پنج شنبه، 25 بهمن 1386 - شماره 1615
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
در حاشيه شعارهاي نژادپرستانه در استاديوم ها
آيا انسان را رعايت کرديم

.................... حميد رضا ابک?

Hamidreza_abak@yahoo.com

چندهفته يي است در استاديوم هاي ما اتفاق عجيب و تازه يي مي افتد. برخي (و احتمالاً صد بار بايد تاکيد کنم برخي) تماشاگران فوتبال که تا به حال به انواع و اقسام شعارهاي بازيکن پسند و داورپرور مجهز بوده اند و به قيمت جفت و جور بودن قافيه، اول و آخر اهالي فوتبال را يکي مي کرده اند، اين بار ابتکار به خرج داده اند و شعارهاي «نژادمحور» سر مي دهند.

توسعه فوتبال ايراني در سال هاي اخير، جامعه ورزشي ما را با مسائل جديدي مواجه کرده که تاکنون حتي تصوير و تصوري از آنها نداشته است. ده سال پيش، شايد حتي کسي خيالش را هم نمي کرد که ليگ دسته اول ما هم پر شود از بازيکناني که شکل و شمايلي مثل رونالدو و اتوئو دارند و مربياني که سرشارند از پسوندهاي «ايچ» و «اف». طبيعي است که اين اتفاق را بايد به فال نيک گرفت و آن را در سايه الگوي پيشرفت فوتبال تحليل و تبيين کرد. به هرحال مناسبات بين المللي فوتبال ما

کم و بيش در حد يک وزارت خارجه شده و چه بسا همين روزها به دم و دستگاه مستقلي در فدراسيون فوتبال نياز پيدا کند.

از سوي ديگر بنيه مالي و توان اقتصادي باشگاه هاي ما نيز احتمالاً کفاف جذب موبورها و چشم آبي ها را نمي دهد مگر اينکه بخواهيم بگرديم و از کشورهاي حاشيه اروپا استعداد کشف کنيم که اين کار را هم کرده ايم و البته چندان موفق نبوده ايم، به همين دلايل است که مي توان پيش بيني کرد در آينده يي نزديک، زمين هاي چمن ما پر شوند از بازيکنان سيه چرده يي که از سرزمين پهناور آفريقا پا به قاره بزرگ نهاده اند و آينده ورزشي شان را در کشوري مثل ايران ترسيم کرده اند. حالا به نظر شما جامعه تماشاگران فوتبال در قبال حضور اين افراد، چه عکس العملي نشان خواهد داد؟

ايرانيان هميشه افتخار کرده اند که تاريخ شان مبرا از هرگونه اقدام سياسي و اجتماعي است که بوي تبعيض نژادي و تحقير و تخفيف ديگران، بابت رنگ پوست و شکل و شمايل شان بدهد. اتفاقاً اتفاق هايي از اين دست که در کشورهاي توسعه يافته به کرات ديده شده و مي شود، در سرزمين ما ريشه و سابقه يي ندارد. از سوي ديگر تدين قاطبه ايرانيان به دين اسلام باعث شده است همواره از موضع گيري هاي خصمانه درباره ديگران، به دلايلي از اين دست پرهيز کنند. اسلام براي آنان، دين همدلي و مهرباني و آيين انسانيت و غريب پروري بوده است و شگفتا که حضور کسي چون بلال حبشي، بر فراز تاريخ صدر اسلام و طنين افکندن آوايش بر بلنداي ماذنه هاي اين دين آسماني، همچون تدبيري دورانديشانه، راه را بر رفتارهايي از اين دست بسته است.

اما چگونه مي شود که در استاديوم هاي ورزشي ما، آن هم در روزگار مبارزه با تبعيض و اقتدا به حقوق بشري و کرامت انساني چنين اتفاقي رخ مي دهد؟

سال ها پيش جامعه ايراني، حضور اقليتي به نام «افاغنه» را در سرزمين خود تجربه کرده است. اينکه متوليان امر در سرزمين ما چگونه سياستي درباره حضور افاغنه و بعدها درباره عدم حضور آنان پيش گرفته اند، بحث ديگري است که فرصتي ديگرگونه مي طلبد اما به اين نکته کمتر پرداخته شد که ما مردم، به عنوان افراد انساني که همنشيني انسان هايي به اصطلاح از قوم و قبيله ديگر را تجربه کرده ايم، آيا از آزمون کرامت انساني سربلند بيرون آمده ايم يا نه؟ آيا در تمام اين سال ها به افغاني ها به چشم مردمان بي پناهي نگريستيم که از بد حادثه اينجا به پناه آمده اند يا آنها را متصرفاني تصور کرديم که جاي اشتغال و زندگي ما را تنگ و اشغال کرده اند؟ اشتباه نکنيم. اينکه آنها چگونه رفتاري در برابر ما ميزبانان داشته اند، ربط چنداني به اصل موضوع ندارد. اتفاقاً اگر قرار باشد هر کلوخ اندازي را سنگ پاداش دهند که ديگر صخره روي صخره بند نمي شود و همين است راز اهميت اين همه مقاله و يادداشت و سخنراني که در طول تاريخ درباره اهميت موضوع نگاشته و ايراد شده است. «آنها»، هر که مي خواهند باشند و هر رفتاري که پيش بگيرند، مجوزي براي پا گذاشتن «ما» بر اصولي صادر نخواهند کرد که دين و آيين يا شرافت انساني مان پديد آورده و به رعايت شان موظف مان کرده است. قاعدتاً با هر اصول و در هر دستگاه اخلاقي، چه ديني و چه غيرديني، تحقير انسان ها امري است مذموم و منتج به آفات فردي و اجتماعي فراوان.

اتفاقي که در اين چند هفته در استاديوم هاي ما افتاده است، زنگ خطر هراس آوري است که لااقل بايد ما را بترساند و به فکر فرو برد. نکند ما چندان هم به مباني اخلاقي و انساني جمعي مان پايبند نيستيم؟ نکند با همه طمطراق و شدت لحني که در صدور بيانيه هاي انساني به خرج مي دهيم، در مافي الضمير شخصي مان، خودمان را برتر از ديگران مي دانيم و معتقديم بقيه حق ما را خورده اند که به اينجا رسيده اند؟ يا نکند همه چيز درست و «رديف» است و فقط مشکل زير سر عده يي «تماشاگرنما» است که البته اين روزها رداي اقليت از تن به در کرده اند و مي روند تا اکثريت کرسي هاي پارلمان فوتبال ما را در استاديوم ها تصاحب کنند؟

يا شايد هم مي خواهيم قضيه را زيرسبيلي رد کنيم و اين اتفاق را «نادر کالعدم» بدانيم و بپردازيم به بقيه کارهاي روزمره مان؟

من نمي دانم کميته انضباطي و فدراسيون و سازمان تربيت بدني، اصولاً به چنين موضوعي انديشيده اند و براي جلوگيري از وقوعش برنامه ريزي کرده اند يا نه. اين را هم نمي دانم که اصولاً چنين اتفاقي را بايد در سطح مديريت فوتبال حل و فصل کرد يا در مقوله روانشناسي فردي و اجتماعي ايرانيان تحليل و بررسي کرد. فقط مي دانم آثار وحشت آور مبتني بر چنين رويکردي، بسيار دهشتناک تر از آثاري است که بر ديگر بي اخلاقي هاي رايج در استاديوم هاي ما مترتب است. مساله فقط فدراسيون و کميته انضباطي نيست، فيلسوفان و عالمان اخلاق ما بايد پا به ميدان بگذارند. اگر فلسفه نتواند ما را اندکي به مهرباني نزديک تر کند، اگر نتواند به ما بياموزد که انسان را لااقل فقط از آن جهت که انسان است، پاس بداريم و «رعايت» کنيم، پس چه سود از اين همه درازگويي و بيهوده پردازي؟
حال و روز ما و جشنواره فجر و سينماي ايران، به روايت وودي آلن
.........................نيما حسني نسب?

شوخي هاي وودي آلن هميشه کاربرد دارد؛ چه در زندگي خصوصي و چه در کار و چه موقع نوشتن مطلب درباره هر موضوعي که فکرش را بکنيد. پس اجازه بدهيد بعد از اين همه يادداشت و مقاله و نقد و بررسي جدي يا ظاهراً جدي درباره جشنواره فيلم فجر و حال و روزش در دوره بيست و ششم، به شيوه خسرو دهقان از وودي آلن کمک بگيريم و فضا را تلطيف کنيم.

---

دوتا جوک مهم و اساسي در «آني هال» هست که فکر کنم به کار تحليل وضعيت جشنواره مي آيد. اول دومي اش را مي گويم؛ دوتا پيرزن دارند درباره کيفيت بدً غذايي که بهشان مي دهند، غر غر مي کنند. اولي مي گويد اين غذاها واقعاً بدمزه و غير قابل خوردن است و دومي جواب مي دهد که تازه خيلي هم کم مي دهند، حالا حکايت جشنواره فجر است. هر سال پيش و حين و پس از برگزاري اش همه مان بحق گلايه داريم و انتقاد مي کنيم و از شرايط وحشتناک برگزاري و کيفيت فيلم ها و شيوه برنامه ريزي و... مي ناليم و حتي بعضي هاي مان پيشنهاد مي کنيم که بساط اين جشنواره را جمع کنند تا خيال همه راحت بشود. حالا امسال که متوليان جشنواره - با ادعاي بامزه بيرون آمدن از زير سايه جشنواره برلين - جشنواره را دو قسمت کردند و پنج روز اول را با نمايش فيلم هاي نامربوط خارجي پر کردند، بيشترين انتقادها در اين باره بود که اين چه وضعي است و چرا با اين کار جشنواره را از رونق انداختيد و يک جشنواره ده روزه را به پنج روز محدود کرديد. مي بينيد؟ غذا حسابي بدمزه است، ولي خب نبايد کم هم باشد، چون همه مان شاکي مي شويم.

قضيه چيست؟ چرا هيچ کس از اينکه امسال عوض هدر دادن ده روز از عمرش در سينماها و ده روز اعصاب خوردي و توهين و خستگي و...، فقط پنج روز بايد تحمل کند خوشحال نشد؟ چرا از اين تمهيد مبتکرانه که جشنواره فيلم فجر را با يک حرکت ضربتي از وسط نصف کرد، تقدير و تشکر نکرديم؟ خود من يکي از اين منتقدان و معترضان به نصف کردن جشنواره بودم و يک وقت تصور نکنيد دارم از بقيه ايراد مي گيرم يا براي نوشتن اين يادداشت از جايي «سفارش»ي رسيده است، مساله اين است که ما خوشبختانه زياده خواهيم و به کم قانع نيستيم. خوشبختانه هنوز عادت نکرديم در مقابل گرفته شدن حقوق طبيعي مان ساکت بمانيم و چيزي نگوييم؛ هم جشنواره مي خواهيم، هم بايد مثل هميشه ده روز باشد و هم دل مان مي خواهد در اين ده روز برنامه ريزي درست و انتخاب خوب و فيلم هاي تماشايي داشته باشيم. هر کس فکر مي کند اين توقعً زيادي است، معلوم مي شود که به شرايط فجيع دور و برش قانع شده و دست هايش را به نشانه تسليم بالا برده است. ما تا اطلاع ثانوي قرار نيست سر در خانه مان پرچم سفيد بزنيم و تسليم شرايط بشويم. خدا را شکر که هنوز شاخک هايمان نسبت به شرايط اطراف آن قدر حساس هست که نگوييم چه خوب که جشنواره فجر را پنج روز کردند، چه خوب که امسال چندتا فيلم کنجکاوي برانگيز از برنامه حذف شد تا بتوانيم به کار و زندگي مان برسيم، چه خوب که هيات انتخاب کاري کرد که خيلي ها قيد جشنواره رفتن را زدند، چه خوب که فيلم هاي خارجي با هر عنوان دهن پرکن و هر ميزان اعتبار و معروفيت جهاني قطعاً آن قدر حذفي دارد و آن قدر شرايط نمايش و زيرنويسش خراب هست که بدون حسرت بي خيال تماشاي شان بشويم... تا اطلاع ثانوي از اين خبرها نيست، 26 دوره که سهل است، اگر 260 دوره جشنواره هم به همين ترتيب برگزار بشود، از ته دل اميدوارم همه مان نسبت به اوضاع وخيمش واکنش نشان بدهيم و غر بزنيم و گلايه کنيم و يقه جر بدهيم. کيفيت غذاي ما را بايد هر جور شده بهتر از اين کنند، اگر هم قرار نيست خوشمزه ترش کنيد، چرا بشقاب مان را نصف مي کنيد؟،

---

شوخي بعدي وودي آلن هم مال آني هال است و اتفاقاً به موضوع بحث ما ربط دارد. يکي رفت پيش روانپزشک و گفت آقاي دکتر، برادرم فکر مي کنه مرغ شده، چه کارش کنيم؟ دکتر جواب داد که بايد بستري بشه. طرف گفت آخه نميشه دکتر، چون تخم مرغ هاشو لازم داريم، واقعاً فکر مي کنيد حکايت ما و جشنواره فجر و سينماي ايران چيزي غير از اين باشد؟ قبول که سينماي ايران حالش خيلي خراب است، قبول که جشنواره به عنوان چشم انداز يک ساله سينماي ايران چيزي شبيه تصوير سينما در آينه دق است، ولي نمي دانم چرا نمي شود از اين جسم مفلوک و تن رنجورً سينما دل بکنيم و قطع اميد کنيم و به خدا بسپاريمش. برادرً مرغً ما حالش خوب نيست، ولي اگر نباشد بساط نيمرويمان هم جمع مي شود و خلاص. من يکي که تحمل گرسنگي را به هيچ شکلش ندارم، شما را نمي دانم. تعارف و رودربايستي و پز را که کنار بگذاريم، مي بينيم اين سينماي عجوزه هزار داماد بدجوري دل مان را مي برد و لوندي مي کند و چشمک مي زند. ما هم انگار قرار نيست سر عقل بياييم و قيد اين ماجرا را بزنيم. يک جور حس غريب و غير قابل توضيح، يک جور خودآزاريً دل پذير و وسوسه کننده وادارمان مي کند از يک ماه قبل از جشنواره روزشماري کنيم و صبح علي الطلوع شال و کلاه کنيم و برويم تا يک پروسه ده روزه حال به هم زن را از سر بگذرانيم. لذت جشنواره رفتن و تماشاي فيلم ايراني در اين سال ها گاهي مثل ناخن جويدن و کندن پوست گوشه هاي ناخن است (چون خودم اين کاره ام مي گويم،). ظاهر امر مي گويد اگر جشنواره نباشد و اگر فيلم ايراني توليد نشود، احتمالاً زندگي خيلي شيرين تر از اين خواهد شد، ولي شما از من قبول کنيد که اين طور نيست. لابه لاي اين همه نما و سکانس پر غلط و بي جذبه و اين همه قصه تکراري بي ظرافت و بازي هاي مسخره و فضاهاي محقري که سينماي ايران را پر کرده، رمز و راز غير قابل درکي هست که نمي توانيم ازش چشم پوشي کنيم و عطايش را به لقايش ببخشيم. هر کدام از دوستان که اين يادداشت را مي خوانند، ليست دي وي دي شاهکارهاي قديمي و فيلم هاي مهم و پر سر و صداي امسال را يادشان بياورند که گوشه خانه رها کردند و ده روز از صبح تا آخر شب در جشنواره به زمين و زمان بد و بيراه گفتند و فيلم هاي مزخرف ديدند و کالباس بدمزه و قهوه آبکي قورت دادند. اين شرايط تفسيرناپذير و اين نسبتً عجيب ما با سينماي ايران هميشه برايم از رازهاي نامکشوف دنياست. اگر کسي پيدا شد و جواب اين سوال بزرگ را داد، تا ابد مديونش خواهم ماند... و من يکي که ول کن ماجرا نيستم. با همه رنج و مرارتي که اين ده روز کشيدم، با اينکه شک ندارم فيلم هاي امسال- مثل سال هاي قبل، - در فاجعه بارترين شرايط کيفي هستند، از همين امروز 23 بهمن 1386 منتظر جشنواره بيست و هفتم خواهم بود تا باز ده روز در کنار چند نفر هم دل و هم زبان بنشينيم و اين سوال ابدي ازلي را مطرح کنيم که اصلاً مگر مغز خîر خورده ايم که مي آييم جشنواره و فيلم ايراني مي بينيم؟، و بعد دسته جمعي اين حرف را تاييد کنيم و سري تکان بدهيم و پïک هاي آخر سيگارمان را تندتر کنيم تا تيتراژ فيلم مزخرف بعدي را از دست ندهيم.
عناوين اين صفحه
آيا انسان را رعايت کرديم
حال و روز ما و جشنواره فجر و سينماي ايران، به روايت وودي آلن
زندگينامه

زندگينامه
سروش صحت

سرم را به شيشه تاکسي تکيه داده بودم و چرت مي زدم، احساس کردم کسي صدايم مي کند. چشم هايم را باز کردم. مردي که کنارم نشسته بود آرام تکانم مي داد. «ببخشيد، خيلي عذر مي خوام.» «جانم.» مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چيز مي نويسين؟» «بله.» «مي شه يه لطفي به من بکنيد؟» «در خدمتم.» مي خواستم اگه زحمتي نيست زندگينامه منو تو روزنامه بنويسيد که بقيه بخونن.» گفتم «من هفته يي هفت هشت خط بيشتر نمي نويسم، يه کوچولو پايين صفحه.» مرد گفت؛ «مي دانم، منم زندگينامه ام رو خيلي خلاصه مي گم، آموزنده است، بقيه بخونن درس مي گيرن. چهار خط هم بيشتر نيست.» گفتم؛ «بفرماييد.» مرد گفت؛ «من پنجاه و يک سال پيش در يکي از شهرستان هاي اطراف تهران به دنيا آمدم، در بيست و چهار سالگي ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و يک پسر شدم. زندگي ام فراز و فرودهاي زيادي داشته و تا چند وقت ديگر هم مي ميرم. تمام شد.» کمي گيج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنيد تا چند وقت ديگه مي ميريد؟» گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت ديگه مي ميري.» گفتم؛ «اون وقت اين زندگينامه شما کجاش آموزنده بود؟» گفت؛ «شما بنويس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جاي آموزنده اش رو پيدا مي کنه.»


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام