دوشنبه، 13 اسفند 1386 - شماره 1629
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
به انگيزه انتشار رمان «در انتظار بربرها» نوشته جي ام کوتسي
درد ، حقيقت است



پيمان اسماعيلي

«در انتظار بربرها» يکي از آثار اوليه «جي ام کوتسي» رمان نويس برجسته آفريقاي جنوبي به حساب مي آيد. روايتي شبه رئاليستي از يک مامور دولت که در يکي از شهرهاي مرزي حکومتي ناشناخته مشغول گذراندن سال هاي واپسين خدمت خود است.

ورود «سرهنگ جول، از اداره سوم» به منطقه کوچک فرمانروايي راوي نقطه آغاز رمان و سرآغاز سلسله حوادثي است که هم قهرمان داستان و هم خواننده را در معرض انتخاب هاي اخلاقي بي شماري قرار مي دهد. در حقيقت نقطه حرکت اين رمان در نطفه يي شکل مي گيرد که از انتخاب اخلاقي قهرمان داستان زاده شده است. قهرمان داستان تصميم مي گيرد در برابر شکنجه بربرها از خود عکس العمل نشان دهد. اين عکس العمل در ابتدا ناپيدا و زيرساختي است. او ناخودآگاه تصميم مي گيرد سرهنگ جول را از نقشه حمله برق آسا به بربرها منصرف کند؛

«بدتان نيايد جناب سرهنگ، شما سرباز حرفه يي نيستيد. هيچ لزومي ندارد تو اين منطقه نامساعد خودتان را درگير عمليات نظامي بکنيد.»

در ادامه عکس العمل هاي او نسبت به شکنجه بربرها حالت خودآگاهانه تري به خود مي گيرد. به دختري بربر علاقه مند مي شود که زير شکنجه سرهنگ جول بخش مهمي از بينايي اش را از دست داده است. جانش را به خطر مي اندازد تا دختر را به خانواده اش بازگرداند و در بازگشت به منطقه مرزي، مثل يک اسير بربر زنداني و شکنجه مي شود. در حقيقت خط سير رنج و نزديکي به خشونت و شکنجه، انتخاب هاي اخلاقي او را آگاهانه مي کند. جي هيليز ميلر در کتاب «اخلاقيات خواندن» معتقد است که يک متن داستاني بايد توانايي توليد لحظات اخلاقي را دارا باشد؛ لحظاتي بسيار شخصي و ويژه. چنين متني مي تواند به عنوان منبعي براي توليد اخلاقيات و انتخاب هاي معرفت شناسانه عمل کند. او اعتقاد دارد که لحظات گريزناپذيري در عمل خواندن يک متن ايجاد مي شود که تنها داراي ابعادي متعالي، سياسي، اجتماعي يا تحذيرکننده و محدوديت بخش نيستند بلکه به نحو شايسته يي اخلاقي به حساب مي آيند. به اعتقاد ميلر متن داستان بايد به عنوان مکاني براي رخداد حوادث اخلاقي مورد تحليل قرار بگيرد. در چنين نگاهي، بدون داستان سرايي امکان ايجاد يک تئوري مشخص براي اخلاق ممکن نمي شود. ميلر تاکيد مي کند که چنين نظري به اين دليل نيست که داستان ها ذاتاً دربرگيرنده بن مايه هاي دراماتيکي از موقعيت هاي اخلاقي، انتخاب ها يا قضاوت هايي هستند که در راستاي موضوع فراگير اخلاق قرار مي گيرند بلکه درست به دليلي معکوس، به اين دليل است که اخلاق رابطه ويژه يي با نوع خاصي از زبان دارد که ما آن را به عنوان داستان مي شناسيم.عمل خواندن در اين نگاه از يک طرف پاسخ به چيزي است، مسوول چيزي است يا اداي احترامي به يک ارزش است. بنابراين عمل خواندن اخلاق گرايانه بايد همانند ساير لحظات اخلاقي با نوعي حالت آمرانه همراه شود با مجموعه يي از «من بايدها» يا «من بايد آن را انجام دهم». نکته مهم در اين بحث اين است که مجموعه «من بايدها» تنها به نوعي عمل معرفت شناسانه يا زيرمجموعه يي از مفاهيم هستي شناسانه از پيش تعيين شده ارجاع نمي دهد بلکه بالعکس، همان طور که گفته شد، لحظه اخلاقي توليد شده در يک متن داستاني بايد چيزي خودمولد، منحصر به فرد و ويژه باشد. مرجع و منبعي براي اعمال معرفت شناسانه و نه زيرمجموعه يي از مفاهيم از پيش تعيين شده.

در بسياري از آثار کوتسي و از جمله در رمان «در انتظار بربرها» ما با نوعي ابهام در رفتارشناسي شخصيت ها روبه رو مي شويم. در حقيقت نه در متن رمان و نه در تحليل شخصيتي قهرمان ها هيچ تمايلي براي ارائه الگو يا راه حلي از پيش تعيين شده وجود ندارد. قهرمان پا به سن گذاشته داستان همانقدر که در اعتراض به شکنجه بربرها جسور است و خود را با قدرت غالب امپراتوري درگير مي کند، فردي است هوس باز که در بسياري از صفحات داستان قدرت کنترل اميال خود را ندارد. از طرفي بايد اذعان کرد که طغيان هاي قهرمان داستان برابر ماموران دولت، بيش از آنکه تحسين برانگيز و عقلاني به حساب آيند، دن کيشوت وار و فانتزي هستند که در تقابل با رفتار ساير شخصيت هاي رمان عموماً بيش از آنکه اخلاقي (به تعريف مالوف و از پيش تعيين شده آن) به نظر برسند، خنده دار و ترحم برانگيز پنداشته مي شوند. در جايي از رمان کوتسي قهرمان داستانش را با چنين جملاتي معرفي مي کند؛ «مثل مردي که راه خودش را مدت ها پيش گم کرده است اما روي راهي پافشاري مي کند که ممکن است به هيچ جا ختم نشود.»چنين سبکي در پروراندن ويژگي هاي رفتاري شخصيت ها باعث مي شود که خواننده نيز همراه با قهرمان داستان به ناچار در برابر انتخاب هايي اخلاقي قرار گيرد که ناگزير است همراه با متن به آنها پاسخ دهد؛ پاسخي که لزوماً با الگوهاي از پيش تعيين شده او يا انتخاب هاي قهرمان داستان همسان نيست و مطابق تعريف «ميلر» نوعي انتخاب اخلاقي يکتا و منحصر به فرد به حساب مي آيد. از اين رو مي توان گفت که کوتسي در اين رمان فضاهاي خالي بي شماري را براي خوانندگان خود به جا گذاشته است تا هرکس با توجه به نوع ادراک شخصي خود از متن به خوانشي اخلاقي و منحصر به فرد دست پيدا کند. به عبارت ديگر چيزي که پس از خوانش متن رمان حادث مي شود نوعي تجربه شخصي از «من بايدها» است؛ تجربه يي که همراه با خشونت و شکنجه جاري شده در متن، لزوماً با برداشت هاي اخلاقي پيشين يک خواننده همخواني پيدا نمي کند. رمان در اين حالت به متني «خودمولد» تبديل مي شود که خصوصيات اخلاقي مورد نظر خود را توليد کرده و سپس از طريق ايجاد روايتي داستاني به خواننده منتقل مي کند. در چنين شرايطي اگر منطقه مرزي مورد بحث رمان را تمثيلي از آفريقا بدانيم بايد اذعان کنيم که آفريقاي کوتسي در اين رمان بيش از هر چيزي نمودي اخلاقي يافته است و ساير ابعاد سياسي و اجتماعي آن زير سايه اين رويکرد اصلي کم رنگ مانده اند.

اتاق شکنجه

به عقيده کوتسي دو دليل عمده وجود دارد که شکنجه بسياري از نويسندگان آفريقايي دهه هشتاد را مجذوب خود کرده است؛ نخست اينکه اتاق شکنجه استعاره يي است عريان براي تشريح رابطه ميان حاکمان خودکامه و قربانيان. دوم اينکه تجربه جاري در اتاق شکنجه تنها به فرد نجات يافته از آن اتاق تعلق ندارد. کوتسي معتقد است که يک نويسنده در خارج اين اتاق تاريک ايستاده است و مي خواهد وارد شود اما ناتوان است چرا که در حقيقت يک نويسنده وظيفه دارد آن چيزي را که در آن اتاق دربسته رخ مي دهد، تصور کند و سپس به حوزه داستان بکشاند. نويسنده نمي تواند به اين اتاق قدم بگذارد پس آن را منشاء تمام تخيلاتش مي کند. زهداني براي خلق هنرش. به همين دليل متن زاده شده از چنين زهداني به ناچار خصوصيات خشونت بار آن را به ارث خواهد برد. به عبارتي ديگر تجربه جاري در چنين اتاقي موجب شيفتگي نويسنده مي شود و تشريح اين شيفتگي خود به خود به مساله محوري نويسنده در کتاب تبديل خواهد شد. توصيفات کوتسي از شکنجه در اين رمان بسيار دقيق و تکان دهنده است و همين مساله کمک بسياري به پذيرفتني شدن روند تحول اخلاقي شخصيت ها مي کند و بدون شک از مهم ترين نقاط قوت رمان به حساب مي آيد؛

«روي شکم و کشاله ران هايش پر است از لکه لکه زخم و کبودي و روي بعضي جاها هم ريزه ريزه خون نشسته است. به نگهبان که همان جوانک ديشبي است زير لب مي گويم؛ چي به سرش آورده اند؟

او هم زير لب مي گويد؛ چاقو به اين کوچکي. دو انگشت شست و نشانه اش را از هم باز مي کند. چاقوي کوچک هوا ساخته اش را با ضربه هاي تند و کوتاه به تن پسر خوابيده فرو مي کند و کليدوار نرم مي چرخاند. اول به چپ بعد به راست. آن وقت بيرون مي کشد. دستش به پهلوش برمي گردد، منتظر مي ايستد.»

تن و محوريت رنج

از نظر کوتسي زندگي در تن به معني زندگي همراه با رنج است. در جايي وقتي از او درباره اهميت تن در رمان هايش سوال شده است پاسخ داده است؛ «اگر به عقب برگردم و به رمان هايم نگاه کنم به يک مفهوم ساده و برجسته مي رسم. اين مفهوم ساده و بااهميت همان تن است. به عبارت ديگر تن را نمي توان ناديده گرفت. درد عنصري است که هميشه حضور تن را به ما ثابت مي کند. در آفريقاي جنوبي شما هرگز نمي توانيد اقتدار رنج و بالطبع تن را ناديده بگيريد. چنين چيزي اصلاً ممکن نيست. نه به دلايل منطقي يا اخلاقي که به دلايل سياسي. به دليل حضور بي چون و چراي قدرت. اين تن در رنج، (در متن) مقتدر مي شود و چنين اقتداري چيزي نيست که کسي به آن اهدا کرده باشد. تن در رنج چنين اقتداري را به دست مي آورد و مفهوم قدرت نيز همين است. به عبارت ديگر اقتدار تن در رنج، (در متن) اجتناب ناپذير است.»

در رمان در انتظار بربرها اين اقتدار به متن تحميل مي شود و شخصيت هاي داستان را تحت تاثير خود قرار مي دهد. در حقيقت قهرمان داستان تنها در زير سايه درک چنين اقتداري است که به درک روشني از انتخاب هاي اخلاقي خود دست پيدا مي کند. در اين رمان تن انسان به همان اتاق شکنجه يي تبديل مي شود که قهرمان داستان از وارد شدن به آن ناتوان بود. شخصيت اصلي داستان بعد از اينکه به زندان مي افتد در جايي مي گويد؛ «کتکم نمي زنند، گشنگي به ام نمي دهند، روم تف نمي کنند. پس چه طور مي توانم خودم را قرباني شکنجه بدانم درحالي که اذيت و آزارهام اين قدر پيش پا افتاده اند؟»

اما درست در چند صفحه بعد نوع برداشت او از شکنجه عوض مي شود و معناي عام تر و هولناکي به خود مي گيرد؛ «در رنج بردنم افتخاري نيست. حتي درد بخش ناچيزي از آني است که اسمش را رنج گذاشته ام. چيزي که ناچارم تحمل کنم اطاعت از نيازهاي اوليه بدنم است. نوشيدن، سبک کردنش، در حالتي قرار دادنش که کمترين درد را بکشد(...)شکنجه گرهاي من علاقه يي به ميزان درد نداشتند. فقط علاقه داشتند نشانم بدهند که زندگي کردن توي بدن يعني چه، بدني که تا وقتي مي تواند به فکر عدالت باشد که سالم و خوب است، ولي همچين که کله اش را گرفتند و لوله يي چپاندند توي گلوش و يکي دو ليتر آب نمک ريختند توش تا اينکه به سرفه بيفتد و دل آشوبه بگيرد و تقلا کند بالا بياورد، آن فکر از کله مي پرد.» در حقيقت با گسترش مفهوم اتاق شکنجه در اين رمان، تن انسان جايگزين عام تري براي چنين مفهومي مي شود. تني که در زماني بسيار اندک تغيير ماهيت داده و هستي هولناکي را براي قهرمان داستان رقم مي زند.

کوتسي و کافکا

بسياري از منتقدان کوتسي رمان «در انتظار بربرها» را با کافکا مقايسه مي کنند. به ويژه وجود نوعي متن ديوان سالارانه در اين رمان موجب تقويت چنين نظري شده است. ولي با فرض پذيرش مباني نظري چنين مقايسه يي (که بررسي آن در محدوده اين مقاله نمي گنجد)، تفاوت هاي مشخصي مابين اين دو جهان داستاني وجود دارد که بايد به طور دقيق مورد توجه قرار گيرند. نخست وجود عنصر طنز در آثار کافکاست. در واقع برخي از رمان هاي اين نويسنده ترسيم کننده نمايش مضحکي از ديوان سالاري به حساب مي آيند. در حالي که نوع برخورد کوتسي با زبان در اين رمان به هيچ وجه طنازانه نيست. اصولاً سيطره همه جانبه درد و شکنجه بر کليت اين رمان، امکان حضور چنين مولفه يي را منتفي کرده است. دومين تفاوت عمده به جهان داستاني اين دو نويسنده بازمي گردد. در آثار کافکا ما با نوعي از جهان روبه رو مي شويم که امروزه از آن به نام «کافکايي» ياد مي شود. اين جهان بخشي از يک نمايش تخيلي عظيم به حساب مي آيد. نمايشي که با وجود اقتباس از واقعيت، از آن بسيار فراتر رفته و مولفه هاي هستي شناسانه خود را در ذهن خواننده مي نشاند (به عنوان مثال رمان هاي مسخ يا محاکمه را در نظر بگيريد). به عبارت ديگر ما تنها با نوعي سمبل سازي يا تمثيل از جهان واقعي روبه رو نيستيم. خواننده رمان هاي اين نويسنده به سرعت به کام روياي عجيب جهاني کشيده مي شود که تاثيرات حسي و زيبايي شناختي منحصر به فردي توليد کرده است. تاثيراتي که عملکردي وراي توجيهات واقع گرايانه متن پيدا کرده اند. اما در رمان «در انتظار بربرها» ما با چنين کارکردي از جهان داستاني روبه رو نيستيم. در حقيقت بسياري از بخش هاي اين رمان به شکل استعاره يي مستقيم براي جهان واقعي قابل خوانش است. کوتسي نوعي روايت شخصي از چيزي که ممکن است حقيقتاً اتفاق بيفتد اما هرگز نمي توانيم از آن مطمئن باشيم به دست مي دهد.

کوتسي از چيزي سخن مي گويد که تاريخ نيست اما انگاره يي است که از متن حقيقي تاريخ خلق شده است. به عبارت ديگر ميزان وابستگي کوتسي به حوادث واقعي جهان واقع بسيار بيشتر از کافکا است و درست به همين دليل بسياري از قسمت هاي اين رمان را مي توان به سادگي با رويکردي تمثيلي يا استعاري مورد بررسي قرار داد و با حوادث جهان واقعي يکسان پنداشت. به دليل وجود چنين علاقه يي، کوتسي در بخش هاي مختلفي از اين رمان با مقاله سرايي هاي طولاني به تشريح رابطه ميان متن و تفسيرهاي نويسنده از جهان واقع مي پردازد تا حدي که متن به چيزي همانند داستان- مقاله شبيه مي شود؛ «بچه ها هيچ شکي ندارند که درخت هاي کهنسال بزرگي که زير سايه شان بازي مي کنند هميشه سرپا خواهند بود، که روزي آنها مثل پدرهايشان بزرگ و قوي خواهند شد، بارور مثل مادرهايشان، که زندگي خوش و خرمي خواهند داشت و بچه هاي خودشان را بزرگ خواهند کرد و در زادگاهشان پير خواهند شد. چه چيز نگذاشته مادر زمان، مثل ماهي در آب، مثل پرنده در هوا، مثل بچه ها زندگي کنيم؟ تقصير امپراتوري است، فکر ساختن و نگهداري يک امپراتوري، زمان تاريخ را آفريده است.»

به علاوه اين تمايل عميق نويسنده به بازآفريني مولفه هاي جهان واقع به آگاهانه شدن رابطه ميان عناصر موجود در متن منجر شده است که خود بار استعاري و تمثيلي رمان را به شدت افزايش مي دهد و حضور مقتدر نويسنده در متن را به رخ خواننده مي کشاند. به عنوان مثال شرح روياي مبهم قهرمان داستان از دختري بدون چهره در برف (فاقد بينايي) به طور مستقيم به توجيه علاقه او به دختر بربر که توانايي ديدن ندارد، مرتبط مي شود. ناتواني او در به يادآوري جزييات و پس و پيش آن رويا به ياد نياوردن گذشته دختر بربر ارتباط پيدا مي کند. همين طور تمايل راوي به شفا دادن زخم هاي دختر بربر در راستاي همين رويا قابل تفسير است. در حقيقت جهان داستاني کوتسي در مواردي در جهت بيان يا توجيه اظهار نظرهاي فلسفي يا اخلاقي نويسنده دستکاري مي شود؛ اتفاقي که در جهان داستاني کافکا به چشم نمي خورد.

*رمان در انتظار بربرها با ترجمه محسن مينوخرد در سال 86 از طرف نشر مرکز به بازار عرضه شد.
نورافکن اگزيستانسياليستي
ترجمه، آ. ج؛ از شناخته شده ترين رمان هاي کوتسي مي توان به در انتظار بربرها، زندگي و زمانه مايکل کي 1983 (برنده جايزه بوکر در 1983)، ارباب پترزبورگ و رسوايي (برنده جايزه بوکر در 1999) اشاره کرد. کوتسي اولين نويسنده يي است که دو بار جايزه بوکر را از آن خود کرده است. او علاوه بر رمان نويسي، چندين مجموعه مقالات به رشته تحرير درآورده و دو خاطره نگاري تحت عناوين بچگي و جواني در کارنامه آثار خود دارد. کوتسي در رمان هايش نورافکني اگزيستانسياليستي بر رفتار فردي آدم ها مي افکند. شخصيت هاي او درست در لحظات حساس و تعيين کننده، فلج و بي حرکت مي شوند و حتي از تاثيرگذاري بر کنش هاي خود ناتوان مي شوند. ولي انفعال تنها نقطه تاريک و مبهم شخصيت انساني نيست بلکه آخرين پناهگاه انسان هايي است که با خارج کردن خود از حيطه دسترسي نظام سرکوبگر، به مقابله با آن برمي خيزند.در حقيقت کوتسي شخصيت دوپاره انسان سفيد ساکن در آفريقاي جنوبي را به تصوير کشيده است. او خود در خانواده آفريکاني زبان به دنيا آمده ولي در مدرسه يي انگليسي زبان تحصيل کرده است. با اينکه انگليسي زبان اصلي او است ولي همچنان بر زبان آفريکان که ريشه در هلندي دارد، تسلط دارد. او از اقليت آفريکان يعني همان اعقاب بوئرها در برابر کليشه يي که آنان را نژادپرست، متعصب، بي عاطفه و تنبل معرفي مي کند، به دفاع برخاسته است.

او در يکي از معدود مصاحبه هايش، در سال 1990، خطاب به گزارشگر آسوشيتد پرس چنين مي گويد؛ «تاريخ ما به گونه يي رقم خورده که مردمان عادي مجبور به اخذ تصميم هايي بزرگ شده اند. تصميماتي که قاعدتاً نبايد در برابر مردم عادي قرار گيرد. از ديد من، آفريقاي جنوبي در 40 سال اخير، مکاني بوده که در آن انسان ها با شک و شبهات اخلاقي سترگي دست به گريبان بوده اند.»

رسوايي، که بهترين رمان کوتسي درباره آفريقاي پس از آپارتايد است، به زندگي استاد دانشگاهي مي پردازد که پس از فاش شدن رابطه اش با يک دانشجوي کم سن و سال، شغلش را از دست مي دهد. اين استاد معزول به مزرعه کوچکي که به دخترش تعلق دارد، پناه مي برد و کمي بعد دخترش، لوسي، در همان مزرعه از طرف سه سياهپوست غريبه مورد تجاوز قرار مي گيرد. استاد وحشت زده مي خواهد پليس را خبر کند ولي لوسي مصرانه از او مي خواهد که با هيچ کس سخن نگويد. وقتي ديويد (پدر لوسي) از او مي پرسد که آيا واقعاً مي تواند بچه اش را دوست داشته باشد، تصويري درخشان از آفريقاي جنوبي، کشوري که در بحبوحه آشفتگي اجتماعي مي خواهد اميدوار باشد، در برابرمان جان مي گيرد؛ «بچه ؟ نه. چطور مي توانم؟ ولي چنين خواهم کرد. عشق به مرور شکل مي گيرد. تصميم دارم مادر خوبي باشم، ديويد. يک مادر خوب و يک انسان خوب. تو هم بايد سعي کني انسان خوبي باشي.» رسوايي بر نقطه يي حساس انگشت مي گذارد. ترس يک ملت از خشونت نژادي عليه مزرعه داران سفيد. تيم دو پلسيس، سردبير يک هفته نامه آفريکاني زبان، معتقد است رسوايي، موضع گيري سياسي نادرستي دارد. او معتقد است ارسال پيام هاي منفي از آفريقاي جنوبي آن هم از طرف نويسنده يي مشهور، در آن زمان خاص، مقبول هيچ آفريقايي نبود.
کوتسي، روايتگر آپارتايد
همچون آينه يي بي زنگار
آلن رايدينگ

ترجمه؛ آرش جلال منش

آفريقا تاکنون چهار برنده نوبل ادبيات داشته است؛ ول سوينکا از نيجريه در سال 1986، نجيب محفوظ از مصر در سال 1988، نادين گورديمر از آفريقاي جنوبي در سال 1991 و کوتسي از آفريقاي جنوبي که پس از سال ها که بسياري او را شايسته دريافت اين جايزه مي دانستند، بالاخره در سال 2003 و در 63 سالگي، جايزه نوبل را از آن خود کرد.

آکادمي نوبل با اشاره به گستره وسيع جهان داستاني کوتسي، در بخشي از ارزيابي او چنين مي نويسد؛ «يکي از موضوعات بنيادين رمان هاي کوتسي، ارزش ها و رفتارهاي منتج از نظام آپارتايد در آفريقاي جنوبي است. نظامي که از ديد او، مي تواند در هر نقطه از جهان ما پا بگيرد.»

اين آکادمي نثر خوش ساخت، ديالوگ هاي پرمغز و تحليل هاي درخشان رمان هاي کوتسي را مي ستايد. و در عين حال او را شکاکي پيگير مي داند که تازيانه نقد را بي رحمانه بر پيکر عقل مداري و معنويت مصنوعي تمدن غربي فرو مي آورد. از ديد آکادمي، کوتسي با کاوش در مفهوم ضعف و شکست انساني، موفق به کشف بارقه يي الهي در وجود آدمي مي شود.

جان ماکسول کوتسي، لاغراندام و بلندقد است و ريشي سفيد و مرتب دارد. او به نسلي از نويسندگان آفريقاي جنوبي تعلق دارد که عليه آپارتايد قد برافراشت. (نويسندگاني چون آلن پاتن، دنيس بروتوس، اتول فوگارد و خانم گوديمر) با اين حال و برخلاف ديگر همکارانش از اين نسل که فعالانه عليه نظام نژادپرست مبارزه مي کردند، کوتسي همواره از جلب توجه گريزان بوده و حتي خيلي کم تن به مصاحبه داده است. در موطن او يعني آفريقاي جنوبي کسب جايزه نوبل، موجي از مجادلات را درباره زندگي حرفه يي او برانگيخت. از ديد ستايشگران، کوتسي در به تصوير کشيدن مناقشات نژادي و سياسي در قبل و پس از آپارتايد، همواره صادق بوده است. ولي منتقدان او معتقدند کوتسي با برانگيختن احساسات مخاطبان در قبال خشونت هاي آفريقاي جنوبي، براي خود نامي دست و پا کرده و آنگاه کشور را رها کرده و زندگي خود را در جايي ديگر پي گرفته است.

استفن گري، شاعر اهل آفريقاي جنوبي، معتقد است که مهاجرت کوتسي به استراليا در سال 2002 به مجادلات بر سر وفاداري او به کشورش دامن زده است. از نظر او بسياري از نويسندگان آفريقاي جنوبي احساس مي کردند که کشورشان براي از سر گذراندن تغييرات به حضور فعال آنها نيازمند است ولي کوتسي همواره با فاصله به اين موضوع نگريسته و سعي داشته دامن خود را به حضور فعال در صحنه نيالايد. به گفته اين شاعر؛ «اکثر خوانندگان ممتاز آفريقاي جنوبي، کوتسي را نويسنده يي مي دانند که براي خارجي ها دست به قلم مي برد.» با اين حال، کوتسي واقعاً نويسنده يي از آفريقاي جنوبي است و اين مهم در آثارش موج مي زند. گويي زندگي دوره گردانه و بي هيجان او باعث شده با حفظ فاصله از مشکلات زادگاهش، به هدف خود دست يابد. او پس از فارغ التحصيلي در رشته رياضي از دانشگاهي در آفريقاي جنوبي، همچون بسياري از روشنفکران ليبرال سفيدپوست راهي انگلستان شد و به عنوان مهندس کامپيوتر، اولين شغل خود را تجربه کرد. چهار سال بعد او راهي امريکا شده و ضمن ادامه تحصيل در دانشگاه آستين تگزاس، براي گذران زندگي به تدريس زبان انگليسي براي دانشجويان جديدالورود پرداخت. کوتسي از سال 1968 در دانشگاه بوفالو واقع در نيويورک به تدريس ادبيات مشغول شد. تا اينکه در سال 1986 به زادگاهش بازگشت و سمت استادي ادبيات انگليسي در دانشگاه کيپ تاون را از آن خود ساخت. کوتسي در سال 2002، استراليا را به عنوان مقصد بعدي برگزيد و به عنوان محقق افتخاري در دانشگاه آدلايد رحل اقامت افکند. جاناتان لير استاد فلسفه دانشگاه شيکاگو که با کوتسي همکار بوده است، درباره او چنين مي گويد؛ «يکي از چيزهايي که او بدان مي نگرد، همان چيزي که بسياري از جمله خود من شجاعت کافي براي نگريستن بدان را نداريم، بي رحمي و بي احساسي انسان است. اگر آثار او را بخوانيد، آنها را تشخيصي صريح و جراحانه از آنچه در اطراف ما مي گذرد، خواهيد يافت؛ چيزي که به هيچ وجه زيبا نيست. اما از ديگر سو، شور انساني در او آن قدر قوي است که حتي وقتي در حال توصيف بدترين اعمالي است که انسان ها در حق يکديگر روا مي دارند، شور زندگي با شفافيت کامل حضور دارد. پرسش او پرسش از شرايط رستگاري و نفرين شدگي ما است.» ضايعه آپارتايد در رمان هاي کوتسي، حتي آنها که گويي در جايي غير از آفريقاي جنوبي مي گذرند، حضوري تعيين کننده دارد. قهرمان اصلي اولين رمان او يعني سرزمين هاي گرگ و ميش که در سال 1974 در آفريقاي جنوبي چاپ شده است، يک مرد امريکايي است که در جنگ ويتنام در بخش جنگ رواني خدمت کرده است. قهرمان داستان که زندگي اش در شرف فروپاشي است با گزارشي روبه رو مي شود که درباره پيشگامان بوئرها است؛ پيشگاماني که در قرن هجدهم براي فتح و استعمار آفريقاي جنوبي قدم به اين سرزمين گذاشته بودند.
زندگي و زمانه جي. ام. کوتسي
چشم اندازي بدون اميد و آشتي
جيمز پروکتر

ترجمه؛ فريده صارمي

جان مکسول کوتسي، رمان نويس، منتقد و پژوهشگر، از روشنفکران پيشرو آفريقاي جنوبي است که نقش ممتازي در شکل گيري فرهنگ معاصر آن سرزمين ايفا کرده است. در دهه هاي1970 و 1980، او در ميان نويسندگان جوان دگرانديشي جاي داشت که بر ضد رژيم آپارتايد سخن مي گفتند و نثر متمايز او، از همان ابتدا، به عنوان يکي از رساترين و تندرو ترين متون آن دوره شناسايي شد. منتقدان آثار او را با نوشته هاي نويسندگاني چون ناباکف، کافکا و کنراد مقايسه کردند و زماني که آثار باليده ترش نظير فو (1986) منتشر شد، پيشتر در سرتاسر جهان با تحسين و استقبال روبه رو شده بود. بيشتر نوشته هاي کوتسي تعمقي آشکار يا پنهان درباره رخدادهاي معاصر جامعه آفريقاي جنوبي است که با توجه به ضرباهنگ سريع و غالباً پرتنش تغييراتي که سيماي کشور را دگرگون مي سازد و باعث چندپارگي جامعه مي شود، کاري است دشوار. با اين همه، کوتسي به گواهي رمان هايش از جمله رسوايي (1999)، برنده جايزه بوکر، نويسنده يي نيست که به سادگي از ميدان به در شود. ديويد لوري 52 ساله، شخصيت مرکزي رسوايي، يک استاد زبان انگليسي است که بيش از آنکه روي تدريس اشعار رمانتيک متمرکز شود، اوقات خود را صرف طرح ريزي ماجراهاي رمانتيک با دانشجويان مونث اش مي کند. در نهايت، لوري بعد از افشا شدن ماجرا توسط دانشگاه و در پي آن، رسوايي اجتناب ناپذير، به مزرعه کوچک و دورافتاده دخترش پناه مي برد. در اين پس زمينه، تفاوت هاي پدر و دختر همزمان با بالا گرفتن تنش در اجتماع بومي تازه از بردگي رها شده، آشکار مي شود.

کوتسي با نگاهي سازش ناپذير به وضعيت آفريقاي جنوبي، مخاطرات فرهنگ نابسامان اما همچنان غالب سفيدپوستان را فاش مي سازد. رسوايي دو انديشه کليدي آثار کوتسي را در بردارد؛ انگيزش هاي تاريخي استعمارگري و پيامدهاي آن در دوره پسااستعماري. از منظر کوتسي دوره پسااستعماري دوره فروپاشي سلطه استعمارگران نيست، بلکه استعمار به مرحله تازه يي پا مي گذارد که از بسياري جهات مزورانه تر و مخاطره آميزتر است. براي نمونه، کتاب اول او با عنوان سرزمين هاي تاريک (1974) شامل دو داستان کوتاه است که هر کدام يک واقعه تاريخي را بازگو مي کند که آشکارا ارتباطي به يکديگر ندارند. يکي به دوره استعماري مي پردازد و ديگري متعلق به دوره پسااستعماري است، اما اين دو رخداد به گونه يي پرداخت شده اند که به وضوح ما را وامي دارند به پيوند ميان آنها و در نهايت، به رابطه اين دو رخداد با وقايع حال حاضر آفريقاي جنوبي بينديشيم. داستان اول درباره نقش امريکا در ويتنام است و داستان دوم که 200 سال پيشتر رخ مي دهد داستان يک مهاجر هلندي است. پروتاگونيست هاي به وضوح متفاوت اين دو داستان، يک کارشناس جنگ رواني و يک ماجراجو، به گونه يي مشابه دست به ظلم و تعدي مي زنند. اين رابطه ميان استعمارگر و استعمارشده ساختار تاثيرگذارترين و موفق ترين اثر کوتسي، در انتظار بربرها (1980)، را شکل مي دهد. اين داستان بلند که در مرزي نامعلوم، چشم انداز کويري و زماني نامشخص رخ مي دهد، تمثيلي براي رابطه بين استعمارگر و استعمارشده و کاوشي در نسبت بربريت و تمدن است. بعد از در انتظار بربرها، زندگي و روزگار مايکل ک. در 1983 منتشر شد. در اين کتاب انتزاع تمثيلي در انتظار بربرها رنگ مي بازد و جاي خود را به روايتي موشکافانه و تاثيرگذار از سرگذشت مايکل ک. و مادرش مي دهد.

تيره روزي اين شخصيت ها که هر دو دچار معلوليت جسمي هستند، هنگامي دوچندان مي شود که در پي جنگ داخلي آفريقاي جنوبي سرپناه و درآمد خود را از دست مي دهند. آنها به اميد بنا کردن زندگي بهتر در جايي ديگر از کشور تصميم مي گيرند شهرشان، کيپ تاون، را ترک کنند. در سفر مايکل و مادرش (روي يک چرخ دستي نشسته است که مايکل آن را هل مي دهد) کمتر نشاني از رهايي يا گريز ديده مي شود. مادر پيش از آنکه به مقصد آرزوهاي خود برسند، مي ميرد و همراه با مرگ او اميد رهايي نيز فنا مي شود. در اين داستان نيز، همانند رسوايي، رجعت به روستا راه حلي براي شخصيت هاست اما رويدادگاه روستايي نيز، در نهايت، مصائب پروتاگونيست را چاره نمي کند. گريز درونمايه يي است که در ديگر داستان کوتسي، جواني؛ صحنه هايي از زندگي روستايي (2002)، تکرار مي شود.

در هر دو اين داستان هاي خالي از اميد و آشتي ناپذير، گويي پايداري جايگزيني براي برطرف کردن مشکلات است. کوتسي موقتاً چشم انداز آفريقاي جنوبي را در کتاب بعدي اش، فو، که بسيار مورد توجه منتقدان قرار گرفت، رها مي کند. فو روايت دوباره داستان رابينسون کروزوئه دفو، اين بار در شهر لندن است. اين داستان با بازآفريني متني تحسين شده از استعمار بريتانيايي، راهبرد خاص داستان پردازي پسااستعماري را برمي گزيند (راهبردي که در گردابي چنين هايل جين ريس و فرزند پروسپروي موراگ گان نيز قابل بازيابي است) و واکنشي به فرهنگ استعمارگراست. فو داستاني درباره داستان پردازي است؛ راوي مونث آن، سوزان بارتون، به دنبال ناشري براي چاپ داستانش مي گردد. فو، به رغم غنا و تنوع صدا، به گونه يي چشمگير داستاني است درباره سکوت، سکوت فريادي که کوتسي از پرداخت صدايش سر باز مي زند. گرچه سکوت در اين متن مرکزيت دارد، کوتسي مي کوشد سرحدي را نشان دهد که در آن زبان نيز ابزاري کليدي در دست استعمار است.
عناوين اين صفحه
درد ، حقيقت است
نورافکن اگزيستانسياليستي
همچون آينه يي بي زنگار
چشم اندازي بدون اميد و آشتي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام