو اين جريان را مفيد مي بينم و فکر مي کنم از جريان نوانديشي ديني مانند دوم خرداد، داراي دستاوردهاي بيشتري است. البته اگر جريان نوانديشان ديني سست نمي شد، به بيراهه نمي رفت يا حتي پايه مادي و فيزيکي اش را از طريق مهاجرت از دست نمي داد، مطلوب تر بود و به نوعي هنوز هم به آنها علاقه مندم و مباحث آنها را دنبال مي کنم، هرچند فکر مي کنم جهت گيري شخصي شدن و عرفاني شدن آنها جزيي از همين ماجراي سياست زدايي است که به کار و پروژه هاي فکري آنها لطمه خواهد زد.

البته بسياري از افرادي که روزنامه نگار، مترجم و نويسنده بودند، از دل همين جريان دوم خرداد بيرون آمدند، رشد کردند و الان ثمرات آن را مي بينيم. اينها مي توانستند مخاطبان بيشتري را تحت تاثير قرار دهند، در برهه هايي هم اين تاثيرگذاري اتفاق افتاد، از اين نظر من به آنها خوشبين بودم.

-الان نيستيد؟

الان به نظر مي رسد که همه آن چهره هاي اصلي پروژه هاي خود را کنار گذاشتند و به نوعي به اين سياست زدايي تن سپردند. برخي به لحاظ فيزيکي رفتند و در مواردي تلاش هايشان با فشار بيروني متوقف شده است. الان روشنفکران سکولار هم دچار خستگي و وازدگي شده اند ولي به رغم اين فشار اجتماعي که بر روي آنها است به نظر مي رسد که روشنفکران ديني قدري

«ناز نازي اند». به محض اينکه امکان نفوذ به قدرت را از دست مي دهند، يا حتي امکانات مادي داشتن مجله، روزنامه، کلاس درس و محل سخنراني را از دست مي دهند، فوراً قهر مي کنند، يا نسبت به پروژه خودشان شک مي کنند. من عقب نشيني را مي پذيرم ولي به هر ترتيب آنها هم بايد تجربه روشنفکران سکولار را بيشتر مدنظر قرار دهند.

- شما به طور حتم مي دانيد که نوانديشي ديني داراي نحله هاي متعددي است. فکر مي کنم مدنظر شما نحله دکتر سروش و آقاي مجتهدشبستري و دکتر ملکيان بوده ولي نحله هاي ديگري هم هستند، مثلاً يکي از اين نحله ها متاثر از آراي شريعتي است. اينها نه نااميد شدند، نه از جامعه خود قهر کردند و نه مهاجرت کردند، آنها را چگونه مي بينيد؟

ارتباطي که من داشتم، با حلقه کيان بود، با دکتر سروش و مجتهدشبستري دو جلسه يي صحبت داشتم. با آقاي ملکيان دورادور رابطه داشتم، در نتيجه قضاوتم را نسبت به چهره هايي که بيشتر مي شناختم، گفتم. مثلاً افرادي مثل آقاي يوسفي اشکوري هستند و فعاليت مي کنند، البته با کارهاي اخير ايشان آشنايي ندارم و قضاوتي هم نمي توانم بکنم، از آنجايي که با ريشه هاي تئوريک آنها که از شريعتي آغاز مي شود من همدلي ندارم، ولي اگر اين طور که شما مي گوييد، هستند و دارند کار مي کنند خب دست شان درد نکند، بايد آنها را جدي گرفت و با آنها همکاري کرد.
کشتي بدون قطب نما

نايب رئيس مجلس هفتم حدس نمي زد که مديريت کشور يکپارچه در اختيار اصولگراها قرار گيرد اما آقاي قاليباف در انتقاد صريح به دولت نهم، بزرگ ترين مشکل کنوني ايران را «مديريت ناکارآمد» بخواند با اين استدلال که «روزي که نفت 10 دلار بود ما در کشور تورم داشتيم. حالا با نفت 100 دلاري باز هم تورم بيداد مي کند. حلقه گمشده در اين ميان نفت نيست، بلکه نبود مديريت است» ( اعتماد، 11/10/86) و حتي چند روز پيش از آن با اعلام اينکه «تا زماني که فکر مي کنيم مي توانيم با مزاح و تمسخر مشکلات را حل کنيم، اشتباه کرده ايم»، از «بداخلاقي هاي بعضي مسوولان» گله کند و بگويد؛ «روزي در جايگاهي موافقت نامه هايي راامضا کرده اند که امروز در مقامي بالاتر نه تنها به آن پايبند نيستند که خلاف آن را امضا مي کنند در حالي که مي دانند اشتباه مي کنند...».

آقاي باهنر تصور نمي کرد که شهردار تهران در دوره حاکميت اصولگراها با بيان اينکه «در حوزه مديريت، کشور ما بداخلاق ترين است» و«روش هاي سلبي مانند سهميه بندي بنزين در کاهش ترافيک مفيد نيست. بي تاثير بودن سهميه بندي در کاهش ترافيک کاملاً مشهود است»،اعلام کند؛ «گروهي مي خواهند مردم را گدا بار بياورند» (اعتماد، 29/9/86 ).

نايب رئيس مجلس هفتم همچنين باور نمي کرد که آقاي حسن عباسي منتقد تندخوي اصلاح طلبان نيز به جمع منتقدان دولت نهم بپيوندد و « دولت اصلاحات را به ميني بوسي با هفتاد نفر جمعيت ( به نمايندگي از جمعيت ايران ) تشبيه کند که با چراغ هايش افق هاي نسبتاً مطلوبي را ترسيم مي کند بدون آنکه به سمت آن افق ها حرکت کند» و در عوض «دولت نهم را به مثابه ميني بوسي بداند که با چراغ خاموش با سرعت تمام مشغول پيشروي است بدون آنکه بداند کجا مي رود»، يعني دولت آقاي احمدي نژاد را بدون پشتوانه تئوريک بخواند که در «يک کلام نمي داند چه مي کند ،» و بگويد؛ «اينکه مي گويم دولت هشتم تئوري داشت و دولت نهم پشتوانه تئوريک ندارد، به اين دليل است که مثلاً ده ها کتاب در مورد مفاهيمي چون آزادي و جامعه مدني در دولت قبلي به چاپ رسيد. شما مي توانيد يک کتاب صدصفحه يي در مورد «سهام عدالت» پيدا کنيد؟ دولت احمدي نژاد نمي تواند جزوه يي در اختيار دانشگاهيان قرار دهد تا دانشجويان و ما بنشينيم در مورد آن بحث کنيم.» و به اصولگرايان هشدار دهد؛ «نارضايتي مردم و مشکلات جامعه بسيار خطرناک است» (تابناک،22/9/86 ). آقاي باهنر نمي دانست با مديريت اصولگراها اوضاع اقتصادي کشور آنقدر نگران کننده خواهد شد که وي مجبور خواهد شد بارها اعلام کند که دولت نهم استراتژي اقتصادي ندارد، آقاي مرتضي نبوي پيشنهاد خواهد کرد براي رفع مشکلات اقتصادي قانون اساسي تغيير کند ( مطبوعات،

1/10/86 ) و انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تربيت مدرس نيز با ارسال نامه سرگشاده به آقاي احمدي نژاد اعلام کند که نمي توانند حتي يک استاد اقتصاد بيابند که حاضر شود در دفاع از عملکرد اقتصادي دولت نهم در مناظره با منتقدانش شرکت کند (جرايد، 3/10/86).

در اين ميان تنها کسي که هنوز فکر مي کند اصولگراها سه سال پيش «گابن» تحويل گرفته و در حال تحويل دادن «ژاپن اسلامي» هستند و همچنان با فرافکني مشکلات و توهين به منتقدان خود، آنان را کم اطلاع مي خواند، آقاي احمدي نژاد است. البته سخنگوي وي نيز بر اين باور است که شعار رئيس دولت نهم مبني بر بردن نفت سر سفره مردم محقق شده است، به سخنان وي در پاسخ به پرسش يکي از دانشجويان مبتني بر اينکه «آوردن پول بر سر سفره مردم» چه شد ؟ توجه فرماييد؛ «منظور رئيس جمهور از اين جمله اين بود که مردم بايد مزه توسعه و رشد اقتصادي را حس کنند». آقاي الهام خطاب به کساني که مدعي اند عوام فريبي شده، گفت؛ «آيا در جامعه تحقيق کرده اند که ببينند چقدر سود سهام عدالت در ميان مردم توزيع شده است؟ امروز احمدي نژاد با کار شبانه روزي موفق شده ميليارد ها تومان منابع بانکي را که در جيب افراد خاصي مي چرخيد در ميان مردم عادلانه تقسيم کند و فرصت هاي شغلي بسياري در کشور ايجاد کند. آيا اين به معناي مبارزه با فقر و بردن نفت بر سر سفره مردم نبوده است؟» (اعتماد، 29/9/86 )

نايب رئيس مجلس هفتم نمي پنداشت که آقاي احمدي نژاد مجلس هفتم را که به تصويب «طرح تثبيت قيمت ها» در سال اول تشکيل خود افتخار مي کرد، در سال پاياني متهم خواهد کرد که يکي از عوامل گراني است، (جرايد،18/10/86). اين اختلاف يعني اتهامات دوجانبه دولت و مجلس اصولگرا عليه يکديگر را نيز آقاي باهنر پيش بيني نکرده بود، درباره نقش دولت نهم و مجلس هفتم درباره اوضاع نامناسب اقتصادي و مديريت کنوني بازهم نکاتي را به استحضار ملت شريف ايران خواهم رساند.

همان نگرش خاص به جنس مخالف تقريباً تنها از بعد روابط جنسي يا تغييراتي مدرن و غرب گرايانه و وصول به اهداف مادي که ثروت و رفاه و موقعيت چشمگير است از شاخص هاي عمده آن مسائل هستند.

اکثر جوانان اين قشر در مسير ارتباط با جنس مخالف که از تلقي هاي غلط منشأ گرفته تقريباً بي حصار پيش مي روند. واکنش خانواده ها مي تواند تا حدودي متفاوت باشد، در سنت گرايان افراطي توجه سختگيرانه معمولاً تنها متوجه دخترهاست که البته امري کلي نيست، در خانواده هاي متعادل تر نيز عرصه آزادي پسرها وسيع تر و بازتر است و خانواده هاي مدرن و سوپرمدرن، دختر و پسر را به حال خود رها کرده و به آنها مثلاً آزادي داده اند. اي کاش مي توانستيم ابتدا مفهوم حقيقي آزادي را دريابيم و نيز مفهوم حقيقي بسياري از مسائل سرنوشت ساز را. به دلايلي که گذشت به وضوح درمي يابيم که به علتي مبهم و دقيقاً متناقض با اخلاق؛ بسياري از مردها در حقيقت آزادي ترکتازي در بسياري از عرصه ها را دارا شده اند و بسياري نيز با احساس محق بودن کامل خويش در فساد اخلاقي در ابعاد مختلف و اشکال گوناگون غرق شده اند که البته در اين رهگذر تنها آنان مقصر نيستند بلکه ضعف و بي اطلاعي و شايد بي تفاوتي و در مجموع آشنا نبودن به حقوق حقه خويش در اکثر زنان است که چنين تجاوزهايي را از سوي مردها به حقوق جنس مخالف موجه جلوه مي دهد. اگر پايه هاي تعليم و تربيت اوليه بر مبنايي صحيح قرار گرفته باشد، اگر انسان ديده بر روي عقلانيت و شعور فطري خود در همه زوايا باز کرده و تنها پيرو احساس کور نباشد و با اين سلاح در همه عرصه ها به پيش رود محققاً همچون موجودي ذليل و زبون و فاقد شعور و غيرمطلع از حقوق و وظايف خود و ديگران در مقابل فريبندگي ها شيفته و خودباخته نخواهد بود. زماني که انديشه و عقل در وجود انسان فاقد جايگاهي برجسته اند انسان در واقع اداي زندگي کردن را درمي آورد. يا اسير سنت هاي سخت شکن و بي مفهوم، يا گرفتار مدرنيته ظاهري و بي محتواست يا اينکه گرفتار نوعي ديگر از سردرگمي است که هيچ يک درمان دردهاي او نيستند؛ دردهايي که از اوان جواني تا سنين پيري کم و بيش و با دگرگوني هايي با او همراه و همگام هستند. محققاً فرهنگ و علم و دانش يکي از کليدي ترين و سرنوشت سازترين مقولات در جوامع اند اما از آنجايي که انسان ها اکثراً در بند گذران زندگي و نيز شيفته ظواهر هستند توجهي عميق و درخور به آن مبذول نمي دارند. هدف اساسي اين گروه از کسب علم تنها دريافت مدارک تحصيلي و سپس ورود به بازار کار است که البته در جاي خود بسيار ضروري است اما آيا کافي هم هست؟ آيا در مجموع انسان تحصيلکرده با هدف ساماندهي به روح و روان خويش، اخلاق و عواطف خويش و در مجموع نحوه صحيح زندگي خويش در ابعاد مختلف نيز گامي برداشته است که بتوان حقيقتاً او را از انسان محروم از دانش متمايز ساخت؟ و آيا همان گونه که هميشه گفته ايم دانش او (در واقع علم او) در عوض انسان ساز بودن ماشين ساز نبوده است؟ بلي، علم و نيز فرهنگ بي محتوا و فاقد خرد و عقلانيت و نيز فاقد روح درد بي درمان بشريت است. بشر امروز تنها به شرح و تفسير رويدادها مي پردازد اما از دلايل و ريشه يابي آنها که منشاء تمامي نابساماني ها است بسيار کم نام مي برد. تنها گهگاه گفت وگو يا مقالاتي در ارتباط با تعليم و تربيت و عوامل سازنده ديگر در رسانه ها شنيده يا ديده مي شود، که هرگز کافي نيست. آيا بايد دائماً با الفاظ پيچيده و نامانوس بازي کرد و به محتواي مطالب و اينکه دردي را از دردمندي دوا کند توجهي نداشت و اين بازي با الفاظ را هنري بزرگ از ديدگاه برخي رسانه ها و افراد تلقي کرد و کوه نابساماني ها را که تنها ناشي از جهل و ناداني است نظاره کرده و بي تفاوت گذشت؟ چه خوب است به جاي مسابقه جمله پردازي هاي نامانوس و اکثراً بي محتوا، راه چاره يي نشان دهيم؛ راه چاره يي به آنچه که بشر امروز همانند هوا به آن نيازمند است که آن بايد توجه عميق و ريشه يي به علل رويدادهاي بي شمار و فزاينده منفي که به تدريج جهان و جهانيان را در ابعاد و اشکال مختلف به نابودي مي کشاند، باشد. جوامع قانونمند اکثراً اگر فاقد وجدان اخلاقي اند اما داراي وجدان حرفه يي هستند، ولي از جوامع عقب مانده يا در حال توسعه که باز اکثراً هيچ يک از اين دو را ارزشمند تلقي نمي کنند و وجدان آنها در بسياري از ابعاد به خواب رفته آيا به غير از شرايط موجود مي توان انتظاري داشت؟ اشتباهات کوچک و بزرگ بي شمار که نتيجه اش مشکلات بسيار است که در مقياس کم مي توان در ارتباط با آنها از فشارهاي رواني و جسمي به معناي استرس و نگراني و نيز عصبيت و در نهايت افسردگي و نااميدي نام برد، در زندگي چنين انسان هايي جايگاه بسيار وسيعي دارند. پس آيا چنين زندگي، فقط تقليد زندگي نيست؟

موسوي مشاور رئيس جمهور شد
معاون سابق پارلماني رئيس جمهور مشاور محمود احمدي نژاد شد. به گزارش مهر احمد موسوي که به عنوان سفير جمهوري اسلامي ايران در سوريه منصوب شده است، مشاور احمدي نژاد شد.
احتمال انحلال انتخابات ميان دوره يي شوراها
رئيس ستاد انتخابات کشور اعلام کرد؛ تاکنون هيات هاي نظارت براي برگزاري انتخابات ميان دوره يي شوراها توسط مجلس شوراي اسلامي تشکيل نشده است و لذا ما نگران لغو انتخابات ميان دوره يي شوراهاي اسلامي شهر و روستا هستيم. عليرضا افشار در گفت وگو با مهر با اعلام اين خبر اظهار داشت؛ در برگزاري انتخابات شوراهاي شهر و روستا به دليل عدم تشکيل هيات هاي نظارت از سوي مجلس نامه نگاري هاي مکرر ما با مسوولان اين امر در مجلس هنوز بي پاسخ مانده است. وي افزود؛ مسوولان برگزاري انتخابات شوراها در مجلس حسين فدايي را به عنوان نماينده خود به ما معرفي کرده اند ولي او تاکنون هيات هاي نظارت را به ما معرفي نکرده است. رئيس ستاد انتخابات کشور ادامه داد؛ متاسفانه به علت عدم شکل گيري هيات هاي نظارت در انتخابات ميان دوره يي شوراها، ما نگران منحل شدن اين انتخابات هستيم.
در مدار صفر درجه
فهد حياوي



نگارنده بر آن است تا با تامل و ژرف انديشي در زير ساخت فلسفي مفاهيمي چون عشق، مرگ،آزادي، اختيار و... کوره راه هايي را جهت تامل نزد خوانندگان بگشايد. مدار صفر درجه مقامي است از تعارضات و جايگاهي است از رويارويي همواره عقل و عشق، قانون و آزادي، عدالت و ظلم و...

مدار صفر درجه را شايد بتوان جايگاه پرسش هاي بي پاسخ قلمداد کرد. در زيست جهان و برهه تاريخي يي که مدار صفر درجه در آن واقع مي شود، همواره شاهد نبرد انسان هاي تاريخ سازي همچون هيتلر، ناپلئون و... هستيم؛ امري که در ابتدا مساله يي مبهم مي نمايد، جايگاه اراده انساني است و نبرد آن با جبر تاريخ. در مدار صفر درجه اين استنباط به ذهن متبادر مي شود که گويي تاريخ ارابه خود را به تعبير مارکس از روي اراده ما گذر مي دهد؛ همچنين به تعبير هگل مي توان عنوان کرد که مدار صفر درجه قربانگاه شادماني هاي بشري خواهد بود، تاريخي که ظاهراً در آن شادماني هاي بشري صفحات نا نوشته يي هستند و در نتيجه انسان چيزي جز لحظه يي طنزآلود براي تاريخ نخواهد بود، در نبرد عدالت و ظلم همواره شاهد اين مثال ها هستيم که نفس تاريخ با به کارگيري ابزارگون عادلان و ظالمان، سوداي اين را در سر مي پروراند تا سير تطور پيشرفت خود را هموار سازد؛ امري که به واسطه آن مشاهده مي کنيم که انسان همواره در نقطه صفر مي ايستد و در نتيجه به تعبير سارتر انسان به سوداي محالي مي ماند که دائماً در حال زايش عدم است. در اين مدار انسان هايي را مي بينيم که گويي هيچ گاه به امري في مابين جبر و تقدير نخواهند رسيد، چرا که سرنوشتي جز نکبت و شکست انتظار ايشان را نمي کشد. ما شاهد بزرگان و پادشاهاني هستيم که با ايده هايي آرماني و به عنوان قهرمان وارد صحنه نمايش تاريخ مي شوند، اما دريغ از آنکه محبوب ترين مرد آن روزها منفور ترين مرد فرداي تاريخ آنها مي شود. در مدار صفر درجه ما هيچ گاه شاهد اطلاق مفهومي چون عدالت نخواهيم بود، چرا که هر آنچه هست در نسبتي معنا مي شود که تاريخ آن را بر سيطره اراده انساني مي گستراند. در مدار صفر درجه مي بينيم که گويي حتي فلسفه و دوستداران حقيقت نيز در راه بي پايان آن، چاره يي جز مرگ را پيش روي خود ملاحظه نمي کنند؛ مرگي که در راستاي قيام و در مقابله با ظلم و جبر زمانه رخ مي نمايد. حضوري که در اين قيام ها مشاهده مي شود، گويي تنها در زيست جهان مشترک انسانيت صورت خواهد پذيرفت؛ زيست جهاني که حتي مي تواند در ميان همنوعان يهودي جامعه يي مشترک نيز تبادل نشود. در مدار صفر درجه گويي حتي قانون و حاکمان عادل نيز کمر به قتل يکديگر بر مي دارند. زمانه يي که در آن قانون، عدالت را قرباني مي کند، قانوني که حتي سقراط هاي زمانه خود را به کام مرگ مي کشاند. انسان هايي که منافع خود را به قانون هاي نادرست دولتي زمانه ترجيح مي دهند، هر چند که پاداشي جز مرگ را پيش روي آنها متصور نتوان بود؛ مرگي که براي فرار از بردگي و شايد تجلي حقيقت صورت پذيرد؛ مرگي که انسانيت به واسطه آن در تلاش است تا مگر اراده خود را در مکر تاريخ منحل شده نبيند، اما چه سود که حتي چنين دوستداران حقيقت و دانشي نيز چاره يي جز قرباني شدن براي حقيقت ندارند. اما اين حقيقت را از کجا مي توان سراغ گرفت؟ تنها جايگاه واقعي آن را شايد بتوان در دليل بي دليل عشق يافت. عشقي که در ساحت حقيقت وجود دارد و انسان را با خود به سرزمين نامتعيني ها و زيبايي ها سوق مي دهد. اما باز همزمانه جبار تاريخ چنان که گويي مرگ را تاوان عشق و حقيقت مي نهد. البته در اين ميان عاشقان زيادي قرباني مي شوند، عاشقاني که با کمربند سراغ معشوق را مي گيرند و عاشقاني که عشق را در يک دسته گل رز يا زير باران جست وجو مي کنند.

اما عشق تنها مقوله يي است که در آن هست بودن واقعي و احساس حقيقت در انضمام کامل يافت مي شود. لذا عشق گويا تنها راه تقرب به قلمرو حقيقت مي شود، راهي که زيست جهاني ناپيدا رفته را در خود آشکار مي کند. راهي که همچون رازي ما را به اقليمي متعالي پرتاب مي کند. اما حضور اين راز را در دوران بحران و در نقاط کور تاريخ بشريت و در دوراني که بشر چون سودا و تلاش بيهوده يي مي ماند چگونه بايد جست؟،

امري که قيامي ديگر را مي طلبد مرگ است. امري که حيات را به تعبير سارتر مبدل به سرنوشت مي کند. قلمروي که امکانات آينده را تبديل به صفر مي کند. اما آنچه مسلم است، اين مطلب است که هر آن کس مرگ را انتخاب مي کند به نوعي خود را در قلمروي فوق اختيارات بشري قرار مي دهد؛ قيامي که به واسطه آن انسان اصيل سعي بر آن دارد تا رخنه يي در خلال واقعيت پوشيده جهان ايجاد کند، مگر در اين قيام ظهوري راهي به سوي تعالي و عروج به سوي حضوري ابدي و ناپوشيده را مکشوف سازد، چرا که در عالمي که جهنم همان ديگرانند شايد مرگ تنها راه و آخرين راه آفرينش معنا باشد؛ چنين راهي شجاعت بودن را طلب مي کند، تا به واسطه آن هستي راستيني را بتوان متوقع بود؛ هستي راستيني که در حضور و ملاقات بي واسطه با ذات استعلايي مرگ محصل مي شود.

چنين هستي راستيني تنها در مطلقيت اخلاقي است که بروز مي يابد؛ اخلاقي که براي نيل به آن حتي وظيفه گرايي را در جهت نيل به غايت تنها مي گذارد. بايد بدانيم که مسووليت هاي اخلاقي ما يکسره با خودمان است و نمي توان آن را به روش ديگري نهاد، عدم درک اين مساله ساده خودفريبي است و بس. اصالت انساني در آن است که براي حقيقت و اخلاق بدان بپردازد، چرا که به تعبير هگلي حتي اگر از ترس حقيقت سراغي از آن بجوييم خود را در دام اولين خطا در افکنده ايم. لذا براي وصول به اين امر حتي بايد از جهان خود کنده شويم، جهاني که در آن آزادي و حقيقت را ظاهرا سازگاري يي نمي افتد. تنها راه در اين ميانه، نبرد با تاريخ جبار زمانه است. راهي که انسان را به فراز تاريخ قرار مي دهد. اين راه را بايست تنها در فلسفه يي جست که اعتماد به آن، يعني اعتماد به فلسفه يي که جهان را در مي يابد به عملي که آن را دگرگون مي کند، پيروز مي شود. آنچه در چنين دوران سياهي قابل تصور است لحظاتي تاريخي است که در آن افراد به مثابه کارگزاران تاريخ ابزاري مي شوند که در خدمت پيشرفت(يا پسرفت) آن گام بر مي دارند و حاکميت چنين تاريخي نشانگر چيزي بيشتر از ويژگي هاي يک جهان تاريک نخواهد بود ؛ تاريخي که در آن همگي محکوم به شکست هستند. اما راه نجات چيست؟ شايد اين راه چيزي جز راه انديشه نتواند بود.اما بايد توجه داشت که اين پويايي انديشه حتي شايد به قيمت مرگ انديشنده رقم خورد. اما گسترش انديشه يي که آزادي را هدف خود را قرار داده چگونه در مرگ به فعليت مي رسد؟، مي توان استنباط کرد که عمل درست لزوماً حاکي از منشي فضيلت مند نيست و حتي به تعبير استوارت ميل برخي اعمال درخور نکوهش غالباً از فضايلي ناشي مي شود که درخور ستايش اند. لذا در جهاني که قانون و سياست با سرعت زيادي رو به فساد مي رود و در دوره يي که هرج ومرج همه جا را فرا گرفته و هيچ روزنه اميدي ديده نمي شود چاره يي جز اين نيست مگر به تعبير افلاطون مردان سياسي فيلسوف شوند، چرا که فلسفه و انديشيدن عين دوستي و عين عشق ورزي است و بر خلاف اين راه شايد اگر تنها در مدار صفر درجه جوياي حقيقتي باشيم چاره يي نيابيم جز اينکه مرگ با عزت را به زندگي با خفت ترجيح دهيم، چرا که علاقه مندان به عشق، حقيقت و آزادي گاه امري جز مرگ را پيش روي خود نخواهند ديد؛ پس در راه گذر از مدار صفر درجه ايثار بايد نه انجام وظيفه.
زندگي يا تقليد زندگي


شهلا محيي



اگر به روند زندگي انسان ها از آغاز تا انجام توجه کنيم درمي يابيم که ساختار زندگي حقيقي يا کاذب آنها هم مي تواند از اوايل عمر شکل گرفته و تا انتها به همان گونه ادامه يابد و هم در هر مقطعي از عمر دچار تحول و دگرگوني هاي مثبت يا منفي شود. که در هر حالت، خود فرد، خانواده، اجتماع و نيز حکومت ها نسبت به آن تاثيرپذير يا در آن تاثيرگذار خواهند بود. اين روند به مفهوم نوعي همبستگي زنجيروار انسان ها تا عرصه جهاني است. در جهان پرهياهويي که ساخته الگوهاي مختلف ذهني انسان ها است همه افراد در تلاش وصول به اهداف خاص خود هستند که بسياري از آنها مي تواند در مجموع صحيح و باارزش باشد، اما در مسير تلاش ها و تقلاها در بسياري از افراد چنان کژي ها و انحرافات اکثراً غيرقابل پيش بيني به وجود مي آيد که انسان را از مسير آغازين خود منحرف ساخته و چه بسا تمامي عمر را کم و بيش با چنين انحرافات و کجروي هايي به اشکال گوناگون به سر مي برد و شايد هرگز به فکر او نيز خطور نکند که کشيده شدن به چنين مسيرهايي هرگز زندگي کردن نيست بلکه در حقيقت تقليد زندگي است. تنها زنده بودن است بدون اينکه فرد مفهوم زندگي کردن را دريابد که از ديدگاه بسياري اين روش يا روش هاي غيراصولي و حتي مردود مي تواند هدفمند نيز باشد. با گروه بندي اقشار مختلف و توجه به ديدگاه ها و برداشت هاي آنها درمي يابيم که قشر بي سواد و بي فرهنگ جامعه نيز در تلاشي ارزشمند براي امرار معاش و گذران زندگي است، اما او در جهان وسيع و رو به رشد فزاينده کنوني تنها به چند مقوله مي انديشد که در مسير وصول به اين مقولات انگشت شمار نيز کژي ها و کاستي هاي بسيار وجود دارد، ناداني او نگاهش را جاهلانه کرده که بدون کمترين توجه يا تعصبي بيمارگونه که سنت گرايي غلط و افراطي نيز از پيامدهاي آن است چنين ديدگاهي را در زندگي خود کاربردي مي کند که شاخص عمده رفتارهاي فردي و جمعي او است، از جمله ديدگاه هاي خاص اين قشر طرز نگرش به همسر و شريک زندگي خويش است. از ديدگاه مردان اين صنف همسر هنوز در حد اثاث خانه است که وظيفه اش تنها سودرساني است و پس از مستعمل شدن ترجيحاً مي توان به دورش انداخت که البته چنين ديدگاه مردانه به انسانيت و تاريخ به مفهوم مرد را جنس برتر و زن را جنس دوم و پايين دانستن در اقشار مثلاً باسواد و فرهنگ جامعه نيز اکثراً مشاهده مي شود، اما از نگاه زنان، اين گروه يا مرد مالک روح و جسم آنها است که وظيفه دارند تا پايان عمر در خدمتش باشند، کوچک ترين اعتراض يا احقاق حقي از سوي آنها نسبت به شوهر گناهي است بزرگ، يا دچار چنان احساس ضعف يا حقارتي در برابر مرد مي شوند که ترجيح مي دهند فرياد را در گلو خفه کنند پيش از آنکه مرگ فرياد آنها را ببرد. سرنوشت فرزندان چنين خانواده هايي نيز محققاً قابل پيش بيني است. به هر طريق بايد اذعان کرد که بي سوادي و فرهنگ پايين چنين انسان هايي مي تواند دليلي قابل قبول در عدم دستيابي به تفکر صحيح و در نتيجه نداشتن يک زندگي اصولي باشد، اما اگر سواد و تحصيلاتي در کار بود آيا به جز گروهي معدود، مابقي به غير از مقولاتي که ريشه در مسائل ياد شده دارد و تنها ظاهر فريبنده و گوناگوني اش وجه تمايز آن نسبت به آن مقولات است چندان به مسائل ديگري مي انديشند؟ متاسفانه بايد گفت زندگي از نگرش اکثر انسان ها در بعد مادي و جسماني آن خلاصه شده، حتي بسياري از افراد که از اطلاعات و فرهنگ دم مي زنند تنها علم و تکنولوژي پيشرفته خشک مادي و دستاوردهاي وسيع و فريبنده آن منظور نظر آنها است. تاثير شديد فرهنگ غرب در همه ابعاد و فقر فرهنگ فردي و اجتماعي به هر دليل بر اين گروه ديدگاه ها و برداشت هاي آنها را از مفهوم تمدن تقريباً منحصر به چند مساله کرده است.

ادامه در صفحه 6
عناوين اين صفحه
گرفتار سرمايه داري رانتي شده ايم
کشتي بدون قطب نما
موسوي مشاور رئيس جمهور شد
احتمال انحلال انتخابات ميان دوره يي شوراها
در مدار صفر درجه
زندگي يا تقليد زندگي
ارائه درخواست رسمي براي مذاکره درباره قرارداد الجزاير
آمادگي براي رفع ابهامات احتمالي
آزادي چهار ايراني در بصره
واکنش امريکا به توافق ايران و آژانس
نگاهي به گذشته در امروز
تاريخ جديد خصلت انساني را از سياست جدا کرده است

ارائه درخواست رسمي براي مذاکره درباره قرارداد الجزاير
سفير عراق در تهران از ارائه درخواست رسمي دولت اين کشور براي تعيين زمان گفت وگو با مقامات ايراني درباره قرارداد 1975 الجزاير خبر داد و متذکر شد، تاکنون جمهوري اسلامي زماني را براي اين کار تعيين نکرده است. به گزارش مهر محمد مجيد الشيخ سفير عراق در تهران با بيان اين مطلب افزود؛ در آستانه آغاز سال 2008 وزارت امور خارجه عراق درخواست رسمي خود را براي تعيين زمان گفت وگو درباره قرارداد الجزاير به سفير ايران در بغداد تسليم کرد و در اين نامه اعلام شد عراق آمادگي دارد سه شنبه 25 دي اين کار صورت گيرد. وي افزود؛ طي تسليم اين نامه رسمي سفارت عراق در تهران نيز نامه يي را در تهران تسليم وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي کرد که در اين نامه تاکيد شده هياتي بيست نفره در سطح معاون وزارت امور خارجه و مسوولان وزارتخانه هاي مربوطه آماده سفر به تهران جهت مذاکره در خصوص قرارداد مربوط به اروندرود هستند اما هنوز ايران به اين نامه ها پاسخ نداده است. الشيخ تاکيد کرد دولت متبوعش با توجه به پايان مهلت اعلام شده از سوي مقامات عراقي براي زمان انجام گفت وگو درباره قرارداد الجزاير منتظر دريافت پاسخ رسمي دولت ايران است.


آمادگي براي رفع ابهامات احتمالي
علي اصغر سلطانيه نماينده ايران در آژانس بين المللي انرژي اتمي سفر اخير البرادعي به تهران و مذاکرات وي با مقامات عالي کشورمان را موفقيت آميز خواند و اعلام کرد؛ جمهوري اسلامي نهايت همکاري خود را با آژانس براي رفع هر گونه ابهام احتمالي و حل و فصل مسائل باقي مانده معمول خواهد داشت. به گزارش مهر، سلطانيه با بيان اين مطلب اظهار داشت؛ در اين سفر، فصل جديدي از تعامل، تعميق و سرعت بخشيدن به روند توافقات و همکاري هاي ايران با آژانس بين المللي انرژي اتمي بخصوص در حل و فصل موضوعات باقي مانده مطابق برنامه کاري ( مداليته ) گشوده شد. وي افزود؛ براساس برنامه ريزي انجام شده، آقاي البرادعي تا آغاز ماه مارس گزارش خود را به شوراي حکام آژانس بين المللي انرژي اتمي ارائه خواهد کرد که انتظار مي رود اين گزارش مبتني بر پايان يافتن و حل وفصل مسائل باقي مانده باشد. سلطانيه با اشاره به مذاکرات دبير کل آژانس بين المللي انرژي اتمي در مدت اقامت خود در ايران با مقامات عالي رتبه کشورمان خاطرنشان کرد؛ در اين مذاکرات تاکيد شد جمهوري اسلامي ايران به هيچ وجه از حقوق غير قابل انکار خود در ارتباط با استفاده صلح آميز از انرژي هسته يي به خصوص چرخه سوخت و غني سازي چشم پوشي نخواهد کرد زيرا اين حقوقي است که کاملاً در اساسنامه آژانس و NPT بر آن تصريح شده است. نماينده ايران در آژانس بين المللي انرژي اتمي افزود؛ پس از حل و فصل مسائل تا ماه مارس، همانطور که در تفاهم نامه و برنامه کاري با آژانس قيد شده است، برنامه هاي پادمان آژانس از آن به بعد کاملاً به صورت عادي در ايران پيگيري خواهد شد و در واقع موضوع هسته يي ايران عادي خواهد شد.


آزادي چهار ايراني در بصره
يک مقام مسوول گفت؛ چهار مامور کنسولي ايران که در بصره بازداشت شده بودند پس از حدود شش ساعت آزاد شدند. اين مقام مسوول در گفت وگو با خبرگزاري ايسنا، در مورد جزييات اين واقعه گفت؛ چهار مامور کنسولي کشورمان به همراه چهار پليس عراقي و با هماهنگي قبلي قرار بود در محلي حضور يابند که به دليل اختلافات بين ماموران داخلي پليس عراق اين افراد بازداشت شدند. وي ادامه داد؛ هر چه ماموران عراقي توضيح دادند که اين اقدام با هماهنگي بوده است ماموران ديگر عراقي قبول نکرده اند و نهايتاً اين افراد را حدود شش ساعت در بازداشت نگاه داشتند. اين مقام مسوول در مورد آزادي اين افراد نيز گفت؛ پس از آنکه بررسي هاي لازم انجام گرفته به اين نتيجه رسيدند که از قبل در اين خصوص هماهنگي وجود داشته لذا همان شب آزاد مي شوند. وي اين مسائل را ناشي از اختلافات دروني فرماندهي نيروهاي مسلح و پليس عراق عنوان کرد.

پيش از اين روزنامه القدس العربي به نقل از مقامات نظامي عراق نوشت؛ ارتش عراق چهار ديپلمات ايراني را که در کنسولگري ايران در بصره کار مي کردند به اتهام حضور در منطقه نظامي ممنوعه «راس البيشه» دستگير کردند. اين روزنامه چاپ لندن به نقل از مقامات ياد شده ادامه داد؛ نيروهاي ارتش عراق از دو روز پيش اين ديپلمات ها را به همراه چهار کارمند عراقي که در کنسولگري کار مي کردند، در محل مذکور دستگير کردند. اين مقامات اسامي ديپلمات هاي ايراني را علي م.، جعفر ک.، حسن ن. و هادي ج. اعلام کردند. مقامات عراقي تصريح کردند ديپلمات هاي ايراني بازداشت شده در طول تحقيقات اصرار داشتند که به دنبال پيکر سربازان ايراني بودند که در اين منطقه طي جنگ عراق و ايران از سال 1980تا 1988 به شهادت رسيدند.


واکنش امريکا به توافق ايران و آژانس
کاخ سفيد در واکنش به توافق ايران با آژانس بين المللي انرژي اتمي درباره برنامه هسته يي تهران مدعي شد اين توافق کافي نيست و بر خواست خود مبني بر اينکه ايران بايد غني سازي را تعليق کند تاکيد کرد. به گزارش ايسنا، گوردون جاندرو سخنگوي کاخ سفيد که جرج بوش رئيس جمهور امريکا را در سفر به خاورميانه همراهي مي کند روز يکشنبه افزود؛ پاسخگويي به پرسش ها درباره فعاليت هاي هسته يي گذشته آنها (ايران) يک گام است، اما لازم است آنها فعاليت غني سازي و بازفرآوري را تعليق کنند. به گزارش خبرگزاري فرانسه وي افزود؛ يک بيانيه ديگر جايگزين پايبندي به تحريم هاي سازمان ملل نيست. اين اظهارات در حالي مطرح شد که آژانس بين المللي انرژي اتمي اوايل روز يکشنبه اعلام کرد ايران توافق کرده است همه پرسش هاي باقي مانده درباره برنامه هسته يي اش را ظرف چهار هفته آينده پاسخ دهد. محمد البرادعي دبيرکل آژانس طي سفر به تهران با مقامات عالي رتبه ايران ديدار و مذاکره کرد. ايران تاکيد کرد توسعه برنامه هسته يي و غني سازي حق لاينفک اين کشور است و هدف ايران از دنبال کردن اين برنامه برآوردن نيازهاي انرژي جمهوري اسلامي است.


نگاهي به گذشته در امروز
نوشيروان کيهاني زاده

روز درخشان ديگري در تاريخ ايرانيان احياي حاکميت ملي


پانزدهم ژانويه سال 946 ميلادي (25 دي ماه) احمد ديلمي (معزالدوله) بغداد را متصرف شد، المستکفي بيست و دومين خليفه عباسي را برکنار کرد و با اين اقدام حکومت سراسر ايران بار ديگر در دست ايرانيان قرار گرفت و تجديد حاکميت ملي که مرداني چون ماکان و مرداويز از مازندران و ديلمان، بابک خرمدين از آذربايجان، سيستاني ها (ايرانيان خاوري که امروز افغان خوانده مي شوند) به ويژه صفاريان، خراساني ها به ويژه سامانيان و... در راهش تلاش کرده و جان باخته بودند به تحقق پيوست. علي، احمد و حسن ديلمي پسران بويه از پيروان و دستياران «مرداويز» قهرمان ملي ما بودند که آرزوها و انديشه هاي وي را دنبال کردند. بوئيان «شيعه اثني عشري» را با ناسيوناليسم ايراني درآميختند تا ميهن آنان ماهيتي کاملاً مستقل داشته باشد. احمد از سوي برادر خود علي ديلمي مامور پس گرفتن خوزستان و تصرف بغداد بود که به انجام هر دو ماموريت موفق شد. بغداد بعد ها در دسامبر سال 1534 از دست ايران خارج شد و موقتاً به تصرف سلطان سليمان امپراتور عثماني افتاد که خود را خليفه مسلمين مي خواند و بغداد را براي اثبات ادعاي خود لازم داشت. دولت صفويه ايران بعداً بغداد را از عثماني ها پس گرفت و در آنجا يک پادگان ثابت به وجود آورد و يک واحد نظامي نيرومند مستقر ساخت. جنگ متناوب ايران و عثماني بر سر بغداد دو قرن طول کشيد و در زمان نادرشاه مصالحه صورت گرفت؛ ايران از دعاوي خود بر بغداد دست کشيد و عثماني حاکميت ايران بر ايروان (پايتخت کنوني ارمنستان) و همه قفقاز جنوبي را به رسميت شناخت.

تاکيد مصدق بر حاکميت ملي و مالکيت منابع عمومي


لوي هندرسون سفير وقت امريکا در ايران 25 دي ماه 1331 (15 ژانويه 1953) پيشنهاد تازه مورد موافقت انگلستان براي حل مساله نفت ايران را به دکتر مصدق رئيس دولت تسليم کرد و اين دو در اين زمينه هفت ساعت با هم گفت وگو کردند. اين مذاکرات در خانه دکتر مصدق در خيابان کاخ (خيابان فلسطين امروز) انجام شد، زيرا دکتر مصدق هنوز از بستر بيماري برنخاسته بود. در اين مذاکرات دکتر مصدق پيشنهاد تازه را مغاير حاکميت ملي و اصل کنترل ثروت عمومي هر کشور مستقل خواند و نظر خود را اعلام داشت. سي و پنج روز بعد (اول اسفند) هندرسون پيشنهاد تازه انگلستان را که مورد تاييد امريکا هم قرار گرفته بود به دکتر مصدق تسليم داشت که ضمن آن ملي شدن صنعت نفت ايران و مالکيت دولت ايران بر آن به رسميت شناخته شده بود، اما قيمت گذاري و فروش در دست ايران نبود و به علاوه، بر امور فني آن بايد کارشناسان خارجي نظارت داشته باشند که مصدق آن را هم مغاير قانون ملي شدن صنعت نفت و حاکميت ملي خواند.«تاريخ» نشان داد که پس از براندازي 28 مرداد، همين پيشنهاد (طرح) با تفاوتي جزيي به اجرا درآمد، شرکت ملي نفت باقي ماند و طرف قرارداد با کنسرسيوم نفت شد. هندرسون يکي از دست اندرکاران براندازي 28 مرداد بود.

www.iranianshistoryonthisday.com


تاريخ جديد خصلت انساني را از سياست جدا کرده است
دکتر عبدالکريمي طي سخنراني در دانشگاه مفيد قم به شرح و بسط نظريه «اضمحلال سياست» پرداخت و گفت؛ شرايط نوين تاريخي، خصلت انساني را از سياست، بيش از گذشته سلب کرده است. به گزارش مهر به نقل از سايت دانشگاه مفيد، دکتر بيژن عبدالکريمي، استاد فلسفه و عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي، به دعوت کانون دايره در دانشگاه مفيد درباره بحران معنا در جهان معاصر کنوني و اضمحلال سياست سخنراني کرد.

دکتر عبدالکريمي در بخشي از سخنان خود به توضيح معنايي معنا پرداخت و گفت؛ مراد من از معنا در بحث خويش، به هيچ وجه اشاره به مباحث سيمنتيک، زبان شناختي، هرمنوتيک يا مباحث روانشناختي و جامعه شناختي نبوده، بلکه مراد از «بحران معنا» انکار وجود حقيقتي استعلايي به منزله کانون معنابخش جهان، انسان و زندگي و به منزله معيار درستي يا نادرستي معرفت و کنش آدمي در جهان معاصر کنوني است.

عبدالکريمي اظهار داشت که غلبه يافتن همين مواجهه با«مساله حقيقت»، يعني انکار آن است که قوام بخش دوران کنوني و تعيين کننده عالم و نحوه زيست ما در همه عرصه ها از جمله در عرصه سياست است. اين سخنران با توصيف جهان کنوني، به منزله «جهان نيچه يي»، کوشيد بحران معنا در جهان معاصر را شرح دهد. عبدالکريمي خاطرنشان کرد که مراد وي از جهان نيچه يي به هيچ وجه اين نيست که همه نيچه مي خوانند يا به طرح مباحث مطروحه در فلسفه نيچه يا در تفکر متفکران پست مدرن مي پردازند، بلکه مرادش اين است که در دوران ما انسان ها به نحو کم و بيش مشابهي با مقولات نيچه يي زندگي مي کنند و اين مقولات در دوران ما سيطره يافته است.

اين استاد فلسفه در بخش ديگري از سخنانش به توضيح دو مفهوم «پايان سياست» و «اضمحلال سياست» و نسبت ميان آن دو پرداخت و گفت؛ برخي صاحب نظران در عرصه علوم و مطالعات سياسي، همچون ژان ماري گنو از پايان سياست سخن گفته اند و در حول و حوش مفهوم پايان سياست ادبيات شکل گرفته است. اين استاد فلسفه اظهار داشت براي آنکه نظرش با نظر پيروان تز پايان سياست مشتبه نشود، ناچار شده است از تعبير «اضمحلال سياست» استفاده کند. عبدالکريمي در توضيح نظرش گفت؛ تعبير «پايان سياست» بيشتر ناظر بر وضعيت کنوني جهان و تغيير ماهوي نهاد سياست با توجه به ظهور نظام سرمايه داري جهاني و ظهور انقلاب در عرصه تکنولوژي اطلاعات و ارتباطات و ظهور شبکه جهاني اطلاعات و ارتباطات و بدون هيچ گونه بار ارزشي و اخلاقي است. ليکن تعبير«اضمحلال سياست» در واقع به تهي شدن وجه انساني و اخلاقي سياست نظر دارد لذا مفهوم اضمحلال سياست، در حالي که به همان معنا و مفهوم پايان سياست اشاره دارد، بيشتر متضمن معاني وجودشناختي و انسان شناختي و اخلاقي است که وي از آن به «اضمحلال سياست» تعبير کرده است.

عبدالکريمي در شرح نظريه پيروان پايان سياست، به خصوص آراي ژان ماري گنو، به طرح مقوله پايان يافتن عصر ملت - دولت ها در غرب؛ عصري که با انقلاب کبير فرانسه و شکل گيري مفهوم دولت مدرن آغاز شده بود، مي پردازد و توضيح مي دهد که چگونه با فروپاشي مفهوم ملت - دولت در دوران ما مي رود که مقوله سياست به پايان برسد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام