حامد زارع

امانوئل کانت در تاريخ فلسفه غرب در مقام و موقعي ايستاده است که گذار سبک و سطحي از وي موجبات نافهمي کل تاريخ انديشه در مغرب زمين است. در واقع کانت قاطعانه و البته متواضعانه روي گسلي از خط تاريخ انديشه قرار دارد که «پيشينيان» و «پسينيان» خود را موجه مي نماياند. پرپيداست که صحبت از فيلسوفي که تاريخ انديشه را به قبل و بعد از خود منقسم است، مقدمات و توجهات ويژه يي را مي طلبد. به مقدمه مقاله بايد افزود که فهم کانت (به بيان بهتر عقل کانتي) از دشواري هاي تفهم فلسفه هگل، مارکس، رمانتيسيست ها، اگزيستانسياليست ها، نئوکانتي ها، انتقادي ها و مکتب فرانکفورت مي کاهد. به زبان ديگر ورود به بحث هاي پساکانتي بدون رجعت به کانت و فهم دقيق فلسفه وي، از آن کارهاي ناشدني است،
خواننده، خود به نگارنده حق دهد که کار اين مقاله نيز از صنف همان کارهاي ناشدني است.اما سخن راندن از سيره سياسي کانت شايد سخن غريبي باشد و سياحت در سرزمين و سپهر سياسي امانوئل کانت کمتر محل مداقه است. چه اينکه نويسندگان تاريخ انديشه سياسي غرب پس از توضيح اصحاب قرارداد (هابز، لاک، روسو) بي اعتنا به کانت، به هگل و مارکس مي پردازند. بدين سان سنت ناخواني سويه هاي سياسي رساله هاي کانت و جدي نگرفتن «سياست» در دستگاه فلسفي وي امري معمول شده است. هرچند به جز «صلح پايدار» اثري سياسي به معناي دقيق کلمه در آثار کانت پيدا نيست، اما ناديده انگاشتن انقلابي که کانت در افکار پديد آورد و رداي خود را مديون خود ساخت ناصحيح به نظر مي رسد. قصد مبالغه و مداهنه نيست اما مشخص هم نيست که اگر کانت ظهور نکرده بود، هگل و مارکس چه سخني براي عرضه داشتند،
براي آغاز کانت بايد به فلسفه او پرداخت. به همين جهت ما ابتدا به کانت فلسفي متوجه مي شويم و سپس کانت سياسي را معرفي مي کنيم. «رنه دکارت» فرانسوي را آغاز مدرنيته فلسفي مي دانند. او که هستي خود را موکول به انديشه و پرسش مي کرد.جمله جاودان «مي انديشم؛ پس هستم» (که به نشانه دوستداري انديشه و فلسفه بر زبان عوام الناس جاري است) دستاويز دکارت براي پي ريزي انديشه مدرن است. انديشه يي که انساني نو را متولد ساخت. انساني که مستخرج دستگاه فکري دکارت مي شود، سوژه يي است که جهان اطرافش را به مثابه ابژه فهم مي کند. پرچم انديشه اومانيستي با دکارت برافراشته مي شود. همزمان ادراک مبتني بر تصورات بيرون از خرد آدمي (آنچه مورد تاکيد کليساي قرون وسطي بود) طرد مي شود. بدين ترتيب «عقلانيت» تنها مسير موجه براي شناخت و «اعتقاد» مي شود. همين تفکر فلسفي است که نظام هاي سکولار عصر رنسانس را پي ريزي مي کند. اما کسي که «مدرنيته» را به تمامي تحکيم مي کند و انسان را مرکز هستي قرار مي دهد، امانوئل کانت است. در پيگيري انديشه روشنگري که دکارت در مقام والد آن تعريف مي شود آن هنگام که به کانت مي رسيم، به يک کنش فکري برمي خوريم که اگر بيش از آغازگي فکر مدرن واجد توجه نباشد، کمتر نيست. کنشي که زاينده انقلابي فکري است و «عقل» را در کانت برخلاف دکارت هرگونه ارتباط ميان انديشه قدسي و فکر مدرن قطع مي شود. البته اين انقطاع به همراه مفهوم سازي «امر اخلاقي» صورت مي گيرد نه با تعبيه مفاهيمي که به لائيسيسم برسد. در دستگاه فکري کانت کل جهان هستي، ابژه يي است که بايد انسان در مقام سوژه آن را درک کند. در واقع عينيت براي ورود به دهليز شناسايي انساني بايد خود را با ذهنيت سازگار کند و همه اشيا بايد خود را با عقل منطبق سازند. بدين سان انسان رکن رکين «هستي» و منطق متين «فهم هستي» مي شود. اين گونه نگاهي به انسان و قائل شدن اين ساني به عقل، چيزي است که تنها در کانت يافت مي شود. بي جهت نيست که او را فيلسوف انسان بدانيم. «فلسفه کانت براي همه انسان هاست. غکانتف مي خواهد به انسان بياموزد که چگونه بايد مقامي را که در جهان هستي برايش مقرر شده، به دست آورد.» ناگفته گذاشته نشود که اين انسان مرکزي که کانت آن را برمي سازد، نه تنها شکافتگي در خلقت و طبيعت درنمي اندازد،1 که به وضوح ادامه سنت ستبر و فضيلت محور انسان ديني است، چه اينکه در ساحت و نظر کانت، دين نيز آن زماني دين مي شود که در محدوده عقل توصيف و معنادهي شود. همسويي انسان و عقل در انديشه کانت در نهايت به آزادي مي رسد؛ «آزادي» که در کانت جز در «فضيلت اخلاقي» نمي گنجد. اما اين فضيلت تجويزي نيست بلکه ذاتي است (طرفه آنکه ذات دشمن سرسخت ذات گرايي شمرده مي شود). کانت انسان را واجد آزادي مي داند نه مستحق آن. انسان به موجب انسان بودنش داراي آزادي و اراده آزاد است. مرتبه آزادي در کانت آنچنان رفعت مي گيرد که صورت پيشيني عقل تعريف مي شود. به عبارت ديگر «آزادي» سرشت و فطرت عقل است. در آراي اصحاب قرارداد اجتماعي به خصوص جان لاک و ژاک روسو آزادي متاعي است که ستانده مي شود ولي امانوئل کانت آزادي را همراه حتمي و ذاتي انسان و انسانيت مي داند. لاک با مداراي خود و سعي در تثبيت وضعيت مدني و روسو با مشارکت خود و کوشش در تحقق اراده عمومي، به آزادي دست مي يابند. اين در حالي است که کانت با برداشتن قدمي بي نهايت پيشروانه رو به تفکر مدرن، آزادي را بايسته انسان مي داند و البته در اين راه «رهبري عقل» را (در منش فردي و کنش جمعي) متذکر مي شود. آزادي و عقل دو روي سکه انديشه مدرن کانتي است و رشد يکي به نمو ديگري منوط است. اين همبستگي تا جايي است که «شرارت هاي دشمنان آزادي موجب تقويت، شفافيت و شکوفايي عقل مي شود.» بايد اشاره داشت که انسان آزاد کانت که تحت رهبري عقل آزاد (منظور از عقل آزاد، عقل رها شده از تصورات و ايمان2 مسيحيت قرون وسطايي است) قرار دارد، چه عرصه يي را در برابر خود مي بيند و تا کجا به پيش مي رود. «کانت ناچار به تشريح اين نکته بود که انسان آزاد چگونه بايد عمل کند. او نه با قاطعيت بلکه با اميدواري مي گفت فضيلت و آزادي بايد توام شوند»3 همان طور که پيشتر اشاره رفت، فضيلت (البته نه از آن نوعي که در انديشه افلاطون و ارسطو پيداست) نقطه کانوني ميدان اخلاقي فلسفه سياسي کانت است. تفاوت فضيلت نزد افلاطون و کانت نشاني از شکافي فراخناک تر مي دهد؛ شکافي که در دل انديشه افتاده و منجر به شناسايي دوران کلاسيک و مدرن شده است. افلاطون و ارسطو و به طور کلي فلسفه کلاسيک (يونان قديم) در زمره غايت گرايان دسته بندي مي شوند. در نظرگاه افلاطوني «سعادت» يک غايت است که براي رسيدگي به آن بايد مجهز به «حکمت» و «فضيلت» بود و تنها مسير نيل به سعادت، گذرگاه فضيلت گرايانه است. به معناي دقيق تر «فضيلت» از آن رو مهم است که انسان را به غايتي به اسم «سعادت» مي رساند. اما کانت و به طور کلي فلسفه مدرن (غرب مسيحي) در دسته وظيفه گرايان شناسايي مي شوند. در نظرگاه کانتي، ما فضيلت (به عنوان امر اخلاقي) را به اعتبار مطلوبيت ذاتي اش پيگيري مي کنيم و نه به خاطر محصولي که بار مي آورد (که شايد سعادتشهر افلاطوني باشد). در نتيجه مشخص مي شود که کانت فضيلت را براي زيست آزادانه تحت سيطره عقل مدرن مي خواهد و نه براي رسيدن به آرمانشهرهايي که در دل انديشه کلاسيک پرورانده شده اند. امانوئل کانت به اتوپيا بي اعتناست،
«غکانتف... در حالي که همه شهرهاي آرماني و ايدئولوژي ها را کنار مي نهد، در جست وجوي شناختن آن است که در وضعيت انساني، چه چيزي ممکن و چه چيزي درست است.»4 کانت در پي شناسايي و تبيين آن دسته قوانين اخلاقي است که همگان در رعايت آن منفعت داشته باشند و در نهايت عقلانيت را گرامي بدارند. به عبارت ديگر «حق» و «قانون» گره خوردگي فلسفي با هم داشته باشد. البته اين امر امکان پذير است چرا که اصولاً «انسان کانتي صاحب اراده خير که مطيع قانون امر مطلق است، مطيع قانون حق مطلق نيز هست.»5 لازم به ذکر است که امر مطلق در فلسفه کانت به عنوان بنياد اخلاقي مفروض مي شود. پرهويداست انساني که در انديشه مدرن تعريف شده است تا چه حد در گذرگاه کانتي خود به فضيلت آراسته مي شود. البته فضيلتي که راهگشاي انبساط است، نه فضيلتي که انقباض انديشه و عمل را به بار آورد. اين انسان آنگاه که مي خواهد نهادسازي سياسي کند با اراده آزاد خود حق اکثريت را جاري مي کند و با فضيلت مندي خويش، حق اقليت را به جا مي آورد. همه دستاوردهايي که سياست مدرن در مجموعه فلسفي غرب دارد، در کوره فکري کانت به عقل آبديده مي شود و به طلاي آزادي فراپرورده مي شود. کانت حتي براي تبيين فضاي مطلوب سياسي خود که همان فضيلت مندي (به عنوان گوهر انساني اراده آزاد) است، به سبک لاک و روسو رو به هيجان و اجتماع نمي آورد، بلکه فلسفيدن را از سر مي گيرد و انسان را خطاب مي گيرد. «در فلسفه کانت... تلاش در راه پيوند دادن آزادي باارزش اخلاقي مشاهده مي کنيم که اين پيوند دادن از طريق تلقين هاي اجتماعي نيست، بلکه از راه بازتعريف معناي انسان انجام مي گيرد. با کمي اغراق مي توان کانت را از دو برآمد فلسفي پسيني اش (هگل و مارکس) نيز عقلاني تر
- و نه سياسي تر- جلوه داد،» 6
«هگليانيسم» و «مارکسيسم» بدون دريافت هاي بنيادين خود از امانوئل کانت کجا و چگونه اينچنين منظومه فلسفي مي توانستند برپا دارند. اما اگر در طلب صلح و اخلاق باشيم بايد با تاکيد بر کانت متقدم، هگل و مارکس متاخر را به کلي مطرود ساخت. هگل (که ديالکتيک خود را مديون مقولات کانت است) آزادي را در روح مطلق مي بيند که در دولت حلول مي کند. کارل مارکس (که ديالکتيک هگل را بر پاهايش ايستاند) آزادي را در بي طبقگي مي داند که در کمونيسم محقق مي شود. اصل محرک تاريخ در نگاه تاريخ گرايانه هگل «ملت» است و در نظر مارکس «طبقه» معنا مي شود. هر دو اين فلاسفه با اينکه امروز از بزرگان انديشه سياسي شمرده مي شوند اما در مقام ميراث خوار کانت، حق وي را ادا نکردند،
چه اينکه هگل براي تحقق آنچه برساخته بود «جنگ ملل» را جبري مي ديد و مارکس لزوم «انقلاب» و دگرگوني را براي عمل به فلسفه اش ضروري مي دانست. اما امانوئل کانت فيلسوف صلح و اخلاق است و انسانيت را ساري مي دارد. گزاره پيش گفته هرچند در سياسي خواندن کانت شک و طعن درمي اندازد، اما نگفتنش فلسفه را از درون فرو مي پاشاند. کانت در بيان حرکت تاريخ با جنگ (که هگل مي رسد) و انقلاب (که مارکس مي رسد) ناآشناست. از نظر کانت حرکت کانت به سوي عقلانيت است و در سايه شکوفايي اين عقل، آزادي و فضيلت گره مي خورند و اراده آزاد انساني متحقق مي شود. حتي مقصود از حکومت در فلسفه کانت استقرار نظام عقل بر مبناي حکم عقل واحد انساني و قانون عقلاني و حذف عناصر غيرعقلاني است و نيازي به ذکر نيست که عقل انسان کانتي ميلي به جنگ ندارد. کانت حتي در آسمان انديشه سياسي خود روياي «آشتي هميشگي» مي پروراند و نام تنها رساله سياسي خود را صلح جاويد مي نهد. او در اين کتاب آرزو مي کند که ارتش ها برچيده شوند و دولت عقل استقرار يابد. به موازات اينکه در کل فلسفه کانت ما به اخلاق مي رسيم، در نسبت هاي سياسي اش نيز به صلح مي رسيم. از نظر کانت «يک پادشاه مخلوع را نمي توان به جرم اعمالي که قبلاً انجام داده است بازخواست کرد، چه رسد به مجازات.»7 در ديدگاه کانت «اگر انقلاب يکباره پيروز و قانون اساسي تازه يي تدوين شود، عدم حقانيت آن در بدو تاسيس نمي تواند اتباع کشور را به عنوان شهروندان خوب (حکومت قبلي) از الزام به مراعات نظم جديد امور معاف کند و آنها نمي توانند از اطاعت شرافتمندانه از قدرتي که اکنون پا گرفته است، سرپيچي کنند.»8 مدارا، آزادي، اخلاق، فضيلت مندي و عقلانيت به وفور در تار و پود انديشه و فلسفه کانت قابل رصد است و نظمي آرام و ليبرال را رقم زده است. اين امر تناقضي با معنا و کارکرد سياست مدرن ندارد. اين صحيح است که معناي سياست مدرن مديون ماکياولي است. همو که با انکشافي عظيم و توجه به «قدرت»، سياست را علم «حفظ قدرت به هر قيمت» ناميد. اما سياست نزد کانت معنايي جز امر اخلاقي نمي دهد. (بهتر است بگوييم امر اخلاقي بن مايه کنش هاي سياسي کانت است) امانوئل کانت در فلسفه کاري کرد که به تعبير خودش انقلاب کپرنيکي در افکار جديد ايجاد کرد. در برکشيدن سوبژکتيويسم دکارتي به تعالي که با هگل به اوج خود مي رسد (نظر کنيد در جمله معروف هگل؛ آنچه واقعي است عقلاني است و آنچه عقلاني است واقعي است). نقش کانت بي بديل است وي يکسره تجربه گرايان و تعقل گرايان پيشيني اش را کنار مي زند و دم از تصرف انسان به عنوان فاعل شناسا و در مقام کنشگر معرفتي در فهم اطراف مي زند. در فلسفه وي خود از منزلتي برخوردار است که همه اشيا و مفاهيم بيروني براي ورود به ذهن و سرزمين فهم انساني بايد از دريچه آن بگذرند. با ظهور کانت همه چيز اعم از دين و اخلاق و قانون و علم و هنر مي بايست از آن پس به محک فرد بخورد و عقلاً توجيه شود.»9 همين عقل که مرجع موجه کنش انساني اراده آزاد است سياست را در بستري معنا مي کند که به مدد آزادي بنياديني که به همراه آدمي است به امر اخلاقي مي انجامد. ردپاي انديشه فلسفي کانت آنچنان در جاي جاي فکر غربي مشاهده مي شود که مارتين هايدگر سايه کانت را بر همه افکار مي ديد. گرچه سيره سياسي کانت، حاشيه يي بر کارهاي فلسفي وي محسوب مي شود و از استقلال و جامعيت محروم، اما آنقدر پخته و عقلاني هست که مدرنيته عقلايي را منسجم نگه دارد. اگرچه ايده آليسم کانتي به دو شاخه شقاق يافته است؛ شاخه راستي که به هگل مي رسد و شاخه چپي که به مارکس. و اين دو در تن سياست و اجتماع طرح هايي بديع و تازه درانداختند اما بايد از انجام و پايان اين ايدئولوژي ها نيز پرسيد؛ جايي که هگل سرچشمه معرفتي فاشيسم مي شود و شرارت هاي استالينيستي به اسم مکتب مارکس توجيه مي شود. شايد اگر اين فيلسوفان به دنبال برساختن هيبتي تنومند و هيجان آور از ميراث فکري کانت نشده بودند، اينچنين جفاهايي نيز به پاي آنان نگاشته نمي شد. چيزي که کارل پوپر در سده بيستم به چپ هاي نو متذکر مي شود و آنان را نه به هگل و مارکس، که به کانت مراجعت مي دهد تا سلامت و صلح طلبي انديشه خود را تضمين کنند. آري، امانوئل کانت فيلسوف ريزجثه يي که حتي براي يک بار شهر کوچکش را ترک نکرد، براي همه دنيا پيام دارد. او که غير از اهالي شهر خود با کسان ديگري نشست و برخاست نداشت، براي همه مردم و کشورها سخن در انبان فکر خود دارد. براي وضعيت امروزين سياست ضروري به نظر مي رسد که رجعتي به امانوئل کانت داشته باشد؛ رجعتي خودآگاهانه به صلح و اخلاق. هجرت به انديشه کانت واجب مي نمايد چرا که کانت فيلسوف صلح است.
پي نوشت ها؛----------------------------
1- کانت، کارل ياسپرس، ترجمه ميرعبدالحسين نقيب زاده، تهران، انتشارات کتابخانه طهوري، چاپ اول 1372، صفحه 247
2- رشد عقل، منوچهر صانعي دره بيدي، تهران، انتشارات نقش و نگار، چاپ اول 1384، صفحه 129
3- نظريه نظام هاي سياسي (جلد دوم)، ويليام تي بلوم، ترجمه احمد تدين، تهران، نشر آران، چاپ اول 1373، صفحه 508
4- کانت، کارل ياسپرس، ترجمه ميرعبدالحسين نقيب زاده، تهران، انتشارات کتابخانه طهوري، چاپ اول 1372، صفحه 247
5- نظريه نظام هاي سياسي (جلد دوم)، ويليام تي بلوم، ترجمه احمد تدين، تهران، نشر آران، چاپ اول 1373، صفحه 507
6- همان، صفحه 703
7- فلسفه حقوق، منوچهر صانعي دره بيدي، تهران، انتشارات نقش و نگار، چاپ اول 1380، صفحه 180
8- همان، صفحه 179
9- فلسفه کانت، اشتفان کورنر، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ اول 367، صفحه 61