پنج شنبه، 2 اسفند 1386 - شماره 1621
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: بيغوله
سنگک و سنتوري آزمون هاي اخلاق و تقوا
.................... حميد رضا ابک?

Hamidreza_abak@yahoo.com

فرض کنيد صبح يک جمعه زمستاني از خواب برخاسته ايد و متوجه شده ايد حضرت عيال، از جان گذشتگي کرده و از کله سحر پاي بساط کله پاچه يي بيدار مانده که قرار است امروز

نوش جان کنيد. همه بساط سور و سات مهياست و فقط مانده شما قدم رنجه فرموده، از منزل به سمت نانوايي عزيمت کنيد و با تهيه يک فقره نان سنگک خاشخاشي دو نبش، بهترين جمعه سال را براي خود رقم بزنيد.

قاعدتاً بقيه ايراني ها هم به سنگک صبح جمعه اعتقاد دارند و پيش از شما در صف نانوايي ايستاده اند. اگر متوجه شويد فقط يک نان باقي مانده و نوبت شما هنوز نرسيده است و احتمالاً آن نان کذايي هم قسمت ديگران است، چه مي کنيد؟ آيا خود را به لطايف الحيل به سر صف مي رسانيد؟ آيا قيمتي افسانه يي براي خريد نان پيشنهاد مي کنيد تا شاطر وسوسه شود و به بهانه يي نان را به دست شما برساند؟

فرض کنيد عصر يک پنجشنبه تابستاني خسته از کار روزانه، در ميدان آرژانتين و روبه روي پارکينگ بيهقي منتظر ايستاده ايد تا يکي از تاکسي هاي نارنجي و سبز و سفيد و آبي فرا برسد و از ميان خيل مشتاقان شما را برگزيند و به موکب سلطاني دعوت کند و به مقصدي برساند که مي توانيد در آنجا بر مبل و مخده لم بدهيد و ريموت کنترل انواع و اقسام وسايل صوتي و تصويري موجود را از کنار ليوان آب پرتقال تان برداريد و حالش را ببريد. احتمالاً در ميان جمعيت پيرزني هم ايستاده که زودتر از شما به آن محشر کبري رسيده و مي خواهد شب جمعه يي به سروقت فرزندي برود که حال و حوصله يي براي صله رحم و سر زدن به مادر و اين حرف ها ندارد.

هر کس که جمله يي در وصف پنجشنبه شب و تابستان و پارکينگ بيهقي و تاکسي شنيده باشد، قاعدتاً درک تان مي کند و مي داند در چه مخمصه يي گرفتار آمده ايد. اما شما چه مي کنيد؟ آيا قضيه را زيرسبيلي رد «نموده»، در تاکسي را مي گشاييد و

يا علي مدد؟

اگر پاسخ شما به اين پرسش ها منفي باشد، قاعدتاً بايد شما را انساني «اخلاقي» دانست که در بدترين شرايط حاضر است «تريد» کله پاچه با نان لواش و «کله پز» شدن در گرماي تابستان را تحمل کند، اما نان و تاکسي ديگران را از کف شان نربايد. توضيح واضحات بود؟ کاش همين طور باشد، اما موقعيت هاي اخلاقي هميشه به همين سادگي نيستند. تصميم گرفتن بر دوراهي اخلاق و بي اخلاقي نيز هميشه به اين راحتي نيست.

فرض کنيد فيلم زندگي خصوصي يک هنرپيشه که تا همين چند وقت پيش سريال موفقش را از تلويزيون تماشا مي کرده ايد، در فرآيندي انفجاري، بازار سي دي هاي قاچاق را پر کند. احتمالاً هر چقدر هم در زندگي تان به قاچاق و دستفروش و «مالخر» بي توجه باشيد، فرزند، پدر، پسرعمو، دخترخاله نسبي و عموزاده سببي يي خواهيد داشت که يک شب با کيفي حاوي اين سي دي به منزل شما بيايد.

حضرتعالي نه آژان تشريف داريد، نه وکيل مدافع آن بازيگر و طرف ديگر دعواييد و نه قرار است حکم قضايي صادر کنيد؟ چه مي کنيد؟ کمي به وضعيت زندگي در اين سرزمين و حال و روز اهالي سينما و هنر ناسزا مي گوييد و قدم زنان به سمت سي دي پلير و رايانه مي رويد و «استارت»؟ اگر نه، پس لذت فضولي به عنوان يکي از اصيل ترين اميال انساني چه مي شود؟

يک مثال ديگر. فرض کنيد يکي از بزرگ ترين کارگردانان روزگار مثلاً مهرجويي، يکي از بهترين آثار زندگي اش مثلاً سنتوري را ساخته باشد. فيلم اکران نمي شود و به هر دليلي تبديل به کالاي ممنوعه مي شود و از طريق همان پسرخاله هاي دسته ديزي به دست شما مي رسد. چه مي کنيد؟ اين بار ديگر مساله فضولي و کله پاچه و تاکسي نيست. به هرحال احتمالاً اين فيلم هيچ گاه اکران نخواهد شد و شما تا ابدالآباد از ديدن سنتوري محروم خواهيد ماند. از سوي ديگر ممکن است اين وسوسه به سراغ شما بيايد که حتماً در اين فيلم حرف خاصي زده شده که جلوي اکرانش را گرفته اند و براساس اصل آزادي اطلاع رساني، من «حق» دارم ببينم اوضاع از چه قرار است.

يا اينکه شما روزنامه نگار و منتقدي از اهالي سينماييد که بايد براي جريده شريفه تان ستوني درباره اين فيلم بنويسيد. خوب مسلماً اگر فيلم را ببينيد، بهتر مي توانيد درباره اش اظهارنظر کنيد و حتي در اين صورت مي توانيد بهتر به مهرجويي و سينما خدمت کنيد و رسالت تان را محقق سازيد.

همه اينها به کنار. مگر سينماي ايران چند مهرجويي دارد که شما از خير سنتوري بگذريد و وقت تان را با چيزهاي ديگري پر کنيد که چندان هم دل انگيز نيستند؟

اصلاً مگر امروزه روز، چه لذتي بالاتر از اين وجود دارد که فيلم محبوب کارگرداني محجوب را «Play» کنيد و فارغ از تمام افسردگي ها، «دم»ي را غنيمت بشماريد؟

اگر نه نان سنگک را مي گيريد و نه تاکسي را غر مي زنيد و نه کاري با فيلم آن هنرپيشه داريد و نه نيم نگاهي به سي دي قاچاق سنتوري، که خدا وکيلي دمتان گرم. سريعاً خود را به دفتر مرحوم امانوئل کانت، در کونيگزبرگ آلمان معرفي کنيد تا تصوير شما را به عنوان مجسمه اخلاق کانتي، به ويرايش هاي بعدي کتاب «نقد عقل عملي»، الصاق و ضميمه کنند.

اگر با گرفتن نان سنگک و سوار شدن به تاکسي مشکل داريد اما تماشاي آن سي دي کذا و فيلم سنتوري را به هر کدام از دلايل احتمالي که ذکرش رفت، خيلي هم مخالف اخلاق نمي دانيد، پس بايد درباره شما يک نتيجه ويژه گرفت. احتمالاً دستگاه اخلاقي يي که شما بدان پايبنديد، اگر فرض کنيم چنين چيزي وجود داشته باشد، يک جاي کارش مي لنگد. يا اساساً دستگاه اخلاقي نيست يا اينکه قابليت خود براي روزآمد شدن و تصميم گيري شايسته در مواجهه با مسائل جديد را ندارد. چنين دستگاهي فقط به کار حل مشکل دوراهي هاي سر راستي مي آيد که خوب و بدش مثل روز روشن است.فراموش نکنيد. فرض ما اين بوده که شما قصد داريد انسان اخلاقي باشيد وگرنه که هيچ.

در بحبوحه انفجار اطلاعاتي ناشي از حضور سي دي هنرپيشه مذکور يا فيلم سنتوري در بازار قاچاق، سخن از هر چيزي به ميان آمد. ضرورت مواجهه با توزيع کننده اصلي، تکثيرکنندگان و موزعان، ضرورت دخالت نيروهاي انتظامي و قضايي، ضرورت تدوين قوانين سختگيرانه حقوقي براي پيشگيري، ضرورت تقويت رفتارهاي صنفي و... .اتفاقاً نمي دانم چه شد که در مورد مشابهي که سال گذشته و در مورد يکي از فيلم هاي پرفروش رخ داد، عزم همه جانبه متوليان امور تا حد زيادي از عمق فاجعه کاست. اما عجيب است که کمتر کساني به اين نکته انديشيدند که آنچه در اين ميانه به کلي فراموش شده و مشمول هيچ بحث و گفت وگويي نمي شود، «اخلاق» و «تقوا»ي انساني است و بس. راستي يک سوال. به نظر شما ممکن است در سرزميني با اين همه پشتوانه فرهنگي و اخلاقي و انساني و در ميان مردمي با اين همه ويژگي هاي درخشان اخلاقي که بنا بر کشفيات باستان شناختي مربي سابق تيم ملي، امير قلعه نويي، نه هزار سال تاريخ را پشت سر دارند، کساني پيدا شوند که هم سنگک را به «رگ» بزنند و هم تاکسي را سوار شوند و هم سي دي هنرپيشه را تماشا کنند و هم از سنتوري قاچاق لذت ببرند؟ من که گمان نمي کنم. اگر شما چنين افرادي را مي شناسيد، صدايش را درنياوريد.
چهار کبوتر شعري منتشر نشده از ناظم حکمت
....................فيليز آي گوندوز?

ترجمه؛آيدين فرنگي

«زن نازک نارنجي» از «ديو آبي چشم» يک خانه نقلي خواسته بود؛ خانه يي که در باغچه اش شاخه هاي ياس زرد گل بدهد...، اما روياي «پيرايه» در طول 13 سال رابطه با «ناظم حکمت» رنگ واقعيت نگرفت. «ديو مثل يک ديو دوست داشت و دست هاي ديو آنقدر بزرگ بود که نمي توانست خانه نقلي بسازد و در خانه يي را بزند که در باغچه اش شاخه هاي ياس زرد گل مي دهد...»

هرچند ناظم حکمت تا روز جدايي از همسرش نتوانست به قولي که در مورد خانه به وي داده بود، عمل کند. سال ها بعد از جدايي آن دو، «محمد فواد» (پسر پيرايه از همسر اولش و نويسنده و پژوهشگر نام آشناي ادبيات ترکيه) خانه رويايي مادر را با دست هاي خود بنا کرد.... پيرايه در سال 1995 و محمد فواد هفت سال پس از وي (2002) در همان خانه نقلي که در باغچه اش شاخه هاي ياس زرد گل مي داد دنيا را ترک کردند.

در نخستين روزهاي آخرين ماه سال 2007 در يکي از صندوقچه هايي که از پيرايه به يادگار مانده، شعري چاپ نشده از ناظم حکمت با دستخط شاعر پيدا شد. چند روز بعد مجله ادبي «سوزجوک لر» (واژه ها) شعر تازه پيدا شده ناظم، با نام «چهار کبوتر» را به چاپ رساند. انتشار اين شعر را بايد نتيجه تعهد دو نفر دانست؛ همسر پسر محمد فواد، «يشيم بيلگه بنگو» و دبير تحريريه مجله «سوزجوک لر»؛ «تورقاي فيشکچي». پس از مرگ محمد فواد، پسرش «کنعان بنگو» و همسر وي «يشيم بيلگه بنگو» خانه روياهاي پيرايه را براي سکونت برگزيدند. يشيم که پس از مرگ فواد جايزه يي را نيز در زمينه نويسندگي به نام و ياد وي بنيان گذاشته، بعد از استقرار در «خانه نقلي»، طبقه بندي و بازخواني ميراث عظيم ناظم حکمت را آغاز کرد؛ ميراث نابي که در صندوقچه هاي پيرايه نگهداري مي شد. يشيم در نخستين روزهاي دسامبر 2007 در يکي از صندوقچه ها با چهار دفتري روبه رو شد که ناظم مطالب آنها را خطاب به پيرايه نوشته است. يشيم متوجه شد سه دفتر نخست، حاوي متن اصلي کتابي است به نام «نامه هايي به پيرايه» که با ويراستاري محمد فواد و «عاصم بزيرچي» توسط نشر ADAM به چاپ رسيده. داستان هايي نيمه تمام و پيش نويس چند رمان نيز جزء يافته هاي يشيم بود. اما دو برگ کاغذ مجزا لاي يکي از دفترها بيش از هر چيز ديگر توجه يشيم را جلب کرد؛ شعري با دستخط ناظم حکمت. يشيم براي اطمينان از چاپ شدن يا نشدن اين شعر به سراغ کسي رفت که هنگام گردآوري و نشر آثار ناظم حکمت، جزء همکاران محمد فواد بود.

«تورقاي فيشکچي» که تسلط کاملي روي آثار ناظم دارد، پس از آنکه مجموعه شعرهاي ناظم را از نظر گذراند، با قطعيت گفت که شعر پيداشده تاکنون به چاپ نرسيده است.

با تلاش هاي يشيم و پس از اخذ اجازه از «محمد ناظم» (پسر ناظم حکمت) شعر «چهار کبوتر» در آخرين روزهاي سال 2007 در مجله سوزجوک لر منتشر شد. آيا محمد فواد هنگام تدوين مجموعه آثار ناظم حکمت از وجود چنين آثار ناتمامي بي خبر بوده؟

يشيم بيلگه بنگو پاسخي منفي به اين پرسش داده، تاکيد مي کند؛ «فواد اهل ادبيات بود و به چشم يک کارشناس ادبي به آثار ناظم نگاه مي کرد. به همين دليل او به خودش اجازه نداد آثار ناتمام ناظم را به چاپ برساند.اما ما معتقديم همه شعرهاي ناظم بايد چاپ شود چرا که خوانندگانش به همه شعرهاي او اهميت مي دهند.» شعر چهار کبوتر که در سال 1938 و در بازداشتگاه استانبول نوشته شده، در زير آمده است؛

چهار کبوتر

چهار کبوتر آمدند

براي شست و شو.

آب توي کاسه سنگي زير شير زندان بود

و آفتاب

روي چشم ها، بال ها و پاهاي سرخ کبوترها.

چهار کبوتر

براي شست و شو

داخل آب شدند

و روي زمين خاکستري

چهار انسان

به چهار کبوتر نگاه کردند.

کبوترها درست با هم

روي پاهاي سرخي که نشان آفتاب را دارند

مي توانند پرواز کنند

آهن و ديوار نمي تواند آنها را متوقف کند.

کبوترها بال هاي نرمي دارند

و بال ها

لحظه يي اينجا، لحظه يي بعد روي پشت بام هستند.

آدم ها بال ندارند

بال آدم ها در قلب شان است.

چهار کبوتر

براي رسيدن به خورشيد

شست وشو کردند و پريدند.

------------------------------

منبع؛

روزنامه مليت، چاپ ترکيه، 29 دسامبر 2007
شايد
سروش صحت

تيترهاي روزنامه يي را که خريده بودم نگاه مي کردم، مردي که پهلوي من نشسته بود هم از کنار چشم تيترها را مي خواند و همين ورق زدن روزنامه را برايم مشکل کرده بود. زني هم سن و سال مرد سوار تاکسي شد و پهلوي مرد نشست. مرد که تيترها برايش جالب شده بود غرق روزنامه من بود. با عذاب وجدان فراوان و در حالي که وانمود مي کردم حواسم نيست که مرد از بغل چشم مشغول خواندن است، روزنامه را ورق زدم. مرد تمرکزش به هم خورد، نگاهي به چپ و راست کرد و زن را ديد، بعد انگار کمک بخواهد، به من نگاه کرد و بعد دوباره به زن نگاه کرد. زن هم نگاهي به من انداخت. مرد گفت؛«رضوان»، زن جوابي نداد. مرد دوباره به زن نگاه کرد و پرسيد؛«شما رضوان نيستيد؟» زن گفت؛«نخير.» مرد پرسيد؛«مطمئنيد؟» زن گفت؛«يعني چي مطمئنيد؟» مرد معذرت خواهي کرد. زن همانجا پياده شد. برگشتم و رفتن زن را نگاه کردم. زن که خلاف جهت تاکسي مي رفت يک لحظه سرش را برگرداند، به تاکسي نگاه کرد و به سرعت دور شد. به مرد نگاه کردم، مرد به روبه رويش خيره شده بود و تاکسي مي رفت.
عناوين اين صفحه
سنگک و سنتوري آزمون هاي اخلاق و تقوا
چهار کبوتر شعري منتشر نشده از ناظم حکمت
شايد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام