پنج شنبه، 2 اسفند 1386 - شماره 1621
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: انديشه سياسي
هياهو بر سر چيست

اين ايام نه مقارن است با سالروز تولد شريعتي نه مصادف است با ايام وفات او. اما پرداختن به شريعتي در ايران ديگر مناسبت نمي خواهد. منتقدان او بي مناسبت و بي مقدمه به او حمله مي برند و رهروان و شاگردان او به تجربه سال هاي بعد از انقلاب دريافته اند که بايد هر لحظه آمادگي دفاع و تبيين آرا و نظرات شريعتي را داشته باشند. اما اين بار کتاب «دين انديشان متجدد» دگربار بر تنور شريعتي دميد. محمدمنصور هاشمي مولف کتاب هم هيزم اين معرکه را فراهم ساخت.

اما کتاب مذکور چندان مورد توجه روشنفکران ديني و شريعتي پژوهان قرار نگرفت و ترجيح دادند در برابر آن شيوه سکوت را برگزينند. استدلال عمده آنان، ضعف در محتوا و نقد بي مايه اين کتاب بود. نويسنده به انتخاب خود از ميان روشنفکران ديني در فصولي متفاوت به بررسي و نقد شريعتي، سروش، مجتهدشبستري و ملکيان پرداخته است. اما بخش اعظم کتاب به فصل اول «دين، ايدئولوژي، انقلاب» اختصاص دارد که طي آن شريعتي در همه ابعاد مورد پرسش و بازبيني قرار مي گيرد.

هاشمي در نقد شريعتي پايبند به هيچ اصولي نيست و از همه چيز مي پرسد و به تمام احساسات و تفکرات شريعتي حمله مي برد.

مولف گرچه نقد خود را متوجه آثار شريعتي مي داند اما بيش از هر چيز او بر خود شريعتي مي تازد. او از هر سوي به هر بهانه يي تيغ مي زند و آخر کار چنان شريعتي را مجروح مي کند که رسول جعفريان به ميان آمد و مرهم آورد. او که خود از منتقدان شريعتي بود، بر اين نقد مي آشوبد و آن را غيرمنصفانه مي داند.

در مجموع هم دوستان شريعتي و هم منتقدان او برخوردي واحد در برابر اين کتاب داشتند و در بهترين حالت آن را «کتاب متوسطي» قلمداد کردند. مولف در بخش پيوست ها نيز به شباهت هاي فکري شريعتي و هايدگر مي پردازد که اين خود نيز چالش جديدي را به وجود آورد، چرا که شريعتي و هايدگر هر کدام به تنهايي در ايران مخالفان و موافقان فراواني دارند که جمع اين دو آتش زدن بر خرمن تفکرات و علايق و خصومت هاي انبوهي از منتقدان است.

جهت بررسي ابعاد مختلف اين کتاب در ادامه يادداشت هايي از تقي آزادارمکي و سوسن شريعتي مي آيد. تقي آزادارمکي سال ها پيش «شريعتي و مارکسيسم» را تاليف کرد و ضمن آن وجوه متعددي از شريعتي را نمايان ساخت. در يادداشت اخير نيز «شريعتي معلم انقلاب» تحليل و معرفي مي شود. سوسن شريعتي نيز به اتفاق همگان در بين فرزندان شريعتي بيش از همه به پدر شباهت دارد؛ خلق و خوي و صورت. او نيز در يادداشت خود به شريعتي و انقلاب مي پردازد. حسن ختام اين يادداشت ها گفت وگو با عليرضا علوي تبار است که در آن سروش و شريعتي و نسبت اين دو با اصلاح طلبان مورد بازبيني قرار گرفته است.

در واقع منتقد در دامي مي افتد که خود آن را براي شريعتي پهن کرده بود. او تاکيد دارد شريعتي در علوم نظري تخصصي ندارد و به همين دليل اگر از تاريخ و جامعه شناسي و دين بگويد غيرعالمانه و پراشتباه است اما حکايت جالب اين نقد چنين است که منتقد خود در مقام مورخ و جامعه شناس و دين شناس شريعتي را بازخواست مي کند. در واقع او در نقد علمي خود از يک اصل اخلاقي فاصله مي گيرد و آنچه براي شريعتي نمي پسندد براي خود در حد اعلي مي پسندد. اگر شريعتي کم مي داند يا هيچ نمي داند منتقد که مولف است تقريباً همه چيز مي داند. دانستن او نيز در کتاب چنان جلوه مي کند که گويا حرف نهايي است و در تمامي نقدها، صحيح آن است که مولف مي گويد.
گفت وگو با محمدمنصور هاشمي
نقد ضعيف انديشه هاي بزرگ

مدتي بود که هر کس اصرار داشت خط خوبي داشته باشد هر روز بايد مي نوشت؛ «ادب آداب دارد» اما امروز هر که بخواهد راجع به شريعتي خطي بنويسد، ادبش آن است که پايبند به هيچ آدابي نباشد. منتقدان شريعتي مدت ها بي هيچ آداب و ترتيبي هر چه مي خواهند از شريعتي مي گويند و مي سرايند و اگر پيش آيد که ببافند هم بدشان نمي آيد.محمدمنصور هاشمي کتاب «نوانديشان متجدد» را در حالي روانه بازار پرآشوب نقد و نقادي کرد که پس از جنجال هاي طولاني از فوت شريعتي به بعد، فضا کم کم براي نقد عالمانه شريعتي مهيا مي شد. مولف يک بار ديگر فضاي نقد نوانديشان متجدد را ملتهب ساخت. او آتش خشم خود از شريعتي را بر خرمن نقد و انديشه زد و هر چه منتقدان و طرفداران شريعتي در سال هاي اخير بافته بودند رشته کرد. از همين رو بود که نه تنها طرفداران و شاگردان شريعتي که منتقدان وي هم شيوه قهر را پيش گرفتند و معتقد بودند مولف در نقد خود شيوه يي علمي را برنگرفته است که بتوان منطقي و مستدل آن را پاسخ داد. منتقد در ابتداي کتاب خود را مبرا از روش هاي غيرعلمي و ناشيانه مي داند که هر چه پيش تر مي رود نقض اين ادعا بيشتر جلوه مي کند و نقدهاي قابل توجهي به نقد هاشمي پديدار مي شود. نقد اين کتاب بر محوريت منتقد است. گويا معيار صدق و کذب، بجا و نابجا، صواب و خطا، محمدمنصور هاشمي است و هر جا شريعتي از هاشمي فاصله گرفته شايسته هر اتهامي است که بايد شريعتي را بدان دلايل بازجويي کرد و او را به تبعيد فرستاد.

---

- روش نقد شريعتي در اين کتاب طبق آنچه در بخشي از فصل اول «دين، ايدئولوژي، انقلاب» آمده است، مبتني بر آثار شريعتي است؛ «آنها که تا به حال درباره شريعتي نوشته اند غالباً بين شخص شريعتي و انديشه هايش چندان تفاوتي نگذاشته اند. در غالب اين آثار دعوايي دنبال مي شود که از ايام حيات او آغاز شده بود. اين نوشته تحليلي است کم و بيش خشک درباره مجموعه آثار و منظومه افکار شريعتي.» بي وفايي به اين روش در قسمت هاي مختلف فصل اول ديده مي شود و برخلاف ادعاي مذکور، بيش از آنکه نقد آثار شريعتي باشد، نقد شخصيت شريعتي است و بارها او را احساسي، اغراق گو و جاعل تعابير و...معرفي کرده ايد.

نقد مبتني بر شخصيت اين است که زندگينامه فرد را مطرح کنيم و آن زندگينامه را مثلاً از منظر اخلاقي يا سياسي نقد کنيم. اگر من در کتاب به مسائلي از اين دست مي پرداختم که آيا شريعتي مسلماني مقيد به احکام شرع و صادق بوده يا نه، آيا با ساواک همکاري کرده يا نه (که به نظر من نکرده)،آيا در گرفتن بورس تحصيلي تقلب کرده بوده يا نه (رجوع کنيد به مقاله آقاي عباس ميلاني در بررسي کتاب آقاي هوشنگ رهنما)،آيا در اينکه رشته تحصيلي اش را خلاف آنچه بوده معرفي مي کرده، اخلاقاً محکوم است يا نه و امثال اينها، آن وقت به نقد شخصيت شريعتي پرداخته بودم و طبعاً بسته به تصورم از هر يک از اين مقولات و بسته به دلبستگي داشتن يا نداشتن به شخص شريعتي احکام متفاوتي درباره او ممکن بود بدهم. اما وقتي در طول کتاب همواره مجموعه آثار شريعتي را پيش چشم داشته ام و هيچ نکته يي را بدون استناد و ارجاع به اين مجموعه آثار مطرح نکرده ام و تک تک سخنانم مبتني بر ارائه دليل (ولو به نظر شما غلط)است و حب و بغض شخصي نسبت به شخص شريعتي نداشته ام (شاهدش هم اينکه در کتاب هر جا نکته مثبتي درباره کارهاي شريعتي به نظرم رسيده است نوشته ام)به روشي که گفته ام وفادار بوده ام. اما از سوال شما اين توقع فهميده مي شود که وقتي درباره مجموعه آثار کسي بحث مي کنيم نبايد درباره صاحب آن مجموعه آثار صحبتي شود. اين فهم درستي از ماجرا نيست. گزارش بررسي و نقد مجموعه آثار يک نفر به هر حال گزارش و بررسي و نقد آثار آن شخص خاص است و غير از اين نمي تواند باشد. اما شما در کتاب من مي توانيد همه جا به جاي نام مرحوم دکتر شريعتي بگذاريد «صاحب مجموعه آثار» و هيچ تغييري ايجاد نمي شود. اين يعني به شخص شريعتي کاري نداشته ام و به مجموعه آثار نظر داشته ام.

- ملاک و شاخص نقد شريعتي چندان مشخص نيست. مقام منتقد و جايگاه آن، مشوش است. منتقد مشخص نمي کند در چه جايگاهي به نقد شريعتي مي پردازد. معلوم نيست ناقد شريعتي، نقد جامعه شناسانه دارد يا نقد تاريخي يا نقد مذهبي و... نقد ناقد، هم توحيد مورد نظر شريعتي را در بر مي گيرد و هم علم ستيزي و علايق شخصي شريعتي.

دو گزاره اول طبعاً ادعاي شما در مقام سوال کننده است. براي اينکه ادعايتان را موجه کنيد لازم است نقد مستند و مستدلي بر کتاب بنويسيد و آشفتگي و تشويشي را که احساس کرده ايد اثبات کنيد. اما در توضيح مطلب عرض مي کنم نقد من چند محور دارد؛ يکي ضعف اطلاعات و دانش مرحوم دکتر شريعتي است، ديگري ضعف استدلال ها و نظريه پردازي هاي ايشان به طور کلي است و سوم نقد اصل پروژه ايشان و جهت گيري فکري شان است. اين پروژه به تصور من ارائه قرائتي از دين است که بتواند بديل ايدئولوژي مارکسيستي باشد. در اين فرآيند ايشان ناآگاهانه چنان تحت تاثير آنچه مي خواهد نفي اش کند قرار گرفته که سبب شده قرائتي که از دين عرضه مي کند خود روايتي از نحوي مارکسيسم شرقي باشد و در آن اسلام به ايدئولوژي شبه مارکسيستي تقليل يابد. اين سه محور اتفاقاً به هم نامرتبط هم نيستند و يکديگر را تشديد هم کرده اند. پس من هر سه را نقد کرده ام. چنين نقدي مي تواند بر اساس منطق و تفکر انتقادي باشد (مثلاً اينکه نشان دهيم گوينده نظام فکري منسجمي ندارد و برخي گزاره هايش با يکديگر تناقض دارد) و براساس شواهد و مستندات تاريخي (مثلاً اينکه نشان دهيم گوينده نکته يي را نادرست فهميده يا نقل کرده) و مانند اينها. تا وقتي اين نقدها با يکديگر تعارض ندارند، طبعاً همگي مي توانند وارد باشند. در واقع مقدم بر هر رويکرد و گرايشي ناگزيريم «عقل سليم» را مبنا قرار دهيم. شايد اين توضيح هم بد نباشد که کاري که من در اين اثر و ديگر آثارم درباره انديشه معاصر در ايران انجام داده ام از مقوله تاريخ نگاري انديشه است (به اين معني که به History of Ideas توجه داشته ام) و روشم هم استدلالي است و به معناي عام کلمه فلسفي، پس طبعاً شناخت وضع جامعه در زمان مورد بحث و مانند آن (که به جاي خود شناخت مهمي هم هست)در روش کار من مدخليتي ندارد و نبايد داشته باشد.

- تک نگاري هاي استفاده شده در متن کتاب، جهت نقد شريعتي، به صورت گزينشي، برداشت شده است. حال آنکه ويژگي متن هاي شريعتي با عنايت به اينکه بخش اعظم آن سخنراني بوده است (و خود به اين نکته نيز اشاره داشته ايد) داراي پيوستگي موضوعي است و در اکثر موارد، مقدمه و موخره مطلب، مورد غفلت واقع شده است. ضمن آنکه برخي از منتقدان کتاب معتقدند اين برخورد گزينشي در مورد کل آثار شريعتي نيز صورت گرفته است و آثار مختلفي (عمداً يا سهواً) از نظر دور مانده است.

منظورتان از تک نگاري ظاهراً نقل قول هاي مستقيم موجود در کتاب است و مساله تان اين است که اين نقل قول ها گزينشي است. در وهله اول بايد بپرسم مگر مي شود نقل قول مستقيم آوردن در کتاب گزينشي نباشد؟ توقع داشتيد که کل مجموعه آثار را در کتابم نقل کنم؟ حال مساله اين است که اولاً آيا اين مطالب در مجموعه آثار هست يا نه (که ظاهراً اختلافي در اين نداريم که هست) و دوم اينکه آيا درست نقل شده و به نحوي گزينش نشده که معني ديگرگون شود؛ که پاسخ من اين است که نه. پس اگر کساني تصور مي کنند در فهم اين مطالب منقول اشتباهي شده و به صورتي از زمينه اصلي جدا شده اند که معني شان تغيير يافته است، بايد زحمت بکشند و در نقدي مستند اين موارد را يک به يک بشمارند. (و البته چون ادعاي عصمت ندارم حتماً اگر بتوانند چنين خطاهايي را نشان بدهند، با تشکر از منتقدان در چاپ هاي بعد آن را اصلاح مي کنم. اما تا وقتي چنين نکرده اند صرفاً يک دعوي بي دليل را مطرح مي کنند.)درباره ادعاي آخر هم نکته يي ندارم جز اينکه عرض کنم منتقد يک کتاب کسي است که به آن کتاب نقد نوشته است وگرنه هر انسان احساساتي يا فعال سياسي درباره هر اثري هر راي ناموجهي ممکن است داشته باشد (که البته تا وقتي راي شخصي اش است اشکالي ندارد، اما وقتي آن را به حوزه عمومي مي آورد بايد بضاعت موجه کردنش را داشته باشد.)

- در هرمنوتيک کلاسيک (که افرادي همچون شلاير ماخر شاخص آن هستند) فهم معناي متن را وابسته به خالق اثر مي دانند و شرايط مختلف در به وجود آمدن متن را در نظر مي گيرند. اما در هرمنوتيک هايدگري، خالق اثر از اثر جدا مي شود و معناي اثر واکاوي مي شود، آن هم نه معناي در دسترس، بلکه معناي در لايه هاي مختلف.

- روش برخورد با متن، در اين کتاب مشخص نيست. در نقد شريعتي، نه به مقتضيات و شرايط خلق اثر توجه شده است (طبق هرمنوتيک ماخري) و نه به لايه هاي مختلف اثر (طبق هرمنوتيک هايدگري.)

در نوشته ام هر جا به لايه هاي مختلف برخورد کرده ام به آنها اشاره کرده ام (مثلاً گزاره هاي آزادانديشانه شريعتي در قياس با نظريه سياسي اش؛ بنگريد به صفحات 30 و 80 دين انديشان متجدد)و طبق توضيحي هم که درباره روش استدلالي و نگارش تاريخ انديشه ها دادم ظاهراً بايد مساله اقتضائات زمانه رفع شده باشد. (هر چند بد نيست به اشاره اين را هم بگويم که کساني که با استناد به زمانه مرحوم شريعتي مي خواهند هر ضعفي را در آثار او توجيه کنند ظاهراً به اين نکته ساده توجه نمي کنند که در همان

زمان هم در عرصه فکر و فرهنگ اين سرزمين کساني بوده اند که آن اشتباه ها را نکرده اند و آن ضعف ها را نداشته اند.) اما با توجه به اينکه کارهايي که پيشتر کرده ام (مثلاً مقاله قرائت پذيري دين) گواهي مي دهد که مدت هاست با هرمنوتيک و بزرگانش از جمله فردريش شلايرماخر و هايدگر و گادامر و اميليو بتي و هرش و ريکور و امثال آنها آشنا هستم، اجازه بدهيد احساسم را نسبت به اين سوال بگويم، سوالي که مي توانست بسيار راحت تر بيان شود و بدون اشاره متکلفانه به شلايرماخر و هايدگر که در آن از فرط ساده شدن فکرشان تقريباً نابود شده است. مي دانيد که هرمنوتيک در اصل براي بحث درباره فهم متون مقدس پديد آمد. نحوه مطرح شدن اين سوال اين جرقه را در ذهنم ايجاد مي کند که آيا به راستي آثار مرحوم شريعتي در نظر عده يي به مرحله متون قدسي ً غيرقابل نقدي تعالي نيافته است که صرفاً از فهم شان مي توان سخن گفت و نه احياناً نقدشان؟ من هم به انديشه هاي مرحوم احمد فرديد و آقاي رضا داوري نقد نوشته ام و هم به انديشه هاي آقايان احسان نراقي و داريوش آشوري، هم به آقاي آرامش دوستدار و هم در همين کتاب به انديشه هاي آقايان عبدالکريم سروش و مصطفي ملکيان؛ چرا در آن نقدها که ظاهراً بعضي از آنها به ذائقه منتقدان بخش شريعتي دين انديشان متجدد هم خوش آمده است، صحبتي از هرمنوتيک و جايگاه منتقد و مانند اينها نشد و نمي شود و نوبت به دکتر شريعتي که رسيده است ناگهان همه چيز چنين مبهم شده است؟

- اساس برخي از داوري ها بي پايه است و بعضاً منتقد در معرض نقدي است که خود آن را مطرح کرده است. مثلاً در بخشي از کتاب مي آيد؛ «شريعتي تحقيق بازرگان درباره قرآن را مثل کشف نيوتن مهم مي داند و با لحن غلوآميزش گفته؛ قرآن شناس و اسلام شناس بزرگ استاد بازرگان کتابي به اسم تحول تدريجي در قرآن دارد که به عقيده من کشفي است همسنگ کشف نيوتن» حکم به غلوآميز بودن اين جمله با کدام معيار صورت مي گيرد؟ آيا در نقد غلوآميز بودن و احساسي بودن و... خود منتقد غلوآميز و احساسي برخورد نمي کند؟

براي برخي داوري هاي بي پايه فقط يک نمونه ذکر کرده ايد که از قضا اگر ادامه عبارت مرحوم شريعتي را نقل مي کرديد معلوم مي شد که حق با من است. ادامه جمله اين است؛ «و اگر اين کار تمام شود وحي بودن قرآن به همان اندازه بديهي مي نمايد که علمي بودن طبيعت» (مجموعه آثار، ج7، ص81) صرف نظر از اينکه علمي بودن به عنوان صفت طبيعت ظاهراً بي معني است. مي دانيم که کار مرحوم بازرگان خوشبختانه به اتمام رسيده است و نيز مي دانيم که فيزيک نيوتني سال ها گفتمان غالب فيزيک در دنيا بوده و حتي هنوز هم به رغم همه نظريه هاي جديد و مشخص شدن ضعف هايش قدر و شأنش براي همه فيزيکدان ها شناخته است. حال سوال اين است که آيا نظريه مرحوم بازرگان چنان شأني يافته است يا نه؟ پاسخ هم گويا اين است که حتي بسياري از مسلمانان معتقد هم نظريه ايشان را چنين متقن تلقي نمي کنند، چه رسد به اينکه وحي بودن قرآن کريم با اين نظريه «بداهت» پيدا کرده باشد. (در حاشيه به اين نکته هم اشاره کنم که منظورم کوچک شمردن قدر مرحوم بازرگان نيست. از قضا به رغم اينکه بسياري از طرفداران مرحوم شريعتي همان طرفداران مرحوم بازرگان اند، فکر مي کنم که اين دو از حيث روش و منش تفاوت بسيار دارند. بازرگان بسيار غيرايدئولوژيک تر و علمي تر به دنيا و مافي ها مي نگرد و کنار هم قرار دادن او و شريعتي بيشتر علت تاريخي دارد تا دليل فکري. اميدوارم در کاري که درباره مرحوم بازرگان در دست دارم و مقايسه يي که ميان او و مرحوم شريعتي انجام مي دهم اين نکته اجمالي به تفصيل روشن شود).به هر حال پاسخ سوال شما اين است که خير، تصور نمي کنم خودم غلوآميز و احساسي برخورد کرده باشم و اگر کساني چنين مواردي مي بينند ان شاءالله در همان نقدي که در آن بناست بقيه نکات را به صورت مستند و مستدل توضيح دهند، لابد اين را هم توضيح خواهند داد.

- به اعتقاد نويسنده، شريعتي تسلط چنداني به علوم نظري ندارد. خب تخصص شريعتي در حوزه هاي جامعه شناسي و تاريخ، چگونه ناديده گرفته مي شود؟

از سوالتان دو برداشت مي توانم بکنم؛ يکي اينکه چون شريعتي متخصص جامعه شناسي و تاريخ است پس به علوم نظري تسلط دارد و راي من باطل است. دوم اينکه چون شريعتي متخصص جامعه شناسي و تاريخ است نيازي به آشنايي با علوم نظري نداشته است. اگر منظورتان نکته اخير است بايد بگويم اولاً نظريه پردازي در اين حوزه ها هم در حوزه علوم نظري است(علوم عملي يا مسائل ذوقي که نيست). ثانياً جامعه شناسان و مورخان برجسته حداقلي از آشنايي را با مباحث فلسفي و

روش شناسانه و استدلال هاي منطقي داشته اند و فکر نمي کنم در اين زمينه حتي نيازي به ذکر مثال باشد. اگر هم منظورتان برداشت اول بوده بايد بگويم من براي عدم آشنايي کافي ايشان با مباحث نظري و عدم توانايي شان در بحث منطقي و استدلالي شواهدي آورده ام و اگر آن شواهد درست باشد (که دليلي براي ردشان نياورده ايد) نادرست بودن سخن تان روشن مي شود. به علاوه اين را هم توضيح بدهم که از «مجموعه آثار» نه تخصص پديدآورنده اش در تاريخ برمي آيد (حداکثر مي توان از آشنايي با تاريخ اسلام و نه تاريخ غرب سخن گفت)نه چيز چنداني که بتوان آن را جامعه شناسي ناميد، ديده مي شود. اگر هم منظورتان مدرک تخصصي ايشان در رشته جامعه شناسي از سوربن است (که افراد زيادي هم شفاهاً به مثابه برهان قاطع به من گفته اند)،ضمن اشاره به اينکه به گمان من اساساً تخصص اشخاص را نه مدرک شان که کارشان نشان مي دهد، اين نکته تکراري را بايد بگويم که تحصيلات مرحوم دکتر شريعتي در ادبيات فارسي بوده و رساله دکتراي ايشان در فرانسه هم تصحيح يک نسخه فارسي زير نظر ژيلبر لازار استاد ادبيات فارسي بوده است (که همان را هم با پايين ترين نمره ممکن گذرانده اند). جامعه شناس بودن ايشان هم افسانه يي است حول محور شخصيت صاحب مجموعه آثاري که شأن قدسي و غيرقابل نقد يافته است و ربطي به انسان دردمند و دوست داشتني که چند صباحي براي آمال انساني و انسان دوستانه و ارجمندش بر اين کره خاکي تلاش هايي کرد و تلاش هايش هم متاسفانه با کاستي ها و اشتباهات فراوان همراه بود، ندارد.

- تا چه ميزان به منابع دست دوم درباره شريعتي و آثار وي توجه شده است، چرا که به نظر مي رسد پاسخ برخي از انتقادات مطرح شده در آثاري همچون شريعتي؛ راه يا بيراهه؟، دموکراسي متعهد؛ فلسفه سياسي يا نظريه سياسي؟، دموکراسي متعهد؛ پاورقي يا متن؟ اثر «رضا عليجاني»، شريعتي در جهان اثر «حميد احمدي»، شريعتي، ايدئولوگ انقلاب ايران، اثر عبدالعزيز ساشه دينا، شريعتي؛ متفکر فردا اثر «هاشم آقاجري» يا از دموکراسي تا مردمسالاري ديني؛ نظري بر انديشه سياسي دکتر علي شريعتي اثر «صادق زيبا کلام»آورده شده.

ظاهراً من بايد بپرسم تا چه ميزان کارم جدي خوانده شده است چون از قضا دو تا از همين کتاب هايي که نام برده ايد جزء منابع کتاب من است. ضمناً اگر کتاب را خوانده باشيد ديده ايد که به کتاب شناسي آثار شريعتي هم ارجاع داده ام. به طور خلاصه يعني آثار مربوط به ايشان را حتي المقدور خوانده ام و مي شناسم. هرچند آثار راجع به شريعتي آنقدر زياد است که بعيد مي دانم کسي بتواند ادعا کند همه را خوانده است و من هم چنين ادعايي ندارم. حال مساله به اين صورت در مي آيد؛ من با تلاش براي خواندن حداکثر آن آثار(که البته چون به دلايل مختلف به همه آنها ارجاع مستقيم نداده ام طبعاً همگي در فهرست منابع کتابم هم نيامده اند) اين کتاب را نوشته ام. اگر کساني فکر مي کنند توجه به آثاري مي توانسته نتيجه گيري هاي مرا در اين کتاب تغيير دهد، بايد بگويند توجه به کدام قسمت از کدام کتاب به چه دليل يا دلايلي مي توانسته نتيجه گيري ها را تغيير دهد (باز چون ادعاي عصمت ندارم از هر نقد علمي و روشمندي استقبال مي کنم و اگر نشان داده شد که نکته يي اشتباه است با کمال ميل آن را تصحيح مي کنم). ضمناً کتابي که از آقاي زيباکلام اسم برده ايد در واقع نقدي است کم و بيش شبيه نقد من به نظريه سياسي شريعتي و فکر نمي کنم متضمن پاسخي به انتقادات من باشد. نکته آخر هم اينکه من يک سال پيش (در صفحه 11 شماره233 روزنامه کارگزاران مورخ شنبه 28 بهمن 1385) در پاسخ به نقدي نکاتي را درباره فصل مربوط به مرحوم دکتر شريعتي در کتاب دين انديشان متجدد تذکر داده ام. خواندن آن نوشته ممکن است به علاقه مندان به اين بحث کمک کند و تکمله يي باشد براي اين پاسخ هاي اجمالي و در آينده هم بتواند از تکراري شدن نقدها و سوال ها و به تبع آن جواب ها جلوگيري کند.
شريعتي معلم انقلاب

................... دکتر تقي آزادارمکي



دکتر علي شريعتي يکي از انديشمندان جامعه اسلامي ايران است که بيش از اينکه به شرايط بعد از انقلاب و تحول بينديشد، به شرايط و زمينه هاي قبل از تحول و فرآيند تحول انديشيده است زيرا او ضمن اينکه فرزند زمان خود بود و تحت تاثير شرايط پيراموني اش قرار داشت، نمي توانست حدس بزند که نتيجه حرکتي که خود او هم بخشي از آن بود، چه خواهد شد. او کمتر مي توانست به نوع نظام سياسي بعد از انقلاب فکر کرده باشد. البته او حتماً از نتايج انقلابات محقق شده- انقلابات کمونيستي و ليبرالي در قرن هاي گذشته- اطلاع داشت.

بدين لحاظ هم هست که او را مي توان يکي از منتقدان انديشه و آرمان و نظام کمونيستي دانست، همان طور که منتقد اصلي آرمان ليبراليستي غربي و گرايشات ملي گرايانه افراطي بود. حرکت او در ميان انديشه هاي جاري جلوه خاصي يافت و مخاطبان فراگير پيدا کرد. او در عصر مطلق گرايي به نقادي مکاتب بزرگ و پرطرفدار پرداخت و در زماني که سخن از اسلام حداقل در محافل آکادميک دون شأن استاد و دانشمند و متفکر دانسته مي شود با تمام وجود به بيان باور تمام عيار از اسلام و آن هم اسلام شيعي اقدام کرد و حرکت او موجب شد تفکر و فضاي معنايي جديدي توليد شود و هواداران موجود و لاحق را به نوع خاصي از عمل فراخواند.

به کارگيري عبارت «شريعتي معلم انقلاب» از طرف انقلابيون در سال هاي دوران انقلاب اسلامي بر اساس آگاهي و تعلق خاص به انديشه و آرمان هاي او بود. کساني که اين شعار را به کار مي بردند نه از کسي دستور گرفته بودند و نه قصد جسارت به ديگري را داشتند. در ادامه اينکه خميني رهبر ماست، استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي، به گفتن شريعتي معلم انقلاب مي پرداختند.

به کارگيري همه اين شعارها با يکديگر به طور وسيعي حکايت از معني و اراده خاصي در ميان مردم بود. کمتر ديده شد که در راهپيمايي ها کسي به بيان اين شعار اعتراض کند. از شريعتي به عنوان رهبر انقلاب ياد نمي شد بلکه تاکيد بر معلم انقلاب بود. از طرف ديگر، هرگز گفته نمي شد که او تنها معلم انقلاب است. در اين صورت انقلابي که دامنه ظهور و شکل گيري و توسعه يي فراگير داشت، مي توانست معلمان ديگري هم داشته باشد، همان طور که معلمان ديگري هم داشت. گفته مي شد شريعتي هم معلم انقلاب است. البته مدعيان اين شعار در اول دانشجويان مسلمان بودند و بعدها از طرف اکثريت مردم هم تکرار مي شد. فراگيري شعاري خاص حکايت از اثرگذاري پنهان شريعتي در حوزه فرهنگ و انديشه جامعه بود. از اين بحث مي توان به يک نتيجه عمده و اساسي دست يافت؛ شريعتي معلم انقلاب اسلامي بود نه معلم شرايط بعد از انقلاب. معلمي او به راهنمايي قشر تحصيلکرده براي حضور و مشارکت فعال در انقلاب اسلامي بود. بحث ها و ديدگاه هاي او بسياري را مجاب کرده بود در اين حرکت بزرگ شرکت کرده و هماهنگ با ديگران صداي ضديت با استبداد و ظلم را سر دهند. در اين زمينه کمتر شکي وجود دارد. عدم وجود شک براي کساني بود که اين شعار را به کار مي بردند. البته کساني هم بودند که از ذکر اين شعار اجتناب مي کردند. در نتيجه شک در معلم بودن شريعتي در انقلاب داشتند. آنها اين داعيه را قبول نداشتند. عده يي در زمان حيات شريعتي نيز با او مخالف بودند. او را مبلغ وهابيگري مي دانستند. عده يي او را منشاء سکولار شدن مي دانستند. عده يي از سکولار ها و بي دين ها هم به دليل اينکه شريعتي نگاه انتقادي نسبت به مارکسيسم و علم گرايي و ملي گرايي افراطي و خيال پردازي ها داشت، او را مورد لعن و نفرين با ادبيات علمي و دانشگاهي قرار داده بودند. آنها او را درس نخوانده مي دانستند در حالي که مي دانستند او شاگرد برجسته ترين صاحب نظران علوم اجتماعي زمان بود. عده يي او را مبلغ اسلام انقلابي و مدرن مي دانستند.

عده يي هم انديشه شريعتي را راهي در مشارکت زنان در جامعه مي دانستند. چون مشارکت زنان در صحنه هاي انقلاب ناپسند بود، کار شريعتي هم ناپسند بود. در اين صورت عده يي در جامعه ايراني به دلايل متعدد که به بعضي از آنها در فوق اشاره شد، با او دشمني کردند و از هيچ کار و اقدام و نسبت ناروايي در مورد او نيز کوتاهي نکردند. اين مهم نيست زيرا او با وجود دشمنانش توانست بر انديشه و رفتار جوانان مسلمان ايراني اثرگذار بوده و منشاء او تحولات عمده فرهنگي و فکري شود. به همين دليل هم هست که انقلاب اسلامي را از مناظر متعددي بايد بر اساس فهم شريعتي مورد بازخواني قرار داد.

شريعتي با شرايط و موقعيت قبل از انقلاب اسلامي بسيار مرتبط بود. انديشه او از طرف هواداران و طرفداران وفادار و منصف او قوتي بود براي جريان انقلاب اسلامي. اکثر کساني که از طريق انديشه و آراي شريعتي به فرهنگ و انديشه اسلامي در اين دوران علاقه مند شده و راه دفاع از آن را آموخته بودند، در جريان انقلاب حادثه هاي مهم ساختند و بعدها هم در جنگ و هم در صحنه هاي سازندگي موثر واقع شدند.

در اينکه چه کساني در چه گروه هاي سازماندهي شده به اين عرصه ها وارد شدند، مي توان به بحثي تاريخي پرداخت. بدين لحاظ است که مي توان با صراحت اعلام کرد شريعتي از طرق گوناگون با شرايط و وضعيت قبل از انقلاب اسلامي مرتبط و موثر بوده است. هرچند در اين زمينه بعضي ها به طرح مناقشه هايي پرداخته اند، خود او مي گفت فرصت وارد شدن به اين مناقشه ها نيست و بايد از شرايط براي تقويت بنيه هاي فرهنگ و انديشه اسلامي و آماده کردن جامعه در توجه به خود فرهنگي اش استفاده کرد تا درگير بحث هاي حاشيه يي شدن. چون شريعتي فرصت حضور در شرايط بعد از انقلاب را نداشت او خود نتوانست به تنظيم رابطه اش با شرايط بعد از انقلاب بپردازد. کاش اين شرايط فراهم شده بود و صورت ديگري از عمل مفيد و موثر او را در صحنه فرهنگ و انديشه شاهد بوديم.



در نتيجه در تنظيم رابطه او با شرايط بعد از انقلاب اسلامي وضع به طور کلي متفاوت بود. به عبارت ديگر، تعيين نوع و ميزان رابطه شريعتي با شرايط بعد از انقلاب اسلامي بسيار سخت و توأم با مناقشه هاي متعدد است. بعضي از اين مناقشه ها در ادامه مناقشه هاي قبل از انقلاب اسلامي بود. بعضي هم به لحاظ نوع عملکرد گروه هايي که خود را از ياران شريعتي مي دانستند متناسب با انديشه او عمل نکردند و بعضي از مناقشه ها ساخته شده شرايط جديد بود.

در ايجاد اين شرايط چندين دليل عمده مي توان ذکر کرد؛ اولاً شريعتي قبل از وقوع انقلاب اسلامي به ديار باقي شتافته است. ثانياً جريان ها و ديدگاه هاي متعددي از شريعتي بعد از انقلاب اسلامي شکل گرفته و هر يک تعبيري متفاوت از انديشه او ارائه داده و به دعوت از ديگران در فهم اين انديشه ها اقدام کرده اند. بيان بدون هيچ تغييري از آرا و ديدگاه هاي شريعتي تا بازخواني همراه با بازبيني هاي متعدد وجود دارد. روايت هاي ارائه شده در مورد شريعتي به او ربطي ندارد، به کساني که اين روايت ها را ارائه دادند بيشتر ارتباط دارد. کساني که به ادامه فهم ايدئولوژيک از دين اقدام کرده يا کساني که به نقادي فهم ايدئولوژيک از دين پرداخته اند، دو جريان متفاوت انديشه يي را ايجاد کرده اند.

انديشه و آرمان شريعتي افزون بر مخالفان سرسخت اوليه که مدعي بودند او به انحراف اسلام و جامعه اسلامي از فهم سنتي از دين کمک کرده است، مدافعان و مخالفان جديدي نيز پيدا کرد. عمل او به اين دليل که دنياپرستان دين گريز را مورد خطاب قرار داده بود، مي توانست به آزردگي محافظه کاران و محتاطان معاصر هم بينجامد. اين گروه از افراد در ايران که کم هم نيستند در طول بيش از دو دهه اخير تلاش کردند انديشه و نام شريعتي به فراموشي سپرده شود. همه تلاش و همت در اين بود که از شريعتي در کتب، کلاس درس، کنفرانس و در بحث تاريخي از انقلاب اسلامي يادي نشود. فرض بر اين بود که اگر از او يادي نشود اثرگذاري او کم شده و انديشه رقيب به سهولت و سادگي فراگير مي شود. اينکه هزينه اين فراموشي چيست و چه منفعتي براي جامعه در پيش خواهد بود، نياز به بحث و گفت وگو و دقت نظر بيشتري است.

درست است که شريعتي متعلق به شرايط قبل از انقلاب اسلامي بود و او را معلم انقلاب مي خواندند، ولي به دليل اينکه داراي آثار متعدد بود، بر شرايط بعد از انقلاب اسلامي نيز اثرگذار شده است. آثار باقي مانده از شريعتي بعد از انقلاب اسلامي در يک نگاه کلي عبارتند از؛ 1- کتب به چاپ رسيده

2- سخنراني هايي که بعد از انقلاب در قالب مجموعه کتب به چاپ رسيد 3 خاطره هايي که او در تعامل با جريان روشنفکري ايراني به يادگار گذاشت و از طريق افراد و گروه هاي اجتماعي نقل شده است 4- شاگردان و طرفداران تاثيرپذيرفته از حضور در کلاس درس و بحث، خواندن آثار و پيگيري انديشه اش 5- ارتباط او با حسينيه ارشاد به عنوان کانوني که در آن داعيه احياگري اسلامي در دهه هاي 1340 و 1350 سر داده شده بود و مي توانست به اين سنت وفادار بماند و انديشه ديني در دنياي معاصر را مطرح کند

6- مخالفان و منتقدان او که سعي کردند يا از طرح انديشه او جلوگيري کنند يا اينکه او را مورد نقادي قرار دهند و

7- ديدگاه ها و ادعاهاي متعددش در حوزه هاي فکري، اجتماعي، سياسي و فرهنگي.

آثار و وقايع فوق به بقاي انديشه شريعتي يا طرح مجدد از او در شرايط بعد از انقلاب اسلامي کمک کرد. البته او ديگر در شرايط جديد نمي توانست معلم بعد از انقلاب اسلامي باشد. انديشه او- به هر شکل که ارائه شود يا نقد و بررسي شود- حوزه معنايي شد براي نقد شرايط فرهنگي و اجتماعي. در اين صورت جامعه با حضور جديدي از انديشه شريعتي در شرايط بعد از انقلاب اسلامي روبه رو شد. در اين شرايط شريعتي بيشتر با آسيب شناسي فرهنگ اسلامي و تشيع تناسب دارد تا طرح جديد از انديشه در حوزه دين. او قبل از انقلاب روايت جديدي از انديشه ديني را مدعي بود در حالي که در دوره جديد انديشه او بيشتر با حوزه نقد فرهنگي و نقد ديني و آسيب شناسي ديني و فرهنگي مرتبط و متناسب است. اگر انديشه او را در اين ساحت دنبال کنيم کاري روا انجام داده و ضمن آرام کردن حوزه فرهنگ و انديشه و جلوگيري از فشارهايي که بوي بنيادگرايي مي دهد، فضاي انديشه يي شفاف و متعادل توليد خواهد شد.

در اينکه چه افراد و گروه هاي اجتماعي و سياسي در شرايط بعد از انقلاب با انديشه شريعتي ارتباط و تناسب بيشتري داشته اند، کمي کاوش و بررسي تاريخ معاصر لازم است. اول بايد معلوم شود که صف بندي هاي فکري و سياسي موجود در جامعه از کدام حوزه فکري و انديشه يي متاثر هستند. فرديدي ها و غيرفرديدي ها چه کساني اند؟ پوپري ها چه کساني اند؟ متاثران از سنت هاي فکري (فلسفي) فرانسوي در مقابل سنت هاي فکري آلماني و انگليسي و امريکايي چه کساني هستند و چگونه مسائل جامعه ايران را مورد بررسي قرار مي دهند؟ مجموعه گروه هاي فکري اجتماعي اشاره شده- که البته در جاي ديگري نامگذاري شده اند- چه نوع ارتباط و تناسبي با جريان هاي فکري اجتماعي متعلق به اين سرزمين دارند؟ تناسب صدرايي ها و سينايي ها با فرديدي ها و پوپري ها چيست؟ در اين ميان انديشه شريعتي چه موضوعيتي دارد؟ انديشه استاد شهيد مرتضي مطهري کجاست و چه تناسبي با هر يک از آنها دارد؟ اقتضائات فکري و فلسفي آنها، الزامات روش شناختي آنها، و نوع بررسي مسائل و ميزان تعهدات و عمل به باورها و ارزش هاي جامعه چگونه است؟ ببينيد وارد شدن به انديشه شريعتي و داوري در مورد او و تعيين رابطه اش با شرايط معاصر آن هم با دو جريان سياسي و فکري کاري ساده نيست، نياز به تاملي اساسي در تاريخ معاصر ايراني دارد. اينکه گفته شود چه کسي خادم است و کدام فرد و گروه اجتماعي به مارکسيسم وابسته است و کدام ضد آن است بيش از اينکه راهگشاي فهم و ارائه پاسخ به سوالات فوق باشد، بر ابهام مي افزايد. حوزه فرهنگ و انديشه هم همان آفت کلي حوزه سياسي را دارد. در زماني که وارد بحث و گفت وگو براي درک عميق تر مي شويم عده يي راه مي افتند و بانگ خيانت عده يي و خدمت عده يي را سر مي دهند. در يک نگاه کلي و گذرا و کمي هم سياسي در مقابل اين سوال که دو گروه صف بندي شده در حوزه سياسي به نام «محافظه کاران» و «اصلاح طلبان» چه تناسبي با انديشه شريعتي وجود دارد اين دو جناح سياسي در کل از متن شرايط معاصر درآمده و افت و خيز شرايط به تغيير در سازمان ها و گرايش ها و نيروهاي آنها خواهد انجاميد. صف بندي دو جناح سياسي به شرايط نظام جمهوري اسلامي در سطح داخلي و جهاني معطوف است. تنظيم رابطه بين انديشه شريعتي با اين دو جريان سياسي و فکري خالي از لطف هم نيست.

انديشه و آراي دکتر شريعتي با هر دو جناح سياسي مرتبط است زيرا او مدعي تغيير در جامعه بود و قصد داشت بر اساس تعاليم ديني نظامي سياسي با محوريت شيعه در دوره معاصر شکل بگيرد. او قصد داشت نظام سياسي جديد متفاوت از نظام هاي سياسي ديگر محقق و موجود در جهان پيراموني اش باشد. اين همان خواسته دو جناح سياسي موجود در جامعه ايران در دوره معاصر است. از طرف ديگر، همان طور که براي شريعتي دين اسلام و اسلام شيعي کانوني بود براي دو جناح سياسي اسلام شيعي نيز کانونيت دارد و عمل اجتماعي و سياسي متناسب با اين نگاه است که مورد تاييد است.

افزون بر موارد فوق، شريعتي داعيه هاي ديگري هم داشت. يکي از اصلي ترين داعيه هاي او اصلاح گري ديني بود. اصلاح گري ديني او از طريق آسيب شناسي ديني و تقويت نيروي جديدي تحت عنوان روشنفکري اسلامي براي احيا و اشاعه انديشه ديني ممکن مي شد. شريعتي مدعي است تحجر و قشري گرايي به انحطاط فکر ديني انجاميده است. آسيب هاي حادث شده بر انديشه ديني که ريشه طولاني دارد از همکاري مثلث زر و زور و تزوير توانسته است در متن جامعه و فرهنگ و انديشه ماندگار شود. از نظر او تنها آگاهي است که به فروپاشي و نابودي انحرافات مي انجامد. اين آگاهي در دست تواناي روشنفکران ديني است؛ روشنفکراني که دينداري و آگاهي به جهان مدرن را با هم ملازم مي دانند. ماده انديشه آنها اسلام و ظرف آن جهان مدرن است. از نظر او تحقق روشنگري ديني آگاه شرايط ضديت همه جانبه عليه مثلث شوم را فراهم مي کند. اين آگاهي در بنيان ها و ريشه ها- اسلام شيعي- با محوريت پيامبر(ص)، علي(ع) و ديگر ائمه (ع) دارد که حاصل آن احياگري و بازگشت به خويش فرهنگي و فکري و ديني است.

حال لازم است ببينيم کدام يک از دو گروه، جناح و جريان سياسي که تبلورهاي فکري و اجتماعي نيز دارند، مدعي احياگري ديني، آسيب شناسي ديني و اهميت و کانوني بودن روشنفکري ديني که ادعاي اصلي علي شريعتي معلم انقلاب بود، هستند. براي بيان اين وضعيت لازم است مروري بر جايگاه فکري و اجتماعي مدافعان دو جريان سياسي و فکري در ايران داشته باشيم. اين مسلم است که بيشتر مدعيان جريان اصلاحات در ايران از ميان روشنفکران ديني اند و مدعي اند راه اصلي نجات جامعه تقويت حوزه انديشه و تفکر و ايمان است. آنها به تحول انديشه همراه با تحول اجتماعي و سياسي تاکيد دارند و تحول اجتماعي را بيشتر از طريق نيرو هاي اجتماعي چون جوانان، زنان و روشنفکران ممکن مي دانند. اين همان مدلي است که شريعتي در احياگري و اصلاح باور داشت. در حالي که محافظه کاران با تاکيد بر جامعه يي توده يي و همساني تمام گروه هاي اجتماعي بر حرکت هاي توده وار هم تاکيد کرده و باوري به تمايز گروه هاي اجتماعي ندارند. آنها بيشتر بر فهم عام و کلي از اسلام تاکيد مي کنند. احياگري را کاري تخصصي و درون گروهي مي شناسند تا جمعي.

با اين تمايزگذاري مي توان مدعي شد شريعتي به لحاظ فکري بعد از انقلاب با جريان سياسي و اجتماعي اصلاحات تلازم بيشتري دارد تا محافظه کاران. از طرف ديگر، در ادبيات و کلام دو گروه سياسي بيشتر اصلاح طلبان به انديشه و آراي شريعتي مراجعه کرده اند تا محافظه کاران. بعضي از افراد شاخص اصلاح طلبي در ايران معاصر بازخواني شريعتي را مطرح کرده اند در حالي که جريان سياسي محافظه کاري در مسکوت گذاشتن شريعتي و تلاش در فراموشي انديشه او تلاش کرده اند.

يکي از ديگر عناصر تمايزآفرين و تعلق خاص جريان اصلاحات به شريعتي، تاکيدي است که بر نقش و سهم روشنفکران ديني در تحولات اجتماعي ايران شده است. شريعتي مدعي است اسلام از طريق روشنفکران طرح و اشاعه مي يابد. اصلاح طلبي در ايران نيز جرياني فکري اجتماعي با محوريت روشنفکر ديني است. غايب بودن روشنفکر ديني در ايران زمينه شکل گيري تحجر و واپس گرايي است. بدين لحاظ است که قرابت بيشتري بين اصلاح گرايي ايراني با انديشه و تلاش شريعتي با محوريت روشنفکري ديني است.

اتکا و محوريت شريعتي امکاني در متمايز کردن گروه هاي متعدد اجتماعي درون جريان اصلاحات ايراني است زيرا کساني که به شريعتي باور دارند ايرادي به لحاظ نظري و تجربي در پيوستگي و تلازم بين دين و دموکراسي نمي شناسند در حالي که مخالفان شريعتي از ميان صاحبان قلم و انديشه در ايران تضاد بنيادي بين دين گرايي و دموکراسي مي شناسند. توجه به انديشه شريعتي تمايز بخش جريان روشنفکري سکولار و روشنفکري ديني است. معتقدان به او مدافع سرسخت روشنفکري ديني اند و مخالفان شريعتي در ميان صاحبان قلم مدافعان روشنفکري سکولار هستند. در نهايت اين پديده آنها را از باور به اصلاح گرايي در جامعه ايراني با کانونيت اسلام و باور به دموکراسي و دين گرايي مي کشاند. در سطحي ديگر از بحث و عمل، بي اعتقادي به انديشه شريعتي در ميان اصحاب قلم، مثلاً روشنفکران با پيشينه انديشه هاي مارکسيستي و ملي گرايي، همصدايي با راستگرايي افراطي را فراهم مي کند. کساني که از قديم با شريعتي ضديت داشتند و مخالف تز روشنفکري ديني او بودند در دوره جديد همراه با جريان محافظه کاري در حوزه انديشه و فکر شده اند. بيشترين نقدهاي مطرح شده در مورد شريعتي از طرف توده يي هاي ديروز و ملي گرايان افراطي ديروز و روشنفکران مدافع ايرانيت امروز صورت گرفته است، زيرا در شرايطي که نفي شريعتي حسن جلوه مي کند چرا گروه رقيب او- مارکسيست ها و ملي گراهاي افراطي- که مخالف تز احياي اسلام در مقابل انديشه ماده گرايانه مارکسيست هاي ايراني و تز ايراني گرايي ملي گراهاي افراطي ايراني بودند، از فرصت پيش آمده براي سرکوب شريعتي استفاده نکنند. اين کار را با همه توان انجام داده و در جريان به گورسپاري معلم انقلاب شرکت کردند. بدين لحاظ است که يکي از وظايف جريان اصلاح طلبي ايراني براي تقويت جريان روشنفکري ديني، بازبيني انديشه شريعتي با توجه به شرايط بعد از انقلاب اسلامي ايران است.

به نظر مي رسد ما هنوز نيازمند درک روشن تري از خويشتن فرهنگي مان هستيم. با وجود اينکه مارکسيسم و کمونيسم دچار افول شده است ولي همچنان خطر تحجر و اعوجاج فرهنگي وجود دارد. بدين لحاظ است که استفاده از مدل شريعتي در طرح نظام مفهومي بازگشت به خويشتن مي تواند راهگشاي جامعه ايراني باشد. فهم دقيق اين مدل و رفتار راهي در اجتناب در دام افتادن بنيادگرايي فرهنگي و فکري و دستيابي به فهم روشن تري از بومي گرايي خواهد بود زيرا در انديشه شريعتي بازگشت به خويش همسان با بومي گرايي مي تواند بيان شود. در بازگشت به خويش مرجعيت اصول و مباني انديشه يي مطرح است.
شايعه يي به نام شريعتي
...................... سوسن شريعتي



خوردم زمين، تقصير ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصير روسو بود*

انديشيدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتي اگر 30 سال بعد باشد، کار آساني نيست. بد و خوب يک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترميم نشده اند و آن وعده هاي نخستين تحقق نيافته اند، نمي شود ارزيابي کرد. بايد يک «پس از آنً طولاني» طي شود تا انقلاب همچون يک امر نابهنگام يا يک محتوميت تاريخي، در يک روند قرار گيرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خير و شرش، اجتناب پذيري يا محتوم بودنش، اينکه عقبگرد بوده است يا حرکت به جلو و مباحثي از اين دست. هر انقلابي اين خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسيب مي رساند و سود نيز. تا زماني که حافظه ها فعال اند و از دريچه خاطرات خود به ديروز نگاه مي کنند نمي شود از انقلاب همچون پديده يي تاريخي از دلايل، روش ها و چشم اندازهايش صحبت کرد. اين است که تا اطلاع ثانوي که هنوز تکليف ها روشن نيست اظهارنظرات در اين باب يا از جنس خاطره نويسي است يا اظهار نظرات سياسي، يا جامعه شناسانه. همگي ناظر بر زمان کوتاه مدت. چيزي به نام تاريخ انقلاب منتفي است. واکنش ها غالباً از اين قرار است؛

1- يا سلب مسووليت از خود و به گردن اين و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشي و در مظان اتهام)؛

- «ما تصميم گيرنده نبوديم. اصلاً يک جوري بود که نمي شد... هرچه کرديم نشد.»

2- يا به گردن ايده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشي و پارتيزان اين و آن)؛

- «اساساً گفتمان غالب زمانه اين بود؛ رويکرد ايدئولوژيک، اتوپيک و... تازه همه اينها هم تحت تاثير تفکر چپ لنيني بود. هيچ کس نيست که بگويد تمام سرکوب هاي خونين انقلاب فرانسه به نام بورژوازي و ليبراليسم انجام شد. هنوز نطفه لنين هم شکل نگرفته بود. يا مثلاً دشمن خونين ايدئولوژي، ناپلئون بود که بساط جمهوريت را برچيد و امپراتوري مستقر کرد.

3- يا متولي گري است و خود را صاحب مطلق آن ديدن (وقتي که بر قدرت نشسته باشي) و نقش همه ديگران را ناديده گرفتن؛

- «اين يکي ستون پنجم امريکا، آن يکي ستون پنجم روسيه. يک عده هم روشنفکران کافه نشين».

4- يا خود را ملعبه پنداشتن و احساس تلخ بازي خوردن؛

- «بازي خورديم. تصميم گرفته بودند، زد و بست بود». و بدين ترتيب ناسزا مي گويند به اين موجودي که همه را مي خورد از جمله فرزندان خود را. فراموش مي کنند مشت هاي گره کرده شان را و فريادهاي الله اکبر را بر پشت بام ها و...

در همه اين واکنش ها، به جز واکنش آنهايي که خود را متوليان انقلاب مي دانند، يک وجه مشترک وجود دارد و آن حس دلخوري گفته و ناگفته از امروزً موجود است، دلخوري که ضرورت اتخاذ رويکردي انتقادي به ديروز و ديروزي ها را ضروري مي سازد. بايد به ريشه ها پرداخت و اين جست وجو براي يافتن ريشه ها- حتي اگر شکل و شمايل نظري دارد- هنوز که هنوز است فارغ از وجه عاطفي نيست. هم پرونده سازي است، هم ظاهر رويکرد تاريخي دارد، هم از نگاه فلسفي وام گرفته است و هم بوي تسويه حساب شخصي مي گيرد و بدين گونه است که مي بيني همگي به نوعي به دنبال باعث و باني اند. در غيبت امر تاريخي، براي مراجعه به ديروز، طبيعتاً حافظه ها فعال مي شوند. حافظه ها تکه- پاره، در معرض فراموشي و سايه روشن، دستخوش عواطف و مشروط به آگاهي ها مدام در حال تغيير. همگي فقط به ياد مي آورند و طبيعتاً فقط آنچه را که در ياد نگه داشته اند. مثلاً در مورد همين پرونده شريعتي در انقلاب مدت ها است که همگي- همه کساني که مذهبي بوده اند و انقلابي- دارند به ياد مي آورند که جوري، جايي متاثر از شريعتي پا به ميدان تغيير نظم موجود گذاشته بوده اند؛

- به ياد مي آورم سال پنجاه؛ سخنراني شريعتي را به نام پس از شهادت که شنيدم، مطمئن شدم با کشتن آن پاسبان، مستقيم به بهشت خواهم رفت. (مخملباف خطاب به نويسنده اين سطور مي گفت)

- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي را در سال 54 مخفيانه پخش مي کرديم و به همين دليل دستگير شديم.

- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي و اعلاميه هاي امام را در سطح شهر پخش مي کرديم.

- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي موجب همکاري من با سازمان مجاهدين شد.

- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي ما را به جبهه ها کشاند و با اينکه با پيروزي انقلاب وارد سپاه شدم.

- به ياد مي آورم که با خواندن کتاب هاي شريعتي، پس از انقلاب دستگير شدم.

- به ياد مي آورم که پس از انقلاب به خاطر بردن نام شريعتي در سر کلاس از مدرسه اخراج شدم و...

اين خاطرات را که کنار هم بگذاريم، تنها نتيجه قاطعي که مي شود گرفت اين است که با خواندن شريعتي، يک نسلي به دردسر افتاده و امروز دارد از خودش مي پرسد مي ارزيد يا نه؟ وقت آن است که شور به شعور بدل شود. در ميان همه اين به ياد آوردن ها من نيز- به عنوان يک جوان شانزده ساله آن زمان ها و نيز فرزند معلم آن زمان ها- چيز هايي را به ياد مي آورم که ذکرش ضروري است؛

به ياد مي آورم که در ميان انقلابيون جوان مذهبي آن روزگار عمدتاً رويکرد بسيار مشابه نسبت به شريعتي ديده مي شد. (مقصودم فقط آن طيفي از اين جوانان مذهبي است که کم و بيش با شريعتي نسبتي برقرار کرده بودند. وگرنه بودند جوانان مذهبي انقلابي که اساساً منکر خود شريعتي و اثراتش بودند يا اينکه خودش و اثراتش را انحرافي مي دانستند)؛

- شريعتي يک روشنفکر خرده بورژوا بود، يک روشنفکر محفلي و گريزان از عمل. در نهايت شايد بشود گفت مثلاً ماکسيم گورکي انقلاب، همين. از دل اين تفکر، خط بيرون نمي آيد. ايدئولوژي که شريعتي از آن حرف مي زد معطوف به عمل نبود و اصرارش به کار فرهنگي، بيشتر ترس از عمل مستقيم اجتماعي بود. نيروها را در حسينيه هرز مي داد. به همين دليل خودش گفته است که افتخارش در نهايت سبزي پاک کردن براي مجاهدين بوده است. نقشش بيشتر پشت جبهه يي بود. (پشت جبهه مجاهدين)

- در جبهه مقابل اين جوانان مذهبي، بودند جوانان انقلابي مذهبي که کم و بيش شريعتي را خوانده بودند و خود را متاثر از او مي دانستند اما درست مثل اولي ها معتقد بودند که شريعتي فقط شور بود و مي بايست با شعوري ديگر ترکيب شود وگرنه به تنهايي قابل اعتماد نيست. براي آنها شريعتي يک خاطره شورانگيز بود. يادم مي آيد مي شنيدم که بايد با دو بال حرکت کرد؛ شور و شعور. آنها نيز از شريعتي به عنوان يک پروژه ياد نمي کردند، فقط قبول داشتند که در اين پروژه موجود انقلابي که شعورً هدايت گر ديگري هدايتش را برعهده گرفته، نقشي بازي کرده است و البته مي گفتند که دستش درد نکند. اما شريعتي را به عنوان يک متفکر اسلامي، ناقض و مشکوک مي ديدند با ترجيع بند هايي چون رويکردش به اسلام رويکردي جامعه شناسانه و گزينشي بود، پايه هاي فلسفي متزلزل داشت، تفکرش التقاطي بود و... بسياري از اينان اعتراف مي کردند که دست در دست شريعتي وارد نهضت شده اند اما اصلاً و اساساً مدعي نبودند که پا به پاي او وارد ساخت نظام نيز شده باشند. براي آنها، همچنان که براي اولي ها، اگرچه در دو جبهه متخاصم، شريعتي يک پروژه فکري نبود. اولي ها در انقلابي بودن شريعتي شک داشتند و دومي ها در اسلامي بودن او. اکثر اصلاح طلبان امروز که از انقلابيون آن سال ها بودند همين اعتقاد را داشتند. در همان سال هاي پس از انقلاب، آنها به ياد مي آوردند که از شنيدن سخنان شريعتي به هيجان مي آمده اند اما نه بيشتر. اگر معترض مي شدي و با ذکر ايده يي از شريعتي، برخورد آنها را نقد مي کردي، در بهترين شکل مي شنيدي؛ گفته است که گفته باشد، انحرافي است و التقاطي. شريعتي براي آنها يک گفتمان يا يک پروژه نبود، در بهترين شکل يک حس عاطفي شورانگيز بود و همان موقع نيز اين شور را کافي نمي دانستند و در پي ترکيب اين حس با انديشه ها و دستگاه هاي نظري منسجم تري بودند و بر اساس همين ترکيب نوعي رفتار در برابر قدرت را سامان دادند. امروز که بسياري از اين انقلابيون سابق در تجربه مستقيم قدرت، به اصلاحات روي آورده اند و از همين منظر به نقد شريعتي مي پردازند، خود خلاف است. خود خلاف است چرا که با اين توهم آغاز مي شود که در تجربه بيست ساله خود در ذيل گفتمان شريعتي عمل مي کرده اند. ناگهان امروز به ياد آورده اند که طي اين سال ها و در تجربه اعمال قدرت انقلابي، در درک اتوپيايي از مدينه فاضله، در نگاه به نسبت دين و قدرت، دين و عدالت اجتماعي، لابد جايي- جوري تحت تاثير شريعتي بوده اند. آنها از آن بخشي که تحت تاثير شريعتي نبوده اند هيچ چيز به ياد نمي آورند. مشکل اساسي نقدهاي نظري که به شريعتي از سوي اين طيف مي شود همين است؛ بيشتر از حد، نظري است و هرگاه وجهه تجربي مي گيرد، بخش اعظم خاطرات به فراموشي سپرده مي شود. به ياد نياوردن تمامي خاطرات، اشکال اساسي رويکرد نظري اين طيف است. نکته ديگري را هم بايد گوشزد کرد؛ هزاران صفحه از آثار شريعتي اصلاً سال ها پس از مرگ شريعتي به چاپ رسيد و بسياري از کساني که خود را متاثر از او مي دانسته اند حداقل اين است که متاثر از صفحاتي از شريعتي بوده اند. شريعتي به عنوان يک تفکر و يک نوع رويکرد به سياست، قدرت، دين و نسبتش با هويت، هرگز مبناي استقرار نظام انقلابي ً اسلامي قرار نگرفت. گمان نکنم خود مسوولان هم چنين ادعايي داشته باشند. ذکر اين نکات البته به قصد انکار تاثير تکه پاره، عاطفي و البته گسترده شريعتي در انقلاب ايران نيست. بحثي اگر باشد در باب کيفيت اين تاثير است و طرح اين پرسش که تا کجا نقد پرونده تاريخي عملکرد خود را مي توان به پرونده شريعتي متصل کرد.

شريعتي براي بسياري شده است يک امکان يک فرصت. مثلاً کيسه بوکس که با کوفتن بر آن همه عقده هاي روزگارت را خالي کني. (بسياري از مردم کوچه و بازار؛ هر چه مي کشيم از دست اين شريعتي مي کشيم. حرف ياد اين و آن داد) مثلاً يک بت که با شکستنش احساس خوب و مشروع «خود ابراهيم پنداري» پيدا کني. (درست مثل ابراهيم گلستان که اخيراً دن کيشوتي، گيرم با يک تاخير چهل ساله، به جنگ هرچه نام و نشان روشنفکري در اين مملکت بود رفت) زندي پور در بازجويي ها همين را به شريعتي گفته بود؛ بت شده يي مي شکنيمت. شايد هم يک اسطوره که با کشاندنش به تاريخ، تاريخ معاصر خودمان، اميدوار شويم به خلاصي از شر خيلي از انحرافات تاريخي... (دق کرد و مرد و بيخودي شايعه مي کنند او را کشته اند. ساواکي بود مي گويند مخالف شاه بود و...) طي اين سال ها، شريعتي فرصتي بوده است غنيمت تا در زد و خورد با او يا همنشيني همدلانه با او فرصت هايي پيدا کنيم براي فکر کردن به خود، تسويه حساب با خود، اميدوار شدن به خود يا بيزار گشتن از خود و... شايد چندان مهم نباشد که در اين نسبت هايي که به او مي دهيم عادلانه رفتار مي کنيم يا خير. (تا اطلاع ثانوي نمي شود با شفافيت به ديروز نظر انداخت، همه چيز را گفت و مثلاً هر چه دلتنگت مي خواهد. همين که به بهانه نقد شريعتي مي شود خيلي حرف ها را زد، باز هم بايد قدردان او بود) مهم اين است که نيت مان در اين نقد ديروز تاريک پرخطا، گام برداشتن به سوي فردايي روشن تر باشد؛ فردايي که يا شريعتي توان آن را خواهد داشت که پابه پاي ما بيايد و از خود اعاده حيثيت کند يا از نفس مي افتد و پشت در هاي زمان خواهد ماند. عجالتاً، شريعتي در اين سي سالي که از انقلاب مي گذرد و از مرگ اش (گفتم مرگ تا همه دوستداران حقيقت و اسطوره شکنان امروز باز به خشم نيايند) مدام همين دور و بر است. همين نزديکي ها و ما را به واکنش وامي دارد. موقعيت شريعتي در جامعه امروز، بسيار فراتر از موقعيت يک تئوريسين است، تئوريسيني در ميان ديگران. حيات و ممات او و بسياري از حرف هايش او چنان با تجربه هاي تراژيک و نيز شادمانه معاصر ما پيوند خورده که به سادگي نمي توان در پرداختن به او غيراحساساتي حرف زد و مثلاً بي طرفانه و علمي. اينکه در دفاع از او شورمندانه و عاطفي سخن گفته شود شايد قابل فهم باشد ( و جالب اينکه بيشتر دوستداران شريعتي متهم به اين شورورزي و تعصب هستند و توضيحات و تفاسيرشان هر چند مستند ناديده انگاشته مي شود) اما مي بينيم که در نقد او، حتي در علمي ترين و استدلالي ترين شکلش، چيزي از شور و شيدايي چاشني مي شود (و غالباً عالمانه و حکيمانه تلقي مي گردند.) مثل همين منتقدي که نقدهايش به شريعتي، درست شبيه اکتشاف برق است توسط پرسوناژ داستان صدسال تنهايي گارسيا مارکز آن هم هشتاد سال پس از کشف برق. مثلاً اينکه شريعتي احساسي، اغراق گو و جاعل تعبير است (شريعتي خود مسووليت اين هر سه خصيصه را بر عهده گرفته است، به خصوص خصلت زيباي «جاعل تعبير» را. ) يا اينکه رويکرد ايدئولوژيک او به دين، بديل سازي بوده است براي مارکسيسسم (حداقل بيست سال از اين نقد مي گذرد و حق تاليفش متعلق به داريوش شايگان در کتاب انقلاب مذهبي چيست) يا اينکه اطلاعاتش کم، پايه هاي نظري و فلسفي اش ضعيف است و بر علوم نظري تسلط ندارد (از اين يکي نقد هم سي سال مي گذرد) و... اين شور و شيدايي را همچنان در اينجا و آنجاي آثار منتقدان شريعتي (در هر جبهه يي) مي توان يافت. مثلاً ناگهان مي بيني محقق مورخ آکادميک فيلسوفي که براي هر تعبيري چندين صفحه رفرنس ضميمه مي کند در نقد شريعتي خود را معاف از رفرنس مي داند و سخنانش رنگ فتوي مي گيرد و ناگهان مي بيني محقق مورخ مستندگوي فيلسوف مآب ما نيز خونسردي خود را از دست مي دهد و دلخور مي شود از اينکه حرکت رو به رشد تکاملي تاريخ معاصر ما توسط غول شاخداري چون شريعتي متوقف مانده است. حال تو بيا و با هزار سند و مدرک ثابت کن که اي مورخ، حرکت تاريخ را هيچ کس نتوانسته است يک تنه متوقف کند، نه به نام مذهب، نه به نام ايدئولوژي و... چنانچه برعکسش نيز ممکن نيست يعني ممکن نيست که به نام مخالفت با اين همه هم بتوان يک تنه موتور متوقف مانده تاريخ را به حرکت دوباره واداشت.

بگذريم. درباره شريعتي و نسبت اش با انقلاب- نه هر انقلابي، همين انقلاب خودمان - عمدتاً چهار واکنش را مي شنويم؛

الف- خودش خوب بود، نقشش بد.

ب- خودش بد بود، نقشش خوب

پ- خودش بد بود و نقشش بدتر.

ج- خودش خوب بود و نقشش بهتر (و البته اين دسته بيشتر اميدوار به آينده اند.)

براي بازتعريف موقعيت شريعتي در ميانه اين واکنش ها چه بايد کرد؟ بايد دل آنهايي را که از انقلاب آسيب ديده اند به دست آورد يا دل آنهايي را که از انقلاب سودي برده اند. شريعتي چه به عنوان تفکر و چه به عنوان شخص با هر دو طيف اشتراکاتي دارد. اما به رغم آن همدردي و اين همدلي، چنين پيداست که او دارد راه خودش را مي رود. (همين کنش ها و واکنش ها نشان مي دهد که هنوز از پا نيفتاده است معلوم نيست. اين موجود احساساتي رمانتيک اغراق گوي جاعل تعبيري که نه حرف هايش پايه و اساس فلسفي داشت و نه بر علوم نظري تسلط داشت، نه از تاريخ چيزي سرش مي شد، نه بر خلاف ادعايش جامعه شناسي خوانده بود، نه مدرک درست حسابي دانشگاهي گرفته بود (تازه با آن معدل پايين اش) نه دين را مي شناخت و نه دنيا را، نه غرب را و نه شرق را و اصلاً خودش مرد و نه اينکه کشته باشندش، چگونه همچنان راه مي رود و مدام بر سر راه ما قرار مي گيرد؟ پس چرا دست از سر ما بر نمي دارد يا ما چرا دست از سر اين محتضر بر نمي داريم؟ دست از سر اين آدمي که همه چيزش شايعه است. (از مرگش گرفته تا سوادش) اصلاً راست مي گويند منتقدان شريعتي. دليلش همان شوري است که او داشت و ما جان هاي فسرده خسته بر سر عقل آمده پر مصلحت خسته زخم خورده از روزگار، فاقد آنيم. نام ديگر آن شور، تفکر است؛ تفکري که به تعبير زيباي سودهير کاکار متفکر و روانشناس برجسته هندي تبار، محصول گفت وگوي «مغز است و قلب است و معده»، به قصد بود کردن نابوده يي، به قصد تغيير دادن واقعيت و به اميد ساختن آن بايد باشدي که نيست. براي اين سه کار سواد لازم است اما کافي نيست. قلب و معده را نيز بايد به کار انداخت تا بشود تفکر. براي اين سه کار تفکر لازم است. شور و شعور به شرط آنکه از جنسي مشترک باشند.

---------------------------------

ہيکي از شعارهاي انقلاب فرانسه
عناوين اين صفحه
هياهو بر سر چيست
نقد ضعيف انديشه هاي بزرگ
شريعتي معلم انقلاب
شايعه يي به نام شريعتي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام