سروش صحت

تيترهاي روزنامه يي را که خريده بودم نگاه مي کردم، مردي که پهلوي من نشسته بود هم از کنار چشم تيترها را مي خواند و همين ورق زدن روزنامه را برايم مشکل کرده بود. زني هم سن و سال مرد سوار تاکسي شد و پهلوي مرد نشست. مرد که تيترها برايش جالب شده بود غرق روزنامه من بود. با عذاب وجدان فراوان و در حالي که وانمود مي کردم حواسم نيست که مرد از بغل چشم مشغول خواندن است، روزنامه را ورق زدم. مرد تمرکزش به هم خورد، نگاهي به چپ و راست کرد و زن را ديد، بعد انگار کمک بخواهد، به من نگاه کرد و بعد دوباره به زن نگاه کرد. زن هم نگاهي به من انداخت. مرد گفت؛«رضوان»، زن جوابي نداد. مرد دوباره به زن نگاه کرد و پرسيد؛«شما رضوان نيستيد؟» زن گفت؛«نخير.» مرد پرسيد؛«مطمئنيد؟» زن گفت؛«يعني چي مطمئنيد؟» مرد معذرت خواهي کرد. زن همانجا پياده شد. برگشتم و رفتن زن را نگاه کردم. زن که خلاف جهت تاکسي مي رفت يک لحظه سرش را برگرداند، به تاکسي نگاه کرد و به سرعت دور شد. به مرد نگاه کردم، مرد به روبه رويش خيره شده بود و تاکسي مي رفت.