دوشنبه، 15 بهمن 1386 - شماره 1607
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ايران
به ياد احمد عزيز که واقعاً ستودني بود
محسن آرمين

کافي بود تنها يک ديدار کوتاه با او داشته باشي تا سادگي و صميميت آشکار در سيماي دلنشين او را احساس کني. در عين حال براي فهم فرهيختگي و روح بلند او زمان بيشتري نياز داشتي زيرا او از آن دسته آدم هايي بود که به اظهار سجايا و فضايل نيک و ممتاز خود کمتر تمايل نشان مي دهند. از اين رو شوخ طبعي و بذله گويي احمد بيش از ساير اوصاف و خصائل ارزشمندش به چشم مي آمد. اما وقتي با او بيشتر دمخور مي شدي او را انساني مي يافتي با روحي زلال و لطيف و در بينش و فهم امور بسيار بزرگ تر از سن و سالي که داشت. اين نعمت را مرهون موانست ديرپا با کتاب و عشق به ادبيات فخيم فارسي بود. برخورداري از اين نعمت بود که به او هم قلمي توانا داده بود، هم درک فهم مقام و ارزش قلم. از اين رو آزادي قلم را پاس مي داشت و حمايت از آن را وظيفه خود مي شناخت. يقين دارم همين اعتقاد و احساس مسووليت بود که موجب شد پيشنهاد معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد را بپذيرد و باز همين تعهد بود که او را به ترک اين معاونت ملزم ساخت.

احمد در اين وظيفه شناسي هرگز گرايش سياسي خود را دخالت نداد. براي او رونق و آزادي مطبوعات مهم تر از گرايش سياسي آنها بود. البته مطبوعات داراي ديدگاه مخالف او هرگز با مشکل مطبوعات اصلاح طلب مواجه نبودند اما او در مقام معاونت مطبوعات در توزيع امکانات هرگز براي مطبوعات همفکر امتيازي ويژه قائل نشد. اگرچه مطبوعات رقيب با او رفتاري در خور اين يک رنگي نداشتند. ديوان حافظ مونس تنهايي او بود. در دوران همکاري مجلس و در اوقات فراغت گهگاه به اتاقش سر مي زدم و اغلب او را در حال خواندن شعري از ديوان حافظ مي ديدم.احمد از جمله انسان هايي بود که به اتکاي قابليت هاي شخصي خود رشد کرده بود، نه پدري توانگر داشت و نه همسرش از خانواده اصحاب قدرت و مکنت بود و نه مشي و مرامش با اصول فروشي و تملق سازگار تا از اين رهگذر سري در ميان سرها در آورد. او بود و روح بلند و قابليت ها و شخصيت گيرا و دوست داشتني اش. همين خصوصيت به او مناعت طبعي تحسين آميز و وارستگي رشک برانگيز داده بود. به اينکه بچه نظام آباد بود افتخار مي کرد. به هنگام بذله و شوخي کمتر پيش مي آمد خاطره يي شيرين از نظام آباد و شيطنت هاي دوران جواني و نوجواني خود در اين محله نقل نکند. اما از اين خاطره گويي و شوخ طبعي نمي توانستي به سرفرازي و بي نيازي او پي ببري زيرا به هيچ وجه اهل تظاهر نبود. بايد به او آنقدر نزديک مي شدي و به خلوت او راه مي يافتي تا اين عظمت و بي نيازي را دريابي. تنها در اين صورت مي توانستي آگاه شوي که به رغم زندگي ساده که حتي با اقشار متوسط شهري قابل مقايسه نبود، از امکانات مجلس استفاده نمي کرد و در مقابل اتومبيلي که مجلس با قيمت ارزان به نمايندگان مي داد به همان رنوي قديمي قانع بود. وارد شدن و نشستن در رنو براي آن هيکل درشت سخت بود به شوخي مي گفت نياز به پاشنه کش دارم تا بتوانم وارد ماشينم شوم. کف اتومبيل او در قسمت شاگرد پوسيده و سوراخ بود و بشقابي را وارونه بر سوراخ نهاده بود. ديگر به هنگام سوار شدن به ماشين احمد به هشدار او عادت کرده بوديم تا مواظب باشيم و موجب گشادتر شدن سوراخ نشويم. احمد شخصيتي حزبي نداشت. عضو هيچ حزبي هم نبود، ايده سياسي مشخص روشني داشت و در جهت آرمان و ايده اش پرتلاش بود اما يک فعال حزبي نبود. به رغم اين در مجلس ششم بسيار جدي تر و پرتلاش تر از بسياري از نمايندگان حزب در فراکسيون دوم خرداد و در جمع اصلاح طلبان فعال بود و از تصميمات جمعي جدي تر از بسياري از اعضايي که تعهد تشکيلاتي داشتند، پيروي مي کرد. به شوخي مي گفت حزبي نيستم اما وقتي با کسي بسم الله گفتم تا آخرش هستم. اين البته مردانگي و جوانمردي او را مي رساند اما همگي مي دانستيم اين رفتار او علاوه بر مردانگي از اعتقاد او به آرمان و هدفي حکايت دارد که آگاهانه و از سر بينش و بصيرت برگزيده بود.علت اين همه آن بود که احمد تکليفش را با خود روشن کرده بود. مي دانست بايد در پي چه چيز باشد و در پي چه چيز نباشد و مطلوب واقعي چيست و کجا بايد دنبالش بگردد. او را بحق حامي مطبوعات ناميدند. در سال هاي پيش و پس از انقلاب رنج از دست رفتن عزيزان بسياري را تجربه کرده ايم. بايد اعتراف کنم احمد بورقاني از جمله آن عزيزاني است که رنج از دست دادنش آرام و قرار را از من گرفته است. مي دانم که با رفتنش بسياري از دوستان ديگر را نيز ناآرام و بي قرار کرده است. در عين حال يقين دارم که اين ناآرامي و بي قراري نشان از آرام و قرار او دارد. به راستي که از رنج ماندن و ديدن اين همه نامردمي و ناراستي و ...راحت شد.
وايستا دنيا...
فريدون عموزاده خليلي

فکر مي کنم هيچ عکس يادگاري با بورقاني ندارم. فکر مي کنم چرا نبايد در اين ده سال هيچ عکس يادگاري با او داشته باشم... فکر مي کنم و مي گردم دنبال نشاني اش. نشاني اش سرراست است، انتهاي نظام آباد، خيابان اشراقي. اما من هنوز سرگردانم... او اينجا کنارم نشسته و من سرگردانم.در فهم ماجرايي که براي مجله پيش آمده سرگردانم. مي گويم؛ «چه بايد بکنم احمدآقا؟»مي گويد؛ «ببين فلاني، مي دوني چيه، آخرشم من و تو بايد بريم مسافرکشي، اگه پايي، بسم الله،... لق دنيا، بزن بريم.» شوخي بود. بورقاني شوخي بود. جدي ترين و بزرگ ترين شوخي روزگار تا ما هر وقت چشم هايمان را باز مي کنيم هيکل بزرگش را که هندسه منحني هاي شريف تودرتو بود، ببينيم و خنده مان بگيرد و به ريش روزگار بدکردار بخنديم. منحني بود و دايره همه خط هايي که شخصيت اين آخرين احمد مهربان روزگار ما را مي ساخت. منحني بود و دايره. هيچ خط شکسته و زاويه تيز ديگري در وجودش نبود. اگر هم بود آنچنان ناچيز و کم اثر که زير انبوه دايره هاي تودرتو هرگز به چشم نمي آمد. دايره هاي شريف و مهربان، جسم و روحش هر دو را انباشته بود و در اين جشنواره دايره ها و منحني ها، حتي زبان مخفي کوچه پس کوچه هاي نظام آباد با همه تيزي جنوب شهري اش، نرم مي شد به صيقل شوخ طبعي و فرهيختگي به عمد پنهان مانده زير دايره هاي عاميانگي که احمد به اصرار بروز مي داد.با اين همه اين روزها اگر تو جرات مي کردي بپرسي؛ «احمدآقا چرا پس کانديداي مجلس هشتم نشدي؟» به همان زبان مخفي محله قديمي اش، جوابي مي داد که معني و مفهوم قابل چاپش اين بود که «مي خوام داغ ردصلاحيت کردن منو به دلشون بذارم تا...»با اين همه استغنا اما غمگين بود اين روزها، چشم هايش غمگين بود با اينکه لبهايش مي خنديد، خسته بود قلبش، با اينکه پاهايش مي دويد و هيکل نسبتاً 90 کيلويي اش را از اين جلسه به آن جلسه بي مزد و منت مي کشاند.نه، نمي نويسم بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با افق هاي باز نسبت داشت. اين شعر سهراب را براي خيلي ها نوشته اند. و بورقاني مثل هيچ کس ديگري نبود که بتوان به مدد شعري وصفش کرد. بيشتر پرواي چشم هايش را دارم که خيال مي کنم نشسته کنارم با همه فرهيختگي و غصه هاي نهان و همه شوخ و شنگي هاي آشکارش که ما هيچ کدام را نفهميديم، نه فرهيختگي ها و غصه هايش را که عصاره غصه ديرين آزادي و عدالت مردمانش بود، نه شوخي هايش را که تصعيد افشره شوخي هاي روزگارش بود با ما و خود او که تا ارتفاع هزارها پايي اوج گرفته بود و از آن بالا به اين زمين آلوده و خشن ما به قدرت، به سياست، به خنجر و نيرنگ، به پست هاي کوچکي مثل رياست و معاونت و به عنوان هاي بزرگي مثل وکالت و وزارت، به لهجه شيرين جنوب شهري اش مي خنديد تا ما باور کنيم در اين روزگار وارونه همه چيز شوخي تر از آن است که فکرش را مي کنيم، همه چيز حتي اينکه من حالا در اين کوچه پس کوچه هاي نظام آباد در جست وجوي نشاني او که هميشه سرراست بود و آشنا، سرگردان و سرگشته به اين حسرت ساده فکر کنم که بعد از ده سال همنشيني هيچ عکس يادگاري با او ندارم.
«واقعه» و پس از «واقعه»
هادي خانيکي

فاصله مرگ احمد بورقاني با زندگي اش چنان کوتاه بود که ذهن از جمع آن دو عاجز شد. دشواري مساله تنها معلول و محصول زودهنگامي مرگي نبود که در پي ايست ناگاه قلب او رخ داد؛ اين نزديکي پرده هاي خنده و اميد و انگيزه هرروزه احمد با پرده آخر فرومردگي به ناگاه همه آنها در غروب غم بار شنبه 13 بهمن بود که هر زودپذيري را دير باور مي کرد.

ديدي آن قهقهه کبک خرامان حافظ/که ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود

تصور بورقاني به دور از لبخند و شوخي و اميدواري در عين دلسوختگي و دردمندي و بي قراري، تصوري سخت و نزديک به محال است. نقطه پايان او در هر خاطره دور و نزديک به رنگ زندگي است، پس چگونه مي توان او را به همين آساني در قاب مرگ جست؟

دريغ که هرچند اين واقعه تلخ است اما واقعيت دارد؛

برفت آن گلبن خرم به بادي /دريغي ماند و فريادي و يادي

آفتاب عمر احمد با همه صفا و وفا و نشاطش در پايان روزي سرشار از تلاش و تحرک او به ناگاه پرکشيد و رفت، و دريغ و درد و ياد را از آن پس به ما سپرد.تنها کارنامه روز آخر زندگي او مي تواند به نشانه انگيزه و انديشه و تعهد در حوزه سياست و اجتماع ورق خورد تا روشن شود که مي توان ميان اين دو عرصه چنان دويد که هر دو بماند؛ هم اصلاحات در سياست و هم اخلاق در جامعه، هم سر زدن به عموي بيمار و هم حضور در نشست روزنامه نگاران اصلاح طلب و هم پيگيري کار در دفتر خاتمي و آخر کار هم ديدار دوستانه و ديدار دوست.کاش مي شد درباره بورقاني پيش از مرگش نوشت که نشد، اما امروز که بر شانه هاي ياران و روزنامه نگاراني که دوستشان داشت و دوستش داشتند مي رود، حداقل مي توان يک کلمه نوشت؛ «افسوس و افسوس».احمد بيش از آنچه شناخته شد، ناشناس ماند، نقش هاي غيررسمي و عميق او بيش از نقش هاي رسمي و آشکار او در حوزه فرهنگ و سياست بود. رفتن او تنها کم شدن شمار از جمعيت روشنفکران و سياستمداران و روزنامه نگاران نبود، مرگ بورقاني کاهش در عدد و رقم نيست، کاهش در کيفيت فضاي سياسي و اجتماعي است. در جامعه يي که براي روشنفکران سياستمدار و سياستمداران روشنفکر مجال و امکان تاريخي محدود و منوط به تجربه هاي سخت و خصوصيت هاي ويژه است، خودساختگي و خودپرداختگي بورقاني سرمايه يي برجسته بود. او در راه انقلاب و در مسير اصلاحات ملامت بسيار کشيد اما وفا کرد، بي مزد و منت گام هاي بزرگ برداشت، در اين سال هاي آخر نصيبش از مهرورزي دولت نهم، قطع حقوق بود و از کار بي چشمداشت و پاک در عرصه مسووليت حضور مدام در دادگاه. اما با دل خونين از لب خندان دور نشد و چنين بود که سرمشقي شد در عرصه انديشه و قلم؛

راستي خاتم فيروزه بواسحاقي

خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
توضيح
در صفحه يک ديروز در مطلب درگذشت احمد بورقاني، «وي مدت 4 سال مسووليت دفتر ايرنا در نيويورک را به عهده داشت» صحيح است.
عناوين اين صفحه
به ياد احمد عزيز که واقعاً ستودني بود
وايستا دنيا...
«واقعه» و پس از «واقعه»
توضيح

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام