چهارشنبه، 3 بهمن 1386 - شماره 1597
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
درباره بائودولينو
پرواز خيال انگيز با قلبي از طلا
آلن ب.روچ / مترجم؛ معصومه خادم نيا


در انتهاي رمان بائودولينو مورخ قرن دوازدهم با هموطن بيزانسي اش، فيلسوفي به اسم پافنوتيوس که او را به خاطر شکستش در ساختن دستگاهي خودکار کور کرده اند، مشورت مي کند. مورخ در حال نوشتن روايتي از ماجراي تاراج قسطنطنيه در جريان جنگ صليبي چهارم است و تعجب مي کند که چرا مخترع پيشنهاد مي کند برخي جزئيات را از روايتش بيندازد؛ «بله، مي دانم که حقيقت ندارد، اما در يک تاريخ عظيم مي شود حقايق کوچک را طوري عوض کرد که حقيقت بزرگ تر به چشم بيايد.» مورخ که در اين حرف مخترع حکمتي مي بيند کمابيش بر از دست رفتن داستاني زيبا مرثيه سرايي مي کند اما مرد کور به او اطمينان مي دهد که يک روز دير يا زود، دروغگويي بزرگ تر داستان را بازسازي مي کند.

سال 1204 است و مورخ مزبور نيکتاس خونياتس مولف تاراج قسطنطنيه است و حذفيات همه به شاهکارهاي فردي به اسم بائودولينو برمي گردد. البته تورقي سريع در صفحات کتاب مزبور نشان مي دهد که استاد نيکتاس به پند دوستش عمل کرده است، هيچ ذکري از بائودولينو نيست، نيز هيچ اشاره يي به دوستان مناقشه برانگيز او نشده است، به سبب اصلي مرگ امپراتور فردريک اول معروف به بارباروسا، عمليات تکثير سودآور يادگارهاي دروغين مذهبي، پويش پرفراز و فرود جام مقدس، يا داستان عشقي بي سرانجام در مرزهاي ناکجاآباد (به من اعتماد کنيد نسخه خودم از اين کتاب را که هميشه دم دست دارم زير و رو کرده ام. اگر دوست داريد مي توانيد به نسخه خودتان رجوع کنيد.) همان طور که مرد کور پيش بيني کرده بود، آن کذاب واقعاً ظهور کرده است، شخصي بسيار دروغگو که تحقق پيشگويي رسيدن خود را در تک تک صفحات داستان ثبت کرده است.

در اين چهارمين رمانش دروغگوي حرفه يي، امبرتو اکو، دوک داستان بافي بائودولينو را مي چرخاند؛ دوک استادکار همشهري اش را که اهل شهر آلساندريا است و شخصيت مولف کم به او شباهت ندارد. همانند اکو، بائودولينو استاد زبان هاي مختلف است، علاقه مند به تاريخ و سياست، از غذاي خوب لذت مي برد، ايده آليسم را با روحيه شيطنت آميز بذله گويي تعديل مي کند. حتي اصل و منشاء هر دو مثل يک چشمک بازيگوشانه با يک اشارت پررمز و راز مرتبط است؛ پدر بائودولينو گاليادو آئولاري، تردست افسانه يي آلساندريا که محاصره شهرش را با خدعه گاوش نجات داد؛ پدربزرگ خود اکو ادعا مي کرده که بچه سرراهي بوده است و اسم فاميل اش از حروف اول سه کلمه (ex coelis oblatus) مي آيد به معني «هديه يي از آسمان ها». خود کتاب هم مي گويد جام مقدس( lapis coelis oblatus) يا سنگ افتاده از آسمان ها است اما مهم تر از هر چيز هم بائودولينو و هم اکو از داستان خوب لذت مي برند.

عشق داستان گويي است که به کل رمان شور و حال مي بخشد و اين سبک سرانه ترين و مفرح ترين رماني است که اکو تا به حال نوشته. رمان بائودولينو به راهنمايي پند خردمندانه پافنوتيوس با اين مضمون که تاريخ روايت است، همزمان در چند سطح مختلف پيش مي رود و داستان ماجرايي پيکارسک را با نوعي پرواز خيال انگيز جعل تاريخي درهم مي آميزد. هسته رمان، داستان بائودولينو است، يک فرصت طلب وقيح با موهاي شيرآسا، چرب زبان و قلبي از طلا. اما از آنجايي که اين رمان متعلق به امبرتو اکو است قضيه به اين سادگي رفع و رجوع نمي شود و رمان بائودولينو لايه هاي متعددي در سطوح مختلف روايت دارد که هيچ يک از آنها به طرز ويژه يي قابل اعتماد نيستند.

براي شروع بخش اعظم داستان در چارچوب گفت وگوي ميان بائودولينو و نيکتاس خونياتس مي گذرد. پيوند دوستي ميان اين دو مرد که در ميان لهيب حريق قسطنطنيه به هم برخورده اند، استوار مي شود و در اين ميان صليبي هاي لاتين شهر را به بي نظمي مطلق کشانده اند و گنجينه هاي پر ارزش آن را غارت مي کنند و يادگارهاي مقدسش را به تاراج مي برند. آنجا در حالي که از دست مهاجمان پنهان شده اند و تدارک فرار را مي بينند، بائودولينو اعتراف مي کند که خودش دروغگويي جاعل است و شروع مي کند به تعريف کردن داستان زندگي اش براي نيکتاس و چه داستاني که چندين و چند روز تعريفش به درازا مي کشد. سرانجام روايت بائودولينو به مخمصه فعلي پيوند مي خورد و پس از آن مرد بيزانسي به او کمک مي کند معمايي قديمي را حل کند و نتيجه گيري نامنتظره يي را براي داستان اعجازانگيز دوست تازه اش رقم مي زند. برخلاف رمان هاي قبلي اکو، بائودولينو وانمود نمي کند که نوشته يي از زير خاک درآمده يا نوعي روايت شخص اول بي واسطه است. در حالي که گفت وگوهاي ميان بائودولينو و استاد نيکتاس را در متن اصلي کتاب داريم، همين گفت وگوها توسط نويسنده داناي کل روايت مي شود که باکي از نظر دادن در مورد شخصيت ها و اعمال و افعال شان ندارد. نتيجه نهايي، داستان در داستان در داستان است که هر سطح کذب و تحريف بيشتري را موجب مي شود (اين داستان را روايتي «متزلزل» يا غيرقابل اعتماد خواندن نوعي محبت در حق آن است،).

نمي گويم که داستان بائودولينو را سخت مي شود دنبال کرد بلکه مي گويم سخت مي شود باور کرد، که باز نصف ماجراست. ايتاليايي کم سن و سال، به دنيا آمده در باتلاقي يخ زده، هم نام قديسي که تا به حال يک معجزه هم از خود نشان نداده، روياهاي نادري در مه مي بيند (يا خيال مي کند که مي بيند، چون حتي بائودولينو هم در مورد تشخيص اش در مه مردد است)؛تک شاخ، قديس، امپراتورهاي آلماني و از اين قبيل. از همان اوان کودکي بائودولينو متوجه مي شود روياهايش قدرت اين را دارند که مردم را از روستاييان خرافاتي تا آدم هاي برجسته يي که در جست وجوي چيزي هستند تا بر اعتقادات شان صحه بگذارد، تحت تاثير قرار دهد. يک روز بي آنکه بداند به فردريک اول معروف به بارباروسا امپراتور روم برمي خورد و با دروغي خوش سرانجام خود را در دل او جا مي کند. با گرفتن اجازه از گاليادو پدر تني اش بائودولينوي جوان به پسرخوانده و مشاور رده بالاي امپراتور تبديل مي شود. طرح هاي جسورانه او روز به روز بيشتر مورد توجه امپراتور قرار مي گيرد و به زودي بائودولينو خود را عضوي مورد اعتماد در دربار سلطنتي مي يابد؛ کسي که در پاريس تحصيل کرده و استاداني همچون راينالت فون داسل و اسقف اوتو فون فرايزنيگ داشته. او که دائم در حال رفت و آمد ميان پاريس و اردوگاه هاي جنگي امپراتور است، در منازعات سياسي و مذهبي و مراسم سلطنتي و عمليات نظامي حضور دارد.

در سرتاسر اين مجموعه مفصل و گيج کننده نام ها و جاها و وقايع قرون وسطايي، اکو شخصيت بائودولينو را به عنوان نوعي ماکوي نساجي به کار مي برد و رشته هاي مختلف تاريخ و افسانه را به کمک آن به پارچه يي منسجم تبديل مي کند ، هرچند نبايد امضاي بائودولينو را نيز که عميقاً در آن بافته شده است، از نظر دور داشت. بائودولينو همانند زليگ هميشه در پس زمينه وقايع مهم حاضر است، هرچند برخلاف شخصيت وودي آلن، بائودولينو داراي اين جسارت است که نقوش خود را در آن وقايع تاييد کند و با چنان حالت خودماني بي قيد و تکذيب خونسردانه ناشي از نبوغ که حتي نيکتاس وسوسه شده است، داستانش را باور کند. بنا به روايت بائودولينو، خود او بوده است که ترفندهاي سياسي و دستاويزهاي قانوني لازم براي مشروعيت بخشي به حکمراني بارباروسا را طراحي کرده، اسقف اوتو را از بند بدبيني رهانيده، آن هم با تراشيدن تصادفي «چرک نويس» تاريخ دو شهر، اسطوره جام مقدس را رواج داده و فکر نجات دادن شهر آلساندريا را با گاو به سر گاليادو انداخته. بائودولينو حتي نويسنده راستين مکاتبات مشهور آبلار و الوئيز است، (نامه هاي عاشقانه ارسال نشده يي که از شيدايي پنهاني بائودولينو سرچشمه گرفته و شامل پاسخ هاي خيالي معشوقه نيز مي شود که احتمالاً يک «راهب عياش» در پاريس آنها را کش رفته است.) کتاب پر از رازگشايي هاي بازيگوشانه است و اکو با ده ها طنز تاريخي، ارتباطات سرگرم کننده توطئه هاي مضحک خواننده هوشيارش را پاداش مي دهد. چنانکه انتظار مي رود بائودولينو همچنين پر است از بازي با واژه ها و لطيفه هاي رايج بين اهل ادبيات؛ واژه هايي که از سفرهاي گاليور وام گرفته است، الف شگفت انگيز بورخس در يک راه پله در يکي از بناهاي رم جاي داده شده است و نه تنها کتابخانه عظيم سن ويکتوئارً رابله مصادره شده است، بلکه بائودولينو مقصر اصلي در پديدآمدن کتاب هاي جعلي شماس بيد است که در پانتاگروئل فهرست شده، اکو حتي تلويحاً اشاراتي به اولين رمان خود يعني نام گل سرخ هم دارد؛ که ادعا شده است دست نوشته راهبي به نام آدسو اهل ملک در قرن چهاردهم است. بائودولينو نخستين کوشش خود را در نوشتن با اين شکايت به پايان مي برد که «و به قول آن مرد شستم درت مي کند» - احتمالاً نوعي ارجاعً زمان پريشانه به جمله پاياني آدسو، «هواي کتابت خانه سرد است، شستم درد مي کند.»

در حالي که اين لايه هاي خوشايند بينامتني به رمان عمق زيادي مي بخشد، حرکت بعدي به جلو از کشش فزاينده بائودولينو به قلمرو کشيش يوحنا حاصل مي شود. قلمرو کشيش جانکه در قرون وسطي حضور مداوم دارد بنا به باورها قلمرويي جادويي بود که جايي در شرق گم شده بود، سرزميني که پادشاهي مسيحي به انتظار وحدت با برادران روحاني اش در غرب بر آن حکم مي راند. داستان هرازگاه با ظهور ادواري نامه منسوب به کشيش يوحنا خطاب به حکمرانان مختلف غربي و وصف گنجينه هاي درخشان بي حد و حساب قلمرو، يادگارهاي مقدس مذهبي و موجودات شگفت انگيزش اعتباري به دست آورده بود. با احساس نياز فرهنگي براي چنين اسطوره نيرومند و همين طور کاربرد بالقوه سياسي اش بائودولينو ضرري در جاودانه ساختن اين داستان نمي بيند و به زودي حلقه يي از «معتقدان» همفکر را گرد مي آورد که با ابداعات فردي شان به قصه شاخ و برگ بيشتري مي دهند. طبيعتاً روايت نخستين و اصلي نامه گمنام را بائودولينو مي نويسد، که به زودي نسخه هاي متعددي از آن رونويس مي شود و رقيبان حسود آن را دگرگون و در همه جا پخش مي کنند. بائودولينو که اکنون پا به سن گذاشته پس از مرگ اسرارآميز فردريک از خدمت در دربار کناره مي گيرد و سرانجام به قدرت خلاقيت خود ايمان مي آورد و راهنمايي گروهي از شاعران و فيلسوفان را در پويشي براي يافتن قلمرو کشيش يوحنا در واقعيت برعهده مي گيرد. مسافراني که تعدادشان دوازده نفر است، خود را به جاي «دوازده مجوسً» افسانه قرون وسطايي جا مي زنند و خرج سفرشان را با فروش يادگارهاي مقدس جعلي تامين مي کنند. هرچه سفرشان در سرزمين هاي عجيب و عجيب تر ادامه پيدا مي کند، وقت را به مباحث علمي و کلامي مي گذرانند. همانند گروه دروتي در «در راه ديدار جادوگر» هريک از مسافران براي يافتن قلمرو کشيش يوحنا - اتوپيايي که خود در تخيل آفريده اند - انگيزه شخصي خود را دارد، هرچند در اينجاست که بائودولينو نقصي عميق و ناگوار را به نمايش مي گذارد. در حالي که اين سفر قرار است همچون زمين بارآوري براي شخصيت سازي پيچيده و مباحث ادبي غني باشد، اکو زمان کمي را براي پروراندن شخصيت افرادي که از سنخ او هستند، صرف مي کند. در نتيجه بيشتر ياران بائودولينو بي چهره و مترادف هم مي نمايند و خواننده کمتر با آنها همدردي عاطفي و فکري پيدا مي کند. حتي مباحثات شان طنيني توخالي دارد و هر چند مجموعه يي از ايده هاي خيره کننده ارائه شده است، شمار معدودي از اين ايده ها تا به انتها دنبال مي شود يا با شور و حرارت واقعي مورد کندوکاو قرار مي گيرد. آدم تشنه عمق و جدي بودن شخصيت ها و مباحث پرطول و تفصيل ديگر آثار اکو باقي مي ماند و حتي مباحث فرقه هاي ملحد و رقيب پنداپتزيم در قياس با مباحث پرمحتواي گل سرخ و آونگ کمرنگ و رقيق است. همانند جزيره روز پيش در بيشتر جاهاي بائودولينو، اکو قريحه ادبي خود را وقف توصيف پديده هاي فانتزي با رئاليسمي خيره کننده و ارتقاي سطح امور دنيوي از رهگذر افسانه گرايي شاعرانه مي کند. در حالي که اين نوعاً مزيت هاي خود را دارد - توصيف سباتون رود سنگي مبهوت کننده است - خواننده احساس مي کند به نوعي در سطح متن اسير شده است و از اين ايده به سوي ايده ديگر مي پرد، مثل سنگي که متناوباً به سطح آب برخورد مي کند. استثناي مايه خشنودي صحنه برخورد با هوپاتياست، زيبايي افسون گرانه يي که دل از بائودولينو مي ربايد و روح او را شفا مي دهد. هوپاتيا يکي از مومنان انديشه گنوسي عقايد مسحورکننده يي در باب خدا دارد و عقايد پرشور او يکي از بهترين فرازهاي کتاب است. (خواننده وسوسه مي شود بگويد که نويسنده خود عاشق هوپاتيا شده است.) اينجاست که اکو به شکوهمندي نزديک مي شود و زبان شور شاعرانه را با شادماني ناب انديشه پيوند مي دهد؛

«يگانه، بي همتاست و چنان کامل است که به هيچ يک از چيزهايي که وجود دارد، يا به هيچ يک از چيزهايي که وجود ندارد، شبيه نيست؛ تو نمي تواني با فهم بشري خودت او را توصيف کني و تصور کني او کسي است که اگر تو بد باشي از دست تو عصباني مي شود، يا به خاطر خوبي نگران تو است، کسي که دهان و گوش و صورت و بال دارد، يا روح، يا پدر يا پسر کسي است، حتي خودش. در خصوص اين بي همتا نمي تواني بگويي که هست يا نيست، همه چيز را دربر مي گيرد، اما هيچ چيز نيست؛ فقط از طريق ناهمساني هاست که مي تواني اسمي به او بدهي، چرا که بي معني است او را خوبي، زيبايي، حکمت، رافت، قدرت و عدالت بنامي و انگار مثل اين است که او را پلنگ، مار، اژدها، يا شيردال بخواني، چون هرچه در مورد او بگويي هرگز او را توصيف نمي کني. يگانه جسم نيست، شکل نيست، صورت نيست؛ او کميت و کيفيت، سنگيني يا سبکي ندارد؛ او نمي بيند، نمي شنود، بي نظمي و آشفتگي نمي شناسد؛ او روح نيست، ذکاوت، عقيده، فکر، کلمه، رقم، نظم و اندازه؛ او تساوي يا عدم تساوي نيست، نه زمان است، نه ابديت؛ اراده يي بي مقصد. سعي کن بفهمي، بائودولينو، سعي کن بفهمي؛ يگانه، چراغي است بي شعله، شعله يي بي آتش، آتشي بي گرما، نوري تاريک، غرشي خاموش، برقي ناديدني، زفتي درخشنده، پرتويي از تاريکي خويش، دايره يي که در تمرکز حول مرکز خود بسط پيدا مي کند؛ تکثري يکتا؛ او... او...» در جست وجوي يافتن مثالي که هر دو را مجاب کند، مکثي کرد، دختر معلم و مرد شاگرد، «او مکاني است لامکان و در آن تو و من عين هميم، من و تو چنان که امروز در اين زمان، زماني که از گردش ايستاده.»

فرازي قدرتمند و آدم در حسرت مي ماند که اي کاش از اين فرازها بيشتر داشت. بائودولينو با اين حال چنان آکنده از ابداع و شگفتي و دانش و فضل است که مي توان ده ها رمان کم اهميت را با آنها پر کرد و نقد اينکه چرا اين رمان اهداف آثار پيشين او را دنبال نمي کند محلي از اعراب ندارد. پس از سه رمان هزارتوگونه از گفت وگوهاي بي پايان و پيچ و تاب هاي نظري، چه کسي اکو را براي مختصري تفريح سرزنش مي کند؟

و بائودولينو يقيناً رماني است که خواندن اش لذت بخش است. اگرچه چند جا دچار روده درازي شده است - آمدن و رفتن هاي امپراتور مختصري خسته کننده است و حتي خود اکو دشواري نگه داشتن حساب دولت شهرهاي تازه از تخم درآمده را به ريشخند مي گيرد - پس از مرگ فردريک، اکو ترمز را مي کشد و روايت در جهاتي هردم غيرمنتظره تر بسط و گسترش پيدا مي کند. افزون بر اين اکو قصه اش را با طنزي سرد و هزلي تند و تيز مي آرايد - جهان بائودولينو غالباً بي رحم و شنيع و بي نزاکت و محل زندگي آدم هاي عمل گرايي است که وقتي از آسمان بدبختي مي بارد بلدند چطور سرشان را بدزدند. اکو اغلب مي انديشد که ميراث پيدمونتي (محلي در ايتاليا) او با نوعي شکاکيت و نگرش جدي همراه است و اين به خصوص در شخصيت هاي آلساندريايي او تجلي پيدا کرده است. مرداني که به وقيح ترين زبان در مورد مسائل خصوصي حرف مي زنند، بي رحمي خشونت با طنز سياه نمکين شده است و هيچ يک از شخصيت ها اجازه ندارند در خيالبافي بلندپروازي کنند، مگر آنکه خيلي زود به زمين بخورند. گفت وگوها غالباً موجز است و آغشته به نوعي ملاحتً ملاحظات و عقل و شعور زميني. پس از کشيدن نقشه براي به دام انداختن مهاجمان در تله، يکي از آلساندريايي ها مي پرسد، «اين عوضي را که قرار است خام شود از کجا گير مي آوري؟» البته بائودولينو آن عوضي را سراغ دارد و مي تواند به راحتي يکي از شخصيت هاي رمان هاي پيشين اکو باشد. بائودولينو پر است از روستايي ها و آدم هاي عامي و بي فرهنگ که روز به روز کارشان بالا مي گيرد. بعدها در اين کتاب يک حکمران شرقي از عجايب مشهور و افسانه يي غرب پرس وجو مي کند، از درختاني که از آنها شراب بر کليساهاي جامع ساخته از بلور مي چکد. وقتي بائودولينو زيرکانه و بااحتياط اين اغراق ها را تاييد مي کند رفيقش زير لب به او مي گويد، «چه کسي اين دروغ هاي بي شاخ و دم را تحويل اين مردم داده؟» حقيقتاً لازم به گفتن نيست که اين رفيق - که خود را به جاي يکي از مجوس هاي کتاب مقدس جا زده در کار شايع کردن اين دروغ هاي بي شاخ و دم دست دارد. بائودولينو همانند يکي از رمان هاي پينچون زندگي هاي دنيوي و مکر صادقانه گذشته را مي ستايد و اگر آنها بتوانند از نخبگان سوءاستفاده کنند و سرکارشان بگذارند و فريب شان دهند، چه بهتر. اين مرزهاي روشن و واضح به بائودولينو نوعي حال و هواي اصالت و واقعي بودن مي بخشد، چنان که حتي در ميان فرازهاي به شدت فانتزي آن، خواننده احساس مي کند تکيه اش به قرون وسطاي باورپذير است دقيقاً به خاطر اينکه به شدت به تجربيات روزمره خود ما شبيه است.

مانند همه آثار اکو، کلبي مسلکي هرگز به زهر نهيليسم آلوده نمي شود، نقد به ريشخند تحقير آميز کشيده نمي شود؛ در بائودولينو احتجاجي قوي براي زندگي وجود دارد، احتجاجي براي عشق، شادي، پشتکار، و آري، حتي نيروي دگرگون کننده روياها. همانند آثار گابريل گارسيا مارکز يا توماس پينچون، داستان اکو توازني ميان حديث نفس رمانتيک و خودآگاهي پسامدرن برقرار مي کند، درست در جايي که اين دو جريان مي کوشند نيروي هم را تقويت کنند. اگرچه حقيقت به عنوان امري نسبي انگاشته شده و خطرات باورسفت و سخت افشا شده، هنوز از خواننده خواسته مي شود که نقادانه با تکثر پررونق جهان درگير شود و تا اندازه يي به داستان هاي اميدوارکننده ايمان بياورد - بائودولينو اين پيام را دارد که فرد براي کشف معنا و اقدام شجاعانه اخلاقي، خواه در دوست داشتن يا جنگ، آزاد است. در پايان، البته بائودولينو خودش يک داستان ديگر است. مي توان آن را به شيوه هاي گوناگون خواند. مطمئناً يک خوانش اين است که دروغ هاي بائودولينو تاريخ را بي معني مي کند؛ اما خوانشي عميق شايد به اين نتيجه برسد که از رهگذر تخيل روايي آينده يي بهتر را مي توانيم مجسم کنيم. و اگر اين امر به حقيقت نپيوست، به درک ، همشيه دروغگويي بزرگ تر در راه است.


Porta Ludovica, 15 October 2002

گفت وگو با امبرتو اکو درباره بائودولينو
بازگشت به رمانس
ترجمه؛ فريده صارمي

اکو براي اولين بار نام و موضوع رمان بائودولينو را در مصاحبه يي با لورا ليلي از روزنامه لاريپوبليکا در فستيوال ادبي مانتووا اعلام کرد. اکنون پس از بيست سال دوباره با امبرتو اکو درباره رمانس تازه اش که به زودي منتشر مي شود مصاحبه مي کنم. بيست سال پيش نام گل سرخ، اولين رمانس نوشته شده توسط يک پژوهشگر منتشر شد که به اعتقاد برخي منتقدان رماني بي نظير است. اينک بائودولينو، چهارمين رمانس اکو بعد از پاندول فوکو (1998) و جزيره روز پيشين (1994)، در 500 صفحه و توسط انتشارات بمپياني منتشر مي شود. اکو که طبق عادت از حرف زدن درباره عنوان و موضوع کتاب هايش طفره مي رود، در اختتاميه فستيوال ادبي مانتووا اعلام کرد رمان تازه اش در چاپخانه است و پذيرفت که آن را معرفي کند.

- آقاي اکو شش سال از انتشار جزيره روز پيشين، رمان سوم تان، مي گذرد و بين اولين و دومين رمان شما نيز هشت سال فاصله زماني وجود دارد. به نظر مي رسد که آهنگ منظمي در نوشتن رمان هايتان وجود دارد.

بله، شش سال گذشته است اما در واقع چنين نيست. دو سال تمام در مسير ديگري حرکت مي کردم که به نتيجه نرسيد. تابستان امسال نوشتن بائودولينو را شروع کردم و زودتر از آنچه انتظار داشتم آن را به اتمام رساندم.

- قبل از آنکه به بائودولينو بپردازيم، بگوييد که آيا موفقيت نام گل سرخ زندگي شما را دگرگون ساخت؟

به نظر من اين موفقيت تغييري در زندگي ام ايجاد نکرد. شايد هم کرد؛ شعاع زندگي اجتماعي ام را محدودتر کرد. همواره عده يي کنجکاو جلوي شما ظاهر مي شوند تا عقيده تان را بپرسند، به همين دليل مجبور مي شويد تا دوستان نزديک تان را در جايي دور از انظار ملاقات کنيد.

- به هر حال امتيازات يک نويسنده موفق چندان براي شما بي ثمر نبوده است.

درست است. برخلاف تصورات رايجي که درباره نويسندگان وجود دارد، من اعلام مي کنم که به کتابم افتخار مي کنم.

- آيا انتظار چنين موفقيت عظيمي را داشتيد؟

هنگامي که سرويراستار بمپياني کتاب را خواند و اظهار کرد که مايل است آن را در سي هزار نسخه چاپ کند، فکر کردم ديوانه شده است.

- بائودولينو کيست؟

بائودولينو پسري است که در حومه مارنگو، نزديک آلساندريا زندگي مي کند. بائودولينو شياد کوچکي است که نظير او را مي توان در اسطوره هاي محلي بسياري يافت. از اين منظر کتاب بائودولينو يک رندنامه است که در آن داستان ماجراجويي هاي او در سرزمين هاي گوناگون روايت مي شود. پدر بائودولينو گاليادو آئولاري افسانه يي است که آلساندريا را با روايت داستان گاوش از محاصره فردريک بارباروسا مي رهاند.

- چه داستاني؟

اهالي آلساندريا داستان را مي دانند، بقيه هم در رمان من خواهند خواند.

- شما متولد آلساندريا هستيد. آيا با اين کتاب به ريشه هاي خود رجوع مي کنيد؟

دقيقاً. در اين کتاب درباره شهرم حرف مي زنم و سعي مي کنم گويش خاص و نحوه حرف زدن مردمان آن را تقليد کنم. هنگامي که در اسناد رسمي به نام هاي بنيانگذاران آلساندريا برمي خوردم، برايم بسيار شگفت آور بود که با همان نام هايي روبه رو مي شدم که هم مدرسه يي هايم بر خود داشتند. در رابطه با زبان با مشکلاتي مواجه شدم چرا که فصل اول بخشي از نوشته بائودولينو در سن 14 سالگي روي پوست است. در اين زمان او در حال فراگيري لاتين است و نيز به زبان عاميانه اين منطقه مي نويسد که هيچ سندي از آن در دسترس نيست. اين براي خود من بسيار لذت بخش بود.

- فکر مي کنيد که اين مساله براي سيسيلي ها نيز جالب است؟

اميدوارم که باشد. در اين کتاب هيچ مدرکي که مناسب زبان شناسي تاريخي باشد، ارائه نشده است. من يک ايتاليايي فرضي را خلق کردم.

- آيا اهالي لگنانو هم از اين کتاب خوش شان خواهد آمد؟

نه، فکر نکنم. من جنگ لگنانو را دوباره مطالعه کردم، نبرد پايان ناپذير حکومت هاي محلي عليه بارباروسا که به دليل عدم همبستگي و تغيير دائمي ائتلاف ها دست آخر به درگيري اين گروه ها عليه يکديگر انجاميد. هنگامي که بارباروسا ناتوان از تسخير آلساندريا از آنجا عقب نشيني کرد، اين حکومت ها به سادگي توان نابود کردن او را داشتند اما اين فرصت را براي او فراهم ساختند تا به پاويا برسد. آنها از يکديگر نفرت داشتند اما در عين حال، به پدري احتياج داشتند که با او مرافعه کنند. آنها جرات پدرکشي نداشتند. با بررسي اين دوره تاريخي من به منشاء بسياري از بحران هاي سياسي امروز ايتاليا پي بردم.

- آيا همچون نام گل سرخ در اين کتاب نيز با يک رخداد قرون وسطايي روبه رو هستيم؟

بله، اما تفاوت هاي بسياري وجود دارد. در نام گل سرخ با دنياي داخل دير و مجادلات دروني کليسا سروکار داريم. در بائودولينو دنياي خارج از دير و دربار بارباروسا مطرح مي شود. در واقع بائودولينو در سن سيزده سالگي توسط فردريک بارباروسا به فرزندخواندگي پذيرفته مي شود و در تمام مبارزات بين مردم و امپراتور همراه اوست. نام گل سرخ فرهيخته است، بائودولينو به طبقه کارگري تعلق دارد. زبان اين کتاب زبان روستاييان اين دوره است. از لاتين به جز در مواردي اندک خبري نيست. همواره در کلمات بازي پنهاني وجود دارد اما ايده اصلي آن است که اين عبارات برساخته بائودولينو هستند و سايرين بعد از او از آنها استفاده مي کنند.

- آيا بائودولينو يک دروغگوي قهار است؟

بله، او هميشه داستان هايي ساختگي را روايت مي کند اما هر بار شنوندگانش داستان هاي او را به تمامي باور مي کنند. اغراق هاي او داستان هايش را جذاب مي کند.

- آيا اين کتاب دفاعيه يي است براي دروغگويي؟

بيش از آن دفاعيه يي است براي آرمانشهر، براي ابداعاتي که دنيا را دگرگون ساخت.
عناوين اين صفحه
پرواز خيال انگيز با قلبي از طلا
بازگشت به رمانس
مجموعه داستان تازه ناصر غياثي
«دختر سياره سبز» محمدرضا يوسفي
انتشار گزينه اشعار مظاهر مصفا

مجموعه داستان تازه ناصر غياثي
ايسنا؛ ناصر غياثي مجموعه داستان تازه اش را با نام «؟» نوشت. اين مجموعه که 16 داستان را دربر مي گيرد، سومين مجموعه داستان اين داستان نويس است که منتشر خواهد شد. همچنين از آثار غياثي، «تاکسي نوشت ديگر»، جلد دوم و پاياني کتاب «تاکسي نوشت » به همراه ترجمه «فرويد، تمام حقيقت» که روايت زندگي و آراي فرويد به طنز و از زبان نيمکت اوست، سال آينده توسط انتشارات حوض نقره منتشر خواهند شد. از ترجمه هاي اين مترجم از زبان آلماني به فارسي هم کتاب هاي «نامه هاي کافکا به پدر و مادرش» و «خاطرات و يادبوده ها؛ از کودکستان تا بيمارستان»، مجموعه خاطراتي از دوستان و نزديکان کافکا و يک مجموعه کميک استريپ درباره اين نويسنده، توسط نشر ثالث منتشر خواهند شد . همچنين «داستانک ها» شامل ترجمه داستان هاي ميني ماليستي از نويسندگان آلماني زبان، مجوز انتشار گرفته است و به زودي به چاپ خواهد رسيد.مجموعه داستان«تاکسي نوشت» غياثي چندي پيش برگزيده کتاب سال طنز حوزه هنري شد.


«دختر سياره سبز» محمدرضا يوسفي
ايسنا؛ رمان نوجوانانه « دختر سياره سبز» محمدرضا يوسفي به زبان چيني ترجمه مي شود. اين رمان با تصويرگري بنفشه احمدزاده، که داستان آن در فضاي فانتزي اتفاق مي افتد، در سال 1381 کانديداي جايزه کرياماي امريکا شد و حالا توسط موسسه انتشاراتي شباويز ترجمه خواهد شد. يوسفي مجموعه چندجلدي مستندي را هم با عنوان « شگرد پهلوانان» توسط انتشارات به نشر زير چاپ دارد. تاکنون سه جلد از اين مجموعه که حداقل 12 جلد را دربر خواهد گرفت، با عنوان هاي «پهلوان اکبر»، «پهلوان پورياي ولي و عبدالرزاق» و «پهلوان محمد مالاني و بهرام چوبين» به چاپ رسيده اند. اين مجموعه که در فضاي رئال ويژه نوجوانان تاليف شده، درصدد است زندگي پهلوانان ايران را از ايران باستان تا روزگار معاصر ترسيم کند.

يوسفي همچنين مشغول ويرايش کتاب پژوهشي خود با عنوان «ساختارشناسي داستان هاي شاهنامه» است. او در اين باره گفت در اين کتاب تئوريک، داستان هاي «شاهنامه» را که در سه نوع اسطوره يي، پهلوانان و تاريخي مي گنجند، از نظر فرم اسطوره يي، افسانه يي و واقعي مورد بررسي قرار داده و به تشريح ويژگي هاي داستاني هر يک از آنها و دليل ارجحيت عناصر داستاني برخي از اين داستان ها بر برخي ديگر پرداخته است. محمدرضا يوسفي متولد سال 1332 در همدان است. تحصيلات متوسطه را در همدان گذرانده و در رشته تاريخ از دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده است. او همچنين تاليف 150 کتاب را در زمينه هاي مختلف براي کودکان و نوجوانان در کارنامه فعاليت هاي خود دارد. کانديداي جايزه هانس کريستين اندرسن از ايران در سال 2000، توفيق خود را در نويسندگي بيش از هر کسي مديون تلاش هاي مادرش و روحيه خلاق او در حل مشکلات بچه ها با نقل داستان هاي مختلف مي داند.


انتشار گزينه اشعار مظاهر مصفا
مهر؛ «گزينه اشعار دکتر مظاهر مصفا» (شامل قصايد و مثنوي ها) از سوي نشر مرواريد منتشر مي شود. اين کتاب که دنباله مجموعه گزينه هاي نشر مرواريد است، در حال حاضر مرحله حروفچيني را مي گذراند.«گزينه اشعار مظاهر مصفا» ريشه در شعر گذشته و ادب سنتي دارد، به طوري که شعر وي را مي توان آينه تمام نماي اشعار استوار گذشته تلقي کرد. بلندي سخن، استواري و درستي، شيوايي کلام و به کارگيري مضامين لطيف و بديع که برخاسته از روح حساس شاعر است، اصلي ترين مولفه هاي اين اشعار را تشکيل مي دهند.

«گزينه اشعار مظاهر مصفا» مشتمل بر اشعار منتشر شده وي در سال هاي قبل و بعد از انقلاب اسلامي است. وي در سال 1311 در قم و در خانواده يي با فرهنگ از اهالي تفرش متولد شد. او داراي مدرک دکتراي زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران است که سال ها به فعاليت در آموزش و پرورش پرداخت و مدتي هم رياست مدرسه عالي قضايي قم را برعهده داشت. دکتر مظاهر مصفا در جواني با دکتر اميربانو کريمي استاد دانشکده ادبيات و دختر اميري فيروزکوهي ازدواج کرد و صاحب فرزنداني شد که علي مصفا - بازيگر سينما - يکي از آنهاست. «توفان خشم» (40 چکامه) و مجموعه اشعار «ده فرياد»، «سپيدنامه»، «سي سخن»، «شب هاي شيراز» و... برخي آثار منتشر شده وي هستند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام