
پيمان اسماعيلي
«در انتظار بربرها» يکي از آثار اوليه «جي ام کوتسي» رمان نويس برجسته آفريقاي جنوبي به حساب مي آيد. روايتي شبه رئاليستي از يک مامور دولت که در يکي از شهرهاي مرزي حکومتي ناشناخته مشغول گذراندن سال هاي واپسين خدمت خود است.
ورود «سرهنگ جول، از اداره سوم» به منطقه کوچک فرمانروايي راوي نقطه آغاز رمان و سرآغاز سلسله حوادثي است که هم قهرمان داستان و هم خواننده را در معرض انتخاب هاي اخلاقي بي شماري قرار مي دهد. در حقيقت نقطه حرکت اين رمان در نطفه يي شکل مي گيرد که از انتخاب اخلاقي قهرمان داستان زاده شده است. قهرمان داستان تصميم مي گيرد در برابر شکنجه بربرها از خود عکس العمل نشان دهد. اين عکس العمل در ابتدا ناپيدا و زيرساختي است. او ناخودآگاه تصميم مي گيرد سرهنگ جول را از نقشه حمله برق آسا به بربرها منصرف کند؛
«بدتان نيايد جناب سرهنگ، شما سرباز حرفه يي نيستيد. هيچ لزومي ندارد تو اين منطقه نامساعد خودتان را درگير عمليات نظامي بکنيد.»
در ادامه عکس العمل هاي او نسبت به شکنجه بربرها حالت خودآگاهانه تري به خود مي گيرد. به دختري بربر علاقه مند مي شود که زير شکنجه سرهنگ جول بخش مهمي از بينايي اش را از دست داده است. جانش را به خطر مي اندازد تا دختر را به خانواده اش بازگرداند و در بازگشت به منطقه مرزي، مثل يک اسير بربر زنداني و شکنجه مي شود. در حقيقت خط سير رنج و نزديکي به خشونت و شکنجه، انتخاب هاي اخلاقي او را آگاهانه مي کند. جي هيليز ميلر در کتاب «اخلاقيات خواندن» معتقد است که يک متن داستاني بايد توانايي توليد لحظات اخلاقي را دارا باشد؛ لحظاتي بسيار شخصي و ويژه. چنين متني مي تواند به عنوان منبعي براي توليد اخلاقيات و انتخاب هاي معرفت شناسانه عمل کند. او اعتقاد دارد که لحظات گريزناپذيري در عمل خواندن يک متن ايجاد مي شود که تنها داراي ابعادي متعالي، سياسي، اجتماعي يا تحذيرکننده و محدوديت بخش نيستند بلکه به نحو شايسته يي اخلاقي به حساب مي آيند. به اعتقاد ميلر متن داستان بايد به عنوان مکاني براي رخداد حوادث اخلاقي مورد تحليل قرار بگيرد. در چنين نگاهي، بدون داستان سرايي امکان ايجاد يک تئوري مشخص براي اخلاق ممکن نمي شود. ميلر تاکيد مي کند که چنين نظري به اين دليل نيست که داستان ها ذاتاً دربرگيرنده بن مايه هاي دراماتيکي از موقعيت هاي اخلاقي، انتخاب ها يا قضاوت هايي هستند که در راستاي موضوع فراگير اخلاق قرار مي گيرند بلکه درست به دليلي معکوس، به اين دليل است که اخلاق رابطه ويژه يي با نوع خاصي از زبان دارد که ما آن را به عنوان داستان مي شناسيم.عمل خواندن در اين نگاه از يک طرف پاسخ به چيزي است، مسوول چيزي است يا اداي احترامي به يک ارزش است. بنابراين عمل خواندن اخلاق گرايانه بايد همانند ساير لحظات اخلاقي با نوعي حالت آمرانه همراه شود با مجموعه يي از «من بايدها» يا «من بايد آن را انجام دهم». نکته مهم در اين بحث اين است که مجموعه «من بايدها» تنها به نوعي عمل معرفت شناسانه يا زيرمجموعه يي از مفاهيم هستي شناسانه از پيش تعيين شده ارجاع نمي دهد بلکه بالعکس، همان طور که گفته شد، لحظه اخلاقي توليد شده در يک متن داستاني بايد چيزي خودمولد، منحصر به فرد و ويژه باشد. مرجع و منبعي براي اعمال معرفت شناسانه و نه زيرمجموعه يي از مفاهيم از پيش تعيين شده.
در بسياري از آثار کوتسي و از جمله در رمان «در انتظار بربرها» ما با نوعي ابهام در رفتارشناسي شخصيت ها روبه رو مي شويم. در حقيقت نه در متن رمان و نه در تحليل شخصيتي قهرمان ها هيچ تمايلي براي ارائه الگو يا راه حلي از پيش تعيين شده وجود ندارد. قهرمان پا به سن گذاشته داستان همانقدر که در اعتراض به شکنجه بربرها جسور است و خود را با قدرت غالب امپراتوري درگير مي کند، فردي است هوس باز که در بسياري از صفحات داستان قدرت کنترل اميال خود را ندارد. از طرفي بايد اذعان کرد که طغيان هاي قهرمان داستان برابر ماموران دولت، بيش از آنکه تحسين برانگيز و عقلاني به حساب آيند، دن کيشوت وار و فانتزي هستند که در تقابل با رفتار ساير شخصيت هاي رمان عموماً بيش از آنکه اخلاقي (به تعريف مالوف و از پيش تعيين شده آن) به نظر برسند، خنده دار و ترحم برانگيز پنداشته مي شوند. در جايي از رمان کوتسي قهرمان داستانش را با چنين جملاتي معرفي مي کند؛ «مثل مردي که راه خودش را مدت ها پيش گم کرده است اما روي راهي پافشاري مي کند که ممکن است به هيچ جا ختم نشود.»چنين سبکي در پروراندن ويژگي هاي رفتاري شخصيت ها باعث مي شود که خواننده نيز همراه با قهرمان داستان به ناچار در برابر انتخاب هايي اخلاقي قرار گيرد که ناگزير است همراه با متن به آنها پاسخ دهد؛ پاسخي که لزوماً با الگوهاي از پيش تعيين شده او يا انتخاب هاي قهرمان داستان همسان نيست و مطابق تعريف «ميلر» نوعي انتخاب اخلاقي يکتا و منحصر به فرد به حساب مي آيد. از اين رو مي توان گفت که کوتسي در اين رمان فضاهاي خالي بي شماري را براي خوانندگان خود به جا گذاشته است تا هرکس با توجه به نوع ادراک شخصي خود از متن به خوانشي اخلاقي و منحصر به فرد دست پيدا کند. به عبارت ديگر چيزي که پس از خوانش متن رمان حادث مي شود نوعي تجربه شخصي از «من بايدها» است؛ تجربه يي که همراه با خشونت و شکنجه جاري شده در متن، لزوماً با برداشت هاي اخلاقي پيشين يک خواننده همخواني پيدا نمي کند. رمان در اين حالت به متني «خودمولد» تبديل مي شود که خصوصيات اخلاقي مورد نظر خود را توليد کرده و سپس از طريق ايجاد روايتي داستاني به خواننده منتقل مي کند. در چنين شرايطي اگر منطقه مرزي مورد بحث رمان را تمثيلي از آفريقا بدانيم بايد اذعان کنيم که آفريقاي کوتسي در اين رمان بيش از هر چيزي نمودي اخلاقي يافته است و ساير ابعاد سياسي و اجتماعي آن زير سايه اين رويکرد اصلي کم رنگ مانده اند.
اتاق شکنجه
به عقيده کوتسي دو دليل عمده وجود دارد که شکنجه بسياري از نويسندگان آفريقايي دهه هشتاد را مجذوب خود کرده است؛ نخست اينکه اتاق شکنجه استعاره يي است عريان براي تشريح رابطه ميان حاکمان خودکامه و قربانيان. دوم اينکه تجربه جاري در اتاق شکنجه تنها به فرد نجات يافته از آن اتاق تعلق ندارد. کوتسي معتقد است که يک نويسنده در خارج اين اتاق تاريک ايستاده است و مي خواهد وارد شود اما ناتوان است چرا که در حقيقت يک نويسنده وظيفه دارد آن چيزي را که در آن اتاق دربسته رخ مي دهد، تصور کند و سپس به حوزه داستان بکشاند. نويسنده نمي تواند به اين اتاق قدم بگذارد پس آن را منشاء تمام تخيلاتش مي کند. زهداني براي خلق هنرش. به همين دليل متن زاده شده از چنين زهداني به ناچار خصوصيات خشونت بار آن را به ارث خواهد برد. به عبارتي ديگر تجربه جاري در چنين اتاقي موجب شيفتگي نويسنده مي شود و تشريح اين شيفتگي خود به خود به مساله محوري نويسنده در کتاب تبديل خواهد شد. توصيفات کوتسي از شکنجه در اين رمان بسيار دقيق و تکان دهنده است و همين مساله کمک بسياري به پذيرفتني شدن روند تحول اخلاقي شخصيت ها مي کند و بدون شک از مهم ترين نقاط قوت رمان به حساب مي آيد؛
«روي شکم و کشاله ران هايش پر است از لکه لکه زخم و کبودي و روي بعضي جاها هم ريزه ريزه خون نشسته است. به نگهبان که همان جوانک ديشبي است زير لب مي گويم؛ چي به سرش آورده اند؟
او هم زير لب مي گويد؛ چاقو به اين کوچکي. دو انگشت شست و نشانه اش را از هم باز مي کند. چاقوي کوچک هوا ساخته اش را با ضربه هاي تند و کوتاه به تن پسر خوابيده فرو مي کند و کليدوار نرم مي چرخاند. اول به چپ بعد به راست. آن وقت بيرون مي کشد. دستش به پهلوش برمي گردد، منتظر مي ايستد.»
تن و محوريت رنج
از نظر کوتسي زندگي در تن به معني زندگي همراه با رنج است. در جايي وقتي از او درباره اهميت تن در رمان هايش سوال شده است پاسخ داده است؛ «اگر به عقب برگردم و به رمان هايم نگاه کنم به يک مفهوم ساده و برجسته مي رسم. اين مفهوم ساده و بااهميت همان تن است. به عبارت ديگر تن را نمي توان ناديده گرفت. درد عنصري است که هميشه حضور تن را به ما ثابت مي کند. در آفريقاي جنوبي شما هرگز نمي توانيد اقتدار رنج و بالطبع تن را ناديده بگيريد. چنين چيزي اصلاً ممکن نيست. نه به دلايل منطقي يا اخلاقي که به دلايل سياسي. به دليل حضور بي چون و چراي قدرت. اين تن در رنج، (در متن) مقتدر مي شود و چنين اقتداري چيزي نيست که کسي به آن اهدا کرده باشد. تن در رنج چنين اقتداري را به دست مي آورد و مفهوم قدرت نيز همين است. به عبارت ديگر اقتدار تن در رنج، (در متن) اجتناب ناپذير است.»
در رمان در انتظار بربرها اين اقتدار به متن تحميل مي شود و شخصيت هاي داستان را تحت تاثير خود قرار مي دهد. در حقيقت قهرمان داستان تنها در زير سايه درک چنين اقتداري است که به درک روشني از انتخاب هاي اخلاقي خود دست پيدا مي کند. در اين رمان تن انسان به همان اتاق شکنجه يي تبديل مي شود که قهرمان داستان از وارد شدن به آن ناتوان بود. شخصيت اصلي داستان بعد از اينکه به زندان مي افتد در جايي مي گويد؛ «کتکم نمي زنند، گشنگي به ام نمي دهند، روم تف نمي کنند. پس چه طور مي توانم خودم را قرباني شکنجه بدانم درحالي که اذيت و آزارهام اين قدر پيش پا افتاده اند؟»
اما درست در چند صفحه بعد نوع برداشت او از شکنجه عوض مي شود و معناي عام تر و هولناکي به خود مي گيرد؛ «در رنج بردنم افتخاري نيست. حتي درد بخش ناچيزي از آني است که اسمش را رنج گذاشته ام. چيزي که ناچارم تحمل کنم اطاعت از نيازهاي اوليه بدنم است. نوشيدن، سبک کردنش، در حالتي قرار دادنش که کمترين درد را بکشد(...)شکنجه گرهاي من علاقه يي به ميزان درد نداشتند. فقط علاقه داشتند نشانم بدهند که زندگي کردن توي بدن يعني چه، بدني که تا وقتي مي تواند به فکر عدالت باشد که سالم و خوب است، ولي همچين که کله اش را گرفتند و لوله يي چپاندند توي گلوش و يکي دو ليتر آب نمک ريختند توش تا اينکه به سرفه بيفتد و دل آشوبه بگيرد و تقلا کند بالا بياورد، آن فکر از کله مي پرد.» در حقيقت با گسترش مفهوم اتاق شکنجه در اين رمان، تن انسان جايگزين عام تري براي چنين مفهومي مي شود. تني که در زماني بسيار اندک تغيير ماهيت داده و هستي هولناکي را براي قهرمان داستان رقم مي زند.
کوتسي و کافکا
بسياري از منتقدان کوتسي رمان «در انتظار بربرها» را با کافکا مقايسه مي کنند. به ويژه وجود نوعي متن ديوان سالارانه در اين رمان موجب تقويت چنين نظري شده است. ولي با فرض پذيرش مباني نظري چنين مقايسه يي (که بررسي آن در محدوده اين مقاله نمي گنجد)، تفاوت هاي مشخصي مابين اين دو جهان داستاني وجود دارد که بايد به طور دقيق مورد توجه قرار گيرند. نخست وجود عنصر طنز در آثار کافکاست. در واقع برخي از رمان هاي اين نويسنده ترسيم کننده نمايش مضحکي از ديوان سالاري به حساب مي آيند. در حالي که نوع برخورد کوتسي با زبان در اين رمان به هيچ وجه طنازانه نيست. اصولاً سيطره همه جانبه درد و شکنجه بر کليت اين رمان، امکان حضور چنين مولفه يي را منتفي کرده است. دومين تفاوت عمده به جهان داستاني اين دو نويسنده بازمي گردد. در آثار کافکا ما با نوعي از جهان روبه رو مي شويم که امروزه از آن به نام «کافکايي» ياد مي شود. اين جهان بخشي از يک نمايش تخيلي عظيم به حساب مي آيد. نمايشي که با وجود اقتباس از واقعيت، از آن بسيار فراتر رفته و مولفه هاي هستي شناسانه خود را در ذهن خواننده مي نشاند (به عنوان مثال رمان هاي مسخ يا محاکمه را در نظر بگيريد). به عبارت ديگر ما تنها با نوعي سمبل سازي يا تمثيل از جهان واقعي روبه رو نيستيم. خواننده رمان هاي اين نويسنده به سرعت به کام روياي عجيب جهاني کشيده مي شود که تاثيرات حسي و زيبايي شناختي منحصر به فردي توليد کرده است. تاثيراتي که عملکردي وراي توجيهات واقع گرايانه متن پيدا کرده اند. اما در رمان «در انتظار بربرها» ما با چنين کارکردي از جهان داستاني روبه رو نيستيم. در حقيقت بسياري از بخش هاي اين رمان به شکل استعاره يي مستقيم براي جهان واقعي قابل خوانش است. کوتسي نوعي روايت شخصي از چيزي که ممکن است حقيقتاً اتفاق بيفتد اما هرگز نمي توانيم از آن مطمئن باشيم به دست مي دهد.
کوتسي از چيزي سخن مي گويد که تاريخ نيست اما انگاره يي است که از متن حقيقي تاريخ خلق شده است. به عبارت ديگر ميزان وابستگي کوتسي به حوادث واقعي جهان واقع بسيار بيشتر از کافکا است و درست به همين دليل بسياري از قسمت هاي اين رمان را مي توان به سادگي با رويکردي تمثيلي يا استعاري مورد بررسي قرار داد و با حوادث جهان واقعي يکسان پنداشت. به دليل وجود چنين علاقه يي، کوتسي در بخش هاي مختلفي از اين رمان با مقاله سرايي هاي طولاني به تشريح رابطه ميان متن و تفسيرهاي نويسنده از جهان واقع مي پردازد تا حدي که متن به چيزي همانند داستان- مقاله شبيه مي شود؛ «بچه ها هيچ شکي ندارند که درخت هاي کهنسال بزرگي که زير سايه شان بازي مي کنند هميشه سرپا خواهند بود، که روزي آنها مثل پدرهايشان بزرگ و قوي خواهند شد، بارور مثل مادرهايشان، که زندگي خوش و خرمي خواهند داشت و بچه هاي خودشان را بزرگ خواهند کرد و در زادگاهشان پير خواهند شد. چه چيز نگذاشته مادر زمان، مثل ماهي در آب، مثل پرنده در هوا، مثل بچه ها زندگي کنيم؟ تقصير امپراتوري است، فکر ساختن و نگهداري يک امپراتوري، زمان تاريخ را آفريده است.»
به علاوه اين تمايل عميق نويسنده به بازآفريني مولفه هاي جهان واقع به آگاهانه شدن رابطه ميان عناصر موجود در متن منجر شده است که خود بار استعاري و تمثيلي رمان را به شدت افزايش مي دهد و حضور مقتدر نويسنده در متن را به رخ خواننده مي کشاند. به عنوان مثال شرح روياي مبهم قهرمان داستان از دختري بدون چهره در برف (فاقد بينايي) به طور مستقيم به توجيه علاقه او به دختر بربر که توانايي ديدن ندارد، مرتبط مي شود. ناتواني او در به يادآوري جزييات و پس و پيش آن رويا به ياد نياوردن گذشته دختر بربر ارتباط پيدا مي کند. همين طور تمايل راوي به شفا دادن زخم هاي دختر بربر در راستاي همين رويا قابل تفسير است. در حقيقت جهان داستاني کوتسي در مواردي در جهت بيان يا توجيه اظهار نظرهاي فلسفي يا اخلاقي نويسنده دستکاري مي شود؛ اتفاقي که در جهان داستاني کافکا به چشم نمي خورد.
*رمان در انتظار بربرها با ترجمه محسن مينوخرد در سال 86 از طرف نشر مرکز به بازار عرضه شد.