
يوحنا نجدي
دموکراسي اغلب به عنوان حکومت مردم بر مردم يا مردم سالاري تعريف مي شود به گونه يي که شهروندان اين گونه جوامع قادرند حاکمان خويش را برگزينند يا قدرت را از آنان بازستانند. دموکراسي در اين تعريف، بيش از هر چيز، داراي معنايي سياسي است و بر اين اساس کوشندگان دموکراسي خواه را مي توان «فعالان سياسي» نيز ناميد.
دموکراسي نيز همچون بسياري ديگر از مفاهيم علوم انساني، از پيچيدگي هاي خاصي برخوردار است و از اين رو اغلب براي تبيين اين مفهوم، به مهمترين و بنيادي ترين مولفه هاي آن اشاره مي شود. تحزب ، انتخابات آزاد، گردش نخبگان، تفکيک قوا، آزادي هاي قلم و بيان و عقيده، رقابت و مشارکت، گردش آزاد اطلاعات، آزادي هاي اجتماعات و کثرت گرايي را مي توان از جمله الزامات اوليه و اساسي براي برقراري دموکراسي دانست. به بياني ديگر، دموکراسي يک نوع تکنولوژي سياسي است که در آن اقتدار سياسي از طريق رقابت و مشارکت در انتخابات و به وسيله احزاب سياسي و در شرايط رضايت اکثريت شهروندان شکل مي گيرد.1
با اين وجود اما تلقي صرفاً سياسي از دموکراسي و محدود ساختن آن در تنگناي عرصه سياست، چيزي جز «تقليل گرايي» و تلقي حداقلي از آن نيست. به عبارت بهتر، دموکراسي را مي توان
(و بايد) در ساير عرصه ها نيز پي گرفت؛ عرصه هايي که برون از دايره مناسبات سياسي و آمال قدرت مآبانه قرار مي گيرند.
احترام به «تفاوت»؛ سنگ بناي دموکراسي
تاکنون هيچ تعريفي از دموکراسي نتوانسته نسبت به اهميت کثرت گرايي سياسي چشم فروبندد. کثرت گرايي يا پلوراليسم سياسي گرچه مورد ستايش فعالان سياسي دموکراسي خواه قرار مي گيرد اما داراي جنبه هايي است که به عرصه هاي غيرسياسي نيز مربوط مي شوند.
اگرچه کثرت گرايي در عرصه سياسي به تعدد احزاب، مطبوعات، جناح ها و گروه ها مي انجامد اما اين مفهوم در گستره يي وسيع تر، تاييد و تاکيدي است بر اصل «تفاوت».2 بر همين اساس، نظامي را مي توان «دموکراتيک» دانست که به تفاوت ديدگاه ها با ديده احترام مي نگرد.
اهميت اين بحث در آنجاست که احترام به تفاوت، غيريت و ديگربودگي ديگران را بايد مقدمه يي براي يک زندگي مسالمت آميز و عاري از تنش و خشونت دانست. اين مفهوم نه تنها در مقياس کلان رابطه حکومت و شهروندان، بلکه در گستره يي کوچک همچون رابطه پدر و فرزند يا رابطه با همسر نيز قابل پيگيري و ارزيابي است. از اين رو، بازتعريف اصل «تفاوت» و تامل در آن مي تواند دريچه يي نوين به روي انسان باز کند و البته همه عرصه هاي زندگي او را دربرگيرد. بدين گونه است که دموکراسي از يک «شيوه حکومت يا مدل اداره جامعه» به يک «الگوي زندگي يا شيوه زيست»3 تبديل مي شود. پس بيراه نيست که به باور انديشمنداني همچون «يورگن هابرماس»، تربيت «انسان دموکراتيک» مقدمه يي است براي يک حکومت دموکراتيک.4
چرا اگزيستانسياليسم
گرچه معمولاً بر پايه ليبراليسم درباره مفاهيمي همچون کثرت گرايي و دموکراسي سخن گفته مي شود اما ساير مکاتب نيز به سياقي ديگر بر اين طبل کوفته اند و از آن جمله است اگزيستانسياليسم. فيلسوفان اگزيستانسياليست اغلب از فعاليت سياسي رويگردان بودند و تجربه نشان داده که حتي حضور کوتاه مدت آنها در عرصه پراگماتيسم سياسي، با ناکامي و آشفتگي همراه بوده است؛ مثلاً از تجربه «مارتين هايدگر» در عرصه سياست ورزي به عنوان «نقطه يي تاريک» در زندگي او ياد مي شود.
فيلسوفان اگزيستانسياليست هرچند بيشتر درباره Existence يا «وجود» گفته و نوشته اند اما هرکدام با ادبياتي خاص بر اين نکته پاي فشرده اند که «وجود» به تنهايي و در خلأ، از بار معنايي کامل و جامعي برخوردار نيست. به عبارت بهتر، اگزيستانسياليست ها در تبيين رابطه «من و ديگري» يا «من و تو» معتقدند که مضاميني همچون آزادي، اختيار، تصميم گيري و انتخاب به شرط حضور «ديگري» معنا مي يابند.
از اين رو، اگزيستانسياليسم به تعريف کيفيت و مصائب مربوط به «هستي با ديگران» و «هستي در ميان ديگران» مي پردازد و استدلال مي کند که هر نوع رابطه، چه سياسي و چه غيرسياسي، مستلزم حفظ «ديگربودگي ديگري» و «غيريت» اوست. يعني اجازه دهيم که او خودش باشد.5
البته برخي فيلسوفان اگزيستانسياليست پا از اين فراتر نهادند آنچنان که «مارتين بوبر» گفت «به خاطر توست که من هستم.» براي اگزيستانسياليست هاي ديندار، اين «تو» همان خداوند است که به تمام زندگي انسان، معنايي الهي مي بخشد.6
در نتيجه، شاکله بحث اگزيستانسياليست ها اين است که «وجود داشتن» همواره معطوف به ديگري است و «من» انسان ها در رابطه با ديگران شکل مي گيرد و بدين گونه است که تفاوت ها آشکار مي شوند.
در زير اختصاراً به کوشش هاي فکري مهمترين فيلسوفان اگزيستانسياليست درباره مفهوم «ديگري» و اصل «تفاوت» اشاره مي کنيم.
کي ير کگور و سارتر
سورن کي ير کگور، فيلسوف دانمارکي، را پدر اگزيستانسياليسم خوانده اند. درباره جايگاه مفهوم «تفاوت» در انديشه وي همين بس که عنوان کتابش را «يا اين/ يا آن» قرار داد.7 اين عنوان به باور بسياري نقطه مقابل انديشه هگل است. هگل معتقد بود که در ديالکتيک ميان تز و آنتي تز، سنتز شکل مي گيرد و اين سنتز دوباره به عنوان تز در مقابل آنتي تز قرار مي گيرد و اين زنجيره همين طور ادامه مي يابد.
کي ير کگور اما اين زنجيره را شکافت و با تاکيد بر اصل تفاوت، انسان را بر سر دوراهي انتخاب اين يا آن قرار داد؛ که هر کدام به کلي متفاوت از ديگري است. بنابراين او مخالف و منتقد وحدت گرايي هگلي است.8
ژان پل سارتر، به عنوان يکي از پرکارترين فيلسوفان که آثار فراواني از خود به جاي گذاشت، مي گويد که شناخت انسان از خودش مستلزم درک تفاوت خودش از ديگران است. به عبارت ديگر فصل افتراق من از ديگري عملاً مقدمه يي است براي درک من از خودم.
سارتر مي نويسد من اگر تفاوت خودم را از ديگران نشناسم، خودم را نخواهم شناخت. از سوي ديگر هر کس در زندگي خود حتي درخصوصي ترين زمان ها نيز هميشه به نوعي با ديگران به سر مي برد يا حداقل به آنها مي انديشد و از اين رو همواره زير نگاه ديگران است. پس گرچه انسان با انتخاب ها و تصميم هايش رفته رفته خويش را مي سازد اما به طور همزمان، اين ديگران هستند که ما را مي سازند9 به عبارت بهتر انسان در ميان ديگران و از رهگذر «تفاوت با ديگران» ساخته مي شود.
سارتر مثال مي زند که همه ما اغلب قبل از خروج از خانه و حضور در اماکن عمومي، خود را در آيينه برانداز مي کنيم. اين بدان معناست که لحظه يي خود را به عنوان «ابژه» يا موضوعي براي نگاه ديگران در نظر مي گيريم و کاستي هاي ظاهري خود را برطرف مي کنيم.10 سارتر مي گويد تفاوت ما با ديگران باعث مي شود ما به خود بينديشيم، يعني ماهيت وجود خود را نمي توان در ديگري جست وجو کرد.
در تحليل نهايي سارتر معتقد است که بخشي از هستي ما براي ديگري است. اين مساله گرچه به تحديد آزادي ما مي انجامد اما معنايش چيزي جز اين نيست؛ «به رسميت شناختن ديگري».
مارتين هايدگر
مارتين هايدگر گرچه با ديده ترديد به دموکراسي مي نگرد اما شاه بيت فلسفي او را بايد در اين جمله دانست که انديشيدن به هستي، انديشيدن به تفاوت است. هايدگر بنا به دلايلي خارج از حوصله اين نوشتار، از اصطلاح «دازاين» به جاي انسان استفاده مي کند و همواره در پي پاسخ به اين پرسش بنيادين است که «هستي چيست؟»
به باور او ارزيابي من از خودم، در واقع ارزيابي فاصله من از ديگران است.11 دازاين (انسان) به گونه يي خلاقانه انتخاب مي کند و انتخاب هاي او متفاوت از انتخاب هاي ديگران است. هايدگر هيچ گاه خود را سرگرم مطالعه درباره ويژگي هاي بيولوژيک و زيست شناختي انسان نکرد اما سخت معتقد بود که هر دازاين، به راستي يکه و بي مانند است. هايدگر صراحتاً مي گويد «جهان بدون ديگري بي معنا است. فقط با ديگري است که من مي توانم در جهان باشم».12 از اين رو هر چيزي که تفاوت ميان انسان ها را تهديد کند، خطري بالقوه است. از بين رفتن تفاوت ميان انسان ها چيزي غير از حل شدن يکي در ديگري نيست که هايدگر از لفظ «سقوط» براي آن استفاده مي کند. به عبارت ديگر مطالعه درباره هستي، سراسر مطالعه درباره تفاوت ها و مشخصه هاي متمايزکننده است.
در نتيجه هايدگر اصرار مي کند انسان را در ميان ديگران تحليل کنيم نه به طور مجزا و ايزوله شده. در معنايي فراتر، حتي تنهايي هم نوعي «با ديگران بودن» است و در انزواي خود نيز مي توانيم آشکارا رد پاي ديگران را جست وجو کنيم. انسان از اولين لحظه تولد در ميان ديگران است و به گونه يي گريزناپذير، توسط آنها مورد داوري و قضاوت قرار مي گيرد.
از اين رو، نقطه عزيمت تفکر هايدگر را بايد در زندگي روزمره دانست که انسان خود را در ميان اشيا و انسان هاي ديگر مي يابد.13 بنابراين کوشش هاي فکري هايدگر، بر خلاف نيچه، معطوف به يافتن «دازاين برتر» نيست. بلکه مهم آن است که دازاين (انسان) رابطه و تفاوت خود با ديگران را چگونه تعريف کند.
دغدغه هاي پست مدرن
به رغم تمام کوشش هاي فکري و عملي در راستاي بسط سازوکارهاي دموکراتيک در دهه هاي اخير اما طنز تلخ آنجاست که برخي پيشرفت هاي علمي- تکنولوژيک ، آرام آرام به از بين رفتن تکثر و تفاوت ها خواهد انجاميد. «مهندسي ژنتيک» و تکنيک هاي اصلاح نژادي رفته رفته عصري را نويد مي بخشد که انسان ها به صورت «از پيش طراحي شده» به دنيا مي آيند. بالا بردن ضريب هوشي، قد بلند، جلوگيري از نارسايي هاي جسماني، و حتي اعمال سليقه والدين در سيماي فرزندانشان از جمله مواردي محسوب مي شوند که هرگونه تفاوت ميان انسان هاي اعصار آينده را کمرنگ خواهد ساخت. اعصاري که توسط برخي منتقدان پست مدرنيته، «دوره پساانساني» لقب گرفته است. فارغ از چالش هاي احتمالي ميان مراکز علمي-آکادميک با مراجع ديني درباره دستکاري هاي ژنتيک اما کاستن از مسووليت هاي شخصي و کنترل واکنش هاي سياسي را بايد از جمله پيامدهاي قطعي مهندسي ژنتيک دانست.14
S از اين رو به راحتي مي توان استدلال کرد که در نتيجه اصلاح نژادي، هرگونه تفاوت ميان انسان هاي نسل هاي آينده رنگ خواهد باخت و معياري براي گزينش آنها براي مسووليت هاي مهم باقي نمي ماند. به عبارت بهتر، ديگر نمي توان از شايسته سالاري سخن گفت. چه، با اصلاح نژادي، همه شايسته به دنيا مي آيند. مهم تر آنکه به باور برخي فيلسوفان اين فرآيند حتي جوهره انساني بشر را نيز با تهديد مواجه خواهد ساخت.
در ستايش انسان دموکراتيک
بي شک اگزيستانسياليسم، تنها کوششي نيست که تاکنون براي تبيين مفهوم «ديگري» صورت پذيرفته است. اما با اين وجود قرن بيستم، شاهد روزهاي تلخ و خونباري بود که بشر هنوز هم شرمسارانه بدان ها مي نگرد. ايتالياي فاشيستي، آلمان نازي و توتاليتاريسم استالين از جمله رژيم هايي بودند که در آنها يک حزب واحد بر تمامي شئون زندگي انسان ها مستولي بود و هرگونه وجه تمايز و ويژگي متمايزکننده از حزب واحد را بي رحمانه خاموش کرد.15 به گونه يي که حوزه خصوصي مردم، به کلي ويران شد و شهروندان حتي مجبور شدند که عشق را نيز در پستوي خانه هايشان نهان کنند. «هانا آرنت» مي گويد که در اين گونه رژيم ها، اساساً انسان ها به موجوداتي زائد و غيرضروري تبديل مي شوند.16 بر اين اساس، باور به «اصل تفاوت» و تحمل شنيدن صداهاي مختلف را بايد نخستين گام در راه گذار به دموکراسي دانست.
در عرصه هاي غيرسياسي نيز «به رسميت شناختن ديگري» به مثابه بستري است که انسان هايي مداراگر و روحياتي مشارکت جو را پرورش مي دهد. اهميت بحث در آنجاست که مردمان يک جامعه زماني مي توانند از نظام سياسي شان انتظار رفتار دموکراتيک داشته باشند که خود نيز در عرصه هاي شخصي و غيرسياسي بدين گونه رفتار کنند. در نتيجه، تمرين مفاهيمي همچون «به رسميت شناختن ديگري» و اصل «تفاوت» در کنار مفاهيم وابسته يي مثل «حق انتخاب» و «مسووليت پذيري»، در محيط هاي کوچک خانواده و مدرسه مي تواند زمينه را براي پرورش نسل هايي فراهم آورد که از آنها جز با اين نام نمي توان ياد کرد؛ حاملان دموکراسي.
پي نوشت ها؛----------------------
1- حسين بشيريه، گذار به دموکراسي، نشر نگاه معاصر، 1384، ص12
2- Difference
3- Life Style
4- براي مطالعه در اين باره بنگريد به؛
منصور انصاري، دموکراسي گفت وگويي، نشر مرکز، 1384
5- جان مک کواري، فلسفه وجودي، ترجمه محمدسعيد حنايي کاشاني، نشر هرمس، 1377، ص 107
6- براي مطالعه در اين باره بنگريد به؛
مارتين بوبر، من و تو، ترجمه ابوتراب سهراب و الهام عطاردي، نشر فرزان روز، 1380
7- سوزان لي اندرسون، فلسفه کي ير کگور، ترجمه خشايار ديهيمي، طرح نو، 1385، ص27
8- مهتاب مستعان، کي ير کگور؛ متفکر عارف پيشه، نشر پرسش، 1386، ص113
9- بابک احمدي، سارتر که مي نوشت، نشر مرکز، 1384، ص 216
10- پيشين، ص 219
11- بابک احمدي، هايدگر و پرسش بنيادين، نشر مرکز، 1384، ص327
براي توضيح بيشتر در اين باره بنگريد به؛ ميگل د بيستگي، هايدگر و سياست، ترجمه سياوش جمادي، نشر ققنوس، 1381
12- پيشين، 321
13- مارتين هايدگر، متافيزيک چيست؟، ترجمه سياوش جمادي، نشر ققنوس، 1384، ص 25
14- فرانسيس فوکوياما، آينده پساانساني ما، ترجمه حبيب الله فقيهي نژاد، موسسه انتشاراتي ايران، 1384، ص 88
15- حسينعلي نوذري، احزاب سياسي و نظام هاي حزبي، نشر گستره، 1381، ص 91
16- لي بردشا، فلسفه سياسي هانا آرنت، ترجمه خشايار ديهيمي، طرح نو، 1380، ص 92