ايوب آقاخاني ہ

درباره جشنواره تئاتر فجر نوشتن، شايد در نگاه اول آسان در نظر آيد ولي بي شک قلم که به دست بگيري خواهي فهميد اين تصوير و تصور ياوه و لهو است و يک شوخي بي ملاحظه که در شرم و آزرم آن، رنگ رخ به سرخي مي گراياني و حيران مي ماني که چه شد و چگونه که من پاي در اين راه بسيار سنگلاخ نهادم؟اما اينک به خواست تو گردن نهاده ام و بايسته است اين راه را تا مقصود نهايي طي کنم و اين ميانه اگر زبان و قلم، خاشعانه مهار خود به کناري بيندازند و نغمه يي دلخواه خودشان ساز کنند، بنده بي تقصيرم که آموخته ام اگر صادقانه نگويم و عمل نکنم، روزي در بزنگاهي از تاريخ غريب فرهنگ اين مملکت، محاکمه و محکوم خواهم شد.
و اما بعد...
بيست و ششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر مشعل اش روشن شده و انواري چشمگير از خود ساطع مي کند و من نيز به عنوان يک عامل فرهنگي و هنري- شما بخوانيد تئاتري- بسيار دلشادم که امسال با رويکردي نوين، کمر همت بر گسترش آن بسته اند و شاخه ها و تالارهايي قابل توجه به آن افزوده اند و برادران و خواهران خوني اين هنر ارزنده- بخوانيد راديو و تلويزيون- را نيز به اين ضيافت خانوادگي خوانده اند و سخن کوتاه کنم که خسته يي، خوشحالم که چراغ تئاتر بسيار پرنورتر در نظر مي آيد و همين جاي شکر دارد و اميد.اما بگذار از زاويه يي ديگر سخن ساز کنم. تا جايي که به ياد دارم براي بزرگان تصميم گيرنده، جشنواره تئاتر فجر همواره هدفي کلان بوده. درک آن هم البته سخت نيست. براي من هم اين جشنواره مهم است که عملاً تبديل شده به تعريف تماميت و ماهيت تئاتر کشور؛ و بديهي است که عظمت و شکوهش را عاشقانه مي ستايم اما از اينکه مسوولان امر با برگزاري اين جشنواره سرآسوده بر بالش مي گذارند و براي دوره بعدش نقشه مي کشند، از شما چه پنهان خسته ام. اينکه جشن ها و جشنواره ها، مناسبت ها و تقارن ها، بيشتر از خود «تئاتر» مهم مي شود دلگيرم مي کند. روزگاري جشنواره تئاتر فجر برکات زيادي داشت که کمترين اش، کشف چهره هاي جوان و تازه از گرد راه رسيده بود و امروز با حذف وجه رقابتي آن- به تقليدي مسخره از کشورهاي مترقي،- آن هم از ميان رفته-، در شرايطي که سالانه رقم قابل توجهي از عشاق اين حرفه و هنر مقدس، از دانشگاه ها فارغ التحصيل مي شوند و به جمع متقاضيان ناراضي مي پيوندند،بخش تلخ و گزنده ماجرا اين است که به خود اين بزرگان هم ثابت شده وجه رقابتي جشنواره شور و گرما و نتيجه قابل اعتناتري به آن مي بخشيد، اما همچنان مرغ يک پا بيشتر ندارد و براي حفظ جلال و جبروت اين تصميم کودکانه، مي کوشند و تنها قضاوت هاي جانبي را به حواشي آن تزريق مي کنند، نظير داوري انجمن نمايش، داوري نهادها، مسابقه بين الملل و اين حرف ها و چه،اين هم بد نيست، به شرطي که داوري هايش جهت مند و سياست ورز و پرپيچ و خم نباشد.بد نيست نگاهي به داوري هاي جشنواره دوره بيست و پنجم بيندازيد و ببينيد کدام انسان فرهيخته، درس خوانده و با شعوري، گزينه هاي منتخب را تاييد مي کند؟اين نوع کار، به راستي کسلم مي کند و احساس مي کنم عده يي لباس قرمز پوشيده اند و به زبان زرگري چيزهايي در باب هنر و تئاتر و فرهنگ مي گويند که بيشتر به تعيين تکليف شبيه است و اخذ راي اعتماد،ممکن است بگويي جشنواره يعني درفشي براي اعلام سياست هاي فرهنگي پشت آن. حرفي نيست. درست است و سنجيده. اما حق بدهيد، اين نوع نگره ها براي آناني که بدون اين خودنمايي ها و دور از تغييرات موسمي، خود اين هنر را دوست مي دارند و در آن تنفس مي کنند و قلم به خون دل مي زنند و با معاذير مي سازند و در جاده هاي سنگلاخ و راه بندان هاي صحنه ها بيل مي زنند و ابن الوقت ها را يک به يک مي بينند که مي آيند و چند صباحي مي مانند و مي روند و در آن چند صباح، خرقه مي بخشند و خاک در چشم عشاق شريف مي پاشند، پشيزي ارزنده نيست.آزرده نشويد. ايمان دارم قلب من و ما بيشتر از شما سياستگذاران اين هنر، براي آن مي تپد. تاريخ گواه من است. خود اين هنر فرهنگساز و واقعيت وجودي اش، بسيار از اين جست وخيزها دور است.بگذاريد زبان اين قلم را کمي شيرين کنم و گوشه چشمي هم به نيمه پر ليوان بيندازم. بي شک ميان اين بزرگان فرمان به دست، دلسوزاني نيز يافت مي شوند که به هر انگيزه يي بر وقار و توان و سلامت تئاتر مي افزايند و صد البته نام شان در تاريخ اين هنر و البته حافظه فرار مردمانش - پر رنگ يا کم رنگ - مي ماند.اميد بر آن دارم که دوره بيست و ششم جشنواره بين المللي تئاتر فجر، چند تن از همين مردان را در پشت سکان خود داشته باشد که شناسايي آنها هم البته سخت نيست. کافي است صبوري کنيم تا جشنواره تمام شود. اگر همين آقايان نشستند و کلاه شان را قاضي کردند و معايب و محاسن اين دوره را اصلي ترين معيار براي طراحي و دورخيز دوره بيست و هفتم قرار دادند که سندي است بر همان دلسوزي؛ وگرنه خواهيم ديد که بار ديگر تلسکوپي به دست گوگلباني افتاده،صبوري براي ماندگاري در بدنه رنجور فرهنگ اين کشور، براي ما نه يک ضرورت که يک عادت است. صبر مي کنيم و مي بينيم، البته بنده بسيار خوشبينم و حقيقتاً اين دوره را پرفتوح تر از چند دوره پيش مي دانم. اميد که همين باشد.
ہ نويسنده، کارگردان و مدرس تئاتر