حسين معززي نيا

وقتي يادداشت حيرت آور روز چهارشنبه سعيد عقيقي درباره نشستن کنيزان به جاي ناردانه ها در عرصه نقد فيلم را ديدم، فکر کردم آن را به حساب دلخوري او از اوضاع و احوال زمانه بگذارم و واکنشي نشان ندهم. اما يادداشت جناب قوکاسيان در حمايت از موضع عقيقي و متهم کردن ما به آسان گيري و آسان پسندي نشان مي دهد که عده يي تصميم گرفته اند پادشاه را برهنه در شهر بگردانند و فحش اش را به ما بدهند که اي دسته کورها، چرا اين لباس فاخر را بر تن اين شهريار نمي بينيد. وضعيت اين روزهاي سينماي ايران و جشنواره يي که گذرانديم آنقدر رقت آور است که انگيزه يي براي ادامه دادن مجادله بر سر آتش سبز باقي نمي گذارد و شايد بهتر باشد وقتي را که صرف نوشتن اين گونه يادداشت ها مي کنيم به بحث درباره مشکلات عميق سينماي ايران اختصاص دهيم. بحث درباره يادداشت عقيقي و نگاهي که در آن مطرح شده مفصل است، من فقط مي خواهم به دو سه نکته اشاره کنم و بگذرم.
جناب سعيد خان عقيقي،
1- سليقه سينمايي ما دو نفر تقريباً هيچ نقطه اشتراکي ندارد و بعيد است فيلم يا فيلمسازي پيدا شود که مورد علاقه هر دو ما باشد. اما من معمولاً به يادداشت ها و مقالات تو علاقه دارم، همان طور که از گپ و گفت با تو هم لذت مي برم و امسال تعجب کردم از اينکه به تهران نيامدي و فيلم هاي جشنواره را به همراه ما نديدي. قصد ندارم در اين مجال مختصر درباره ويژگي هاي سينمايي آتش سبز با تو جدل کنم؛ بلکه مي خواهم بگويم يکي از شروط انسانيت اين است که اگرچه نگاه و تحليل و سليقه ديگري را نمي پسنديم، به طرف مقابل فحش ندهيم و از موضع بالا به تحقير همديگر مشغول نشويم. لحن تو در يادداشتي که نوشته يي آنقدر توهين آميز است که بعيد نمي دانم همين حالا در جواب من بگويي اصلاً تو به چه اجازه يي داري از تفاوت نگاه حرف مي زني و فقط من هستم که سواد سينمايي دارم و صاحب تحليل هستم و بقيه بايد از من بياموزند، نه اينکه خودشان را با من مقايسه کنند. البته مي دانم که تو آن يادداشت را نوشته يي تا به چه کسي توهين کني؛ مخاطب يادداشت تو من نيستم. اما فکر نمي کني اين اندازه تفرعن که در لحن تو وجود دارد مي تواند هر مخاطبي را آزار دهد؟ فکر نمي کني همين اندازه توهين که در طول روز متحمل مي شويم برايمان کافي باشد و بهتر باشد که خودمان به تحقير همديگر مشغول نشويم؟ فکر نمي کني اولين تاثير فيلم هاي فاضلانه يي از قبيل آتش سبز بايد اين باشد که آرام و صبور شويم؟ اگر کمي تحمل داشته باشيم، در نوشته هاي هر کدام از ما نکاتي وجود دارد که مي شود بر سر آن توافق کرد، مثلاً من کاملاً با تو موافقم که «جهان جاي غريبي است و جايي که ماييم؛ شگفتي ها بيشتر است و ما در آن غريب تر».
2- فکر نمي کني متهم کردن کساني که آتش سبز را دوست ندارند به اينکه طرفدار فيلم هاي لوده و مضحک و پيش پاافتاده هستند، خودش اظهارنظر پيش پاافتاده يي محسوب مي شود؟ يعني بعد از گذشت اين همه سال مي خواهي بگويي تقسيم بندي امروز همان است که ده ها سال پيش بود و آدم ها يا طرفدار يانچو و آنجلوپولوس و پاراجانف و پازوليني هستند، يا دوستدار چيچو و فرانکو؟ حد وسط ندارد؟ يعني مي خواهي همچنان تکيه کني به همان نظريه ها که سينما را يا تماشاگر لاله زاري و تخمه و چيپس و سوت و کف و رضا صفايي و بيک ايمانوردي مي دانند يا بيضايي و کيارستمي و محمدرضا اصلاني؟ اين سر خط گنج قارون است و آن سر خط آتش سبز؟ يعني نمي شود من به فيلم هاي برگمان و آنتونيوني و برسون و دراير علاقه داشته باشم، ولي مثلاً از لارس فون ترير ـ که تو بسيار دوستش مي داري ـ متنفر باشم؟ با ديدن اين استدلال تو يادم افتاد سال ها پيش وقتي در جشنواره فجر بر سر فيلم افعي (محمدرضا اعلامي) مناقشه يي در گرفته بود، يک نفر از مرتضي شايسته (تهيه کننده فيلم) پرسيد چرا چنين فيلم مبتذلي ساخته ايد، شايسته درآمد و گفت فيلم ما مبتذل نيست، شما منتقدها مشکل داريد که به دنبال «سينماي خاص» هستيد، فکر نمي کني دامن زدن به رواج دوباره تقسيم بندي هاي نازلي که سينماي روشنفکري را در مقابل سينماي عوامانه، سينماي هنري را در مقابل سينماي تجاري و سينماي انديشمندانه را در مقابل سينماي سرگرم کننده قرار مي دهد، يک اقدام بازدارنده و ارتجاعي به حساب مي آيد؟ يعني هنوز هم تماشاگر فرهيخته آن کسي است که در موقع تماشاي فيلم هاي متظاهرانه يي مثل آتش سبز از سر جايش تکان نخورد و بيرون که آمد حرف هاي شيک بزند و به همه نشان بدهد که از فرط فهم و ادراک ورم کرده، وگرنه از طرف آقاي قوکاسيان به «آسان گيري و آسان پسندي» متهم خواهد شد؟ يعني مي خواهي بگويي من که نمي توانم آتش سبز را تا انتها تماشا کنم، هر شب دارم در خانه ام گنج قارون مي بينم؟ فکر نمي کني چنين نگاهي به اندازه فيلم آتش سبز کهنه است؟
3- من فکر مي کنم تنها تقسيم بندي معقول در عرصه نقد فيلم، جدا کردن فيلم خوب از فيلم بد است و فکر مي کنم فيلم خوب از خودش دفاع مي کند و حقانيت اش را به اثبات مي رساند. دانش منتقد هم مي تواند اين خاصيت را داشته باشد که توضيح دهد چرا فيلمي خوب است و چرا فيلمي بد. تا اين جاي کار که هر کس به تحسين آتش سبز پرداخته، از سابقه و اطلاعات و نگاه عميق و شخصيت دوست داشتني سازنده اش ياد کرده. يکي از پيشاني بلند فيلمساز ستايش کرده و ديگري مخالفان فيلم را به دليل رفتن به کافي شاپ مجرم دانسته و خود فيلمساز هم قربان صدقه نازک خيالي و نازک انديشي دوستداران فيلمش رفته و کار به جايي رسيده که يادداشتي طولاني در تحسين سازنده آتش سبز نوشته شده، با تاکيد بر اين نکته که نويسنده يادداشت اصلاً فيلم را نديده است، پس مي بيني اين ما نيستيم که پيش از ورود به سالن سينما تصميم خودمان را گرفته ايم. منتظر مي مانم تا «نقد» تو را در زمان اکران آتش سبز بخوانم و آمادگي دارم از تو بياموزم و متقاعد شوم که آتش سبز نگاه و زبان تازه يي دارد و
قابل مقايسه با آثار کوباياشي و پازوليني است و ما خطا کرده ايم و «سندهاي خفت بار بي دانشي» از خودمان بر جاي گذاشته ايم. منتظر مي مانم.