مهدي حدادپور

اين ورزش هميشه يک قهرمان خواسته است. بدون يک ابرمرد و اسطوره، انگار يک جاي کار در اين عرصه لنگ زده است. نمي خواهيم بگوييم اين نياز ژنتيک ريشه در جامعه شناسي اين مرز و بوم دارد، مي خواهيم به صورت مجرد فقط در مورد ورزش حرف بزنيم و بعد هم اگر جايي لازم بود، از سينما وام بگيريم، فقط از سينما، اين دو مقوله به يکديگر بسيار نزديک هستند. مردم هر دو را به خاطر سرگرمي تعقيب مي کنند. در هر دو مورد هم قهرمان يعني گمشده مردم وجود دارد. انگار مردم مي خواهند کمبودهاي خود را با همذات پنداري جبران کنند. آنها خود را جاي قهرمان گذاشته و با او زندگي کرده اند. جوان ايراني دهه 40 شمسي خودش را در فيلم هاي مرحوم فردين، جاي او فرض مي کند و با شخصيت او زندگي مي کند. او تمام ناکامي ها و محروميت هاي خودش را از اين دريچه جبران شده مي بيند. فرمول و کليشه رايج حاکم بر سينماي آن روز را هم مصداق خود مي بيند. پسر فقيري که به يک دختر پولدار مي رسد و... در ورزش هم داستان همين گونه بوده است. مردم ما چشم در جامعه مي اندازد تا يک پورياي ولي پيدا کنند، مي دانيد چرا؟ براي آنکه روح پراحساسش نياز دارد تا يکي را تقديس کند. براي اينکه دوست دارد آن قهرمان را به جاي معبودهاي خاکي پيرامونش بپرستد. جامعه ورزش ما همراه و همگام با جامعه سينما در دهه 30 ، 40 ، 50 و حتي 60 بهره مند از وجود چنين چهره هايي بوده است. در ورزش مرداني چون مرحوم تختي، مرحوم نصيري، همايون بهزادي، پرويز دهداري، علي پروين، ناصر حجازي و... بهره مند از چنين کاراکتري بوده اند. داستان تبديل اين عناصر به اسطوره هم کاملاً مشخص است. تختي آدم بزرگي بود. ما با اسطوره شکني صد درصد مخالف هستيم. اما اگر کس ديگري در جايگاه تختي بود، چند لبخند مهربان داشت و 10 گرم جوانمردي در ميداني به خرج مي داد و زلزله يي هم صورت مي گرفت و او کيسه يي برمي داشت و براي مردم پول جمع مي کرد، تختي مي شد. فکر کنيد اگر تختي نمي مرد چه به روز شخصيت او مي آمد.
چه ها که با او نمي کردند. همان گونه که ببر مازندران (امامعلي حبيبي) کاملاً فراموش شد، تختي را نيز فراموش مي کردند. تختي البته بسيار بزرگ بود. شکي نيست اما به بزرگ شدن او در جامعه ورزش دو چيز کمک بسيار کرد؛ يکي مرگ او و ديگري نياز وحشتناکي بود که جامعه ورزش به وجودش داشت. بدون او خلأ سراپاي وجود ورزش را فرا گرفته بود و تنها با او بود که بخشي از عقده ها، سرپوش گذاشته مي شد. مرحوم دهداري نيز چنان بود. در جامعه فوتبال دهه 40 کافي بود يکي پرچمي بردارد که گوشه يي از آن پاره باشد و مظلوميت را به ذهن متبادر کند، دهداري فقط از چند جوان شهرستاني دفاع کرد و از حقوق بچه مظلوم ها جانبداري که ناگهان استاد اخلاق شد. خدا را شکر که حداقل اولين حلقه زنجيره اسطوره در فوتبال ما دهداري بود که فطرتاً مرد اخلاق بود، اما ادامه زنجيره در پرسپوليس به ناکجاآباد رسيد. همايون بهزادي بعد از اشتباه تاريخي دهداري در ترک مجموعه شاهين- پرسپوليس، صاحب کرسي درجه اول محبوبيت در اين مجموعه شد. اين کرسي براي اين مجموعه ارزش داشت. مجموعه شاهين- پرسپوليس در دو دهه 40 و 50 محبوب ترين جمعيت و حزب غيررسمي مردمي بود.
به خاطر سياست حاکم و رايج بر آن روزهاي مملکت، شاهين- پرسپوليس مصداق و معيار محبوبيت در جامعه را داشت ولو آنکه پيدايش اين مجموعه ريشه در افکار انگليسي و استعماري داشته باشد؛ همان دستاويز معروف که حرف آن هميشه هست. به هرحال اين شاهين و پرسپوليس معروف ترين و محبوب ترين تشکل مردمي بود که رفته رفته جامعه در پي رهبري براي اين مجموعه برآمد. دهداري مولفه هاي تبديل شدن به اسطوره را داشت اما اشتباه کرد از پرسپوليس جدا شد. رفتن او همانا و بيگانه شدن با مجموعه محبوبيت همان، چنانچه 17 سال بعد در ورزشگاه آزادي تماشاگران تيمي که روزي اسطوره اش بود، در حمايت از اسطوره سوم، او را با برف و سنگ و يخ زدند و خودشان را شرمنده ساختند، آري، دهداري رفت و همايون بهزادي جايش را گرفت. بهزادي مولفه هاي محبوبيت را به شکلي فنوتيپي بهره مند بود؛ خوش قيافه، خوش لباس و باشخصيت بود و از لحاظ فني هم يکي از بهترين هاي پرسپوليس در آن زمان محسوب مي شد. بهزادي بسيار محبوب شد. آماده بود تا سال ها در مجموعه شاهين و پرسپوليس تاثيرگذاري کند که حادثه بهار سال 54 پيش آمد و او براساس اختلاف با مسوولان وقت تيم از مجموعه جدا شد.
حالا در مجموعه خلائي عميق پديد آمده بود. مردم در بين قديمي ترهاي تيم، دهداري و همايون گمشده را جست وجو مي کردند. رضا وطنخواه و اصغر اديبي و فريدون معيني اين خواص گمشده را نداشتند. ابراهيم آشتياني هم خيلي سريع از تيم جدا شد و به اکباتان رفت. ماندن پروين، بقاي او و بدل شدنش به اسطوره غيرقابل انکار بود، چنانچه در تاج سابق هم بعد از رفتن کامبيز جمالي نوبت علي جباري شد و با رفتن او حجازي و حسن روشن صاحب اين نقش هاي برجسته شدند. پروين سال ها در پرسپوليس ماند. ماندن او محبوبيتش را افزايش داد. او که در زمينه جامعه شناسي ورزش تحصيلات آکادميک نداشت، جامعه فوتبال را بسيار بيشتر از مدعيان مي شناخت، بنابراين مي دانست که اگر برود محبوبيتش مثل اساطير قديمي خدشه دار مي شود. چنانچه وقتي در سال هاي 72 تا 77 از تيم جدا شد تيم به جاي صدا زدن او قهرمان هاي سال هاي 74، 75 را صدا زد و عابدزاده را اسطوره خود دانست. اين بار غيبت پروين خلأ ساز نبود، چرا که دو قهرمان و دو اسطوره مثل پيوس و عابدزاده جايش را پر کرده بودند.
مردم وقتي پروين بازگشت بار ديگر از او تجليل کردند اما نه براي پر کردن جاي خالي او در قلب شان، امروز علي پروين مدتي است در پرسپوليس حضور ندارد. استقلال هم ناصر حجازي و حسن روشن را ندارد. پروين هست اما نيست. حجازي و روشن هم هستند و نيستند. يعني بت اساطيري محبوبيت شان شکسته است. آنها نرفتند و ماندند تا به دست مردم شکسته شوند. تصور کنيد اگر خداي ناکرده، علي پروين در سال 69 بعد از قهرماني تيم ملي در بازي هاي آسيايي 1990 پکن مي مرد، با او چه ها که نمي کردند. تا حد يک اسطوره غيرزميني او را تقديس مي کردند. حالا تصور کنيد اگر در دي ماه سال 1346، تختي نمي مرد بر سر زنده اش امروز چه مي آوردند. فکرش را بکنيد، تاريخ چه بازي هايي دارد. واقعاً که اين تاريخ، شاخه مهمي از علوم است، شاخه يي که در آن شما قادر هستيد هر کاري بکنيد، يادتان هست چندي قبل خسرو معتضد در تلويزيون اعلام کرد که فلان شخصيت تاريخي اصلاً وجود خارجي ندارد و وقتي با تعجب مخاطبان خويش روبه رو شد، توضيح داد؛ دليلش اين است که اين شخصيت تاريخي را من خودم ساخته ام،