پنج شنبه، 27 دي 1386 - شماره 1593
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: يــــاد
محسنان مردند و احسان ها بماند
سيد ابوالحسن مختاباد
نوشتن فرزندي درباره پدرش سخت است، چرا که تعلقات و دلبستگي ها، عواطف و احساسات اجازه نمي دهند آدمي از موضوعي به نام پدر خويش ارتفاع بگيرد و از منظري بيروني به کار و کردار هاي وي نظر و غث و سمين کارش را برون افکند. من هم چنين کاري را نمي کنم چون اگرچه پدرم در تربيت فرزندانش شيوه يي سنتي و منطبق با عرف زمانه خود را اختيار کرد، اما اين سختگيري ها به قول استاد هوشنگ مرادي کرماني همانند همان ترکه اناري است که تلخي ها و درد هاي آن در همان زمان دفن شد و امروزه تنها چيزي که بر ذهن و ضمير ما مي نشيند لبخندي است از آن ترکه هاي انار. اما نگاه من به شيوه زيست پدرم نگاه شخصي نيست، بلکه بيان برخي دغدغه هايي است که وي به عنوان يک انسان موثر در محيط خود تجربه کرد و ما به عنوان روزنامه نگار اين وظيفه را داريم که اين تجربه ها را انتقال دهيم چرا که گمان مي کنم در اين روزگار عسرت، ما نيازمند آدميان و الگوهايي هستيم که هم از روزگار خود جلوتر و هم در تشخيص منافع جمعي و پل زدن ميان منافع فردي به منافع جمعي پيشقدم و مبتکر باشند. اين نکته را هم اضافه کنم که پدرم در منطقه خود (کليجانرستاق ساري که بيش از 150 تا 200 روستا را شامل مي شود) چهره يي شناخته شده بود. مبارزاتش بيش از اينکه رنگ و صبغه سياسي داشته باشد، صورت و هيئت اجتماعي داشت. حتي زماني که از سوي دفتر نخست وزيري وقت (ارديبهشت 1342) فرمان تبعيد چند ماهه وي به نائين اصفهان صادر شد، دليل اصلي آن اگرچه از نظر حکومت اغتشاش و اخلال در نظم عمومي، اما از نظر مردم و کشاورزان منطقه پافشاري جانانه و خطرخيز در دفاع از حق طبيعي آنها (مالکيت بر زميني که روي آن کار مي کردند) بود. به همين دليل وقتي دوران تبعيدش به پايان رسيد، اين مردم بودند که استقبال پرشکوهي از وي به عمل آوردند. يکي از کشاورزان که شاهد اين استقبال بود برايم تعريف مي کرد که وقتي پدرتان برگشت وي را بر اسبي قبراق نشاندند و بيش از هزار کشاورز اسب سوار به همراه هزاران تن ديگر پياده، با شکوهي تمام در پشت سرش حرکت کردند و به منزلش رساندند. از سال هاي 1331 به بعد که دفاع از حقوق مردم روستا و سپس منطقه را وجه همت خود قرار داد تا آخرين سال هاي عمرش اين وظيفه را بدون هيچ چشمداشت مالي انجام داد. از اين کار لذت مي برد و کنجکاوي شگفتي نسبت به پيگيري حقوق مردم داشت و از اينکه يکي از مردم روستا يا منطقه به حقوق قانوني و طبيعي خود دست پيدا کند، شادمان مي شد. در اين مسير از شيوه هايي چون بسيج مردم و سخنراني براي آنان در مسجد محل استفاده مي کرد و سعي داشت آنها را با حقوق شان آشنا سازد. اين سماجت ها البته بدون هزينه هم نبود، چنان که آدم هاي برخي از اين اربابان در يکي از همين سال ها با تبر به جانش افتادند و خونين و مالينش کردند و چند ماهي در بيمارستان بود تا شکستگي ناشي از بريدگي دست و پايش درمان شود. اما اين فشارها و تهديد هاي مالي و جاني سبب نشد تا آن زنده ياد قدمي از عزم جزمش در دفاع از حقوق طبيعي مردم منطقه و آگاهي بخشي به آنها براي دفاع از چنين حقي پا پس بگذارد. آدمي اهل مطالعه بود و کسب خبر. تا ششم ابتدايي درس خوانده بود اما کتب قديم ادبي به خصوص بوستان و گلستان و شاهنامه را خوب مي خواند و تقريباً تمامي داستان هاي شاهنامه را به خاطر داشت و البته علاقه عجيبي هم به خواندن کتاب هاي تاريخي. خاطرات شخصيت هاي سياسي معاصر را سخت پيگيري مي کرد و در ميان شخصيت هاي سياسي قبل از انقلاب مرحوم دکتر محمد مصدق سخت مورد اعتناي وي بود و در ميان شخصيت هاي سياسي بعد از انقلاب هم مرحوم بازرگان.

اين اواخر هم تعلق خاطري به هاشمي رفسنجاني پيدا کرده بود و معتقد بود سياستمردي خبره و چيره دست است و از منظر منافع ملي به پديده ها نگاه مي کند. تحولات روز را با علاقه مندي عجيبي پيگيري مي کرد و در اين مسير به يک منبع هم اکتفا نمي کرد. وقتي زمان خبر راديو مي رسيد، خانه بايد در سکوت مطلق فرو مي رفت تا ايشان بتوانند با آرامش اخبار را بشنوند. صبح ها اخبار ساعت 8 راديوي ايران را گوش مي کند. اين سنتي بود که تا آخرين روزهاي حياتش ادامه داشت. خواندن روزنامه هاي يوميه هم از سنت هاي حسنه يي بود که وي در نهاد جان ما گذاشت. دو روزنامه اطلاعات و کيهان را از همان سال هاي دهه هاي چهل و پنجاه مي خريد و خانه ما همه گاه انباشته از روزنامه ها بود. در سال هاي دهه هاي شصت و هفتاد که من براي تحصيل به شهر ساري مي رفتم، اين وظيفه خطير، به عهده من گذاشته شد و شايد يکي از دلايل اينکه من به خبر اين همه حساس بودم و پيگير آن، و بعد ها هم اين پيشه را به عنوان شغلم انتخاب کردم، همين دغدغه هايي بود که وي در نهاد جان ما به يادگار گذاشت. شنيدن اخبار از چند منبع و اکتفا نکردن به يکي به وي اين امکان را مي داد که به درکي جامع تر از اخبار و اطلاعات و رخداد هاي روز دست يابد. نسبت به تحولات روز حساس بود و سعي مي کرد مردم را با امکاناتي چون درس خواندن و آشنايي با علم و صنعت و بهداشت روز آشنا سازد و معتقد بود تنها راه رهايي از فقر و فلاکتي که دامنگير مردم است، داشتن آگاهي و برخورداري از امکانات اوليه براي معيشت، زيست و زندگي بهتر است. نخستين مدرسه روستاي امره با پيگيري هاي وي در سال هاي انتهايي دهه سي ايجاد شد. خود با يکي از کشاورزان صحبت و قانعش کرد که زمينش را بفروشد و مردم روستا را نيز تحريک و تشويق کرد با جمع کردن سنگ و تراش دادن آن بناي اين مدرسه، که نامش را هم به تاسي از نخستين شاعر پارسي گوي، رودکي، گذاشته بود، بالا ببرند. در سال هاي ابتدايي دهه چهل تلاش کرد و موفق شد نخستين درمانگاه را با تمامي بودجه و امکانات به روستاي ما بياورد و جالب اينکه اين درمانگاه را در سه کيلومتري روستا احداث کرد تا به جاده اصلي ساري - سمنان نزديک باشد که مردم روستا هاي ديگر هم بتوانند از آن استفاده کنند. نام درمانگاه را هم به نام روستا نکرد، بلکه نام منطقه را بر آن گذاشت، چرا که معتقد بود تمامي مردم منطقه بايد از اين امکان بهداشتي پزشکي استفاده کنند. در همان سال ها وقتي از طرف نهاد خانه فرهنگ ماموري به روستاي ما آمد تا بگويد که مي خواهد برخي از امکانات چون کتابخانه، مهد کودک و زمين فوتبالي براي جوانان را به اين منطقه و مردم روستا بدهد، وي نخستين کسي بود که از اين کار استقبال کرد و باز مردم روستا را جمع کرد و از مزاياي اين گونه حرکت ها گفت. اکنون در يکي از بهترين نقاط روستا ساختماني عظيم و البته در گوشه يي خوش آب و هوا زمين فوتبالي قانوني و چند منظوره احداث شده که هر دو اين مکان ها محصول پيگيري وي بود. منزل ما در شهر ساري، اگرچه بسيار فقيرانه بود، اما محلي بود براي ادامه تحصيل برخي از روستاييان و تا آنجا که به ياد دارم اين منزل حداقل سي تا چهل دکتر و مهندس و حقوقدان و وکيل تحويل جامعه داد. شايد اگر اين اتقاقات و پيگيري هاي پدر در اين زمانه رخ مي داد، چندان شگفت و عجيب نبود، اما اين ذهنيت در زمانه يي در ذهن و ضميرش جان مي گرفت و اجرايي مي شد که تعداد باسوادان منطقه از انگشتان يک دست تجاوز نمي کرد. اهل نماز و قرآن بود. در اين ايامي که در روستا بودم و چه بعدها که به تناوب به منزل پدري مي رفتم، همه گاه مي ديدم که با چه آداب و ادبي نماز مي گزارد؛ نيم ساعتي قبل از اذان بساط نماز را پهن مي کرد. قرآني مي خواند و همزمان با نداي الله اکبر نماز مي گزارد و سپس دعا و تعقيبات نماز. در تمامي اوقات نماز شب مي خواند و در ايام ماه مبارک رمضان سحر خواني هايش که با آن صداي محزون در نغمه دشتي مي خواند هنوز هم در گوش ما طنين انداز است. در ايام عاشورا و تاسوعاي حسيني هم براي آن امام همام مداحي و سينه زني مي کرد و اکنون که به برخي از اين نغمات و اشعاري که وي در اين ذکر مصيبت ها به کار مي برد، نظر تخصصي تري (از بعد موسيقايي) مي افکنم، مي بينم که از نظر بافت ملوديک و ساختار شعري و تلفيق شعر و موسيقي، در نهايت دقت انتخاب شده بودند. آشنايي وي با شعر و موسيقي منحصر به بخش مذهبي روحيه وي نبود، بخش ملي ضمير وي با اشعار فردوسي حکيم در آميخته بود و هر گاه که فرصتي دست مي داد بر ايمان شاهنامه خواني مي کرد. شاهنامه را هم در گوشه سوز و گداز آواز اصفهان مي خواند، اين درحالي است که خود تاکنون مشاهده نکردم که خواننده يي در اين گوشه از اشعار شاهنامه استفاده کند.يادم نمي رود که بعد از وفات وي وقتي قرآن را باز کرديم لاي آن ابياتي از شاهنامه را ديدم که با خط لرزان پدر نوشته شده بود. ابياتي که اشاره داشت به فاني بودن دنيا و اينکه هوشنگ و فريدون و کيقباد و جمشيد جم و افراسياب و کيخسرو... همه با تمام داشته ها و جلال و جبروت رفتند و از آنها جز مشتي خاک باقي نماند. و البته اين شعر حافظ که؛

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنياي دون مکن درويش

اينهايي که نوشتم گوشه يي از تلاش هاي کشاورزي ساده در روستاي امره بود، مردي به نام سيد مهدي مختاباد معروف به سيدمهدي باقري که به اندازه وسع و توان و ظرفيتي که داشت، مهر و نشان خود را در زندگي بر جاي گذاشت.

محسنان رفتند و احسان ها بماند

اي خنک آن را که اين مرکب براند

گفت پيغمبر خنک آن را که او

شد زدنيا، ماند از او فعل نکو

مرد محسن، ليک احسانش نمرد

نزد يزدان دين و احسان نيست خرد

----------------(مثنوي معنوي، دفتر چهارم)
عناوين اين صفحه
محسنان مردند و احسان ها بماند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام