پنج شنبه، 2 اسفند 1386 - شماره 1621
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: تلويزيون
گفت وگو با فرهاد توحيدي درباره «يک مشت پر عقاب»
بي بي از بي چادري خانه نشين است

تا لحظه انجام مصاحبه با فرهاد توحيدي نويسنده و اصغر هاشمي کارگردان سريال «يک مشت پرعقاب» چهار قسمت آن پخش شده است. به شهادت همين چهار قسمت و نشانه هايي که در مقام مخاطب دريافت کرده ايم، مي توان حدس زد که با يکي از اتفاقات قابل تامل در سريال سازي تلويزيوني از لحاظ زيبايي شناسي روبه رو هستيم؛ اتفاقي که بنابر مولفه هاي مختلف در طول يک سال به ندرت پيش مي آيد و همين مساله باعث مي شود که با تماشاي يک سريال متوسط روبه خوب، به احترام گروه سازنده اش کلاه از سر برداريم. «يک مشت پرعقاب» از محصولات سيما فيلم است که اين روزها سريال «روزگار قريب» ساخته کيانوش عياري نيز از توليدات قابل تامل اين مرکز از شبکه سه سيما در حال پخش است. هر دو سريال گرچه در قسمت هاي اول تنها به مدد انتظاري که از کارگردان هايشان مي رود، ديده شده اند، بتدريج مخاطبان نخبه تلويزيون را با خود همراه کرده اند و مخاطب عام را نيز سرگرم و علاقه مند به پيگيري نگه داشته اند. «يک مشت پرعقاب» و «روزگار قريب»، بيش از هر چيز ديگر اثبات کننده اين نکته است که گهگاه مي توان اميدوار بود لابه لاي حجم بالاي سريال هاي باري به هر جهت، آثار قابل تامل و ماندگاري شاهد بود. فرهاد توحيدي از «يک مشت پرعقاب» به عنوان يکي از بهترين کارهاي تلويزيوني خود ياد مي کند. به حتم آنچه «يک مشت پرعقاب» را در کارنامه نويسنده، يکي دو تا از بازيگرانش، تهيه کننده و کارگردانش اثري قابل تامل تبديل مي کند، دوري از شتاب هاي رايج سريال سازي در تلويزيون ايران است که انگار قرار نيست، هيچ گاه براي آن فکري جدي و قابل اجرا انديشيده شود.

.................. حسن محمودي

- ايده يک مشت پر عقاب از کجا آمد؟

از حدود چهار سال پيش درگيرش شدم که در ابتدا با نيت ديگري شروع شد و بعدها به شکل کنوني درآمد. اما از اول مشخص بود قرار است در حاشيه فضاي پرالتهاب انقلاب کار کنيم؛ از سال 56 تا 57 را دربر مي گيرد. اين کار قرار بود براساس زندگي آقاي دادگر ساخته شود. ايشان بازپرسي بودند که در اوايل انقلاب حکم بازداشت چند امريکايي را صادر کردند. امريکايي ها قراردادي با بيمه براي ماشيني کردن وسايل داشتند. آن زمان آقاي شيخ الاسلام وزير بهداشت بود. مطرح شده بود که امريکايي ها براي عقد قرارداد رشوه پرداخت کرده بودند. آنها در يک رسوايي مالي شرکت داشتند. براساس داستان واقعي بازپرس دادگر قرار بود سريال ساخته شود. بزرگمهر رفيعا نيز براساس اين داستان فيلم «دادستان» را ساخته بودند. اين پيشنهاد تلويزيون بود. چند جلسه يي با دادگر مصاحبه کرديم. طرح سريال را آماده کرديم که زياد مورد پسندشان نبود. دلشان هم مي خواست اين سريال را پسرشان تهيه کند. توقعاتي نيز داشتند که با مقتضيات نمايشي نمي خواند. سليقه ما نيز به عنوان کسي که داراي سبک و سياق و نظر بود، با خواسته هاي ايشان وفق نداشت و آن کار سامان نگرفت. اما ايده هايي در حاشيه آن طرح وجود داشت که مديران وقت سيما فيلم را راغب مي کرد سريالي براساس آن بسازند. پيشنهاد دادند که داستان ديگري را جايگزين کنيم. در آن زمان رضا بالا مدير فرهنگي سيما فيلم بودند و در شکل گيري اين سريال خيلي کمک کردند. ايشان از مديران فرهنگي است که استثنائاً در بين مديران فرهنگي ما خيلي خوب مي خواند و خيلي خوب از اوضاع تحليل دارد. مديري نيست که دچار سياست زدگي باشد.

- سريال هاي در حال پخش مانند شهريار، روزگار قريب و يک مشت پر عقاب حاصل همان دوره مديريتي رضا بالا است.

سيما فيلم موسسه يي است که فراز و فرودهاي خودش را داشته. من هم در دوره حيدريان، هم در دوره رضا بالا و هم دوره فعلي با اين مرکز کار کرده ام و فکر مي کنم مرکز متفاوتي است. با همه نقدهايي که به کارهاي آن مي توان داشت، به هرحال کارهاي خوبي در آنجا توليد شده.

- ماجراهاي يک مشت پر عقاب براساس وقايع اتفاق افتاده دوره انقلاب الگوبرداري شده يا قصد نشان دادن وضعيت يک دوره را دارد؟

داستاني که اتفاق مي افتد، در حاشيه انقلاب است. در همين قسمت هايي که تاکنون پخش شده مشخص است که به صورت خيلي مقتصدانه يي ساخته شده.

- به لحاظ محتوا يا مالي؟

از لحاظ محتوايي که هميشه محدوديت هايي وجود دارد. به هرحال وقتي من از مديري مثل رضا بالا تعريف مي کنم، او نيز محدوديت هاي خاص خودش را دارد. محدوديت هاي من در تصوير کردن شخصيت هايم بود. مثلاً اميرحسين دانشور از نظر تفکر و ايده به گونه يي ديگر بود و تفکرات ديگري داشت. يکي از سکانس هايي را که خيلي دوست داشتم، مربوط به ده شب کانون نويسندگان بود. به نظرم اين ده شب در شکل گيري جنبش هاي اجتماعي؛ لااقل در طيف روشنفکري، تاثير خاص خودش را داشت. بعد از ده شب بود که ماجراي دانشگاه صنعتي اتفاق افتاد. آن ماجرا را خود من ديده بودم. حادثه معروفي است که گارد مي ريزد دانشجويان را کتک مي زند. آدم هاي مشهوري مثل هما ناطق آنجا توسط گارد کتک مي خورند. اين حادثه هم دردناک بود و هم جنبش اجتماعي را روغن کاري مي کرد. اين ماجراها کمک کردند که زمينه هاي بروز انقلاب اسلامي مهيا شد. به هرحال راهپيمايي نماز عيد فطر قيطريه خيلي خلق الساعه و يکباره اتفاق نيفتاد. ادامه منطقي اتفاقاتي بود که در کشور داشت رخ مي داد. دست تهيه کننده از نظر مالي زياد باز نبود. مثلاً در فيلمنامه واقعه تبريز آمده. وقتي اميرحسين از مراسم تدفين خواهرش برمي گردد، مردم در تبريز بيرون ريخته اند و حزب رستاخيز را ويران کرده اند و شيشه هاي ساختمانش را شکسته اند. بانک هاي دولتي و خصوصي را خراب کرده اند. يک واقعه بسيار کليدي در آن مقطع بود که به جهت مسائل مالي گرفته نشد و جايش در سريال خالي است.

- قصه براساس روابط آدم ها در فضاهاي داخلي اتفاق مي افتد و خيلي کم شاهد بازتاب هاي اتفاقات آن مقطع در فضاهاي خارجي هستيم.

در اينجا با دو مساله روبه روايم. يکي اينکه چرا اتفاقات در فضاهاي داخلي اتفاق مي افتد و ديگري درباره شخصيت ها و روابط شان است و اين که شخصيت ها چه بلايي سرشان آمده. يکي از مسائلي که من هميشه چه در سينما، چه در تلويزيون، چه در مطبوعات و فضاي نشر با آن مشکل دارم، مربوط به نگاه رسمي و کليشه يي است که از انقلاب و وقايع آن به دست مي دهند. پرسشم اين است که چطور است در دهه مبارک فجر، فيلم براي آزادي حسين ترابي را نشان مي دهند، و در بخش هاي خبري خانم هاي بي حجاب در انقلاب حرف هاي خيلي منطقي و پسنديده يي مي زنند، اما وقتي نوبت روايت هاي داستاني انقلاب مي شود، جنبش هاي فعال اجتماعي موثر در پيروزي انقلاب فيد مي شوند؟ نگاه رسمي هميشه دوست دارد در روايت هاي داستاني تاکيد کند که فقط نيروهاي مذهبي در پيروزي انقلاب نقش داشته اند. فقط نيروهاي مذهبي نبودند. ديگران نيز با تعلقات مختلف و خاص خودشان در پيروزي انقلاب نقش داشتند. زن هاي بي حجاب و باحجابي بودند که انگيزه هاي منطقي از شرکت در انقلاب داشتند و به همان اندازه هم زحمت کشيدند. فقط نيروهاي مذهبي نبودند که براي انقلاب زحمت کشيدند. مارکسيست ها هم بودند. چطور چند سالي است تصوير و سخنراني گلسرخي از تلويزيون پخش مي شود، اما در روايت هاي داستاني، غيرمذهبي ها نمي توانند حضور داشته باشند. چرا وقتي به ادبيات داستاني ورود مي کنيم، دوست نداريم اين شخصيت ها حضور داشته باشند. همه در اين انقلاب بودند و نمي شود گفت فقط يک عده خاص حضور داشتند. بنابراين وقتي با اين نگاه رسمي روبه رو مي شويم، خيلي از شخصيت ها و روايت ها عملاً کنار گذاشته مي شوند. يا بايد کار نکنيم يا اينکه در چارچوب نگاه رسمي کار کنيم. خيلي از اتفاقات مهم انقلاب در همين مقطعي روي مي دهد که داستان سريال در آن اتفاق مي افتد.

- با اين حال خبري از آن اتفاقات عمده نيست و همه چيز برعهده شخصيت ها و روابط آنها گذاشته شده. در حالي که تصوير آن وقايع مي تواند به داستان و شخصيت ها و رفتارشان عمق بيشتري بدهد.


سريال بودجه بسيار محدودي داشت. امروز اگر بخواهيد درباره تهران ده سال پيش، فيلم يا سريالي بسازيد نمي توانيد. چون پوسته شهر مدام در حال تغيير است و شما دوربين را هر کجا بگذاريد، تغييراتي روي داده است که نشان مي دهد تصوير گذشته نيست. نمي توانيد محله يي را نشان بدهيد که سالم مانده باشد. بنابراين خيلي چيزها را بايد کنترل کنيد و بسازيد. از ماشين ها گرفته تا لباس ها و گريم شخصيت ها و چيزهاي ديگر. بازسازي اينها نياز به پول و بودجه دارد. وقتي نمي توانيد خرج کنيد، به جاي بازسازي محيط هايي که تصويرگر وقايع واقعي آن سال هاست، مجبوريد پناه ببريد به محيط هايي که هزينه کمتري دربر داشته باشد. يعني شما ناچار مي شويد پناه ببريد به محيط هاي داخلي و در آنجا محبوس شويد. پول ها مال يک عده يي است که سريال هاي پرهزينه مي سازند و تماشاگر هم ندارد. ساعت آخر شب هم پخش مي شود که هيچ کس نبيند چه چيزي ساخته شده، با آن همه پول. در همان زماني که اين سريال ساخته مي شد من با آقاي ضرغامي در حج هم سفر بودم و به ايشان در آنجا گفتم که چنين اتفاقي دارد مي افتد، شما کمک کنيد اين اتفاق بهتر بيفتد، مي خواهيم واقعه هفده شهريور و واقعه تبريز را بازسازي کنيم، اينها پول مي خواهد. در صحراي عرفات قول دادند که برگرديم تهران، کمک کنند. آمديم تهران، صد بار تلفن زديم، صدبار پيغام داديم، نامه نوشتيم، هيچ افاقه يي نداشت. شما بايد بودجه داشته باشيد تا بتوانيد خيابان بسازيد، ماشين قديمي بياوريد، لباس بدوزيد. بايد جلوه هاي ويژه تان به اندازه يي باشد که بتواند آن واقعه را نشان بدهد. به قول معروف بي بي از بي چادري خانه نشين است. ما دلمان مي خواست وقايع را نشان بدهيم، ولي بودجه به اندازه کافي نبود. اگر بودجه به اندازه کافي در اختيار تهيه کننده بود، ما خودمان را اينقدر محدود به فضاهاي داخلي نمي کرديم. از فضاهاي خارجي نيز بيشتر از اين استفاده مي کرديم. استفاده از فضاهاي خارجي را هم ترجيحاً در شب انجام داده ايم، تا در و ديوار لو ندهد که فضا، فضاي مربوط به آن سال ها نيست. درامي که داريم خيلي هم به اتفاقات بيروني وابسته نيست. بازتاب اتفاقات بيروني را در داخل خانه مي بينيم.

- از همان مرحله نگارش فيلمنامه متوجه وضعيت مالي سريال بوديد يا در طول کار مجبور شديد برخي از فضاهاي خارجي را حذف کنيد و حجم فضاهاي داخلي را زيادتر؟

از اول با هشدارهاي سيمافيلم مشخص بود که بودجه چقدر است و تا چه اندازه مي توانيم از فضاهاي بيروني استفاده کنيم. بنابراين اين محدوديت را نيز در طراحي فضاهاي داخلي و خارجي مد نظر داشتيم.

- توليد سريال يک مشت پرعقاب به پروسه يي طولاني تبديل شد که گفته مي شود بخش عمده اش مربوط به وسوسه هاي کارگردان و ريتم کند او بوده است.

به هرحال ساخت يک کار خوب زماني صورت مي گيرد که هم زمان مناسب براي توليد داشته باشيد و هم بودجه خوب که بتواند کفاف اين زمان را بکند. همه عوامل دست به دست هم مي دهند تا يک کار قابل قبول ساخته شود. يکي از فاکتورهاي مطلوب در ساخت يک کار خوب اين است که شما زمان مناسب و کافي براي فيلمبرداري داشته باشيد. اينکه در تمام پلان ها بتواني نور خوب داشته باشي و زاويه هايت را با دقت انتخاب کني، همه اينها مستلزم زمان کافي است. اتفاقي که در طول اين سال ها افتاده، اين است که تعدد شبکه ها و چاه ويل پخش، باعث شده، تا بسياري از توليدات زودبازده شوند. اين ور بايد بنويسي، آن ور بايد بگيري، آن طرف هم بايد پخش شود. شنيده يا ديده ايم که حتي برخي از نودشبي ها، روزي يک قسمت ضبط شده است. معلوم است که چه اتفاقي مي افتد. در کاري که بايد حداقل استانداردها را رعايت کند، بايد زمان فيلمبرداري هم زمان معقولي باشد. بالاخره هر کارگرداني هم که بخواهد به اين استاندارد برسد، براي خودش موازيني دارد که نمي خواهد از آنها عدول کند.

- جايي مثل سيمافيلم که ديگر مثل شبکه ها نگران خالي بودن آنتن و زمان پخش نيستند، بايد اوضاع فرق کند. اين حداقل انتظاري است که از توليدات سيمافيلم مي رود.

بايد باز هم بودجه به اندازه کافي باشد. وقتي زمان فيلمبرداري شما طولاني مي شود، به اين معني است که هزينه ها در تمام قسمت ها زياد مي شود. شما يک بودجه ثابت داريد، اين بودجه براي مدت زمان معيني؛ مثلاً شش ماه برآورد شده، حالا اگر اين زمان به ده ماه کشيد، آدم ها که نمي آيند توي اين مدت اضافه رايگان کار کنند. بازيگران، کارگردان، فيلمبردار، گريمور و... اينها همه پول مي خواهند و قراردادهايشان بايد تمديد شود و اين بودجه در برآورد ديده نشده و داد

تهيه کننده درمي آيد که ديگر بودجه ندارد. کارگردان نيز معترض مي شود که براي کارش بايد زمان کافي داشته باشد. به نظرم اين نقض مديريتي است. جلسات برآورد صدا و سيما معمولاً ترجيح داده مي شود که چشم به روي واقعيت موجود ببندند. نه زمان معقول و نه قيمت هاي معقول وجود دارد.

- در جلسه هاي برآورد به هرحال کارشناساني هستند که با حضور تهيه کننده تصميم مي گيرند.

به هرحال تلويزيون هم مشکلات خاص خودش را دارد و ما از آن طرف خبر نداريم. آنها نيز با يک بودجه محدود سالانه يي روبه رو هستند که بايد برنامه هاي خود را توليد و پخش کنند.

- البته آنها نيز با ماجراي ديگري روبه رو هستند که همين پروژه را مي توانند به کارگرداني ديگر بسپارند که در زمان کمتري مي تواند کار را جمع کند و کارش نيز در حد معقولي باشد.

در زماني که دارد برآورد مي شود همه مي خواهند کار خوب توليد شود، ولي به اين فکر نمي کنند که کار خوب، هزينه خوب هم مي خواهد. يک تعادلي به نظرم در توليدات تلويزيوني وجود ندارد. يک جايي از سوراخ سوزن داخل مي رويم، جايي نيز از دروازه داخل نمي رويم. يک توليدي است که مثلاً در طول يک سال يا دو سال انجام مي شود، بودجه اش نيز دو ميليارد است، ولي اين زمان به چهار سال کشيده مي شود و بودجه اش نيز چهار برابر مي شود. دست آخر نيز مي گويند که بايد به آن بودجه بدهيم تا يک جوري کار جمع شود.

- فيلمنامه احتمالاً زودتر از زمان توليد نوشته شده.

بله.

- چه سکانس هاي مهمي از فيلمنامه شما به دليل بودجه حذف شده؟

يک سکانس داشتيم که مربوط به ده شب شعر کانون نويسندگان بود که به دليل محتوايي حذف شد. سکانس هايي داشتيم از درگيرهاي پيش از هفده شهريور، مانند واقعه تبريز که برخي از آنها را حذف کرديم يا ابعادش را تقليل داديم تا بتوان آن را گرفت. چاره ديگري هم نبود. چند اپيزود نوشتيم، بعد برآورد توليد انجام شد و در آن برآوردي که دست و پاي همه را مي بست، ناچار شديم، سکانس هاي ديگر را کنترل شده بنويسيم تا با برآورد توليد جور دربيايد و بشود از عهده آن برآمد.

- سکانس هاي مربوط به قسمت اول در پادگان و استفاده از فضاي خارجي اين تصور و توقع را به وجود آورد که حجم زيادي از وقايع در فضاي خارجي اتفاق مي افتد، و با توجه به قصه و مقطع تاريخي فکرکرديم شاهد صحنه هاي خارجي بيشتري خواهيم بود که درگيري هاي آن روزها را نشان مي دهد. اما اين اتفاق نيفتاد و در قسمت هاي بعدي بيشتر شاهد پيشرفت داستان در فضاي داخلي بود.

البته سريال يک مشت پر عقاب، شخصيت محور است و شخصيت را در آن مقطع مي بينيم. وقايع را نيز در روابط اشخاص دنبال مي کنيم. درام بيشتر متمرکز بين اين خانواده و شخصيت هاي آن است.

- «يک مشت پر عقاب» از سريال هايي است که با موضوع انقلاب ساخته شده.

البته سريالي مناسبتي نبود و من اين را تاکيد مي کنم.

- حال سريالي است که يک دوره تاريخي را بررسي مي کند که وقايع آن منجر به انقلاب مي شود. خود شما سريال هايي را که با اين موضوع و در اين بستر تاريخي تاکنون ساخته شده اند، چطور تحليل مي کنيد؟

راستش کاري را که خيلي به خاطر مانده باشد و شاخص باشد به ياد ندارم، البته به جز سريال «رعنا»ي داوود ميرباقري. اما بقيه کارها که از اتفاق خيلي هم بودجه صرفش شده را اصلاً نمي پسندم. اغلب اين سريال ها تبديل شدند به توليداتي که مجبور بودند در ساعت هايي پخش شوند که زياد مخاطب نداشته باشند و زياد متوجه نقاط ضعف شان نشوند. از اين سريال هايي هم که شاه و هويدا و ثريا و... را مي آورند، زياد خوشم نمي آيد. اصلاً بهتر است که درباره آنها حرف نزنيم. من شخصاً در اين نوع سريال ها نگاهي تاريخي و تحليلي نديده ام. البته يک کمي نيز از نظر حافظه ضعيف شده ام و اگر کار شاخصي را از قلم انداخته ام دوستان مرا ببخشند.

- دليل اينکه بعد اين همه مدت و صرف بودجه اثر شاخصي با موضوع انقلاب و در بستر وقايع مهم آن توليد نشده را در چه مي دانيد؟

دليلش همان محدوديت هايي است که اشاره کرديم. شما آن جور که دوست داري بنويسي و کار کني و چيزي را زندگي کرده يي، مگر مي تواني توليد کني؟ مگر شما در روزنامه تان هر چيزي را که دوست داريد، اجازه مي دهند منتشر کنيد؟ ما هم هر داستاني را که دوست داريم و تصور مي کنيم، داستان واقع بينانه يي است، امکان ساخت و توليدش را نداريم.

- به نظرم اگر همه اش را گردن محدوديت هاي توليد بگذاريم کمي بي انصافي کرده ايم و به نظر مي رسد در فيلمنامه نيز دچار کاستي هاي زيادي هستيم.

بله درست مي گوييد. به هرحال ضعف هاي فيلمنامه نويسان را نيز نمي توان ناديده گرفت. ماهم کاستي هايي داريم.

- حتي به نظر مي رسد در ادبيات داستاني نيز با همين مشکل روبه رو هستيم.

من شخصاً کار شاخصي نخوانده ام. حتي رمان هاي نويسنده نازنيني مثل سيمين دانشور را به عنوان تصاوير واقعي و ماندگار دوران انقلاب نمي دانم.

- رازهاي سرزمين رضا براهني چي؟

به آن نيز انتقادات جدي دارم. داستان هاي کوتاهي را سراغ داريم که داستان هاي درخشاني هستند و در حاشيه وقايع انقلاب اتفاق افتاده اند. مثلاً يکي دو تا داستان کوتاه از گلي ترقي در مجموعه «جايي ديگر». خيلي هم آرزو دارم روزي اين داستان ها را براي سينما آداپته کنم. قصه هاي جذابي است که در حاشيه بخشي از وقايع انقلاب حرکت مي کند. شايد در حوزه خاطره نويسي کار بهتري صورت گرفته. از جمله کاري که خانم آريان پور در ثبت خاطراتش انجام داده. تصاويري که از وقايع انقلاب به دست داده با چيره دستي بسياري انجام شده. کارهاي داستاني ديگري مثل «سهم من» خانم صنيعي. به هرحال تجربه هايي شده. يا کارهايي که اسماعيل فصيح انجام داده، مثل زمستان 62 و ثريا در اغما. فکر کنم اگر در مسير طبيعي چيزي قدرت خلاقه را محدود نکند، کارهاي ماندگاري در اين زمينه به وجود مي آمد و مي آيد. شخصاً کارهاي همکارهايم را در زمينه ادبيات داستاني و فيلمنامه خوانده ام که کارهاي شاخصي است و گمان هم مي کنم مجال ساختن را به دست نخواهند آورد. اولاً نسل ما بود که انقلاب را رقم زد...

- يعني بيشتر متکي به تجربه خودتان بوده ايد؟

قطعاً تجربه زيستي من به کمکم مي آيد.

- جداي از آن کار براساس تحقيق در منابع موجود نيز بوده؟

دو سه رديف از کتابخانه ام پر است از کتاب هايي که درباره تاريخ انقلاب و وقايع آن نوشته شده. برخي از آنها را دوست دارم و برخي را نيز معتبر مي دانم. به هرحال منابع شخصي ام در اين مورد کم نيست. در اين کار ما متکي بوديم به يک تحقيقي که از دوره کار روي داستان آقاي دادگر شروع شد و در يک مشت پر عقاب نيز ادامه يافت. اما به نظرم هيچ کدام از اينها جاي تجربه زيستي را نمي گيرد.

- يعني يک مشت پر عقاب ناشي از تجربه زيستي خود شما در دوره انقلاب است؟

من اميدوارم اين تجربه زيستي را در رماني که در حال نگارش اش هستم منتقل کنم. زندگي سه نسل از يک خانواده محور اين رمان است که از حول و حوش سال 52 شروع مي شود.

توحيدي به روايت توحيدي

از دوره دانشجويي در دهه پنجاه که وارد دانشکده دراماتيک شدم، کار تئاتر مي کردم. در حاشيه اش پايم به تلويزيون کشيده شد، اما کار مستمري انجام ندادم. بعد از انقلاب فرهنگي، دانشگاه ها بسته شد و امکان کار صحنه، فوق العاده کم شد و دوره فترتي در کارنامه کاري ام پيدا کردم. در اواسط دهه شصت، پايم به تلويزيون باز شد و از آن به بعد تاکنون به طور منظم براي تلويزيون و سينما فيلمنامه نوشتم. از اول علاقه مندي ام به کار در حوزه اجتماعي بيشتر بود. تقاضا نيز در اين حوزه براي توليد بيشتر بود. در تلويزيون با گروه کودک شروع کردم. کاري بود به اسم «آخرين روز تابستان» که خانم شيرين جاهد و آقاي سحرخيز کارگرداني کردند. آن سريال را خودم خيلي دوست دارم، چند نوبت هم پخش شد.سريال ديگري داشتم با عنوان آقاي دلار؛ آن زمان البته با «اسم آقاي خيالاتي» پخش شد که اين عنوان ربطي به موضوع نداشت و اسم خوبي براي آن نبود. سريال ربطي به خيال نداشت و هر چه بود، مربوط مي شد به واقعيت هاي سختي که آدم ها را در وضعيت دشوار زندگي منهدم مي کرد. قصه آدمي بود که در بلبشوي اقتصادي دوره جنگ، دار و ندارش را مي فروخت و در کار ارز سرمايه گذاري مي کرد و در مقطع قطعنامه به خاک سياه مي نشست. «نيمه پنهان ماه» در اوايل دهه هفتاد از ديگر کارهاي قديمي ام بود که بيشتر ديده شد و پدرجد همه اين کارهاي ماه رمضاني است. گمان مي کنم اولين سريال ماه رمضاني تلويزيون را من نوشتم. بهرام شاه محمدلو ساخت اين سريال را شروع کرد، اما مجيد جعفري از ميانه کار کارگرداني اش را به عهده گرفت. خاطره خوبي از آن کار دارم. بين اين سريال و سريال «آقاي دلار»، سريال «آپارتمان» را نوشتم که در آن سال ها کار بدي نبود. اولين همکاري ام با اصغر هاشمي بود. فکر کنم بعد از سريال پربيننده «آيينه»، «آپارتمان» در اشلي ديگر توانست مورد توجه مخاطبان زيادي قرار بگيرد. شايد اولين سريال آپارتماني بعد از انقلاب باشد. يک سالي در سازمان انرژي هسته يي مشغول تحقيق براي نوشتن سريال «بهشت گمشده» بودم. جواني که سال ها در انگليس تحصيل مي کند، عملاً براي جاسوسي خريداري مي شود. برادر او در سازمان انرژي هسته يي کار مي کند و موقعيتي براي او فراهم مي شود تا او نيز در اين سازمان مشغول به کار شود. پيش از آنکه او به ايران بيايد براي جاسوسي در تاسيسات هسته يي ايران خريداري مي شود و قرار و مدارهايش را مي گذارد. پافشاري کردند اين طرح اصلاح شود و بخش جاسوسي آن حذف شود. من زير بار نرفتم و اين کار را انجام ندادم، تا بعدها دوست نازنين ام اصغر عبداللهي زحمت اين کار را کشيدند و موارد پيشنهادي را اصلاح کردند و يک مقدار بخش خانوادگي سريال را پررنگ تر کردند. آن زمان منطق اين بود که ايراني جماعت جاسوس نمي شود. شايد اين کار جنبه پيشگويانه يي نيز داشت. بعد ها مشخص شد تمام اخباري که از سازمان انرژي هسته يي به بيرون درز کرده، توسط آدم هايي بوده که در سازمان مشغول به کار بوده اند. سياست يک بام و دو هوا در عرصه اطلاع رساني واقعيت موجود، جز بي اعتمادي به جامعه هنري و مردمي که بايد در جريان اخبار قرار بگيرند، چيز ديگري ندارد. سريال مهجوري به اسم «آواي سبز» داشتم که اسمش را عوض کردند و شد «زخم سبز». در سري اول و سوم «کاکتوس» با محمدرضا هنرمند همکاري داشتم. سريال «ورثه آقاي نيکبخت» و مجموعه سيزده قسمتي «داستان هاي نوروز» را نيز با مرضيه برومند کار کردم. البته دوستان ديگري مانند مينو فرشچي، احمد طاهر و پوپک راد در مجموعه نوروزي با من همکاري داشتند. قسمت هايي از مجموعه را نيز مسعود کرامتي کارگرداني کرد. از اين مجموعه کاري به نام «زائر» حداقل در پرونده مرضيه برومند اثري متفاوت بود. برومند در جشنواره چهارم سيما براي همين کار جايزه گرفت. من نيز جايزه فيلمنامه گرفتم. يک جور جنبه معناگرايي داشت. «جست وجو در شهر» به کارگرداني حسن هدايت، «دايره ترديد» به کارگرداني امير قويدل و «بچه هاي خيابان» به کارگرداني همايون اسعديان از ديگر سريال هايي است که کار کرده ام. برخي کارهاي ديگر هم هست که ضرورتي نمي بينم به همه آنها اشاره کنم.
گفت وگو با اصغر هاشمي کارگردان سريال «يک مشت پرعقاب»
کمي متفاوت تر

کارم را در سينما به عنوان دستيار کارگردان در سال 50 با ساموئل خاچيکيان شروع کردم که ده سالي دستيار ايشان بودم. در اين فاصله دو سالش را رفتم سربازي. سريال «غارتگران» را در مقام دستياري با محمد متوسلاني کار کردم. دو سالي نيز انگليس بودم. بعد از انقلاب که برگشتم دوباره دستياري کردم تا اين که با سريال «سربداران» باز هم به عنوان دستيار وارد کار تلويزيوني شدم. بعد از آن مجري طرح و مديرتوليد فيلم «ماديان» و «آن سوي مه» بودم. اولين فيلم ام را با عنوان «روزهاي انتظار» در سال 63 ساختم. «زيربام هاي شهر»، «در آرزوي ازدواج»، «دو همسفر» از ديگر فيلم هاي سينمايي ام بود. فيلم دو همسفر دو سالي توقيف بود. در اين فاصله پيشنهادي از سوي تلويزيون براي ساخت سريال «آپارتمان» دريافت کردم که مشغول ساخت آن شدم. «مهريه بي بي»،« گروگان»، «زندگي»، «نگين» و «مجردها» فيلم هاي سينمايي ديگري بود که بعد از آپارتمان ساختم تا اينکه درگير ساخت سريال «يک مشت پرعقاب» شدم. مي گفتند يک مقداري نسبت به سريال هاي ديگري که در آن سال ها ساخته مي شد شيک تر و تکنيکي تر بود. به قول معروف سينمايي تر از کارهايي بود که در تلويزيون توليد مي شد. در يک مشت پرعقاب نيز تلاش کردم کارم کمي متفاوت تر با ديگر توليدات تلويزيوني باشد، نه اينکه من ويژگي هاي سينما را در کار تلويزيوني بياورم، بلکه از لختي معمول کارهاي تلويزيوني سعي کردم در کارهايم پرهيز کنم.



.................. حسن محمودي?

- درباره توليدات تلويزيوني شما مي گويند نگاه سينمايي غالب است.

برخي اوقات اين را به عنوان ايراد نگاه مي کنند. مي گويند تلويزيون مديوم خودش را مي خواهد و نبايد مديوم سينما را وارد مديوم تلويزيون کرد. من با اين نوع نگاه موافق نيستم. من نيامدم مديوم تلويزيون را در سينما بياورم، بلکه سعي کرده ام از ويژگي ها و توانايي هاي خود تلويزيون درست استفاده کنم. در تلويزيون مي توان مقداري از فشردگي مختص سينما فاصله گرفت. دليلي هم وجود ندارد در يک کار تلويزيوني بخواهيم همان ويژگي را رعايت کنيم. تمرکز سالن سينما را که در خانه نداريم، پس محصولي هم که براي تلويزيون توليد مي شود بايد به تناسب همان درصد تمرکز باشد.

- با اين حال معتقديد که توليد تلويزيوني نيز وسواس و مهارت خاص خودش را مي خواهد.

بله. دقت مهم است. فکر مي کنم در تلويزيون با محدوديت هايي که براي مديرانش وجود دارد، اتفاقي براي توليدات افتاده که تمرکز روي ايدئولوژي اثر باشد و جنبه هاي زيبايي شناسي و تکنيکي در درجه بالايي از اهميت قرار نمي گيرد. قصه تا آن جا که ايدئولوژي آن از نظر مديران موردي نداشته باشد و بعد از پخش دردسري از سوي نهادهاي نظارتي و مخالفان ايجاد نکند، ديگر با آن مشکلي نخواهند داشت و مورد رضايتشان قرار مي گيرد. شلختگي و عدم رعايت زيبايي شناسي کار برايشان چندان اهميتي ندارد. کارهايي که پخش مي شود نشانگر اين است که ايدئولوژي اش براي مديران اهميت دارد و نه کيفيت شان. سازمان ديدگاه خودش را براي محصولي که مي پسندد و ارائه مي دهد دارد. خروجي تلويزيون نشانگر اين مساله است که ايدئولوژي اثر برايشان از جنبه هاي هنري اهميت بيشتري دارد. براي همين تهيه کنندگان و کارگردان هاي ما سعي کرده اند از اين زاويه بيشتر به اثرشان نگاه بکنند. خواسته نشده که زيبايي شناسي اثر اهميت پيدا بکند.

- البته برخي اوقات جنبه سرگرم کننده محصول تلويزيوني برايشان مانند همان جنبه ايدئولوژيک اهميت پيدا مي کند.

با رعايت مسائلي که برايشان از لحاظ ايدئولوژيک اهميت دارد، هرکاري را مي تواني انجام بدهي.

- حتي اگر اثر در سطح حرکت کند.

اصلاً آن نوع نگاه توليدات را به سمت سطحي بودن پيش مي برد. نمي گذارد به عمق برويم. وقتي که نظارت ايدئولوژيک مي شود، فيلمسازاني که بتوانند به عمق بروند در اثرشان، خيلي محدود و کم مي شوند. در نتيجه اکثريت را سطح تشکيل مي دهد. حتي کمدي اش نيز در سطح اتفاق مي افتاد و نازل است. درام نمي تواند تمام مدت تابع اين مساله نظارتي باشد. حالا شايد چند تا قصه باشد که بتواند به عمق برسد، اما تعدادش خيلي کم خواهد بود. ولي نمي توان هر سال سريال هاي زيادي را ساخت که هم ايدئولوژيک باشد، هم درام را رعايت کرده باشد و مخاطب را هم راضي نگه دارد.

- سريال هاي ماندگاري که در دهه هاي اخير ساخته شده، آثاري هستند که در وهله نخست جنبه زيبايي شناسي آنها قابل تامل است.

چندتا هستند؟

- کمتر از تعداد انگشتان دست؛ سربداران، امام علي و...

مي خواهم همين را بگويم.

- آپارتمان بعد از پخش مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و هنوز هم به عنوان اثري قابل تامل شناخته مي شود. منتها بعد از ساخت آن سريال شما دوباره به سينما برگشتيد و فيلم ساختيد. فاصله طولاني قطع همکاري شما با تلويزيون ناشي از عدم پيشنهاد و پيگيري هاي مديران تلويزيون براي توليد سريال بود يا عدم رغبت خود شما؟

اتفاقاً خيلي پيشنهادش شد. فکر کردم نمي توانم آن اتفاقي را که دلم مي خواهد به وجود بياورم. تهيه کننده در تلويزيون برعکس سينما همه کاره است. کار را به تهيه کننده مي دهند و از او تحويل مي گيرند. تهيه کننده نيز محدوديت هاي مالي دارد. محدوديت هايي نيز از جهت قواعدي که برايشان تعيين کرده اند دارد. در کنار اين مساله منافع مادي نيز وجود دارد. رسيدن به يک کار حداقل متوسط در اين پروسه و ايجاد تعامل بين اين مولفه ها کاري است که به سختي شکل مي گيرد. من يک مشت پرعقاب را نيز کاري متوسط رو به خوب مي دانم. اما اينکه چرا فيلمسازان ما به اين سطح متوسط قابل قبول نيز نزديک نمي شوند، مربوط به قواعد موجود در تلويزيون ماست. اين در حالي است که توان فيلمسازان ما بالاتر از اين حدهاست و سريال هايشان مي تواند نسبت به همين سريال هايي که براي پخش مثلاً از تايلند، کشورهاي عربي و جاهاي ديگر مي خرند، بالاتر باشد. اما چرا اين اتفاق نمي افتد. فکر مي کنم توقع مدير تلويزيوني که کار را تحويل مي گيرد، پايين است. نمي آيند بگويند کارگردان شما چه ظرافتي در کارش داشته و درام آن در چه سطحي قرار دارد. فکر مي کنم تنها چيزي که برايشان اهميت ندارد، ريتم، چگونگي پرداخت درام و نوع تکنيک آن است. فقط اگر ناظران موثر جامعه از توليد آنها ايراد نگيرند و احساس خطر نکنند، باقي چيزها اهميتي ندارد.

- البته مدير نيز تابعي مي شود از فشارهايي که از طيف ها و نهادهاي مختلف بر او وارد مي آورند. از طرف ديگر فکر نمي کنيد بخشي از سطح نازل توليدات به ذائقه تهيه کنندگاني برمي گردد که بنابر مناسبات و روابطشان تهيه کننده شده اند و سفارشي که دريافت مي کنند براساس سطح فهم، سواد و سابقه کاري شان نيست؟

من چندان به اين مساله باور ندارم. حتي مديران تلويزيون هم شناخت خوبي از توليد خوب دارند. به نظرم مشکل اينجاست که در جامعه ما مديريت امر يکجانبه يي شده و مهم اين است که مدير خودش راضي باشد. طرف مقابلش اهميتي ندارد که از برخورد مدير راضي باشد يا نباشد. در حالي که نقش مدير اين است که علاوه بر آن که مدير بالا دستي اش را قانع مي کند، رضايت ارباب رجوعش را نيز بايد برآورده کند. در اينجا مديريت چنين شکلي ندارد. براي او محصول چندان اهميتي ندارد و براي حفظ منافع و رضايت خودش، به راحتي محصول را قلع و قمع مي کند و شخص کارگردان و رضايتش براي او مهم نيست. هر بلايي که دلشان بخواهد سر سريال مي آورند تا رضايت خودشان برآورده شود. فرض کنيد همان برخوردي را با محصول من مي کنند که با يک محصول خارجي انجام مي دهند. من به عنوان يک فيلمساز و سريال ساز ايراني برايشان اهميتي ندارم. در حالي که من محصولي را توليد کرده ام که مغايرتي با نظام و محدوديت هاي آن ندارد. من که از خط قرمزي عبور نکرده ام. بالاخره بعد از سي سال کار در اين نظام متوجه هستم چه چيزي بايد توليد کنم.

- با اين اوصاف فاصله طولاني قطع همکاري تان با تلويزيون به سيستم توليد آن برمي گشت. آيا شرايط تغيير کرده بود که دوباره راغب به توليد سريال ديگري شديد؟

فکر مي کردم نمي شود تن بدهم به شرايط سطحي در توليد. زمان و بودجه شما را هدايت مي کند به محصولي که مورد قبول تان نيست، بنابراين دليلي ندارد به آن تن بدهم. اما براي يک مشت پرعقاب اتفاقي افتاد که دوباره بتوانم با همان تهيه کننده سريال آپارتمان و نويسنده آن همکاري داشته باشم. احساس کردم با تجربياتي که پيدا کرده بودم، شرايط به گونه يي است که مي توانم محصول مورد علاقه ام را بسازم.

- به نظرتان حاصل کار همان طور است که انتظار داشتيد؟

چيزي که در حال پخش است با رضايت مديران روبه رو شده.

- مي خواهم بدانم خودتان نيز اين احساس رضايت را داريد؟

نسبت به توليداتي که پخش مي شود، فکر مي کنم کار قابل قبولي است و تلاش خودم را کرده ام. يک موقعي شما دلتان مي خواهد يک اتفاقي بيفتد و احساس مي کنيد مي توانيد اين کار را انجام بدهيد، اما ديگران اين اجازه را نمي دهند. نوع برخورد تهيه کننده در اين کار به گونه يي بود که من بتوانم کار دلخواهم را انجام بدهم. هميشه آن چيزي که من مي خواهم اتفاق نمي افتد، بايد شرايطش نيز مهيا باشد. فکر مي کنم تهيه کننده براي من چنين شرايطي را فراهم مي آورد.

- برخي از کارگردان ها نويسنده کار خود نيز هستند و برخي حتي تهيه کنندگي را نيز خودشان به عهده دارند و دليل شان هم اغلب عدم وجود فيلمنامه مورد علاقه و شرايط مناسبت تهيه کننده است.

اينها تجربياتي است که در دنيا نيز انجام شده. يک موقع فيلمنامه نويسي است که مجزاست و فيلمنامه اش را مستقل مي نويسد.موقعي کارگرداني است که فيلمنامه اش را نيز خودش مي نويسد، برخي نيز هم نويسنده هستند، هم کارگردان و هم تهيه کننده، بايد ديد چقدر اين اتفاق ها درست افتاده و کارگرداني که ادعا مي کند مي تواند فيلمنامه خوبي بنويسد، اين کار را انجام داده. مثلاً داوود ميرباقري کارگردان نشان داده که بلد است بنويسد و خوب هم مي نويسد. از اول که سينما شروع شد، فيلمنامه نويس و کارگردان و تدوينگر يکي شد. بعدها که سينما گسترش پيدا کرد هر کدام از اينها شاخه يي تخصصي شد. به هرحال همان طور که برخي هم خواننده هستند و هم نوازنده، در سينما و تلويزيون نيز برخي اين توانايي را دارند، اما اين چيز عامي نيست. چيز دلبخواه نيست که من نيز دلم بخواهد فيلمنامه نويس اثرم باشم. بايد محصول نشان دهد که اين توانايي را داري. چيزي که خلافش زياد ديده مي شود.

- با اين اوصاف اگر مديري راغب باشد اصغر هاشمي در تلويزيون اثر خوبي توليد کند، بايد فضاي مورد علاقه اش را به وجود بياورد.

اگر بخواهند بايد اين رغبت را به وجود بياورند.

- از چه زماني در جريان شکل گيري طرح و فيلمنامه يک مشت پرعقاب بوديد؟

طرح فعلي يک مشت پرعقاب، طرحي جايگزين بود و ما قرار بود براساس داستان آقاي دادگر يک سريال بسازيم که چنين اتفاقي نيفتاد. از آنجا که بنابر پيشنهاد سيما فيلم بايد در همان دوره کار مي کرديم، از ابتداي شکل گيري طرح توسط فرهاد توحيدي در جريان کار بودم. بايد قصه يي را پيدا مي کرديم که مربوط به همان سال ها باشد. من از اينکه يک ملودرام خانوادگي با مديوم تلويزيون بسازم دوست دارم و معتقدم که اين کار در تلويزيون جواب مي دهد و تماشاچي آن را دوست خواهد داشت. فرهاد توحيدي نيز تلويزيون را خوب مي شناسد. چندين جلسه با هم حرف زديم تا اين طرح شکل گرفت. من و فرهاد هر دو اعتقاد داريم فيلمنامه مانند يک جنين است که تا زمان پخش، قابل رشد است. از آن موقعي که طرح مورد توافق قرار گرفت به همراه نويسنده در حال تکميل آن بوديم. تغييراتش در جهت خواسته هاي هر دو طرف بود. نگاهي دو جانبه بود که هر دو نيز تا حدودي آن دوره و اتفاقاتش را مي شناختيم.

- انتخاب هاي شما در «يک مشت پرعقاب» در عوامل کار تا چه حدودي براساس ايده آل هاي خودتان شکل گرفته؟

هميشه وقتي مي خواهيم کاري را شروع کنيم، از قبل انديشه ها و فکرهايي براي آن داريم، اما همه اش در حد پيش بيني ما است. فکر مي کنم همه ما کمال گرا هستيم. اما تا زماني که کار به اجرا برسد، تغييراتي حاصل مي شود. يک وقتي متن شما در زمان مقرر آماده نمي شود. يک وقتي بودجه به موقع داده نمي شود. پارامترهاي زيادي در انتخاب شما دخيل است. يعني اينکه تعيين کننده، انتخاب هاي شما نيست، بلکه شرايط تعيين کننده است و حرف اول را مي زند. از شرايط نيز منظور مسائل مادي و مديريتي است. شرايط به ما انتخاب ها را ديکته مي کند. واقع گرايي را که نبايد از دست بدهيم. داريم فيلم مي سازيم و بنابراين بايد با آن کنار بياييم. من اگر بگويم که انتخاب هاي ايده آلم چيست، شايد با آن چيزي که هم اکنون وجود دارد، فاصله زيادي داشته باشد. من سعي مي کنم از آن چيزي که در اختيارم است، به نحو مطلوب بهره برداري کنم. بايد توان و قدرتمان را در استفاده بهينه از آن چيزي که در اختيارمان قرار مي دهند، به کار گيريم. اينکه ايده آل من چيست، يک امر است و اينکه من از واقعيت هاي موجود چه استفاده يي کرده ام امر ديگري است.

- شه پرست؛ نقشي را که عليرضا خمسه بازي مي کند، تداعي کننده اين مساله است که انگار هر آدم شاه دوستي بايد کم داشته باشد و کارش از جايي بلنگد. مي خواهم بپرسم آيا در پرداخت اين شخصيت تعمدي داشته ايد؟

ارتش را قبل از انقلاب بخواهيم بررسي کنيم، مراحل و مقدماتي دارد. ما در سريال يک مشت پر عقاب وارد بخش آموزشي ارتش در پادگاني مانند عجب شير شده ايم. آموزش مقررات و دستورات خودش را دارد و ربط چنداني به قسمت هاي ديگر ندارد. افرادي که از جاهاي مختلف ايران در جايي جمع مي شدند تا دوره اجباري شان را طي کنند. مربي ها در چنين محيطي بايد رفتاري خشونت آميز داشته باشند تا به قول خودشان مرد تربيت کنند.

- ولي من فکر کنم فاميل شه پرست براي نقشي که خمسه بازي مي کند، به مخاطب پيش فرض مي دهد.

شايد انتخاب فاميل شه پرست براي اين شخصيت از نظر نويسنده به اين قصد بوده که کسي به طور مستقيم به او معنايي را منتقل کند.

در نقش هاي کمدي خيلي دوست نداريم راجع به پيچيدگي ها حرف بزنيم. کمدي هرچه روتر باشد، تکليف اش مشخص تر است. به همين دليل تاسف خوردم که چرا گفتند ديالوگ هاي خمسه را دوبله کنيم. چيزي را که کمدين با خودش حمل مي کند، مربوط به مسائل رويي است که با خودش همراه دارد و قصد دارد شما را متوجه آن کند. تضاد موجود در حرف هاي او به راحتي شخصيتش را به تصوير مي کشد. مي گويد وقتي ايست خبردار مي دهد، حتي اگر مار نيش تان زد بايد خبردار باشيد، براي خود اين آدم اتفاقي مي افتد که يک مگس در صف رژه جلوي مقام مافوقش او را به حرکت و

جنب و جوش وامي دارد،آن هم سر صبحگاه که محکم ترين بخش ارتش محسوب مي شود. کمدين اين خاصيت را دارد که حرف هايش را رو مي زند، اما خودش نمي تواند همان ها را اجرا کند. فاميل او شه پرست است، اما اولين کسي که از شاه برمي گردد خود او بايد باشد. در بطن اين شخصيت تضادهايي وجود دارد که رفتارش را براي مخاطب دلنشين مي کند.

- خمسه در يک مشت پر عقاب تجربه متفاوتي در بازي اش ارائه مي دهد که براي مخاطب نيز دلنشين است. خودش نيز از اين نقش به عنوان يکي از بهترين بازي هايش نام مي برد. اين بازي در کار شما چگونه اتفاق افتاد؟

تجربه بازي خمسه را من سال ها پيش در دو فيلم ديگرم داشتم. در اين سريال احساس کردم که چقدر از نظر فن بازيگري بزرگ و توانا شده. وقتي اولين پلان ها را گرفتم، از بازي اش به هم ريختم، براي من خيلي مشعوف کننده بود و رشد و توانم را در اختيار بازي او قرار دادم؛ يعني دکوپاژم را براساس قدرت بازي او شکل دادم. به همين دليل اغلب پلان هايي که از بازي او دارم از مديوم شات بازتر است، به دليل اينکه استفاده بهينه را از رفتار بدني اش بکنم. سعي کردم به حد نهايت از بازي اش استفاده بکنم. پلان هايي را هم که او بازي مي کند، نسبت به پلان هاي ديگر طولاني تر است.

- يعني نقش او بيشتر از آن چيزي شده که در فيلمنامه وجود دارد؟

بله. به شدت. نقش او را گسترش دادم چون قصه از قسمت سوم شروع مي شد و اين سه قسمت را فقط به اتکاي بازي خمسه يک مقدار کش دادم، وگرنه پادگان را مي توانستم تنها در حد 5 دقيقه فيلمبرداري کنم.

- فضاي آموزشي و پادگان را خيلي دقيق به تصوير کشيده ايد که خيلي ها با آن همذات پنداري خواهند کرد.

واقعيتش اين است که فرمانده پادگان عجب شير تبريز، نهايت همکاري را با ما انجام دادند. عجب شير يکي از خاطرات بد سربازي براي آنهايي است که قبل از انقلاب در آن دوره آموزشي ديده اند. فرمانده اين پادگان آن قدر با گروه تعامل داشتند که فکر کنم آنچه اتفاق افتاده، حاصل همين تعامل است و بدون آن امکان پذير نبود. لباس ها همه عوض شده. سربازهايي که در آنجا حضور دارند سربازهاي الان هستند، اما قصه ما مربوط به سال 56 است و همه چيز عوض شده. فرمانده پادگان عجب شير اين مجال را براي ما فراهم آورد تا بتوانيم به چنين فضايي دسترسي پيدا کنيم. کلاً مدل سربازهاي امروزي با سربازهاي سال 56 خيلي فرق مي کند که ما در فيزيک آنها تغييراتي انجام داديم.قصه اصلي از قسمت چهارم شروع مي شود.

آن چيزي که فيلمنامه به ما مي داد، قسمت اول مي توانست 90 دقيقه باشد تا شخصيت ها براي مخاطب جا بيفتد، اما برنامه پخش با ما هماهنگ نبود که اين کار را انجام بدهيم.

- قرار بود اين سريال به صورت هفتگي پخش شود. فکر نمي کنيد اگر چهار نوبت در هفته پخش نمي شد، در همراه کردن مخاطب چندان موفق نبود؟

قصه ما در همان قسمت هاي اول نيز پيچيدگي هاي خاص خودش را دارد. دختري خودکشي مي کند و خبرش را به برادرش مي دهند که به نظر مي رسد بار اصلي قصه بر دوش او باشد. تا قسمت چهارم بيشتر اميرحسين محور قصه است و با شخصيت هاي ديگر از طريق او آشنا مي شويم و بعد قصه گسترش پيدا مي کند. سرگرمي ما در سه قسمت اول ماجراهايي است که براي اميرحسين اتفاق مي افتد. از سوي ديگر فکر مي کنم بازي بامزه خمسه مي توانست تا حدودي اين بار را به دوش بگيرد.

- فکر نمي کنيد از همان قسمت اول قصه کشته شدن خواهر اميرحسين لو رفته باشد و مخاطب حدس بزند که نرس او را کشته است؟

اينکه مخاطب در قسمت اول متوجه شود خواهر اميرحسين کشته نشده، براي ما اتفاق خوبي است، چون با قصه همراه مي شود. ما با سه متهم در قتل خواهر اميرحسين روبه رو هستيم. در جايي سعيد متهم است که مقتول را کشته، در جايي احتمال متهم بودن خلعت بري داده مي شود و نرس نيز يکي ديگر از متهم ها است. اينکه مخاطب اينها را حدس بزند، عيب کار نيست و او را با قصه همراه مي کند. اينها البته حدس هايي است که در قسمت هاي چهارم که تا اين لحظه پخش شده زده مي شود. من مخالف حدس زدن مخاطب نيستم و فکر مي کنم وقتي مخاطب دارد حدس مي زند به معناي اين است که با قصه همراه است. او به دنبال اين است که آيا حدس اش به يقين تبديل مي شود يا نه؟ مسيري که من او را هدايت مي کنم، مهم است. اگر قصه جذابيت داشته باشد، مخاطب همراه قصه خواهد بود. شما در فيلم هاي هيچکاک از اول قاتل را مي بينيد و پليس به دنبال اوست، شما قصه را دنبال مي کنيد که پليس، چگونه قاتل را شناسايي و دستگير مي کند. راه رسيدن به قاتل مهم است يا اينکه قتلي اتفاق مي افتد و شما راه پيدا کردن قاتل را دنبال مي کنيد.

- ريتم کار به نظرتان کند نيست؟

من فکر مي کنم اين ريتم براي تلويزيون مناسب است. نه ريتمي سينمايي است و نه خيلي کش دار. ريتمي است که تماشاچي را پاي تلويزيون مي نشاند. صددرصد نيز مخاطب قرار نيست به مانند سينما تمرکز داشته باشد. اين اجازه را نيز به او نمي دهم که پا شود برود براي خودش چاي بريزد و بيايد. چون اگر سکانسي را از دست داد، امکان دارد اطلاعاتي را از دست بدهد. اين اجازه را هم نمي دهم که از طريق صدا به اين اطلاعات دسترسي پيدا کند. از سوي ديگر سعي کرديم تصاويري را به او نشان دهيم که مقداري سليقه اش را نسبت به يک کار تلويزيوني بالا ببرد.

- درباره بازي رضا کيانيان نيز دوست داريم تحليل تان را بدانيم. به نظر مي رسد بازي متفاوتي با بازي هاي ديگرش ارائه مي دهد و شخصيتي چندگانه را به تصوير مي کشد.

من سعي کردم اين شخصيت چندگانه باشد و سعي کرديم از توانش حداکثر استفاده را ببريم و يک شخصيت چندبعدي را نشان بدهيم. به نظر مي آيد کيانيان اين توان را داشته و توانسته از آن استفاده کند. فکر مي کنم کمتر اين نوع نقش را بازي کرده باشد و تا اين حد پيچيدگي داشته باشد. از سوي ديگر هر سکانسي بايد با خودش يک سري اطلاعات و حسي را بياورد. وقتي قرار است در يک سکانس يک خرده پيچيدگي هاي شخصيت را نشان بدهيم يا بخواهيم به زواياي ديگري از شخصيت او نزديک شويم، قطعاً ريتم ديگري دارد تا اينکه يک آدمي را بخواهيم نشان بدهيم که دارد فرار مي کند. اين به نظرم تعمق در شخصيت است. در جايي که قرار است ابعاد شخصيتي را نشان بدهيم شاهد يک ريتم دروني هسيتم.

- بازي حامد بهداد در نقش اميرحسين دانشور به نظر خيلي رو مي آيد.

شما دوست داريد دروني تر باشد؟ حامد بهداد در اين سريال قرار است شخصيتي را بازي کند که جواني احساسي و برونگرا است. او پيرو يک سري وقايع و اتفاقات اجتماعي است. بعد شخصيتي او اين است که تابع احساسات است. زاويه ديد ما با هم نسبت به اين شخصيت فرق دارد. در مقابل اميرحسين، دختري قرار دارد که برعکس تابع تفکر و منطق است. اميرحسين نمونه يي از اکثريت جوان هاي ماست که خيلي زود واکنش نشان مي دهند و تابع احساسات هستند.

- سريال شخصيت محور نشده و عمل داستاني بين شخصيت ها به نوعي تقسيم شده. فکر نمي کنيد اگر سريال شخصيت محور بود، مخاطب بيشتري را با خود همراه مي کرد؟

خيلي دوست داشتم سريال شخصيت محور مي شد، با فرهاد هم دراين باره حرف زدم، اما فيلمنامه اين اجازه را نمي داد. براي همين تبديل شديم به داناي کل. الان حادثه اتفاق افتاده و از اين به بعد که قسمت هاي پنجم به بعد است، بايد ديد اين حادثه بر شخصيت هاي ديگر چه واکنش هايي برجا خواهد گذاشت. طرز برخوردي که شخصيت ها دارند با ديدگاه هايشان يک کنش و واکنش به همراه خواهد داشت.

- اغلب فضاهاي سريال داخلي است و کمتر شاهد فضاهاي خارجي هستيم که معرف آن سال ها باشد.

يکي از دلايلش اين است که سيمافيلم به سريال ما به عنوان سريال تاريخي نگاه نکرد. باورشان اين نيست که تهران امروز با تهران سي سال پيش تغييرات زيادي کرده و بازسازي خيابان ها و فضاي آن نياز به بودجه مضاعفي دارد.
گفت و گو با بهترين بازيگر مرد جشنواره فيلم برلين
من ناجي ام کريمً «آواز گنجشک ها»

...................... امير قادري

www.cinemaema.com

چند روز بعد از تماشاي «آواز گنجشک ها» در بيست و ششمين جشنواره بين المللي فيلم فجر و کسب جايزه غافلگيرکننده خرس نقره يي جشنواره برلين براي بهترين بازيگر مرد، مصاحبت با رضا ناجي در اين يک شب اقامت اش در تهران، مثل يک هديه است. طبعاً بايد نسخه صوتي - تصويري اين گفت و گو را مي شنيديد و مي ديديد که اين جوري و روي کاغذ، بخش مهم «اجرا»ي ناجي از دست مي رود. با اين وجود و در اين فرصت کم، همين اش هم غنيمت است. در انجام اين گفت و گو ندا ميري همراهم بود و محمد تاجيک، که اگر کمک او نبود، گفت و گوي ما در اين فرصت محدود به سرانجام نمي رسيد.

---

آقا خسته نباشيد. ما ديگر برويم. خداحافظ شما.

-کجا آقاي ناجي؟ ما اين همه راه آمديم که با شما گفت و گو کنيم...

جداً؟ ا... پس بفرماييد.

-کجا بنشينيد براي گفت و گو راحت تريد؟

هر جا که شما راحت تريد. ما روي خاک هم مي توانيم بنشينيم.

-خواهش مي کنم. راستي، اين درست است که مجيدي از اول شما را براي بازي در اين فيلم نمي خواست؟ دنبال بازيگر ديگري مي گشت؟

آقاي مجيدي مي خواست از چهره من براي اين فيلم استفاده نکند، که تکراري نشود. فقط بهم گفت کانديداي بازي در اين نقش هستي. داشتم فيلم «باد در علفزار مي پيچد» را بازي مي کردم که از تبريز خبر دادند گروه آقاي مجيدي آمده اند اين جا و دنبال بازيگر مي گردند. گفتم ان شاءالله موفق باشند. فيلم خوبي بسازند. افتخار آقاي مجيدي، افتخار ماست.

-ولي يک کم ناراحت شديد که مجيدي دنبال بازيگر ديگري رفت...

نه بابا. خيال تان تخت. اصلا دوست داشتم اين اتفاق بيفتد. من سنم بالاست. به درد هر نقشي نمي خورم. شصت و پنج سالم است.

-اصلاً به تان نمي خورد.

آره. همه مي گويند. آقاي مجيدي نگران بود که از لحاظ فيزيکي کشش بازي در اين نقش را نداشته باشم. بهم گفت دنبال بازيگر 40-45 سال مي گردم. مي ترسيد نتوانم دنبال شترمرغ بدوم يا در خيابان هاي شلوغ تهران و توي گرماي تابستان، موتورسواري کنم.

-حالا چي شده که فيلم مجيد مجيدي را انگار فيلم خودتان مي دانيد؟

من عاشق فيلم مجيدي ام، يک؛ بعد هم اينکه مجيدي من را پيدا کرد. من يک بازيگر گمنام بومي بودم. اين مجيدي بود که بهم پر و بال داد. توي برلين هم يک مصاحبه کرد؛ من پهلويش بودم ديگر، گفت؛ ناجي براي من يک گنج است. هر چقدر اين زمين را مي کنم، باز از ناجي سير نمي شوم. من را مي گويي، گريه ام گرفت. قبل از فيلمبرداري آواز گنجشک ها؛ آقاي مجيدي 9 ماه گشت، نزديک سه هزار نفر را تست زد. يکي از بچه هاي اکيپ مي گفت دنبال بازيگري مي گشتيم که بازي رضا ناجي را داشته باشد، اما چهره اش فرق کند. خلاصه يک روز آقاي مجيدي گفت ناجي بيا. گفتم باشد. رفتيم لوکيشن شترمرغ ها...

-شايد مجيدي هم ته دلش مي خواسته دوباره با خودتان کار کند...

شايد. ازم پرسيد شترمرغ ديده يي؟ گفتم از نزديک نه. توي فيلم ديده ام. بعد يک مدتي با کارگرهاي آنجا کار کردم. کلاً بيوگرافي شترمرغ را آوردم توي دستم. گفتم مي خواهم بروم بين اينها. گفتند؛ نمي ترسي؟ گفتم؛ نه. رفتم به شترمرغ ها آب دادم. ازم فيلمبرداري کردند، بعد ظاهر نگاه کردند و گفتند؛ آها. خود جنسه. باهام قرارداد بستند.

-مجيدي داستان فيلم را چطوري براي تان تعريف کرد؟

اگر کل داستان را براي تان تعريف کنم که شما مي نويسيد مردم مي خوانند ديگر نمي روند فيلم ما را ببينند.

-حالا آخرش را تعريف نکنيد.

کريم، کارگر مزرعه پرورش شترمرغ است. اين سه تا بچه دارد. دو تا دختر و يک پسر. عاشق زندگي اش است. عاشق زن و بچه اش است. يکي از اين شترمرغ ها از دستش فرار مي کند. هر چه مي گردد پيدايش نمي کند. از کار اخراج اش مي کنند. سمعک بچه اش هم افتاده آب انبار، خراب شده است. هر جا مي رود مي گويند بايد يک سمعک ديگر بخرد. از اين جاي داستان گذارش به تهران مي افتد. مجيدي تا همين جا برايم تعريف کرد.

-خودتان براي مان مي گوييد کريم چطور آدمي بود؟

مگر خودتان فيلم را نديده ايد؟

-چرا. ولي مي خواهيم از زبان شما بشنويم.

خب، کريم در واقع دو تا شخصيت دارد. چهره اولش يک آدم مهربان است. هر چي دارد با همسايه هايش تقسيم مي کند. قبل اش مي آيد به مش رمضان مي گويد؛ مش رمضان، من اخراج شدم. مش رمضان جوابش را نمي دهد.

عوض اش مي گويد بيا يک چاي بخور. يک دانه تخم شترمرغ را هم که سهم اش بوده، مي دهد به کريم.

کريم هم عوض اينکه خودش و بچه هاش آن را بخورند، املت درست مي کند و با همه همسايه هايش مي خورد. همين آدم ولي وقتي مي آيد تهران، با آدم هاي دروغگوي شارلاتان آشنا مي شود. مثلاً يکي پشت موتورش سوار مي شود، به دروغ پشت تلفن مي گويد که مشهد است. خب، کريم اين چيزها را مي شنود. کم کم آن محبت و آن خوبي و پاکي از کريم مي رود.

به جايي مي رسد که حتي وقتي همسرش يک در خانه را به همسايه اش مي بخشد، مي رود آن را برمي گرداند. اي بابا. اين کريم که همان کريم نيست.

آن وقت مي بيني که وقتي کريم عوض مي شود، فضاي فيلم هم عوض مي شود.

رو به سياهي مي رود. آن سبز قشنگ اول فيلم، با همان کريم اولي، تمام مي شود. با اين وجود، وقتي پاي کريم مي شکند، باز همان همسايه ها مي آيند سراغش. کمک اش مي کنند...

-اينجا وقتي کريم با پاي شکسته مي نشيند و از لاي در، بيرون را نگاه مي کند، چي مي بيند؟

آها... کريم دارد فکر مي کند. من چي کاره بودم؟ کي بودم؟ چرا اين جوري شدم؟ بعد از کمک همسايه ها، کم کم ادب و اخلاق و معرفت کريم مي آيد سر جاش. باز اين جاي فيلم دوباره لوکيشن ها سبز مي شوند. کريم چنين شخصيتي است...

-يک جاي داستان هم مي خواهد يخچال را بدزدد، بعد در شهر...

نه. اشتباه نکنيد. کريم نمي خواهد يخچال را بدزدد. هر چه مي گردد صاحب اش را پيدا نمي کند. هي دنبال آشنا مي گردد...

-چقدر کريم را دوست داريد. ازش دفاع مي کنيد...

خب، من در قالب او زندگي کرده ام. سر فيلم که رضا ناجي نبودم، کريم بودم. هنرمند هر چه از خودش به جا مي گذارد، مثل بچه هاي خودش مي داند. خلاصه ما توي فيلم دو تا کريم داريم. بيرون شهر و داخل شهر.

-بازي در کجاي فيلم براي تان لذت بخش تر بود؟

همه جاش.

-کريم اولي را بيشتر دوست نداشتيد؟

نه، من کريم دومي را هم دوست داشتم. وقتي پاش مي شکند، به خودش مي آيد. در را باز مي کند و پرنده رها مي شود. ( ناجي اينجا کمي مکث مي کند و مي رود در نقش کريم ) ناگهان در مي زنند؛ - کيه؟ - منم. مش رمضون. - چي شده؟ - من خوبم. پام شکسته نمي تونم بيام در رو باز کنم. - يک خبر خوش. شترمرغ گمشده پيدا شده. اين جا من، يعني نه من؛ کريم، به فکر فرو مي روم. اگر خوب به قيافه ام توي فيلم نگاه کنيد، اينجا يک تغيير حالت مي دهم. بعد با همان تغيير چهره نگاه مي کنم به گچ پايم که از قبل دخترم، يعني دختر کريم، نقاشي آن درخت را رويش کشيده است.

سکانس آخر هم مي آيم و شترمرغ گمشده را مي بينم و لذت مي برم. بعد رقص شترمرغ را مي بينم و آه... ناگهان پايان فيلم... چه خوب بود. با اينها زندگي مي کردم.

-کجاهاي اين مسير، مجيدي بيشتر راهنمايي تان مي کرد. کجاها خودتان در مسير بوديد؟

کلاً من با راهنمايي هاي مجيدي کار مي کردم. اگر غير اين باشد، لذت نمي برم. آن بازي کيف مي دهد که کارگردان بهم بگويد چه مي خواهد. آن چيزي که من مي خواهم به درد نمي خورد. مهم چيزي است که کارگردان ازم مي خواهد تا آن را ايفا کنم. وقتي هم که خودم پيشنهاد مي کردم فلان کار را بکنم، جاهايي که به نظرم خالي مي آمد، مجيدي فکر مي کرد و اگر قبول داشت، اجازه مي داد آن کار را بکنم. مثلاً ترانه يي که وقتي ماهي ها مي ريزند زمين، براي بچه ها مي خوانم، پيشنهاد خودم بود...

-براي ما هم مي خوانيدش؟

( با آواز ) پرپر اولوب گولعر يميز

آغلير سرگوزلعريميز ( 2 بار )

يادما هردن توشور

اوگعچن گونلعريميز ( 2 بار )

يالان دنيا يالان دنيا

عجب اولدون يامان دنيا يامان دنيا ( 2 بار )

-اين ها يعني چي؟

پرپر شده گل هاي ما

گريه مي کند چشم هاي ما

به يادم مي آيد

آن روزهاي گذشته مان

دروغ دنيا دروغ دنيا

عجب شده بد دنيا بد دنيا

آقاي مجيدي گفت يک آهنگ آذري مي خواهم که به اين صحنه بيايد. من هم بچه ها را ديده بودم که زحمت کشيده اند. دست هايشان تاول زده است. ماهي ها از دست شان رفته و حال شان گرفته شده. حالا من بايد اينجا شعري بخوانم که حالي بهشان بدهد. اين ترانه را در تلويزيون برلين هم ازم خواستند. براي شان اجرا کردم. خدا شاهد است.

-راستي برلين چه خبر بود؟

خيلي تشويق مان کردند. حدود ده دقيقه براي مان دست زدند. همه تحويل مان مي گرفتند. يک خانم هفتاد و پنج ساله، آمد با من عکس گرفت و گفت در سي سال گذشته،چنين فيلمي نديده است. در خيابان ما را مي شناختند. بهمان تبريک مي گفتند. «آواز گنجشک ها» را که ديده بودند، سر حال شده بودند. شاد شده بودند. حتي يکي از داورهاي جشنواره آمد و گفت؛ بابا شما هم ما را خندانديد و هم گريانديد.

-اين قضيه اش چه بود؟ خودتان مي دانستيد که توي فيلم خيلي از واکنش هاي تان خنده دار است؟

صد درصد.

-يعني آگاهانه بود؟ مثلاً آن جايي که به آق اسدالله...

آق اسدالله نه، مش رمضان.

-آها مش رمضان. مي گوييد؛ مش رمضان من پام شکسته نمي تونم بيام دم در... خيلي دل ام برا ت تنگ شده.

آره. خوب يادم هست.

-خب، اين يک ديالوگ معمولي است. چرا حالا به نظر من تماشاگر اين قدر شيرين و بامزه مي آيد؟

به خاطر نوع گويش است. مهم است که چطور بگويم. ببين؛ «مش رمضان، من پام شکسته....» ( از خنده داريم ريسه مي رويم ) مي بينيد؟ موثر است.

-خودتان موقع تماشاي فيلم از کجا بيشتر خنده تان مي گيرد؟

آن ماجراي سمعک و جايي که دنبال بچه اش مي دود. ( کل صحنه را يک بار ديگر اجرا مي کند )

گفتم که من در قالب نقش فرو مي روم. من ديگر رضا ناجي نيستم. توي همه فيلم هايم اين طوري ام.

-مثلاً خياط «باد در علفزار مي پيچد»...

ديدي؟ ديدي چه خوب خياطي مي کردم؟ تماشاگر بايد باور کند من يک خياطم. نه که قيچي را اين طوري دستم بگيرم و... اگر بازيگر نقش را خواند و با بازيگر زندگي کرد، آن وقت مردم هم باورشان مي شود.

-در برلين فيلم هاي ديگري هم ديديد؟

اسم هاي شان انگليسي بود، يادم نيست. يک فيلم برزيلي بود که جايزه گرفت. فيلم چرتي بود. جايزه نقدي بهش دادند. دو تا فيلم امريکايي هم ديديم. توي يکيش دني...

-دنيل دي لوئيس...

بله.

-مي دانيد اين آقا احتمالاً اسکار امسال را مي برد و شما در حضور او بوده که خرس نقره يي بهترين بازيگر را برديد؟

خب بله. ولي توي آن يکي فيلم، خانمي بازي مي کرد که به نظرم چاپلين زمان بود. جايزه بهترين بازيگر زن را گرفت که حق اش بود. اين قدر خوشگل چهره اش را عوض مي کرد... خيلي خوشم آمد.

-حالا خودتان فکر مي کرديد که بتوانيد خرس نقره يي بهترين بازيگر را بگيريد؟

قبل اش نه. ولي سر فيلمبرداري، هر پلاني که بازي مي کردم، آقاي مجيدي مي آمد جلو و مي گفت؛ «ناجي به خدا نتيجه اش را مي بيني.» فيلمنامه خوب فيلم هم به من کمک مي کرد.

-صحنه يي توي فيلم هست که پيراهن تان پاره شده و يکي ديگر بهتان مي دهند که بپوشيد. يادتان هست؟ بعد پوشيدن پيراهن تازه چه نگاه خوب و به اندازه يي به آينه داريد...

تمام اش را دو برداشته گرفتيم. همان برداشت اول هم خوب بود. ولي اينکه مي بينيد برداشت دوم است. ( ناجي کل صحنه را يک بار ديگر بازي مي کند از چند دقيقه قبل تا وقتي در آينه به خودش نگاه مي کند). همين است ديگر. نه بيشتر، نه کمتر. آقاي مجيدي هم به کارش وارد است. کم و زياد ندارد. به اندازه صحنه از بازيگر مي خواهد. دو بار سر صحنه با موتور خوردم زمين. ولي اصلاً نه خسته مي شدم و نه ناراحت بودم. چرا؟ چون کارگردان از من راضي بود.

-درست مثل ما که موقع تماشاي فيلم، نه خسته شديم. نه حوصله مان سر رفت...

خيلي ها به من همين را گفتند. گفتند فيلم را ديديم و اصلاً به نظرمان خسته کننده نبود. به نظرمان خيلي کوتاه آمد.

-اينکه براي تان آن طور دماغي کار گذاشته بودند و زشت تان کرده بودند، اذيت تان نمي کرد؟

نه. چرا ناراحت شوم؟ تصميم کارگردان بود. فيلمساز فيلم مي سازد و فيلم هر چقدر بهتر باشد، به نفع بازيگر تمام مي شود. بازيگر ضايع نمي شود. شخصيت کريم، واقعاً بي نظير بود.

-حالا چرا سيمرغ بهتان ندادند؟

قسمت نبود ديگر. فيلم هاي بقيه را نديدم.

-زندگي شخصي تان چطور؟ مثل کريم فيلم «آواز گنجشک ها» لابد فراز و فرودهاي زيادي داشته...

خب بله. شادي هميشه هست، غم هم. هم شيريني و هم تلخي. يادم هست که سال 1366 به خاطر تئاتر گروهبان، از تبريز رفتيم اصفهان. سومين دوره نمايش هاي کارگري. در اين جشنواره هفت تا جايزه گرفتيم. با خوشحالي داشتيم برمي گشتيم که تصادف کرديم. هفت جاي من شکست. کمر و دنده ها و... . سه سال خانه نشين شدم. هيچ کس از من حمايت نکرد. تلخ بود. خيلي بهم طعنه زدند که بفرما اين هم عاقبت هنر. همه چيزم را فروختم. اما من عاشق هنرم. و بالاخره ( مکث مي کند و شمرده شمرده حرف مي زند )... نتيجه اش را ديديم.

-شما هم مثل کريم، انگار زياد زندگي را سخت نمي گيريد؟

ماجرايي براي تان تعريف کنم. يک بار ديگ زودپز خانه مان ترکيد. عين يک بمب. خدا به من لطف کرده بود که خانمم توي آشپزخانه نبود. تکه هاي چدن زودپز پخش و پلا شده بود و توي ديوار فرو رفته بود. من خانه نبودم و همسايه ها منتظر بودند که از راه برسم و داد و بي داد راه بيندازم. آمدم خانه، ديدم بله. زودپز ترکيده و رنگ خانمم شده عين گچ. ازش پرسيدم خودت چيزي نشدي؟ گفت نه. گفتم پس بيا برويم بيرون يک چاي بخوريم حال و هوا عوض بشود، توي شهر يک گشتي بزنيم. فرداي آن روز يکي از همسايه ها آمد و گفت آقاي ناجي ما منتظر بوديم شما بياييد و يک الم شنگه يي راه بيندازيد.

-و اين درست همان کاري بود که به نظرمان اگر کريم «آواز گنجشک ها» بود، انجام مي داد.

(محکم و قاطع جواب مي دهد) دقيقاً. او هم يک روز آمد و ديد زنش دارد گريه مي کند. ناراحت شد و به زنش گفت؛ گريه نکن. مرگ من بخند. و برايش آواز مي خواند...

-اين يکي آواز را هم خودتان پيشنهاد داديد؟

آره.

گون بادي چخدي مهتاب نرگيزد و گعل دو گعل

اولام سنه وفا دار نرگيز دو گعل دو گعل

سن نه قدر ناز ايلسن

عاشقوم صبرايلرم

چوخدي سنه محبتيم

نرگيز از کني نيلرم

يعني؛

آفتاب غروب کرد نرگس بيا بيا

وفادارت مي شم نرگس بيا بيا

هر چقدر ناز کني

عاشقتم و صبر مي کنم

محبتم به تو زياد است

هيچ نرگس ديگري نمي خواهم
عناوين اين صفحه
بي بي از بي چادري خانه نشين است
کمي متفاوت تر
من ناجي ام کريمً «آواز گنجشک ها»

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام