پنج شنبه، 25 بهمن 1386 - شماره 1615
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: بين الملل
گفت و گو با رئيس مرکز مطالعات استراتژيک خاورميانه
فصل نوين روابط ايران و مصر



..................... آريا صالحي



روابط ايران و مصر يک بار ديگر در صدر خبرهاي منطقه و جهان قرار گرفته است. مقامات رسمي کشورمان طي چند هفته اخير با سفر به مصر نسبت به تمايل تهران براي ازسرگيري روابط ديپلماتيک ميان دو کشور با رهبران طراز اول مصر مذاکره و گفت وگو کردند. آقاي حدادعادل رئيس مجلس شوراي اسلامي در حاشيه اجلاس روساي مجالس کشورهاي اسلامي با حسني مبارک رئيس جمهور مصر ديدار و گفت وگو کرد. آقاي ناطق نوري مشاور مقام معظم رهبري نيز طي ديداري با رئيس جمهور مصر بر اهميت و شايد فوريت اين تمايل ايران افزود.

روابط ايران و مصر پس از انعقاد قرارداد کمپ ديويد ميان اسرائيل و مصر در سال 1979 اندکي پس از پيروزي انقلاب اسلامي با ابتکار عمل تهران قطع شد. از آن پس روابط دو کشور شاهد فراز و نشيب هاي فراواني بود که عمدتاً جنبه بحراني داشت. در دهه 90 ميلادي تلاش هاي پراکنده يي از سوي دو طرف براي کاهش بحران در روابط دو کشور به عمل آمد که به گشايش دفاتر حفظ منافع در پايتخت هاي دو کشور و تعيين نمايندگان تام الاختيار منجر شد. گام بعدي در دوره رياست جمهوري آقاي سيدمحمد خاتمي برداشته شد که موانعي از قبيل نامگذاري چند خيابان در تهران و قاهره و برگزاري چند تجمع اعتراض آميز در تهران در مخالفت با تغيير نام خيابان خالد اسلامبولي فراروي تلاش هاي دو طرف قرار گرفت. با روي کار آمدن دولت احمدي نژاد تمايل ايران به ازسرگيري روابط با مصر به طور جدي مطرح شد تا آنجا که شخص رئيس جمهور در مصاحبه يي آمادگي تهران را براي تبادل سفرا ميان ايران و مصر تا آخرين ساعات اداري روز انجام مصاحبه مزبور مورد تاکيد قرار داد.

تلاش ايران و مصر براي از سرگيري روابط دوجانبه اين بار و به دليل وقوع تحولات بسيار مهم در خاورميانه و افول پاره يي قدرت ها و ظهور موازنه هاي جديد قوا در منطقه اهميت فراواني پيدا کرده که بررسي علل و عوامل آن ضروري مي نمايد.

روزنامه اعتماد براي بررسي همه جانبه اين موضوع، مجموعه پرسش هايي را با آقاي دکتر سيدحسين موسوي رئيس مرکز پژوهش هاي علمي و مطالعات استراتژيک خاورميانه در ميان گذاشته است.

---

- آقاي دکتر موسوي اگر بخواهيم وضعيت کنوني روابط با مصر را تعريف کنيم چه بايد بگوييم، زيرا دو ارزيابي وجود دارد. ارزيابي اول اين است که علاقه مندي به ازسرگيري روابط ايران و مصر دوطرفه نيست و اين علاقه مندي فقط در تهران ديده مي شود. نمونه اش اين است که در سال هاي اخير فقط ايران ابتکار عمل ازسرگيري روابط را مديريت کرده و مصر چندان علاقه يي از خود نشان نمي دهد. ارزيابي دوم اين است که دو طرف به يکديگر نياز دارند اما براي گرفتن امتياز بيشتر از همديگر موضوع را طولاني مي کنند.

ببينيد روابط ايران و مصر در آغاز صرفاً به دليل انعقاد قرارداد کمپ ديويد با اسرائيل از سوي تهران قطع شد، اما با گذشت زمان تحولات ديگري رخ داد که بر عمق بحران روابط دو کشور افزود مثلاً وقتي افسران نظامي مصر در جريان جنگ عراق عليه ايران در ستادهاي ارتش عراق فعاليت مي کردند، اين مساله موجبات ناخشنودي ايران را فراهم کرد، اما از دهه 90 به بعد موضوع تغيير کرد. هنگامي که عراق به کويت حمله کرد مصر از جمله کشورهايي بود که در ائتلاف بين المللي عليه عراق شرکت کرد. از اين سال ها به بعد اوضاع تغيير مي کند و نياز دو کشور به يکديگر به ويژه پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد افزايش پيدا کرد. پس از حمله امريکا به عراق و سرنگوني رژيم صدام حسين، خلاء قدرت منطقه يي دو کشور مصر و ايران را در صدر کشورهاي تاثيرگذار منطقه يي قرار داد. اين صورت کلي تحولات از کمپ ديويد تا سقوط رژيم صدام حسين است. اما اجازه دهيد موضوع ايران و مصر را از زاويه ديگري مورد بررسي قرار دهيم، چرا که در بسياري از جاها مي خوانم که فقط ايران به مصر نياز دارد و مصر چندان نيازي به ايران ندارد. تحليل هايي از اين دست ناقص است و نشان مي دهد صاحبان اين تحليل رهبران مصر را بسيار دست کم و کم هوش فرض کرده اند. براي اين منظور اجازه دهيد يک چارچوب نظري براي الگوهاي حاکم بر مصر از دوران پس از عبدالناصر به اين سو تعريف کنيم و ببينيم اين کشور در شرايط کنوني داراي چه وضعيتي است. مي دانيد که مصر دوره عبدالناصر با دو شعار پايه يي ناسيوناليسم عرب و شعار جمهوري هاي عربي ثقل و محوريت خود را در ميان کشورهاي عربي مطرح کرد. اين دوران همزمان با خروج نيروهاي استعماري از منطقه و اوج گيري نهضت هاي استقلال طلبانه در منطقه بود. اين نهضت ها الگوي برتر خود را در مصر مي يافتند و مصر توانست محدوديت خود را به عنوان قبله گاه سياسي کشورهاي عربي مطرح کند. اين موضوع تا پايان دهه شصت ميلادي ادامه پيدا کرد. پس از شکست اعراب در جنگ ژوئن اعراب و اسرائيل وضعيت مصر رو به ضعف نهاد. عبدالناصر موقعيت خود را در خطر ديد. ايالات متحده امريکا نيروي جديدي بود که در نقاط مختلف استعمارزده مثل سوريه، لبنان و فلسطين و کشورهاي عرب خليج فارس جايگزين نيروهاي استعماري پير مانند انگلستان و فرانسه شد. امريکا خود را به عنوان نيروي حامي استقلال اين کشورها معرفي مي کرد. در واقع يک تحول در اين شرايط به وقوع پيوست. صورت اين تحول اين بود که کشورهاي عربي از الگوي منطقه يي و بومي خود فاصله گرفته و به الگوي بين المللي نزديک شدند. امريکا بدين ترتيب علاوه بر کشاندن فرش از زير پاي مصر در منطقه و جذب اکثر کشورهاي طرفدار مصر آرام آرام به سوي مرکز و محور يعني مصر حرکت کرد. جنگ اکتبر اعراب و اسرائيل جنگي بود که پيروزي نسبي سمبليک به مصر اعطا کرد تا مصر پس از آن به عنوان نيروي شکست نخورده به سوي صلح گام بردارد. از آن پس مصر در حالي که قبلاً از رخنه امريکا در کشورهاي منطقه ناخشنود بود خود به مرکز نفوذ امريکا تبديل شد. شعار برقراري صلح با اسرائيل به شعار استراتژيک سياست هاي منطقه يي مصر تبديل شد و انور سادات رئيس جمهور مصر در پايان دهه 70 ميلادي گام بزرگي به سوي صلح با اسرائيل برداشت و به اسرائيل سفر کرد. اينجا نقطه يي بود که موازنه قواي منطقه يي با وقوع انقلاب اسلامي در ايران تغيير کرد و بسياري از کشورهاي ضداسرائيل در منطقه، ايران را به عنوان جانشين خروج مصر از دايره مبارزه با اسرائيل انتخاب کردند. جبهه پايداري عليه اسرائيل شکل گرفت، اما اوضاع با شتاب حرکت مي کرد، ديگر مصر نه تنها به عنوان يک الگوي برتر منطقه يي شناخته نمي شد، بلکه بسياري از کشورهاي منطقه، دولت انور سادات را سمبل خيانت به منافع اعراب معرفي کردند. در مقابل مصر براي جبران انزواي منطقه يي به مرکز منافع خاورميانه يي امريکا نزديک شد و از سال 1980 ميلادي تا به امروز به دومين کشور دريافت کننده کمک هاي پرحجم خارجي امريکا (پس از اسرائيل) تبديل شد. بدين ترتيب يک تحول مهم در ارتباط با موقعيت مصر در منطقه رخ داد که نام آن را مي توان تبديل شدن مصر از يک کشور تاثيرگذار منطقه يي به يک کشور پيرو منافع امريکا در منطقه گذاشت. اين تحول تا سال 2003 ميلادي يعني زمان سرنگوني رژيم عراق و بروز اختلال در موازنه قواي منطقه ادامه پيدا کرد. از دوره سرنگوني رژيم صدام حسين بدين سو رويداد ديگري به وقوع پيوست که مي توان نام آن را گسترش دامنه نفوذ ايران در منطقه ناميد. از اين پس امريکا به اين نتيجه رسيد که حضور مستقيم در منطقه (به طور مشخص در عراق) کافي نيست و همين حضور مستقيم نيز در معرض چالش هاي جدي قرار گرفت. واشنگتن به ويژه پس از شکست اسرائيل در جنگ ژوئيه خود عليه حزب الله لبنان به اين نتيجه رسيد که حضور مستقيمش در منطقه نه تنها به محدود شدن بلندپروازي هاي ايران منجر نشده بلکه دامنه اقتدار ايران به ويژه پس از انتقال مرکز ثقل ديپلماتيک ايران به محيط پيراموني خود يعني خاورميانه رو به گسترش است. اينجا بود که «استراتژي محورها» در دستور سياست خاورميانه يي امريکا قرار گرفت. تشکيل اردوي نيروهاي ميانه رو با عضويت مصر، عربستان سعودي و اردن در مقابل اردوي به اصطلاح آنان تندروها (ايران و سوريه) در دستور کار امريکا قرار گرفت. در اينجا بود که مجدداً موقعيت مصر به صحنه آمد و اهميت آن براي امريکا مطرح شد، اما مصر نيز براي خود آن هم مستقل از امريکا بلندپروازي هايي داشته و دارد، اما بسترهاي آن در چند دهه اخير فراهم نبود. ببينيد وقتي مي گوييم «استراتژي محورها» بايد به اين نکته اشاره کنيم که تمايل واشنگتن اين است که قاهره، رياض و امان با گسترش دامنه نفوذ ايران در منطقه مقابله کنند. در اين ميان و به نظر من عربستان سعودي اگرچه در مجموع عضويت خود را در محور نيروهاي ميانه رو منکر نشده است، اما به دلايل متعدد از جمله عوامل جغرافيايي چندان تمايلي به اجراي منويات امريکا در مقابله با ايران از خود نشان نداد.


- مي خواهيد به روابط عالي عربستان سعودي با ايران اشاره کنيد که به سطح همکاري هاي امنيتي رسيده است؟

بله، فراتر از اين مي خواهم بروم و بگويم که در سفر منطقه يي جرج بوش رئيس جمهور امريکا سعود الفيصل وزير خارجه عربستان سعودي چند ساعت پيش از ورود بوش به رياض گفت؛ عربستان سعودي به حفظ روابط حسنه خود با تهران ادامه خواهد داد و اگر از ايران احساس خطري بکند، آن را با رهبران تهران در ميان خواهد گذاشت. معناي اين واکنش عربستان سعودي فراتر از يک واکنش اطمينان بخش به ايران است. معناي اين واکنش عربستان سعودي آن هم در فضايي که رسانه هاي غربي از هدف هاي جرج بوش از سفر به خاورميانه به ويژه مقابله با نفوذ ايران ساخته بودند، اعلام يک سياست بود در نتيجه مي توان گفت يکي از پايه هاي «استراتژي محورها» حداقل در ميان مدت سست شد.

- در مورد مصر چه مي توان گفت. آيا مصر همچنان در استراتژي امريکا حضور وفادارانه دارد؟

اين يک سوي ماجراست. سياست منطقه يک سويه نيست، دولت مصر مي داند که حضور مستقيم امريکا در منطقه در ميان ملت هاي خاورميانه، حضوري تجاوزکارانه است و هدفش تقويت موازنه قوا به سود امنيت اسرائيل است. از سوي ديگر رهبران مصر مي دانند که اگر بخواهند حضور تاثيرگذار منطقه يي خود را در محورها و روندهاي گوناگون از قبيل محور لبنان، محور مناقشه اعراب و اسرائيل و محور عراق بازسازي کنند، با قدرت هاي تاثيرگذار منطقه يي (حتي اگر نوظهور باشند) مانند ايران بايد از در آشتي و مذاکره و به قول فرنگي ها ديل کردن وارد شوند. در غير اين صورت موقعيت مصر در محورهاي ياد شده در اثر تقويت موقعيت ايران متزلزل شد و رو به ضعف خواهد نهاد. همچنين بايد به اين نکته اشاره کنم که حضور مستقيم امريکا در منطقه جنبه هميشگي ندارد و واشنگتن روزي بايد در فکر عقب نشيني و انتقال مسووليت ها به نيروهاي منطقه يي بيفتد. در آن زمان نيز نقش مصر بدون در نظر گرفتن نقش ايران ضعيف خواهد بود، اما مهم ترين نکته در اين ميان اين است که مصر در سال هاي اخير به الگوي گذشته خود يعني تبديل شدن به کانون تحولات سياسي منطقه نگاهي جدي پيدا کرده و مي خواهد دوران انزواي خود را پشت سر بگذارد، زيرا با انزواي مصر در منطقه، موقعيت ديگر نيروها و به طور مشخص ايران تقويت مي شود. از آنجا که موقعيت ايران دو پايه يي است، حجم تاثيرگذاري منطقه يي ايران دو برابر مي شود.

- منظورتان از موقعيت دو پايه يي چيست؟

نمي خواهم بحث را طولاني کنم. بنابراين از زبان تمثيل استفاده مي کنم. ببينيد، مثلاً امريکا در منطقه موقعيت جدي و مستقيم پيدا کرده است، اما اين موقعيت منطقه يي ممکن است براي پاره يي رژيم هاي منطقه نظير رژيم صهيونيستي اطمينان بخش باشد، اما براي ملت هاي منطقه رضايتمندانه نيست و با مقاومت مواجه است، در حالي که حضور و موقعيت ايران به دليل آميختگي آن با ميراث مشترک و دينداري مشترک و منافع مشترک استراتژيک، دو پايه يي است، يعني به لحاظ ايدئولوژيک رضايتمندانه است و به لحاظ استراتژيک براي ملت هاي منطقه مصلحت جويانه است. درست به همين دليل است که ايالات متحده امريکا و اسرائيل در سال هاي اخير موضوع خطر «شيعه گرايي» در منطقه را که از ايران سرچشمه مي گيرد، مطرح کرده و رژيم ها و جوامع عرب را با توهمي به نام خطر شيعه گرايي به وحشت انداخته اند. مثلاً چرا امريکا و اسرائيل مي کوشند به پيروزي حزب الله در برابر تهاجم وحشيانه ارتش اسرائيل به لبنان جنبه فرقه گرايي و مذهبي بدهند. پاسخش روشن است، آنها از بامداد تا شب هنگام هر روز در بوق مي کنند که ايران قصد بازسازي امپراتوري صفويه را در منطقه دارد. هدف اين است که رشته وابستگي هاي ملت هاي منطقه با ايران را قطع کنند، زيرا آنها مي دانند که حجم تاثيرگذاري ايران اسلامي در منطقه چقدر مي تواند موقعيت امريکا و اسرائيل را متزلزل کند، همين جا ضروري مي دانم که به دستگاه ديپلماتيک کشورمان توصيه کنم که گفتمان منطقه يي ايران بايد عاري از هر گونه ويژگي فرقه گرايانه باشد. جنبه هاي مشترک ايران و کشورهاي خاورميانه بيشتر، وسيع تر و مهم تر از جنبه هاي محدود فرقه يي است. البته بايد اذعان کنم که هوشياري ايران به ويژه در روابط خود با جنبش هايي نظير حماس و جهاد اسلامي در فلسطين در زمينه هايي که بدان اشاره کردم، قابل تقدير است.

- به موضوع مصر بازگرديم.

بله. دولت مصر هنگامي که به بازسازي نقش خاورميانه يي خود مي انديشد به هر سو که مي نگرد، ثقل ايران را مشاهده مي کند، بنابراين ناگزير است از دو گزينه موجود يکي را انتخاب کند، يا به نوک پيکان مقابله با موقعيت منطقه يي ايران تبديل شود يا به روابط حسنه با ايران به مثابه عمق استراتژيک منافع اعراب در مقابل توسعه طلبي هاي اسرائيل و امريکا بنگرد. گزينه اول براي مصر بسيار پرهزينه است که يکي از آن، ادامه انزواي منطقه يي مصر خواهد بود. در نتيجه مصر به گزينه دوم مي انديشد. بنابراين من با آن دسته از کساني که در کشورمان معتقدند مصر به ايران نياز ندارد و اين ايران است که به مصر نياز دارد، اختلاف نظر دارم.

- پس چرا مصر نسبت به تمايل شديد تهران براي از سرگيري روابط با سردي مواجه شده و مي شود؟

به شاه بيت اين قصيده نزديک شديم. اين درست است که مصر براي از سرگيري روابط با ايران به دلايلي که به برخي از آنها اشاره خواهم کرد شتاب به خرج نمي دهد، اما شتاب بخشيدن به يک رابطه يک موضوع و نياز به يک رابطه موضوعي ديگر است. اينها از يکديگر جدا هستند. بگذاريد به دلايل آن اشاره کنم. يکي از دلايل بسيار روشن موضوع عدم تمايل مصر به شتاب بخشي به روابط خود با تهران که جنبه فوري دارد نحوه واکنش امريکا است. آن هم نه واکنش صرفاً سياسي که مي تواند براي مصر قابل تحمل باشد، بلکه واکنش امريکا جنبه اقتصادي هم دارد که براي مصر جنبه حياتي دارد. چنانکه قبلاً اشاره کردم، مصر دومين کشور جهان در ليست کشورهاي دريافت کننده کمک هاي خارجي ايالات متحده قرار دارد. 8/1 ميليارد دلار سالانه براي مصر درصد قابل توجهي از بودجه مصر را تشکيل مي دهد. مصر تا اطلاع ثانوي به اين کمک ها نياز دارد. يادتان نرود که چندي پيش کنگره امريکا از تصويب بخشي از کمک هاي امريکا به مصر به دليل آنچه اسرائيل سهل انگاري دولت مصر در تقويت خط مرزي خود با نوار غزه براي جلوگيري از نفوذ عناصر مقاومت فلسطين از نوار غزه به جهان خارج خواند، امتناع کرد و جرج بوش در سفر اخيرش به مصر به رهبران اين کشور وعده داد که با رهبران کنگره در اين زمينه مذاکره کند تا موضوع را حل و فصل کنند. اسرائيلي ها براي اين منظور تصاويري از تونل سازي و قاچاق سلاح و پول از خاک مصر به سرزمين هاي فلسطين، در اختيار نمايندگان کنگره قرار داده بودند. بنابراين دولت مصر از اين نکته نگران است. شما ببينيد، در حالي که آقاي حدادعادل رئيس مجلس شوراي اسلامي و حجت الاسلام ناطق نوري در قاهره و پس از ديدار با حسني مبارک موضوع از سرگيري روابط قاهره و تهران را مطرح کردند، معاون وزير خارجه امريکا بلافاصله واکنش نشان داد و گفت رهبران مصر در موضوع ازسرگيري روابط با ايران آزاد هستند اما آنها بايد بدانند که ايران حامي تروريسم است و در جريان روند صلح اعراب و اسرائيل سنگ اندازي مي کند و از اين قبيل بحث ها که متضمن نوعي هشدار به دولت مصر بود. اما اين مساله مثلاً در مورد عربستان سعودي صدق نمي کند، زيرا عربستان سعودي به ايالات متحده امريکا نياز مالي ندارد. و چالش رياض و واشنگتن در حوزه هاي ديگر نظير حجم و نوع تجهيزات نظامي خريداري شده عربستان سعودي تجلي پيدا مي کند که براي رهبران سعودي جنبه ثانوي دارد. بنابراين دولت مصر در نشان دادن تمايل خود به ازسرگيري روابط با تهران احتياط مي کند يا با قراردادن پاره يي شرايط، روند آن را طولاني مي کند تا هم واکنش منفي امريکا را منتفي کند و هم ايران را خشمگين نکند، اما مصر نمي تواند اين موضوع را طولاني کند، زيرا چنانکه گفتم هزينه آن در شکل کاهش دامنه نفوذ منطقه يي اش تجلي پيدا خواهد کرد. بدين ترتيب مي توانم بگويم که دولت مصر با گشودن درهاي سرمايه گذاري خارجي در سال هاي اخير که شتاب بيشتري پيدا خواهد کرد، مي کوشد نياز خود را به کمک هاي ايالات متحده امريکا کاهش دهد تا بتواند سياست هاي منطقه يي خود را به گونه يي مستقل تر از منافع امريکا تنظيم کند. دليل دوم که در ميان مدت اهميتي کمتر از دليل اول ندارد به اختلاف نظرهاي دروني طبقه سياسي و نهاد امنيتي مصر در مورد از سرگيري روابط با تهران بازمي گردد. اين موضوع البته در ايران نيز وجود دارد. حداقل تا چند سال قبل و پيش از روي کارآمدن دولت نهم به صورت جدي مطرح بود، چرا که در دولت آقاي خاتمي تلاش هايي در جهت از سرگيري روابط با مصر صورت گرفت اما پاره يي از اعتراض ها از سوي پاره يي از جناح ها مانع از ثمردهي اين تلاش ها شد، اما اکنون به دليل روي کارآمدن مخالفان سابق از سرگيري اين روابط، حساسيت موضوع کاهش پيدا کرده و جاي آن را به ضرورت از سرگيري فوري در رابطه با مصر سپرده است. همچنين نبايد از ياد ببريم که موضوع از سرگيري روابط با مصر مورد تاييد مقام معظم رهبري است و سفر حجت الاسلام ناطق نوري به عنوان مشاور عالي ايشان متضمن پيام روشني در اين زمينه است. به عبارت ديگر در ايران اجماع سياسي در مورد موضوع روابط با مصر وجود دارد، اما وقتي به ساختار سياسي مصر مي نگريد، مساله تغيير مي کند. مصر علاوه بر عوامل خارجي مسائل داخلي را نيز بخشي از موانع ازسرگيري اين رابطه حداقل به صورت فوري آن مي داند. به نظر من، طبقه سياسي مصر به دليلي که بدان اشاره کردم نه تنها از موضوع تجديد رابطه با تهران استقبال مي کند، بلکه آن را براي پيشبرد منافع ملي و منطقه يي مصر ضروري مي داند، اما طبقه يا نهاد امنيتي ملاحظات گوناگوني بر سر موضوع و روابط با تهران مطرح مي کند. مي دانيد که مصر از دوره ترور انور سادات تاکنون با قوانين حالت فوق العاده اداره مي شود. اين موضوع فقط منحصر به سياست داخلي مصر نيست، بلکه به عرصه روابط منطقه يي و بين المللي مصر سرايت پيدا کرده است. ازسرگيري روابط با ايران نيز در چارچوب مسائل امنيتي مورد بررسي قرار مي گيرد. مثلاً ژنرال عمر سليمان رئيس سرويس امنيتي مصر نقش بيشتري در جابه جايي ارجحيت هاي امنيتي مصر در سياست هاي داخلي و خارجي مصر ايفا مي کند. حال اگر بخواهيم مخالفت نهاد امنيتي مصر را ريشه يابي کنيم به نکات فراواني بايد اشاره کنم. در اينجا فقط يکي آنها را که عمده ترين دليل بر حسب تشخيص هاي کارشناسانه محسوب مي شود مطرح مي کنم. نگاه امنيتي مصر به نقش منطقه يي ايران از سال هاي نخستين پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و پيامدهاي آن در منطقه تاکنون در معرض کمترين تغيير قرار گرفته است. به عبارت ديگر نگاه مصر به ايران در تصوير اسلايدي سال هاي 1979 و 1980 ميلادي باقي مانده است. تصور نهاد امنيتي مصر اين است که ايران وقتي مي خواهد با کشورهاي عربي خاورميانه رابطه برقرار کند، از درهاي اصلي و پروتکل هاي مربوطه وارد نمي شود، بلکه از روي نظام هاي سياسي موجود پرش مي کند و به انعقاد نطفه روابط پنهان با گروه هاي اجتماعي و لايه هاي مخالف و به طور مشخص با جريان هاي اسلامگرا مي پردازد و اين تلاش ايران از ديدگاه مصر يک تهديد امنيتي به شمار مي رود، به ويژه آنکه مصر از جمله کشورهايي است که جنبش اسلامگراي آن اگرچه غيرقانوني است، اما نفوذ فراواني در بدنه اجتماعي مصر دارد. شما نگاه کنيد که با وجود اينکه مصر به مدت حدود سه دهه با اسرائيل روابط ديپلماتيک دارد، اما اسرائيل موفق نشده است روابط خود را با جامعه مصر عادي سازي کند. اسرائيل از اين ماجرا رنج مي برد. اين موضوع در مورد ديگر کشورهاي عربي که با اسرائيل روابط ديپلماتيک برقرار کردند، نيز صدق مي کند.

- منظورتان اين است که سياست خارجي يا راهبرد منطقه يي ايران در مقايسه با گذشته تغيير کرده و نگراني کشورهايي نظير مصر چندان به جا نيست؟

بله. استراتژي عمومي ايران در منطقه دفاع از منافع کشورهاي عربي در برابر اسرائيل است، اما يادمان نرود که سياست هاي رسمي کشورهاي عربي در مورد اسرائيل تغيير پيدا کرده و طرح صلح اعراب با اسرائيل در اجلاس بيروت و ديگر اجلاس هاي سران عرب مورد تاکيد قرار گرفته است، اما راهبرد منطقه يي ايران با تمايلات ملت هاي عرب سازگاري بيشتري دارد. بنابراين راهبرد منطقه يي ايران در برخورد با دولت هاي عرب به استثناي چند کشور با بدبيني نگريسته مي شود، اما در برخورد با ملت هاي عرب با خوش بيني و بلکه با استقبال همراه است و اين نقطه تقابل راهبرد منطقه يي ايران با دولت هاي عرب است. اين البته در سطح نظري است. ايران طي دو دهه اخير موفق شده است موضوع روابط منطقه يي خود را با دولت هاي عرب مستقل از روابط و تعهدات آنها با اسرائيل يا امريکا نگاه کند. اين سياست سال ها است که جنبه اجرايي به خود گرفته و گفتمان رسمي ايران با گفتمان رسمي دولت هاي عرب درباره ضرورت اجراي قطعنامه هاي شوراي امنيت در مورد مناقشه اعراب و اسرائيل و ضرورت احقاق حقوق ملت فلسطين به ويژه حق تعيين سرنوشت و ايجاد دولت مستقل فلسطين يکسان شده است. ايران در اين زمينه وارد جزئيات نمي شود، دولت هاي عرب نيز در شرايط کنوني با موانع ديگري بر سر برقراري صلح با اسرائيل مواجهند که دلايل آن به موضع سرسختانه اسرائيل و سياست جانبدارانه واشنگتن از تل آويو ارجاع مي شود، از اين رو جدا از اينکه ايران در مورد موجوديت رژيم صهيونيستي چگونه مي انديشد، رژيم صهيونيستي حتي از قانع کردن کشورهاي محافظه کار عرب نسبت به چگونگي برقراري صلح عمومي در خاورميانه عاجز مانده است. اين سياست رژيم صهيونيستي موجب شده برخي کشورهاي محافظه کار عرب به جمع بندي ايران در مورد ماهيت رژيم صهيونيستي و روحيه توسعه طلبانه اش نزديک شوند. نهاد امنيتي مصر بر اين باور است که بهبود روابط با ايران، گروه هاي ضدصهيونيستي جامعه مصر را تقويت خواهد کرد و اين گروه ها به نوبه خود موانع گوناگوني بر سر راه ادامه وفاداري دولت مصر به تعهدات بين المللي خود با امريکا و اسرائيل ايجاد مي کنند. مشکل نهاد امنيتي مصر اين است که ديدگاه هاي طبقه سياسي مصر را کم اهميت جلوه مي دهد. طبقه سياسي حاکم مصر از طريق مراکز مطالعاتي خود نظير مرکز مطالعات استراتژيک الاهرام از روند حاکم بر سياست منطقه يي ايران آگاهي دارد. مصر بيشتر از ايران کارشناساني در حوزه ايرانشناسي دارد. هنوز کرسي زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه عين الشمس و قاهره برقرار است. مرکز مطالعات الاهرام نشريه يي به صورت ماهانه به نام «مختارات ايرانيه» (گزيده هايي از تحولات ايران) منتشر مي کند که ترجمه يي از مطالب و مقالات همه رسانه هاي نوشتاري ايران با همه طيف هاي سياسي ايران است. اين طبقه به طور نسبي شناخت بيشتري از اوضاع ايران در مقايسه با شناخت نخبگان سياسي ايران از اوضاع مصر دارد. حتي اخيراً محمد حسنين هيکل روزنامه نگار نامدار مصر در برنامه هفتگي خود در کانال تلويزيوني الجزيره تحت عنوان «تجربه يک زندگي» به همه کشورهاي عربي در مورد عمده کردن تهديد ايران و ناديده گرفتن خطر اصلي يعني اسرائيل هشدار داد، اما چنان که مي دانيد راهيابي اين شناخت و ارزيابي هاي جديد طبقه سياسي مصر به نهاد امنيتي اين کشور دشوار است يا لااقل به زمان بيشتري نياز دارد. مي دانيد که نهاد امنيتي يک کشور سرسخت ترين لايه يک رژيم سياسي است. به ويژه هنگامي که به صورت موردي بافت و ساختار حکومتي مصر را مورد توجه قرار دهيم، نقش اين لايه سرسخت بيشتر آشکار مي شود. اين مانع داخلي و آن مانع بين المللي در کنار هم ديوار بلندي از بي اعتمادي از يک سو و وحشت از واکنش منفي امريکا به عنوان هم پيمان مصر بر سر راه ازسرگيري روابط با ايران ايجاد مي کند.

- آيا معناي اين سخن اين است که مصر در آينده نزديک به فرضيه از سرگيري روابط با ايران نزديک نخواهد شد. اگر پاسخ مثبت است، شتاب ايران در اين فرضيه چگونه قابل توجيه است؟

ببينيد اين پرسش شما پاسخي قاطع و چانه ناپذير همراه با تعيين زمانبندي تجديد روابط قاهره با تهران ندارد. پاسخ من اين است که اين بازي دوطرفه است. از يک سو ايران بايد تلاش هاي خود را در چارچوب اعتمادسازي بيشتر با مصر ادامه دهد. همچنين ايران ضرورت ندارد که حتماً از طريق از سرگيري روابط رسمي به جلب اعتماد طرف مقابل بپردازد. روش ها و سبک هاي فراواني وجود دارد که بيش از ارتقاي روابط به سطح مناسبات ديپلماتيک دو کشور داراي پيشينه ريشه دار بدبيني، دو طرف نيازمند به يکديگر را به هم نزديک کند. اين روش ها هم مي تواند مصر را نسبت به موقعيت دشواري که در چارچوب روابط خود با امريکا دارد، لحاظ کند و هم به تدريج راهبرد اعتمادسازي را به سطح ضرورت ارتقاي روابط موجود، در نهادهاي تصميم گيرنده دولت مصر تقويت کند و هم مي تواند حساسيت امريکا و اسرائيل را کاهش دهد. اين روش مي تواند در شکل همکاري ايران و مصر بر سر بحران هاي لبنان، فلسطين و عراق تجلي پيدا کند تا نياز به يکديگر در حل و فصل يا کاهش تنش هاي منطقه يي بيش از پيش براي رهبران دو کشور مشخص شود.اما در پايان معتقدم راه ديگري وجود دارد که روند ازسرگيري روابط با مصر را مي تواند شتاب بخشد. اين راه از طريق افزايش مذاکرات امريکا و ايران بر سر مسائل منطقه يي و دوجانبه ممکن است. هنگامي که ايالات متحده امريکا بر سر مسائل خاورميانه و پرونده هسته يي و عراق با ايران مذاکرات جدي همراه با راهبردي مشخص داشته باشد، تمايل نيروهاي منطقه يي از جمله مصر براي نزديکي به ايران افزايش پيدا مي کند.
با شکست ماموريت رئيس پارلمان همه چيز در ايتاليا به انتخابات جديد موکول شده است
محکوم به شکست

بالاخره بحران سياسي در ايتاليا که متعاقب کنار رفتن رومانو پرودي از راس دولت پديد آمده بود با تصميم گيري پيرامون انتخابات مجدد به پايان رسيد. حالا قرار است در اواخر فروردين انتخابات برگزار شود و تا زمان برگزاري انتخابات هم دولت رومانو پرودي موقتاً اداره امور را در دست خواهد داشت. بدين ترتيب همه چيز همان گونه که سيلويو برلوسکوني مي خواست پيش مي رود و به احتمال زياد وي دوباره نخست وزير خواهد شد. ناپوليتانو رئيس جمهور ايتاليا پس از کنار رفتن پرودي به رئيس مجلس ماموريت داد تا اکثريتي را براي اصلاحات انتخاباتي گرد هم آورد. اما رئيس پارلمان که فرانکو ماريني نام دارد همان گونه که پيش بيني مي شد نتوانست از عهده اين کار سخت برآيد و در نهايت با انحلال پارلمان همه چيز به انتخابات آينده موکول شد. جناح راست گراي اپوزيسيون از همان آغاز اين وضعيت را پيش بيني مي کرد و بر اجراي آن اصرار داشت. همان ها حکومت پرودي را به سقوط کشاندند و همان ها هم حالا مي خواهند دولت را در دست بگيرند. پيروزي سريع و قاطع سيلويو برلوسکوني ديگر براي همه آنان موضوعي قطعي و غيرقابل تغيير است. مخالفان دولت که عمدتاً گرد حزب موسوم به «لگا نورد» يا ائتلاف شمال گرد آمده اند از همان آغاز هرگونه مذاکره يي را براي ايجاد اتحاد در پارلمان رد مي کردند. آنها حتي از خود برلوسکوني هم موضعي تندتر داشتند. جالب است که خود برلوسکوني با اصلاحات انتخاباتي چندان مخالفتي ندارد، اما اطرافيانش با آن کاملاً مخالفند. لذا مطبوعات اروپا ماموريتي را که رئيس جمهور به رئيس پارلمان داده بود از همان آغاز با استفاده از عنوان فيلم سينمايي مشهور «ماموريت غيرممکن» با اين نام مي ناميدند. اما دو ويژگي بارز نزد ماريني وجود داشت که وي را به اجراي کارهاي سخت مي کشاند. ويژگي اول سرسختي بود و ويژگي دوم زيرکي در مذاکرات. حکومت ايتاليا اصولاً حکومت پيرمردهاست. رومانو پرودي که تا پيش از اين نخست وزيري را بر عهده داشت 68 ساله است. برلوسکوني که به دنبال نخست وزيري مجدد است 71 سال دارد. از همه مسن تر هم که خود رئيس جمهور است. جئورجيو ناپوليتانو 82 سال دارد. ماريني رئيس مجلس نيز دو ماه ديگر پا به 75 سالگي مي گذارد. تمام اين پيرمردها صاحب تجربه خوبي هستند، اما به نظر مي رسد از ميان آنها ماريني داراي انرژي و توان بيشتري باشد. همين امر سبب شده بود که رئيس جمهور براي خروج از بحران به وي اميد ببندد. او ده ها سال در سنديکاي کارکنان شرکت ها و ادارات در ايتاليا تجربه سياسي کسب کرده و توانسته انواع و اقسام مذاکرات دشوار را در آن دوران پشت سر بگذارد. اين سياستمدار دموکرات مسيحي يکي از هفت فرزند خانواده يک کارگر سختکوش در ناحيه يي کوهستاني واقع در شرق رم بود. وي پس از آنکه به دشواري تا فارغ التحصيلي از دانشگاه در رشته حقوق پيش رفت وارد سنديکاي کارکنان کاتوليک ادارات و شرکت ها شد. در آنجا به سرعت رشد کرد و در 1985 به رياست رسيد. اين سمت را تا سال 1991 در اختيار داشت. در همان سال ها به خاطر تبحر و زيرکي در مذاکرات مختلف به شهرت رسيد. چه وقتي که با شرکت ها پيرامون حقوق پرسنل مذاکره مي کرد، چه وقتي که با مقامات دولتي درباره قوانين بحث داشت و چه زماني که با اتحاديه بزرگ کارگران کمونيست، مخالفان سرسخت سنديکاي خويش، نشست برگزار مي کرد، همواره به نتايج قابل قبول مي رسيد. آنقدر خوب حرف مي زد که طرف مقابل ناچار به مصالحه مي شد. در سال 1991 پس از جدايي از راس سنديکا رسماً وارد سياست شد. اين امر مصادف بود با زماني که جوليو آندرئوتي دموکرات مسيحي و بتينو کراکسي سوسياليست قدرت را در دست داشتند. حزب وي يعني حزب دموکرات مسيحي در آن زمان در حال رشد بود، اما از ساير هم حزبي هايش نيز موفق تر بود. در سال 1992 بيش از بقيه کانديداهاي حزبش در انتخابات راي آورد و وارد پارلمان شد. اما اندکي بعد حزب دموکرات مسيحي فروپاشيد. اتهام فساد مالي که از سوي دادستان هاي شهر ميلان وارد شد چنان سنگين بود که اين حزب را نابود کرد. لذا ماريني مجبور به تغيير جهت گيري هاي خود شد. با به قدرت رسيدن سيلويو برلوسکوني ديگر امثال وي قدرت چنداني نداشتند تا آنکه دوباره در زمان به قدرت رسيدن رومانو پرودي آنها روي کار آمدند. وقتي در سال 1998 دولت پرودي براي اولين بار سقوط کرد تنها کساني که مي توانستند اوضاع را حفظ کنند او و فرد ديگري به نام ماسيمو دالما بودند. دالما حتي جانشين پرودي شد و نخست وزيري را در دست گرفت لذا عجيب نبود که با سقوط دوباره پرودي اين بار رئيس جمهور به ماريني اميد بسته باشد. او علاوه بر سوابق بالا مي تواند در ميان طرفداران برلوسکوني هم مقبول باشد. بسياري از همفکران برلوسکوني به او به عنوان يک چهره سياسي معتبر و پذيرفتني مي نگرند زيرا همواره مي کوشد حتي به مخالفان ايده هاي خود نيز احترام بگذارد و آراي آنها را مورد توجه قرار دهد. در دوران رياست خويش بر پارلمان هم همواره با صبر و تحمل در قبال حاميان برلوسکوني و مخالفان دولت رفتار مي کرد. غالباً مي کوشيد تا به جاي دعوا و برخورد رودررو راهي براي مصالحه پيدا کند. البته موضوع اصلاح قانون انتخابات موضوعي است که حتي وي هم نتوانست آن را بدون دعوا فيصله دهد. محور اصلي اين قانون معيار ورود احزاب به پارلمان است. اينکه هر حزب با کسب چند درصد آرا توسط مجموع نمايندگان خويش مي تواند در پارلمان حضور رسمي داشته و فراکسيون تشکيل دهد، موضوعي است که ميان دولت و جناح مخالف بر سر آن اختلاف نظر وجود دارد. به نظر مي رسد دو ماه ديگر با پيروزي برلوسکوني و همفکرانش در انتخابات ديگر اين بحث خاتمه يافته و نظر جناح راستگرا براي هميشه حاکم خواهد شد. برلوسکوني که تهديد مي کرد در صورت عدم برگزاري انتخابات جديد مردم را به خيابان ها خواهد کشاند، اکنون با امپراتوري رسانه يي خويش هر کاري را که بخواهد مي تواند انجام دهد. البته او براي اجراي نيات خويش نيازمند پيروزي قاطع در انتخابات است. در آن صورت است که ديگر نظر اشخاصي مانند ماريني ديگر هيچ اهميتي نخواهد داشت. برلوسکوني آنقدر روي صورت خويش اعمال جراحي زيبايي صورت داده که کسي نمي تواند از روي اين ظاهر پي ببرد که وي 71 ساله است. با همين دستکاري روي ظاهر مي تواند هر موضوعي را در رسانه هايش به دلخواه خود درآورد.
پارلمان ترکيه تصويب کرد
لغو قانون منع حجاب
فرزانه روستايي

وقتي تئوري بازي همه مسلمانان اصلاح طلب مصر، ايران، لبنان و فلسطين را با مدل بازي اصلاح طلبان ترکيه مقايسه مي کنيم مجموع اين گرايش ها بسيار ناکارآزموده و ابتدايي به نظر مي رسند در حالي که اصلاح طلبي ترک ها هر بار تجربه چشمگيري از خود باقي مي گذارد. از 85 سال پيش که کمال آتاتورک با تغيير الفباي عربي به لاتين، طرد نهادهاي مذهبي و اجباري کردن لباس اروپايي روياي مدرن شدن ترکيه را در بستري از سکولاريسم پي ريزي کرد ترکيه همواره شش قرن تاريخ خود را به عنوان مرکز آنچه که جهان اسلام ناميده مي شود انکار کرده است. مساله حجاب زن هاي ترکيه در مرکز اين پارادوکس قرار گرفته است. تا حدي که هيچ موضوعي در ترکيه سياسي تر از مساله حجاب نيست و اظهارنظر و انگشت گذاشتن بر هيچ موضوعي به اندازه حجاب يک درياي متلاطم از اظهارنظرهاي موافق و مخالف را برنمي انگيزد. نظاميان ترکيه که خود را حافظ لائيسيته ترکيه مي دانند حجاب را موضوعي مي دانند که عملاً آينده سکولاريسم ترکيه را به چالش مي کشد. اما شايد مهم تر اين است که با انگشت گذاشتن بر مساله حجاب سريالي از دعاوي ديگر مطرح مي شود که با پرداختن به هر يک از آنان ترکيه يک گام بيشتر و عملي تر از لائيسم فاصله مي گيرد و پارادوکس هاي جديدي را شکل مي دهد. شايد يکي از مهمترين پارادوکس ها اين باشد که اين چه نظام سکولاري است که پارلمان و رئيس جمهور و وزراي آن همه در اختيار يک حزب اسلامي قرار دارد. حزب اسلامي در دو انتخابات پي در پي حدود نيمي از آراي ملي را به خود اختصاص داده است و دوسوم زنان در هيچ محفل خانوادگي يا عمومي گره روسري خود را شل نمي کنند.

در هر حال ترکيه 5/1 دهه گذشته با پديده يي به نام گسترش يک اسلام گرايي معتدل مواجه بوده است. حاميان و حاملان اين اسلام گرايي طبقه متوسط است که با تحصيلات عاليه و تجارت سودآور وزن سياسي اجتماعي خود را به شدت افزايش داده و متناسب با شأن جديد در پي کسب قدرت سياسي بيشتر است.

ده سال پيش حزب رفاه به عنوان نماينده تحولات اجتماعي جديد ترکيه به قدرت رسيد اما با کودتاي نظاميان قدرت را واگذار کرد. شش سال پيش مدل جديدي از حزب اسلامي ترکيه به نام حزب «عدالت و توسعه» (AK) به قدرت رسيد اما با اتخاذ ديپلماسي که حساسيت کمتري را برمي انگيخت عملاً نظاميان، هواداران دانشگاهي سکولاريسم و قضات دادگاه عالي قانون اساسي را که موارد تهديد لائيسم را تفسير مي کنند خلع منطق کرد. تابستان گذشته AK عبدالله گل وزير خارجه خود را نامزد رياست جمهوري کرد. نامزدي گل که همسرش به عنوان بانوي اول احتمالي ترکيه روسري بر سر داشت باعث شد تا کليه احزاب مخالف روزهاي تابستان را به مخالفت با نامزدي عبدالله گل سپري کنند. با ادامه مخالفت ها انتخابات زودرس برگزار شد و AK بار ديگر اکثريت کرسي هاي پارلمان را به خود اختصاص داد و جالب اينکه عبدالله گل به عنوان يک سياستمدار موفق، ديپلمات، طرفدار اتحاديه اروپا و ميانه رو که روابط خوبي با نويسندگان و روزنامه نگاران دارد به عنوان رئيس جمهور انتخاب شد. براي اولين بار همسر عبدالله گل رئيس جمهور ترکيه در سفرهاي رسمي او را همراهي کرد و بدين وسيله زمينه براي تعديل لايحه منع حجاب فراهم شد.

زمينه هاي لغو لايحه حجاب

ده سال پيش که حزب رفاه ترکيه با کودتاي نظاميان از قدرت خلع شد مصوبه يي به قانون اساسي ترکيه اضافه شد که بر اساس آن ورود زنان محجبه به دانشگاه ها منع شد و پيرو آن زنان شاغل در ادارات طبق قانون ديگر نمي توانستند حجاب داشته باشند. از سال 2002 که AK تبليغات انتخاباتي خود را آغاز کرد وعده لغو اين قانون در صدر برنامه هاي تبليغاتي حزب قرار داشت. طي دو هفته گذشته ائتلاف AK و نيز حزب راست ميانه (MHP) که سکولارها آن را «ائتلاف ناميمون» خوانده اند ارائه اصلاحيه يي به قانون اساسي براي لغو قانون اساسي را در صدر کار خود قرار دادند. با وجود حساسيتي که مساله حجاب در ترکيه ايجاد مي کند احزاب سکولار فقط توانستند چند روزي در اطراف پارلمان ميتينگ برگزار کنند. آنها در جريان نامزدي عبدالله گل براي رياست جمهوري در تابستان نيز نتوانستند بر هواداران AK پيشي بگيرند. سخنگويان حزب عدالت و توسعه همواره تاکيد مي کردند اگر شما چند صدهزار نفر را به خيابان بکشيد ما 19 ميليون هوادار AK را بسيج مي کنيم. از سويي رشد اقتصادي 2/8 درصدي ترکيه و تورم تک رقمي 9 درصدي که همگي حاکي از شکوفايي اقتصاد اين کشور است مقابله با حزب حاکم اسلامي AK را دشوار مي سازد. به همين دليل نظاميان ترکيه نيز که تابستان گذشته تهديد کردند مداخله خواهند کرد اين بار سکوت کردند و تاکنون از هر اظهارنظر يا تهديدي خودداري کرده اند. روز يکشنبه مصوبه پيشنهادي با بيش از دوسوم آرا به تصويب رسيد و از اين به بعد دختران محجبه ترکيه ديگر مجبور نيستند مانند دختران آقاي رجب طيب اردوغان نخست وزير براي تحصيل به امريکا بروند.

اما تصويب لايحه يي که سوراخي بزرگ وسط قانون اساسي نظام سکولار ترکيه پديد آورد به اين راحتي انجام نشد و زمينه هاي مفصلي اجرايي شدن اين وعده حزب AK را فراهم کرد.

در يک دهه گذشته با رشد اقتصادي ترکيه سازمان هاي زنان و هواداران حقوق بشر از رشد قابل توجهي در ترکيه برخوردار بوده اند. بخشي از اين NGOها ارتباطات قابل توجهي با حزب حاکم AK دارند و عملاً AK طرح هاي منطقي خود را با همکاري اين سازمان ها به پيش مي راند.

مساله زنان و برخورداري آنان از حقوق اجتماعي در کنار حق زنان براي انتخاب نوع پوششي که خود ترجيح مي دهند از موضوعاتي است که سازمان هاي حقوق بشر و زنان همواره بر آن تاکيد مي کرده اند. بافت اجتماعي ترکيه هنوز به شدت مردسالار است و عملاً زنان در حاشيه قرار دارند. با فعاليت همين سازمان ها يک ماده بسيار مهم در قانون خانواده حذف شد که بر اساس آن زنان براي خروج از منزل و اشتغال حتماً بايد از همسر خود اجازه مي گرفتند. قانون فوق به عنوان تحولي اساسي در نظام اجتماعي کشور در سال 2002 لغو شد. تلاش براي ارتقاي برابري جنسيتي از يک سو مرتبط به طرح عضويت ترکيه در اتحاديه اروپا نيز هست. در حال حاضر ترکيه پايين ترين امتياز برابري جنسيتي را در ميان کليه کشورهاي عضو و نيز عضو ناظر اتحاديه اروپا داراست. ارتقاي شرايط اقتصادي اجتماعي زنان از موضوعاتي است که ترکيه براي عضويت در اتحاديه اروپا بايد به آن بپردازد. از سويي منع ورود زنان محجبه به دانشگاه ها يکي از بديهي ترين حقوق انساني شهروندان زن ترکيه را نقض مي کرد. دادگاه حقوق بشر اتحاديه اروپا در سال 1998 با يک شکايت از زنان محجبه ترکيه مواجه شد که خواستار رسيدگي به تبعيض جنسيتي در اين کشور شده بودند. همسر خيرالنساء گل که اين شکايت را به دادگاه قانون اساسي ترکيه ارائه داد، بعداً وزير خارجه اسلامگرايان ترکيه شد و به همين دليل از شکايت خود صرف نظر کرد. خيرالنساء امروز بانوي اول ترکيه و همسر رئيس جمهور اين کشور است.بحث پيرامون لغو قانون منع حجاب در دانشگاه ها براي تصويب در پارلمان به جزئيات نوع حجاب نيز کشيده شد. حزب AK و MHP براي کاهش فشار احزاب سکولار اعلام کردند از نظر آنان حجاب، نوع پوشش سنتي زنان ترکيه است نه پوشش سنتي زنان عرب. در ترکيه حجاب زنان دو شکل دارد؛ باشورتوسو روسري سنتي ترکيه است که به راحتي زير چانه گره زده مي شود و صورت کاملاً آشکار است و اکثر زنان طبقه متوسط اين پوشش را انتخاب مي کنند. توربان نوع دوم حجاب سنتي زنان ترکيه است که روسري بزرگي سر و دور گردن را کاملاً مي پوشاند. اکثر خانواده هاي طرفدار حزب عدالت و توسعه از اين نوع روسري استفاده مي کنند. در جريان لغو قانون منع حجاب حزب AK اعلام کرد از نظر ما قانون لغو منع حجاب فقط شامل کساني مي شود که روسري سنتي ترکيه يا باشورتوسو را به سر مي کنند. AK تاکيد کرد حزب استفاده از توربان را براي ورود به دانشگاه ها مجاز نمي داند.

بدين ترتيب زناني که روسري سبک و سنتي ترکيه را بر سر مي کنند اجازه دارند وارد دانشگاه هاي اين کشور شوند و کساني که روسري خيلي بزرگ بر سر کنند و گردن و شانه خود را بپوشانند يا کساني که چادر به سر کنند و برقع به صورت بزنند به تفسير حزب عدالت و توسعه همچنان اجازه ورود به دانشگاه هاي اين کشور را ندارند.

وقتي از رجب طيب اردوغان پرسيده شد آيا حزب وي قصد دارد با لغو قانون منع حجاب زنان ترکيه را اسلامي کند، پاسخ داد؛ براي من زن هايي که روسري دارند و کساني که روسري ندارند يکي هستند. قرار نيست زناني که روسري ندارند روسري بر سر بگذارند، اما نفي حقوق اجتماعي زناني که روسري دارند نقض حقوق بشر است. وي تاکيد کرد حق پوشانيدن سر و نپوشانيدن سر حق طبيعي زنان است. اجبار زنان به اينکه به زور روسري بر سر بگذارند همان قدر بد است که زنان محجبه را از ورود به دانشگاه منع کنيم. وي تاکيد کرد؛ اگر نسبت به زنان محجبه معترض هستيد و فکر مي کنيد امل هستند اجازه بدهيد تا با ورود به دانشگاه مدرن شوند.در اين ميان برخي از اظهار نظرها در مطبوعات ترکيه انعکاس قابل توجهي يافت. اورهان پاموک نويسنده لائيک ترکيه و برنده نوبل ادبيات در سال 2002 اعلام کرد روسري بخشي از سنت اجتماعي ترکيه است و منع زنان محجبه از ورود به دانشگاه ها نقض حقوق بشر است.

اما شايد مهمترين نکته در قانون لغو منع حجاب در مراکز آموزش عالي اين باشد که لايحه تجديد نظر اشاره يي به حجاب زنان ندارد. در اصلاحيه پيشنهادي قانون اساسي فقط آمده است؛ هيچ کس را نمي توان در هيچ شرايطي از تحصيلات عاليه منع کرد. معني عبارت فوق اين است که حتي زنان محجبه از اين به بعد اجازه ورود به دانشگاه را دارند.

تغيير رژيم به تفسير ترکيه

بسياري از احزاب لائيک معتقدند که حزب عدالت و توسعه بر همه ارکان قدرت در ترکيه چنگ انداخته است و معرفي عبدالله گل به عنوان رئيس جمهور و لغو قانون منع حجاب حاکي از آن است که اين حزب يک برنامه پنهاني براي تغيير رژيم سياسي ترکيه دارد. ادعاي احزاب سکولار چندان هم بي اساس نيست. در حال حاضر حضور اکثريت نمايندگان و جريان هاي اسلامي موجب مطرح شدن موضوعات بسيار جديد و حساس در نظام حقوقي ترکيه شده است.از سال 1923 که نظام لائيسم در ترکيه برقرار شد به تدريج بسياري از نهادهاي مذهبي مجوز فعاليت خود را از دست دادند و اموال آنان مصادره شد. علوي ها و صوفي ها شاخص اين جريان هاي مذهبي هستند. در حال حاضر زمزمه بازگرداندن اموال مصادره شده علوي ها و نهادهاي مذهبي ممنوع شده در ميان اعضاي حزب عدالت و توسعه شنيده مي شود. مطرح شدن لوايح فوق که در مواردي احزاب ائتلافي AK از آنها حمايت مي کنند ممکن است تبديل به جريان هاي اجتماعي بسيار قدرتمندي در ترکيه شود. در آن صورت بايد انتظار آن را داشت که نظاميان و قضات لائيک به صورت متحد عليه حزب حاکم اقدام کنند. تاکنون حزب عدالت و توسعه موفق شده است در زمينه هاي سياست خارجي و اقتصادي بدون هيچ حساسيتي ترکيه را همانند دولت هاي لائيک پيش از خود اداره کند. دولت ترکيه با امريکا و اتحاديه اروپا روابط گسترده يي دارد. ترکيه با همه کشورهاي اسلامي رابطه دارد، اما روابط اين کشور با اسرائيل روابطي ويژه و بسيار گسترده است. عوامل فوق حساسيت ژنرال هاي لائيک را نسبت به حزب اسلامي عدالت و توسعه کاهش مي دهد، اما پرداختن به موضوعاتي که حساسيت فوق العاده لائيک ها را سبب مي شود ممکن است چالش هاي طاقت فرسايي را براي AK فراهم کند.
نگاهي به آخرين وضع زورآزمايي در انتخابات امريکا
پيرمرد زن و سياهپوست

................. عباس فتاح زاده



سه شنبه هفته پيش همان گونه که انتظار مي رفت رقابت هيلاري کلينتون و باراک اوباما در حزب دموکرات به سرانجام مشخصي نرسيد و ظاهراً همه چيز به کنگره ملي حزب دموکرات که در ماه آگوست(تابستان آينده) برگزار خواهد شد، کشيده مي شود. اگرچه در هفته جاري نيز در چند ايالت ديگر امريکا انتخابات مقدماتي برگزار شد، اما با توجه به کوچک بودن اين ايالت ها تغيير چنداني در وضعيت حاصل پديد نيامد. همان گونه که مي دانيد در اين انتخابات مردم به نمايندگاني راي مي دهند که آنها بعداً در اجلاس سراسري حزب کانديداي حزب دموکرات را انتخاب مي کنند. اگرچه باراک اوباما در ايالت هاي بيشتري به پيروزي رسيده اما هيلاري کلينتون توانسته آراي تعداد بيشتري از نمايندگان فوق الذکر را در انتخابات به دست آورد. لذا رقابت بسيار نزديک است و غيرقابل پيش بيني. در عوض در جناح مقابل يعني جمهوريخواه ظاهراً تکليف همه چيز مشخص شده و جان مک کين به عنوان کانديداي حزب جمهوريخواه تعيين شده است. او که جنگ طلبي شبيه بوش است، علاوه بر مشارکت در جنگ ويتنام سال ها در دست مبارزان ويتنامي اسير بوده است. از نکات جالب در مورد وي آن است که ابتدا مورد حمايت قاطع بوش قرار نداشت اما ظاهراً پس از آنکه مشخص شد او در ميان آرا به تنهايي در صدر است، حمايت بوش از وي زياد شد. البته جمهوريخواهان آنقدر با سياست هاي ماجراجويانه و جنگ طلبانه جرج بوش بدنام شده اند که احتمال پيروزي کانديداي آنها در انتخابات رياست جمهوري در ماه نوامبر(آبان ماه آينده) کم است و همگان به دموکرات ها نگاه مي کنند. با اين حال ستيزه جويي هاي جان مک کين و افکار افراطي وي توجهات را به خود جلب مي کند. حتي در يک نظرسنجي که در کشور ويتنام صورت گرفت بيشتر شرکت کنندگان در نظرسنجي اعلام کردند مايلند مک کين به رياست جمهوري امريکا برگزيده شود. احتمالاً به اين خاطر که زماني در دست آنها اسير بوده است. به رغم آنکه از هم اکنون کانديدا شدن وي قطعي است، اما بيان رسمي آن به اجلاس کنوانسيون ملي حزب جمهوريخواه که چند ماه ديگر برگزار مي شود، موکول خواهد شد. اساساً در اين کنوانسيون ها است که رسماً کانديداي هر حزب مشخص مي شود. داوطلبي که تعداد آراي بيشتري از نمايندگان اين کنوانسيون ها را در انتخابات مقدماتي حزب خويش به دست آورد، کانديداي حزبش خواهد شد. انتظار مي رود در کنوانسيون ملي حزب دموکرات که روز 25 آگوست در ايالات دنور و کلرادو تشکيل مي شود بيش از 4 هزار نماينده حضور يابند. داوطلبي که بيش از نيمي از اين نمايندگان و آراي آنها را به دست آورد، نامزد نهايي اين حزب در انتخابات رياست جمهوري خواهد شد. در اجلاس کنوانسيون ملي حزب جمهوريخواه نيز بيش از دو هزار نماينده حضور خواهند يافت و در ايالت مينه سوتا تشکيل مي شود. البته در مجموع نظام انتخاب کانديدا در حزب دموکرات پيچيده تر از سيستم انتخاب در حزب جمهوريخواه است. يک تفاوت ديگر نيز ميان دو حزب در روش انتخاب وجود دارد. در حزب دموکرات هر کانديدا معادل هر تعداد نماينده يا کرسي که در هر ايالت به دست آورد به نمايندگان وي در کنوانسيون حزب افزوده مي شود اما جمهوريخواهان در بعضي ايالات از اين قاعده پيروي نمي کنند و طرف پيروز تمامي کرسي ها يا نمايندگان ايالتي را که در آن پيروز شده به دست مي آورد. به هر حال هر کدام از کانديداها چه از حزب دموکرات و چه از حزب جمهوريخواه به پيروزي برسد، در آغاز سال 2009 زماني که به کاخ سفيد مي رود با اين چالش بزرگ روبه رو خواهد بود که چگونه وجهه امريکا را بهبود ببخشد. دولت جرج بوش طي سال هاي اخير چه به لحاظ سياسي و چه به لحاظ اقتصادي مشکلات زيادي را براي ايالات متحده پديد آورده و اين امر پيامدهاي منفي خود را براي جانشين وي به دنبال خواهد داشت. بعيد هم هست که طي مدت زمان باقي مانده تا پايان رياست جمهوري بوش تغيير چنداني را شاهد باشيم. در همين راستا است که هر دو کانديداي مطرح براي رياست جمهوري دموکرات ها يعني هيلاري کلينتون و باراک اوباما اعلام کرده اند که در صورت پيروزي در انتخابات رياست جمهوري ظرف دو، سه ماه اول رياست جمهوري خويش نيروهاي نظامي امريکا را از عراق خارج مي کنند و تنها تعداد معدودي از آنها را براي حفاظت از سفارت و «برخي منافع امريکا در عراق» در اين کشور باقي مي گذارند. تاکنون در جريان مجموع پانزده مناظره انتخاباتي که بين کانديداهاي انتخابات رياست جمهوري صورت گرفته حدود 250 سوال مطرح شده و کانديداها تنها يکي، دو دقيقه وقت داشته اند به اين سوال ها پاسخ دهند. بخش عمده اين سوال ها مربوط به دو موضوع اصلي حاکم بر بحث هاي سياسي در امريکا يعني جنگ عراق و وضعيت نابسامان اقتصادي بوده است. لذا کانديداها مي کوشند با ارائه برنامه هايي راجع به اين دو موضوع ثابت کنند که مي توانند در آينده وجهه و جايگاه کشورشان در رابطه با اين دو موضوع را بهبود بخشند. با اين حال جان مک کين به واسطه افکار جنگ طلبانه خويش نه تنها بحث خروج نظاميان امريکايي از عراق را نمي پذيرد بلکه از کلينتون و اوباما هم که آن را مطرح مي کنند، به شدت انتقاد دارد. البته کلينتون و اوباما هم خود به خوبي مي دانند که خروج نظاميان امريکايي از عراق به آن سرعتي که در مبارزات انتخاباتي خويش قول آن را مي دهند ميسر نخواهد بود بلکه اين قول بيشتر جنبه تبليغاتي دارد و هدف آن جذب راي بيشتر در ميان مردم است که از جنگ هاي بوش خسته شده اند. البته با تمامي اين وعده هايي که دموکرات ها مي دهند اکنون با مشخص نشدن کانديداي اصلي رياست جمهوري آنها نوعي بن بست سياسي نزد آنها شکل گرفته است. حتي پس از انتخابات مقدماتي 22 ايالت در سه شنبه هفته قبل انتخابات بعدي که يکشنبه و سه شنبه گذشته در ايالت هاي لوئيزيانا، واشنگتن، کانزاس، مين، ويرجينيا و مريلند برگزار شد نيز نتوانست از اين بن بست کاملاً خارج شود زيرا فاصله ميان دو کانديدا آنقدر کم است که به اين راحتي ها نمي توان کانديداي اصلي را که به 2025 نماينده کنوانسيون ملي نياز دارد، مشخص کرد. در مقابل جمهوريخواهان با وجود ضعف مواضع خود در ميان مردم زودتر از رقيب توانسته اند به کانديداي اصلي خود يعني مک کين برسند. فاصله رقباي مک کين در حزب جمهوريخواه آنقدر با او زياد است که آنها يا مثل ميت رامني، تاجر ثروتمند، از مبارزات انتخاباتي کناره گيري کرده اند يا ديگر اميدي به موفقيت ندارند. از نکات جالب توجه در مورد کانديداها اين است که ظاهراً بسياري از اروپايي ها هم دوست دارند يک کانديداي دموکرات به رياست جمهوري امريکا برسد. طي روزهاي گذشته کنفرانس امنيتي مونيخ که يک کنفرانس بين المللي مهم است در شهر مونيخ آلمان برگزار شد. يوشکا فيشر، وزير خارجه سابق آلمان، به اين مناسبت مقاله يي را در روزنامه زود دويچه سايتونگ چاپ مونيخ نوشت و در آن تاکيد کرد اگر فرد جنگ طلب ديگري نظير بوش دوباره رئيس جمهور امريکا شود، روابط اروپا و ايالات متحده تهديد خواهد شد، زيرا اروپا ديگر نمي تواند در جنگ هاي امريکا با آن همراهي کند. با مشخص شدن اين موضوع که قطعاً يکي از اين سه نفر يعني مک کين، کلينتون يا اوباما رئيس جمهور امريکا خواهد شد، بررسي و اظهارنظر و حتي مقايسه ميان عملکرد سوابق و ديدگاه هاي افراد مذکور به صورتي گسترده آغاز شده است. از لحاظ سياسي گفته مي شود وزن مک کين بيش از رقباي دموکرات او است. وي پنج سال در ويتنام در دست ويت کنگ ها اسير بود و تجربه زيادي در سياست دارد. اما اين تجربه ها شايد بيش از حد زياد باشند، زيرا سن وي از مرز 70 سال عبور کرده و داشتن يک رئيس جمهور مسن و آن هم جنگ طلب چندان نمي تواند به مذاق امريکايي ها خوش بيايد. خانم هيلاري کلينتون نيز اگرچه در مقايسه با مک کين از تجربه کمتري برخوردار است، اما نسبت به اوباما از اين لحاظ وضعيت بهتري دارد. او 8 سال همسر رئيس جمهور بوده و 8 سال هم هست که سناتور ايالت مهم نيويورک است. زن بودنش مي تواند هم يک نقطه ضعف برايش باشد و هم يک نقطه قوت. از آن جهت که زنان عمدتاً به وي راي خواهند داد جنسيت به کمکش مي آيد اما از اين جهت که ممکن است خيلي ها نپسندند که يک زن رئيس جمهور امريکا شود برايش نقطه ضعف خواهد بود. از سويي ديگر سياهپوست و جوان بودن اوباما هم برايش پيامدهايي مشابه زن بودن خانم کلينتون دارد. به رغم آنکه کلينتون و اوباما در مقايسه با مک کين ضعف هايي را از نقطه نظر جذب آرا دارند، اما مک کين هم يک نقطه ضعف بزرگ دارد که سبب مي شود شانس کمتري داشته باشد و آن هم جمهوريخواه بودنش است. به نظر مي رسد مردم ديگر از جمهوريخواهان خسته شده اند و اين امر را در انتخابات کنگره به خوبي نشان دادند. البته اوضاع اقتصادي امريکا و وضعيت جنگ عراق در يکي، دو ماه آخر منتهي به انتخابات مي تواند در ديدگاه عموم تاثير زيادي داشته باشد. اگر دولت جمهوريخواه بوش بتواند تا آن زمان وضعيت نابسامان اقتصادي و اوضاع در عراق را بهبود ببخشد بر شانس خوبش در انتخابات خواهد افزود ولي اگر شاهد تغيير چنداني تا آن زمان نباشيم، عکس اين حالت اتفاق خواهد افتاد. به نظر مي رسد احتمال تداوم وضعيت موجود و در نتيجه تضعيف جمهوريخواهان تا زمان انتخابات زياد است. با توجه به مطالب بيان شده در مجموع حداقل در حال حاضر بسياري از ناظران بي طرف معتقدند ديگر عمر جمهوريخواهان به سر رسيده است. طي هفته جاري همان گونه که اشاره شد در روزهاي يکشنبه و سه شنبه در چند ايالت ديگر امريکا انتخابات مقدماتي برگزار شد که فرد غالب در آنها مک کين جمهوريخواه و اوباماي دموکرات بودند. اگرچه اين انتخابات نيز نتوانست تکليف حزب دموکرات را مشخص کند، اما يک چيز را معلوم کرد که دستيابي به يک کانديداي واحد آنقدر هم که پس از اعلام نتايج انتخابات 22 ايالت گفته مي شد، براي دموکرات ها سخت نيست. متعاقب آن باراک اوباما طي يک اي ميل به بسياري از طرفداران خود از آنها تشکر کرد. او حتي در اين پيام الکترونيکي خود را پيروز انتخابات آينده ناميد. از آنجايي که وي توانسته بود کمک هاي مالي خوبي دريافت کند، اين پيروزي وي چندان هم غيرقابل پيش بيني نبود. حالا هم او از طرفداران خويش خواسته است که کمک مالي بيشتري داشته باشند. وي به خوبي مي داند در انتخابات امريکا کسي که پول بيشتر و حاميان مالي قوي تري داشته باشد پيروز است. پول بر دنيا حاکم است و به خصوص اين سري از مبارزات انتخاباتي امريکا کاملاً تحت الشعاع آن قرار دارد. شدت آن در ميان دموکرات ها هم به مراتب بيش از جمهوريخواهان است. لذا اوباما و کلينتون از هر روشي براي پر کردن صندوق مبارزات انتخاباتي خويش استفاده مي کنند. البته اوباما جدا از پول زياد مي تواند با حمايت درصد قابل توجه سياهپوستان و رنگين پوستان امريکا به عنوان سمبل آزادي و برابري حقوق از جانب آنها نيز خود را جا بزند. اتفاقاً همين يکشنبه هفته جاري در ايالت لوئيزيانا که 32 درصد جمعيت آن را سياهپوستان تشکيل مي دهند، بيش از آنکه تبليغات و پول به کمکش بيايد، اين رنگين پوستان بودند که به وي کمک کردند. جالب است که او به طرز تفکر حمايت از سياهپوستان در مقابل سفيدپوستان نيز دامن مي زند. طي سفر چند روز پيش خود به لوئيزيانا ضمن يادآوري حوادث مربوط به توفان کاترينا کوشيد ضعف دولت جمهوريخواه بوش را در کمک رساني به اين ايالت که جمعيت زيادي از ساکنان آن را سياهپوستان تشکيل مي دهند، بزرگ کند.

اوباما و رکورد جمع آوري کمک

تبليغات تلويزيوني طولاني و پرسنل فراوان در تيم مبارزات انتخاباتي؛ اينها چيزهايي است که يک کانديداي رياست جمهوري در امريکا براي پيروزي حتماً بايد داشته باشد. اما دستيابي به اين امر نيازمند پول زيادي است. پس هرکس بتواند پول بيشتري جمع کند موفق تر خواهد بود. به نظر مي رسد در اين زمينه باراک اوباما، کانديداي سياهپوست، بيش از ساير رقبا توانسته است موفق باشد. همين امر شانس پيروزي وي در انتخابات را هم بالا مي برد. اين کانديداي دموکرات در ماه هاي گذشته رکورد جذب کمک را بارها شکسته است. تنها طي ماه ژانويه يعني ماه گذشته ميلادي او 32 ميليون دلار کمک به دست آورد. تاکنون 650 هزار نفر در مجموع به اين سناتور دموکرات براي مبارزات انتخاباتي اش پول داده اند. هرکدام از اين افراد به صورت متوسط حدود 50 دلار به اين منظور پرداخته اند. سال گذشته ميلادي هم اوباما رکورد کمک به کانديداهاي انتخابات رياست جمهوري را شکسته بود. او طي سه ماهه دوم سال 2007 مجموعاً 5/32 ميليون دلار پول جمع کرد. حالا وي ظرف تنها يک ماه تمام اين مبلغ را به دست آورده است. ديويد پلوف، مدير مبارزات انتخاباتي اوباما، جمع آوري اين مبلغ را نشانه حمايت وسيع از سناتور سياهپوست در مقابل رقيب اصلي اش يعني هيلاري کلينتون مي داند. معمولاً کانديداها هر ماه به صورت منظم مبالغي را که به عنوان کمک دريافت کرده اند، اعلام مي کنند.

اما هيلاري کلينتون براي ژانويه چنين کاري را صورت نداده است. احتمالاً مبلغ جمع آوري شده توسط وي در مقايسه با رقيب زياد بالا نبوده و او ترجيح داده نقطه ضعف خويش در اين زمينه را بروز ندهد. با اين مبالغ بالايي که اوباما جمع آوري کرده مي تواند با خيال راحت بدون آنکه نيازمند پول بيشتري باشد تا چندماه تبليغات رياست جمهوري خويش را به صورتي گسترده ادامه دهد. در طول سال 2007 رقابت زيادي بين کلينتون و اوباما بر سر جمع آوري کمک هاي مالي وجود داشت. در اين سال در مجموع هر کدام از آنها توانستند بنابر ادعاي خودشان بيش از 100 ميليون دلار پول جذب رقابت هاي انتخاباتي خويش کنند ولي کمک هاي صورت گرفته به اوباما بيشتر به چشم مي آيند و احتمالاً هم اکنون بيش از رقيب هستند. هفته پيش رقابت سرنوشت سازي در 22 ايالت با انتخابات مقدماتي صورت گرفت. از مجموع اين 22 ايالت تيم مبارزات انتخاباتي اوباما در 20 ايالت فعاليت وسيع داشت. به خصوص فعاليت هاي طرفداران اوباما در ايالت هاي کاليفرنيا و نيويورک (موطن کلينتون و جايي که وي از آنجا به سنا راه يافته) قابل توجه بود. هم در ايالت کاليفرنيا و هم در ايالت نيويورک تبليغات تلويزيوني بسيار گران است. با وجود اين تبليغات تلويزيوني اوباما در آنجا زياد بود. او تنها در دو ايالت از 22 ايالتي که انتخابات مقدماتي اخير در آنها برگزار شد، تبليغات نکرد. يکي از آنها اوکلاهاما بود و ديگري ايلينويز يعني موطن خويش. وي ترديدي نداشت وقتي از ايلينويز به سنا راه يافته ديگر قطعاً در آنجا در انتخابات رياست جمهوري اول خواهد شد.

کابوس ورشکستگي

اين روزها يکي از مهم ترين موضوعات حاکم بر بحث هاي سياسي در امريکا جدا از مباحث هميشگي جنگ بحث وضعيت اقتصاد امريکاست، لذا کانديداهاي رياست جمهوري نيز به فراخور ديدگاه هاي خويش به اظهارنظر پيرامون آن مي پردازند و راه هايي براي غلبه بر وضعيت نابسامان اقتصادي امريکا ارائه مي کنند. نظر به اهميت موضوع مذکور در مبارزات انتخاباتي در زير نگاهي داريم به شرايط کنوني اقتصاد ايالات متحده. اخيراً بانک مرکزي امريکا براي مقابله با رکود حاکم نرخ بهره را تا حد قابل توجهي کاهش داد، اما کارشناسان معتقدند اين هم نمي تواند چاره وضعيت موجود باشد. بسياري مي گويند اين وضعيت نابسامان به اين زودي ها از ميان نخواهد رفت و کمابيش ادامه خواهد داشت. بن برنانک دو سه هفته پيش تنها در عرض يک هفته نرخ بهره را 25/1 درصد کاهش داد و کوشيد از اين طريق ضمن تاثير رواني بر اقتصاد امريکا بورس را هم تحريک کند. حداقل در کوتاه مدت چنين کاري اثر چنداني به دنبال نداشته است. همچنان سرمايه گذاران از سرمايه گذاري بيشتر هراس دارند و بانک ها هم از اعطاي وام بيشتر پرهيز مي کنند. آلن گرينسپن، رئيس قبلي بانک مرکزي امريکا که در اين پست شهرتي کاملاً جهاني يافت و حتي تا حد يک معجزه گر اقتصادي مطرح شد، در مورد احتمال بروز يک رکود و ورشکستگي عظيم در امريکا مي گويد؛ «امکان چنين چيزي حداقل 50 درصد و شايد هم بيشتر است.»

بسياري از موسسات اقتصادي و اقتصاددانان معتقدند اين اتفاق حتي شروع هم شده و اکنون ديگر نه در آغاز بلکه در مراحل پس از شروع به سر مي بريم.


بسياري از شاخص هاي کنوني اقتصاد امريکا به خوبي بحران را نشان مي دهند. ميزان بيکاري بنابر اعلام دولت امريکا در ماه آخر سال ميلادي گذشته به پنج درصد رسيد و در ماه ژانويه يعني ماه قبل بيشتر هم شده است. ميزان خريد مصرف کنندگان هم کاهش قابل توجهي داشته است. در طول تعطيلات سال نوي ميلادي و قبل از آن فروش مغازه ها در امريکا آنقدر پايين بود که ظرف هفت سال گذشته در چنين موقعي از سال سابقه نداشته است. در طول سه ماهه آخر سال 2007 هم اقتصاد امريکا تنها 6/0 درصد رشد کرد که در پنج سال گذشته پايين ترين رقم محسوب مي شود. بنابر تعريف موسسه ملي تحقيقات اقتصادي در شهر بوستون زماني ورشکستگي اقتصادي رخ مي دهد که رشد اقتصادي حداقل در دو فصل پياپي منفي شده باشد. بر مبناي اين تعريف آخرين ورشکستگي و بحران اقتصادي امريکا در سه دوره 1980 و پس از آن 1990 و در نهايت متعاقب حوادث يازده سپتامبر 2001 روي داد. با اين حال وضعيت نابسامان کنوني هم حدود 100 ميليارد دلار به بانک ها و شرکت هاي سرمايه گذاري خسارت زده و خود را در قالب گران شدن وام ها کاملاً بروز داده است. حتي مالکان بزرگ زمين و مسکن نظير هري مک لو هم اخيراً به خوبي احساس مي کنند که دريافت وام و دادن تعهدهاي مربوط به آن چقدر سخت شده است. مک لو صاحب 12 برج در شهر نيويورک است و بابت وام هاي خويش بايد 4/6 ميليارد دلار به بانک هاي مختلف بپردازد. با وجود بيمه بودن تمامي فعاليت هاي وي بسياري از بانک ها ديگر تمايلي به دادن وام به او ندارند. نظير آقاي مک لو کم نيستند. شرايط بد اقتصادي حاکم بر امريکا، موسسات مالي را نسبت به خيلي ها بدبين کرده است. از جمله مشکلات ديگري که از وضعيت نابسامان اقتصاد امريکا ناشي شده، بحث فعاليت با کارت هاي اعتباري است که به قلب مبادلات تجاري در ميان عامه مردم بدل شده است. در امريکا مردم مي توانند با استفاده از کارت هاي اعتباري در مواردي حتي بيش از موجودي خود برداشت کنند. به عبارت ديگر آنها به بانک بدهکار مي شوند ولي در آينده پول شان را مي پردازند.

در پايان سال 2007 ميلادي مردم ايالات متحده بيش از 940 ميليارد دلار در اين زمينه به بانک ها و موسسات مالي بدهکار بودند. اين رقم حدود 8 درصد بيش از رقم مربوط به پايان سال 2006 است. پرداخت بدهي هاي مردم دائماً به عقب مي افتد و بسياري از آنها ورشکسته مي شوند. در طول سال 2007 حدود 820 هزار خانواده در امريکا به دليل ناتواني در پرداخت بدهي هاي خود به صورت رسمي در موسسات مالي و بانک ها اعلام ورشکستگي کردند. يک شاهد ديگر بر وضعيت بد خانواده هاي امريکايي کاهش فروش خودرو است. مدت زيادي بود که به واسطه گسترش وام خودرو فروش آن در امريکا تقويت شده بود، اما اکنون سيري نزولي دارد. به نظر مي رسد رکود اقتصادي امريکا به عوامل زيادي بستگي دارد ولي بحران مسکن باعث اصلي و نقطه شروع آن است. بحران کنوني اقتصاد اين کشور ناشي از يک روند طبيعي رشد اقتصادي است که از دهه هشتاد ميلادي با برداشتن موانع و آزادي بي حد و حصر بازارهاي مالي آغاز شد.

به عبارت ديگر معمولاً پس از يک دوره رشد نسبتاً طولاني نوعي رکود حاکم مي شود و اکنون با سياست هاي ماجراجويانه جرج بوش و خرج تراشي هاي وي اين امر اتفاق افتاده است. دوره هاي مشابهي از بحران و رکود پس از يک دوره رشد را مي توان در ساير کشورها نيز ديد. به خصوص در کشورهاي در حال توسعه اين امر زياد ديده مي شود. دولت با تسهيل مقررات دولتي باعث يک رشد سريع و مبالغه آميز مي شود. متعاقباً يک حباب اقتصادي شکل مي گيرد که با ترکيدن آن همه چيز به هم مي ريزد. معمولاً در اين فرآيند بازار سهام به همراه بازار مسکن و اعطاي وام رشدي مبالغه آميز و فراتر از روال جاري پيدا مي کنند و همه چيز به آنها وابسته مي شود. بعد با به هم ريختن ناگهاني آنها در واقع لجام اقتصاد کشور از دست مي رود. مشابه وضعيت موجود امريکا را مي توان در سوئد در سال 1991 و در ژاپن از سال 1992 به بعد ديد. در ژاپن بحران حتي يک دهه کامل به طول انجاميد. خريد بيش از حد زمين و مسکن توسط بانک هاي ژاپني سبب خسارات فوق العاده سنگيني به آنها شد. اين بانک ها در دوران رشد اقتصاد ژاپن به سرعت خريدهاي کلاني را در اين زمينه صورت دادند که با ترکيدن حباب اقتصاد و مسکن تمام اين خريدهاي به ظاهر پرسود تبديل به خسارات بسيار گزاف شدند. از چنين نگاهي مي توان گفت که رکود اقتصادي کنوني در امريکا از قبل هم قابل پيش بيني بود و از سال ها پيش مي شد حدس زد که اين وضعيت اتفاق خواهد افتاد. البته به دلايلي از جمله دلايل زير وقوع آن چند سالي به عقب افتاده بود؛ 1- بانک مرکزي امريکا توانست در گذشته به علت تورم پايين تا مدت طولاني نرخ بهره را پايين نگه دارد. حتي تا آخر سال گذشته ميلادي بانک مذکور توانست اقتصاد را تامين مالي کند. 2- از سال 2003 به اين سو رشد اقتصادي امريکا به واسطه رشد بالايي که در کشورهاي در حال توسعه نظير چين و هند وجود داشت، تقويت شد.



در حالي که اقتصادهاي آسيا رشد 7 درصدي داشتند (به صورت ميانگين)، ميانگين رشد کشورهاي صنعتي تنها دو درصد بود. لذا برخلاف گذشته اين کشورهاي ضعيف تر بوده اند که به کمک جهان صنعتي آمده اند. اکنون حضور کشورهاي آسيايي در امريکا مي تواند نقش زيادي در آينده اقتصاد اين کشور داشته باشد. اغلب کشورهاي نفتي دنيا در کنار بسياري از کشورهاي در حال توسعه بحث سرمايه گذاري در امريکا را دنبال مي کنند. اواخر سال گذشته ميلادي سيتي گروپ بزرگ ترين بانک امريکا، 5/7 ميليارد دلار از سوي دولت امارات متحده عربي پول دريافت کرد. بانک هاي بزرگ مورگن استنلي، مريل لينچ و بيراستيرنز نيز از سوي صندوق هاي سرمايه گذاري دولتي در کشورهاي مختلف اخيراً مبالغ کلاني دريافت کرده اند.

اين مشارکت ها و سرمايه گذاري ها از سوي کشورهاي نفت خيز و در حال رشد، بحث هاي شديدي را در داخل امريکا موجب شده است. حداقل در کوتاه مدت سياستمداران و شرکت ها از اين پول ها استقبال مي کنند، اما چنين روندي به وابستگي شديد اقتصاد امريکا مي انجامد. از سوي ديگر تداوم سير نزولي دلار و افزايش کسري تراز تجاري امريکا باعث کندتر شدن رشد اقتصادي اين کشور مي شود. البته در سه ماهه آخر سال 2007 صادرات مقداري افزايش يافت و واردات کمتر شد. مارتين فلد اشتاين، مشاور اقتصادي سابق جرج بوش، اتفاق مذکور را بسيار بااهميت توصيف مي کند. با توجه به مطالبي که بيان شد احتمالاً رکود اقتصاد امريکا اين بار با دوره هاي قبل تفاوت هايي خواهد داشت. همين امر باعث شده کانديداهاي انتخابات رياست جمهوري آن را بسيار جدي بگيرند و از ديدگاه هاي مختلف در مورد آن بحث هايي گسترده را مطرح کنند. هر کدام از آنها هم برنامه هاي اقتصادي مفصلي را بيان مي کنند. کارشناسان معتقدند در طول 30 سال گذشته هيچ گاه سابقه نداشته که کانديداهاي رياست جمهوري اينقدر متفق القول بر اجراي برنامه هاي موثر براي غلبه بر رکود و بحران اقتصادي تاکيد کنند. حتي در کنگره نيز اتفاق نظر کم نظيري در اين زمينه وجود دارد. برنامه دولت براي کاهش شديد ماليات ها در همين راستا مورد استقبال و پذيرش قرار گرفت براساس آن به ازاي هر امريکايي سالانه 600 دلار کاهش ماليات در نظر گرفته مي شود. خانواده هاي با حداکثر درآمد 150 هزار دلار در سال از تخفيف مالياتي 1200 دلاري برخوردار خواهند شد. منتقداني نظير پل کروگمن، اقتصاددان مشهور و ستون نويس روزنامه نيويورک تايمز، هشدار مي دهند که اين برنامه هم با وجود هزينه هاي بالاي آن براي دولت اثر محدودي خواهد داشت. کروگمن تاکيد مي کند به جاي اين برنامه بايد از اقشار ضعيف تر جامعه حمايت کرد تا در نهايت ميزان مصرف در کشور افزايش يافته و اقتصاد رونق پيدا کند. به اعتقاد وي بايد برنامه يي اجرا شود که اقتصاد را تحريک کند اما برنامه بوش چنين خاصيتي ندارد. از آنجايي که به صورت سنتي همواره دموکرات ها در اقتصاد موفق تر از جمهوريخواهان بوده اند، کانديداهاي رياست جمهوري از حزب دموکرات تاکيد مي کنند که با پيروزي آنها در انتخابات قطعاً وضعيت اقتصادي کشور از آن چيزي که جمهوريخواهان امريکا را به آن سوق داده اند، بهتر خواهد شد. هم هيلاري کلينتون که در زمان رياست جمهوري شوهرش بورس وضعيت خوبي داشت، بر اين امر تاکيد دارد و هم باراک اوباما. به نظر مي رسد جان مک کين، کانديداي جمهوريخواهان، در اين زمينه قدرت مانور چنداني نداشته باشد.
عناوين اين صفحه
فصل نوين روابط ايران و مصر
محکوم به شکست
لغو قانون منع حجاب
پيرمرد زن و سياهپوست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام