دوشنبه، 15 بهمن 1386 - شماره 1607
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه اخر
در رثاي احمد بورقاني
چريک مطبوعات هم رفت
عيسي سحرخيز

اين بار بايد رخت سياه مرگ دوستي را به تن کنيم که به طعن «چريک مطبوعات» لقبش دادند و در واقع «معمار توسعه مطبوعات آزاد و مستقل» در جريان اجراي برنامه ها و اهداف والاي «سياست ورزي اصلاح طلبانه» بود.

همين چند ساعت پيش بود که پيام دادند که به «مرکز قلب تهران» بيا که جنازه نيمه جانش را با اشک و آه از دفتر دوستي به سي سي يو انتقال داده ايم و دل تنگش را براي گشايش به جراحان سپرده ايم.

همين چند هفته پيش بود که دلتنگي هايش گل کرده بود، در زمان مرگ عزيزي ديگر، مهران قاسمي. زماني که اجازه ندادند که اين روزنامه نگار و مترجم جوان در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شود، و احمد دائم با همنام ديگري در تماس بود که حتماً قطعه يي خاص فراهم شود براي «اصحاب رسانه». دل مي سوزاند که شايد بشود حال که نويسندگان و شاعران و مترجمان را از «قطعه هنرمندان» بيرون انداخته و آواره ساخته اند در امامزاده هاي اطراف تهران، به اين مناسبت جان هاي بي جان تمامي اهل قلم را يکجا گرد آورد؛ چه فرق مي کند اهل قلم يادداشت نويس و خبرنگار و عکاس باشد، يا نويسنده و شاعر و مترجم. گويا دلش گواهي روزي را مي داد و حادثه يي را در همين روزها، در همين نزديکي ها. آن روز که صحبت از «قطعه هنرمندان» بود به خنده و شوخي مي گفت؛ دست از جنازه ما هم نمي شويند، به تکه يي خاک هم براي ما رضايت نمي دهند.

همين چند ماه پيش بود که تلفن زد به جلسه يي بيا براي هماهنگي در مورد پرونده گشوده ديگري در قوه قضائيه، در ارتباط با دوران همکاري در معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد. در پي حکم انفصالي که بابت پرونده ديگري گرفته بود و اکنون براي مدت يک سال از داشتن شغل دولتي و دريافت حقوق محروم.

همين چند ماه پيش بود که شتابان به انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران آمد تا مرهمي نهد به دلتنگي هاي من، و مرا بازدارد که حرفي را که صلاح نمي دانست نزنم و اعتراضي را بيان نکنم، کاش آن روز دل او را به درد نياورده بودم؛ دلي که پرخون بود، اما پشت لبان خندان او پنهان. دلي که پردرد بود، اما در وجود توانمند او نهان.

همين چند سال پيش بود، شهريور 76، اولين ماه هاي اصلاحات، که مرا در نيمه راه بازگشت از نيويورک، تلفني در استانبول يافته بود، با دستوري دوستانه براي بازگشت سريع تر به تهران. در پي سامان دادن اولين تيم مطبوعاتي وزارت ارشاد دوران اصلاحات بود؛ در جايگاه «معمار توسعه مطبوعات آزاد و مستقل» و مجري برنامه «قوام و دوام بخشيدن به فعاليت روزنامه نگاري در ايران»، و از همه مهم تر مجري واقعي «عدالت علوي»، به سبک پير و مرادش ابوالحسن خرقاني؛ اين بار نه در تقسيم برابر نان براي خلق، که در حوزه ماموريتش، تقسيم عادلانه کاغذ و ملزومات کار براي اهالي مطبوعات، و شأن و شرافت به جامعه روزنامه نگاري و روزنامه نگاران ايران.

همين چند سال پيش بود، زمستان 82، در خانه ملت، آمده بود که ببيند چه خواهم گفت در جمع نمايندگان تحصن کننده مجلس ششم، در اعتراض به ردصلاحيت هاي فله يي. و من با رضايت نوشته ام را به او داده بودم که تيزي هايش را گرد کند، که گوشه قباي اصلاحات پاره و چندپاره نشود و اصلاح طلبان در ميان حملات چندجانبه رقبا به چيزي متهم نشوند. از همين حرف ها و اتهام هاي امروز؛ تندرو و معتدل. پست و مقامي که پس از آن عطايش را به لقايش بخشيد و آن را واگذار کرد به راه يافتن به مجلس شوراي اسلامي. و خود از آن پس خانه ملت در درون قلب مردم مي يافت و در دل سازمان ها و نهادهاي جامعه مدني، چون انجمن صنفي روزنامه نگاران که اکنون بايد بدن پاکش را از آنجا تشييع کنيم و تحويل برادر شهيدش دهيم که ربع قرن است که منتظر او است، در اين سال هاي دلتنگي.

همين چند سال پيش بود ،که در شرايط نبودن فضاي کار در خبرگزاري راهي نيويورک بودم، چون او عزم بازگشت داشت پس از بيرون کردن خانواده اش توسط ماموران امريکايي. سفري که از فرودگاه جان اف کندي نيويورک تا فرودگاه اورلي پاريس، ماموران اف بي آي به صورت رسمي بدرقه اش کردند، بازگشتي خاص به تهران .

همين چند سال پيش بود، بهار 66. راهي قم بوديم براي ديدار آيت الله منتظري با جمعي از مديران و سردبيران خبرگزاري جمهوري اسلامي و روزنامه هاي کيهان و اطلاعات که با استعفاي سيد محمد خاتمي از وزارت ارشاد از مقام هاي خود استعفا دادند تا با بازگشت او به قدرت در جايگاه رئيس جمهور اصلاح طلب، بهار مطبوعات ايران را شکل بخشند.

همين چند سال پيش بود، بهار 61 که او را در اتاق خبر خبرگزاري ديدم، تازه از راه رسيده يي بودم، و جمع آنان جمع. جمعي که ديشب مرگ او همه را گردهم آورده بود، در خانه قديمي ساز کوچکش در محله يي قديمي در جنوب شرقي تهران. و در همان سال ها بود که او به صورت ناشناس رداي سخنگويي ستاد تبليغات جنگ را نيز به تن داشت.اکنون، مي رويم که جنازه احمد بورقاني، «چريک پير مطبوعات»، يا درست تر و دقيق تر «معمار توسعه مطبوعات آزاد و مستقل» را در حياط خانه دوم او، انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران به دوش بگيريم و در خانه ابدي اش، قطعه اصحاب رسانه، در بهشت زهرا دفن کنيم.
شوق فاصله زدايي احمد
خسرو طالب زاده

دستش که به سمت کتاب در قفسه پرتاب شد، مثل هميشه شيطنت کنجکاوي تمامي حدقه چشم هايم را مي فشرد تا بفهمم عنوان کتاب چيست؛ «خاطرات يک ديپلمات...» شوق خستگي ناپذير و حرص سيراب نشدني اش به خواندن وادارش مي کرد تا در همان لحظه هاي نخست از محتواي کتاب سر دربياورد. چنان کتاب را در دست هايش جابه جا مي کرد و با آن ور مي رفت که گويي مي خواست جام کتاب را بي نفس سرکشد و تمامي آن را يکباره قورت دهد. شروع به ورق زدن کرد. اين چندمين کتابي بود که در آن «روز واقعه» پس از صبحانه وارسي مي کرد. در لاي کتاب آبخورده و رنگ و رو رفته که از چاپ ناتازه آن خبر مي داد، چيزي را مي جست، در نگاهش معلوم بود دنبال چيست. آنقدر خوانده بود که از عنوان و نام نويسنده بداند درباره چيست و کدام سوال او را پاسخ مي دهد.

گفت؛ «اين را با خودم مي برم.»

سرحال تر از هميشه بود، نه مثل هميشه بود و چيزي و حالتي در نگاه و احساس و راه رفتن مدامش در اتاق که گويي همواره بي قرار بود، با روزهاي ديگر فرقي نداشت. تکرار روزهاي هميشه که او با خنده ها و تبسم ها و بذله گويي ها و شوخي هايش آن را به سخره مي گرفت و با يکنواختي و کسالت روزها مقابله مي کرد و در نهاد صخره عادات روزمرگي با تيشه شوخي ترک مي نشاند. خنده و تبسم با صورت و چهره احمد يکي شده بود. همان اول صبح که در زد و در را باز کرد، هواي موذي سرد صبحگاه زمستاني که از لاي اندام درشت او به فضاي اتاق رخنه کرد، در تبسم گرم و سلام نرم و آرام خاص خودش گم شد، نسيم تبسم اش زودتر از خودش وارد شد.تبسم، خنده، بذله گويي در حالت چهره و صورت احمد حک شده بود. احمد بي تبسم و خنده گويي تصويرناپذير است و ماده بي صورت. در عين خنده و شوخي در لحظه کار جدي بود و اهل يادداشت و قلم، دفتر سيمي يادداشتش که اين روز ديگر با او نبود، جايش را به جزوه تايپي آچهاري داده بود که مدام در دست داشت و هر جاي اتاق مي رفت، همراهش بود. باز حسي آشنا وادارم مي کرد حريم خصوصي اش را زير پا بگذارم و از عنوان آن سر دربياورم؛ «اخلاق و سياست.» بحث که بالا مي گرفت، خنده اش در ته چهره اش به انتظار مي نشست و او صريح و جدي و با چاشني بذله گويي و ادبيات خودش نظر مي داد. دنبال راه حلي بود براي حل مشکل «ديگري» که به او هيچ ربطي نداشت. انگاره در قاموس محله او عبارت «به تو چه» هيچ معنايي نداشت. راهنمايي مي کرد و مشورت مي داد، بي هيچ چشم داشتي و به قول خودش «مشاوره مجاني.»

ايستادنش بر سر آرمان و اصول اصلاحات ديني، سياست و اخلاق، مشت هايش را در پس خنده هايش رسوا مي کرد و از آن کليشه يي بي معنا و تکراري مي ساخت. احمد خنده رو بود و متبسم اما خنده اش از بي دردي و بي غمي نبود. در ته حرف ها و در پس چهره خندان و تبسم گرمش، هرم غمي و بوي رنجي حس آدمي را مي آزرد. گويي اين خنده و تبسم ابزاري است تا در قالب آن غم و رنجي را پنهان کند و شکل خنده صورتگر تراژدي آن باشد. رگ قلب او از قند غم و چربي رنجي مي گرفت و شعله درد تمام وجود او را مي فشرد و خونش را در پيکرش به جوش مي آورد. خنده هاي عاريه يي احمد جامه يي بود بر تن زمانه يي که در آن، حس غم غربت خود را پنهان مي کرد. غم و رنج نامکشوف و پنهان او حقيقت خنده هايش بود. رنج بودن در زمانه يي نا«بهنگام» و نادرست و ناراست کالبد آدمي را مي خورد و له مي کند. قلب احمد تاب اين رنج را بيش از اين نداشت.

احمد خبرنگار بود و بر اين حرفه خود مي باليد و غم خبرنگار بودن و همدردي با آن را هيچ گاه از کف ننهاد. اگرچه درباره ديگران زياد مي گفت و از ديگران زياد مي خواند، اما هيچ گاه خبر غم و رنج خود را سوژه خبري نکرد. خبر احمد غريب بود و عجيب و نامنتظره. اما مثل خنده هايش در پس آن چيزي نهفته بود. حقيقت خبر احمد نه خبر تازه يي است، نه تيتر جذابي دارد، نه ليد نامعمول و گيرا. خبر احمد خبر آرشيوي و تکراري است. خبر سوخته و بي ارزش، خبري که نه زمان مشخص و محدود و نه مکان معين و همجوار دارد، نه از نوع تضاد و درگيري است و نه ... خبر احمد که خودش درباره آن هيچ نگفت، خبر معمولي از همان نوع خبرهاي قديمي در خيابان هاي باريک صداقت و راستي و کوچه هاي صفا و بي قريب و ته بن بست مروت و مردانگي بود. اين خبر کهنه در زمانه ناراستي و دروغ و غارتگر آدميت و چپاولگر جوانمردي نو و تازه و غريب و عجيب است. خبر احمد خبر اين زمانه نبود.

خواندن براي او در اين درد و رنج غربت، سرگرمي و تفنن نبود. پناهگاهي بود تا از فضاي پرآشوب و هرج و مرج اخلاق، دروغ، مستوري حقيقت و... در جهان پرقرار و آرامش آن آرام يابد و از فضاي «برهنگي نامردي» به فضاي ازلي و ابدي سطور سفيد کتاب معرفت و مروت و اخلاق بگريزد. کتاب «خاطره يک ديپلمات...» که آن روز صبح خود برد، تا شام با او بود تا لحظه آخر، لحظه آخرش هم لحظه خواندن بود. لحظه آخرين را با يار هميشگي اش سر کرد و غريبانه و دردمندانه سر در دامن او داشت. شوق سرکش خواندنش را فقط مرگ مي توانست آرام و رام کند و او تا لحظه آخر بر سر پيمان خواندن خويش ايستاد و مرگ را هم تسليم خود کرد. مرگ نتوانست لحظه «بي خواندن» او را شکار کند. کتاب ميانجي او با مرگ بود. لحظه آشنايي با مرگ کتاب حضور داشت اما کتاب ميانجي مرگ نيست. مرگ ميانجي حقيقت کتاب است با آدم تا چهره از پرده غيب بردارد. «کتاب» نازل شد تا فاصله ميان خدا و حقيقت و انسان پر شود. شوق فاصله زدايي خود را احمد با خواندن کتاب سيراب مي کرد. احمد تا لحظه آخر با کتاب بود و مرگ بازيچه او در حذف اين فاصله.
چرا ما همه گريانيم
عبدالله ناصري

غروب سيزدهم بهمن ماه 1386 و در آخرين ماه هاي دهه سوم انقلاب اسلامي مردي ساده و سختکوش، صميمي و صادق، مهربان و مظلوم، بي ادعا و باوفا، گرم و گيرا از ميان ما رخت بربست.احمد بورقاني که در اين سال شاهد چند مرگ و وداع بود و من شاهد گرياني چشمان او، خود با خانواده و دوستان خداحافظي کرد. او در اين سال در يادمان آيت الله مروي که از او بيشتر با عنوان قاضي القضات ياد مي کرد، گريست. شاهد وداع قيصر امين پور با يارانش بود. مدتي کوتاه پس از آن از مرگ مهران قاسمي متاثر شد و پس از کوتاه مدتي داغدار استادي شد که بسيار شيفته اش بود. دکتر سيدجعفر شهيدي عالم جليل القدر فرزانه که اطلاعيه ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در سوگ او را هم احمد نوشت. يک خصيصه که در «احمد بورقاني» موج مي زد اينکه پرنشاط بود و در اين نشاط و تلاش هيچ بعدي بين «بود» و «نمودش» نبود. انفعال و خمودي را برنمي تافت و به قول قيصر به همه مي گفت؛ «هرچه هستي باش،/اما باش».اين نخبه دلمشغول مردم و خلق خدا در حياتش و در مجلس و محفلي نبود که کسي را نخنداند. بذله گوي زيباروي مجالس اصلاح طلبان ديروز همه خنده هاي دو سه دهه را با گرياندن «بي وقت» پس گرفت.
مرد محسن، ليک احسانش نمردہ
سيدابوالحسن مختاباد

مرگ احمد بورقاني براي ما مطبوعاتي ها ضربه يي دردناک بود، او به قول شاملو مهر و نشانه اش را نهاد، و شادمانه و شاکر از اين دنيا رفت، اما براي ما که اندک اندک به مردي با ارتفاع فکري و عاطفي وي عادت کرده بوديم و رفتارهاي محتشمانه اش را سرمشقي براي کارهاي صنفي و روزمره خود قرار داده بوديم، رفتنش بسيار زود بود. ما روزنامه نگاران مديري باتجربه، با اشراف بالا به کارهاي صنفي و از همه مهم تر انساني شريف و صافي اعتقاد با صراحتي رياسوز را از کف داديم، در حالي که به کف آوردن آدمياني با چنين دغدغه هايي و در چنين زمانه يي که پليدي و پلشتي در هر کوي و برزني بروز و ظهور دارد، سخت حاصل مي شود.وي در دوره کوتاه مديريتش بر معاونت مطبوعاتي هم درس مديريت به ما داد و هم درس اخلاق و شجاعت و اينکه چگونه خود و سمتش را پاي ما اهالي مطبوعات قرباني کرد. يادم نمي رود زمان استعفايش را از اين سمت در ساختمان تعاوني مطبوعات؛ جايي که گروهي از روزنامه نگاران و اهل فرهنگ گرد آمده بودند تا از مديري قدرداني کنند که بيش از پست و ميزش به کارش فکر مي کرد و اينکه رضايت خلقي (جماعت روزنامه نگار) را که با وي سروکار دارند چگونه فراهم کند، تا تجسم اين گفته شيخ اجل باشد که «عبادت به جز خدمت خلق نيست».آن روز همه در منقبت وي و کارهايش سخن گفتند، اما زماني که نوبت به وي رسيد شرمگينانه اين پرسش را پيش روي جماعت حاضر گذاشت که«چرا از من تقدير مي کنيد؟ و سپس سياهه يي را براي همه خواند و گفت؛ «اين کارهايي بود که بايد براي شما اهالي مطبوعات انجام مي دادم و نتوانستم و از اين بابت شرمنده شماهايم.»اين رفتارها در زمانه يي رخ مي داد که بسياري از مديران همطراز و بالاتر از وي آمارها و کارهاي نکرده خود را هم به رخ ديگران مي کشيدند. پس تعجب داشت که من و ماي نوعي از اين گونه رفتار هاي بورقاني بزرگ به شگفت درآييم. اما او و امثال او بسيار قليل بودند و فضاي مديريتي کشور تاب چنين نفس هاي پاکي را نداشت.اکنون اما وقتي به کارنامه پربرگ و بار بورقاني عزيز مي نگريم مي بينيم که وي کارهاي فراواني براي ما روزنامه نگاران انجام داد، اختصاص بودجه براي تملک ساختمان انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران محصول تلاش وي و تيمي بود که اعتقادي جدي به واگذاري امور به خود روزنامه نگاران داشتند، همچنان که بناي واگذاري جشنواره مطبوعات به انجمن صنفي روزنامه نگاران هم سنت حسنه يي بود که وي برجاي گذاشت. همچنان که در انتخابات اخير انجمن وقتي وي پادرمياني کرد، همه به داوري و نگاه وي تن دادند، چرا که مي دانستند احمد هم بي غل وغش و بي طرف است و هم ظرفيت هايي دارد که بارهايي از اين دست را به سرمنزل مقصود مي رساند. بعد ها هم همه گاه مشاور و مشيري مورد اعتماد و کوشا براي انجمن صنفي روزنامه نگاران بود.بورقاني مرجع بود و همه کساني که با وي کار کرده بودند، از هر طيف و طايفه يي بعدها از منش کاري و رفتاري وي سخن ها مي گفتند و تجربه کار با وي را در زمره مهم ترين و بهترين تجربه هاي دوران کاري و زندگي خود به شمار مي آوردند.وي به تعبير مولاناي بزرگ محسن بود و اين را از کارهاي حسنه يي که براي جماعت مطبوعاتي انجام داد و باقي گذاشت، مي توانستيم دريابيم.

محسنان رفتند و احسان ها بماند/اي خنک آن را که اين مرکب براند

گفت پيغمبر خنک آن را که او/شد ز دنيا، ماند از او فعل نکو

مرد محسن، ليک احسانش نمرد/نزد يزدان دين و احسان نيست خرد

ہ مثنوي معنوي، دفتر چهارم
باور نمي کنم
منيژه حکمت

احمد بورقاني عزيز، اين روزها حال مان به قدر کافي خراب بود، خسته، بي حوصله و دلگير، دلگير از تمامي حوادثي که بر ما مي رود. توان از دست رفته اين روزهايمان با همصحبتي با تو تقريباً برمي گشت و روزنه اميد از لاي شکاف هاي باريک موجوديت حاضر با خنده هاي دلنشين تو نوري هرچند کم جان ولي تاثيرگذار داشت. ديشب در بازار فيلم خبر را به من دادند، به شماره موبايلت زنگ زدم، چند بار مدام زنگ خورد اما هيچ جوابي نگرفتم“ حتماً در جلسه است يا در کتابفروشي يا نمايشگاه عکس يا در سينما“ يک ساعت بعد دوباره شماره را گرفتم“ فقط زنگ مي خورد“ انگار بايد باور کنم خبر درست بوده“ نمي دانم“ گيجم“ به هر کس مي رسم خبر مي دهم با ناباوري تمام“ دوست دارم در اين ناباوري همه همراه من باشند“ همه بچه هاي سينما در بازار فيلم اينگونه واکنش نشان مي دادند نه“ باور نمي کنم“ بورقاني“ احمد بورقاني“ کي“ چرا“ حيف“ در بازار فيلم با نگاهي ناباورانه راه مي روم و به همه اطلاع مي دهم يکي از مردان بزرگ فرهنگ دوست ايران مان مثل ما خسته و دلگير رفت“ اما نااميد نرفت“ تلاشش نشان از اميدواري او مي داد. اما احمد بورقاني عزيز، آيا واقعاً اميدوار بودي يا نمايش اميدواري براي انسان هاي خسته يي مثل ما را مي دادي“ مي خواهم باور کنم که تو اميدوار بودي“ اميد به زندگي“ براي زايش هرچه بيشتر نهال هاي فرهنگي، انساني در اين روزگار غريب“ من باور مي کنم که تو اميدوار رفتي“
عناوين اين صفحه
چريک مطبوعات هم رفت
شوق فاصله زدايي احمد
چرا ما همه گريانيم
مرد محسن، ليک احسانش نمردہ
باور نمي کنم
پيدا و پنهان
نامه به يک مرحوم احمد بورقاني
خاطرات هاشمي رفسنجاني
اختتاميه نيمه اول جشنواره؛ 17 بهمن در مجموعه آسمان
برنامه روز چهارم (دوشنبه 15 بهمن)
سودوکو

پيدا و پنهان
? تبليغات انتخاباتي در مدارس؛ شنيديم مسوولان برخي ارگان ها در برخي از مناطق تهران نيروهاي تحت امر خود را به دبيرستان هاي مختلف گسيل کرده اند تا در سخنراني براي نوجوانان به تخطئه و انتقاد از هشت سال رياست جمهوري خاتمي بپردازند و آن دوره را دوره «واپسروي، عقب ماندگي و بي بند و باري» توصيف کنند. در پايان نيز فرم هاي نظرسنجي درباره انتخابات مجلس هشتم توزيع مي کنند.

? SMSها کنترل مي شوند؛ يک مقام مسوول در مخابرات اعلام کرد SMSهاي انبوه در آستانه انتخابات کنترل مي شوند. به گزارش شهاب نيوز معاون وزير ارتباطات افزود؛ ورود افراد با هويت مشخص به شبکه پيامک هاي مخابراتي مجازات و در صورت ارسال پيام هاي مخرب، با همکاري دستگاه قضايي مي توان با اين گونه مسائل برخورد کرد.

? تقدير از تفکيک جنسيتي؛ يک نماينده اصولگراي مجلس جداسازي زنان و مردان را در بسياري از اماکن قابل اجرا دانست. لاله افتخاري، با بيان اينکه «جداسازي جزء سياست هاي فرهنگي محمود احمدي نژاد است»، گفت؛ «جداسازي در اماکن عمومي از جمله ادارات، پارک، سينما، قطار، آسانسور، دانشگاه و ساير اماکن براي صيانت از زنان قابل اجرا است.» او درباره نحوه اين جداسازي ها هم توضيح مي دهد و مي گويد؛ «شکل اجرايي اين جداسازي در سينماها به صورت جداسازي سالن خانم ها هم قابل اجرا است يا مي توان ساعت حضور دو جنس مونث و مذکر را تفکيک کرد.»


نامه به يک مرحوم احمد بورقاني
ابراهيم رها

سلام احمد بورقاني، خدا رحمتت کند. خيلي آدم حسابي بودي.اکنون تو مرده يي و ما مرده ها زنده هستيم (با اجازه از دکتر شريعتي براي تغيير جمله،) حالا که جمله را تغيير داده ام بگذار کلاً عوضش کنم. اکنون تو مرده يي و اين ردصلاحيت شده ها زنده هستند، راستي احمدجان، شما که قبل از مرحوم شدن اعمال حسنه زياد داشتي چرا براي مجلس هشتم ثبت نام نکردي؟ ردصلاحيتت مي کردند به باقيات صالحاتت افزوده مي شد“ احمد بورقاني عزيز، راستش اول به خودم گفتم اين نامه را ننويس، با مرگ که شوخي نمي کنند، بعد ديدم تو عمدتاً با همه چيز شوخي مي کردي. اساساً آدم خيلي شوخي بودي. گمان مي کنم حتي مرگ را هم جدي نمي گرفتي تا اينکه مرگ جداً تو را گرفت،من شرمنده ام اما گمان مي کنم فوت تو يک مقدار مشکوک است. احتمالاً دوستان زحمت کش و عدالت محور ما کشف خواهند کرد که تو عمداً در اين برهه حساس زماني بالکل فوت کرده يي تا بدين شکل اصلاح طلبان را که مظلوم نمايي مي کنند، بيشتر مظلوم و آخي و طفلکي و“ نشان بدهي. حالا تا دوستان مشغول اکتشاف و استخراج توطئه حتي از مردن آدم ها هستند من حدس شخصي خود را از اين موضوع برايت مي نويسم. اگر درست بود که يک شب بيا به خوابم بگو دمت گرم، اگر غلط بود که لازم نيست بيايي به خوابم. در زمان زنده بودن شوخي هاي بي تربيتي مي کردي، بگذار راحت بخوابيم. هرچند خوب براي خودت راحت خوابيده يي ها، اما حدس من؛ تو از اين زمين کندي و رفتي آن بالا، رفتي آن بالا تا از نزديک شاهد باشي از اون بالا کفتر ميايه، احمد عزيز، آقاي بورقاني، تمام مطبوعات به تو به خاطره همان يک سال و اندي معاونت ارشادت مديونند (خالي هم نمي بندم) اما قبول کن چه کسي امروز دغدغه مديون بودن به ديگران را دارد که حالا مطبوعاتي ها داشته باشند؟، پس به حساب بي معرفتي ما نگذار قبول داري که خيلي خريم اگر در اين اوضاع معرفت داشته باشيم، احمد آقاي بورقاني، نمي دانم آن دنيا DHL، يا پست پيشتاز دارد يا نه، اگر اداره پست آنجا هم مثل مال خودمان است خودت را سختي نده و جواب نامه را نفرست. من خودم به آسمان نگاه مي کنم و لابه لاي کفترها سعي مي کنم چيزهاي خوب را هم ببينم، از جمله چهره تو، که آن بالا باز هم مثل هميشه مي خندي. راستي هرکس مي مرد تو يک مطلبي مي نوشتي. يک ستون براي ويژه نامه ات خالي مي گذاريم، مطلب يادت نرود عزيز.

Postkhoone@gmail.com


خاطرات هاشمي رفسنجاني
? 15 بهمن 1363

تا ساعت هشت غشبف در دفترم کار کردم . در جلسه خبرگان شرکت کردم . دو طرح ارائه و رد شد. سخنراني هاي قبل از دستور داشتيم . ظهر، آقاي آيت اللهي امام جمعه جهرم براي ديدن و بحث درباره مسائل روز آمد. با دکتر جراح آقاي رباني غاملشي ف صحبت کردم . گفت غده خطرناک ، سرطان تشخيص داده شده ؛ خيلي متاثر شدم . تا ساعت هشت شب ، در دفترم کار کردم . آقاي رفيق دوست آمد. گزارش تدارکات جبهه را داد. شب، به عيادت آقاي رباني املشي رفتم . فکر مي کند معالجه شده . نخست وزير هم آمد. به خانه آمدم . فيلم «مرگ ديگري » را تماشا کردم ؛ خيلي خوب نبود.


اختتاميه نيمه اول جشنواره؛ 17 بهمن در مجموعه آسمان
مراسم پاياني بخش بين المللي جشنواره بيست و ششم فيلم فجر، در پايان نيمه اول جشنواره، عصر 17 بهمن در مجموعه فرهنگي - هنري آسمان برپا خواهد شد. اين مراسم، ساعت 30/18 دقيقه روز چهارشنبه 17 بهمن، در مجتمع فرهنگي - هنري آسمان فرهنگستان هنر برپا خواهد شد. بازار فيلم جشنواره نيز که از ديروز در مرکز آفرينش هاي کانون پرورش فکري شروع شده، 17 بهمن پايان خواهد يافت.


جشنواره فيلم فجر
برنامه روز چهارم (دوشنبه 15 بهمن)
عصر جديد(1)

30/14، استشهادي براي خدا (ايران)

30/16، به ياد خودم (ايتاليا)

30/18، کنعان (ايران)

30/20، تولد دوباره (ژاپن)

30/22، نبرد اژدها (کره و امريکا)



عصر جديد (2)

30/13، پدر يک سرباز (گرجستان)

30/15، تخم مار (برگمان)

30/17، اشياي پيدا شده (کانادا) و غبار جنگ (امريکا)

20، خورشيد بي خواب ها (گرجستان)

22، آرايشگر سيبري (ميخالکوف)



فرهنگ (1)

14، مردي از لندن (مجارستان و آلمان)

16، انتظار در تاريکي (ژاپن)

18، غيرقابل انتشار (امريکا)

20، بازگشت به خانه (هنگ کنگ)

22، دوازده (ميخالکوف)



فرهنگ (2)

30/13، جاده گوانتانامو (انگلستان)

30/15، در دره الاه (امريکا)

30/17، يلا (آلمان)

30/19، باد در علفزار مي پيچد (ايران)

30/21، وقت مردن (لهستان)



فلسطين (1)

14، آريا (ژاپن)

16، زندگي در ترس (ويتنام)

18، موشک (کانادا)

20، ميروش (نروژ)

22، فرزند خاک (ايران)



فلسطين (2)

30/14، خداحافظ بافانا (آلمان)

30/16، مايکل کلايتون (امريکا)

30/18 ، 1408 (امريکا)

30/20، بر لبه بام (ايتاليا)

30/22، استشهادي براي خدا (ايران)



فلسطين (3)

30/13، قطعه يي ناتمام براي پيانو مکانيکي (ميخالکوف)

30/15، سينماي فلسطين

30/17، شهر مرزي (امريکا)

30/19، فيلم هاي مستند

45/21، سونات پاييزي (برگمان)



سپيده (1)

14 ، 10؛3 به يوما (امريکا)

16، مانسفلد (مجارستان)

18، سرزمين شب روان (پرتغال)

20، به همين سادگي (ايران)

22، شب (ايران)


سودوکو
مرم ذوالفقار؛ اگر دوست داريد بي انگيزه سودوکو بازي نکرده باشيد، مدت زمان هر بار حل کردن جدول را بدانيد و اگر اشتباهي داريد همان جا حين بازي متوجه شويد و در عين حال بفهميد بين افراد ديگر سرعت بازي کردن و حل جدول تان در چه سطحي است، سري به آدرس http://www.maris.gr/games/sudoku/ بزنيد تا با حل جدول سودوکو در عين حال تصوير ذخيره شده زير آن برايتان به نمايش دربيايد.

webzadeh@yahoo.com


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام