
نيلوفر نياوراني
در سال هاي اخير جريان نقد ادبي در ايران بيش از پيش مورد بازانديشي نويسندگان، شاعران و منتقدان قرار گرفت. ترجمه بعضي از مهم ترين کتاب هاي نظري و نقد ادبي هم مزيد علت شد تا گفتمان نقد ادبي در ايران دست کم از حيث دايره واژگان و مفاهيم به سطح بالاتري ارتقا پيدا کند. با اين همه و با اينکه بسياري از شاعران و نويسندگان نقد ادبي هم مي نويسند نمي توان بدبيني عمومي نسبت به جريان نقد ادبي معاصر فارسي به ويژه در سويه ژورناليستي آن را از نظر دور داشت. با مسعود احمدي درباره نقد ادبي در ايران و ريشه ها و خاستگاه هاي آن گفت وگو کرديم.
---
- براي ورود به بحث مي خواهم بدانم تعريف شمااز نقد چيست؟
نقد ارزيابي و داوري عالمانه و هوشمندانه و دادگرانه پديده يا پديداري خاص است. حتي بررسي عالمانه و هوشمندانه پديده يي مادي چون نور چنانچه به نظريه يي مستدل و مستند بينجامد اگر نظريات قبلي را ابطال نکند به طور قطع تصحيح و تنقيح و تکميل خواهد کرد.
- سوالي که پيش مي آيد اين است که تفاوت نقد ونظريه چيست؟

نظريه نه فقط در حوزه علوم محض و تجربي که در تمامي عرصه هاي علوم انساني، تبيين مستدل و مستند درکي عالمانه و هوشمندانه است که جنبه يا همه جوانب معلول شناخت مورد نظر را دربر مي گيرد. در ضمن همان طور که تري ايگلتون گفته است، نظريه خود ويرانگر است، يعني خود ناقد خود است. علاوه براين هر نظريه يي اگر نظريات پيش و همزمان خود را به کلي باطل نکند، آنها را به چالش مي کشد و ناگزير بخشي از تکامل دانش بشري مديون آن است و از آن جا که هر نظريه ولو موقتاً حامل استبدادي متراکم و بلکه ايدئولوژيک است که از ذات دانايي، جهان بيني و منش هاي فردي نظريه پرداز و ساختار اقتصادي- اجتماعي - سياسي محاط بر او نشات مي گيرد، به ويژه در حوزه علوم انساني دچار تناقضاتي ماهوي است که نه فقط کاستي هاي علم روز که علايق و سلايق نظريه پرداز در آن دخيل اند.
اين را هم گفته باشم که نظريات مرتبط با علوم انساني بيش از نظريات مربوط به علوم تجربي و آزمايشگاهي دچار نوسان و ابطال پذيرند؛ چرا که معلول شناخت عالم علوم تجربي طبيعت است که کمتر دچار تطور اساسي و تاثيرگذار است و موضوع شناخت عالم علوم انساني، انسان و جامعه انساني، تاريخ و... است که مدام در تغيير و تحول اند و تابع متغير هايي که بعضاً ناشناخته اند و بلکه متافيزيکي. مي خواهم بگويم مباني دانش ذره يي از زمان اتميست هاي اوليه يي چون دموکريتوس تا عصر حاضر تغييراتي چندان ماهوي و کيفي نداشته اند اما در همين ظرف زماني بنيان هاي مباحث و مقولاتي چون اخلاقيات و زيبايي شناختي بارها دگرگون شده اند. تصور مي کنم مشکل در واژه هاي ناقد و منتقد است که هر دو از کلمه عربي نقد منشعب شده اند؛ چرا که منتقد بر خلاف ناقد فقط بررسي نمي کند بل داوري مي کند که عميقاً با متافيزيک فردي او مرتبط است. به عبارتي جهان بيني، زيبايي شناختي نوع عواطف و احساسات و حتي نظام عصبي وي در اين داوري دخيل اند. خلاصه اينکه به ناگزير وجه غالب نقد اثباتي و ايجابي است و وجه غالب انتقاد انکاري و سلبي.
- تاريخ نقد ادبي از چه زماني شروع مي شود و اين نوع نقد چه سابقه يي در ايران دارد؟
اگر پذيرفته باشيم که نظريه ماهيتي نقادانه دارد، ناگزير بايد بپذيريم که نقد ادبي امروز وامدار فلاسفه و متفکرين يونان باستان است. انديشمنداني چون افلاطون و ارسطو و حتي شاعراني چون هوراس که به وجه سودمندي اثر نظر داشتند بنيانگذاران نقد ادبي به شمار مي آيند، نقدي که به نقد اخلاقي معروف است و تا زمان ناقدان مارکسيست هم اقتدار و منزلت خود را حفظ کرد. شايد بتوان گفت که «فن شعر» ارسطو نخستين متن «نظريه» انتقادي مکتوب و مدوني است که مبناي نقد ادبي امروز است. در قرون وسطي بنا بر اقتضائاتي تاريخي اين گونه نقد به حيطه الهيات مسيحي راه يافت. کما اينکه آثار توجيهي و توضيحي آکويناس که به قصد احيا و ابقاي مسيحيت محتضر آن دوران تاليف و تدوين شدند، بهره مند از عقايد و آراي ارسطو هستند.
در واقع آن عالم رباني کوشيد با تشبث به افکار و نظريات متفکرين و علماي يونان باستان مسيحيت رو به زوالي را که دست در دست اشرافيت جبار و منحط و مسلط عصر زمينداري داشت، با رنگ و لعابي تازه و مقبول موجه جلوه دهد و به تصور خود از انهدام برهاند. وي غافل بود که ترميم و تزيين بنايي در مرحله فروپاشي گيرم با مواد و ابزار بالنسبه معقول و موجه راه به جايي نمي برد و چندان نمي گذرد که از پي او اصلاح طلباني چون لوتر، اراسم، کالون و... با نظريات خود تيشه به ريشه اين درخت کهنسال و پوسيده خواهند زد. از اينها که گفتم قصدم اين است که گفته ها و نوشته هاي اصلاح طلبان ديني نيز نظرياتي انتقادي اند و در راستاي تطور و تحولي تاريخي که مي بايست نظام سرمايه داري صنعتي را جايگزين نظم مستقر زمينداري کند.
در اين جاي از جهان هم تا قبل از انقلاب مشروطه کم و بيش وضع به همين منوال بود. انبوه تفاسير و رسالات ديني به نوعي نقد نظريات متالهين پيش و پيشين و هم عصرند. در حوزه ادبيات هم علاوه بر متوني چون «قابوسنامه» عنصرالمعالي کيکاووس ابن اسکندر که به گمانم باب سي و پنجم آن درباره شعر و شاعري است و«المعجم في معايير الشعار العجم» که شمس قيس رازي در آن به وزن شعر پرداخته و «چهار مقاله» نظامي عروضي سمرقندي که مقاله دوم آن عنوان «در ماهيت شعر و صلاحيت شاعر» را برخود دارد، تذکره هايي چون «لباب الالبابً» محمد عوفي را داشته ايم که اشارات درخور توجهي در مورد شعر دارد. گذشته از اينها به زعم من علاوه بر شروح، تقريظ و تحشيه که اولي را در مدح اثر مي نوشتند و دومي را در مورد نقايص و کاستي هاي متن، هريک صورتي از نقد و بررسي اند.
- سوال بعدي من درباره نقد مدرن و خاستگاه آن است و اينکه در ايران چنين نقدي داريم و اصولاً مواجهه ما با نقد مدرن از چه زماني و چگونه است؟
مدرنيته به مثابه فرآوردي تاريخي و به قول يورگن هابرماس پروژه يي زيستي، به تدريج و در طول نزديک به پانصد سال شکل گرفت. در واقع رشد جمعيت، عدم تکافوي سهم کشاورزان از محصولات کشاورزي براي ادامه حيات علاوه بر توسعه صنايع دستي خانگي موجب تاسيس کارگاه هاي محقري شد که نياکان کارخانجات عظيم و پيشرفته عصر سرمايه داري صنعتي اند.
به موازات اين روند ،فرهنگ نيز دچار تحولاتي شد که رنسانس انسان محور تبلور آن است. نهضت اصلاح طلبي ديني، انقلاب صنعتي و انقلابات اجتماعي آزادي خواهانه موسوم به بورژوا دموکراتيک و... همه و همه حلقه هاي بلافصل زنجير روندي تاريخي و دوران سازند و در همين مسير است که هستي به دو بخش عمده عامل و معلول شناخت يعني انسان و طبيعت تقسيم مي شود و اين جمله معروف «من مي انديشم پس هستم» که در رساله «تاملات» دکارت آمده به ذهن وي متبادر مي شود و در همين راستاست که ابژکتيويته يا عين گرايي و در نهايت عين باوري شکل مي گيرد که دقت در اعيان و اجزا از ملزومات آن است و طبعاً باعث کشف و ابداع و اختراعي که بدون آن پيشرفت علم و تشکل جامعه صنعتي و مدرن امکان پذير نبود. اين توجه و دقت رفته رفته به حوزه علوم انساني نيز راه يافت و عامل شناخت يعني انسان را به معلول يا موضوع شناخت تبديل کرد و لاجرم علم روانشناسي را پديد آورد؛ در واقع روانشناسي علم شناخت روح، متافيزيک فردي يا مجتمع فرديتي است که در مجموعه کلاني از اسم هاي معني متجلي مي شود. نظريات فرويد، يونگ، آدلر، کارن هورناي و... که عمدتاً از تاملاتي باليني حاصل شده اند، مبناي تعليل و تحليل و تفسير و مآلاً تاويل هايي شدند که نخست فردانساني و سپس دستاوردهاي فرهنگي بشر را دربرگرفتند و طبعاً نقد ادبي مدرن را به مثابه کاري علمي پديد آوردند. اما به گمان من نيز، پيش از علم روانشناسي اين نهضت انقلابي رمانتيسيسم است که مبناي نقد جديد را گذاشت، چرا که ديگر نظم رو به کمال و استقرار و استيلاي سرمايه داري صنعتي در راستاي دوام و بقايي که در گرو ارزش افزوده هر چه بيشتر و انباشت سرمايه هر چه انبوه تر است، ناگزير کمر به نابودي فرديت يا متافيزيکي مي بندد که خود در طليعه پيدايي مولف و مبشر آن بود. به عبارتي انسان عصر مدرن بايد تهي از انديشه، تامل، عاطفه، احساس، تخيل و هرچه که جزء يا بخشي از هويت انساني و فرديت او و خطرساز است، همانند مهره يي ريز يا درشت از ساز و کار توليد انبوه و متنوع و مصرف غريزي و بي مرز فقط و فقط به انجام وظايف محوله بپردازد. لذا اين نهضت که پاي در گذشته هاي دور دارد به شکلي جامع تر و دقيق تر به مثابه تبلور تعارضي دروني از دل نظم جديد سر برمي کند تا با تکيه و تاکيد بر منش ها و خصوصيات و روابط انساني رو به موت مآلاً رودرروي عين گرايي مطلق، علم باوري آييني، خردابزاري، شيءشدگي و... که ملازم نظم موجودند، بايستد.
بي دليل نيست که رمانتيک ها در خلق آثار هنري بر اهميت تخيل، احساسات و عواطف که به چشم سر ديده نمي شوند و مقولاتي انساني و متافيزيکي و دروني اند، اصرار مي ورزند و کساني چون کالريچ و لسينگ با تاکيد بر تخيل، نقد اخلاقي را که ميراث فلاسفه يونان باستان است و در قرون وسطي به اوج رسيد پس مي رانند و نقد زيبايي شناختي را پي مي ريزند.
در ايران هم با انقلاب مشروطه بيش از متون ادبي شاعران و نويسندگان و حتي مورخان و طرز تلقي آنان از هنر و ادبيات و تاريخ نويسي به باد انتقاد و بلکه به تيغ ناسزا و استهزا گرفته شد که طبعاً صبغه يي عميقاً سياسي و بعضاً ايدئولوژيک داشت.
کساني چون عبدالرحيم طالبوف، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ميرزا آقا خان، ابراهيم بيگ و ميرزا ملکم علاوه بر تندگويي و هجو شاعران و نويسندگان و... کم و بيش متاثر از صاحب نظران ديگر جاهاي جهان به خصوص غرب راهکارها و پيشنهاد هايي ارائه دادند. نمونه هاي بارز اينگونه انتقادات تند و تيز و ارائه طريق ها در «از صبا تا نيما»ي يحيي آرين پور و در «ادبيات مشروطه» باقر مومني که تعليل و تحليلي تاريخي است، آمده اند. اما از آنجا که مشروطيت بيش از آنکه اينجايي و درون زا باشد متاثر از دگرگوني هاي جهاني و انقلاب کبير فرانسه و فرهنگ اروپايي اتفاق افتاد، طبعاً منتج به مدرنيته يي اينجايي و نقد ملازم با آن نشد. در واقع هنوز صنعت کلان و به تبع آن صنوف و طبقات اجتماعي يکپارچه و يکدست شکل نگرفته بودند تا انقلابي استقلال طلبانه و آزادي خواهانه (بورژوا دموکراتيک) و از پي آن جامعه مدرن و مدني که نقد از مختصات بارز آن است به وجود آيد، بايد از تساهل و رواداري انسان مدرن و مدني برخوردار شده باشي تا نقد را امکاني براي تصحيح و تعالي خود، ديگران و جامعه بداني. به هر تقدير تا آنجا که به ياد دارم تقي رفعت در سال 1296 اولين نقد يا بهتر بگويم رديه تند و تيز را بر سعدي نوشت و در سال 1325 بود که دکتر فاطمه سياح سخنراني با عنوان «مباني تاريخي زيبايي شناختي و اصول نقد هنري» در کنگره نويسندگان ايران ايراد کرد و احسان طبري به سال 1322 نقدي نسبتاً به روز بر شعر« اميد پليد» نيما يوشيج نوشت. «تاريخ تحليلي شعر نو» اثر محمد شمس لنگرودي روند تاريخي اين وقايع را مبسوط و مفصل باز مي نمايد.
در ادامه همين روند است که در سال 1344 مقاله تک بعدي و پرخاشگرانه رضا براهني درباره چهار شاعر از جمله منوچهر شيباني و فريدون توللي با نامي شبيه «مربع مرگ» منتشر مي شود. به گمانم در همين سال است که نقد پيشتاز محمد حقوقي درباره شعر فروغ و به اسم «ناقوس هشدار» انتشار مي يابد و از پي آن و به ترتيب به سال هاي 1345 و 1346 دو مقاله عالمانه و هوشمندانه اين استاد يعني «کي مرده کي به جاست» و «از سرچشمه تا مصب» به چاپ مي رسند. آثار تحقيقي و علمي استاد محمدرضا شفيعي کدکني درباره شعر حتي درسنامه ايشان با نام «ادوار شعر فارسي از مشروطيت تا سقوط سلطنت» و درسنامه دکتر حميد زرين کوب ذيل عنوان «چشم انداز شعر نو فارسي» نيز متوني آموزشي، نقادانه و بسيار معتبرند و در ادامه همين مسير است که «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقي و «طلا در مس» رضا براهني تاليف و تدوين مي شوند.
- بعضي اعتقاد دارند که منتقدان ما نقد سليقه يي مي کنند و دليل آن را اين مي دانند که آن نقد ادبي را به صورت علمي نياموخته اند. نظر شما چيست؟
به مطلب مهمي اشاره فرموديد. درست است که در همه حوزه ها از بابت اطلاعات و معلومات دچار کمبودها و کاستي هايي هستيم اما به تصور من اين نقيصه خاص ناشي از فقدان ديگر باوري و تساهل با آن است.
در واقع هنوز رسوبات فرهنگ پدر شاهي و قوم مداري و خودمحوري در ما عمل مي کنند. از اين منظر است که هر که با ما نيست بر ماست. يکه نگري، يکه پسندي و... از ويژگي هاي انسان پيشامدرن اند. لذا همان طور که فرموديد هنوز عده يي از ما همه چيز را با ملاک ها و مترهاي واحد و مقبول خود و همگنان خود ارزيابي مي کنند و لاجرم با مقوله نقد هم برخورد قومي قبيله يي دارند. پس جاي تعجبي نيست که اغلب يکي از ارکان سه گانه نقد يعني دادگري در داوري مغفول مي ماند.
-از نظر شما منتقد چه کسي است و چگونه مي توان منتقدان حرفه يي تربيت کرد؟
همان طور که در اول اين گفت وگو عرض کردم منتقد ارزياب و داوري عالم و هوشمند و دادگر است. پس فقدان هر يک از اين سه رکن ضايعه آفرين است. مثلاً آقاي براهني که از مدعيان نقد مدرن و چه بسا پسامدرن است، صاحب نظري بسيار خوانده و باهوش است که دانش ايشان در حيطه زبان و ادب فارسي و از جمله درباره وزن شعر دقيق و کافي نيست و علاوه بر غرض ورزي که خواه ناخواه به بي انصافي مي انجامد عدم تامل در خوانده ها گاه موجب خطاهاي فاحشي مي شود که در مجموع نقد و نظر ايشان را از اعتبار در خور مي اندازد. در مورد تربيت منتقد حرفه يي هم به نظر مي رسد که افزايش واحد هاي نقد و سپردن تدريس آن به اساتيد مجرب از نخستين کارهاي ثمربخش است. لابد به ياد داريد که در مجموعه چند جلدي «داستان و نقد داستان» که گزينش و ترجمه آن را احمد گلشيري عهده دار بوده اند، عمده نقدها بخشي از کار آموزشي اساتيد دانشگاه ها بوده است.
-مواجهه منتقد با آثار مختلف چگونه بايد باشد؟ منظور اين است که نقد ادبي خود هستي مستقل دارد يا در برخورد با اثر شخصيت مي يابد؟
اجازه بدهيد بحث دراين باره را به وقتي ديگر موکول کنيم. چون هنوز در مورد بسياري از مقولات و مباحثي که امروزه هر کس و ناکسي در باره آنها حرافي و قلم فرسايي مي کند، ترديد و پرسش بسيار دارم، از جمله در مورد مرگ مولف، استقلال متن، متن دموکراتيزه يا دموکراتيک و...