
ذبيح الله رحماني
بخش اول اين گفت وگو را ديروز خوانديد .ادامه گفت وگو را در پي مي خوانيد.
---
-ظاهراً شخصيت هاي رمان قطار 57 در آثار بعدي شما هم حضور خواهند داشت.
براي من قطار 57 تمام نشده. هنوز در حرکت است. نوجواني و بخشي از جواني من در جلد اول رفت. اما ما هنوز هم سوار اين قطاريم. اين قطار در جلد دوم به جنگ و بعد از جنگ مي رسد. من هم يکي از مسافران اين قطار هستم. از طرفي با گذشت زمان، ما به آگاهي بيشتري مي رسيم و طبيعي است که ديدمان به اين قطار و چگونگي حرکتش انتقادي است. اما ديد انتقادي همراه با حس مسووليت.
-«قطار 57» نقل حوادث طي سال هاي 59-55 هست. بر اين اساس مي توانيم بگوييم اين اثر يک نمونه از رمان انقلاب است. به نظرتان نسبت به ديگر آثاري که در اين زمينه نوشته شده چه ويژگي هايي دارد؟
يکي جسارتي هست که در اين کتاب مي بينيد. جسارت يعني طرح موضوعاتي که پيشتر کسي واردش نشده. مطلب ديگر اينکه عمده رمان يا داستان هايي که در خصوص انقلاب نوشته شده به دوران مبارزه قبل از انقلاب پرداخته اند و به پيروزي انقلاب ختم مي شوند. اما بعد چه شد؟ تازه همان کتاب ها هم يکجانبه است. نگاه ها عموماً غيرمنصفانه و يک طرفه است. يعني خروجي کار به اين بستگي دارد که نويسنده به کدام دسته و گروه وابسته باشد. يعني از همان منظر نوشته. بعدش هم بيشتر يا به مظلوم نمايي ختم مي شود يا به دشمن ستيزي. به هر حال همه خودشان را مستحق دانسته اند. بنابراين من تصميم گرفتم چيزي را که واقعاً ديده بودم، تعريف کنم و قضاوت را به عهده خواننده بگذارم. ما به هرحال جزء آن نسل و جزء آن بر و بچه هايي هستيم که به قول گفتني جواني مان را گذاشتيم و از خودي هم صدمه خورديم. بنابراين حالا مي خواهيم بدانيم از کجا زخم خورديم و چرا... به نوعي هم مي گويم اين حق من است که نقادانه به آن سال ها نگاه کنم. چون خودم آن دوره را گذرانده ام، هزينه کردم، عمر و جواني ام را وسط گذاشتم و از آنجا که قسمتي از گذشته جزء حال است و بخواهيم و نخواهيم در سرنوشت ما تاثير دارد، حالا اين حق من است که به گذشته نگاه کنم. البته از اين بابت چيزي براي خودم طلب نمي کنم، نه، من دلم براي مملکتي مي سوزد که وقتي به گذشته اش نگاه مي کنم، مي بينم همه دست تو دست هم گذاشتند. اما بعدها چي شد که هر کي به سمتي رفت و بعد هم چي شد که حالا خيلي ها فکر مي کنند دشمني شان با امريکا و اسرائيل و آنهايي که براي اين مملکت نقشه يي داشتند تموم شده و حالا خودي ها رو نشانه گرفته اند. منهاي اين قضايا خودم دلم مي خواهد اين گذشته را نقد کنم. بدانيم راهي که رفتيم تا چه اندازه درست بوده، شک ندارم نيت مان درست بود، چون من به عنوان نسل جوان آن روز دوست داشتم مملکتي امن درست بشود و حق به حق دار برسد. ما درخواستي نداشتيم. اين سال ها يک حسن دارد، و آن اين است که گرد و غبارها خوابيده و من رضا رئيسي هم به اونجا رسيدم که فرصت پيدا کنم تا منصفانه به قضيه نگاه کنم. نمي گويم کاره يي بودم يا نقش عمده يي داشتم ولي شاهد خيلي چيزها بودم. اين داستان را مي خواهم براي نسل سوم تعريف کنم و بگويم شما قضاوت کنيد. اتفاق اين طوري افتاد. اما دو چيز را به شدت در نگارش قطار 57 رعايت کردم. در تعريف اين داستان، دو تا شاخصه اصلي را مدنظر داشتم. انصاف و صداقت و بعد هم داستانم را با زبان گفتن، نه نوشتن تعريف کنم، يعني ساده و صميمي و اين گونه گفتن ضرباهنگ زندگي است.
-اين اثر رمان تلخي است، نظر خودتان چيست؟
در وهله اول مي توانم بگويم داستاني را شروع کردم که تا جايي آن را با دست خود پيش مي بردم. يعني کنترل همه چيز دست خودم بود. اين دوره خيلي کوتاه بود اما از يک جايي سير داستان و شخصيت ها بودند که به من مي گفتند حالا چه اتفاقي مي افتد. طرح هايي که براي پايان زندگي اين آدم ها طراحي کرده بودم هيچ کدام اجرا نشد. آني که فکر مي کردم فقط به عنوان يک تيپ بيايد و برود تبديل به شخصيت شد. بنابراين اگر رمان در کليات تلخ هست واقعاً ماجرا تلخ بوده. اما اين تلخي يک جور تفکر، يک جور تلنگر و در عين حال يک جور آگاهي هم هست. من در اين رمان دنبال حقيقت ذهني انقلاب هستم. چيزي که به اسم آن و ايمان به آن، مردم حرکت کردند، اما آدم ها تحت شانتاژ شرايط هستند و سر از افراط و تفريط درمي آورند. خب طبيعي است که تعريف اين داستان مي تواند تلخ باشد، اما اين تلخي آدم ها را بيدار مي کند بخصوص نسل جوان را. قطار 57 در واقع زمان و داستانً تولد، زندگي، خاطرات و مرگ يکسري آدم هاست و پرداخت به بخشي از گذشته يي است که مردم ما در گير آن بودند. چيزي را تصوير کردم که وجود داشت. اين حوادث و اشخاص نمونه عيني دارند. قطار 57 ديدگاه شخصيت هاي مختلف را بررسي مي کنه و داستان، داستان خودآزمايي اين آدم هاست. ممکن است حوادث را کوچکتر نشان داده باشم، چون دامنه اين حوادث خيلي وسيع تر بود.
-شخصيت هاي داستانت به نوعي تقديرگرا هستند، خيلي از شخصيت ها در جبر حاکم و زمانه هستند، از خود هيچ اختياري ندارند و مجبور مي شوند به رغم ميل شان آدم بکشند، به رغم ميل شان فرار کنند، سکوت کنند.
به نظرم شرايط بعد از انقلاب سرنوشت خيلي از آدم ها را در اين مملکت رقم زد. عرض کردم آدم ها تحت تأثير شرايط بودند و تحت تاثير احساسات. مقطعي که هرکسي حتي در صورت ظاهرش اگر نشانه يي نداشته باشه به قول گفتني در گمنامي به سر مي برد و گمنامي هم حتي معني ندارد. مثلاً اينکه شما بايد يا ريش داشته باشيد يا سبيل يا ريش و سبيل نداشته باشيد، همه اينها تعبير دارد. مي آييم تو لباس، اگر لباست يقه بسته باشد يک معني پيدا مي کند، اگر باز باشد معني ديگري. شلوار جين يک معني پيدا مي کند، کفش کتاني هم همين طور. کراوات مي زني يک معني دارد. در هرحال عده يي از ارتفاع شکم شان مسائل را مي ديدند و تفسير مي کردند نه از ارتفاع چشم شان. زمان قطار 57 همان مقطع است. همه مدعي هستند که حق با آنهاست. انقلابي هم اتفاق افتاده که همه دنبال ميراث مي گردند و ارث مي خواهند. هنوز نه به بار و نه به دار است همه مي خواهند صاحب بشوند و کار اينقدر بالا مي گيرد که بعضي ها شهيد دزدي هم مي کردند. نمونه اش ميرزا کوچک خان جنگلي است که يک گروه مي گفتند مال ماست و گروه ديگه مي گفتند مال ماست. دکتر شريعتي هم همين طور. يادم است مرحوم آيت الله طالقاني با رهبر يکي از گروه ها عکس انداخته بودند و بعد از آن همان گروه، حرف ها و سخنراني مرحوم طالقاني رو به نفع خودشان تفسير به راي مي کردند تا جايي که مرحوم طالقاني دادش بالا رفت که چنين و چنان. اين حاشيه رفتن ها به اين خاطر بود که بگويم ما در آن مقطع دچار سردرگمي و نقض قوانين شديم. يعني سيستم به هم خورده بود و همين باعث مي شود اغلب آدم ها همان سرنوشتي را پيدا کنند که به قول شما تقديري است. شايد اين سرنوشت ها را خودشان هم نخواهند اما شرايطي که در آن واقع شدند آنها را به سمت ديگري مي برد.
- در اثر شما روايت چندگانه يي از شخصيت ها و طيف ها و تفکرهاي مختلفي هست که در اکثر آثار بعد از انقلاب کمتر به آنها پرداخته شده است. در حالي که يکي از آفت هاي ادبيات ما، سفارشي نويسي است.
دشوارترين و پرمسووليت ترين عمل ما در اين دوره و زمانه اين است که تجربه را براي نسل هاي بعد از انقلاب و جنگ به آگاهي تبديل کنيم. براي اين کار در وهله اول نياز است جلب اعتماد کنيم. متاسفانه آنها که بايد حرف بزنند و بنويسند خيلي ذهن گرا هستند و واقعيت ها را پنهان مي کنند يا محل نمي گذارند. براي همين است که دو نسل قبل از انقلاب و بعد از انقلاب يا نسلي که در جنگ بوده با نسلي که بعد از جنگ آمده حاضر نمي شوند سر يک ميز بنشينند و حرف بزنند. ما در يک شرايط بحراني قرار داريم. عده يي متاسفانه همچنان بين يقين هاشان جا خوش کردند و اگر بنا باشد داستان ديروز را تعريف کنند، حاضر نيستند چيزي به زبان بياورند که جنبه منفي شان را بيان کند.بنابراين اگر بنا باشد نسل بعدي را قانع کنيم تا به داستان ما گوش بدهند و رمان ما را بخوانند بايد صادقانه و بدون قضاوت داستان را تعريف کنيم.
-در قطار شخصيت هاي مرد خيلي به چشم مي آيند و زن هاي داستان شکننده هستند. آيا منظورتان يک جور مظلوميت تاريخي زنان بوده يا انقلاب ايران را اين گونه تصوير کرديد.
اولاً به نظرم چيزي که يک نويسنده در کتابش مي آورد، مي شناسد و به آن مي رسد يا به نوعي مي بيند. درباره هر کدام از زنها هم من آن چيزي را که ديدم، طرح کردم، اما اينها کل زن هايي نيستند که من مي شناسم. شايد اگر به اقتضاي داستان مي رفتم به جاهاي ديگر، مثلاً توي خانواده ديگري حتماً شخصيت زن ديگري اضافه و معرفي مي کردم. اما مجموعه کساني که ما در اين کتاب با آنها برخورد مي کنيم، همين ها هستند. به مظلوميت بيشتر اعتقاد دارم يعني درست است که ما در شعارهايمان بحث زن را خيلي پيش مي کشيم ولي واقعيت اين است که انگار زن هاي ما يک محکوميت تاريخي دارند و همين است که مظلوم واقع مي شن. حالا به نظرم مي رسه زن خيال کسي هست که خودش را صاحب حق مي داند و حرفش را بدون رودربايستي مي زند. او مي گويد خانه جاي زندگي است. ايرادها و مشکلات مملکت را بايد ببري در مجلس بگويي يا در روزنامه بنويسي. ما مي خواهيم نفس بکشيم، زندگي کنيم. حتي مي گويد تو هرجا که مي ري نمي تواني کنار بيايي.