
سيدرضا صائمي
در سالي که گذشت سينماي ايران بيش از هر اتفاق و حادثه يي ديگر با مساله مخاطب مواجه بود. در حالي که سالن هاي سينماهاي ما چند سالي است که از حضور پر شور تماشاگران و مشتاقان فيلم خالي بود و معضل قاچاق فيلم ها و ظهور سي دي هاي خياباني نيز بحران مخاطب را عميق تر کرد ناگهان با فيلمي مواجه شديم که بر خلاف منتقدان و متخصصان سينما با استقبال بي سابقه يي روبه رو شد و رکورد فروش فيلم در تاريخ سينماي ايران را شکست. اما حواشي و هياهوي زمان اکران «اخراجي ها» شايد مجال آن را نمي داد تا به مساله فروش فيلم و مخاطبان عام در سينماي ايران پرداخت. نگارنده مي کوشد در اين مطلب به تحليل فيلم جنجالي سال 86 از منظر جامعه شناختي و مطالعات فرهنگي بپردازد. آفرينش و خلق يک اثر هنري گرچه محصول زايش و پردازش درون ذاتي مولف و مبتني بر مفاهيم و معاني برساخته ساختار هستي شناسانه آن است اما هويت و تطورات آن به عوامل فراساختاري و پيراموني و در واقع هستي اجتماعي يک آفريده هنري وابسته است.
«سينما» هم در مقام هنر و هم به عنوان يک رسانه، بيش از همه تحت تاثير اين واقعيت است به ويژه آنکه اين هنر- صنعت- رسانه بيش از ديگرگونه هاي هنري با توده مردم ارتباط برقرار مي کند و لايه هاي گسترده تري از مخاطبان را جذب خود مي سازد. همين پررنگ بودن وجوه عامه و توده يي سينما، گاهي فيلم و متن هنري را تحت الشعاع زمينه و جاشيه متن مي سازد و به حاد واقعيت بدل مي کند. در واقع تاريخ سينما، فقط تاريخ فيلم ها و فيلمسازان محسوب نمي شود، بلکه تاريخ معناهايي نيز هست که بينندگان طي زمان هاي مختلف، به فيلم نسبت داده اند. نحوه مواجهه مخاطبان با يک فيلم و حاشيه هاي قدرتمند فرامتني و پس زمينه هاي اجتماعي - سياسي و هر آنچه در جامعه شناسي سينما به عنوان عوامل موثر اجتماعي در طرح و پذيرش و پردازش يک فيلم شناخته مي شود به درک ما از فيلم و هر ابژه هنري کمک مي کند.
فروش شگفت انگيز اخراجي ها اولين فيلم سينمايي مسعود ده نمکي در بستر اين معني قابل درک است، يعني بيش از آنکه اخراجي ها به عنوان يک متن و ابژه هنري مورد توجه باشد به عوامل فرامتني و سوبژکتيويته تکيه دارد و خوانش اين متن از سوي مردم نه بر اساس معاني نهفته در متن يا ذهن مولف که بر ساخته زمينه و هاله اجتماعي اثر و زايش تماشاگر عام بر مي آيد. متن و تماشاگر، هر يک به طور ايستا يا وجودي از پيش شکل گرفته نيستند، آنان به متن شکل مي دهند و از طريق تجربه يي سينمايي درون فرآيندي تعاملي و بي پايان شکل مي گيرند. اخراجي ها از اين ظرفيت هاي حاشيه يي بهره مي گيرد و با انتقال خويش از متني صرف به ساحت هاي فرامتني و توليد معاني برون ذاتي، خود را به حاد واقعيت بدل مي کند و به خوانش هاي پردامنه يي از سوي مخاطب بدل مي شود. در بستر اين فرامتن مجازي آنچه اتفاق مي افتد واکنش تماشاگر است نه کنش آگاهانه به زعم کارگردانش، يعني آنچه موجب جذب مخاطب گسترده براي اخراجي ها مي شود واکنشي است نسبت به حاشيه هايي که مولف اثر در پيرامون متن اصلي ايجاد کرده است. رفتارشناسي مخاطب عام به ويژه در حوزه سينما همواره مبتني بر حاشيه ها بوده است. براي همين است که مطبوعات زرد در حوزه سينما بيش از نشريات حرفه يي در اين زمينه فروش مي کنند. بخش عمده فرامتن اخراجي ها شخص مسعود ده نمکي است. برخلاف رولان بارت که سخن از «مرگ مولف» مي کرد در اينجا بايد از بازتوليد يا بازگشت مولف حرف زد. در واقع اخراجي ها بيش از آن که موثر از ابژه خود باشد بر ساخته سوژه خويش است. تصوير ذهني مخاطب از پيشينه کارگردان با توجه به سوابق راديکاليستي در عرصه ژورناليسم سياسي و ساخت مستندهاي جنجالي با سوژه هاي جذاب به همراه جنجال هاي جشنواره يي فيلم به فربهي مولف در ديدن اولين اثرش بي تاثير نبوده است و مفهوم او همواره در فرآيند توليد معنا از سوي تماشگر بازتوليد مي شود اساساً رفتارشناسي مردم ما به ويژه در سال هاي اخير نشان مي دهد يک ميل غيرآگاهانه يي براي کشف و تماشاي چهره هاي ناشناس يا تازه کارها يا کساني که در افکار عمومي به قهرمان هاي باشکوه که به زعم آنها در برابر اقتدار يا نظم موجود، مقاومت مي کنند وجود دارد. گويي پارادايم ساختارشکني دريدايي، در ضمير ناخودآگاه جامعه ما بسط تاريخي يافته است. کافي است رفتار مردم را در راي به خاتمي و احمدي نژاد با رفتار آنان نسبت به انتخاب اخراجي ها و سنتوري به عنوان فيلم هاي برگزيده بيست و پنجم فيلم فجر بسنجيد تا بتوانيد اين پارادوکس معنايي را درک کنيد،
مسعود ده نمکي به هر حال در عرصه سينما چهره ناشناخته يي است و زماني وارد اين عرصه مي شود که امکانات تبليغاتي و فناوري هاي ارتباطي نسبت به خيلي از فيلم اولي ها در شرايط مطلوب تري قرار دارد و مخاطب نيز کنجکاوي خاصي براي شناخت چنين فيلم هايي از خود نشان مي دهد، لذا شرايط رواني براي جذب گسترده آنان فراهم مي شود و البته اولين فيلم اکران يافته جشنواره آن هم در تعطيلات عيد و ايام فراغت مردم که هنوز پس لرزه هاي جشنواره پر جنجال امسال باقي است را نمي توان در فروش اخراجي ها ناديده گرفت.

اساساً جامعه شناسان سينما رفتن را بيشتر به مثابه يک فعاليت اجتماعي مي بينند تا موقعيتي براي ديدن فيلم هاي خاص. چنان که ديدن يک فيلم بد مي تواند به همان اندازه ديدن فيلم خوب رضايت بخش باشد. در واقع سينما رفتن از ديد جامعه شناسان به مثابه مجموعه يي از تجربه هاي ريشه گرفته در جريان زندگي مردم است نه تجربه يي زيبا شناختي، با توجه به رشد و توسعه تکنولوژي هاي ارتباطي و حضور پر رنگ ماهواره و ويدئو و تلويزيون و اينترنت در خانه ها در زندگي مدرن امروزي، ميل به سينما رفتن در عموم مردم کاهش يافته است. آنها زماني حاضر مي شوند پا در سينما بگذارند که مطمئن شوند در قبال پولي که در قبال سينما رفتن به غير از خستگي و ترافيک و صف ايستادن و... مي دهند تفريحي کرده باشند و فيلم بتواند سرگرم شان کند، حالا فرقي نمي کند اين فيلم اخراجي ها باشد يا آتش بس يا چهارشنبه سوري(فيلم هاي پرفروش سال هاي گذشته). مهم اين است که تماشاگر به لذت حسي و مفرح دست يابد، در دنياي رسانه يي شده امروز به واسطه رشد صنعت فرهنگسازي، هنر و سينما به ابژه هاي مسرت بخشي بدل شده اند که همچون کالا در بازار اوقات فراغت توده مصرف مي شوند و هر چقدر بر اساس جاذبه هاي فرهنگ عامه بنا شود رونق بيشتري خواهد داشت، در اين ساختار سينما تنها به يک ابزار سرگرمي بدل مي شود ولاغير، در همين زمينه بايد به شرايط اقتصادي و بالطبع وضعيت روحي رواني مردم نيز توجه داشت. شرايط دشوار زندگي و گسترش استرس و افسردگي در جامعه، مشتريان فيلم هاي کمدي را افزايش داده است و به خلق نوعي فيلم درماني کمک کرده است، اصلاً هم مهم نيست که طنز فاخري در ميان باشد يا هجو و لودگي، مهم اين است که براي دوري و فراموشي واقعيت تلخ زندگي يا لااقل کاهش اثرات منفي آن، سينما با آن فضاي تاريک و بسته که حائلي ميان واقعيت و خيال مي کشد، آرامش نسبي و مفرح براي مخاطبش فراهم کند تا کمي از رنج زيستن بکاهد. اين دو مساله يعني ميل روانشناختي به فراموشي و گريز از واقعيت و گرايش جامعه شناختي به سرگرمي و اوقات فراغت در گرايش مردم به آثار کمدي بسيار موثر است. يکي از عواملي که در سينما به اين نيازها پاسخ مي دهد وجهه جمعي تفريح است. تماشاي يک اثر کمدي و شاد در فضاهاي دسته جمعي و خنده و قهقهه هاي ناشي از آن جذابيت بيشتري دارد و افراد به لحاظ روان شناختي از تماشاي فيلم هاي خنده دار در فضاي جمعي بيشتر لذت مي برند. خنده در انبوه خلق، گويا به حاد واقعيت بدل مي شود که بار کميک داستان را پر رنگ تر مي نماياند. اين ادعا را مي توان از فروش بالاي اخراجي ها با توجه به سي دي خياباني آن اثبات کرد.
همچنان که تماشاي يک مسابقه فوتبال در استاديوم ورزشي هيجان بيشتري نسبت به تماشاي آن در منزل دارد و نوعي مشارکت فعال و سهيم شدن در تجربه لذت همگاني در تماشاگران ايجاد مي کند. لذا معناي يک فيلم، صرفاً در محدوده آن محصور نمي شود بلکه معناهاي يک فيلم را تماشاگراني که با آن تعامل دارند، مي سازند؛ عواملي مثل پس زمينه هاي فردي، پس زمينه اجتماعي، تمايلات و آرزوها و گرايشات جانبدارانه تماشاگر و شيوه ساخت و بازاريابي فيلم و... افکار عمومي در چنين شرايطي خاستگاه اپيدميک يک کالاي فرهنگي مي شود.
فروش بالاي اخراجي ها سواي از رفتارشناسي مخاطب ايراني محصول برخي عوامل فرهنگي- اجتماعي نيز هست؛ عواملي که به نوعي خود در شکل گيري مخاطب عام در ايران نقش موثري داشته است. هميشه طرح مسائل و ديدگاهي که به دلايل خاص سياسي- فرهنگي پشت خط قرمزهاي رسمي پنهان مانده است از جذابيت زيادي برخوردار مي شوند. شوخي و طنز در حوزه هاي مقدسي مثل جنگ، روحانيت، دين و...
با توجه به ساختار فرهنگي و تجربه يي که در حافظه تاريخي مردم نقش بسته است همواره با عطش فراواني مواجه مي شود؛ ليلي با من است، نمونه يي از اين دست است که براي اولين بار طنز را به سينماي دفاع مقدس وارد کرد. اما در اخراجي ها کمي پرده ساز بالاتر کوک مي شود و بسياري از شوخي ها و موقعيت هاي کميک که امکان تجربه آن در گذشته نبود به تصوير کشيده مي شود. اين تابوشکني، في نفسه نقش موثري در جذب مخاطب دارد و حتي براي برخي مخاطبين، نوعي پوست اندازي فرافکنانه به واسطه همذات پنداري سينمايي است. آدم برفي و مارمولک دو نمونه موفق از اين قصه به حساب مي آيند در اولي، زن شدن يک مرد و در دومي،خلق موقعيتي طنز با محوريت يک روحاني نقش موثري در جذب مخاطب داشت بدون اينکه ارزش هاي سينمايي- هنري اين آثار ملاک قرار گيرد. در واقع آنچه در اين گونه فيلم ها مورد توجه مخاطبان عام قرار مي گيرد نه نوع ژانر يا صرفاً کاراکتر هاي کميک و ستارگان سينمايي بلکه تابوشکني آنها و به تصوير کشيدن معاني و مفاهيمي است که تا پيش از اين ممنوع الورود و ممنوع التصوير بودند. جنس شوخي هايي که در اخراجي ها مطرح مي شود تاکنون در عرصه سينماي بعد از انقلاب، آن هم با پس زمينه دفاع مقدس سابقه نداشته است. لذا مخاطبان خسته از تکرار و کليشه براي ديدن و لذت بردن از اين فرم جديد، تن به هر تجربه بصري مي دهند حتي «سنتوري» مهرجويي نيز نه به دلايل سينمايي يا سابقه روشنفکرانه کارگردانش بلکه به خاطر توجه به ساز و سنتور و صداي غيرمجاز محسن چاوشي موردپسند تماشاگران عادي قرار مي گيرد نه ارزش هاي هنري فيلم، در واقع اين فيلم ها با ورود به عرصه هاي ممنوعه جامعه فرصت برون افکني نيازها يا علائق سرکوب و سانسور شده مخاطب را بازآفريني و رونمايي مي کند لذا خود اين فرآيند و لذات دروني ناشي از آن بهانه يي براي توجه جدي به يک اثر هنري مي شود.
يکي از نکات پارادوکسيکال و جالب رفتارشناسي مخاطب عام در ايران مورد توجه قرار گرفتن فيلم هاي تراژيک و کمدي از دو سوي مختلف است در همين سال گذشته طبق نظرسنجي هاي صدا و سيما، دو مجموعه تلويزيوني زيرتيغ و خان مظفر بيشترين بيننده را به خود اختصاص داده است که اولي سريالي کاملاً غم انگيز و تراژيک و دومي مجموعه يي طنز بوده است به عبارتي بهتر، مخاطب عام در نحوه مواجهه با مضامين سينمايي به عواطف و احساسات دروني خويش رجوع و به لذات سانتي مانتاليستي و هيجاني خويش بسنده مي کند. قطعاً در جامعه يي که هنوز بنيادهاي مدرنيته که بر عقلانيت و هوش شناختي، استوار باشد سست و قوام نيافته است.هنر نيز در ساحت هاي صرف عاطفي-هيجاني بروز مي کند و با اقبال عمومي مواجه مي شود از منظر الگوي نياز مازلو نيز مي توان به تبيين اين مساله پرداخت،
اخراجي ها با تکيه بر بازيگران و ستاره هاي سينمايي، محتواي ميانمايه خويش را در پس فرمي عوام پسند پنهان مي کند و با گردآوري پرسوناژهاي محبوب مردم بر جذابيت صوري فيلم مي افزايد همچنين تعداد کثيري از چهره هاي کميک و گيشه پسند، نشان مي دهد مولف بيش از مضمون و توليد معني به فرماليسم و شکل گرايي هنر عامه پسند توجه کرده است و اين با سطح زيباشناسي و فيلم شناختي مخاطب عام نزديکي روانکاوانه دارد. خود عناويني که ده نمکي براي فيلم هاي مستندش گذاشته يعني فقر و فحشا يا کدام استقلال، کدام پيروزي؟ مبين توجه مولف به روانکاوي فرهنگ عامه در جامعه معاصر است. نام فيلم آتي او يعني فاحشه (که به رسوا تغيير نام اجباري داده) نيز بر اساس همين منطق است. منطقي که خلأ هاي تاريخي و نيازهاي سرکوب شده اجتماعي را بنيان آفرينش خويش قرار مي دهد و با مخاطب شناسي ايراني همخواني روانشناختي دارد. مخاطبي که اساساً تلويزيون و فيلم و سينما را به عنوان ابژه هاي مسرت بخش و سرگرم کننده مي بيند. براي مخاطب عام، تماشاي فيلم يک روش براي گذراندن اوقات فراغت و نوعي مصرف کالا تحت هژموني صنعت فرهنگ سازي است. ورشکستگي اقتصادي سينماي ايران نيز در تنزل ذائقه هنري و گرايش آن به سوي سينماي تجاري و فيلمفارسي موثر است و سينما را از جايگاه فاخر و فرهنگي خويش به سطحي ميانمايه تقليل مي دهد.
ارتقاي جايگاه فيلم و سينما از يک سرگرمي صرف به سويه يي فکري و فرهنگي متعالي که به مقوله يي جدي براي مخاطبين تبديل شود و تعامل و کنش آگاهانه با آن صورت بگيرد مستلزم رشد و توسعه فرهنگي و نهادينه شدن رفتار سينما رفتن، به عنوان بخشي از زندگي و کنش آگاهانه انسان مدرن است لذا تلاش براي مطالعه و فهم علمي مخاطب بايد به عنوان بخش مهم از فرآيند توسعه سينمايي کشور مورد توجه قرار گيرد.